درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  دوستی با ژنرالی که تیرباران شد !

https://3wyzuq.dm2301.livefilestore.com/y2p2XVTJkNmgTJV1UQ-JdNZDDpWXz3z-fhKQk2GcdmtDrQe2cd6wtjOxRqUQXoWu9kVKny3LH8b8PLwv96Rn-mpK6Lx6UiQY0NjJR4gFg1YJtg/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DA%98%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%D9%8A---2.jpg?psid=1

https://3wyzuq.dm2304.livefilestore.com/y2pO84AMHapMpjFOrlchrI_rPWmGXM_RrXG6S0zkftidHDm5DywyH4CpPRimw1picn1_27eRzGVgEsIlfTrx5fEg-xCT2_dS9DXIe5udFccyiU/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DA%98%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%B4%D8%A7.jpg?psid=1https://3wyzuq.dm2301.livefilestore.com/y2p2XVTJkNmgTJV1UQ-JdNZDDpWXz3z-fhKQk2GcdmtDrQe2cd6wtjOxRqUQXoWu9kVKny3LH8b8PLwv96Rn-mpK6Lx6UiQY0NjJR4gFg1YJtg/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DA%98%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%D9%8A---2.jpg?psid=1

کليد واژه ها : رژيم پهلوي + سپهبد عبدالعلي بدره اي +  جکومت نظامي + ماموران ساواک + گارد جاويدان + نيروي هوايي ارتش شاهنشاهي + پيروزي انقلاب

به نام ايزد پاک سرشت و با درود به خاک کهن ايران زمين و پرچم مقدس اش و عرض ادب و احترام به هموطنان گرامي به خصوص ياران و خوانندگان همدل و صميمي و دلاور مردان نيروهاي مسلح و ارتشيان قهرمان مطلب اين پست را تقديم حضورتون مي کنم . اميدوارم مورد قبول قرار گيرد .

پارانتزي براي تشکر ..

به عنوان يک کهنه سرباز وظيفه خود مي دانم از همه هموطنان شريف ام که با حمايت هاي همه جانبه خود از نيروهاي مسلح در دوران جنگ تحميلي باعث دلگرمي و روحيه رزمندگان و دلاور مردان ارتشي شدند تشکر و قدرداني نمايم . اگر اين پشتيباني هاي مردمي نبود ، يقين بدانيد قواي نظامي قادر نبود در جبهه هاي متعددي ( رژيم تکفيري صدام ، مزدوران خائن ستون پنجمي داخلي ، گروهک جنايتکار منافقين و سران خائن وطن فروش آن ها و کارشکني هاي برخي ها در داخل و خارج .. } با اقتدار مقابله کنند . ايرانيان شريف در همه برهه ها با صبوري و متانت مثال زدني از پس همه سختي ها برآمدند . همچنين تشکر ويژه اي از ارتشيان دلاور و سپاهيان محترم دارم که با حضور به موقع در امداد رساني همه جانبه و کامل در کمک به آسيب ديدگان استان هاي شمالي کشور بار ديگر حماسه آفريني کردند . اگر چه اهل سياست بازي نيستم اما لازم مي دونم از وزير محترم کشور " رحماني فضلي " به خاطر تلاش جدي ايشون در مبارزه با مواد مخدر و ساماندهي امداد رساني همچنين انتقاد پذيري قابل تحسين اش از وي هم تشکر و قدرداني نمايم .

https://3wyzuq.dm2303.livefilestore.com/y2pxLxB_5Wz9a9SW4Y5HUiOgFIs9rYIN5s02YrzKzDQ7AX-44yu4-ashIHIDWv_PDnDbKX03K-CmBrcPgfWVXGZBjnMB1w40mJsrpvk015jp0M/0018-copy.jpg?psid=1

مقدمه ای برای آغاز ..

در پست قبلي در باره جو نيروي هوايي شاهنشاهي در روزهاي آغاز اعتراضات که در نهايت منجر به حکومت نظامي در يازده شهر ايران شد ، اشاراتي داشتم . همچنين در نوشته هاي پيشين توضيح دادم به خاطر رشد در يک خانواده نظامي شاه دوست و متعصب و تحصيل در پادگان نظامي که هر روز با تمام وجود فرياد مي زديم " خدا شاه ميهن " ، از همان دوران کودکي علاقه به شاه و ميهن در وجودم نهادينه شد . و با همين نوستالوژي به نيروي هوايي پيوستم . طبيعي است با شکل گيري اعتراضات مردمي هرگز قلب و روحم با انقلابیون نبود ! و از ان جا که انساني صادق در بيان خاطراتم هستم ، مثل خيلي از دوستان و همکاران هرگز به دروغ خودم رو انقلابي معرفي نکردم ! و بعد از مرگ شاه با تمام وجود به گزينه بعدي يعني " ميهن عزيزم " وفا دار ماندم . و با تمام وجودم در جنگ حضور يافته و بعد از آن هم تا جان در رمق دارم از وجب به وجب خاک وطنم دفاع خواهم کرد .

قسمت دوم :

 دوستي با ژنرالي که تيرباران شد !

شش ماه اخر جکومت رژيم پهلوي ..

تا قبل از اعلام حکومت نظامي اعتراضات مردمي به صورت پراکنده در مراکز اصلي شهر صورت مي گرفت . پخش اعلاميه هاي امام خميني شبانه توسط انقلابيون که اکثرشون جوانان بودند در محله هاي مختلف  شهر پخش مي شد . در ادامه نوار صحبت هاي ايشون دست به دست مي شد . ساواکي هاي خشمگين به اتفاق نيروهاي شهرباني در جستجوي شکار اين افراد بودند . اخبار بگير و به بند ها زياد منتشر نمي شد ! در پايگاه يکم شکاري و ترابري که من خدمت مي کردم ، همه چيز عادي بود . کم تر کسي در باره سياست و اتفاقاتي که در شهر رخ مي داد صحبت مي کرد ! چون همان طور که آگاه ايد سياست ارتش شاهنشاهي بر اصل دور نگهداشتن نظامي ها در امور سياسي بنا شده بود . من خودم نخستين بار در خيابان بابائيان { کميل فعلي } شعار " مرگ بر امريکا " رو از زبان تظاهر کنندگان شنيدم ! واقعآ از اين که اون ها به آمريکايي ها گير داده بودند ، برايم عجيب و غير قابل قبول بود ! به خود مي گفتم .. بنده خدا امريکايي ها که مردمان خوبي هستند چرا اينا مرگ بر آن ها مي گويند !!؟ اما مناقشه اصلي در ميان خانواده ها شکل گرفته بود . و بازار بحث و جدل گرم بود . خصوصآ وقتي يک يا چند نفر مخالف نظرات بقيه بودند ! در منزل ما هم همسرم به اتفاق بستگان نزديک اش شديدآ انقلابي بودند ! بر عکس اون ها من و برخي از اقوام پدري ام شاه دوست بوديم ! اما اون اوايل بحث و جدل سياسي چنداني بين ما پيش نمي امد . اما از نگاه اون ها تنفر نسبت به شاه و خاندانش مي باريد ! شايد به خاطر اين که من يک نظامي بودم بحث و جدل نمي کردند ! بعد از حادثه جمعه سياه در هفدهم شهريور ماه در ميدان ژاله شعله تظاهرات بيشتر شد . با اعلام حکومت نظامي در تهران و يازده شهر ديگر ، عملآ اداره شهر ها به دست ارتش افتاد . اما برگزاري چهلم شهداي ميدان ژاله در تبريز و مراسم هاي چهل بعدي و بعدي زنگ خطر جدي رو به صدا در اورد !   

