<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>خاطرات يك خبرنگار</title>
      <link>http://www.oldpilot.ir/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 01 Sep 2010 04:49:35 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>سختي هاي ثبت اختراع ! </title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font style="BACKGROUND-COLOR: #330033" color="#ffffff" size="4">نگاهی <font size="2">به</font> مشکلات ثبت اختراع<font size="2"> در</font> ایران</font></strong> </p><p align="center"><font size="2"><img src="http://ppetoq.blu.livefilestore.com/y1peuYUEbot4v4Zumbq9w8iUjxvO9tRIY8PXyD77h9IaHXVokBJ7xY9oiQZfXjUuJ3HerF4NTlATABB21la5M7aQawJpvSfNiV8/Small---1.jpg?psid=1" /></font></p><p align="justify"><font color="#660066" size="2"> هوا ابري بود، و كوه هاي نوشهر را مه گرفته بود، دستگاه را روشن كردم، بسم الله گفتم، و آماده ي هرگونه عملكرد نا صحيح دستگاه بودم. قبل از پرواز از خلبان يك سري مانورهاي خاص را درخواست كردم. شايد داشتم با جونم بازي مي كردم، اما نمي دانيد در آن لحظه چه شوقي داشتم كه قرار است دستگاه ساخت خودم را در هواپيما آزمايش كنم. كاپيتان از من پرسيد، استارت كنم، من به دستگاهم نگاه كردم كه هنوز حتي يك دونه ماهواره رو هم پيدا نكرده بود، نفس عميقي كشيدم و با توكل به خدا گفتم، بله. عجب استارتي، چون هواپيما فوق سبك بود، با اولين چرخش ملخ، هواپيما آماده ي پرتاب شده بود !  هنوز دستگاهم ماهواره اي را پيدا نكرده بود، پر از ترديد بودم، اما به كدهاي برنامه نويسي كه نوشته بودم اميد وار بودم، چون در اينطور مواقع در الگوريتم هايم شرايط ويژه را پيش بيني كرده بودم، در ابتداي باند بوديم كه به لطف خدا اطلاعات نمايش داده شد ( علت تاخير دستگاه در نمايش اطلاعات، خطاي بيش از 300 متر ماهواره ها بخاطر ....</font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/09/post_425.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/09/post_425.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Sep 2010 04:49:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماجراي خمسه و پسرک .. </title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font color="#00ffff" size="4" style="BACKGROUND-COLOR: rgb(0,0,51)">پسر <font size="3">بچه</font> <font size="2">ای که</font> <font color="#ffff00">خمسه</font> <font size="2">را</font> دوست <font size="3">داشت</font></font></strong></p><p align="center"><img src="http://xx1slg.blu.livefilestore.com/y1pOJ-uibOHLaDExqfHHH4mDr1-oJCBIB5FPCw4VUubXsO64Vyos0ZLwxkAAq6XMsBeqXuEeKrDtwNGjpl9bxikIzrN4hz56hGZ/Small---1.jpg?psid=1" complete="true" /></p><p align="justify"><font color="#000033"><font size="2"> <font color="#000066">من اغلب اوقات شاهد رفت و امد هنرپيشه ها و نعدادي هم فوتباليست بودم که نزد چراتي يا دولکو مي رفتند .. ! گاهي هم که براي احوال پرسي سري بهشون مي زدم ، روي ميز ها مملو از عکس بازيگران سريال هاي تلويزيوني و ستارگان سينما بود . هميشه حسرت شغل اون ها رو مي خوردم .. ! و ته دلم آرزو مي کردم اي کاش من هم به جاي رفتن به ارتش و نيروي هوايي از همون ابتدا وارد اين حرفه جالب مي شدم .. ! البته گاهي هم مثل آدم هاي نديد بديدي که از پشت کوه اومده باشه ، چند قطعه عکس بازيگراني که سريالشون روي آنتن يود رو امانت گرفته و خونه مي بردم تا به بچه هايم پز بدهم !! جالب اين که گاهي هم فرزندانم براي قمپز در کردن حرفه پدرشون نزد همکلاسي ها اون ها رو از من مي گرفتند ! خنده دارتر اين که .. اين پروسه با عاريه گرفتن دوستان ان ها ادامه مي يافت .. خلاصه کلي ادم بزرگ و کوچيک روي عکس هاي مادر مرده من پز مي دادند !! اخر سر وقتي عکس ها به دستم مي رسيد ، اصلآ و ابدآ قيافه آرتيست هايش قابل تشخيص نبود .. !! به همين دليل خودم به تنهايي براي خودم قمپز در کرده و تصاوير رو به خونه نمي بردم .. !!