درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  محمد معمارزاده هم رفت ..

https://ugrfig.dm2302.livefilestore.com/y2pbOLmXKkJ74ULtFvBd44ejLKETF5CkUpTgvZVm2SRaRlNkKUW0k3Jg05i6pBEQ4JYYosdxedo7aFiywmJlNd7ynmSCUxutl7ZPQpzBSCkxVM/Memarzade---1.jpg?psid=1

https://ugrfig.dm2301.livefilestore.com/y2pAQ-n1-lDWocSMXfHuGvlmajxDka1yWlGI_Gxm8Qny0w3vWalE9jGgmrcHBgu5L7F2uM84Ger6IZWXAL44_F-ZXBLmO86GSHmFMyiFDUf1pM/2948_orig-copy.jpg11.jpg?psid=1https://ugrfig.dm2302.livefilestore.com/y2pbOLmXKkJ74ULtFvBd44ejLKETF5CkUpTgvZVm2SRaRlNkKUW0k3Jg05i6pBEQ4JYYosdxedo7aFiywmJlNd7ynmSCUxutl7ZPQpzBSCkxVM/Memarzade---1.jpg?psid=1

کلیدواژه ها : زنده یاد محمد معمارزاده + هواپیمای داکوتا + خط پرواز سی - ۱۳۰ + جنگ ایران و عراق  

به نام ايزد پاک سرشت و با درود به خاک کهن ايران زمين و پرچم مقدس اش و عرض ادب و احترام به هموطنان گرامي به خصوص ياران و خوانندگان همدل و صميمي و دلاور مردان نيروهاي مسلح و ارتشيان قهرمان مطلب اين پست را تقديم حضورتون مي کنم . اميدوارم مورد قبول قرار گيرد .

به بهانه مقدمه ..

جمعه هفته قبل وقتي با پيامک يکي از همکاران خبر درگذشت " محمد معمارزاده " که بي اغراق حق پدري به گردن يکايک پرسنل خط پرواز سي - ۱۳۰ دارد ، حسابي شوکه شدم . بي اختيار همه خاطراتي که در دوران خدمت با اين مرد بزرگ و مهربون داشتم مثل فيلم سينمايي جلوي چشمانم ظاهر شد .  زنده ياد حاج محمد آقا يکي از پيشکسوتان با اخلاقي بود که سابقه پرواز با هواپيماهاي " داکوتا " را در کارنامه خدمتي اش داشت که با جايگزين شدن هرکولس ها به خط پرواز پيوست . او در مقام استاد ، سرپرست و پيشکسوت رابطه خيلي خوبي با همه همکاران داشت . در ميان دلنوشته هاي جنگي ام  خاطراتي از اين انسان شريف به چشم مي خورد .  قصد دارم با شرح آن ها ضمن گراميداشت ياد و خاطره اين دوست بزرگوار ، نام نيک اين افسر شجاع را براي آگاهي نسل هاي آينده به ثبت رسانم . در ادامه وظيفه خود مي دونم درگذشت استاد محمد معمارزاده رو به يکايک اعضاي محترم خانواده اين مرحوم خصوصآ فرزندان عزيز ايشان و همه دوستان و نزديکان و همکاران در نيروي هوايي و گردان هاي ترابري و خط پرواز تسليت عرض نمايم . روحش شاد .  

 نقبي به گذشته هاي دور ..

