درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  اندر حکايت من و شاملو

https://5rpkqq.bay.livefilestore.com/y2prZ_IGIt5cMOgNtLrWcFoZa4xObDBQTEM_Vdq3LH8pVNCXmVgoLTGG6FbpOA8rOZAlIJ24iW_kefvsKbkpKSlkOQ9rM1GU2JSY1xZ7nmNfco/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88---1.jpg?psid=1

https://5rpkqq.bay.livefilestore.com/y2prZ_IGIt5cMOgNtLrWcFoZa4xObDBQTEM_Vdq3LH8pVNCXmVgoLTGG6FbpOA8rOZAlIJ24iW_kefvsKbkpKSlkOQ9rM1GU2JSY1xZ7nmNfco/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88---1.jpg?psid=1https://5rpkqq.bay.livefilestore.com/y2pWNpc2N538xNl9LQIcIKEYbznYfnW0cjh33vXSAj8xwhJXvpaosgCwAQmoWL-wstdztnBG9-HUwvrLjkYaRTh5kZU-1FaeVZR2FCtzRYRTuY/1466808-copy-4.jpg?psid=1

کليد واژه ها :  زنده یاد احمد شاملو + هفته نامه سروش + اختتاميه جشنواره فيلم فجر + دخترم بهاره + تالار وحدت + پسر شاملو + حراست صدا و سيما + ضياء آتاباي + خبرنگار بين المللي

به نام ايزد پاک سرشت و با درود به خاک کهن ايران زمين و پرچم مقدس اش و عرض ادب و احترام به هموطنان گرامي به خصوص ياران و خوانندگان همدل و صميمي و دلاور مردان نيروهاي مسلح و ارتشيان قهرمان مطلب اين پست را تقديم حضورتون مي کنم . اميدوارم مورد قبول قرار گيرد .

 بهانه اي براي مقدمه ...

ابتدا به خاطر تآخيري که در انتشار منظم مطالب پيش اومده است ، از يکايک دوستان و سروران گرامي پوزش مي خواهم . از شما چه پنهان تصميم داشتم قبل از پايان دولت با مخاطب قرار دادن دکتر احمدي نژاد ، انتقاداتم رو نسبت به مشکلات و بي عدالتي هايي که در حق بازنشستگان نيروهاي مسلح به ويژه  بيماران و سالمندان اعمال مي شود و ريشه در مديريت ناکارآمد و عدم نظارت اصولي دارد . مطرح نمايم . اما به خاطر وسواس بيش از حد ، تا حالا چندين بار کل مطلب رو تغير داده ام . و به خاطر از بين رفتن حس و حال اوليه ام راضي نمي شدم که منتشر کنم ! آخه من هرگز عادت ندارم قبل از انتشار نوشته هايم آن ها را خوانده يا ويرايش کنم ! ( چون معتقدم حس اش از بين مي ره } . از اين رو تکميل پست فوق به قول قديمي ها تبديل به " آينه دق " برايم شد ! لذا براي برون رفت از تاخير و بلاتکليفي ناخواسته ، تصميم گرفتم قبل از آن به يکي خاطرات قديمي ام بپردازم ! از آن جا که دوم مرداد ماه مصادف با سالروز درگذشت زنده ياد احمد شاملو است ، بي اختيار دو خاطره غير مرتبط با اين شاعر و نويسنده توانا به ذهن ام رسيد که با چند روز تآخير تقديم حضورتون مي کنم .

يک پارانتز تقريبآ واجب در جاده خاکي ... !

