درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  من هرگز " قهرمان " نبودم !

https://vmtztw.dm1.livefilestore.com/y2pUuan2y6LidZNcqZdTKmvqRc6Swogvv897mTOpTq9Qbi_CqkcUUhOG66yRw7JXlbYiI6ARN9GLAEter46xfVjpcXhaq8Njc7mDbkE4mMeUXM/2.jpg?psid=1

https://vmtztw.dm2301.livefilestore.com/y2p8C6aOm1qH8gkelbY41MGrQGE5IFBdieCaQ3G1xKh-8TwK5SBoerkf4zI7eRdY8XP614aNddmbaSTOrzUVAUgpjeuzyZfbD7ju2NIGlfMu9Q/2.jpg?psid=1

کلیدواژه ها : دفاع مقدس + لباس مقدس نظامي + تعهد به خدمت + کهنه سرباز + قهرمان 

 به نام ايزد پاک سرشت و با درود به خاک کهن ايران زمين و پرچم مقدس اش و عرض ادب و احترام به هموطنان گرامي به خصوص ياران و خوانندگان همدل و صميمي و دلاور مردان نيروهاي مسلح و ارتشيان قهرمان مطلب اين پست را تقديم حضورتون مي کنم . اميدوارم مورد قبول قرار گيرد .

بهانه اي براي اعتراف به واقعيت ها ..

اجازه مي خوام بدون مقدمه يک راست برم سر اصل موضوع ! چند سالي است در دنياي مجازي دوستان عزيز و خوانندگان محترم خصوصآ نسل جوان و تحصيکرده در بخش نظرات تارنمايم و مراوده ها خصوصآ در { فيس بوک } با واژه " قهرمان " از من ياد کرده و يا مخاطب خويش قرار مي دهند ! که به باور بنده علاوه بر لطف و محبت ان ها ، تآثير کاذبي است که از خاطرات و اتفاقات دوران هشت سال جنگ با کشور عراق نشات گرفته است ! به عبارت صحيح تر ، در دنياي حقيقي فاقد اعتبار واقعي بوده و براي من واژه اي  کاملآ غلو شده به حساب مي آيد ! ضمن اين که بنده هرگز خود رو لايق اين صفت و جايگاه رفيعش  ندانسته و معيار هاي واقعي و ملموس تري براي " قهرمان " شدن و " قهرمان " ناميدن انسان ها دارم . از سوي ديگر معتقدم .. ادامه اين روند در رسانه هاي مجازي به دليل ثبت در حافظه تاريخ ، خيانت آشکار به قهرمانان واقعي اين عصر محسوب مي شود . لذا با تشکر فراوان از لطف بي کران يکايک ياران همدل و صميمي ام خواهش مي کنم از اين به بعد بنده رو بدون القاب و صفات رايج مخاطب قرار دهيد . باور کنيد با واژه { عمو بهروز } خيلي احساس راحتي مي کنم . بگذریم .. دوستان در این نوشته سعی دارم با ترسیم چهره قهرمانان واقعی کشور ُ ثابت کنم که " قهرمان " نبوده و نیستم .

 https://5rqu6g.blu.livefilestore.com/y2p_65IIAGQnQJ42J3ZbkTa6FcLYv0oAR-M9xKt3UKG8ASdtUJ7YnPGLcT4sgRvkb1jUjE7nF5It0i7Wkq3SiRVBZqyQUqYg__526oYewqaelw/Starting-Baner.jpg?psid=1

نقبی به گذشته های دور ...  

اگر چه بیان خاطرات دوران کودکی برای برخی از خوانندگان قديمي تکراري و ايضآ کسل کننده است ، اما سعي مي کنم سريع و خلاصه از ان عبور کنم . و همان طور که در بالا به ان اشاره کردم ، قصد دارم با واکاوي خاطرات گذشته شخصيت واقعي ام رو بشناسانم .

از کودکي تا ورود به نيروي هوايي ..

