درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   به یاد حماسه سوسنگرد

https://vwqpoq.dm1.livefilestore.com/y2pdddosLiXmD8VjIraA8x7rPshr5JtPt0uXrU5ZsgoProQPYbWpUh6T_TJ06r1ZArAheWUxtOPMMvcgvPO4pe1v0HX_aXVeaUIhYkm6IKs_T8/%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF---1.jpg?psid=1

https://vwqpoq.dm1.livefilestore.com/y2pdddosLiXmD8VjIraA8x7rPshr5JtPt0uXrU5ZsgoProQPYbWpUh6T_TJ06r1ZArAheWUxtOPMMvcgvPO4pe1v0HX_aXVeaUIhYkm6IKs_T8/%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF---1.jpg?psid=1 https://vwqpoq.dm2301.livefilestore.com/y2p6S9FeutAtQIbOAAhZkI2Fc5wE6GqvsLV6DtZUwa_HMdy7kWxiIBNt7WD_QkKe8HRE-FneWI3JH1N85tMZFVqzs5tt-Oq-gAV_ycG-QFj3gI/%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF---3.jpg?psid=1

برچسب ها : حماسه آزاد سازي سوسنگرد + پايگاه يکم ترابري + خط پرواز سي - ۱۳۰ + جنگ ايران و عراق + پرواز به مناطق جنگي + مهمانان خارجي + فرودگاه اهواز + آيت الله جزايري + ۲۶ آبان ماه

به نام ايزد پاک سرشت و با درود به خاک کهن ايران زمين و پرچم مقدس اش و عرض ادب و احترام به هموطنان گرامي به خصوص ياران و خوانندگان همدل و صميمي و دلاور مردان نيروهاي مسلح و ارتشيان قهرمان مطلب اين پست را تقديم حضورتون مي کنم . اميدوارم مورد قبول قرار گيرد .

 https://vwqpoq.dm1.livefilestore.com/y2pBMSGbemgSWke0pC9rgsutgyc_GCWDRIbVRFvt6LGRhLvjBJAr3y7Xq1WBFcVs8ooLds-oM1GrqT5DFXAzGchtpJZcgjLEMlM_DxZi4nMjZE/%D8%A8%D9%86%D8%B1.jpg?psid=1

 راستش رو بخواهيد چند روزي بود با بي رغبتي سرگرم نگارش مطلب جديدم در باره مديريت سوال برانگيز " علي کفاشيان " در موضوع خليج هميشه فارس و شامورتي بازي " حسيني " مدير خشن و تحت امر او در روابط عمومي فدراسيون در مراسم پرسش و پاسخ " سپ پلاتر " با خبرنگاران بودم که با نقد هاي گوناگون رسانه ها در باره شاهکار جديد مدير خندان فدراسيون و سفر به آلمان و قرارداد غير اصولي اش براي پيراهن هاي بنجل تيم ملي مواجه شدم ! اما اين که چرا شوق و رغبتي براي نگارش و نقد فدراسيون فوتبال نداشتم ، صرفآ به خاطر عدم عزم راسخ و نظارت قانوني بر اين گونه رويداد ها بود . ضمن اين که دلم نمي خواست دو پست پشت سر هم در باره ورزش کشور بنويسم . تا اين که امروز در خبر نيمروز متوجه شدم امروز { ۲۶ آبان } سالروز حماسه سوسنگرد است ! قبلآ هم عرض کردم من تعصب خاصي نسبت به دفاع مقدس دارم . زيرا با لحظه به لحظه رويداد هايش خاطره دارم . از اين رو وقتي تصاوير حماسه آزاد شدن سوسنگرد پخش مي شد ، ياد خاطره اي از اون روز ها افتادم که در ماموريتي قرار بود ميهمانان خارجي رو براي بازديد اين پيروزي به منطقه ببريم ...

جريان اين بازديد و شيطنت هاي جواني ام نه تنها من و همکارانم رو بلکه مقامات امنيتي کشور را هم براي ساعاتي چند به دردسر انداخت ! سال ها بعد { شهريور ۱۳۸۸ } اين روايت رو با عنوان " روزي که ميهمانان خارجي را گم کردم " در تارنمايم متآسفانه  بدون اشاره به زمان دقيق و مناسبت اش به تفصيل شرح دادم . طبيعي هم بود چون در ان روزگار ما به انجام صحيح ماموريت خود مي انديشيديم . و از چند و چون اهداف پرواز هاي جنگي واقعآ بي اطلاع بوديم . به هر حال مشاهده تصاوير غرور آفرين  حماسه سازان سوسنگرد ، پازل گمشده زمان دقيق آن پرواز را در ذهن غبار گرفته ام زنده کرد . و چون دو سال پيش اين خاطره باز نشر شده بود تصميم گرفتم براي آگاهي نسل جوان و عزيز کشورم مرور کلي بر چگونگي حصر و سپس آزاد سازي سوسنگرد کرده و در ادامه براي اون دسته از عزيزاني که تازه  به جمع خوانندگان سايت پيوسته اند ، خاطره ام رو درج نمايم .   