</font></font> </font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_424.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_424.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 29 Aug 2010 09:25:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سفر به قبیله ادمخورها </title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font color="#66ff00" size="4" style="BACKGROUND-COLOR: #003300">   پیشنهاد بی شرمانه یک <font color="#ffff00">آدمخور</font> !   </font></strong></p><p align="center"><font size="2"><img src="http://lttifg.blu.livefilestore.com/y1ppkYzsgw0pAIQdvIYVKSYBNmyIEKrJXJWQVQvkjQMGuqXLxYmggXzXDAyuXJYaWM9NF1-ClpCg17G9BVhNSJXGhTXFtNES6cJ/Small---1.jpg?psid=1" complete="true" complete="true" /></font></p><p align="justify"><font color="#003300" size="2">روز دوم بود که سر و کله جوانکی که دنبالش می گشتند پیدا شد ! تلفیقی بود از سیاهان آفریقا با یه جوان نیمه شرور آمریکایی ! این رو می شد از طرز لباس پوشیدن و وضعیت موهایش فهمید .. اسم اش &quot; بگو جیلو &quot; یا یگی جیل &quot; یا چیزی تو این مایه ها بود .. ما جیلی صداش می کردیم .. عادت داشت  ( خیلی ببخشید عذر می خواهم  ) مث اوا خواهر ها کلمات رو بکشه .. موقع حرف زدن هم تقریبآ خودش رو می لرزاند !! همیشه هم یک قوطی کوکا کولا دستش بود .. حتی دقت کرده بودم .. با وچودی که نوشیدنی قوطی اش تمام شده بود ولی طبق عادت همین جوری دستش بود .. یک همچین آدم عتیقه ای رابط قبایل وحشی بود ! معمولآ هم برای توریست ها و علاقه مندان موسیقی نقش مترجم و راهنما رو ایفا می کرد .. ولی واقعیتش رو بخواهید خرش خیلی می رفت . همه &quot; جیلی &quot; رو دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند ..</font> </p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_423.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_423.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 27 Aug 2010 03:54:08 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کاپیتان حیرانی هم رفت .. </title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font size="4" style="BACKGROUND-COLOR: #663333"><font color="#ffcc33"><font color="#ff9900" style="BACKGROUND-COLOR: #000000">یادی <font size="2">از</font> سرهنگ خلبان محمد حیرانی </font></font></font></strong></p><p align="center"><font size="2"><img src="http://zmsxww.blu.livefilestore.com/y1pOn04ki8eYJlLPvY9n-kIGmOxxeJWqPHg6X3i1vaiA-dhLW2fbps0j_YUEkdPlLYqntfeQD3ImdL5H_uzwfdBd0dFj6_uwGzh/0.jpg?psid=1" complete="true" complete="true" /></font></p><p align="justify"><font color="#000066"><font color="#996600" size="2">در اوج جنگ که ارتش صدام با کمک کشور هاي غربي به قصد فلج کردن صادرات نفتي کشور جزيره خارک رو دم به دقيقه بمباران مي کرد .. زنده ياد محمد حيراني به عنوان فرمانده عمليات به جزيره خارک منتقل مي شود . و با درايت و تجربه گرانسنگ خود از آسمان خارک محافظت مي کند .. يادمه هر وقت از شبانه روز به اين جزيره مي رفتم ، محمد در رمپ حضور داشت .. ! بهش مي گفتم .. مگه تو خواب و استراحت نداري .. ؟ با خنده و محجوبيت خاص خودش مي گفت .. توي سنگر هم دفتر منه و هم اتاق خوابم .. ! الحق و انصاف با فرماندهي جسورانه اش امنيت خاصي به منطقه بخشيد .. يادش به خير ..  انگاري  همين ديروز بود .. قبل از اين که قارقارک مون رو استارت بزنيم ، به محمد مي گفتم .. دستور بده عواملت وضعيت رو سفيد اعلام کنند .. و او با خونسردي مي گفت .. نگران نباشيد .. بريد سر باند ، من مي گم وضعيت قرمز رو سفيد اعلام کنند تا شما پرواز کنيد .. !! واي دوراني بود .. حس وطن پرستي و مقاومت در چهره همه دلاور مردان ارتشي موج مي زد .. محمد سمبل استقامت بود . در حالي که به شوخي ما رو به داخل هواپيما مون هل مي داد .. مي گفت .. چه اصراريه که از حالا سفيد اعلام کنم !!؟  اگه يک ميگ سر و کله اش پيدا بشه ، اون وقت بچه ها شليک نمي کنند .. ! و بعد فرياد مي زد .. بريد ترسو ها .. من دارمتون .. !! يادش بخير ..</font> </font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_422.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_422.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 23 Aug 2010 08:30:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گله اي از برنامه 90 </title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><font color="#ffccff" size="4" style="BACKGROUND-COLOR: #330033"><strong>برای <font size="3">وقت</font> مخاطبان <font size="3">حرمت</font> قائل شوید </strong></font></p><p align="center"><font size="2"><img src="http://yu8kiq.blu.livefilestore.com/y1pnpiXGsYDAbIthbNTP1_31AUVVqhS7_t5g_NBUy7XlOFKSFNKW2iw9ee32DprtULdZ1wZwo6ANpWNyP9qmjRUv2DRuP7PTYG3/Small---1.jpg?psid=1" complete="true" /></font></p><p align="justify"><font color="#000066"><font color="#660066" size="2">ما مردم ايران عاشق جنجال هاي رسانه اي هستيم ! فرقي نمي کنه نشريه اي زرد و بي محتوا باشد ، يا برنامه پر هزينه تلويزيوني ..!  به قول جماعت مطبوعاتي فقط و فقط بايد بنده خدايي رو خوابانيده و شلاق اش بزنند ! يا سرش رو ببرند .. !! اون وقت اگه برنامه تا پاسي از صبح هم طول بکشه همه چهار چشمي به صفحه تلويزيون خيره و از مجادله و افشاء گري حسابي لذت مي بريم .. ! کاريش هم نمي شود کرد .. ! البته همين ابتداي کار اضافه کنم منظورم مخاطب عام است . خب با اين تفاصيل برنامه تلويزيوني &quot; نود &quot; هرچه به سمت و سوي نمايش جنجال هاي اين چنيني رود ، قطعآ بيننده بيشتري رو جذب مي کند ! اين خصلت پنهان در برنامه سازي سبب شده است تهيه کننده کاردان و نابغه برنامه يعني همين &quot; عادل خان فرودسي پور &quot;  هم دايم در جستجوي شکار موقعيت هاي ناب باشد ! اين خصلت به بينندگان جوان برنامه اش هم سرايت کرده است .. و اگه کمي به محتواي تصاوير ارسالي دقت کنيم ، به راحتي حس شکارچي بودن سوژه هاي ورزشي رو مشاهده مي کنيم .. ! نياز به بيان مثال نيست .. عکس هايي چون : حضور گوسفند در ورزشگاه ، سيستم آبخوري ، سرويس هاي بهداشتي ورزشگاه ها ، روي تير چراغ رفتن تماشاگران ، سربريدن کبوتر و ...</font></font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/08/_90.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/08/_90.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Aug 2010 10:53:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرا علی کریمی اخراج شد !؟ </title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font color="#66ff99" size="4" style="BACKGROUND-COLOR: #000000">    <font color="#66ff00">کالبد شکافی یک اتفاق ورزشی</font>    </font></strong></p><p align="center"><font size="2"><img src="http://mq0acq.blu.livefilestore.com/y1pB_x6Ke6-hEzzI9WZWFcfxpvEBSqLKe_igbZlxzvf92fh2jP8cfvQAkhTczLLmvejjMQQR9GErcm_3bQm57eHhp89Jcg5RPI9/Small---1.jpg?psid=1" complete="true" /></font></p><p align="justify"><br /><font color="#003300" size="2">آخرین آن همین آقای آجرلو مدیر مکتبی میلیاردر مشهور آقای هدایتی که گویا این باشگاه و تمامی بازیکن های گرانقیمت وی پول خردی بیش نیستند در مقابل ثروت افسانه ای ایشان !! این بازیکن حتی وقتی که برای تیم بزرگی مثل بایرن مونیخ خریداری شد اصلا ذوق زده نشد و مثل بسیاری دیگر که سر از پا نمی شناسند و یکباره کوچه و محله و اقوام خودرا فراموش می کنند و توگوئی که از ازل در ناف فرانکفورت یا مادرید از مادر زاده شده اند، خودرا نباخت و پس از مدتی که زیاد طولانی هم نبود اروپا دلش را زد و دلتنگی خانواده و خواهر و برادر بر او چیره شده و بنای ناسازگاری را گذاشت و گذاشت تا عذرش را خواستند و علیرغم اینکه هنوز هم تیم های زیادی در همان اروپا خواهانش بودند مانند یک مائده آسمانی به تور کشورهای حاشیه خلیج فارس افتاد و ....</font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_421.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_421.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 17 Aug 2010 02:40:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اختلاس بزرگ !</title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font color="#66ccff" size="4" style="BACKGROUND-COLOR: #000033"><font color="#66ffff">اختلاس بزرگ <font size="2">در</font> نقاب نیکوکاران </font><font size="2"><font color="#66ffff">مردمی</font> </font></font></strong></p><p align="center"> <img src="http://public.blu.livefilestore.com/y1pUIozcvkTjhgFk5J6S9Itmeib07D0lDaEX0_eXp-tL5PeQ5RSL1GNe0HUsC5UXBzrPQq4J5OHGaXc6LpHQEtiyA/00.jpg?psid=1" complete="true" /></p><p align="justify"><font color="#000066"><font size="2"> سال های بعد هم همان تهیه کننده تولید نماید ٬ دقیقآ یادم نیست که چندمین برنامه فرد مورد نظرمون بود ؟ همین قدر بگم که اجرای برنامه ها رو هم به عهده داشت . از اون جایی که خیلی روی برنامه و کار های خیری که صورت می گرفت تبلیغ می شد ٬ مخاطبان زیادی جذب ان شده بودند . از جمله صنف بازاریان محترم که وقتی دست به جیب شوند واقعآ غوغا می شود ! شبی نبود که بینندگان محترم با دیدن آزاد شدن زندانیانی که قادر به پرداخت دیه یا جرایم متعلقه نبودند ُ اشگ چشمانشون جاری می شد .. تقریبآ روزهای پایانی ماه مبارک رمضان بود که یکی از تجار بزرگ و پر آوازه ایران به خاطر مراوده با امارات و تجارت و سرمایه گذاری که تازه  زیر دندان سرمایه داران ایرانی ها مزه کرده بود و ارتباطات اغاز شده بود ٬ با دیدن صحنه های عاطفی برنامه جو گیر شده و مبلغ قابل توجهی دلار به تهیه کننده برنامه اهداء می کند .. ! و همین مسئله موجب اتفاقات جالبی می شود ..</font>  </font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_420.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_420.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 15 Aug 2010 04:44:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دختر افغانی ( Afghan Girl )</title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><font size="4" style="BACKGROUND-COLOR: #ff0000"><strong><font style="BACKGROUND-COLOR: #990000"><font color="#ffff00" style="BACKGROUND-COLOR: #660000">طعم سازش سياسي در افغانستان</font></font></strong></font></p><p align="center"><img