اگر چه در فرهنگ ما چنين جا افتاده است .. اغلب کودکاني که زير دست " نا مادري " ها پرورش يافته و رشد مي کنند ، سختي هاي روحي و عاطفي زيادي رو متحمل مي شوند که گاهآ به انحراف هاي شخصيتي مي انجامد . اما شکر خدا در باره من و ديگر برادرم { بهزاد } هرگز اين اتفاق رخ نداد ! تنها دليلش هم حضور حمايتي مادر بزرگ و عمه ام ( که هر دو سال هاست به رحمت خدا پيوسته اند ) بوده است . اين دو بزرگوار تمام سختي ها و مشکلات زندگي در ان شرايط را به خاطر رفاه حال ما دو برادر تحمل کردند تا به قول خودشون سايه زن بابا بالاي سر مون احساس نشود . محبت بيش از حد اون ها باعث شد که من از همون دوران کودکي تنبل بار آيم . شايد اصطلاح " تن پرور " واژه مناسبي براي تعريف شخصيتي ام نباشد . اما ملغمه اي از " در دانه ، نازک نارنجي " بهترين توصيف ممکن است ! آن هم زير سايه پدري مستبد و سختگير که خود قرباني استبداد ارتش آن روزگار قرار گرفته بود ! زندگي در محيط هاي خشن پادگان هاي نظامي و به دور از تمدن شهر نشيني مشکلات خاص خودش رو داشت ! اما من از همان دوران کودکي اموختم مقابل سختي ها و انواع مشقت ها صبوري پيشه کرده و هرگز کينه کسي رو به دل نگيرم . و از همان دوران نوجواني با خودم عهد بستم تا جان در کالبد دارم ، به مردم خوبي و محبت کنم ... با اين روحيه بزرگ و بزرگ تر شدم . و اموختم حسرت چيزهاي نداشته رو نخورم . بي صبرانه آرزو مي کردم دوران سيکل تحصيلي ام بدون دردسر هر چه زودتر پايان يابد تا به بهانه ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر ، از خانوده جدا شوم . ( ظرفيت آموزشي پادگان قوشچي تا کلاس نهم دبيرستان بود ) و خيلي زود يه اين آرزويم رسيده و به اتفاق مادر بزرگ و عمه خانم رهسپار تهران شدم .

 https://vmtztw.dm2301.livefilestore.com/y2ptMRBJWUxqy5kYUZCwwwSEOmH6MXruChhr1thRrWtZj5tYAx-_1YbCdCF0YopMVTV6vDC5lEpSYHawbRgwAXxehmMDEzdrN7lYZ7S1_R3Hzs/7.jpg?psid=1

در خیابان نواب چهارراه مرتضوی اتاقي اجاره کرده و به ادامه تحصيل پرداختم ( دبيرستان علامه واقع در سه راه سلسبيل ) خيلي زود اين دوران سپري شد . گزينه هاي متعددي براي انتخاب شغل جلوي رويم بود . ابتدا دوست داشتم به دانشکده پليس رفته و به عنوان افسر شهرباني مشغول به کار شوم . حتي فرم هاي مربوطه رو پر کردم . اما در اخرين روز ثبت نام همراه نداشتن عکس " سه در چهار " به اندازه مورد نياز ، پشت در موندم ! خيلي از دوستان نيروي دريايي رو پيشنهاد دادند . اما چون به پرواز علاقه داشتم تصميم گرفتم به نيروي هوايي بروم . يادمه شرايط استخدام خيلي سخت بود . تعداد داوطلبان هم خيلي زياد بود ! از اين رو نذر کردم اگه پذيرفته شدم با پول اولين حقوق ام ، ننه رقيه همسايه بسيار پيرمون رو که در عمرش به مشهد نرفته بود رو همراه مادر بزرگ و عمه ام به پابوس امام رضا ع بفرستم . انگار همين ديروز بود .. در فرم استخدامي در پاسخ به سوال " دلايل و اهداف شما از پيوستن به نيروي هوايي شاهنشاهي چيست ؟ " تنها اين بيت شعر که از بچگي اموخته بودم رو نوشتم { به جنگ ار چکد خونم از قلب پاک ------- خدا شاه ميهن نويسد به خاک } ! به هر حال يا به خاطر نذر پير زن همسايه ام بود يا تآثير شعر فوق ، در کمال ناباوري پذيرفته شدم . در نوشته هاي قديمي ام به بخشي از خاطرات حضور در نخستين خانه استيجاري  { پيشنهاد بي شرمانه حاج خانم  }  و ماجراهاي آن  اشاره کرده ام . از همين محل بود که براي ادامه آموزش از سوي نيروي هوايي به آمريکا اعزام شدم . در مراجعت به پايگاه يکم ترابري " خط پرواز " سي - ۱۳۰ خودم رو معرفي کردم ..

نيروي هوايي ، قبل از انقلاب ..