با وجودي که از نوجواني عاشق مطالعه و ادبيات بودم و اون چندر قازي رو هم که گاهي اوقات مرحوم پدرم کف دستم قرار مي داد ، خرج خريد مجله " دختران پسران " و يا اجاره رمان از همکلاسي هايم مي کردم ، نمي دونم چرا با وجود برخوردار بودن از روحيه اي حساس و لطيف هرگز جلب شعر و شاعري نشدم ! اما اين دليل نمي شد با شنيدن چند بيت شعر خوب يا از بر کردن اجباري اشعار پروين اعتصامي و رودکي که جزو دروس ام بود از اون ها لذت نبرم ! بعد از اتمام درس و مشق هم وارد حرفه اي شدم که با شعر و شاعري جور در نمي امد ! ( البته اعتراف مي کنم نگاهم به پرواز هميشه شاعرانه بوده است حتي در پرواز به مناطق جنگي ! ) . اما اگه حمل بر تعريف از خود نمي گذاريد از همون دوران جواني  انشاء و نثرم بدک نبود ! به قول مشهدي ها " نطق بيان ام " خوب بود ! يادمه در اوج دوران عشق و عاشقي که با دختر صاحبخونه ام داشتم  (‌ سوسن عشق اسطوره اي ام  )  که با آغاز پرواز هايم با هواپيماهاي غول پيکر سي - ۱۳۰ در خط پرواز همزمان شده بود . هر روز احساساتم را نسبت به وي در قالب نامه هاي شور انگيزي در پرواز مي نوشتم !  و در بازگشت به همراه چند شاخه گل ميخکي که از گلفروشي سر کوچه شون مي گرفتم ، يواشکي به دور از چشم خانواده اش در کفش هاي قهوه اي رنگ اش { که هنوز هم شکل آن ها رو خوب يادمه ! } قرار مي دادم ! لذا هرگز مثل خيلي از هم سن و سال هايم نياز به شعر پيدا نمي کردم . به قول معروف از پس اش بر مي اومدم ! اين همه زدم جاده خاکي که در همين ابتداي امر روي اين مسئله تاکيد کنم که .. من هيچ صنمي با شعر و شاعري نداشتم . حتي نام خيلي از شعراي قديم و معاصر رو هم نمي دونستم ! تا اين که بعد از بازنشستگي به برکت حضور در هفته نامه " سروش " و افتخار دوستي و مراوده با شاعر پرآوازه زنده ياد " قيصر امين پور " با برخي از نام ها از جمله " شاملو " آشنا شدم ! ( تاکيد مي کنم فقط با نام اون  ها ! ) اما تا پارانتز باز است دوست دارم يه اعتراف ديگري هم بکنم .. ! من عاشق نوشتن هستم . نگارش جدي ام از مجله سروش و بعدش هم از فروردين ۸۶ با راه اندازي وبلاگ ام آغاز شد . تجربه اي که پيش از ان تنها در زنگ هاي انشاء تجلي مي يافت و بعد ها  با نگارش نامه هاي مورد درخواست دوستان ( از عاشقانه گرفته تا گزارش هاي اداري ) ادامه داشت ! راستش گاهي آرزو مي کنم  .. اي کاش آن قدر آرامش و تامين مالي داشتم که تا پایان عمر به نوشتن ادامه می دادم . اما خودمونيم ، آرزو براي پدر بزرگ ها هم چندان عيب نيست ها ... !!  چشمک   

https://5rpkqq.bay.livefilestore.com/y2pAsaUGydUFX5YzH_6-H_fQaBZUGQecIqGWxSQOAZd3yetrkCxWcfNpskI7nybVHumpGqlCyGmmjYywRJJT1E0_CGN81I-5ecs41hP5HJAtjk/1466808-copy-6.jpg?psid=1

من و مجله سروش ..  

انگار همين ديروز بود که به انتشارات سروش معرفي شدم ! اون هم در شرايطي که بحران بعد از بازنشستگي {‌ زود رس و ناخواسته ام } رو مزه مزه مي کردم ! يادمه نخستين وظيفه اي که به من محول شد ، پي گيري کار هاي اداري ( شما بخونيد پادويي ! ) در واحد فرهنگي انتشارات بود ! اون هم درست چسبيده به دفتر تحريريه سرويس راديو و تلويزيون ! که مدام هنرپيشه ها و کارگردان ها به اون جا  رفت و امد داشتند !  گاهي به بهانه سلام و عليک با خبرنگاران ، دزدکي با دستم تصاوير آرتيست ها و سريال هاي تلويزيوني و فيلم هاي سينمايي در دست توليد رو پس و پيش کرده و لذت مي بردم ! حالا چرا يواشکي !؟؟   آخه نا سلامتي سن و سالي ازم گذشته بود ! از همه بدتر قيافه غلط انداز با ريش به اصطلاح پرفسوري ام بود ، که همه به غلط تصور مي کردند فردي بازنشسته از صدا و سيما هستم که حال به سروش اومده ام ! و اين امر لذت رو بر من حروم کرده بود ! راستش رو بخواهيد  با وجود تازه وارد بودن ، از عزت و احترام بالايي برخوردار بودم ! اما نداشتن تجربه در کارهاي فرهنگي کابوس وحشتناکي بود که دست از سرم بر نمي داشت ! اما حضور در جمع اهالي هنر از همه مهم تر بوي قلم و کاغذ مست ام مي کرد . روزي نبود که آرزو نکنم .. اي کاش من هم مي تونستم در جمع اون ها حضور داشته باشم .. ! در تحريريه سرويس مورد اشاره دختر خانمي لاغر و قد بلندي بود که کارش تهيه گزارش و خبر و مصاحبه با هنرمندان بود . اسمش نسرين يا نسترن بود ! هر روز صبح با عجله دفتر رو به قصد تلويزيون ترک کرده و عصر ها با کلي عکس و نوشته باز مي گشت . باور بفرماييد اگه جوون بودم حتمآ آسمون رو به زمين مي دوختم تا من رو به عنوان دستيارش انتخاب کنه ..  

