درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  آفرين به اين پزشک با شرافت

https://tjlwoq.dm2302.livefilestore.com/y2pMqBwc2FuiY8iYHOlgvyWtwpjM7vXd3J0FaFISE38xQaaTgSVIOo-uxrl2Ip9he20VOpzmZ5gfEFPAg2gfV4SjTZfaVAxF5bKKGRDApPFsGg/%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86---1.jpg?psid=1

https://tjlwoq.dm2302.livefilestore.com/y2pMqBwc2FuiY8iYHOlgvyWtwpjM7vXd3J0FaFISE38xQaaTgSVIOo-uxrl2Ip9he20VOpzmZ5gfEFPAg2gfV4SjTZfaVAxF5bKKGRDApPFsGg/%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86---1.jpg?psid=1

کليد واژه ها : دکتر حسن آهنگر + بيمارستان آيت الله موسوي زنجان + خانم اعظم يونسي + بيمارستان سجاد + دکتر علي بيرامي

به نام ايزد پاک سرشت و با درود به خاک کهن ايران زمين و پرچم مقدس اش و عرض ادب و احترام به هموطنان گرامي به خصوص ياران و خوانندگان همدل و صميمي و دلاور مردان نيروهاي مسلح و ارتشيان قهرمان مطلب اين پست را تقديم حضورتون مي کنم . اميدوارم مورد قبول قرار گيرد .  

به بهانه مقدمه ..  

گاهي يک اتفاق ساده سرنوشت آدم رو تغير مي دهد . در زندگي من هم از اين رويداد ها زياد رخ داده است . که پيدا کردن " عمو نادر واجک " در زنجان و آشنايي با عروس او خانم " اعظم يونسي " و پيشنهاد اين بانوي مهربان براي " انژيوگرافي " يکي از آن اتفاق هاست  (بعد از ۴۳ سال ) همين امر سبب شد تا با پزشکي بزرگوار و بسيار حاذقي بنام دکتر " حسن اهنگر " آشنا شوم . شايد عجيب به نظر برسد ، اما داروهاي تجويزي ايشان باعث شد بعد از سال ها به يکي از آرزوهايم  که همانا { راه رفتن } بود ، برسم . اينک به برکت اين معجزه هر روز صبح و غروب ساعت ها پياده روي مي کنم . صادقانه مي گم روزي نيست که بعد از شکر به درگاه ايزد منان براي اين دو بزرگوار دعا نکنم . همين امر سبب شد که به يکي از دوستانم که تعدادي از رگ هايش گرفته بود توصيه کنم به اتفاق سري به زنجان بزنيم تا جناب آقاي دکتر" آهنگر " او را معاينه کند . برخورد فوق انساني آقاي دکتر من را ياد بد خلقي هاي دو پزشک در بيمارستان سجاد تهران انداخت و همين بهانه اي شد تا ضمن اشاره به تحقير آشکار برخي پزشکان از برخورد شرافتمندانه و انساني آقاي دکتر حسن اهنگر و پرسنل درمانگاه قلب خصوصآ سرکار خانم " زينب اسکندري "  رسمآ تشکر و قدرداني کنم . آن چه در ادامه مي خوانيد ، گزارش يک سفر و ماجراي دو پزشک ديگر است :

گزارش سفر نيم روزه به زنجان ..