روايت سوسنگرد در روز هاي جنگ ..

اگر چه اين روز ها به برکت حضور در عصر ديجيتال دسترسي به انواع اطلاعات خيلي راحت و آسان شده است . اما من در ميان هزاران مطلب و تصوير در موضوع دفاع مقدس در جستجوي وبلاگ يا سايتي بودم که به شکل کامل و جامع به ماجراي حصر و سپس آزاد سازي شهر سوسنگرد بپردازد . خوشبختانه خيلي زود اطلاعات دلخواه ام رو به قلم " عبدالرضا سياح " در وبلاگ اش پيدا کردم . آن چه مي خوانيد حاصل تحقيق اين جوان با غيرت است :

 https://vwqpoq.dm1.livefilestore.com/y2pLDXjLuNm6AX1w9-bYEy-ij9PdJnSBqbPO6Hp5axOJmwjYlsK5MXU4f5SA3_IkYZhTNRCmR_wQQ-Oz1Z1SJ_sbZ1UmonWUZKBRfujubNQ4BM/%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF---4.jpg?psid=1

شکست حصر سوسنگرد

ارتش عراق در ساعت 14روز 31 /6/59 با حمله گسترده هوايي به نقاط مختلف كشور و با زير آتش قرار دادند . پاسگاههاي مرزي به طور رسمي جنگ عليه ايران را شروع و درمنطقه دشت آزادگان حركت خود را آغاز نمود و در روز اول با هجوم گسترده خود پاسگاه طلائيه را اشغال نمود . در روز 1/7/59 فرودگاه اهواز و مواصع نيروهاي نظامي ايران در مناطق مختلف بمباران شد و در عين حال در چزابه و كوشك نتوانست به موقعيتي جديد دست يابد . اما با فشار مضاعف وبمباران هاي متعدد در روز 2/7/59 موفق به اشغال پاسگاه كوشك شد . در روز 3/7/59 دشمن حركت خود را از طلائيه به سمت جفير و از كوشك به سمت پادگان حميديه اغاز كرد و قسمتي از اهواز – خرمشهر را مسدود كرد . در پنجمين روز از آغاز جنگ در تاريخ 4/7/59 پيشروي دشمن باعث سقوط بستان و اشغال تپه هاي الله اكبر و پل سابله شد در روز 5/7/59 ارتش عراق تا 185 كيلومتري جنوب عراقي اهواز پيشروي كرد و اهواز در خط سقوط و در محاصره قرار گرفت . در صبح هفتمين روز جنگ ، فعاليت دشمن در منطقه سوسنگرد افزايش يافت . و اجراي اتش سنگين روي شهر شروع شد و به دنبال آن تانك هاي عراق از كرخه عبور كردند و وارد شهر شدند . در حالي كه عده اي شهر را تخليه كرده و اندك نيروهاي مسلح و پراكنده شهر نيز نتوانست اقدام موثري انجام دهد . سوسنگرد در تاريخ 6/7/59 سقوط كرد. در روز 7/7/59 دشمن ضمن اجراي آتش شديد روي حميديه و فولي آباد ، به سمت جاده حميديه - سوسنگرد پيش رفتند . اوضاع به قدري نگران كننده بود كه از امام خميني (‌ره ) ‌كسب تكليف شد . پيام ايشان بدين گونه به سپاه خوزستان رسيد . مگر جوانان اهواز مرده اند ؟! ) .