وضعيت ارتش بعد از اعلام حکومت نظامي

من به دليل حضورم در عمليات پايگاه يکم مهرآباد که محل آمد و شد فرماندهان نظامي و افسران ارشد خصوصآ مستشاران آمريکايي بود ، وضعيت نا به سامان مملکت رو حس مي کردم . و از اون جايي که آدم کنجکاو و کمي تا قسمتي شيطون هم بودم ، سعي مي کردم پا را فرا تر گذاشته و به پچ پچ و حرف هاي خصوصي فرماندهان گوش کنم !! اولين اضطراب رو در چهره آمريکايي ها مشاهده کردم ! اون ها بي پرواز از عدم امنيت کشور خصوصآ خاندان پهلوي آشکارا سخن مي گفتند ! اما فرماندهان و خلبانان قديمي معمولآ با احتياط شنونده بودند ! همون موقع از زبان اون ها شنيدم که دستور رسيده بتدريج همراه با خانواده هاشون از ايران خارج شوند ! آمريکايي ها در اون زمان يک پاويون مخصوص که " مک تزمينال " ناميده مي شد در فرودگاه مهرآباد داشتند . دست بر قضا روبروي ساختمان عمليات ما واقع شده بود ! که هر از گاهي هواپيماهاي غول پيکر نظامي در آن جا محموله هايش رو تخليه مي کرد . تقريبآ در همان اوضاع و احوال بود که ديدم محموله هاي مخصوصي از امريکا رسيد . اين اتفاق رماني رخ داد که کارمندان شرکت نفت هم به صف اعتصاب کننده ها پيوسته بودند ! تا يادم نرفته بگم که ما يک تلفن از نوع هندلي هاي قديمي در عمليات داشتيم که مستقيم به ترمينال آمريکايي ها وصل بود . و از اون طريق هماهنگي هاي لازم رو با اون ها انجام مي داديم .

وقتي محموله هاي وارداتي به پايگاه يکم ترابري رسيد ، آن ها را در قسمت حنوبي آشيانه سي - ۱۳۰  مستقر کردند . ابتدا تني جند از مستشاران آمريکايي به اتفاق پرسنل گردان توزيع سوخت هواپيماها سخت مشغول اسقرار ادوات رسيده شدند .. ! بعد از مدتي مشخص شد که آن ها قايق هاي مخصوص حمل سوخت هستند که در ابعاد هرکولس ها ساخته شده بود و در کف سي - ۱۳۰ ها قرار مي گرفت ! در شهر ها صف درازي در مقابل جايگاه هاي پمپ بنزين شکل گرفته بود . اون زمان هنوز از گاز کشي خبري نبود اغلب مردم در زمستان با بخاري نفتي به مقابله سرما مي رفتند . به همين دليل مردم در شعبات توزيع نفت هم صف هاي بزرگي تشکيل داده و در حالي که گالن هاي خالي را با طناب به هم گره مي زدند بندگان خدا در انتظار نوبت دريافت مي ايستادند ! طبيعي است با کمبود سوخت فرماندهان نظامي براي حرکت ناوگان هاي خود با چالش جدي مواجه شده بودند . بهترين راه وارد کردن انواع سوخت از " دهران " عربستان بود . طولي نکشيد که پل هوايي بين تهران و دهران کشيده شد . و هواپيماهاي سي - ۱۳۰ با پرواز هاي شبانه روزي خود اين مهم رو به عهده گرفته بودند ! يادمه من هم براي پاسخ به حس کنجکاوي همچنين پر کردن ساعت پروازيم چند باري در اين ماموريت ها شرکت کردم ! اما نکته دلچسب اين پرواز ها ، باقيمانده ته قايق سوخت بود که بعد از تخليه در تانکر هاي بزرگ ، دويست ليترش باقي مي موند ! که بين کروي پروازي تقسيم مي شد ! البته اين نکته رو اضافه کنم که .. نوع سوخت شانسي بود ! چون ما انواع سوخت رو حمل مي کرديم . اما فقط محموله بنزين بود که هوا خواه زياد داشت ! البته بعضي از همکاران که منازل سازماني شون قديمي بود و براي گرم کردن مخزن حمام از نفت استفاده مي کردند هم مشتري نفت و حتي گازوئيل هم بودند !!

ماموريت هاي ويژه هرکولس ها .. !

البته ماموريت هايي که در اون ايام به گردان هاي پروازي محول مي شد خيلي متفاوت بود ! به خصوص هواپيماهاي سي - ۱۳۰ که من از نزديک شاهدش بودم .راستش رو بخواهيد هر چه شدت تظاهرات بيشتر مي شد جنب و جوش در بين سران نظامي هم افزايش مي يافت . سران عاليرتبه ارتش و فرماندهان حکومت نظامي براي سرکشي به ساير شهرهايي که در ان حکومت نظامي حاکم بود اغلب با هواپيماهاي هرکولس پرواز مي رفتند ! البته گاهي هم براي کنترل برخي شهر ها پرسنل گارد جاويدان با تمام ادوات لازم !! با سي - ۱۳۰ ها اعزام مي شدند ! جالب اين که از سوي ضد اطلاعات پايگاه به کروي پروازي اکيدآ توصيه شده بود در اين نوع ماموريت ها با کسي مطلقآ بحث سياسي نکنيم !! يادمه  در همون دوران حكومت نظامي با خيلي از فرماندهان مربوطه پرواز داشتم . از جمله تيمسار تاجي كه فكر مي كنم فرمانده نظامي اصفهان بود . قد كوتاه و هيكلي لاغر داشت . به محض سوار شدن وارد كابين هواپيما شد . و سعي كرد با سوال هايي كه حكم بازجويي رو داشت ، ما رو مجاب شآن و مقام اش كند . كه يكي از بچه ها بد جوري حال اش رو گرفت . و به او حالي كرد اين جا مقررات خاص خودش رو داره ، و ما از هيچ كس دستور نمي گيريم . و در نهايت هم با كمال احترام به بيرون از كابين راهنمايي شد ! { او جزء اولين ژنرال هاي ارتش شاهنشاهي بود که بعد از انقلاب تيربارون شد ! }

 البته در آن روزگار بعضي ماموريت هاي خارج از کشور هم عجيب بود . اگه اشتباه نکنم در اوايل اعتراضات مردمي به يک فروند سي - ۱۳۰ ماموريت داده شده بود تا از کشور انگليس " باتوم برقي " وارد کنند !! عجب وسيله درد آوري بود . كافي بود يه ضربه آهسته به پايت بزني ، واقعآ پا رو فلج مي كرد ! باور بفرماييد هنوز هم سر در نمي اورم چرا ما انسان ها بايد از اين نوع ابزار شكنجه استفاده نماييم ؟ هر چه بود دولت فخيمه انگليس هديه داده بود ... !! يادمه يکي از اون باتوم ها رو براي خودم برداشتم البته شکر خدا هرگز هم به کارم نيامد ! جالب اين که تا اواخر جنگ در صندوق عقب ماشين ام بود ! بگذريم ..  حالا که صحبت انگليسي هاي چشم آبي شد بهتره اين رو هم اضافه کنم که در اوج تظاهرات به ويژه در دوران حکومت نظامي تنها راديويي که مردم کوچه و بازار حتي نظامي ها در منزل يواشکي صداي ان را مي شنيدند اخبار " بي بي سي " بود ! آن ها نقش دايه مهربون تر از مادر رو براي ملت بازي مي کردند ! به قول مشهدي ها باسياست " يکي به نعل يکي به ميخ " سعي داشتند دل هر دو طرف مناقشه رو بدست آورند !