هنوز چند ماه از حضورم در " سروش " نگذشته بود که يک اتفاق کاملآ پيش بيني نشده باعث شد تا به آرزويم نزديک تر شوم !  چون در پست هاي قديمي اشاره کردم ، خلاصه مي گم  .. آقاي دکتري که استاد دانشگاه هم بود هفته اي يک کتاب براي مجله سروش نقد و معرفي مي کرد . در روزهايي که جنگ بوسني هرزگوين شدت داشت کتابي به همان مضمون به طبع رسيده بود که طبق امر بالا دستي ها  بايستي حتمآ در شماره بعدي سروش هفتگي معرفي مي شد . متآسفانه آقاي دکتر بدون خبر غيبش مي زند ! وقتي از پيدا شدنش ناميد شدند ، آشوبي در ساختمان انتشارات به پا خاست که نگو و نپرس ! عينهو آبي که به لونه مورچگان ريخته باشند همه کارمندان در تب و تاب و جنب و جوش بودند .. صحبت آبرو و  اعتبار مديران سروش بود که خواسته يا ناخواسته با چالش مواجه شد بود . راستش رو بخواهيد خيلي دلم براشون مي سوخت و دوست داشتم به اون ها کمک کنم . اما من که تو عمرم تجربه نقد هيچ کتاب رو نداشتم ! اون هم در ژانر جنگي - سياسي !!  بدتر از همه فشار شديد رواني و فرصت محدود ۷۲ ساعته اي بود که جلوي هر نوع تلاشي رو مي گرفت ! اما از اون جايي که سرم براي ماجراجويي درد مي کرد تصميم گرفتم وارد گود شوم ! بادا باد !! تنها امتيازي که داشتم همانا مطالعه از زمان نوجواني ام بود . به قول قديمي ها اهل مطالعه و کتاب خوان بودم . خصوصآ در سال هاي جنگ که  به تند خواني عادت کرده بودم ! فقط مونده بود روش نقد که فکر کردم با نگريستن به چند نقد قديمي آقاي دکتر ( شما بخونيد تقلب و کپي از سبک ديگران ! ) مي شه کاري کرد !!

 با ترس و لرز خدمت مدير عامل وقت جناب " مهندس مهدي فيروزان " رسيده و با لکنت زبان اعلام کردم .. من حاضرم آن را نقد کنم !! فقط يادمه پرسيد : مگه تاحالا نقد کتاب داشته اي !؟ صادقانه گفتم .. خير اما از پس اش بر خواهم اومد ! بنده خدا چاره اي جز موافقت نداشت ! مطالعه کتاب رو همان شب تا صبح تموم اش کردم . اما مشکل نقد کتاب بود . تا نزديکي هاي ظهر چند نسخه از نقد هاي قديمي دکتر رو خوندم . خيلي زود دوزاري ام افتاد که روش کار چطوري است ! و دست به قلم شده و اواخر شب دوم تمام اش کردم ! روز بعد که جمعه بود به يکي از همکاران جوان مجله ( رضا نوراني ) تلفن زده و ازش خواستم نهار به خونه مون بيايد . اگر چه تازه کار بود اما تحصيلات آکادميک داشت . بعد از نهار ازش خواهش کردم تا نقدم رو بخواند . بعد از دقايقي که برايم يک عمر گذشت ، خيلي خونسرد گفت : هيچ مشکلي نداره ! خيلي عاليه پسر .. اول وقت روز بعد با گام هايي لرزان وارد دفتر رئيس شدم . در حالي که به زحمت قادر به پائين دادن آب گلويم بودم ، ورقه هاي " آ - چهار " رو که با خطي زيبا پاکنويس کرده بودم تقديمش کردم .. او سريع از دستم گرفته و سرگرم مطالعه شد .. ترسي عجيب تمام وجودم رو در بر گرفته بود . منتظر بودم کاغذ ها رو پاره کرده و به صورت ام پرتاب نمايد !! خودم رو براي هر نوع سرزنش و حتي اهانت اماده کرده بودم .. آقاي مهندس هر از گاهي سرش رو از روي نوشته ها بلند کرده و به چهره مادر مرده من نگاهي مي انداخت .. !  با هر نگاه او بند دلم پاره مي شد . سپس از من پرسيد اينا رو خودت نوشتي !؟؟؟ با تته پته در حالي که خيس عرق بودم گفتم .. بله قربان ! لبخندي با ارامش تحويلم داده و با انداختن امضايي در پاي نقدم ، گفت : سريع بده بره چاپ !  