(

اندك پاسداران شهر در مقر سپاه اهواز گرد هم آمدند و با تشكيل دسته اي به استعداد 28 تن شبانه به سمت دشمن حركت كردند در ساعت 4 بامداد 9/7/59 پس از آرايش نظامي و تقسيم بندي نيروها آتش به سوي تانك هاي عراقي اجرا شد . نيرو هاي بعثي كه غافل گير شده بودند ونمي دانستند كه با چه تواني به آنها حمله شده است در حالي كه خسارات قابل توجهي ديده بودند تعدادي از تانك هاي سالم خود را رها كرده بودند و به سمت كرخه عقب نشيني كردند . پس از اين عقب نشيني حميديه - سوسنگرد آزاد شد و رزمندگان پاسدار با پوشش هلي كپتر هاي هوانيروز ارتش جمهوري اسلامي به طرف سوسنگرد رفته و اين شهررا كه در اختيار ضد انقلاب بود آزاد كردند . سپس به سمت بوستان پيش روي كرده كه در اينجا مشاهده كردند دشمن با اين تصور كه نيروي عظيم در تعقيب آنها ست شهر را تخليه و به طرف مرز رفته است . با وجود آزاد شدن سوسنگرد و بستان اين شهر ها همچنان زير آتش توپخانه دشمن قرار داشته اند و دشمن همچنان مترصد وقتي براي اشغال آن نبود . تا اين كه در تاريخ 19/7/59 نيروي پياده به تعداد 150 تن به بستان حمله كرد . علي رقم مراقبت و مقابله شجاعانه نيروهاي خودي با وجود كمبود شديد نيروها و مهمات ، دشمن با اجراي آتش سنگين و بهره گيري از انواع جنگ افزار موجب اشغال و تصرف بستان از 20/7/59 شد و تا ساعت 14 روز 22/7/59 كامل گرديد . پس از اشغال بستان دشمن در صبح روز 23/7/59 هجومي ديگر را براي محاصره سوسنگرد و در پي آن جاده حميديه - سوسنگرد را مسدود كرد . ليكن با اجراي آتش توپخانه خودي مجبور به عقب نشيني و پس از چندي مجدد دشمن به سمت سوسنگرد آغاز شد. ايستادگي و مقاومت سخت رزمندگان و همچنين آتش پشتيباني توپخانه خودي كه از حميديه اجرا مي شد مانع از پيش روي دشمن در اين محور شد . حملات دشمن براي دستيابي به دهلاويه در روزهاي بعد نيز ادامه يافت در جريان يكي از اين حملات كه در تاريخ 19/8/59 انجام شد نيروهاي پياده عراق با پشتيباني 20 تانك و نفر بر از طريق سابله هجومي را آغاز كردند كه با مقاومت حماسي نيروهاي خودي در روستاي دهلاويه روبه رو شدند و با تحمل خسارات فراوان عقب نشستند فعاليت دشمن در جبهه سوسنگرد از روز 22/8/59 شدت يافت از اولين ساعات 23/8/59 دشمن با آتش سنگين توپخانه و بمباران هوايي سوسنگرد را كوبيد . سرانجام در ساعت 16 روز 24/8/59 بخش شرقي شهر اشغال شد . عراقي هايي كه از سمت غرب نيز قبلا در 8 كيلومتري شهر متوقف شده بودند به پيشروي ادامه دادند و به شهر رسيدند . تعدا شهداي و زخمي ها نيز لحظه به لحظه افزايش مي يافت . در تمام روز حتي يك هلي كوپتر نم توانست براي انتقال زخمي ها در شهر بنشيند در ساعت 9 بامداد 25/8/59 وضع سوسنگرد چنين گزارش شد نيروي عراقي وارد شهر شده خيابان به خيابان جلو مي آيند و حدود 200 نفر در شهر مقاومت مي كنند . طرح شكستن محاصره در جلسه اي با شركت فرماندهان سپاه ، ارتش و ستاد جنگ هاي نا منظم ،‌نماينده ما در شوراي عالي دفاع و استاندار خوزستان آماده شد . بر اساس این طرح ، عملیات در ساعت 30/6 روز 26/8/59 آغاز شد. در محور جاده حمیدیه- سوسنگرد همزمان با اجرای آتش توپخانه روی عقبه دشمن، نیروهای عمل کننده با حمایت هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ، تانکهای عراقی را که مدافعان شهر را تحت فشار قرار می دادند منهدم کردند. در نتیجه محاصره جنوب و شرق شهر شکسته شد. در ساعت 11 اولین دسته از تانکهای عراقی به سمت جنوب گریختند و رزمندگان به پاکسازی شهر پرداختند. در این عملیات حدود 8 تن از نیروهای اسلام به فیض شهادت رسیدند.دشمن از جنوب سوسنگرد حدود 10 کیلومتر و از غرب حدود 2 کیلومتر عقب رانده شد. پس از آزاد سازی سوسنگرد و عقب راندن دشمن از شمال و شمالغرب این شهر، نیروهای خودی با آب اندازی در شمال رود کرخه توانستند در مقابل دشمن ایجاد مانع کنند. دشمن ضمن عقب نشینی نوک پیکان خود را متوجه جنوب حمیدیه- سوسنگرد نمود تا بتواند این راه ارتباطی را قطع کند و با تهدید کردن شرق و جنوب شرقی سوسنگرد را محاصره کرده و سپس اشغال نماید.بدین منظور در ساعت 4 بامداد 2/9/59 تهاجم از جنوب به شمال با اجرای آتش سنگین روی مواضع خودی انجام شد و تا یک کیلومتری مواضع خودی ادامه یافت که در نهایت با مقاومت نیروهای خودی مجبور به عقب نشینی شدند.دو روز بعد یعنی در تاریخ 4/9/89 یک گردان زرهی همراه با نیروهای پیاده به قصد تصرف جاده حمیدیه- سوسنگرد پیشروی کردند. لیکن در همان مرحله اول با دادن هشت اسیر و به جای گذاشتن هشت تانک منهدم شده و پنج نفر بر سالم عقب نشینی کردند.دشمن تا اواخر آذر ماه همچنان در جنوب جاده حمیدیه – سوسنگرد فعال بود ولی هرگز موفق به تامین اهداف خود نشدند