سرنوشت عحيب بعضي نظاميان .. !  

ابتدا از اين که ممکنه به خاطر گذشت زمان تاريخ برخي رويداد هاي ايام منتهي به انقلاب رو پس و پيش روايت کنم ، از همه شما خوانندگان عزيز پوزش مي خواهم . خاطراتي از آن ايام يادم اومد که خالي از لطف نيست ! در اون زمان سرهنگ خلبان " جواد حسيني " رئيس عمليات پايگاه بود . { او همون کسي بود که هنگام تبعيد امام خميني کمک خلبان هواپيماي سي - ۱۳۰ بود . و با وجود گرفتن امان نامه از امام به خاطر تهديد هاي فراوني که شده بود ، اولين هواپيما ربايي بعد از انقلاب رو انجام داد ! } و سرهنگ بهزاد معزي هم که خلبان شاه بود به عنوان استاد خلبان بوئينگ هاي سوخت رسان در پايگاه يکم ترابري حضور داشتند . بين اين دو رفاقتي صميمي وجود داشت . يادمه در روزهاي پر تنش انقلاب بعد از ظهر ها اين دو بيرون از ساختمان ساعت ها با هم صحبت مي کردند ! کسي چه مي دانست اتفاقات بعد از انقلاب سرنوشت اين دو خلبان رو به گونه اي متفاوت رقم خواهد زد ! و هر دو به شکلي غير متعارف از وطن خارج مي شوند ! در همان ايام تيمسار اميرفضلي فرمانده پايگاه يکم ترابري  و سرهنگ ربيعي فرمانده پايگاه يکم شکاري بودند . البته تيمسار امير فضلي هم از نظر سابقه خدمتي هم به خاطر خدماتي که انجام داده بود ، جايگاه اش از ربيعي بالاتر بود . { ضمن اين که مي گفتند تيمسار از خاندان اشرافي قاجار هم است } .. اما بر خلاف انتظار در جريان عزل و نصب هاي روز هاي بحراني ، ربيعي به عنوان فرمانده نيروي هوايي انتخاب شد ! و تيمسار امير فضلي از اين که مي ديد يکي از زير دستانش که تا ديروز جلويش خبردار مي ايستاده به مقام فرماندهي نيرو رسيده است ، با عصبانيت ارتش رو ترک کرد ! دست سرنوشت چنين رقم زد که ربيعي بعد از انقلاب به حکم دادگاه هاي  انقلاب تيربارون شد ! و امير فضلي نجات يافت !

خروج شتاب زده آمريکايي ها از کشور .. !

تظاهرات مردمي بر عليه رژيم پهلوي هر روز گسترده تر مي شد . کم کم رنگ و بوي شعار ها هم غليظ تر شده بود ! آمريکا هايي ها که از اينده رژيم اطلاع داشتند ، به جنب و جوش افتادند ! اين رو مي شد از فرود و برخاست بيش از حد هواپيماهاي غول پيکر نظامي ارتش امريکا { سي - ۵ و سي - ۱۴۱ } ها حس کرد ! مستشاران با حراج کردن اموال خود با خانواده هاشون ايران را ترک مي کردند ! ديگه تعداد کمي از مستشاران باقي مونده بودند .. اون ها يواش يواش مباحث سياسي رو با خلبان قديمي در ساختمان عمليات آغاز کردند . اما افسران نيروي هوايي بيشتر از رژيم شاه حمايت مي کردند . از اين رو واهمه اي هم نداشتند که کسي حرف هاي اون ها رو بشنوه ! ماموران اداره دوم و ضد اطلاعات با اون چهره هاي خشک و عبوس و نگاهاي سرد و بي روح خود هر از گاهي در عمليات پرسه مي زدند ! اما حقيقتآ کم تر کسي در غياب اون ها دم از مخالفت با رژيم شاه مي زد .. ! حوادث و اتفاقات تلخ و ناگواري که پشت سر هم رخ داد { مثل آتش سوزي سينما رکس آبادان و غيره .. } حضور مردم خشمگين رو افزايش داده بود . حتي تغير کابينه هاي متعدد هم باعث جلوگيري از سيل انقلابي مردم نشده بود ! با اغاز فصل زمستان و سرماي بيش از حد سال ۵۷ پايتخت چهره اي متفاوت به خود گرفته بود . از سوي فرمانداري نظامي تعدادي کارت تردد ويژه در اختيار عمليات گذاشته شده بود تا رانندگان سرويس در ساعات ممنوعيت رفت و امد خدمه هاي پروازي رو به خونه برسونند ! خب البته من به اتفاق ديگر همکاران ديسپچ و عمليات با استفاده از اين کارت ها ، بعضي شب ها براي پر کردن باک ماشين  خود و آشنايان به پمپ بنزين ها که در اختيار ماموران جکومت نظامي بود ، مراجعه مي کرديم !  

  روزي که شاه رفت .. 

ابتدا بايد ياد اوري کنم روز هاي مذهبي در پيروزي انقلاب اسلامي نقش کليدي داشتند . اگر اشتباه نکنم جمعه سياه مصادف با روز عيد فطر بود که همان روز صبح حکومت نظامي رو اعلام کردند ! و خيلي ها به خاطر شليک نيروهاي ارتش { احتمالآ پرسنل گارد } مجروح و شهيد شدند ! در کم تر از سه ماه يعني آذر ماه همان سال در روز هاي تاسوعا و عاشورا براي نخستين بار شعار " مرگ بر شاه " رو با صداي بسيار  بلند فرياد زدند ! هنوز شاه در ايران بود که تصاويرش با عصبانيت توسط معترضان لگد مال شد ! و تقريبآ از اون به بعد رنگ و بوي تظاهرات مردم با نظم تر شد . يادمه شاه در نطق تلويزيوني اعلام کرد که صداي مردم رو شنيده است و به اشتباهات اطرافيانش پي برده است ! و به تعبير سياسيون عقب نشيني کرده و با تغير کابينه و وزراي دولت فضاي باز سياسي رو ايجاد کرد .. ! در همون ايام از جلسات محرمانه شاه با برخي فرماندهان ارتش نواري به دست مردم افتاد که شايعه شده بود بچه هاي مخابرات از راه دور ضبط کرده بودند که حاکي از دستور کشتار بود . { البته من باورم نشد } شايد به خاطر علاقه بيش از حدم به شاه بود .. ! همان طور که گفتم بحث و جدل در خانواده ها افزايش يافته بود . من به طور اتفاقي متوجه شدم همسرم در غياب من به تظاهرات ضد رژيم مي رود ! اون موقع دخترم بهاره هنوز طفلي شيرخواره بود { دوازده بهمن ۵۷ يک ساله مي شد ! }

يک پارانتز تقريبا بي جا .. !