   رسيدن به هدف و آرزو هايم ...

   همان روز آقاي " فيروزان " از من خواست از اين به بعد مسئوليت نقد هفتگي کتاب هاي مجله رو به عهده بگيرم . رک و پوست کنده به عرض شون رسوندم .. هرگز در عمرم نون بري نکرده ام . و اصلآ دلم نمي خواد پست و مقام شخص ديگري رو غصب کنم ! آقاي مهندس به من اطمينان داد که خود دکتر از مدت ها قبل از ایشون خواسته بود شخص ديگري رو جايگزين او نمايد .. و غيبت اش هم تعمدي بوده تا  مسئوليت رو به يک فرد ديگري واگذار کند.. اين شد که با حکم رسمي عضوي از هيات تحريريه هفته نامه سروش شدم . دفترمون چسبيده به برو بچه هاي نازنين سروش " نوجوان " بود . اون جا بود که دوستي ام با زنده ياد " قيصر امين پور " رنگ و بوي صميمي به خود گرفت . با گذشت چند روزي از مسئوليت جديدم ، اجازه گرفتم تا در تهيه گزارش هاي مختلف فعاليت کنم . با چه شور و اشتياقي کارم رو ادامه دادم . از شما چه پنهون اوايل گزارش هاي دم دستي و غير مهم به من محول مي شد . اما طولي نگذشت که با رفتن آقاي " چراتي " دبير سرويس راديو و تلويزيون ، رسمآ مسئوليت اش به من واگذار شد ! به عبارتي در ظرف کم تر از شش ماه به ماوراي سقف آرزويم  رسيدم . آن هم نه به عنوان خبرنگار ، بلکه در مقام " دبير سرويس " بخش صدا و سيما ! جايي که يک روز آرزوي کمک خبرنگاري اش رو داشتم ! پس زمينه مطالعه کتاب هاي فراوان و تلاش خستگي ناپذيرم همچنين خلاقيت و نوع اوري در تهيه گزارش و مصاحبه ها دليل اصلي موفقيت ام بود . از همان ابتداي کار نون رسوني به جوون ها  رو سرلوحه کارم قرار دادم . و هر جوان با استعداد و متقاضي خبرنگاري رو سريع جذب بخش خودم در هفته نامه سروش کردم .. !  

   يکي دو سال بعد ...

خيلي زود تر از آن چه خودم فکر مي کردم ، به اصطلاح " راه افتادم " ! صادقانه مي گم .. هرگز مغرور نشدم . در هيچ شرايطي دست از مطالعه و آموختن بر نمي داشتم . هميشه به شيوه پرسش هاي تخصصي روزنامه نگاران دقت کرده و جالب ترين آن ها رو ياداشت مي کردم . هر چيزي رو نمي دونستم خيلي راحت از جوون ها و شاگردانم کمک مي گرفتم . بهترين لذت و افتخارم اين بود که نوشته هايم از همون ابتدا بدون کوچک ترين تغير و اصلاحي به چاپ سپرده مي شد . اين امر مسئوليت ام رو سخت تر کرده بود . تا يادم نرفته بگم .. هميشه صداقت و رو راستي در برخورد با هنرمندان و سوژه هاي نگارشي ام را حفظ کرده و تن به شيطنت هاي رايج ژورناليستي نمي دادم . به حق و حقوق خودم قانع بوده و هرگز خود و شخصيت حرفه اي ام رو به پول نفروختم . همه اين عوامل بعلاوه بهره گيري از تفکرات و نبوغ جوانان باعث شد تا سريع رشد کنم . مسئوليت دو سوم مطالب هفته نامه به عهده سرويس من بود . ارتباط روز مره با گروه هاي مختلف توليد در صدا و سيما و مديران مربوطه با هدف تهيه اخبار دست اول ، برايم اعتبار بالايي به ارمغان اورد ! و دستاوردش دعوت به همکاري و حضور در شبکه هاي تلويزيون بود . که در نهايت به پيشنهاد حاج آقا " پورمحمدي " با حفظ سمت به عضويت شوراي بررسي برنامه هاي ترکيبي گروه اجتماعي شبکه سه در اومدم . در ادامه تبديل به گاو پيشاني سفيد سازمان شدم ! و هيچ محدوديتي در ارتباط با هنرمندان ، شخصيت ها ، نهاد ها و غيره نداشتم ...   

  سوتي دخترم و جنجال آفريني پسر شاملو ! 