https://vwqpoq.dm1.livefilestore.com/y2pQWxjod_2bvAa_1yZXvdUvg53fUiviARrtaEmsZZwPgQdpUTvA9kk2v95XrsS1Axw0X-89lMYquZo1nHga0eej0ARRDMRqiHLjt4r3ogG91c/%D9%85%D9%86.jpg?psid=1 

با گراميداشت سالروز آزاد سازي سوسنگرد ، خاطره بازديد ميهمانان خارجي به مناسبت اين پيروزي غرور آفرين را بدون کوچک ترين تغيري تقديم شما ياران فرهيخته ام مي کنم .

https://vwqpoq.dm2301.livefilestore.com/y2p2RCbJWi95L5LByemehlH3uFN-6LJ2h8gwIjTAZl1h0Ot3IPzS4KlUkIcGrpiJ6TDScdHRCyA7ZmrmkplT0r6d-6fcfVvy9XWalwpYiSiB5g/%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF---2.jpg?psid=1

  امروز وقتي سريال تاريخي " در چشم باد " از شبکه اول سيما پخش مي شد در يکي از  صحنه هاي اين مجموعه وقتي خانم " سيما تيرانداز " با بازي خيلي عالي و زير پوستي اش در نقش پرستار قصد دادن آب به مجروحان جنگي رو داشت ، ناگهان همه صحنه هاي جنگ ايران و عراق در ذهن ام زنده شدند . و بي اختيار اشگ هايم جاري شد .. تمام حال و هواي اون دوران در وجودم شعله کشيد .. آخه انسان وقتي گلوله مي خوره بد جوري تشنه اش مي شود .. پزشکان به ما توصيه کرده بودند هرگز به مجروح جنگي آب ندهيم .. در نهايت با پارچه مرطوبي لب هاي آن ها رو خيس مي کردند .. در صحنه سريال استاد " جعفري جوزاني " خيلي عالي اون لحظات رو به تصوير کشيده بود . خصوصآ خانم تيرانداز که به خوبي از پس آن اجراي سخت و حساس بر آمده بود .. باور کنيد هرگاه ياد دوران جنگ با عراق مي افتم با تمام وجودم براي شهداي قهرمان سر تعظيم فرود مي اورم . ياد و خاطرشان گرامي روحشان شاد . آن چه مي خوانيد يکي از خاطرات اون ايام است که تقديم شما بزرگواران مي کنم ..

حضور ميهمانان خارجي در مناطق جنگي :

يادم نيست كه دقيقآ چقدر از جنگ گذشته بود . همان طور كه در پست هاي قبلي هم اشاره كردم  ، در زمان جنگ عادت داشتم علاوه بر شیفت کاری خودم ، روزهاي استراحت ام هم به اداره آمده و پرواز هاي مناطق جنگي رو انجام مي دادم . البته همکاران ديگري هم گاهي اوقات داوطلبانه پرواز جنگي مي رفتند اما راستش رو بخواهيد بيشتر براي عقايد و ايدئولوژي خود داوطلب پرواز مي شدند . ولي حضرت عباسي من بيشتر بخاطر دفاع از خاک عزيز کشورم همچنين حس ماجراجويي كه در جواني داشتم و روي زمين حوصله ام سر مي رفت ، داوطلب اين پرواز هاي پرماجرا مي شدم ! باور کنيد..  كافي بود ريش گذاشته و تظاهر به حزب الهي بودن مي نمودم . مطمئن باشيد حال و روز و سرنوشت ام خيلي بهتر از حالا مي شد .!!  صحبت از محاسن شد  نکته جالب و خنده داري به ذهن ام خطور کرد .. در ايامي كه داشتن ريش نشانه مومني و اعتقادات مذهبي در پايگاه هاي نظامي بود ، من احمق صورت ام را از ته سه تيغه مي تراشيدم . اما حالا كه حتي کساني هم ريش داشتند  آن را مي تراشند  ، من تازه زده به سرم که ريش بگذارم !! بگذريم . .. در دوران جنگ هر كسي اجازه پرواز با شخصيت هاي مملكتي را نداشت . و تنها چند نفري بوديم كه مجوز پرواز با مقامات عالي رتبه ( وي . آي . پي ) رو داشتيم . كه يكيش هم بنده بودم . ضمن اين که تنها فرد بي ريش آن گروه هم محسوب مي شدم .. !  