براي من قبول اين که همسرم با بچه کوچک در تظاهرات شرکت مي کند خيلي درد آور بود . خانواده اش به خصوص يکي از برادرانش بقدري از شاه و حکومتش بد گفته بودند که بدون توجه به اولتماتوم هاي من ، يک پاي ثابت تظاهرات بود ! ديگه کاسه صبرم لبريز شده بود سرانجام در حضور خانواده اش از او تعهد گرفتم که اگر يک بار ديگر در راه پيمايي هاي ضد شاه حضور يابد ، بي برو برگرد طلاق اش مي دهم !! { عجب ابهتي داشتم !! مرد سالاري يعني همين !! } چند صباحي ارامش قبل از توفان در منزلم حاکم شده بود تا اين که .. يک روز که براي انجام ماموريت به يکي از پايگاه ها رفته بودم { فکر کنم اصفهان بود } از بد شانسي هواپيما مون اشکال فني پيدا کرد و ما مجبور شديم شب رو اون جا بمونيم . در مهمانسراي پايگاه در حال استراحت بودم که اخبار شبانگاهي تصويري از تظاهر کنندگان رو نشون داد . با کمال تعجب ديدم همسرم با بچه بغل در رديف جلو تظاهر کنندگان آذري زبان ها با حرارت خاصي شعار ضد حکومتي مي دهد و بر اساس ريتم و ملودي شعار ها هر از گاهي جملگي محکم پا هاي خود رو به زمين مي کوبند .. ! بقدري عصبي شدم که دلم مي خواست همون شبانه به سمت تهران حرکت کرده و تکليف ام رو با او يکسره نمايم .. درد سرتون ندهم .. فرداي اون روز که برايم يک قرن گذشت به محض ورود به خونه با عصبانيت او رو بازخواست کردم .. ! او قسم خورد که او بيرون نرفته است و اين فيلم شايد مربوط به گذشته باشد .. ! خب من هم به ناچار پذيرفتم .. !!

در ماه هاي منتهي به زمستان اوضاع کشور به هم ريخته به نظر.مي رسيد . صداي الله اکير هاي شبانه از بام خانه ها و متعاقب آن طنين رگبار مسلسل هاي عوامل حکومت نظامي حکايت از اتفاقات ناگواري رو مي داد ! در همان اوضاع و احوال در اداره شايع شده بود که خيلي از نظامي ها رو به خاطر شرکت در تظاهرات شبانه بازداشت کرده اند .. ! بعد از مدتي بگير و به بند ها به منازل سازماني نيروي هوايي رسيد . هر روز خبر مي رسيد تعدادي از پرسنل پايگاه رو در هجوم شبانه ماموران امنيتي دستگير کرده اند ! خب خيلي ها به دليل موثق نبودن منابع اطلاعاتي ان را شايعه تلقي مي کردند ! تا اين که يک روز با اعلام پروازي به " خاش " معلوم شد همه مسافران پرسنل نظامي دستگير شده بودند که به اين شهرستان کوچک تبعيد مي شدند ! هنوز در شوک اين اتفاقات بوديم که يک روز ضد اطلاعات پايگاه تلفني سراغ يکي از دوستان ما رو در خط پرواز گرفت ! اعلام کرديم فرد ياد شده شيفت بعد از ظهر است .. اون ها تاکيد فراواني داشتند به محض ورود به اداره اون ها رو در جريان بگذاريم . بلافاصله دو زاري مون افتاد که  همکارمون " غلامرضا تات " قراره دستگير بشه از اين رو يکي از بچه هاي مورد اعتماد مامور شد جلوي در پايگاه کشيک بده و به محض ديدن آقاي تات به او ندا دهد که فرار نمايد .. ! از اون روز به بعد او فراري شد و مدتي بعد شنيدم حکم تيرش هم صادر شده است .. !

اما ۲۶ دي ماه واقعآ روز غم انگيزي براي شاه دوستان بود ! اون روز من در دفتر عمليات پايگاه شيف بودم . اغلب همکاران صميمي ام از نسبت عشق و علاقه من به اعليحضرت آگاه بودند . تلويزيون کوچک ساختمان ديسپچ مراسم خروج شاه رو به طور زنده نشون مي داد .. خب خيلي از پرسنل متفرقه هم براي ديدن اين واقعه تاريخي در اطراف ميز ديسپچر ها حلقه زده بودند . من به زحمت جلوي اشک هايم رو گرفته بودم .. مي دونستم اگه شاه کشور رو ترک کنه همه چيز نابود خواهد شد ! فرماندهان نظامي که براي بدرقه به فرودگاه مهرآباد اومده بودند سعي مي کردند با بوسيدن دست و پاي اعليحضرت ارادت خود رو به شخص شاه به نمايش بگذارند .. من با ديدن اشک هاي شاه نتونستم خودم رو کنترل نمايم .. و بي اختيار قطرات اشک ام جاري شد . در همين هنگام يکي از همکاران رندي کرده و در حضور جمع از من پرسيد .. " فلاني تو اگه الان اون جا بودي چه کار مي کردي .. !؟؟ " من که حسابي شوکه و ناراحت بودم به اصطلاح حوگير شده و صادقانه اعلام کردم .. من اگه اون جا بودم تنها دخترم رو جلوي پاي پادشاه ايران قرباني کرده و از شاه مي خواستم تا کشور رو ترک نفرمايد !! به دليل شرايط نظامي اون لحظه کسي کوچک ترين واکنشي به اظهار نظر من نشون نداد ! يعني جرآت اين کار رو نداشتند ! اما به محض پيروزي انقلاب اين سخن بلاي جونم شد ! که در ادامه به ان اشاره خواهم کرد . اما تراژدي هنوز براي امثال من هنوز تمام نشده بود ! به محض خروج از پايگاه شادماني مردم بد جوري کلافه ام کرده بود !

اکثر خود رو ها با چسباندن تصاوير وارونه شاه به روي برف پاک کن هايشان حالت رقص رو تداعي مي کردند . همه جا نقل و شيريني پخش مي کردند ! مردم حسابي به وجد اومده بودند .. ! و با حرارت وصف ناشدني به رقص و پايکوبي مشغول بودند .. به هزار مکافات خودم رو به خونه رسوندم .. يکي از دوستان صميمي ام که او هم از اين اتفاقات بد جوري عصباني بود به ديدنم آمده و با ناراحتي عنوان کرد که .. از فرط عصبانيت تصادف سختي کردم و ماشين ام درب و داغون شده است  !  در ان شرايط چيزي که بد جوري آزارم مي داد ، نگاه هاي معني دار همسرم بود که از برق چشمانش مي دونستم چقدر خوشحال است ! دلم مي خواست کوچک ترين لبخندي بزند تا تلافي رفتن شاه و شادي مردم رو به سرش خالي کنم .. ! اما ظاهرا او زرنگ تر از اين حرف ها بود ! و حسابي دستم رو خونده بود .. به قول مشهدي ها ..  " جيکش هم در نيومد !! " از فرداي خروج شاه از ايران همه چيز در داخل پايگاه ما خيلي عادي به نظر مي رسيد ! کسي اظهار نظر سياسي نمي کرد . پرسنل ضد اطلاعات مثل گذشته همه جا حضور داشتند و يا استفاده از عوامل خبر چين خود بر اوضاع مسلط بودند ! نام تيمسار " برنجيان " فرمانده خشن رکن دوم يا همون اداره ضد اطلاعات نيروي هوايي لرزه بر تن همه مي انداخت .. !  اما در سطح شهر تظاهرات روز به روز شديد تر از روز قبل ادامه مي يافت .. ديگه وضعيت طوري شده بود که برخي  پرسنل در روزهاي استراحت خود به تظاهرات مي رفتند ! و ضد اطلاعاتي ها در پي شکار و دستگيري اون ها بودند .. اما نه تنها به مفهوم واقعي موفق نشدند ، بلکه کم کم خانواده ها هم به طور علني از دورن خانه هاي سازماني تجمع کرده و با عبور از جلوي پرسنل دژباني به جمع تظاهرات مي پيوستند !