انگار همين ديروز بود .. تازه دوره اموزشي ام در آمريکا پايان يافته بود و با اتمام مرخصي تحصيلي با حکمي که ستاد نيروي هوايي به دستم داده بود مي بايست خودم رو به پايگاه يکم ترابري معرفي مي کردم  . با هزار شوق و اميد قدم به خط پرواز سي - ۱۳۰ گذاشتم . در همون نخستين رو متوجه شدم همه همدوره هايم به غير از ماشالله مداح به پايگاه هفتم ترابري ( شيراز ) منتقل شده اند ! همه چهره ها برايم غريبه بودند . صفات مشترک همه پرسنل صورت ها سه تيغه ، لباس ها تميز و مرتب ، پوتين هاي واکس زده بود . جو ديسيپلين ارتش شاهنشاهي و رعايت سلسله مراتب براي ما تازه وارد ها خيلي آزار دهنده بود . خصوصآ سخنراني روتين جناب فرمانده ( افسر ارشد خط پرواز ) در پايان هر روز کاري که واقعآ " حالگيري " بود !  يادمه خدمت ساعت ۱۴:۳۰ دقيقه پايان مي يافت و همه پرسنل بدون استثنآء مي بايست اونيفورم هاي رسمي نيروي هوايي ( فرنج  شلوار سرمه اي به همراه پيراهن آبي و کراوات مشگي در فصل سرما و پيراهن و کراوات در تابستان ) را سريع جايگزين لباس پرواز هاي خود کرده و عين شاگرد مدرسه اي ها در چند رديف به حالت " خبردار " به صف مي ايستادند ! ( آخه اون زمان تردد پرسنل با لباس پرواز در خارج از پايگاه ممنوع بود ) . از آن جايي که سرويس هاي پايگاه دقيقآ رآس ساعت ۱۴:۴۵ دقيقه با اشاره فرمانده خود با نظم خاصي پشت سر هم به راه افتاده و پايگاه رو ترک مي کردند ، براي کساني که به موقع خود رو به اتوبوس ها نمي رساندند واقعآ مصيبت بود ! يادش بخير .. محل استقرار اتوبوس ها درست پشت رمپ پرواز بود . ( حد فاصل هلي کوپتر هاي شنوک با هواپيماهاي هرکولس بود )  . و در صورت طول کشيدن سخنراني ( شما بخوانيد گير دادن هاي الکي ! ) بچه ها از سرويس ها جا مانده و ساعت ها جلوي در پايگاه معطل مي ماندند !

هنگام سخنراني قديمي تر ها ( همون هايي که با هواپيماهاي داکوتا پرواز داشتند ) در دو طرف جناب فرمانده رو به بچه ها در يک خط ساکت ايستاده و به ما مي نگريستند ! تکرار اين وضعيت باعث شده بود ناخواسته به مميک چهره يکايک شون خيره شده و حرکات همکاران روبروي خود رو زير نظر بگيريم ! در ميان اون ها چهره زنده ياد محمد معمارزاده از همه جدي تر بود . لباس هاي تميز و مرتب به همراه نگاه هاي نافذش جلوه گر کاراکتر يک نظامي مقتدر و منظم بود . برخي از اسامي ان بزرگواران رو هنوز هم به خاطر دارم . و بهتره نامي هم از اون ها ببرم . آقايان : مختار نصير بگلو ( سرپرست خط پرواز ) رضا جباري ، امير عبادي ، حيدر مجد امين ، سيد يحيي ابطحي ، زنده ياد آقاي اصغر عتيقي ( مسوول امور اداري و تنظيم پرواز ها ) ، اصغر حقيقي ، زنده ياد رضا فرخي فر ، تقي خياطيان و برخي ديگر که متآسفانه حضور ذهن ندارم به همراه آقاي معمارزاده جزء پيشکسوتان خط پرواز بودند . اون ايام و در اوج ماموريت هاي فشرده داخلي و برون مرزي هرکولس ها که مرتب به تمام قاره ها پرواز داشتند ( خصوصآ با آغاز جنگ ظفار ) اين بزرگواران نقش بسيار حساس و مهمي در مديريت ، برنامه ريزي ، نظارت ، اموزش پرسنل جديد و  .. به عهده داشتند . که جا دارد از زحمات يکايک اين عزيزان تشکر و قدرداني شود . من تمام اموخته ها و تجارب خدمتي ام را مديون اساتيد ايراني ام مي دانم . ( خصوصآ دوست بزرگوارم جناب تقي مهدوي ) باور بفرماييد دستاورد حضور و طي دوره هاي مختلف آموزشي در بهترين پايگاه هاي امريکايي ( براي شخص من ) صرفآ آشنايي با فرهنگ غرب ، تسلط به زبان انگليسي و ارتباط با فرهنگ هاي ملل را به همراه داشت . 