يك شب كه تازه از پرواز برگشته و قصد داشتم به خونه برم ، مطلع شدم كه فردا صبح زود پرواز مخصوص يا همون " وي آي پي " دارم . و بايستي راُس ساعت ۶ صبح خط پرواز باشم . اون زمان عادت نداشتم در باره نام و نشان مهمانان ويژه کنجکاوي کنم که چه كاره اند ؟ اما روز بعد كه صبح خيلي زود به اداره آمدم ديدم از عمليات پايگاه اطلاع دادند که ..  صبر كنيد تا از واحد كترينگ هواپيمايي ملي براي مسافران تون غذا و دسر بياورند . خيلي تعجب كردم چون پيش از ان فقط براي كروي پروازي معمولآ از ايران اير ( لانچ باكس ) مي آوردند . پرسيدم چه خبره ؟ گفتند مسافران امروز شما خيلي مهم اند  چون ميهمانان ويژه   نظام جمهوري اسلامي و حضرت امام خميني هستند . و با توضيحات بعدي متوجه شدم که گروه ياد شده نمايندگاني از سوي مسلمانان سراسر جهان حتي از کشور آمريكا هستند . اين رو اضافه كنم كه بعد از به قدرت رسيدن رژيم جمهوري اسلامي در ايران ، خيلي از شخصيت هاي مهم ديني ، علمي ، اجتمايي از سراسر دنيا به ديدن رهبر انقلاب  مي آمدند . كه اگر اشتباه نكنم آن عده اولين گروهي بودند كه به ايران آمده بودند . و قرار بود بازديدي هم از مناطق جنگي و جبهه ها داشته باشند . در ضمن عمليات از ما خواست براي سوار كردن مسافران به قسمت پاويون دولت برويم و از آن جا ميهمانان را سوار هواپيما كنيم .. جايي که پيش از انقلاب هم از آن براي حضور درباريان و مهمانان ان ها استفاده مي شد و من خاطرات زيادي هم از اون روزگار دارم ..                     

بعد از اين كه تشكچه هاي مخصوص چرمي رو براي کشيدن بر روي صندلي هاي هواپيما آوردند  ( در زمان پرواز مقامات عاليرتبه از اين نوع تشكچه هاي چرمي در هواپيما استفاده مي کردند) و انواع و اقسام دسر و نوشيدني رو داخل هواپيما قرار دادند ، سر ساعت مقرر راهي اون ور باند فرودگاه مهرآباد  شديم . و دقيقآ جلوي پاويون دولت هواپيما رو پارك كرديم . خوب يادمه .. صبح كه هواپيما رو از رمپ خودمون به طرف رمپ غير نظامي تاكسي ( خزش )  مي كرديم  ، با خودم مي انديشيدم که حتمآ يه مشت آدم مغرور خارجي رو بايد تا منطقه تحمل كنيم ! و مدام به اين فكر بودم آن ها چه شكلي يا چه تيپي اند !؟ اما وقتي ميهمانان ويژه آمدند ، واقعيت رو بخواهيد خودم از طرز فكري كه نسبت به اون ها داشتم شرمنده شدم . يه مشت آدم هاي ساده بدون ادعا با سرو وضعي بسيار عادي آمدند و با مهرباني با يكايك كروي پروازي سلام عليك كردند . راستش رو بخواهيد وقتي در حال خزش بوديم ، من آن ها را از درون کابين هواپيما ديدم . ولي تصور كردم بنده خدا ها افرادي هستند كه براي مشايعت از ميهمانان خارجي آمده اند .  خلاصه ما آن ها را سوار كرده و به سوي اهواز پرواز كرديم . و قرار بود از آن جا به مناطق جنگي اعزام بشوند .