صادقانه اعتراف مي کنم .. جز اون تعداد از پرسنلي که فراري شده و يا به شکل مخفيانه با انقلابيون همکاري مي کردند ، تا روز پيروزي انقلاب کسي واقعآ نمي دونست چه کسي شاه دوست است و چه کسي انقلابي !! بعد از خروج شاه از ايران نوبت ساير درباريان بود که هر يک به نوبت با هواپيماهاي جامبو جت نيروي هوايي با بار و بنديل فراوان کشور رو ترک نمايند ! از شانس بد من پنجره هاي ساختمان عمليات مشرف به رمپ بوئينگ هاي ۷۴۷ بود . به عبارتي خواسته يا ناخواسته شاهد خروج درباريان بودم ! نکته قابل توجه تملق برخي پرسنل و همکاران در همراهي درباريان بود ! خصوصآ روزي که وسايل ملکه مادر رو به درون هواپيما مي بردند برخي از همين افراد حتي از بوسيدن سگ هاي ملکه مادر هم امتناع نمي کردند .. دقيقآ معلوم بود تظاهر مي کنند ! باور کنيد با تمام وجود از اين اعمال منزجر مي شدم . از من شاه دوست تر فکر نمي کنم در اداره وجود داشت ، اما محال بود از اين رفتار هاي چندش آور بکنم .. ! جاليه بدونيد همين آدم ها از فرداي پيروزي انقلاب يک شبه رنگ عوض کرده و در قالب گروه ضربت پايگاه قرار گرفتند ! خب از حق نگذريم واقعآ خيلي از بچه ها از زمان شاه مومن بودند . حتي در امريکا هم نماز و روزشون قطع نمي شد .. اما تحمل برخي حزب بادي ها واقعآ سخت بود ! بماند که بعد ها انقلاب از اين افراد به ظاهر مومن انقلابي ضربات جبران ناپذيري خورد .. !

روز دوازدهم بهمن مردم سر از پا نمي شناختند ! ان ها وقتي از چند روز قبل خبر ورود امام خميني رو به کشور شنيده بودند ، بي صبرانه براي استقبال از او لحظه شماري مي کردند . حتي در روز ورود آيت الله خميني به کشور رفتار پرسنل پايگاه عادي بود . و کسي منويات واقعي درونش رو بروز نمي داد ! يادمه سالگرد تولد دخترم " بهاره " بود . و من براي هديه تولدش به يکي از همکارانم که به جزيره کيش پرواز داشت ، سفارش داده بودم ! از اين رو با وجودي که روز استراحت ام بود براي گرفتن هداياي دخترم به عمليات رفته بودم .. ! و قسمت چنين بود در روز تاريخي ديگري در جمع همکارانم باشم .. آن روز هم مثل صحنه خروج شاه ، مراسم استقبال از امام از تلويزيون با قطع و وصل شدن هاي مکرر در حال پخش  بود .. اما به جرات اعلام مي کنم همچنان به خاطر شرايط امنيتي حاکم ، کسي واکنشي نشون نمي داد ! باور کنيد اگر من انقلابي بودم ، شک نکنيد در اون لحظه از شادي بالا و پائين مي پريدم ! اما پرسنل عاقل تر از اوني بودند که بهانه به دست ضد اطلاعاتي بدهند ! اما اوضاع در شهر بر عکس پايگاه خيلي پر جنب و جوش بود .. جماعت خشمگين با هجوم به بانک ها و مشروب فروشي ها همه چيز رو شکسته و به اتش مي کشاندند ! تردد در شهر تهران خيلي دشوار شده بود . دستگيري انقلابيون نظامي هم افزايش يافته بود .. آخرين تير بر پيکر رژيم پهلوي ديدار و بيعت همافران در روز نوزدهم دي ماه با امام بود .

اون هايي که کم ترين کور سوي اميدي به بازگشت شاه داشتند ، با اين حرکت همافران که بعد ها به روز نيروي هوايي تبديل شد ، حسابي ناميد و سر خورده شده بودند . دود اتش و اسکلت خودرو هاي سوخته شده در خيابان هاي اصلي شهر نشان از پايان حکومت پهلوي داشت . { من در باره برخورد ها و درگيري هايي که منجر به شهادت مردم شد ، اشاره نمي کنم چون در رسانه ها به اندازه کافي در باره اطلاع رساني شده است }  ماموريت هاي ما مثل هميشه ادامه داشت . تنها در پرواز هايي که کرو يکدل و همعقيده بودند ، در طول مسير آزادانه به اظهار نظر در باره اتفاقات مي پرداختند . اما باز هم جنبه احتياط رو سعي مي کردند حفظ نمايند و به قول معروف بي گدار به آب نزنند . چون در واقع کسي از اينده مملکت خبر نداشت . و اين روند آرامش قبل از توفان با سکوتي وهم انگيز همچنان ادامه داشت ! من هم طبق روال هميشه هر روز به محل کارم در دفتر عمليات پايگاه مي رفتم .. و براي اين که حق و حقوق پروازم قطع نشود ، هر از گاهي که فرصت مي کردم به ويژه در روز هاي استراحتم به ميل خود به پرواز مي رفتم .. و معمولا سعي مي کردم به مسير هاي طولاني بروم ...

دوستي با ژنرالي که تيرباران شد ! 

آخرين پرواز سران حكومت نظامي

روز ۲۱ بهمن ۵۷ اگه اشتباه نکنم جمعه بود ( زياد مطمئن نيستم ) براي افزايش ساعات پروازي ام به پايگاه اومده و يک راست رفتم ديسپچ و بعد از سلام و عليک با همکاران نگاهي به ليست پرواز ها انداختم . طولاني ترين مسير اون روز ، ماموريت جزيره کيش بود . نگاهي به ليست اسامي کروي پروازي انداختم چون پرواز با دوستان خودموني و يکرنگ لذت ديگري دارد و بر عکس آن زجر آور است ! از شانس  خوبم خدمه هم به اصطلاح با هم جور بودند خصوصآ که نام فرمانده هواپيما سروان " شيرازي "  قيد شده بود که خلباني با تجربه و انسان شريفي بود . هنوز ساختمان عمليات رو ترک نکرده بودم که دستور دادند کمي صبر کنيم تا چند نفر از سران حکومت نظامي هم تشريف بياورند . خيلي طول نکشيد که آقايون تشريف آوردند . بعد از تيک آف دو سه نفرشون اومدن توي کابين هواپيما ! به جز يک نفرشون که بعدآ با او صميمي شدم ، بقيه زياد اهل صحبت و جوشيدن با ما نبودند ! اون يک نفر بعد از دقايقي که از پرواز گذشت ، خودش رو سپهبد " بدره اي " معرفي کرد ! و در ادامه  وقتي صحبت به اعليحضرت همايوني رسيد .. نطق اون دو سه نفر هم باز شده و در توصيف شاه هر يک سخناني مي گفتند .. ! خيلي زود متوجه شدم آقايون هم از سران ساواک هستند ! از شما چه پنهان من هم که واقعآ دلم غش مي رفت براي شنيدن اين تعاريف .. !! هر يک سعي مي کردند با تعريف و تمجيد از ذات ملوکانه ، ارادت خود رو ثابت کنند . اما سپهبد بدره اي که ظاهرآ طبع شعر و شاعري داشت ، چند بيت شعر در وصف شاهنشاه آريامهر با حرارت خاصي بيان کرد که مفهوم کلي اش اين بود .. شاه چون نگين انگشتري است و  ملت در گرد او نگهدارنده آن هستند .. کلي حال کردم از شعر زيبايش .. !   