از نخستين روز حضورم در خط پرواز خيلي زود به اين نتيجه رسيدم که براي پيشرفت فقط بايد مطالعه کرده و از تجارب پيشکسوتان استفاده نمايم . حضور سرپرست سخت گير و پرسنل مغرور قديمي که با از رده خارج شدن هواپيماهاي " داکوتا " به خط پرواز پيوسته بودند باعث شد مثل فولاد آبديده شده و خيلي زود مجوز پروازم رو دريافت کنم . از اون جا که عاشق پرواز بودم ، با عشق و علاقه مثال زدني از انجام پرواز هاي سخت و طولاني ابايي نداشتم . بعد از مدتي به دستور فرماندهان به خاطر تسلط ام به زبان انگليسي به عنوان مامور به عمليات پايگاه يکم ترابري منتقل شدم . البته براي قطع نشدن حقوق و  مزاياي پروازي ام { حق پرواز } اغلب براي پرواز ، مسير مشهد رو انتخاب مي کردم ! تا ديداري هم با خانواده ام داشته باشم . بهترين دوران خدمتي ام در اين مقطع بود . زيرا آزاد بوده و به قول معروف اختيار دست خودم بود . ضمن اين که هميشه با فرماندهان پايگاه و مقامات عالي رتبه نيروي هوايي در ارتباط بودم . دليل اصلي حضورم در عمليات صرفآ به اين جهت بود که در اون ايام اغلب پرسنل ديسپچ و عمليات اطلاعات کامل و  تخصصي از پرواز و اصطلاحات فني نداشتند . و در صورت بروز هر نوع ايراد و اشکالي در پرواز و يا توقف هواپيماها به دليل نقص فني در پايگاه هاي نيروي هوايي بايستي حتمآ فردي مطلع و خبره جهت گفت و گو با خلبانان در باره مشکلات پيش اومده و هماهنگي براي انتخاب قطعات مورد نياز در عمليات حضور مي داشت . که من به اتفاق يکي ديگر از همکاران خوبم بنام ( حسن مشروطه ) براي اين سمت انتخاب شده بوديم ..  

 يک پارانتز کاملآ ضروري .. !

موارد بالا در حقيقت مقدمه اي براي اون دسته از مخاطبان جديدي است که تازه به جمع خوانندگان سايت پيوسته اند . زيرا اغلب دوستان و ياران قديمي کم و بيش با گذشته ام آشنا هستند . تلاش من در اين نوشته اين است تا با واکاوي رويداد ها { به ويژه ايام جنگ هشت ساله با عراق } شخصيت و اعمال خودم رو به قضاوت شما گذاشته و ثابت کنم .. لايق واژه پر افتخار " قهرمان " نبوده و نيستم . به قول قديمي ها  " قهرمان زدايي " نمايم !

 ماه هاي اخر حکومت پهلوي ..

با اجازتون مي خواهم شما رو به ماه هاي آخر حکومت پهلوي ببرم .. يعني زمان حضورم در عمليات و پست فرماندهي پايگاه يکم ترابري .. خدا وکيلي دوران طلايي خدمت ام محسوب مي شد . و در مقايسه با ساير همکارانم در خط پرواز از موقعيت بهتري برخوردار بودم . مراوده با فرماندهان و مقامات بلند پايه نيروي هوايي مزاياي ويژه اي هم برايم داشت . که مهم ترين اون ها دريافت خانه سازماني از سهميه عمليات بود ( اگر در خط بودم بايد چندين سال در نوبت مي موندم ! ) يادمه به محض ازدواج سرهنگ " جواد حسيني " ( فرمانده وقت عمليات ، همان کسي که نخستين هواپيما ربايي نظامي را انجام داد ) وقتي شنيد در جستجوي خانه اجاره اي هستم ، دستور واگذاري از سهميه خودشون رو صادر کرد . مورد بعدي انتصاب ام به عنوان نماينده نيروي هوايي در امريکا از سوي تيمسار " اميرفضلي " فرمانده مقتدر پايگاه بود . چون حداقل هفته اي سه فروند تنها هواپيماهاي ۷۴۷ ( جامبو جت ) مسير لجستيکي به امريکا رو انجام مي دادند . و من به عنوان هماهنگ کننده بايستي مدت چهار سال اون جا مي بودم . همه کار هايم شده بود که با پيروزي انقلاب صورت نگرفت !

 اعلام حکومت نظامي ..