به محض اين كه در فرودگاه اهواز به زمين نشستيم . تعددي از مقامات و شخصيت هاي كشوري و لشگري از جمله امام جمعه اهواز ( كه قبلآ چندين مرتبه به همراه خانواده اش مشهد برده بودم  ) از جمله همون روحاني اي كه روز كودتا از دست من و ساير بچه ها گزارش كرده بود كه با كودتا چي ها همدستيم هم آن جا حضور داشت . و با ديدن من جلو آمده و بعد از گله گذاري هاي لازم  با هم دوست شده و حسابي ماچ و بوسه رد وبدل كرديم . يادمه بهش گفتم حاج آقا اون چه گزارشي بود كه دادي ؟ كم مونده بود همه ما رو اعدام كنند !! خلاصه شماره رد و بدل كرديم و به من گفت اگر كاري داشتي من تبريز هستم . بعد ها فهميدم داماد آيت الله شهيد ملكوتي است . ( اگر يادم باشه در مورد لطفي كه بعد ها همين آقا به حق يكي از دوستانم كه همسرش قرار بود سنگسار بشه نمود مطلب بنويسم ) . بعد از خوش آمد گويي به ميهمانان ، چند دستگاه ميني بوس آمد تا ميهمانان را ببره . اما ديدم خيلي معطل كردند . و مرتب مقامات حاضر در فرودگاه  پچ پچ مي كنند ! يك نوع ناراحتي در ميان آن ها احساس مي شد  . از آن جايي كه در اون هنگام يه خورده ماجرا جو بودم و حس کنجکاوي ام هم حسابي تحريک شده بود طاقت نياورده و رفتم تا علت دغدغه و ناراحتي آن ها رو جويا شوم .. .                               

 خيلي زود متوجه شدم يك نفر از گروه مترجمان تشريف نياورده است . و  از اون جايي که از قبل هر 7- 8 نفر مهمان خارجي رو براي يك مترجم برنامه ريزي كرده بودند . با نيامدن او كاسه كوزه آن بنده خداها بد جوري بهم ريخته شده بود .. !  راستش چون پاي آبروي مملكت در ميان بود و از طرفي هم .. هي زبون  انگليسي ام  بدك نبود ، رفتم جلو و به امام جمعه اهواز ( كه دارم مدام به مغزم فشار مي آورم اسمش چيست ..!؟ ) ، يواشكي گفتم .. حاج آقا من مي تونم به جاي اون بابا كه نيامده در خدمت مهمانان خارجي شما باشم . انگار از خدا خواسته باشد خطاب به يکي از اطرافيانش که متوجه نشدم فرماندار بود يا استاندار .... گفت جناب سروان زحمت مترجم غايب رو مي كشند . مسئول مربوطه پرسيد مگر پرواز نمي روند ؟ گفتم عمو جان ما در اختيار ميهمانان حضرت امام هستيم كجا بايد پرواز كنم ؟ خلاصه نمي دونم چرا طرف راضي نبود يک عده رو به دست من بسپاره ! حتمآ از اقوام خودش قرار بوده اين كار رو انجام بده ..! شايد هم ذاتآ با آدم هاي تر و تميز صورت سه تيغه و ادکلن زده مشکل داشت .. !  به هر حال يه گروه هشت نفري رو به من سپردند . بچه ها از من پرسيدند نهار نمي آيي ؟ گفتم نه فكر نكنم .... شما غذاي هواپيماي من رو ( كه خوب يادمه زرشگ پلو با مرغ بود ) بخوريد . من با اين ها مي رم و  ماهي پلو يا جوجه كباب مي خورم !!  خلاصه كلي كري براي همکارانم خوندم .

يادمه اول رفتيم سر مزار شهداي انقلاب و جنگ تحميلي . در آن جا بود كه متوجه شدم عجب غلطي كردم ...!  الانه كه آبرو حيثيت ام بره .. راستش رو بخواهيد تا اون روز معني كلمه شهيد رو به انگليسي نمي دونستم . و صحيح هم نبود كه همه ي اون بنده خدا شهدا رو مرده معرفي مي کردم .. ! چند بار خواستم بي خيال شده و از واژه معمولي مرده براي همه شهداي خفته در اون گلزار استفاده کنم ... اما وجدان ام قبول نكرده و با هزار مكافات رفتم پيش يكي از همين جونك ها كه به عنوان مترجم گروه را همراهي مي كردند  . واقعيت اش ( غيبت شون نباشه ) خيلي دست و پا شكسته انگليسي را بلغور مي كردند !  بعد از كلي فيلم اومدن ها .. گفتم اي بابا كلمه شهيد نوك زبونم  بود ها ... و خدا خيرش بده سريع به من گفت . نفسي به راحتي كشيده و با آب و تاب شهدا رو معرفي مي كردم .  بعد از بازديد از اين محل ، چون نزديك ظهر بود  قرار شد همگي ابتدا همگي بريم مسجد جامع و بعد از خواندن نماز و صرف تهار براي بازيد منطقه جنگي راهي شويم . بعد از اتمام نماز كه به جماعت خونده شد . منتظر بودم كه همراه مهمانان ويژه مملکت بريم هتلي جايي كه نهار بخوريم . اما از شانس بد من ديدم برادران مربوطه از ما مترجمان خواهش کردند تا به ميهمان ها بگيم بفرماييد نهار حاضره ...! اصلآ از هتل و متل خبري نبود ..! اولين ضد حال رو نوش جان کردم .. !