آن چه در توصيف معالجات دکتر " آهنگر " فراموش کردم عنوان کنم ، تشخيص به موقع بيماري قند خون ( ديابت ) ام بود . که خوشبختانه با توصيه هاي پزشکي ايشون نه تنها کنترل کردم بلکه باعث شد تغيري در تغذيه ام داده و با پياده روي و شنا سلامتي ام رو به دست اورم . صحبت آب درماني شد بايد بگويم چند ماهي است صبح هاي زود روز هاي فرد به استخر شهيد شيرودي مي روم . در آن جا با افراد متعددي که اغلب هم سن و سال خودم هستند آشنا شده ام . که " حاج محمد محبي " يکي از اون عزيزان است . يک روز متوجه غيبت اش شدم دوستان گفتند به خاطر مشکل قلبي در يکي از بيمارستان هاي تهران براي انجام " آنژيوگرافي " رفته است . دو روز بعد وقتي برگشت در سونا متوجه اضطراب دروني او شدم . به شوخي بهش گفتم .. حاج آقا اين روزها عمل جراحي قلب مثل وصل کردن سرم به بدن ، کم خطر شده است ! بيخود غصه نخور . دوستم گفت مشکل من عمل جراحي نيست چون سال ها قبل " استند " در رگ هايم کار گذاشته شده است . منتها با سه پزشک متخصص قلب مشورت کردم هر کدوم نظريه هاي متفاوتي دارند ! يکي مي گويد بايد فوري عمل شوي ، ديگري مي گويد نياز نيست .. و يکي ديگر هم نصب استند رو توصيه کرده است .. ! و من نمي دونم به حرف کدوم يکي گوش کنم !؟ بهش گفتم عزيزم من به شما توصيه مي کنم يک توک پا به اتفاق به زنجان نزد دکتر معالج ام برويم شايد با دارو باز شد ! و در ادامه داستان معالجه خودم رو براش توضيح دادم .. خوشبختانه حاج آقا با گشاده رويي پذيرفت و از من خواهش کرد براي هفته آينده هماهنگ نمايم ..  

من همان روز به آقاي دکتر " اهنگر " زنگ زدم . اصلآ انتظار پاسخگويي نداشتم . چون ديده بودم که چقدر سر اين مرد نازنين شلوغ است . با مهرباني غير قابل توصيفي به اصطلاح قديمي ها { تحويلم گرفت } . با شرمندگي قضيه دوستم رو مطرح کرده و از ايشون خواستم اگر امکان داره براي پنج شنبه هفته بعد يک وقت به ما بدهد . دکتر افزود صبح اول وقت بيمارستان باشيد . روز بعد خبر موافقت دکتر رو به حاج آقا دادم . قرار شد پنجشنبه صبح زود حرکت کنيم تا اول وقت در شهر زنجان باشيم . زمان حرکت چهار بامداد تعين شده بود . پسر کوچک آقاي محبي { بشير } عزيز به خاطر دلواپسي و امنيت ما دونفر با ماشين خودش مسووليت رفت و برگشت ما رو به عهده گرفته بود . طبق برنامه به سمت زنجان حرکت کرديم .. دوستم بعد از خواندن نماز صبح در يکي از مجتمع هاي تفريحي و توريستي با خيال آسوده به خواب رفت ولي من به خاطر دلهره اي که داشتم مدام مواظب بشير بودم که پلک هايش سنگيني نکند ! عاقبت صبح اول وقت به شهر زيباي زنجان رسيديم . پرسان پرسان بيمارستان آيت الله موسوي رو پيدا کرديم . از اين که اول وقت رسيده بوديم ، خوشحال بودم .

آغاز دلهره و نگراني ..  

راستش رو بخواهيد وقتي در جستجوي دفتر آقاي دکتر " حسن آهنگر " بوديم ، همه با اطمينان اظهار مي داشتند .. آقاي دکتر فقط روز هاي شنبه تشريف مي آورند ! با تکرار اين جمله دلهره عجيبي سرتاپاي وجودم رو فرا گرفت . با خود مي گفتم اگر به هر دليلي آقاي دکتر امروز تشريف نياورد { که امري کاملآ طبيعي است } از شرمندگي چگونه به روي دوستم که با چه اميد و اشتياقي همراه من امده است نگاه کنم .. !!؟ از آقاي محبي خواهش کردم سري به درمانگاه بزند شايد اون ها خبر دقيق تر از حضور آقاي دکتر داشته باشند . بعد از مدتي برگشته و اعلام کرد که اون ها هم گفتند دکتر پنجشنبه ها نمي آيد ! از بد شانسي ام خانم " اعظم يونسي " هم اون روز مرخصي تشريف داشتند ! آقاي محبي وقتي اضطراب و تشويش من را ديد ، خيلي خونسرد گفت مشکلي نيست ! يک بار ديگر مي آييم ! مي دونستم براي دلخوشي ام مي گويد ! براي فرار از کابوس وحشتناک ، به سراغ اطلاعات ، نگهباني ، پرسنل بخش رفته و پرسش تکراري ام رو مطرح مي کردم . تنها نکته اميدوار کننده اين بود .. اگر دکتر قول داده باشد حتمآ مي آيد . اما ما از برنامه هاي او بي اطلاع هستيم .. ! يک لحظه بياد ديالوگ فيلم هاي وطني پيش از انقلاب افتادم که مي گفت " پسر آب ات نبود ، نان ات نبود ، آوردن حاج آقا به زنجان ات چي بود !!؟ " هر لحظه که زمان مي گذشت به دلشوره و اضطرابم افزوده مي شد !