مدتي بعد با خريد هواپيماهاي مجهز ضد زير دريايي ( اوريون يا همون پي تري - اف ) که در پايگاه بندر عباس مسقر شده بودند ، طبق روال نيروي هوايي عده اي از گردان هاي ترابري انتخاب شدند تا به پايگاه نهم انتقال يابند . اگر چه نام من در ليست انتقالي ها نبود ، اما به خاطر شرايط خاص روحي و شوکي که از جدايي خود خواسته ام با { سوسن عشق اسطوره اي ام } بوجود امده بود فرماندهانم رو متقاعد کردم تا اجازه حضور در  بندرعباس رو پيدا نمايم . و بدين ترتيب از محيط دوست داشتني و خاطره انگيز خط پرواز سي - ۱۳۰ جدا شدم . اگر چه حضورم در گردان پي تري اف بيش از يک سال به درازا نکشيد ، اما به خاطر علاقه شديد ام به هرکولس ها دوباره به تهران برگشتم . اما قسمت اين بود تا به عنوان مامور به عمليات پايگاه بروم . البته اضافه کنم اين جا به جايي مانع پروازم با سي - ۱۳۰ نشده بود . و براي تکميل ملزومات پروازي با انتخاب خودم به ماموريت مي رفتم . اين روند تا روز ۲۲ بهمن سال ۵۷ ادامه داشت . و بعد از آن رسمآ به يگان اصلي ام ( خط پرواز ) برگشتم . متآسفانه در گير و دار اعتصابات پيش از انقلاب و کمبود مواد سوختي حادثه تلخي براي جناب معمارزاده پيش اومد . و با انفجار آبگرمکن منزل بخشي از بدنش دچار سوختگي شد . اما به خاطر عشق و تعصب شديدي که نسبت به کشورش داشت همچنان انجام وظيفه مي نمود .

 https://ugrfig.dm1.livefilestore.com/y2pSsej5_dWmfFqAC_VyNcsorBD71oCh2iwnfWEC4aWFj7RzasvS5OFH1N-CcHx5HqFSGcUDfVbNx8dxMTU7uJAaq8Me2EdUdVo66FXh1pnYnk/jkhlj.jpg?psid=1

تصويري از رنگ بدنه اوليه هرکولس ها که بعد ها تغير يافت .

مرحوم محمد معمارزاده بعد از انقلاب سال ها مسووليت سرپرستي پرسنل خط پرواز را عهده دار بود . و الحق و انصاف با مديريت خاص خويش خدمات ارزنده اي انجام داد . اين مرد خستگي ناپذير که در اواخر دوران خدمت پر افتخارش از از بيماري " چشم " رنج مي برد ، بعد از سي سال به افتخار بازنشستگي نايل آمده و از خدمت مرخص شد . همه دوستان و همکاران از وي به نيکي ياد مي کردند . بعد از آن چند باري او را در مراسم هاي مختلفي که از سوي همکاران سابق اش برگزار مي شد با وي ملاقات کردم . آخرين بار هم او را در ختم يکي از همکارانم ديدم . من بار ديگر به همه همکاران و دوستان اين افسر شجاع و مهربان و خانواده محترمش تسليت عرض کرده و بقاي بازماندگان را از خداوند متعال خواستارم . روحش شاد . آن چه در ذيل مي آيد ، اشاره به برخي خاطراتي است که با وي داشتم :

  نخستين روز جنگ ..

روز اول جنگ  ،  پايگاه يكم ترابري   : ( روايت روز نخست )

 

با دميدن خورشيد و آمدن برو بچه هاي شيفت صبح خط پرواز رو ترك كردم . فقط يادمه كه خونه نرفتم  و  تا نزديكي هاي ظهر بيرون بودم . نزديك ساعت 2 بعد از ظهر بود كه به خونه كه در همين بلوك هاي ده طبقه شهرك توحيد ( محل سانحه هواپيماي سي – 130 حامل خبرنگاران ) قرار  داشت رسيدم . با آسانسور همراه با پاكت هاي ميوه و خريد هايي كه كرده بودم به طبقه نهم رسيدم . از روي تراس جلوي در ورودي خونه مي شد ابتداي باند فرودگاه مهر آباد رو مشاهده كرد . و من همسرم رو صدا زدم تا بار ها رو از دستم گرفته  تا بتونم پوتين هايم رو در بيارم . در همين اثنا چشمتون روز بد نبينه ديدم چند فروند شكاري ( كه فكر مي كردم متعلق به پايگاه خودمون باشه )  در ارتفاع خيلي پائين  و با سرعت در حال پرواز هستند . متعاقب آن چندين صداي انفجار مهيب رو شنيدم . خطاب به همسرم گفتم بدو بيا نگاه كن . شكستن ديوار صوتي كه ديشب در باره اش صحبت مي كردم ، همينه !! همسرم با تعجب جواب داد ولي تو در مورد دود و آتش چيزي نگفتي !!