تظاهرات علنآ آغاز شده بود با اعتصاب کارمندان شرکت نفت و ايجاد صف هاي بسيار دراز در مقابل جايگاه هاي بنزين و فلج شدن تدريجي يگان هاي موتوري نيروهاي مسلح به هواپيماهاي سي - ۱۳۰ ماموريت داده شد تا از " دهران عربستان " سوخت مورد نياز ارتش تامين شود ! آمريکايي ها با نصب قايق هاي بزرگ ( ويژه انتقال سوخت ) ، پل هوايي بين تهران - دهران ايجاد شده بود . يکي از مزاياي  پرواز هاي فوق ، دويست ليتر سوخت باقيمانده ته قايق ها بود که کروي پروازي بين خودشون تقسيم مي کردند ! اعتراضات مردم شدت گرفته بود .. برخي از همکاران عملآ از نيروي هوايي بريده و به صف مبارزان عليه حکومت پيوسته بودند . اداره ضد اطلاعات ارتش به همراه ساواک در جستجوي ان ها بودند اما من هرگز داعيه مبارزه عليه حکومت رو نداشتم . حتي وقتي که موج راه پيمايي ها و تظاهرات به درون خانه هاي سازماني نيروي هوايي رسيده بود ، و خانواده ها بي پروا علنآ شعار مي دادند ، من جرات اين کار ها رو نداشتم ! و واقعآ مي ترسيدم !! حتي مانع رفتن همسرم هم به تظاهرات مي شدم !  اين امر ثابت مي کند که اساسآ فاکتور هاي لازم براي " قهرمان " بودن را نداشتم . اعتراف مي کنم دليل اصلي عدم حضورم در صف معترضان به حکومت ، عشق و علاقه بسيار شديدم به شخص شاه و خاندان پهلوي بود که از همان دوران کودکي در وجودم شکل گرفته بود . در ان هياهوي جريان انقلاب هرگز عشق  و علاقه ام نسبت به مردم کم نشده بود . يادمه در هر فرصتي که به دست مي اوردم با رفتن به يکي از پرواز هاي دهران علاوه بر افزودن به ساعت پروازهايم ، سهميه سوختي که به من مي رسيد را بين مردم خصوصآ افراد سالخورده تقسيم مي کردم .. با آغاز منع عبور و مرور ، از سوي فرماندهان حکومت نظامي  تعدادي کارت " ويژه تردد " در اختيار عمليات پايگاه قرار داده بودند تا گروه هاي پروازي که بعد از ساعت اعلام شده از ماموريت برمي گشتند ، راننده هاي سرويس بدون مزاحمت آن ها به خونه برسونند . من هم همانند ساير بچه هاي عمليات از اين رانت سوء استفاده کرده و با در اختيار داشتن ان مجوز ها ، شب ها با همکاراي ماموران مستقر در پمپ بنزين ها ، باک ماشين خود و دوستان و آشنايانم رو بدون دردسر پر مي کردم ! خب طبيعي است که يک " قهرمان واقعي " هرگز از موقعيت هاي شغلي اش سوء استفاده نمي کند .  

 اعتراف مي کنم " ترسو " بودم .. !

 به مقطعي بر مي گردم که ملت ديگه ترسي از ماموران حکومت نظامي نداشتند .. شعار هاي الله اکبر ابتدا از خارج از محوطه خونه هاي سازماني پايگاه به گوش مي رسيد که کم کم تبديل به فرياد هاي شبانه شده بود . خوب که دقت مي کردي ، مي شد فهميد که خيلي ها هم از روي بالکن يا پشت بام منازل سازماني شعار مي دادند ! طولي نکشيد که صداي اعتراض و فرياد هاي شبانه مردم با طنين رگبار مسلسل هاي ماموران در هم اميخت ! شايد باورتون نشه .. شب ها از ترس اصابت اتفاقي گلوله ، حتي جرات حضور در اتاق نشيمن و پذيرايي خونه مون رو نداشتم !! و به محض شنيدن صداي شليک گلوله ، بلافاصله خودم رو پشت ديوار راهرو پنهان کرده و از همسرم مي خواستم او هم سريع با  دخترمون بهاره ( که شيرخواره بود ) به من بپيوندد ! حالا که فکرش رو مي کنم به اعمال بچه گانه ام در اون ايام مي خندم ! و از خود مي پرسم .. اخه چطور امکان داشت گلوله اي از راه پنجره خانه اي که در ميان ساير منازل احاطه شده بود ، به ما آسيب برسونه !!؟؟ باور کنيد اين ها همه دلايل ترسو بودنم است و بس .. !

پيروزي انقلاب ، جنگ ..