در اوج نا اميدي ديدم در آسانسور طبقه دوم گشوده شد و آقاي دکتر با لبخندي بر چهره به سمت ام اومد . باور کنيد انگار دنيا رو به من داده بودند . بعد از احوالپرسي دوستم آقاي محبي را معرفي کردم . دکتر آهنگر در کمال ادب و تواضع گفت .. شما در دفتر حضور داشته باشيد تا من روپوش ام رو به تن کنم . با خوشحالي غير قابل توصيفي وارد دفتر آقاي دکتر شديم . آقاي " اهنگر " بعد از ورود مدارک پزشکي  دوستم رو چک کرده و سپس از او خواست براي انجام  " اکو " به پشت پرده برود . به محض پايان آزمايش آقاي دکتر از من هم دعوت کرد تا براي اين آزمايش حاضر شوم . آن چه مي ديدم و مي شنيدم برايم باور پذير نبود ! آخه همين هفته پيش بود دامادم تپش قلب گرفته و به صورت اورژانس به مرکز تخصصي قلب تهران رفته بود در اون جا براي همين آزمايش دو ماه و نيم وقت داده بودند ! دقايقي بعد آقاي دکتر کارش رو آغاز کرده و با خوشحالي خطاب به من گفت " تبريک مي گويم ، ماهيچه هاي قلب شما صد در صد بهبود يافته اند ! باور کردني نيست ! " به جناب " اهنگر "  توضيح دادم که به توصيه هاي پزشکي وي مو به مو عمل کرده ام . ضمن اين که همه روزه ( صبح هاي زود و غروب ها ) ساعت ها پياده روي کرده و رژيم غذايي رو ره دقت رعايت مي کنم ..  در ادامه آقاي دکتر از ما خواست براي مشاهده فيلم آنژيوگرافي آقاي محبي به درمانگاه قلب مراجعه کنيم . قبل از ترک مطب از دستيار آقاي دکتر درخواست ورقه تسويه حساب کرديم . در کمال تعجب شنيدم که آقاي دکتر دستور فرمودند تا از ما پولي مطالبه نشود .. ! در کمال شرمندگي راهي درمانگاه شديم ..

 https://tjlwoq.dm2302.livefilestore.com/y2pEI43tTRxrfEQW9Nhd3ul2xtrJfjvwOhZDV3vL-2i8HsI9zGwyiTLo7RG3un-TZ8yfH1D1uNo5J28YG7cI7HvbOpB5SOBFJz-HBC9jTC3w98/%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86---3.jpg?psid=1