به خاطر طولاني بودن مسير پرواز تعريف و تمجيد ها همچنان ادامه داشت . مخصوصآ حضرات وقتي ديدند يکي شيفته تر از خودشون پيدا شده است ، حسابي يخ شون آب شده و به قول معروف با هم قاطي شديم .. ! من هم که در جمع اون ها حسابي سرکيف شده بودم ، به نقل از دلتنگي هايم نسبت به خاندان پهلوي در دوران تحصيل در امريکا پرداخته و گفتم که اغلب غروب ها با ترانه اي از " حميرا " که شاه بيت اش شهنشاه ها جان و دلم .. بود گريه مي کردم ! ظاهرآ اين خاطره خيلي روي اون ها خصوصآ تيسمار بدره اي تآثير گذاشت و باعث شد که به من اطمينان کرده و شماره تلفن خونه اش رو به من بدهد ! تيمسار سپس بحث رو به مشکلات جامعه کشونده و از هر دري سخن گفت . يادمه که گفت .. چند روزي است کپسول گاز بوتان خونه شون تمام شده و گير نمي آيد ! از اون جايي که شرکت گاز بوتان جنب خونه هاي سازماني بود ، بهش گفتم گماشته اش رو بفرستد تا گازشون رو بدم پر کنند ! راستش رو بخواهيد از اين که با يکي از ژنرال ها بلند پايه رفيق شده بودم خيلي احساس خوبي داشتم . مخصوصآ که فهميدم طرف فرمانده نيروي زميني ارتش شاهنشاهي هم است ! ساواکي ها هم با من مهربون شده بودند . اما از اون جايي که از حرفه شون وحشت داشتم ، سعي کردم زياد خودموني نشوم

عاقبت بعد از حدود سه ساعت پرواز سراسر خاطره انگيز در کيش فرود امديم . من که با سپهد بدره اي حسابي قاطي شده بودم ، ازش خواهش کردم با خودروي ما به شهر بيايد . و او هم با خوشحالي پذيرفت ! { انگاري از خدا مي خواست از دست همراهان عبوس و عصا قورت داده اش نجات يابد ! } وقتي به بازار رسيديم او به هر مغازه اي مي رسيد کلي خريد مي کرد ! خب حق هم داشت .. اگه ژنرال ارتش شاهنشاهي نمي تونست آن همه ولخرجي کنه ، من دون پايه مي تونستم .. !!؟؟ تيمسار وقتي ديد من به اون صورت چيزي نمي خرم ، متعجب شده و پرسيد چرا شما چيزي نمي خري .. !!؟ صادقانه بهش گفتم پول همراه ام نياورده ام ! بلافاصله دست در جيب اش کرده و يک اسکناس پانصد تومني به من داد و دوستانه گفت .. هر چه دوست داري بخر کم اوردي باز بهت مي دهم ! اون موقع پانصد تومن کلي ارزش داشت . و مي شد کلي خريد کرد ! يادمه يک باکس سيگار وينستون اصل ۱۸ تومن بود . يک شيشه ويسکي فرد اعلا ۱۵ تومن ، يک شيشه ادکلن ۵ تومن { منظورم تک تومني است نه هزار تومن } خلاصه من هم از تيمسار تقليد کرده و کلي سر و سوغات براي دخترم بهاره و اغلب فک و فاميل خريداري کردم . به تيمسار گفتم به محض رسيدن به تهران پول شما رو پس خواهم داد . خلاصه بعد از کلي گشت و گذار با ماشين کرو يک راست به پاي هواپيما رفتيم . تيمسار از اين که بدون گمرک اين همه خريد کرده خيلي خوشحال بود .. و مرتب تشکر مي کرد .. !  

بعد از دقايقي اتوبوس مسافران هم اومد .. يادمه يک درجه دار نيروي هوايي به اتفاق يک دژبان به عنوان زنداني همراه مسافران بود ! از مسوول ترمينال پرسيدم او مگه چه کار کرده است !؟ گفت .. او توي گوش يک سرگرد زده است و در ادامه افزود .. سرگرده حق اش بوده چون نامرد جلوي زن و بچه اين بنده خدا بهش توهين ناجور کرده و او هم شتلق زده زير سرگرد هتاک !! اما همين که خواستيم استارت بزنيم ، از بد شانسي شفت استارت يکي از موتور هاي هواپيما شکست !! و اين يعني مکافات ! طفلک سروان شيرازي از اين اتفاق خيلي ناراحت شده بود . و مي گفت من امشب بايد تهران باشم .. دخترم خيلي حالش بد است  ! اما کاري از دست کسي بر نمي امد ! فقط از طريق بي سيم به عمليات پايگاه تاکيد کرديم که به خاطر شرايط جناب شيرازي هر چه سريع تر قطعه و متخصصان ملخ هواپيما رو به کيش بفرستند . اما بد شانسي ما ظاهرآ پاياني نداشت . چون شب  راديو بي بي سي بعد از اعلام درگيري هاي شديد مسلحانه در تهران ، از حمله گارد جاويدان به منازل سازماني نيروي هوايي خبر داد ! همه از شنيدن اخبار بي بي سي که به دليل پارازيت شديد به سختي هم شنيده مي شد ، سخت شوکه و نگران شديم .. اون موقع ارتباطات مثل امروز نبود ! تماس با تهران اون هم از مهمانسرا غير ممکن بود . و تنها از دفتر عمليات ايستگاه کيش مي شد تماس گرفت که اون موقع شب عملآ امکان پذير نبود ! هزاران فکر و خيال ناجور به سراغ يکايک کروي پروازي اومده بود ! دليل خشم گاردي ها هم اعلام همبستگي برخي پرسنل نيروي هوايي با امام و انقلابيون بود ! من روح ام از ماجراي همبستگي خبر نداشت !

اون شب رو با هر مکافاتي بود به صبح رسونديم . با تلاش و هماهنگي همکارانم در عمليات ، همون شبانه هماهنگي هاي لازم با گردان نگهداري انجام شده بود . روز ۲۲ بهمن اول وقت براي تماس با تهران و هماهنگي بيشتر به ساختمان معاونت عمليات کيش رفتيم . از تهران اطلاع دادند هواپيما با قطعه و متخصصان مربوطه ساعت هشت صبح به سمت جزيره کيش پرواز کرده است . خبر خوبي بود . سروان رضايي با عمليات تهران صحبت کرد تا در صورت امکان ما با هواپيماي سالم برگرديم . اون ها هم به خاطر وضعيت اضطراري دخترش پذيرفتند . { البته بعد ها شنيدم طفل معصوم جناب شيرازي فوت کرده است } همه ما نگران خانواده هامون بوديم . نمي دونستيم آيا اون ها از دست يورش گاردي ها جان سالم به در برده اند يا خير ؟ حدود ساعت يازده صبح بود که هواپيماي حامل متخصصان فرود اومد . از قبل هماهنگ کرده بوديم که تانکر سوخت رسان آماده باشد تا ما سريع به سمت تهران بال بگشاييم ! سوخت گيري و انتقال بار ها از هواپيماي خراب چند ساعتي طول کشيد . و عاقبت با سوار شدن مسافران حدود ساعت يک بعد از ظهر بود که با هواپيماي تعويض شده به پرواز در اومديم .. راستش رو بخواهيد بر عکس پرواز رفت ، هيچ کدوم از ما حوصله و دل دماغ صحبت کردن با ديگران رو نداشتيم ! همه به فکر يورش گاردي ها بوديم . تيمسار بدره اي هم که متوجه خلق تنگ ما شده بود ، کم تر حرف مي زد . فقط يادمه آدرس خونه ام رو در پايگاه به وي دادم تا روز بعد راننده يا گماشته اش رو براي گرفتن کپسول بوتان بفرستد . همان طور که گفتم ديگه حسابي با هم دوست شده بوديم ..