آخرين پروازي که در دوران حضور در عمليات پايگاه انجام دادم ، به جزيره کيش بود که روز قبل از پيروزي انقلاب ( ۲۱ بهمن ۵۷ ) رفتم . يادمه خيلي از ژنرال هاي ارتش شاهنشاهي و ساواکي ها از جمله تيمسار " بدره اي " که در روزهاي نخست انقلاب توسط مردم کشته شد براي خريد به کيش اومده بودند . از شانس بدي که داشتيم قارقارک مون در کيش خراب شد ! شفت ملخ از موتور جدا شده بود . که بايستي حتمآ هواپيمايي از تهران متخصان مربوطه به همراه قطعات مورد نياز رو برايمون مي اوردند . فرمانده هواپيما سروان " شيرازي " طفلک دخترش سخت بيمار بود و بايد حتمآ شب به تهران باز مي گشت . بگذريم روز بعد با هواپيمايي که براي ما قطعه اورده راهي تهران شديم .. نزديکي ها اصفهان بوديم که به ما خبر دادند به دستور تيمسار فرماندهي پايگاه به خاطر تغير ساعت حکومت نظامي ( که فکر کنم چهار و نيم بعد از ظهر بود )   " کليه هواپيما ها بايستي به پايگاه هاي قبلي خود بازگردند ! سروان شيرازي که نگران حال دخترش بود ، بدون توجه به دستور فرماندهان به سمت تهران ادامه مسير داد .. و ما درست حدود ساعت چهار و نيم به مهرآباد رسيديم . تازه متوجه شديم که آقاي خميني ره اطلاعيه داده که مردم به حکومت نظامي توجه نکرده و در خيابان ها بمانند .. ! در بازگشت به خونه ديدم مردم با ايجاد موانع راه عبور و مرور رو بسته اند ! شب قبل اش در کيش شنيده بودم که گاردي ها به منازل سازماني حمله کرده اند ! از ترس ام زيپ لباس پروازم رو تا روي کمر پائين کشيده تا معلوم نشود نظامي هستم .. نزديک هاي کفش ملي عده اي جوان با اسلحه جلويم رو گرفتند ! از ترس و وحشت زبانم بند اومده بود ! گفتم کارم ديگه تمام است ! ناگهان يکي از جوانان انقلابي که متوجه لباس پروازم شده بود ، با خوشحالي خطاب به ديگران گفت .. او از برادران نيروي هوايي است ! راه رو باز کنيد .. ! انگار خدا عمري دوباره به من داده .. تا خونه رسيدم انقلاب پيروز شده بود . همسرم که خود و خانواده اش از اون انقلابي هاي دو اتشه بودند که من با زور و قدرت مرد سالاري ام مانع شرکت او در تظاهرات عليه شاه مي شدم . اون لحظه به خاطر سر کيف بودن از تشويق انقلابيون ، جو گير شده با پوشيدن اونيفورم رسمي نيروي هوايي با همسرم راهي شهر شدم تا عقده گشايي نمايم ! مردم با ديدن پرسنل نيروي هوايي مرتب تشويق مي کردند .. همسرم همين جوري اشگ مي ريخت . اما من از اين که تظاهر به خوشحالي مي کردم ، وجدانم به درد اومده بود ! آخه ناسلامتي من شاه دوست بودم !

 بازگشت به خط پرواز ...

روز بعد که طبق معمول هميشه راهي عمليات بودم ، دوستان خبر دادند عده اي از پرسنل انقلابي  ديسپچ به خاطر اظهار نظرهاي صادقانه ام مبني بر شاه دوستي ، تهديد به مرگ شده ام ! از ترس جانم راه ام رو کج کرده و به يگان اصلي خودم ( خط پرواز سي - ۱۳۰ ) برگشتم .. ! اون جا هم اوضاع اش قارشميش بود ! خيلي از همکاران علنآ رنگ عوض کرده و به خيل انقلابيون پيوسته بودند ! مومن هاي واقعي رفتارشون عين قديم توام با متانت و احترام بود . اما آن جماعت تغير ماهيت داده ، واقعآ غير قابل تحمل بودند .. !  در باره خاطرات اين دوره در نوشته هاي قديمي به دفعات توضيح داده ام از اين رو با اجازتون سريع مي رم به روزهاي آغاز جنگ :

همان طور که اشاره شد با اغاز پيروزي انقلاب عملآ در خط پرواز مشغول به خدمت شدم . اين رو هم اضافه کنم با يک چالش بزرگ ذهني مواجه بودم ! از طرفي دلم با انقلاب و انقلابيون نبود از سوي ديگر نمي توانستم مثل خيلي از همکارانم که تا شب پيش از انقلاب در همين خط پرواز قمار کرده و مشروب مي خوردند و به قول خودشون " تلکه بگير " بودند ، يک شبه تبديل به انقلابيون دو آتشه شده بودند ، باشم . اولين نشانه ها در نتراشيدن ريش و واکس نزدن پوتين ها و به کار بردن واژه هاي سياسي بود که حالم رو به هم مي زد . بعد از مدتي انگ زدن به همکاران آغاز شد .. صادقانه مي گم .. من هماني بوده که از پيش از انقلاب بودم . اما با آغاز جنگ خيلي چيز ها عوض شد ! و به مفهوم واقعي يک نعمت براي سنجش عيار وطن پرستان واقعي بود .. بعد از حمله ناجوانمردانه عراق ، من که روز استراحت ام بود سريع خودم رو به پايگاه رسوندم .. گروه گروه مردمان خشمگين با چوب و چماق از اطراف ميدان فتح فعلي به سوي پايگاه در حرکت بودند .. هيچ کس نمي دونست دقيقآ چه اتفاقي افتاده !؟ شايعه کرده بودند که نيروي هوايي " کودتا " کرده و مردم براي نجات انقلاب شون براي برخورد وارد پايگاه شده بودند ! در خط پرواز غوغايي بر پا بود .. يک هرکولس بر اثر بي احتياطي يکي از همکاران ( حسن گوشتکوب ) به تير چراغ برق کنار آشيانه برخورد کرده و شعله ور شده بود . يک بوئينگ مادر بر اثر ترکش سوراخ شده بود و سوخت با فشار زيادي بيرون مي ريخت .. با تلاش يکي از بچه ها که کاپشن پروازي اش رو به زحمت در بدنه فرو کرده بود ، خطر اتش سوزي کمي کاهش يافته بود .. اما بد ترين خبر ، شنيدن ترکش خوردن يکي از دوستان خوبم شهيد ( دامغاني ) بود که بچه ها به بيمارستان شماره ۲ انتقال داده بودند .. تا شب در تاريکي و دود در خط پروار موندم .. قرار شد چند هواپيما شبانه براي طرح گسترش به مشهد اعزام شود . من اولين دواطلب بودم ..  