با ورود به درمانگاه با چهره مهربان خانم " زينب اسکندري " مواجه شدم که با لبخندي بر لب ، به  سويم  مي ايد . اين بهيار مهربان خيلي خوب سابقه نخستين حضورم در اين بخش رو به خاطر داشت . خصوصآ اين که معرف ام در اون سال سرکار خانم " اعظم يونسي " نازنين بود . او محبت و مهمان نوازي رو با رفتار و گفتارش به نمايش گذاشت . باور کنيد نزد دوستم حسابي سرافراز شدم . دقايقي بعد آقاي دکتر آهنگر با دقت کامل فيلم آنژيوگرافي آقاي محبي رو بازبيني کرده و به اصطلاح روي سکانس به سکانس تصاوير ويدئويي قلب او با زبان ساده توضيح مي داد . او از زواياي مختلف به شکل سه بعدي وضعيت رگ هاي گرفته شده رو تشريح کرد . در پايان افزود .. اگر چه علم جراحي  رو توصيه مي کنه ، اما با توجه به وضعيت روحي شما فعلآ يکي دو قلم دارو تجويز مي کنم . ضمنآ نامه اي براي يکي از دوستان فوق متخصص در تهران مي نويسم تا شما رو معاينه کرده و در صورت لزوم " استند " کار بگذارد . در پايان با درج داروهاي مصرفي ام در دفترچه بيمه ام ، نحوه اصولي مصرف ان ها رو به من گوشزد کرد .. و به اين ترتيب هر دو خوشحال به قصد ترک درمانگاه بلند شديم .. قبل از خروج از خانم اسکندري خواهش کرديم  صورت حساب رو براي تسويه در اختيارمون قرار دهد اما اين بار هم شرمنده جناب دکتر " حسن اهنگر " شديم . او متواضعانه ما رو تا دم بخش همراهي کرد . قبل از خداحافظي متوجه شديم که اون روز آقاي دکتر صرفآ به خاطر ما به بيمارستان تشريف آورده بود . با شنيدن اين موضوع مفهوم شرافت و انسانيت و سجاياي اخلاقي به مفهوم واقعي براي ما عينت يافت ..   

 https://tjlwoq.dm2302.livefilestore.com/y2pgCxoUKdvnLQTPx__Lze5DwfLUw8Vvnoh-pSoC3X_6pVX586w3Mg51YwztwrMkbr-QTY1QlebpWE1Nfk3CpYp3SIEyZ83022UOngU4YxicNs/%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86---2.jpg?psid=1

ديدار با يکي از خوانندگان سايت ام

اين سفر فرصتي دست داد تا بعد از سه سال مکاتبه و ارتباط تلفني با دختر نازنين ام " الناز محمدي " ملاقاتي داشته باشم . او هر سال تابستان از من مي خواست به شهر زيباي اون ها رفته و چند روزي مهمان او و خانواده اش باشم . اما اين فرصت پيش نمي آمد . از هفته قبل بهش اطلاع داده بودم که تصميم دارم به زنجان بيايم . طبق هماهنگي قرار بود به محض پايان کارمون در بيمارستان به او اطلاع  دهم تا دقايقي در خدمتش باشيم . بعد از تماس فوري سر قرار حاضر شد . او اصرار زيادي داشت تا همگي براي نهار مهمان او باشيم . آقاي محبي گفت ما يک فاميل اين جا داريم حتمآ بايد براي ساعتي به منزل او برويم .. در نهايت او و پسرش ما رو ترک کرده و من با سوار شدن به خودروي الناز راهي منطقه زيبا و ديدني " گاوا زنگي " شديم . او از جمله خوانندگان سايت ام بود که تمام نوشته هايم رو خونده بود و حافظه خوبي در يادآوري اون ها داشت . از اون جا که قرارم با آقاي محبي براي دو ساعت بعد بود ، به توصيه الناز براي صرف نهار به يکي از بهترين رستوران هاي زنجان رفتيم . از پذيرايي مفصل او سخني نمي گويم چون مردمان زنجان در مهمانوازي شهره هستند . با تماس تلفني دوستم خانم محمدي آدرس رستوران رو به آقاي محبي اعلام کرده و دقايقي بعد به ما پيوستند .. سرانجام وقت خداحافظي فرا رسيد .. و ما با خاطره اي خوش به سمت تهران حرکت کرديم . قبل از ترک زنجان خانم يونسي عزيز هم تماس گرفته و خواست به منزل اون ها بروم .. با عذر خواهي شرايط رو توضيح داده و از اين بانوي گرامي خداحافظي کردم ..

https://tjlwoq.dm2302.livefilestore.com/y2pDjIrGZDmp1HRIchM3RN5nOyamarVC2_hmvH9k8oZzOoIiERhMGDje4M1vO87BucZFh4Sf_xzgJijxiT9QhR6ohGz_zMb1xKOMjGQ9c-GG2U/%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86---4.jpg?psid=1

پزشکان با اخلاق ، پزشکان بد اخلاق .. !