 از اين که مقدمه نسبتآ طولاني شد ، پوزش مي خواهم . قصدم تجسم حال و هواي اون سال ها بود . بله .. همان طور که حدس زده ايد ، حسابي روي غلطک افتاده بودم . خبرنگاران جوان زيادي در زير مجموعه ام حضور داشتند . و اين امر حاشيه هاي زيادي رو به وجود اورده بود ! با آغاز جشنواره هاي فيلم و موسيقي و تئاتر فجر ، سرم خيلي شلوغ مي شد . بايد همه مراسم پوشش کامل داده مي شد  مديران سروش دست ام رو کاملآ در انتخاب تهيه مطالب مجله باز گذاشته بودند . من گاهي براي تهيه خبرهاي خاص مجبور مي شدم از دخترم { بهاره } کمک بگيرم ! خب او هم مثل من در اوايل کارش تجربه و پختگي لازم رو نداشت . آن چه در ذيل مي آيد يکي از دسته گل هايي است که او به آب داده است !   

  ماجراي پسر شاملو در اختتاميه فيلم فجر !

همان گونه که در مقدمه توضيح دادم ، من شناخت چنداني از شعر و شاعري به ويژه شعراي معاصر نداشتم . چه رسد به اين که از ديدگاهاشون با خبر باشم ! نام شاملو رو هم به عنوان يک شاعر بار ها شنيده بودم . اما حضرت عباسي نمي دونستم در قيد حيات است يا خير !؟ و يا رنگ و بوي اشعارش چگونه است ! قاعدتآ فرزندم هم مثل من بي اطلاع بود . با آغاز جشنواره هاي فجر به ويژه فيلم سرم بيش از حد شلوغ مي شد . و مجبور مي شدم از دخترم حتي همکلاسي هايش هم استفاده کنم . به دليل جايگاه حرفه اي ام هميشه بليط هاي فراواني در اختيارم بود . در يکي از مراسم اختتاميه فيلم فجر که اون موقع در تالار وحدت برگزار مي شد ، طبق معمول من تعدادي دعوتنامه در اختيار داشتم .  يکي  براي خودم برداشته و بقيه رو به دست بهاره دادم تا چند ساعتي زودتر در تالار حضور يافته و حاشيه ها رو ياداشت کند ... نيم ساعت قبل از اغاز به تالار رفتم . جماعت بسياري در محل و خيابان هاي اطراف براي ديدن هنرمندان مورد علاقه شون حضور داشتند . جلوي در ورودي غوغايي بر پا بود . به دليل کامل شدن ظرفيت سالن ها ، خيلي از هنرمندان هم پشت در مونده بودند ! حراست هم به ناچار راه ورود رو بسته بود . با هزار زحمت خودم رو به جلوي در رسوندم .. برادران حراست من رو خوب مي شناختند . با زحمت بسيار داخل رفتم .. 

در ميان جماعت انبوه پشت در خانم جواني بود که براي رفتن به تالار خيلي بي تابي مي کرد . او خودش رو خواهر " نيکي کريمي " معرفي کرده و از برادران مي خواست تا لااقل نيکي رو صدا کنند ! اما همان طور که اشاره کردم ظرفيت ظاهرآ تکميل بود . و از سوپر استارها هم کاري بر نمي امد ! اشگ دختر در اومده بود .. يادمه بهش گفتم خانم کريمي اگه من دخترم رو پيدا کنم ، او دعوتنامه اضافه دارد . حتمآ يکي به شما مي دهم .. خيلي شانسي بهاره رو پيدا کرده و يک دعوتنامه ازش گرفته و از پشت سيم به دست خواهر نيکي خانم دادم . سريع به سالن برگشتيم . من در لابي موندم تا با برخي هنرمندان گفت و گو انجام دهم . دخترم هم وظيفه داشت از روند اجراي مراسم گزارش تهيه کند .. نمي دونم چه مدت از مراسم گذشته بود که صداي همهمه غير متعارفي از سالن شنيده شد !  کم کم صدا ها تبديل به فرياد شده بود ! من بي توجه به اتفاقات سرگرم کارم بودم که ناگهان ديدم بهاره با رنگ پريده نزدم اومده و با لکنت و ترس و لرز گفت .. بابا فهميدي چه گندي زدم !؟ من که از عمق ماجرا بي اطلاع بودم ، با تعجب پرسيدم يعني چه !؟ مگر چه کار کردي !؟؟ گفت بابا قبل از اين که بيايم تو ، يک اقاي بسيار موقر با موهاي جو گندمي که خودش رو " شاملو " معرفي مي کرد ، از همه خواهش مي کرد اگه کسي کارت اضافه دارد به او بدهند ! راستش دلم براش سوخت . و يکي از دعوتنامه ها رو به او دادم . گفتم .. چه اشکالي داره !؟ در حالي که بغض اش گرفته بود در جوابم گفت : بابا همون آقاهه وسط برنامه پريده روي سن و داره از همه انتقاد مي کنه ... !!  