 https://vmtztw.dm1.livefilestore.com/y2p5uJ8xWfTTk1OV33EzRM2WWRmullYEe3pdhvAO-fcOjajZOiVvzukmElJpQb3WF1SRqJGviv0T4zLpoKLDaea_xrCg4Vwqv9mYim84ry0wvI/3.jpg?psid=1

  چگونه بر ترس ام غلبه کردم .. !؟

همان طور که متوجه شديد تا لحظه آغاز جنگ يک نظامي کاملآ معمولي { البته ترسو } يي بيش نبودم .  تنها مزيت ام صداقت و رو راستي ام بود . تنها چيزي که مرا در چالش با خود و همکارانم سرپا نگه داشته بود ، داشتن روحيه شاد و شوخي در حد بسيار بالا با همه همکاران بود ! در قالب شوخي و طنز متلک و حرف هاي دلم رو به دوستان تغير ماهيت داده کذايي بروز مي دادم ! رفتن با عجله به محل خدمت در روز نخست جنگ هم صرفآ به خاطر حس کنجکاوي و ماجراجويي ام بود و بس .. اما وقتي ديدم کشور عزيزم مورد تهاجم قرار گرفته ، اين حس وطن پرستي و کنجکاوي ام بود که مرا وادار کرد داوطلب نخستين پرواز از مهرآباد دود گرفته باشم .. اگر چه به دليل اطمينان از ايمني باند فرودگاه تا روشن شدن هوا معطل شديم ، طبق نظر فرماندهان طرح گسترش ( انتقال تعدادي از هواپيماها به مشهد و انجام لجستيک جنگي از محل امن بود ) که بر همين اساس روز بعد از جنگ به سوي مشهد پر کشيديم .. همان شب اولين تجهيزات مورد نياز ارتش رو به بوشهر برديم .. براي نخستين بار در بوشهر بود که به چشم خودم صحنه حمله شکاري هاي عراقي رو در پايگاه بوشهر با چشمان وحشت زده خودم ديدم . انجام هر حرکتي از من سلب شده بود . در اين هنگام ناگهان متوجه شدم يک بمب بزرگ به سمت زمين و محلي که من ايستاده ام نزديک مي شود .. ! نمي دونستم بايد چکار کرد .. عرق سردي بر بدنم نشسته بود ! زبانم بند اومده بود . به زحمت خودم رو پشت يک ساختمان رسوندم ! بمب زمين خورد اتفاقي نيفتاد ! بعدآ از خلبانان شکاري خودمون شنيدم که اون بمب نبوده بلکه مخزن سوخت شکاري دشمن بوده که بعد از اتمام رهايش مي کنند !

تا شب مهمان بوشهري ها بوديم . ما را براي استراحت به داخل يکي از شيلتر ها بردند . برو بچه هاي فني و همافران با پارتيشن بندي شيلتر براي خود محل استراحت لوکسي فراهم کرده بودند ! يادمه ۹ روز نخست جنگ مدام از اين پايگاه به اون پايگاه براي انجام ماموريت هاي مختلف مي رفتيم .. به هيچ عنوان از خانواده ام خبري نداشتم . نمي دونستم اون ها چه کار مي کنند !؟ خلاصه بعد از نه روز يک پرواز به تهران خورد که برگشتم ! از اين که زنده و سالم برگشته بودم ، احساس خوبي به من دست داده بود ! در ادامه لذت پرواز بعلاوه حس وطن پرستي و کنجکاوي باعث شد کم کم ترس ام بريزد . و از صداي توپ و گلوله نترسم ! اما هم چنان در مواقع وضعيت قرمز يا مشاهده شکاري هاي دشمن که نالوطي ها با پنهان شدن در پشت قارقارک هاي ما خود رو به تهران و ساير مراکز مهم مي رساندند ، ترس همه وجودم رو فرا مي گرفت .. ! لااقل متوجه مي شدم هنوز هم همون سرباز ترسوي نظام هستم !