اگر چه پزشکاني با ويژگي هاي اخلاقي منحصر به فردي چون جناب دکتر " حسن آهنگر " بندرت پيدا مي شوند و چنين انتظاري از جامعه پزشکي هم منطقي نيست ، اما کم ترين انتظار بيماران حفظ کرامت انساني و رفتاري شايسته با ان هاست . که متآسفانه دو مورد برخورد تحقير آميز آن را تنها در بيمارستان سجاد ( خيابان بهار ) شاهد بودم . شايد به خاطر حضور در صد بالايي از پرسنل نظامي در اين بيمارستان است که ناخواسته رفتار و گفتار برخي پزشکان رو خشن و پادگاني بار آورده است . اما نه اين منطق و نه هر دليل ديگري باعث نمي شود که برخورد ناشايست با بيماران صورت پذيرد . من ماجراي يکي از همين حضرات عصباني رو قبلآ منتشر کردم ( تحقیر به خاطر چند قلم دارو ) که براي مقايسه رفتاري من چکيده اي از آن اتفاق رو منتشر مي کنم :

  توهين آشکار پزشک بيمارستان

يک روز جمعه به اصرار يکي از خانم هاي خلبان که از دوستان بسيار عزيزم است براي صرف نهار به يکي از رستوران هاي تهران دعوت شده بودم . بنده خدا با ماشين خودش از کرج اومده بود تا به اتفاق هم  راهي رستوران شويم . بعد از صرف نهار از اون جايي که داروهايم تمام شده بود از فرصت استفاده کرده و از دختر گلم { مهسا جان که اين روز ها در غم از دست دادن پدر مهربونش داغدار است } خواهش کردم تا به اتفاق راهي بيمارستان " سجاد " شويم . دقايقي بعد با حضور در بخش اورژانس و ارايه دفتر چه بيمه ام به خانم پرستاري که پشت مانيتور بود ، بهش گفتم براي نوشتن دارو هايم اومده ام . او بعد از ثبت مشخصات ام برگه اي به دستم داده و با اشاره به اتاق روبرو از من خواست نزد پزشک بروم .. طفلک مهسا به خاطر ملاحظات پزشکي ام بيرون اتاق روي يکي از صندلي ها نشسته و منتظرم موند .. وقتي وارد مطب آقاي دکتر { ساسان - الف با کد پزشکي ۱۱۱۸۴۰ } شدم غير از او پزشک جوان تري در کنار دستش حضور داشت و با کامپيوتر روي ميزش سرگرم کار بود . يک استوار جوان هم به عنوان مراجعه کننده شايد هم بيمار روبروي آقايون ايستاده بود ..

به رسم ادب و احترام سلام عرض کرده و با ارايه برگه ويزيت و دفترچه بيمه ام ، سرگرم بيرون اوردن قوطي هاي مقوايي داروهايم شدم . از اين که پاسخ سلام ام رو نداد ، دلخور نشده و به حساب مشغله اش گذاشتم . اولين جلد دارو مربوط به قرص هاي کبدم بودم . ديدم زير لب کلماتي رو با اخم و ناراحتي به زبان مي اورد ! من ساده به تصور اين که درج داروي فوق نيازمند برگه آزمايش هاي صورت گرفته است . سريع و بدون معطلي آخرين ورقه آرمايشات ام رو که اتفاقآ در همين بيمارستان انجام شده بود روي ميز گذاشته و شورع به توضيح دادن کردم .. اما ديدم نه تنها نظري نينداخت بلکه با در دست گرفتن جلد قرص هاي قلبم ، اين بار چهره اش بيشتر از قبل عبوس تر شده و بعد از نوشتن نام دارو با عصبانيت لفاف دارو رو به ان طرف پرتاپ کرد .. تازه دوزاري ام افتاد که بايد سوء تفاهي رخ داده باشد ! و از اون جايي که نمي دانستم او زير لب به چه چيزي غر مي زند !! سعي کردم به روي خودم نياورده و همچنان در باره صحت دارو ها که توسط متخصص قلب همين بيمارستان تجويز شده اند به آقاي دکتر عصباني که با گذشت زمان چهره اش غير قابل تحمل مي شد ، توضيحات لازم رو ارايه دهم .. ! که ناگهان ديدم آقاي دکتر مثل کوه اتشفشان منفجر شده و در حضور ان دو نفر با تهديد به من گفت .. " اين بار دارو هايت رو نوشتم . اما خوب به چهره من نگاه کن و قيافه ام رو به خاطر بسپار چون دفعه بعد اگر من کشيک بودم ، شما رو ويزيت نخواهم کرد ... !! " باور کنيد براي لحظاتي چنان گيج و منگ شده بودم که موقعيت زمان و مکان خويش رو فراموش کردم .. !