من خنگ هنوز دوزاري ام نيافتاده بود که چه ربطي به بهاره پيدا مي کنه !! لذا بهش گفتم خب بابا حالا تو چرا وحشت کردي !؟ گفت مسولاني که رديف جلو نشسته بودند ، با عصبانيت مي گفتند .. کي اين آقا رو راه داده تو .. !؟ اصلآ دعوتنامه رو از کجا اورده است !؟ ما که براي او کارت صادر نکرده بوديم و الخ .. تازه پي به اضطراب دخترم بردم . اما راستش رو بخواهيدخودم هم نمي دونستم چرا او را راه نمي دادند ! و  شاعر شناخته شده اي چون شاملو چرا باعث تشنج در يک مراسم رسمي شده است !؟؟ بهاره گفت بابا .. مي گفتند او فرزند شاملو است ! در همين هنگام ديدم جماعتي به همراه برادران حراست به زحمت مرد مو خاکستري رو به بيرون هدايت مي کنند .. و فرياد اعتراضي اش همچنان بلند بود ! از يکي از خبرنگاراني که مي شناختم در باره شاملو و فرزندش پرسيدم .. و او در چند جمله به من حالي کرد که  قضيه از چه قرار است !! من براي حفظ روحيه دخترم چيزي به رويم نياوردم .. اما راستش رو بخواهيد خيلي ترسيده بودم ! چون اصلآ دوست نداشتم وارد حاشيه هاي سياسي بشم ! شکر خدا کسي متوجه نشد که اون دسته گل رو دختر من به آب داده است .. !!

 بار ديگر مرگ شاملو سوژه ناخواسته ام شد ! 

  ماجراي دوم مربوط به دوراني مي شود که بعد از هشت سال با مجله سروش قطع رابطه کرده بودم ! دليل اش هم تغير مديران قبلي و اومدن افرادي تندرو با ديدگاه هاي خاص بود ! از طرفي من تمام رشد و ترقي ام رو در سروش کرده بودم . ضمن اين که حيطه کاري ام در صدا و سيما گسترش يافته بود . همچنين با نشريات معتبري از جمله " خانواده سبز " هم همکاري تنگاتنگي داشتم . و قبل از اين که مديران جديد سروش عذرم رو بخواهند ، خودم استعفاء دادم ! اون ايام در شبکه برون مرزي" جام جم "  واحد امور مخاطبان حضور داشتم . تا يادم نرفته اضافه کنم .. در پست " روزي که به جاسوسي متهم شدم " کل ماجرا رو تعريف کرده ام . و به منظور پرهيز از طولاني شدن مطلب ، با اجازتون بعد از مقدمه اي کوتاه تنها چند پاراگراف مربوط به " شاملو " رو از اون مطلب براتون کپي کرده و توصيه مي کنم براي تجسم بهتر از اتفاقات رخ داده ، حتمآ آن خاطره رو کامل بخوانند .  

  https://5rpkqq.bay.livefilestore.com/y2pDO2kYRBKnKaLB1cg8wcI8NqmYZPXPMMQ7foErLHBdRJHBPY_6vMpE6UNMgwyjIW_RqYDjFX4QZxo6c4JYvqtVhrwTU1VSnW3YghwrE9woqM/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88---2.jpg?psid=1

 خلاصه ماجرا ...

