|
||||
درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه
... ادامه
پربيننده ترين مطالب
مطالب اتفاقي
آخرين مطالب
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
| لينک ثابت | نظرات (54)
شیطنت در ماموریت های ایام جنگ ! حاجی بد جوری عصبی بود و مدام تهدید می کرد که همین الان به گروه ضربت زنگ خواهد زد .. در همین لحظه ولی هم طبق آموزه های من با رنگ و روی عرق کرده امد .. حاج آقا با دیدن چهره او فریاد زد و از اتاق اومد بیرون ... و با صدای لرزان گفت تا سه می شمارم ، آن زن هرزه رو بیرون کن .. گفتم چشم .. چشم همین الان .. و سریع رفتم تو اتاق خودمون !! لحظه ای بعد بیرون امدم و با ناراحتی گفتم .. حاجی دستم به دامنت .. زنه بی هوش شده است .. !! حاجی با خشم گفت این هم یک فیلم دیگر شماست .. با گفتن یاالله وارد اتاق ما شد .. با دیدن تختخواب و کسی رویش خوابیده راستی راستی باورش شد که خانمه بی هوش شده .. من شروع کردم سر ولی نق زدن .. که فلان فلان شده چه کار کردی .. و بعد هر دو به دست و پای حاجی افتادیم ...!!
| لينک ثابت | نظرات (50)
| لينک ثابت | نظرات (27)
از خوردن روزنامه خسته شدم ! اگه پسر خوبی بوده و دل کسی رو نرنجونده باشم .. یا از دست و زبانم مردم در آسایش باشند ، ممکنه شانس آورده و در موقع صرف غذا عکس های بزرگ و رنگی از هنرپیشه هایی چون نیکی کریمی و هدیه تهرانی و عسل بدیعی و دیگر مه رویان جلویم قرار گیرند .. ! یک بار که ناشکری کرده بودم ، تصویر وزیر ارشاد آن هم در ابعاد خیلی بزرگ جلویم سبز شد !! خلاصه بگم .. دوران جالبی رو بعد از بازنشستگی می گذرونم .. و برای خودم عالمی دارم که نگو ... !! باز به قول صمد آقای خودمون .. هیچ کی نمی تونه مث من حال کنه .. !! باور کن اگه خارجی ها این حرف ها رو در وبلاگ ام بخوونند .. با خودشون فکر می کنند طرف دیوونه شده است .. !! برای همین از دوستان اون ور آبی خواهش می کنم هرگز محتوای این پست رو به خصوص نوع تفریحات سالمی که می کنم برای اجنبی ها یه وقت تعریف نکنند .. !!
| لينک ثابت | نظرات (39)
توهمات عشقی و جدال خلبان فانتوم با من اگر چه بعد از پیشنهاد مینو به رگ غیرت ام برخورد .. و به اصطلاح فردین بازی در اورده و با بیان جملاتی چون ... نه آبجی خوبیت نداره !! ( در اصل گفتم .. نه مینو جان خوبیت نداره ) !! و توی این فاز گفتمان کردن ..!! اما وقتی کلاه ام رو قاضی کردم ، دیدم این بهترین راه حل است . این بود که با حالتی که نشون می داد شرمنده مرام اش شده ام ، ازش تشکر کردم .. و دیگه نطق ام باز شد .. و شدم همون بهروز اتیش پاره ای که همه رو با شیطنت های خودم به ستوه در می اوردم !! ولی هرگز فکرش رو نمی کردم ممکنه این بار از اون ور بام به زمین بیفتم .. ! دیگه نه تنها سر میز شام با اشتها غذا می خوردم .. بلکه شرم و حیا رو کنار گذاشته و ابتدا با مینو و بعدش با سایر خواهران زیبای نازی جلوی چشمان خشمگین جناب سرگرد در وسط پیست والس هم می رقصیدم ..!!