وقتي به خود اومدم به خاطر تحقير و تهديد آشکاري که در حضور دو نفر ديگه شده بودم بد جوري اصابم خرد شده بود . اما از ان جايي که علت اين بدقلقي هاي دکتر رو نمي دونستم ، مات و حيرت زده توان هر نوع واکنشي از من سلب شده بود ! باور کنيد دها پرسش همراه با علامت سوالي بزرگ جلوي چشمانم ظاهر شده بودند ! تنها چيزي که به ذهن ام رسيد و هنوز هم بر اين باور خود هستم اين بود که ..  " شايد او دکتر عمومي است و اجازه نوشتن داروهاي پزشکان متخصص را ندارد !وقتي کم کم به يقين رسيدم ، دلم مي خواست يقه اش رو گرفته و با صداي بلند و همراه با الفاظي { .... } بهش بگم ..  " مرد ناحسابي اگر مجاز به نوشتن داروهاي تخصصي نيستي ، خب نمي نوشتي ! من که مجبورت نکرده بودم ! جالا که نوشتي حق نداري بيماري رو تهديد و تحقير نمايي و ... " اما خدا شاهده دو عامل باعث شد خشم ام رو فرو برده و خودم رو کنترل کنم . اول به خاطر حضور " مهسا " که از راه دوري اومده بود تا ساعاتي رو با من به گفت و گو بپردازد . خصوصآ روحيه بسيار حساسي که داشت ، نامردي بود روز تعطيل اش رو خراب کنم ! دومين عامل هم ارادتي بود که رئيس بيمارستاد " سجاد " داشتم . براي لحظاتي وقار و شخصيت اش جلوي چشمم اومده و بر شيطون لعنت فرستادم . ولي خدا شاهده خيلي دلم مي خواست درسي جانانه به اين دکتر بد اخلاق و عبوس بدهم که تا عمر داره يادش باشه با بيمار اون هم در حضور ديگران چطور رفتار کنه .. ! در حالت عصبانيت چند بار تصميم داشتم با پرت کردن کامپيوتر و لوازم روي ميزش با او گلاويز شوم .. ! آن قدر هم شهامت نداشت که لااقل اعتراض اش رو علني و بلند تر بگويد .. شرم بر او .. !

https://tjlwoq.dm2302.livefilestore.com/y2pTAFr_z5TUy1bmj0RU97ERgD6hSc7vWoC_mwsvVRd1r2cPB7OX6gX6mDTE-a9EGfQpNHgpwSSpH4mfUb8YpGoXf1nP08zrnJC1cVcJEEfX9A/%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF.jpg?psid=1

برخورد خشن و غير منطقي ديگر ..