آغاز ماجرا به دوراني بر مي گردد که هنوز به شبکه جهاني " جام جم " نرفته بودم . و به خاطر تغير مديريت شبکه تلويزيوني تهران را ترک کرده و به اصطلاح بيکار و خونه نشين شده بودم ! در يکي از همون روزها چند نفر از دوستان و همکاران قديمي شبکه تهران به ديدنم اومده و با توجه به شناختي که از توانايي هايم در زمينه تهيه خبر و گزارش ، کار با اينترنت ( که تازه رواج يافته بود ) ، روابط عمومي و زبان انگليسي و غيره داشتند ، به من پيشنهاد کردند با " ضياء آتاباي " که همان روز متوجه شدم او مدير يکي از شبکه هاي فارسي زبان خارج از کشور است همکاري کنم . آن ها مدعي بودند با " ضياء " پيش از انقلاب هم محله اي بودند ! و او از دوستان من خواسته بود تا خبرنگاري که وارد با اينترنت باشد براي تهيه خبرهاي فرهنگي معرفي نمايند ! اين رو هم اضافه کنم که .. اون موقع همکاري با رسانه هاي برون مرزي مثل حالا ممنوع و حساسيت بر انگيز نبود . اما از ان جايي که بنده بازنشسته ارتش بودم سعي کردم با مشورت با صاحبنظران معتبر و به نوعي کسب اجازه از اون ها به کارم مشروعيت دهم . به اين دليل مدير سابق ام " حاج آقا پورمحمدي " مدير وقت شبکه سه رو در جريان گذاشتم . به خاطر همين وسواس هايي که به خرج دادم ، موضوع همکاري ام يه کم به درازا کشيده شد ! راستش رو بخواهيد از همون ابتدا حس خوبي نداشتم ! ادامه همين ترديد ها به محيط کار جديدم در شبکه " جام جم " کشيده شد ! فضولي و خبرچيني برخي همکاران با برادران حراست صدا و سيما ، قضيه از منظر آن ها ابتدا سياسي تلقي شده و با شاخ و برگ دادن هاي دروغين اون ها تا حد يک " جاسوس " همه فن حريف زير ذره بين برادران به ويژه رئيس جوان حراست جام جم قرار گرفتم ! کل ماجرا رو "اينجا " بخوانيد

نشان دادن در باغ سبز ...

يادمه اون زمان موبايل خيلي گرون بود .. ولي هر دو نفر آن بزرگواران داشتند .. بعد از كلي صحبت و تعريف اندر وصف كارت خبرنگار بين المللي كه براي عبور از كشور ها ديگه به ويزا نياز نداره و در صورت همکاري حق حقوقت  به دلار پرداخت خواهد شد ، از من خواستند درخواست اون ها رو قبول كنم .. من چند بار سوال كردم چه جور خبرهايي رو مي خواهد ؟  گفت فقط فرهنگي هنري .. ؟ تو اگه قبول كني ... خره مي ريم دبي دوربين و وسايل مونتاژ مي خريم و بعد حسابي نون مون تو روغنه ... ! قبوله ؟ با شك و ترديد گفتم اگه فرهنگي و هنري است من حرفي  ندارم .. هنوز حرف ام تمام نشده بود كه ديدم با موبايلش بلافاصله شروع به گرفتن شماره اي در آمريکا کرد ..!! هي قطع مي شد . و دو باره وصل مي شد .. از اون جايي كه فكر كنم گوش هاي بيچاره ضياء سنگين بود .. اين دوستم هي فرياد مي زد ... من فرزند عذرا خانوم هستم .. هموني كه بند انداز بود ..!! شناختي !!؟‌ بله از تهران زنگ مي زنم ... گفتم كه پسر عذرا خانم بند انداز هستم .. خيابون مولوي .. الو .. الو .. آقا ضياء گفتم كه همشيرتون شماره شما رو داد .. بله شهرام هستم .. شما خوبيد ؟!!

 صحبت با آقا ضياء آتاباي ........ !  

خلاصه بعد از كلي قطع و وصل شدن .. و فرياد زدن ها .. آقاي آتاباي ظاهرآ شهرام آقاي ما رو شناخت .. ! من نگران بودم كه نكنه من هم بايد فرياد بزنم و پيش در و همسايه بگم .. من پسر عفت خانوم هستم .. شناختيد !؟‌ ولي به هر جون كندني بود ، شهرام خودش رو كامل به او معرفي كرده و گفت .. اون خبرنگاري كه فرموديد ، الان اين جاست .. گوشي .. و سپس تلفن همراه اش رو که قد يک آجر بود به دستم داد .. من نمي دونستم چه جوري بايد با موبايل صحبت كرد !! ( آخه نديد بديد بودم ) به هر بدبختي بود .. سلام كرده و گفتم من فلاني هستم .. آقاي آتاباي گفت من نياز به همه خبرهايي كه دور و برتون اتفاق مي افته دارم .. از كتك كاري در عروسي .. گرفته تا ترافيك تهران .. پرسيدم استاد چه جوري بفرستم ؟ گفت كامپيوتر داري ؟ گفتم بله .. گفت خب با اينترنت بفرست .. و سپس گفت من از اين چيز ها سرم نمي شه .. گوشي دستت تا با پسرم صحبت كني .. بعد از دقايقي آقا پسرش اومد و در باره طريقه ارسال خبر توضيح داد .. در همان موقع آقاي آتاباي گوشي رو از پسرش گرفته و گفت آقاي مدرسي .. جناب ميبدي اين جا هستند و مي گويند .. فردا تشيع جنازه شاملو است .. شما حتمآ براي ما عكس از مراسم او تهيه كنيد و اگر هم تونستيد فيلم هم بگیرید و براي ما بفرستيد ... 