وقتي خوب به باند و پايگاه خودمون نگاه كردم ديدم حق با اوست . انگار اتفاقي رخ داده است ! چون دود غليظي از چند نقطه خط پرواز به چشم مي خورد . به تنها چيزي كه فكر نمي كردم  حمله هواپيماهاي عراقي به تهران بود .  من هميشه عادت داشتم هر هواپيماي سي – 130 رو كه در آسمان مي ديدم  به هركي كه كنارم بود توضيح مي دادم كه  خلبان اين هواپيما كيه ..  از كجا مي آيد .. شماره سريالي كه روي دم آن نوشته شده است چند است !! و ....  البته پي بردن به شماره هواپيما رو از روي چراغ قرمز  روي دم و در بعضي از هواپيماهاي مدل بالاتر كه روي كمرشون قرار داشت تشخيص مي دادم .  ولي مسير و نام خلبان رو از روي جدول پرواز ها  كه بر روي ديوار خط پرواز نصب بود  به خاطر مي آوردم .  اون روز قبل از اين كه همسرم رو براي نشان دادن شكاري ها صدا كنم ديدم كه هواپيماي اكتشافي ما ملقب به خفاش ( تقريبآ كاربرد آواكس رو داشت ) با عجله در حال نشستن در مهرآباد است ! حالا از كجا فهميدم خلبانش عجله داره ؟!!  به خاطر آنتني مخصوصي  بود كه فقط اين نوع هواپيما ها دارند . و خلبان بايد قبل از نشستن بالا ببرد . در حالي كه در حال فرود داشت بالا مي رفت ! فهميدم عجله داشته يادش رفته است !!

 

 به محض اين كه شرايط رو غير طبيعي احساس كردم ، سريع سوار ماشين ام شده و قصد رفتن به پايگاه رو داشتم كه سر راه سرپرست خط پرواز جناب معمارزاده ( الان خيلي پير شده است ) رو ديدم . او از من پرسيد چه خبر شده بهروز ؟ گفتم والله من صداي انفجار شنيدم ولي بعدش ديدم از پايگاه دود غليظي بلند شده است .!! گفت صبر كن من هم با تو مي آيم . وقتي از منازل سازماني زديم بيرون جماعت زيادي رو ديدم كه به سمت فرودگاه و پايگاه در حال دويدن هستند . خطاب به آقاي معمارزاده گفتم نمي دونم چه خبر شده است ؟ ولي مردم چرا به سمت پايگاه هجوم مي برند  ؟! از يكي از مردم در حال دويدن پرسيدم عمو جان چه خبر شده است ؟ گفت خبر نداري ؟ نيرو هوايي ها كودتا كرده اند !! و ديگر نماند تا منبع اين خبر را بپرسم ! به هزار مكافات از لابلاي جماعت به سختي عبور كرده و خود را به پايگاه رسانديم . با كمال تعجب ديدم افراد غير نظامي فوج فوج وارد پايگاه شده اند . و بدون اين كه دژبان جلوي در ممانعتي به عمل آورد  مردم وارد رمپ پرواز شده اند . هيچ كس هم پاسخگوي سئوالات ما نبود ! خداي من چه اتفاقي افتاده است ؟

 

                                                         *************

 

ترفندی برای گرفتن مرخصی ... !!