حوالي شهر اصفهان رسيده بوديم که از طريق فرکانس " يو اچ اف " هواپيما خبر ناراحت کننده ديگري شنيديم ! عمليات اطلاع داد که .. ساعت حکومت نظامي در تهران تغير کرده و چهار بعد از ظهر اعلام شده است ! لذا به دستور تيمسار " امير اردلان " ( جانشين فرمانده پايگاه يکم ترابري ) کليه هواپيماهايي که تا ساعت ۴ بعد از ظهر به مهرآباد مي رسند ، از همان پايگاهي که اومده اند برگشته و منتظر دستورات بعدي باشند !! ما حساب کرديم که نيم ساعت بعد از زمان تعين شده حکومت نظامي به تهران خواهيم رسيد !! به عبارت ديگر ما بايد دوباره بر مي گشتيم به جزيره کيش ! بيماري دختر سروان شيرازي و نگراني بچه ها از خبر حمله گاردي ها باعث شد که براي نخستين بار در عمرمون از دستورات نظامي تمرد کنيم !! { باور کنيد اگه انقلاب نمي شد به خاطر عدم اطاعت از دستور مافوق اون هم در وضعيت حکومت نظامي ، حتمآ همه مون به اشد مجازات محکوم مي شديم ! } صداي افسر عمليات براي گرفتن آخرين موقعيت هواپيماي ما لحظه اي قطع نمي شد .. تنها کاري که تونستيم در اون شرايط انجام بدهيم ، قطع کانال هاي ارتباطي هواپيما با پايگاه يکم بود ! و با تغير فرکانس سيستم هاي  " وي اچ اف " و " يو اچ اف " ديگه دستورات عمليات رو نمي شنيديم ! و فقط روي فرکانس هاي کنترل زميني و برج مراقبت مهرآباد به گوش بوديم .. ! حدود چهار و نيم بعد از ظهر بود که خيلي راحت در مهرآباد فرود اومديم .. ! من با تيمسار روبوسي کرده و بهش گفتم فردا منتظر گماشته ات هستم .. !

پايگاه کمي سوت و کور به نظر مي رسيد ! به قول مشهدي ها " انگار خاک مرده پاشيده بودند ! " خيلي بي سر صدا از پايگاه زدم بيرون .. ! هنوز چند کيلومتري طي نکرده بودم { تقريبآ جلوي فروشگاه کفش ملي نرسيده به شرکت زيمنس بودم } ديدم خيابان را مسدود کرده اند ! اين نکته رو ياد اوري کنم که اون روزها مردم دو دسته بودند . گروهي با بستن راه ، تنها با نشان دادن تصوير امام خميني اجازه حرکت به  خودرو ها رو مي دادند و گروه بعدي برعکس اولي طلب تصوير اعليحضرت رو مي کردند ! واقعآ ادم گيج مي شد که چه جوري اون ها رو تشخيص بده .. ! بعضي رند ها تصاوير هر دو رو در داشبورد ماشين شون قرار مي دادند .. ! خب من هم اولين بار بود که عملآ با چنين صحنه هايي مواجه مي شدم ! تنها حدسي که اون لحظه زدم اين بود ان ها جوون هاي انقلابي هستند که با نظاميان مشکل دارند ! همان موقع از راديوي ماشين شنيدم که آقاي خميني دستور داده اند مردم جکومت نظامي رو رعايت نکرده و به خيابان ها بريزند ! همه جا شبوغ بود .. صداي گلوله و رگبار از همه طرف به گوش مي رسيد ! آتش و دود همه اطراف رو فرا گرفته بود !

تنها فکر بکري که در اون شرايط به ذهن ام رسيد ، زيپ لباس پروازم رو تا کمر پائين کشيده و بالا تنه لباسم رو روي پا هايم قرار دادم تا متوجه نظامي بودنم نشوند ! در همين موقع چند جوان در حالي که پارچه هايي به پيشاني خود بسته بودند دوان دوان به سمت ام اومدند ! هنوز در اين فکر بودم که چه جوري از شر اون ها خلاص بشم که ظاهرآ يکي از اون ها متوجه شد من لباس پرواز بر تن دارم ! در يک چشم به هم زدن ورق برگشت .. با خوشحالي فرياد زد .. راه را باز کنيد ! از خودمون است !! از پرسنل شجاع نيروي هوايي مي باشد !! من که حسابي از اين اتفاقات شوکه شده بودم به کمک جوون هاي انقلابي تمام موانع از سر راه ام برداشته شد . وقتي به منزل رسيدم ديگه انقلاب پيروز شده بود ! و از راديو رسمآ پايان عمر رژيم پهلوي اعلام شده و در ادامه ترانه هاي انقلابي پخش شد .. واقعآ مسخ شده بودم .. اصلآ حال و روز خودم رو نمي دونستم ! همسرم بدون توجه به اولتيماتوم هاي گذشته از شوق پيروزي اشک مي ريخت .. و با صداي مملو از شوق گفت .. ديدي گفتم انقلاب پيروز مي شه .. انقلاب پيروز مي شه .. ! راديو اعلام کرد مردم از خوشحالي به خيابان ها ريخته اند .. ! همسرم از من خواست با لباس نيروي هوايي ام گشتي در خيابان هاي تهران بزنيم .. من که کاملا گيج و منگ بودم به حرمت سختي هايي که کشيده بود راضي شدم . و سريع لباس پرواز رو از تنم خارج کرده و اونيفورم رسمي آبي رنگ نيروي هوايي { فرنج شلوارم } رو پوشيده و از پايگاه خارج شديم ...

مردم با ديدن برادر نيروي هوايي !! حسابي ابراز احساسات مي کردند ! همسرم که براي اولين بار  مشاهده مي کرد که شوهر دست و پا چلفتي و شاه دوستش رو تشويق مي کنند ، تو آسمون ها سير مي کرد .. ! کسي از درونم خبر نداشت . احساس سر خوردگي مي کردم . اما از اين که خانواده ام و مردم خوشحال بودند ،  احساس ارامش کرده و خودم به خودم دلداري مي دادم  .. روز بعد به خاطر ۴۸ ساعت ماموريت ، استراحت داشتم . اولين کار تهيه کپسول گاز بوتان براي تيمسار بود . نزديک هاي ظهر بود که سربازي ژيگولو و از خود راضي به در خونه مون اومده و خودش رو راننده تيمسار بدره اي معرفي کرد .. ! کپسول خالي رو ازش گرفته و پر شده رو بهش دادم . ازش خواستم به تيمسار بدره اي سلام من رو برسونه .. روز ۲۴ بهمن وقتي به اداره رفتم ديدم برخي از درجه داران ديسپچر در بوفه عمليات رو به بهانه تصوير شاه شکسته اند و هر چه خوراکي در يخچال بوده غارت کرده اند !! { اون موقع مسووليت بوفه با من بود و چند تا سرباز آن را اداره مي کردند } هنوز در بهت غارت بوفه ام بودم که يکي از دوستان خبر اورد فلاني فرار کن که به جرم شاه دوستي قراره دستگيرت کنند ! و دليلش رو اظهار نظرم رو در باره شاه در روز ۲۶ دي ماه ذکر کرد ! حتي گفت اين اتيش ها از گور کدوم يک از بچه ها در اومده است !!