سال هاي سال است به دليل مصرف دارو هاي دايمي با اتمام قرص هاي قلب و ديابت ام به مطب آقايون پزشکان متخصص مراجعه کرده و با پرداخت حق ويزيت ، دارو هاي مورد نيازم رو در دفترچه بيمه خدمات  درماني به ثبت مي رسوندم . و هيچ مشکلي پيش نيامده بود . زيرا از زمان نوجواني ام هم يادمه با نشان دادن نسخه اوليه يا لفاف مقوايي که نام دارو ها بر روي آن درج شده بود ، آقايون پزشکان زحمت صدور نسخه رو کشيده و معمولآ به اين پرسش کليشه اي اکتفاء مي کردند که " آيا از نحوه مصرفش آگاه هستي ؟ " بعضي ها هم احساس مسووليت کرده و بار ديگر دستورات دارويي رو درج مي کردند .. و من حدود دو دهه است که يه اين شکل دارو هايم رو تهيه مي کنم . تا اين که از يک سال قبل متوجه شدم که بيمارستان هاي نيروهاي مسلح بدون دريافت هيچ گونه حق ويزيتي ، اين کار رو انجام مي دهند . به همين دليل من به بيمارستان سجاد که نزديک خونه مون است مراجعه مي کنم . { اگر چه اخيرآ با تغير مديريت اين بيمارستان بازنشستگان هم بايستي ابتدا هزينه اي رو " هر چند ناچيز " بپردازند !! } القصه ماه پيش با اتمام دارو هايم طبق معمول به بخش قلب درمانگاه مراجعه کردم . سراغ خانم دکتر متخصصي که هميشه زحمت درج دارو هايم رو مي کشيد گرفتم . با کمال تآسف شنيدم منتقل شده است و به جاي ان خانم دکتر متخصص ديگري ويزيت مي کند .. ! 

بعد از انجام رفت و آمد هاي طاقت فرسا براي نوبت گيري و پرداخت حق ويزيت ، در ليست انتظار نشستم بعد از ساعتي نوبت ام فرا رسيد . به نشانه ادب و احترام سلامي عرض کرده و با ارائه دفترچه ام ، لفافه و قوطي داروهاي مورد نيازم رو به روي ميز خانم دکتر گذاشتم . او بعد از شنيدن درخواست ام ناگهان برافروخته شده و با لحن خيلي تحقير آميز و عصبي گفت : آقا شما چه خيال کردي !!؟ ما که ميرزا بنويس نيستيم ! شما بايد ويزيت شوي ! من ساده ابتدا فکر کردم او به فکر سلامتي ام است و با اين سخن قصد معاينه ام رو دارد ! با لبخندي دلنشين اول تعارف کرده و در ادامه افزودم اشکالي نداره ، معاينه ام فرماييد ! خانم دکتر که ظاهرآ دلش از جاي ديگري پر بود { يا با همسرش دعوا کرده بود } اين بار با عصبانيت گفت .. حضرت آقا ابتدا بايد آزمايش هاي خون و اکو و غيره رو انجام دهيد تا من براي شما دارو بنويسم .. !! عرض کردم خانم دکتر من مرتب اين دارو ها رو مصرف مي کنم . و هميشه پزشکان اين کار رو برايم انجام مي دهند . ضمن اين که تمام آزمايشات مورد نظر شما رو در موعد مقرر انجام مي دهم . پس لطف کنيد دارو هاي من را بنويسيد .. او که حسابي عصباني بود گفت من اين کار رو نمي کنم ! شما برويد نزد همون پزشکان ! بهش گفتم من چند ساعت معطل گرفتن يکي دو قلم دارو شده ام و الان هم نياز فوري به آن ها دارم .. خانم دکتر بعد از کلي منت تحقير آميز فقط تعداد اندکي از دارو هاي مورد نيازم رو نوشت ! 

https://tjlwoq.dm2302.livefilestore.com/y2pWdY5IR09mYSUmS9XMqOWlXJyKkmoD8VaNi0ohOgHHUev56RE-EmoQcJjnMxwESCZu8Vc4ou6XjoDFDvxHm2YLvtjQSCLXSA5qFdlbmStaug/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1.jpg?psid=1

لطف دکتر داروخانه بيمارستان ..  