src="http://ppeeoq.blu.livefilestore.com/y1pj2hfnxpR-iy8xMz0YGHu4XP391qlRz5Jx_cZMcXWcp5DnAVZZdOARgqsioarvZeV24HO-2BdabEJV0hrbUVIiuxZIRjXy3kC/Small---1.jpg?psid=1" complete="true" /></p><p align="justify"><font size="2"><font color="#990000">عایشه، زن خجالتی و <span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA" dir="rtl">۱۸</span><span lang="AR-SA" style="FONT-FAMILY: Tahoma" dir="rtl"> ساله‌ی افغانی است. عایشه ازدواج ناموفقی در سنین کودکی داشته و توسط خانواده‌ی همسرش آزار می‌دیده، او از خانه‌ی شوهر فرار می‌کند اما دادگاه(!) طالبان رای به بریدن بینی و گوش‌های او در قبال گناه بزرگش بخاطر نجات جان بی‌ارزش زنانه‌اش می‌دهد! برادر شوهر عایشه او را محکم نگاه می‌دارد، شوهرش ابتدا گوش‌ها و سپس بینی او را می‌برد. حالا عایشه این‌طور زندگی می‌کند، این صورت کنونی زنی </span><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA" dir="rtl">۱۸</span><span lang="AR-SA" style="FONT-FAMILY: Tahoma" dir="rtl"> ساله است. می‌بینید، بدون آرایش هم سخت زیباست</span><span dir="ltr"></span><span style="FONT-FAMILY: Tahoma"><span dir="ltr"></span>! </span><span lang="AR-SA" style="FONT-FAMILY: Tahoma" dir="rtl">حادثه‌ای که بر سر عایشه آمده، مربوط به سال‌های قدرت طالبان در افغانستان نیست، این حادثه، همین سال قبل رخ داده. این به عقیده‌ی عایشه، و به درستی، بخاطر سازش دولت افغانستان با طالبانی‌هاست</span></font></font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/08/_afghan_girl.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/08/_afghan_girl.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 08 Aug 2010 02:25:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روايت من و دكتر اقبال </title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><font size="4"><font style="BACKGROUND-COLOR: #003300"><font color="#66ff00"> <strong><font color="#ffff00">ماموریتی</font> برای خانواده دكتر <font color="#ffff00">اقبال</font> !  </strong></font></font></font> </p><p align="center"><font size="2"><img src="http://xx13lg.blu.livefilestore.com/y1pKebTRsR2-cYZv9_9oS6yg47pP5gcsUdQOkCgnwosE1mNCv4_DmQxD0xf1z6i2VsFLnBRVsqKHOGD12XbGWRmnS_CmrrPXfMr/00.jpg?psid=1" /></font></p><p align="justify"><font color="#000066"><font color="#003333" size="2">قرار بود پرفسور صادقي كه از بزرگ ترين جراحان اروپا  محسوب مي شد قلبم را عمل كند . قرار شد قبل از عمل ملاقاتي با پرفسور صورت پذيرد . وقتي مشخصات ام رو بهش گفتم ، ديدم براي لحظه اي به فكر فرو رفت .. ! بلافاصله پرسيد از كدام مدرسي ها هستي ..؟ مي خواستم بگويم از ورژن بدبخت و فلك زده اش .. كه سريع دوزاري ام افتاد منظورش تخم و تركه است ! گفتم مدرسي هاي مشهد .. راستش رو بخواهيد يك ان وحشت ام برداشت .. گفتم نكنه اجدادم به خاندان اين بابا بدهكار بوده اند ! آخه از شما چه پنهون بابامون كه مرد ، بدهي هاش با يك سگ گردن كلفت به من ارث رسيد  ..! آقا سگه هم يكي را در قوچان گاز گرفته بود و توي ژاندارمري شاكي خصوصي داشت .. و خودش هم بازداشت بود !‌ گفتم نكنه وارث بدهي اجدادم هم هستم .. !؟ كه ديدم نطق جناب پرفسور باز شده و گفت .. من خاندان شما را ميشناسم . اهل روستاي &quot; چكنه &quot; هستم .. پدر من از رعيت هاي پدر بزرگ شما بود ! الان هم اين جا تشريف دارند ! همسرم كه معني رعيت رو نشنيده بود ، فكر كرد من روي سرش هوو اورده ام .. ! همون جا زد زير گريه .. !!</font> </font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_418.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_418.