راستش رو بخواهيد من تو عمرم قرمه سبزي نخورده ام .( حدود ۳۵ ساله  که با همسرم ازدواج كردم هرگز به ياد ندارم طي اين سال ها جز يكي دو بار قرمه سبزي رو پخته باشه . اون هم زماني بود که من ماموريت بودم .. ! )  از شانس بدي که داشتم .. ديدم درون يكي از همان شبستون هاي مسجد روي زمين مثل خود جبهه هاي جنگ سفره سرا سري پهن كرده اند . و به جاي دسر هم نون و خرما چيده اند . بقدري خودم رو لعنت كردم كه حد و حساب نداشت .. !  آخه از شما چه پنهان .. اون موقع هم خيلي شكمو بودم ( بر عكس حالا )  خلاصه گفتم بهروز مدرسي اين حق تو است . به غذاي خوشمزه هواپيما ناشكري كردي .. خب حالا بخور كه    ديگه تو باشي براي همكارات كري نخوني . خلاصه بعد از صرف نهار ، به سوي منطقه راه افتاديم ضمن اين كه توسط ماشين هاي بنز پليس راه هم حسابي اسكورت مي شديم به سمت سوسنگرد راهي شديم . اون جا اردوگاه رزمنده ها بود . بنده خدا ها حسابي از ميهمانان خارجي استقبال كردند . يادمه يه دشت بزرگي را نشونم دادند و گفتند به اين خارجكي ها بگم اين سند خيانت رئيس جمهور سابق بني صدره كه آب رو در اين دشت باز كرده و تمام تانك ها به گل نشسته اند !! خلاصه هر كي يه خاطره اي رو تعريف مي كرد و من هم مثل بلبل !! به ميهمانان منتقل مي كردم . گاهي هم همراه با ترجمه حسابي حرص مي خوردم .. ! اخه بعضي ها بد جوري خالي بندي مي کردند .. و من مي دونستم همه اش تملق و رياست .. بگذريم

اما چشمتون روز بد نبينه ، از اون جايي كه من آدم بد شانسي هستم . نمي دونم كدوم شير پاك خورده اي از همين افراد خائن ( الان دوباره برام كامنت مي گذارند كه چرا گفتي خائن !! ببخشيد قهرمان و خادم !!‌)  كه به درستي واژه ستون پنجم رو  روي اين افراد گذاشته اند ، دقيقآ موقعيت ما رو به برادران عراقي گزارش داده بودند . تقريبآ آخر هاي بازديد بود و من گروه ام رو برده بودم زير پل بزرگي كه چشمتون روز بد نبينه ..  آن جا بود ديدم از تمام طرف به اين منطقه توپ و گلوله مي باره . من هم كه تو عمرم  اين صحنه ها رو نديده بودم ، نفهميدم چه جوري از ترس جونم  خودم رو يه گوشه اي امن قايم كردم .  بقدري ترسيده بودم و فكر نجات جون خودم بودم كه ميهمان ها رو فراموش كردم . بعد از خوابيدن صداي توپ و تانك ، يواش يواش از مخفيگاه بيرون آمدم . در همين موقع يكي از افسران پليس راه  نزدم اومده و به من گفت .. جناب سروان تشريف بياريد با بنز برگرديم . حتمآ ديده بود كه من رنگ و رويم رو حسابي باخته ام .. !!  من هم از خدا خواسته پريدم تو ماشين بنز كولر دار و نرم . و راننده هم گازش رو گرفت به سمت اهواز . يادمه تقريبآ پاسي از شب گذشته بود كه به اهواز رسيده و يک راست راهي فرودگاه شديم .. بعد از تشکر از بر و بچه هاي پليس يکسره رفتم پاي هواپيماي نازنين خودمون .. قربونش برم عجب ابهتي داشت .. واقعآ توي اين مدت دلم براش تنگ شده بود .. !                              