از سر ناچاري به داروخانه بيمارستان سجاد مراجعه کردم . بد جوري حالم گرفته شده بود . دنبال کسي مي گشتم تا با درد دل کردن کمي آروم بگيرم .. در ميان کادر داروخانه نگاه ام به چهره مردي افتاد که نشان مي داد انساني مهربان و با شخصيت است . قضيه رو به آقاي دکتر که بعد ها فهميدم نام شريف او دکتر " علي بيرامي " است ، مطرح کرده و افزودم .. آقاي دکتر مستحضريد که برخي اقلام دارويي ام نياز به تآئيديه خدمات دارويي نيروهاي مسلح دارد و از ان جا که گرفتن مهر تائيد برايم دشوار است هميشه با پرداخت هزينه بالا از پيک موتوري استفاده مي کنم . از اين رو هميشه پزشکان محبت کرده و مصرف دو سه ماهه رو برايم درج مي کردند .. اما خانم دکتر عصباني بيمارستان نه تنها برخي از دارو ها رو از قلم انداخته بلکه اون هايي را که نوشته بقدري کم هستند که کفاف يک ماه مرا نمي کند !! آقاي دکتر بايرامي بعد از مشاهده نسخه ام پذيرفت که خانم دکتر واقعآ کم لطفي کرده است . وي در حالي که با احترام فراواني سعي مي کرد به من دلداري دهد ، گفت اجازه دهيد من چک کنم تا ببينم دکتر متخصص قلب ديگري کي کي مي آيد . بعد از کلي هماهنگي { که وظيفه اش نبود } به من گفت روز بعد اول وقت بيا اينجا تا من با آقاي دکتر هماهنگ نمايم تا مشکل شما رو حل کند ...

روز بعد با دوربين ابتدا به داروخانه بيمارستان رفتم . دکتر با لبخند پاسخ سلام ام رو داده و سريع مشغول گرفتن بخش قلب شد . وي بعد از هماهنگي از من خواست تا به مطب آقاي دکتر بروم .. از ان جا که آقاي بيرامي قبلآ وضعيت رو توضيح داده بود ، ايشان محبت کرده و تمام دارو هاي مود نيازم رو در دفتر چه نوشت .. باور کنيد از برخورد محترمانه دکتر بيرامي بقدري شرمنده شده بودم که نمي دونستم چگونه از اين مرد مهربان و انسان تشکر کنم .. لذا وقتي براي گرفتن عکسي از او نزدش رفتم ، اکراه داشت . به او توضيح دادم که اين کم ترين کار در قياس با محبت ايشون است و ازش خواهش کردم که اجازه اين کار رو به من بدهد .. و چنين شد که من تصوير اين مرد نازنين رو گرفته و اينک وظيفه خود مي دانم با تشکر و قدرداني از انسان هاي شريف و محترمي چون دکتر حسن اهنگر ، خانم اعظم يونسي ، آقاي علي بيرامي ، درصدي از دين خود رو نسبت به اين بزرگواران ادا نمايم . در پايان جا دارد از پرسنل شريف و مهربان درمانگاه قلب آيت الله موسوي در زنجان خصوصآ خانم " زينب اسکندري " به خاطر رفتار و منش بزرگوارانه اي که نسبت به بيماران دارند ف قلبآ تشکر و قدر داني نمايم . براي همه اين انسان هاي شريف آرزوي موفقيت و شادکامي دارم ..

 

https://swsqfq.dm1.livefilestore.com/y2p1TgotxjVU06yvgYR7h0P8pz6EUEJU_ZRVqB_M6Rr1bUwzv_chiD68Wt_6LZHrrHJdYz0y7jyeW5U-RLn4v4wwFoVx0JNanL7b9Px4qLpnbU/%D8%A8%D9%86%D8%B1.jpg?psid=1 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

 https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

این پست ساعت ۱۱۰۰ در مورخه بيست و يکم شهريور ماه ۱۳۹۳ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

سایت پندار پی سی

https://vwqpoq.dm2302.livefilestore.com/y2pThTRMC0Tts1vAtjZ3P0ih4Typmw-p1AancWOeqyOP-6Vg_6cqvR0Iz5Z95qvQi4aJ58P8HBH53ZNG3ynr_Fbb-jnGlP7wZZkxE2FFl0YftY/HKJ.gif?psid=1

- تعداد بازديد
  • 10573
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35