مدت ها بود هوس رفتن شمال به سرم زده بود .. از طرفی تنها هم نمی تونستم برم . نیاز به یک همسفر داشتم .. همسرم هم زیاد اهل مسافرت نبود و شرایط اش هم اجازه نمی داد . مجبور شدم خواسته ام رو با دوستم " ولی الله ابولحسنی " مطرح کنم .. چون هم از دوستان صمیمی ام بود و اغلب اوقات رو با هم می گذروندیم .. و هم خوش مشرب و خوش سفر بود .. اما با مشکل بزرگی مواجه بودیم . چون هر دو در یک شیفت کاری قرار داشتیم . و به هیچ عنوان با مرخصی دو نفر از یک شیفت موافقت نمی کردند ..  اون ایام سرپرستی مهربون و بسیار مقرراتی به نام آقای " محمد معمار زاده "  ( خدا حفظ اش کنه .. هنوز هم در قید حیات است )  داشتیم . او در کرج زندگی می کرد . می دونستیم چون مرخصی ها لغو شده است ؛ امکان نداره با خواسته غیر قانونی مون موافقت کنه .. خب اون موقع من خیلی شیطون بودم ..!! سرم درد می کرد برای ماجرا جویی و سر کار گذاشتن همکاران !! به همین دلیل بعد از تفکر  و گفت و گوی فراوان با ولی  ، ناگهان یک فکری به ذهن ام رسید ..! بهش گفتم : می دونی آقای معمارزاده تحت هیچ شرایطی مرحصی بده نیست .. ولی اگه بهش یه شوک وارد کنیم و در همون حال ازش تقاضای مرخصی کنیم ، ممکنه با دو سه روز اش قبول کنه .. ! به همین دلیل از ولی خواستم وسایل سفر رو بسته و سرراه اول به کرج برویم ..!! 

 شوخی خونین با سرپرست پیر .. !!

 حالا که سال ها از آن ماجرا می گذرد ، هر وقت به شوخی های نسنجیده ایام جوانی ام فکر می کنم ، واقعآ از روحیه شادی که داشتم تعجب می کنم .. ! طبق نقشه اي که طرح کرده بودم ، ابتدا چند ساعتي نقش هاي خود رو تمرين کرديم . چون آقاي معمارزاده خيلي با هوش بود و به راحتي نمي شد به او رو دست زد ! طبق نقشه مي بايست شوک جدي به وي وارد مي کرديم ! اين رو هم اضافه کنم که ما با اعتماد به نفسي که داشتيم ، وسايل سفر به شمال رو هم با خود همراه داشتيم ! توی راه مدام در باره فیلمی که قرار بود جلوی سرپرست مون بازی کنیم خودمون رو آماده مي کرديم  .. ولی هم مثل بچه ها از من حرف شنوی داشت . از خودم مطمئن بودم ! برای همین مدام بهش یاد آوری می کردم که با کوچک ترین خنده و یا اهمال در ایفای نقش ، قید ادامه مسیر تا شمال رو باید بزنیم و به تهران برگردیم !! چند بار قبل از رسیدن به جلوی در خونه آقای معمار زاده ، برای آخرین بار دیالوگ ها رو تمرین کردیم .. طبق تز من اگه مي تونستيم آقای معمارزاده رو با خبری ناگوار شوکه کنيم ، او خيلي راحت با مرخصي هر دو نفر ما موافقت کرده و بلافاصله برگه های ما رو امضاء مي کرد !!  خلاصه بعد از رسیدن به کرج و پرس و جوی فراوان منزل سرپرست خط پرواز رو پیدا کردیم ! در گوشه ای از کوچه طبق نقشه هر دومون  سریع لباس پرواز ها رو به تن کرده و با حالتی پريشان و ناراحت !! زنگ در خونه رو به صدا در آوردیم ..!! لحظاتی بعد دختر شون در را باز کرده و با دیدنم ، سریع سلام و احوالپرسی کرده و تعارف کرد بریم داخل .. بهش گفتم مزاحم نمی شویم .. فقط بگو بابات یه لحظه بیاد جلوی در .. سپس محمد آقا با زیر شلواری آبی رنگ راه راه جلوی در آمده و با دیدن قیافه ماتم گرفته ما اون هم در کرج متعجب شده و پرسید ..