بعد از ساعاتي انتظار .. ميهمانان هم با ميني بوس وارد فرودگاه شدند . و همگي به ترتيب سوار هواپيما شدند . اما وقتي که قصد داشتيم موتور هاي قارقارک رو روشن كنيم ، ( ببخشيد حالا اسم امام جمعه اهواز يادم آمد . آيت الله جزايري كه هنوز هم هستند ) ديدم مسئول ارشد گروه اومد تو كابين و گفت صبر كنيد . 8 نفر از ميهمانان ما گم شده اند . و ما يكي دو بار آمار گرفتيم و حاضر غياب كرديم . اما دقيقآ يك گروه در منطقه جا مونده اند . من كه حسابي خسته بودم و كلي هم ترسيده بودم ، با عصبانيت گفتم آفا اين چه وضعش است . چرا حواستون رو جمع نمي كنيد ..؟ در يك آن همه چيز به هم ريخت . من گيج هم اصلآ تو فكرم نبود كه ممكنه اين 8 نفر گروه همراه من باشند .! بعد از كلي سرشماري ديدم يكي از همون مسئولين اون جا آمد سراغ ام و گفت جناب سروان الان متوجه شديم گروهي كه باشما بودند ، نيستند !! چه كارشون كرديد ؟ خداي من ... چي مي شنيدم ...!؟  خير سرم خيلي سابقه ام خوب بود .    ( يعني از همون سوء تفاهم هاي هميشگي ) كه اين يکي هم اضافه بشه ؟ يكي نبود بگه پسره احمق آب ات نبود نون ات نبود مترجم شدنت چي بود .. !؟  با خود مي انديشيدم که حتمآ به خاطر اين قصور آشکار اعدامم مي كنند ...

يادم نيست كه چقدر نذر و نياز كردم . چقدر به ائمه اطهار متوسل شدم . چقدر دعا خوندم ... خدايا غلط كردم . آخه من چه جوري ثابت كنم  تقصيري نداشتم . اگه مرده باشند چي ؟ اگر تو رودخونه تركش خورده باشند چي ؟ خلاصه هر چه از حال و احوالم بدم در اون موقع بگم كم گفتم .  از شانس من ميهمان معمولي هم كه نبودند . ميهمان رهبر مملكت اسلامي ... حالا جواب  اين ها رو چي بدم ؟ خلاصه بي سيم ها شروع به كار كردند . تمام برادران سپاهي كه اون جا بودند دلشون براي من كباب شده بود . سريع چند دستگاه از اون بنز ها به سمت منطقه  راه افتادند ... ساعت از يازده شب هم گذشته بود . درد سرتون ندم نزديك ساعت ۱۲ شب بود كه بي سيم زدند که .. ميهمانان پيدا شده اند . و پليس راه داره مياره ...  از خوشحالي به آسمون پريدم . بعد از مدتي بنده خدا ها خيس و گل آلود سر رسيدند . گويا در موقع حمله اين ها زير پل خودشون رو زمين انداخته بودند تا تركش نخورند و بعد هم مثل بچه آدم يه گوشه منتظر مانده بودند تا مترجم يا سر پرستشون بياد آن ها رو بر گردونه !! وقتي من آن ها رو ترك كردم فكر كردم خب حتمآ با ميني بوس بر مي گردند ..

خلاصه خطر بزرگي از بيخ گوش ام رد شد . هنوز هم با گذشت سال ها از اين ماجرا وقتي ياد اهواز مي افتم ، اين خاطره مثل روز در جلوي چشمم رد  مي شه ... هر چه بود بخير گذشت ..

 

https://s0t26g.blu.livefilestore.com/y1p8oFwifmvSNlgvjP74kMROe-Y268Hq5JtBkMCY4ZdvsbKpSD9hia2JfCPWBK_RkkROAmSc0vjOLt1-x00xr8EhH9MjoFxMlZu/autumn-3.jpg?psid=1

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

 https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

 : آدرس آرشيو مطالب حذف شده وبلاگ 

 http://web.archive.org/web/20130511134755/http://oldpilot.blogfa.com/posts/?p=1 

این پست در ساعت ۱۸:۴۵ دقيقه بتاریخ بيست و ششم آبان ماه  ۱۳۹۲ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

سایت پندار پی سی

https://vwqpoq.dm2302.livefilestore.com/y2pThTRMC0Tts1vAtjZ3P0ih4Typmw-p1AancWOeqyOP-6Vg_6cqvR0Iz5Z95qvQi4aJ58P8HBH53ZNG3ynr_Fbb-jnGlP7wZZkxE2FFl0YftY/HKJ.gif?psid=1

- تعداد بازديد
  • 3502
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35