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 07 Aug 2010 05:15:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خاطراتي از ژنرال ها .. </title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font style="BACKGROUND-COLOR: #000033" color="#66ffff" size="4">۲ خاطره <font size="2">از</font> ۲ ژنرال <font size="2">ارتش</font> شاهنشاهي</font></strong> </p><p align="center"><font size="2"><img src="http://ltttfg.blu.livefilestore.com/y1pW33OptXbclyn6NkPh3aWpJ9-aL_6mUFUhPMHEZe6_8oMC48utjZ7Vs8SwGswF8nUs7T2jR60MTKU3NZp5NfscNhtYJRaaio9/Small---1.jpg?psid=1" /></font></p><p align="justify"><font color="#0000ff" size="2">قبل از هر پاسخي تيمسار خاتم از زمين  بلند شده و خودش رو بار ديگر كامل معرفي مي كند .. ! درجه دار پاسبخش زبانش بند آمده و رنگ و رويش پريده با لكنت زبان مي گويد .. قربان ببخشيد .. قربان عفو بفرماييد .. و سپس با تندي خطاب به سرباز ساده مي گويد .. پسر چرا وقتي جناب خاتم خودش رو معرفي كرد او را به زمين خواباندي .. هنوز جمله درجه دار مربوطه پايان نيافته بود كه تيمسار فرياد مي زند .. ولش كن ... ! چه كارش داري .. !!؟ در همين موقع من كه از غيبت طولاني پست نگهبان ها نگران شده بودم .. براي سركشي به قسمت نگهبانان رفتم .. كه ديدم تيمسار خاتم اون جا ايستاده است .. نفس ام بالا نمي امد .. وقتي گروهبان پاسبخش قضيه رو تعريف كرد .. خاتم به من گفت .. كاري به اين سرباز نداشته باشيد .. من اگه سي نفر سرباز مثل اين بابا داشتم .. شب ها بدون دغدغه سر به بالين مي گذارم .. و در ادامه از من خواست روز بعد به دفترش رفته و  مشخصات سرباز مربوطه را به آجودانش بدهم .. يادمه فرمانده نيروي هوايي مبلغ دو هزار تومن به او پاداش داد ! ( اون موقع حقوق يك سرباز هفده ريال و ده شاهي بود ) .. و دو هزار تومان خيلي مبلغ بسيار بالايي بود .. ! همچنين به دستور تيمسار مقرر شد ....</font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_417.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/08/post_417.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 02 Aug 2010 21:55:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رابطه کامپیوتر با سانحه ایرباس ..  </title>
         <description><![CDATA[<p dir="rtl" align="center"><font size="4"><font color="#990099">نقش رایانه ها در سوانح هوایی اخیر</font> !</font></p><p dir="rtl" align="center"><font size="2"><img src="http://k2bg2w.blu.livefilestore.com/y1pm4maSiHN8PVjglqkAklWg1cN2SgJBOLmDDsP_XbgiaN2glDhEEAPmbWaAq84MqDnaT-nUCGN61Zq-3S7GCe6JJykhyCDGTPe/Small---1.jpg?psid=1" /></font></p><p dir="rtl" align="justify"><font color="#000066"><font size="2"><font color="#660066">شركت ايرباس در دفترچه هاي آموزشي خود به هيچ عنوان از كلمه ي هوشمندي براي كامپيوتر هواپيما استفاده نكرده است، و اين بدان معني است كه مي خواسته به خلبانان اين را بفهماند كه اين هواپيما بي شعور است ( يعني شعور درك مانند انسان ندارد ) علي رغم اينكه همه كار را خودش انجام مي دهد. در مثالي ساده تر، فرض كنيم كه يك ايرباس در حالت فرود قرار دارد. كامپيوتر آن چند صد هزار شرط را در حال بررسي كردن دارد، براي مثال اگر ارتفاع شد فلان، سرعت بشود فلان، وضعيت فلاپ بال فلان شود، اگر VOR اينطور بود و .... آنگان چرخها باز شود و ...</font> !</font></font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/07/post_416.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/07/post_416.