از ترس جونم سريع  خودم رو به يگان اصلي ام که " خط پروار سي - ۱۳۰ " بود رسوندم . و به رسمآ اعلام کردم که من رو به امار خودشون اضافه کنند چون ديگه نمي خواهم در جاي ديگري مامور به خدمت باشم .. ! اون ها هم از خدا خواسته پذيرفتند . چون در تمام مدتي که در عمليات بودم با انجام پرواز هايي باري رو از دوش همکارانم بر مي داشتم .. در جمع دوستان و همکاران قديمي احساس امنيت مي کردم .. چون سال ها با هم کار کرده بوديم و به روحيات يک ديگر آشنا بوديم .. زياد وارد اين قضيه نمي شوم .. و در همين حد اشاره کنم که تنها شانسي که آوردم و به عنوان ضد انقلاب دستگير نشدم ، بازگشت همون همکار فراري آقاي " غلامرضا تات " بود که حکم تيرش در اومده بود و با نداي ما جان سالم به در برده بود . او بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب همه کاره پايگاه شده بود !  خب من او سال ها با هم دوست و همکار بوديم .. من هميشه با او شوخي کرده و به دليل شباهت اش به يکي از هترپيشه هاي معروف امريکايي ( ببخشيد مرگ بر آمريکايي ) او را " جمير فرانسيس کاز " مي ناميدم !  خب او  هم به خاطر خوش تيپ بودن هنرپيشه فوق ، ظاهرآ از اين توصيف بدش نمي امد ! گرچه بعد از انقلاب شنيدم که همه او رو " جاح آقا " خطابش مي کنند ! به هر حال فکر مي کنم به خاطر توصيه هاي او و شايد هم اون همافري که از زندان يواشکي به مرخصي فرستادم " شبي که افسر نگهبان زندان بودم " که بعد از انقلاب به عنوان عالي ترين اعضاي شوراي فرماندهي برگزيده شده بودند ، از تهمت ضد انقلاب بودن نجات پيدا کردم .. اگر چه برخورد آقاي تات ديگه مثل قديما نبود و حسابي قيافه مي گرفت اما خدا خيرش بده که به دادم رسيد و هرگز هم به رويم نياورد .. !

در همون روز هاي نخست انقلاب خبر دستگيري سران حکومت نظامي و ژنرال هاي ارتش شاهنشاهي تيتر اصلي روزنامه ها رو تشکيل مي داد . بعد هم خبر محاکمه و تير بارون ژنرال ها .. ! من به خاطر حضورم در عمليات پايگاه ، اکثر اون ها رو از نزديک مي شناختم . با برخي ها هم همکلام يا پرواز داشتم . ژنرال جهانباني ، تيمسار ناجي ، تيمسار خسرو داد ( فرمانده هوانيروز ) ، ربيعي فرمانده نيروي هوايي که در زمان حضورش در پايگاه يکم ترابري مرتب او را مي ديدم .. ! و خيلي هاي ديگر را که از دورمي شناختم  اما دقيقآ يادم نيست چند روز از انقلاب گذشته بود که شنيدم سپهبد " عبدالعلي بدره اي " هم بدست جوانان انقلابي با شليک رگبار مسلسل کشته شده است . { شايد هم تير بارون شده بود که دقيق يادم نيست } راستش رو بخواهيد من از مرگ هيچ کسي خوشحال نمي شوم ، حتي اگر دشمن جانم باشد . اما منطق حکم مي کرد که شرايط انقلابي کشور رو بپذيرم . اما اعتراف مي کنم از مرگ تيمسار بدره اي به دليل رفاقتي که بين ما شکل گرفته بود عميقآ متآثر و ناراحت شدم . اما سعي کردم مثل بچه آدم سرم رو پايين انداخته و به خدمت ام ادامه دهم ..

با شنيدن خبر مرگ شاه ، براي من فقط وطن باقي موند . با آغاز جنگ سعي کردم با عشق به ميهن و هموطنان عزيزم  با دل و جان وظايف ام رو انجام دهم . هرگز وارد بازي هاي سياسي نشدم . براي من حفظ و صيانت از کشورم مهم است و بس .. و تا جان در بدن دارم مطمئن باشيد بر سر ميثاق و عهد و پيمانم باقي خواهم ماند .

پيشاپيش به دليل عدم بازخواني و ويرايش به خاطر شرايط جسماني ام از همه عذر خواهي مي کنم .   چون قصد داشتم تاقبل از ۲۱ بهمن به پايان ببرم .  

 

لینک های مرتبط  :

به روی تصویر کلیک راست کنید .

https://3wyzuq.dm2304.livefilestore.com/y2p9JSKWveQU22cCFXq_oRAzizi8VC_qsSQZwvDn10Gz5JpDeQGilPFmG8vW7fnuS75SEF_bxU_5kW4RFzR5T2saq8wVrCVyDPFolrqyFD00H4/First-hijcke---2.jpg?psid=1 

شبی که افسر نگهبان زندان بودم !

https://3wyzuq.dm1.livefilestore.com/y2pPQXq42pLuYFKUpcHJ7N8Er-cLb0b7gi4NoiaYCNZzNetKeJqDbdwpiIM9yR7YPbFUj9yJ2xDJnDNSfrRsLYP3d4g6TuWPQd4zTNMycGea8w/101410_afghan_prison_800-co.jpg?psid=1

 

https://swsqfq.dm1.livefilestore.com/y2p1TgotxjVU06yvgYR7h0P8pz6EUEJU_ZRVqB_M6Rr1bUwzv_chiD68Wt_6LZHrrHJdYz0y7jyeW5U-RLn4v4wwFoVx0JNanL7b9Px4qLpnbU/%D8%A8%D9%86%D8%B1.jpg?psid=1 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

 https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

این پست در ساعت ۳:۱۵ دقيقه بامداد بتاریخ بيستم بهمن ماه  ۱۳۹۲ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

سایت پندار پی سی

https://vwqpoq.dm2302.livefilestore.com/y2pThTRMC0Tts1vAtjZ3P0ih4Typmw-p1AancWOeqyOP-6Vg_6cqvR0Iz5Z95qvQi4aJ58P8HBH53ZNG3ynr_Fbb-jnGlP7wZZkxE2FFl0YftY/HKJ.gif?psid=1

قابل توجه دوستان عزيز و فرهيخته ام
موسسه روايت خوبان ( مجري امور طراحي و چاپ ) متعلق به يکي از دوستان بسيار بزرگوارم است که تجارب ارزشمندي در چاپ افست دارد . خيلي هم با انصاف است ( البته قراره تخفيف مناسبي هم براي دوستانم در نظر گرفته شود ) خوش
حال خواهم شد ضمن معرفي اين دفتر به دوستان ، سفارشات چاپ خود رو به موسسه ياد شده بسپاريد .
بنده کيفيت کار موسسه روايت خوبان را تضميمن مي کنم .
تلفن : 22115817
ممنون از مهر همه شما ياران خوبم .

https://6gzpog.dm1.livefilestore.com/y2pOuKBfoVQohdx2AIsIIOemFUo7WgpA8XaPkrTX3uJTAooQZM1pxuwaq79a6I-XURR4qpwWACf-7D5CMQ0B-nu5DMfGtZnG9aJKN9P2tzzhNI/Tabligh.jpg?psid=1

- تعداد بازديد
  • 7630
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35