| لينک ثابت | نظرات (58)
سکوت و بدون مطلب ... ! من از همه دوستان و خوانندگان عزیزم پوزش می خواهم که در حال حاضر به دلایل شرایط روحی و جسمی نمی توانم با آرامش تفکر کرده و خاطرات قدیمی ام رو به خاطر آورم . اگه حرف های خودمونی پست قبلی رو همچنین تاریخ و ساعت انتشار آن را خوانده باشید ، متوجه می شوید که مطلب مربوط به ایام قبل از آن تاریخ است ! به عبارتی از آن تاریخ به بعد .... اصلآ شرایط مناسبی ندارم . از طرفی هم چنان که بار ها و بارها با صداقت عرض کرده ام سیاسی نیستم و نبوده ام ،نمی تونم حرف های دلم رو از شرایط فعلی و حاکم بر مملکت بنویسم ...! برای همین ضمن عذر خواهی از همه خوانندگان با چشمی اشگ آلود و دلی پر خون فعلآ به صورت موقت این کار رو تعطیل می کنم ...
| لينک ثابت | نظرات (52)
ماجرای من و عوض آقا معمار
برای یک لحظه دنیا دور سرم چرخید .. سعی کردم آرامش ام رو حفظ کرده و از راه دیگری وارد بشم .. آهسته در گوش پسر نوروز علی گفتم .. شرط می بندم با این خانم دوست بشم !! مداح در حالی که حرص می خورد .. گفت لعنتی داری می روی زندان .. دست از کارهایت بر نمی داری !!؟ خب تجربه معاشرت زیاد با خانم ها ، خیلی چیز ها رو به من آموخته بود .. به خودم گفتم باید روی منشی زیبای دادگاه زوم کنم ..!! چون با همون نگاه اول تفکرات مغزش رو خونده بودم ! و از ان جا که با لباس پرواز رفته بودم ، همون جور که گفتم ، اعتماد به نفس زیادی داشتم .. ! به همین دلیل در حالی که به چشم های خانم منشی ( شاید هم دادیار ) می نگریستم .. خودم رو به کوچه علی چپ زده .. و عین ندید بدید ها پرسیدم .. خانم دادگاه اصلی کی شروع می شه !!؟ او با خنده نمکی و زیبایش گفت .. این جا همون دادگاه اصلی است .. ! بهش گفتم پس هیات منصفه و چکش قاضی و تماشاگران کو !!؟ این که فقط یک دفتر کوچک است !! طوری پرسش ام رو مطرح کردم که انگار همین یک ساعت پیش از پشت کوه با مداح آمده ایم !! حقه ام گرفت
| لينک ثابت | نظرات (38)
ای کاش در جنگ نابود می شدم !
این حرف هایی که در این چند روز زده شد ، تازه بخش خیلی کمی از بخور بخور ، رانت خواری ، دزدی ، فساد و خیلی مسایل دیگه که جرآت اشاره به آن را ندارم .. من فقط می تونم برای خودم متآسف باشم که در چنین مملکتی زندگی کرده .. و شب روز برای دفاع از آن چه سختی هایی که من و امثال من نکشیدند .. دلم برای دوستان شهیدم می سوزه .. که چقدر اعتقاد داشتند .. مثل من نبودند که به خاطر عشق به وطن و پرواز ؛ به جبهه های جنگ پرواز کنند ... چقدر احمق بودم که تا همین دیشب لباس پروازم رو در جالباسی آماده کرده بودم که اگه خدای ناکرده زبونم لال بازم دشمن هوس دست درازی داشت ، اولین نفری باشم که در خط پرواز حاضر بوده و آماده پرواز به جبهه باشد .. اما با شنیدن این سخنان ، لباس را به گوشه ای پرت کرده و از خودم متنفر شدم .. احساس می کنم حسابی رو دست خوردم .. تازه الان می فهمم شرافت ، صداقت ؛ خاطرات سربازی ؛ سالم زیستن ، عشق به میهن مخصوص کتاب های درسی است ...
| لينک ثابت | نظرات (82)
|
||||
|
|