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 31 Jul 2010 22:25:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سقوط ایرباس Air Blue</title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font style="BACKGROUND-COLOR: #999999" color="#000000" size="4">سقوط هواپیمای ایرباس در پاکستان</font></strong> </p><p align="center"><font color="#ff6600"><img src="http://mq0lcq.blu.livefilestore.com/y1pLvXin-8lgobWy5l3HMMktvJV4WgU9_q1RzgbsewrrOI1LwdFfT-hN2mC-m9IbvFCWQ08JmlN37oB9t-jkkVxqvHZKjAU3Mgn/Small---1.jpg?psid=1" /></font></p><p align="justify"><font color="#990000"><font color="#cc3300" size="2">هواپيما ديد كافي ندارد .. تمام هوش و حواس خلبان در لحظه هولدينگ به سيستم آلات دقيق خود است .. تمام سيستم ها منظم كار مي كنند .. در همين لحظه به دليل ارسال پالس از داخل هواپيما ، سيستم ناوبري جهت اصلي رو قاطي كرده و نقطه اشتباهي را نشان مي دهد .. و خلبان به اصطلاح آن را شوت مي كند .. با تغير مسير هواپيما به سمت شمال كشور تغير جهت مي دهد .. در حالي كه خلبان فكر مي كرده به يكي از جهت هاي شرق يا غرب در حال اپروچ است .. ( احتمالآ شرق )  و چرخش به محوريت يك بال در شرايطي كه باران شديدي به شيشه هاي جلو و سقف هواپيما كوبيده مي شود ، فشار و سختي پرواز در ارتفاع پائين هم مزيد علت شده و به اصطلاح &quot; ورتي گو &quot; مي شوند ..  و هواپيما در همان ارتفاع پائين ( ۲۷۰۰ پايي ) به سمت شمال اسلام آباد راهي مي شود و بعد ...</font> </font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/07/_air_blue.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/07/_air_blue.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 28 Jul 2010 21:50:41 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حكايت آقاي طاغوتي !</title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font size="4"><font color="#ffffff"><font style="BACKGROUND-COLOR: #339933">  پشت پرده زندگي ميليونر طاغوتي </font><font style="BACKGROUND-COLOR: #339966"> </font></font></font></strong></p><p align="center"><font size="2"><img src="http://0jzatg.blu.livefilestore.com/y1pcY4oJFza6khpQz10TkotLJsEWrGjQ5oOn4JFi8Obv3UOGQXl-Hel2xeJdKg2dK4cyuWjcLiky_GkSxAoYXv6Ict-GjGa_6JV/Small---1-Asli.jpg?psid=1" /></font></p><p align="justify"><font size="2"><font color="#000066">  </font><font color="#003300">پير مرد عجيبي بود ! جالب اين كه موفق هم شده بود كلي از املاك خود را كه در اختيار سازمان هايي چون بانك ملي و غيره بود را آزاد كند .. اما هنوز خيلي كار داشت .. ! من هم روز ها به اتفاق زن جوانش كه خيلي خانم نجيبي بود ، به رتق و فتق امور پرداخته و هماهنگي هاي لازم رو انجام مي داديم .. اما چند نكته منفي در شخصيت او وجود داشت .. اول اين كه به شكل زننده اي غذا مي خورد .. كه حال همه با ديدن ملچ ملوچ و هورت كشيدن مايعات به هم مي خورد .. ! مخصوصا همسرم كه خيلي روي اين مسايل حساس بود . دوم نحوه لباس پوشيدنش بود .. لخت با يك شورت جلوي ميهمانان مي نشست .. به همين دليل من ديگه همسرم را به منزل او نمي بردم . او عين امريكايي ها آزادانه باد معده اش را در حضور ميهمانان رها مي كرد .. ! گاهي مجبور مي شديم با خود ماسك ضد گاز همراه خود برده تا از بوي مشمئز كننده معده او كه به خاطر خوردن هله و حوله ( اميدوارم درست نوشته باشم ) به گاز هاي سمي خطرناك تبديل شده بود تحمل كنيم .. !!</font></font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/07/post_415.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/07/post_415.