راستش رو بخواهيد با ادامه جنگ کم کم همه چيز برايم عادي شده بود . اما همان حس هميشگي وادارم مي کرد در اغلب روزهاي استراحت ام به پايگاه رفته و داوطلبانه به يکي از پرواز هاي مناطق جنگي اعزام شوم ! صادقانه اعتراف مي کنم .. علت پرواز در روز هاي استراحت شيفت ام ، صرفآ به خاطر اين بود که خوصله ام سر نرود ! راستش رو بخواهيد اون روزها اغلب همکارانم به خاطر يک روز شيفت دو روز استراحت ، هر يک به فراخور حال خود سرگرم فعاليت هاي اقتصادي بودند ! يکي فرش فروشي باز کرده بود ، ديگري سکه خريد و فروش مي کرد . اون يکي خرازي زده بود و همه به نوعي براي روزهاي تعطيلي خود برنامه داشتند . من چون ذاتآ ادم اقتصادي نبودم ( شما بخوانيد بي عرضه ) مجبور بودم براي فرار از غرو لند هاي همسرم ( که چرا تو خونه نشسته اي !؟ چرا مث فلان همکارت شغلي براي خودت دست و پا نمي کني !؟ ) بزنم به اداره تا هم حوصله ام سر نرود و هم از پرواز و هيجاناتش لذت ببرم ! و اين که چرا در ميان ان همه پرواز ، فقط مسير هاي جنگي رو انتخاب مي کردم !؟ تنها به اين دليل بود که اگه اتفاقي برايم افتاد ، لااقل در منطقه جنگي باشه تا يه چيزي گير خونواده ام بياد ، و گرنه مرگ که حق است خصوصآ مرگ در هواپيما که به عقيده من راحت ترين مرگ هاست !‌ پس عملآ مي بينيد حتي پرواز هاي داراي ريسک و داوطلبانه ام در زمان جنگ ، ريشه هاي غير قهرمانانه اي داشته است . که در ان لذت شخصي مقدم بر هر چيزي بوده است !  

تا يادم نرفته بگم يکي از دلايل و انگيزه هاي مهمي که من رو داوطلبانه به مناطق جنگي مي کشاند ، آشنايي با مقامات عاليرتبه نطام و ارتش بود . واقعيتش رو بخواهيد من سوء استفاده هاي بسياري از اين آشنايي ها مي کردم ! تعجب نکنيد منظور از سوء استفاده براي خود و يا خانواده ام نبود . ( به شرافتم سوگند مي خورم هرگز براي خود و خانواده ام چيزي در خواست نکرده ام ) بلکه در راستاي حل مشکلات و گرفتاري هاي مردم بود . که من از انجامش خيلي لذت مي بردم . تمام همکارانم مي توانند در باره صداقت عرايض ام گواهي دهند که در آن روزگار هر کس هر مشکلي در نهاد هاي اجتماعي ، قضايي و حتي خانوادگي داشت به من مراجعه مي کردند .. از توصيه آزاد کردن زندانياني که بي گناه دستگير شده بودند يا پي گيري حق و حقوق عزيزاني که به من مراجعه مي کردند . اين مهم بعد از پروازي که با آيت الله " موسوي اردبيلي " به منطقه جنگي داشتم و به بهانه جا موندن عينک اش ارتباط و دوستي با وي در مقام رئيس قوه قضائيه خيلي چشمگير تر شده بود . حتي همان ايت الله خلخالي هم عامل خير براي آزاد کردن چندين زنداني به توصيه من شد .. اين دست ارتباطات ، حس وطن پرستي توام با کنجکاوي ، فرار از بي حوصلگي و از همه مهم تر لذتي که از پرواز و هيجانات ان مي بردم ، اين روند برايم عادي شده بود . تا اين که متآسفانه اجل مهلت ام نداده و سکته کردم .. ! جالبه بدونيد حتي از مزاياي قانوني ( مثل اهداي سواري که خودم نماينده بچه هاي خط پرواز بودم ) استفاده نکردم ! و هرگز هم پشيمان نيستم که چرا مثل خيلي ها از موقعيت هايي که داشتم بهره نبردم .. تا اين که به دليل همان سکته و عمل جراحي قلب باز در کشور سوئيس طبق قانون بازنشسته شدم ..