 اين ماجرا درس هاي بسياري به من آموخت . اگر چه ضرب المثل قديمي " آش نخورده دهان سوخته " در باره بنده در اين قضيه صدق مي کند ، اما نکته مهم و عبرت اموزش اين بود که .. انسان از مشورت با بزرگان هرگز ضرر نمي کند . نکته بعدي " صداقت و رو راستي " ام در برخورد با برادران ساده لوح حراست بود که خيلي راحت خام عده اي مغرض و پاچه خوار شده بودند و با آبروي و حيثيت آدم بازي کردند ! بعد از اين قضايا پاسخ ام به تمام رسانه هاي خارج از کشور براي همکاري فقط " نه " بود ! از بنگاه سخن پراکني " بي بي سي " گرفته تا " صداي آمريکا " و حتي نشنال جئوگرافي ! که در خواست هاي مشابه در راستاي همکاري فرهنگي داشتند ! صادقانه مي گم .. اگر چه به خاطر مشکلات سختي هايي رو تحمل مي کنم . اما خوشحالم که هرگز اسير وسوسه پست و مقام و ثروت از راه هاي غير منطقي نشدم .. /   

 

https://s0t26g.blu.livefilestore.com/y1p8oFwifmvSNlgvjP74kMROe-Y268Hq5JtBkMCY4ZdvsbKpSD9hia2JfCPWBK_RkkROAmSc0vjOLt1-x00xr8EhH9MjoFxMlZu/autumn-3.jpg?psid=1

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

 https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

: آدرس وبلاگ  جديدwww.amobehrouz.blogfa.com  

 : آدرس آرشيو مطالب حذف شده وبلاگ 

 http://web.archive.org/web/20130511134755/http://oldpilot.blogfa.com/posts/?p=1 

از دوستان و خوانندگان محترم خواهش مي کنم براي دسترسي به وبلاگ ابتدا به لينک قديمي مراجعه فرموده و کامنت هاي خويش رو درج کنند . در صورت باز نشدن وبلاگ يا حذف دوباره مطالب ، از طريق لينک " عمو بهروز " پي گيري فرمايند .

این پست ساعت ۵:۳۰ دقيقه بامداد بتاریخ هشتم مرداد ماه ۱۳۹۲ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

https://4r8qcg.bay.livefilestore.com/y2pmOHqdHeGWps77NH6nd7l32gAaFEzDD1UqSGePuLqdDdXAJ_fqeUKThWi8NtGilKegkeAzCt1AhVxawh5uDJq1FhhvllKC4I9f9KU1U16JbI/123.gif?psid=1

  یک درخواست از دوستان و خوانندگان محترم   

" علی " جان  يکي از خوانندگان محترم سايت و  فارغ التحصيل کارشناسي کامپيوتر است . که به دليل بيکاري و در شرف ازدواج قرار گرفتن ، سايت نمايندگي فروش شارژ را اجاره کرده است . براي حمايت از اين جوان تحصيل کرده با غيرت ، خواهش مي کنم از اين پس هر نوع شارژ مورد نياز خودتون رو از سايت علي آقا " http://www.sansharj.ir/ " خريداري فرماييد . بديهي است از هر هزار تومن خريد ، صد تومن سود به حساب اين دوست عزيزمون واريز مي شود  . براي ورود به سايت " اينجا " را کليک کنيد .

https://4l8xfw.bay.livefilestore.com/y2pKdsUCVsCdDBKXgEmkBYma7a3RCJUeioWoY21s4qJdEYAjMxxKSyWnF1gUGaN_j1OHj2gPqeZD_lBrgNiRKRIpEWPDW6Mi9g7gR_DWno-VyE/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87.JPG?psid=1

طبق توصيه " علي " آقا ، در صورت رضايت اين سايت رو به دوستان و اشنايان خودتون معرفي فرماييد . من پيشاپيش از يکايک ياران همدل و صميمي ام تشکر و قدرداني مي کنم .

*******

  بزودي ..

هندونه هاي خونه ما " تخم " ندارند ! تو گويي ذاتآ خواجه بوده اند !!

 طنز نوشته اي واقعي .. !  

https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1ps-jfqiqH-2TZSbcWqT96YQTEeDDc0CiU64lTC2Tp28OtrraMr8kSS5lCWubJ5lIjD-HjkSM1A_7ZyBZcgU7QXe6gwwtppLpt/4.jpg?psid=1

     آرشیو مطالب وبلاگ اینجا  

- تعداد بازديد
  • 4324
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35