 شما دو نفر این جا چه می کنید ...!!؟ چه جوری پیدا کردید .. !؟ حالا بفرمایید تو .. بفرمایید ..یاالله . و من طبق عادتی که داشتم به شوخی با صدای بلند گفتم .. چادر ها رو بردارید .. !! با نیشگون ولی دوزاری ام افتاد که الان نباید شوخی کنم !! طفلک پیرمرد با مشاهده ما در خونه اش حدس زده بود که باید اتفاقی افتاده باشد .. چون مناسبت نداشت دو تا از پرسنل اش این همه راه رو کوبیده و در خونه اش بیایند .. بنده خدا مسئولیت اش خیلی بالا بود .. طبق قرار اول من نمایشنامه رو شروع کردم .. بعد از کمی مقدمه چینی گفتم .. ممد آقا .. نمی دونم از کجا شروع کنم .. بعد از این که شما اداره رو ترک کردید ، بین " خوزه خوره فری لوز  " ( لقبی که به دوستم ابراهیم فولادوند داده بودم !! همون دوستی که خاطره پرواز ش با خفاش رو نوشتم  اینجا  ) . و برادر " شيري " جر و بحث و بگو مگو آغاز شد .. هیچ کدوم هم کوتاه نمی آمدند  .. تا این که " شيري " فحش ناموس داد .. و ابراهیم هم خیلی به رگ غیرت اش برخورد .. و همین جوری که نعره می کشید .. می گفت : من لر هستم .. به ناموس من توهین می کنی نامرد !!؟ و سپس در یک لحظه کلت کمری اش رو کشیده و دو تا تیر به مغز برادر شيري شلیک کرد !! و او بلافاصله فوت کرد .. !! دوستم ولی هم طبق برنامه ، با صدای بلند زد زیر گریه ..

آقای معمار زاده که بد جوری شوکه شده بود .. با لکنت پرسید .. پس آقای " جهانگير ناصري " سرشیفت بعد از ظهرتون  اون لحظه کجا بود ..!!؟ من هم که تازه اشگ هایم سرازیر شده بود .. گفتم : قربان می دونی که عمو چرچیل چقدر ترسو و محافظه کاره .. !!؟ تا دید بحث فولادوند با شيري شدت گرفته است .. یواشکی به " خلیلی " گفت .. هو .. هوا ... هوای این جا رو داشته باش .. من باید برم ستاد کار دارم ..!! و بعد از این که شيري مرد .. او برگشت و به ما دو تا ماموریت داد تا به شما اطلاع بدهیم ( خونه آقای معمارزاده چون نوساز بود ؛ تلفن نداشت ) طفلک پیر مرد که خیلی کم عصبانی می شد .. چند تا فحش آبدار نثار آقای ناصري کرده و به فکر فرو رفت ... ! سپس از جاش بلند شد و گفت .. به جهنم که مرد !! حقش بود .. من چقدر نصیحت اش کرده بودم که سر به سر همکارای خودت نگذار .. بعد انگار یادش اومد که خودش مسئول است ، دست و پاش شروع به لرزیدن کرد ... دقایقی بعد با لهجه اصفهانی اش گفت .. آخه چی می شد شما به جای خبر های بد ، خبر خوب می اوردید ..!!  این آخر عمری چه گیری افتادم ... ! من که منتظر چنین فرصتی بودم ، بلافاصله گفتم .. ممد آقا اگه الان خبر خوش براتون می آوردیم ، مثلآ شما چه کار برامون می کردید ..!!؟ او در حالی که سعی داشت لباس هایش رو برای رفتن به پایگاه بپوشد گفت .. هر چه می خواستید .. مژده گانی می دادم ! ابولحسنی سریع پرسید : مرخصی چی .. آیا سه چهار روز به ما مرخصی می دادید .. !!؟ آره والله به خدا اگه به جای این خبر بد پیغام خوب و شادی می اورید .. هر چند روز که می خواستید با مسئولیت خودم مرخصی می دادم ..!! من از موقعیت سوء استفاده کرده و گفتم .. پس لباس هاتون رو در آورید تا خبر خوش رو بدم !! پیر مرد که فهمیده بود رو دست خورده .. چپ چپ به هر دوی ما نگریسته .. و غرولند کنان گفت .. می دونستم .. شما تخم جن ها من رو هم فیلم می کنید .. !! یعنی شيري نمرده !!؟ گفتم آقای معمار زاده مرد و قول اش .. یک هفته هم نمی خواهیم ... فقط سه روز مرخصی برای ما رد کن .. تا بگم ... { شيري يکي از همکاران ما بود که بعد از انقلاب در گروه ضربت پايگاه فعاليت مي کرد . او به همه الکي گير مي داد و هيچ کس دل خوشي از او نداشتند }