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 26 Jul 2010 13:00:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک جهان یک جام در يك نگاه </title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font style="BACKGROUND-COLOR: #993300" color="#ff9900" size="4"><font size="2">  برنامه</font> <font color="#ffff00">جام جهانی</font> <font size="2">در</font> شبکه <font size="2">سوم</font> <font color="#ffff00">سیما</font></font></strong><img src="http://zms7ww.blu.livefilestore.com/y1pi_eLonoOsbiEzKoxTx1kXHv8wZR43PIFpslUATiqW5hdjR1ckIzQpDLPTJ8VDMGwgPy7wDAUKVCZluiL8EtCaw-Cc7Vbg3T8/01.jpg?psid=1" /></p><p align="justify"><font color="#cc0000" size="2">بينندگان برنامه حتمآ به خاطر دارند كه رضا جاوداني مجري محترم برنامه مرتب از واژه &quot; پديده &quot; در معرفي چهره جديد گزارشگر جوان استفاده مي كرد ! صرف نظر از اين كه آيا محمدرضا احمدي پديده هست يا خير ، امروز اين نوع نان قرض دادن ها در يك برنامه پر مخاطب منسوخ شده است . مخصوصآ تكرار زياد  واژه فوق اصلآ خوشايند نيست ! فراموش نكنيم هر نوع تعريف و تمجيد از سوي همكاران برنامه به اصطلاح &quot; تعريف از خود &quot; تعبير شده و در شان برنامه اي چون يك جهان و يك جام نيست ! اگه اشتباه نكنم اين وظيفه مخاطبان است كه بايستي به عملكرد مجريان و گزارشگران نمره قبولي داده و از ان ها به عنوان پديده يا هر صفت ديگري نام ببرند . به هر حال اين عمل مجري يكي از نقطه ضعف هاي برنامه حساب مي شود ! خنده دار تر اين كه يكي از نشريات زرد هم با تآسي از تكرار اين واژه سريع به سراغ گزراشگر جوان و با شخصيت ما رفته و با عنوان پديده جام جهاني با وي به گفت و گو نشسته است!!</font></p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/07/post_410.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/07/post_410.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 23 Jul 2010 18:12:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نگاهي به پرواز بي فرود EP-CPG</title>
         <description><![CDATA[<p align="center"><strong><font style="BACKGROUND-COLOR: #000000" color="#cc99ff" size="4">کالبد شکافی <font color="#ff3300">سانحه</font> <font color="#ffff00">توپولف</font> کاسپین</font></strong> </p><p align="center"><img src="http://lttsfg.blu.livefilestore.com/y1pUSLFN46YJaRe0Nn1rxRfj3a1gtFhdRUSw59VtPURDhGssy9iyWIN7zSHtgdWr3oxip66sm_BJGk52-NqIpw0Vw5qrjRwRhnZ/Small---1-Asli.jpg?psid=1" /> </p><p align="justify"><font color="#990099" size="2">هواپیما در ارتفاع نزدیک ۲۸۸۰۰ پایی در حال (climb)بوده که  از تعادل خارج میشود و علت آنهم انفجاری بوده که در موتور سمت چپ و شماره ۱ هواپیما روی داده و با از بین بردن (رانش موازی)باعث منحرف شدن هواپیما به سمت چپ می شود و هواپیما وارد یک حرکت (yaw)مانند میشود و حول محور عمودی به سمت چپ گردش میکند که البته لازم به ذکر است که در شرایط معمولی از دست دادن یک موتور نمی تواند هواپیما را بلافاصله تا به این اندازه از کنترل خارج کند و باید بررسی کرد که آیا هواپیما یکی از ۳موتور را از داده یا آنچه که در موتور شماره ۱ روی داده توانسته تاثیر (مستقیم)بر دیگر قسمتهای کنترل و رانش هواپیما نیز بگذارد؟!</font> </p>]]></description>
         <link>http://www.oldpilot.ir/2010/07/_epcpg.php</link>
         <guid>http://www.oldpilot.ir/2010/07/_epcpg.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 14 Jul 2010 04:53:36 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