پس چه کسي قهرمان است !؟

به اعتقاد من قهرمان واقعي جوانان گمنام و عاشقي بودند که بدون چشمداشت دلاور مردانه قدم به جبهه هاي جنگ گذاشتند ، قهرمانان واقعي کشور هستند . برادران گمنام سپاه و ارتش که با ايثار جان خود آزادي و استقلال رو براي ما به ارمغان اوردند ، قهرمانان واقعي هستند . به نظر من او دو تا خواهر پرستاري که از روز نخست جنگ در فرودگاه اهواز در سخت ترين شرايط بمباران ها بيماران رو ترک نکرده و صبورانه از ان ها مراقبت مي کردند و عاقبت نا جوانمردانه به همراه فرمانده فروگاه اهواز در بمباران به شهادت رسيدند ، قهرمانان واقعي هستند .. ان جوانک سياه چرده خرمشهري که در اخرين لحظه دست مرا گرفته و از آزاد شدن خرمشهر پرسيد و وقتي خبر آزادي خرمشهر رو برايش بردم ، شهيد شده بود ، قهرمان واقعي است .. ملت شريف ايران از پير و جوان که قاطعانه در پشت رزمندگان خود ايستادند و لحظه اي گول تبليغات مسموم دشمنان رو نخوردند ، قهرمانان واقعي مي باشند . برادران سخت کوش و گمنام پدافند که با نحمل مشقت در سرما و گرما به دور از خانواده از کشور عزيزمون مردانه دفاع کرده و جان خويش رو نثار آزادي وطن نمودند ، قهرمانان واقعي هستند .. تمام شهداي عاليقدر ، فرماندهان شجاعي که غير ممکن ترين حماسه هاي تاريخ رو طراحي و اجرا کردند ..

پس قبول داريد که قهرمان ناميدن حقير ، اجحاف به حق قهرمانان واقعي است !؟ خدا رو شاهد مي گيرم من به هيچ عنوان خودم رو لايق اين واژه هاي افتخار آفرين ندانسته و نمي دونم . در برابر وجدان خودم من يک سرباز کاملا معمولي در ارتش هميشه قهرمان بودم که براي اعمالي که انجام دادم ، هم حق و حقوق ام رو دريافت کردم . هم همواره از تکريم و احترام مردم خوب کشورم برخوردار بوده و از همه مهم تر اين که لذت اش رو برده ام .. پس لطفآ ديگه من را " قهرمان " خطاب نکنيد .

در پايان از همه دوستان و خوانندگان محترم به خاطر عجله در نگارش و غلط هاي احتمالي پيشاپيش پوزش مي خواهم .

 

 

https://s0t26g.blu.livefilestore.com/y1p8oFwifmvSNlgvjP74kMROe-Y268Hq5JtBkMCY4ZdvsbKpSD9hia2JfCPWBK_RkkROAmSc0vjOLt1-x00xr8EhH9MjoFxMlZu/autumn-3.jpg?psid=1

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

 https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

: آدرس وبلاگ  جديدwww.amobehrouz.blogfa.com  

 : آدرس آرشيو مطالب حذف شده وبلاگ 

 http://web.archive.org/web/20130511134755/http://oldpilot.blogfa.com/posts/?p=1 

از دوستان و خوانندگان محترم خواهش مي کنم براي دسترسي به وبلاگ ابتدا به لينک قديمي مراجعه فرموده و کامنت هاي خويش رو درج کنند . در صورت باز نشدن وبلاگ يا حذف دوباره مطالب ، از طريق لينک " عمو بهروز " پي گيري فرمايند .

این پست در ساعت ۲۳۰۰  بتاریخ هشتم مهرماه  ۱۳۹۲ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

https://hfaccw.bay.livefilestore.com/y2pkvJ3qAgW2mfCf4sqtxXpH3DLCcDhGpYBD4iocCfqqLaCkYe7KWks0I_QsMynrZ8bgVjXfz5zQpdE8DY8Jh1_14dQTzo60M5KCc7e16ofveU/Defa---1.jpg?psid=1

مروري بر دلنوشته هاي دفاع مقدس  

معرفی یک سایت خوب و کامل  

سایت پندار پی سی

https://4r8qcg.bay.livefilestore.com/y2pmOHqdHeGWps77NH6nd7l32gAaFEzDD1UqSGePuLqdDdXAJ_fqeUKThWi8NtGilKegkeAzCt1AhVxawh5uDJq1FhhvllKC4I9f9KU1U16JbI/123.gif?psid=1

يکي از دوستان خوب و قديمي ام { نوشين عزيز } سايت جامع و متنوعي رو راه اندازي کرده که به قول قديمي ها کاملآ  " جوون پسنده " است . به عبارتي مثل آش شله قلمکار همه چي در اون تا دلت بخواد پيدا مي شه ! از قيمت سکه و ارز گرفته تا آخرين خبرهاي روز به همراه انواع و اقسام نرم افزار هاي عالي و انواع شارژ تلفن و غيره وجود داره .. توصيه مي کنم براي حمايت از زحمات اين دوست نازنين ام يک سري به تارنماي او بزنيد . مطمئن هستم پشيمان نخواهيد شد . کافي است بر روي لينک ذيل کليک فرماييد :

سایت پندار پی سی

- تعداد بازديد
  • 3212
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35