                                                              *************

https://ugrfig.dm1.livefilestore.com/y2p_OFUrk9HiCjDzq8Wu6BB3yqtJyjTPyVyqWpouijTZfLHZAmzwADVJ-Jd5hhio_M5x3hHb2FEnOm7Agk6MXLjgckAr1GYpsbGlANyTRdNYGM/706910_347-copy-3.jpg?psid=1

عرض تسليت

شهادت ناجوانمردانه مرزداران غيور ايراني را به ملت شريف و خانواده آن ها تسليت مي گويم .

شنيدن خبر شهادت جوانان بي گناهي که در حال پاسداري از خاک مقدس کشورمون بودند دل هر انساني رو به درد مي اورد . اين اقدامات نشانه ضعف و فرومايگي دشمنان اين مرز و بوم است . دشمناني که طاقت شکوفايي ايران رو ندارند . اين از خدا بي خبران به قصد بر هم زدن آرامش و امنيت کشور و ايجاد تفرقه در ميان اقوام ايراني هر از گاهي به دستور اربابان خود انسان هاي بي گناه رو به خاک و خون مي کشانند . غافل از اين که با هر قطره خون اين شهداي عاليقدر اتحاد و همدلي مردم بيشتر شده و اين گونه جنايت رو محکوم مي کنند .

امروز وقتي در اخبار نيمروز عکس بعضي از اين شهدا رو ديدم واقعآ نتوانستم جلوي اشک چشمانم رو بگيرم . واقعآ جيگرم اتش گرفت . لعنت بر دشمنان قسم خورده اين سرزمين و مزدوران مفلوک داخلي که اين چنين ناجوانمردانه سربازان ما را پر پر مي کنند . بنده به عنوان يک کهنه سرباز اين ضايعه رو به مردم شريف کشور و خانواده هاي داغدار اين عزيزان تسليت گفته و با صداي بلند اعلام مي کنم تا اخرين قطره خونم از وجب به وجب خاک کشور عزيزم دفاع مي کنم .   

 

https://s0t26g.blu.livefilestore.com/y1p8oFwifmvSNlgvjP74kMROe-Y268Hq5JtBkMCY4ZdvsbKpSD9hia2JfCPWBK_RkkROAmSc0vjOLt1-x00xr8EhH9MjoFxMlZu/autumn-3.jpg?psid=1

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

 https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

 : آدرس آرشيو مطالب حذف شده وبلاگ 

 http://web.archive.org/web/20130511134755/http://oldpilot.blogfa.com/posts/?p=1 

این پست در ساعت ۱۹:۱۵دقيقه بتاریخ ششم آبان ماه  ۱۳۹۲ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

معرفی یک سایت خوب و کامل  

سایت پندار پی سی

https://4r8qcg.bay.livefilestore.com/y2pmOHqdHeGWps77NH6nd7l32gAaFEzDD1UqSGePuLqdDdXAJ_fqeUKThWi8NtGilKegkeAzCt1AhVxawh5uDJq1FhhvllKC4I9f9KU1U16JbI/123.gif?psid=1

يکي از دوستان خوب و قديمي ام { نوشين عزيز } سايت جامع و متنوعي رو راه اندازي کرده که به قول قديمي ها کاملآ  " جوون پسنده " است . به عبارتي مثل آش شله قلمکار همه چي در اون تا دلت بخواد پيدا مي شه ! از قيمت سکه و ارز گرفته تا آخرين خبرهاي روز به همراه انواع و اقسام نرم افزار هاي عالي و انواع شارژ تلفن و غيره وجود داره .. توصيه مي کنم براي حمايت از زحمات اين دوست نازنين ام يک سري به تارنماي او بزنيد . مطمئن هستم پشيمان نخواهيد شد . کافي است بر روي لينک ذيل کليک فرماييد :

سایت پندار پی سی

- تعداد بازديد
  • 3664
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35