درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  به بهانه حماسه خرمشهر ...

https://teuyzw.bay.livefilestore.com/y2ppEgEWOxVMJMYogl6JGigMcSxYg4jjeiAuCUg75NBJYLfCSftWYekHQmPWQAcFbaHxGN7tCL4QUvAyCobq4e-1A_orXb4uOg71HW7eGLQsYM/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---00.jpg?psid=1

 https://teuyzw.bay.livefilestore.com/y2ppEgEWOxVMJMYogl6JGigMcSxYg4jjeiAuCUg75NBJYLfCSftWYekHQmPWQAcFbaHxGN7tCL4QUvAyCobq4e-1A_orXb4uOg71HW7eGLQsYM/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---00.jpg?psid=1https://tev9wg.bay.livefilestore.com/y2pmbtYk6qN7sJ3W686kqOvdzQCbdhDn3nB-Nag9cI5SUhoSsVxki8P6jp8aMfOxxn83juo3o3MYgiBIvvSWZGtU7RbcvJ6gJr1MbuCR-z7X24/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---9.jpg?psid=1

کلید واژه ها : سوم خرداد + عمليات بيت المقدس + حماسه آزاد سازي خرمشهر + گردان هاي ترابري + خانواده بزرگ هرکولس + ستاد حمل مجروحين جنگي + زنده ياد مهدي دادپي + زنده ياد محمد حيراني

 به نام ايزد پاک سرشت و با درود به خاک کهن ايران زمين و پرچم مقدس اش و عرض ادب و احترام به هموطنان گرامي به خصوص ياران و خوانندگان همدل و صميمي و دلاور مردان نيروهاي مسلح و ارتشيان قهرمان مطلب اين پست را تقديم حضورتون مي کنم . اميدوارم مورد قبول قرار گيرد . 

 بهانه اي براي اغاز ... !

هميشه با نزديک شدن به سوم خرداد سالروز خلق حماسه " آزاد سازي خرمشهر " ناخواسته به اون دوران برگشته و خاطرات غرور آفرين آن روز فراموش نشدني با همه جزئيات در مقابل چشمانم زنده مي شوند .. انگاري همين ديروز بود . اون هم از آدمي مثل من که مدت هاي طولاني است از بيماري فراموشي { آلزايمر } رنج مي برم . به طوري که بار ها اتفاق افتاده نام دوستان بسيار صميمي ام رو از ياد برده و مجبور مي شم براي پيدا کردن آن با مرور ليست تلفن همراه ام نام مورد نظر رو بيابم ! اما شکر خدا اغلب رويدادهاي بسيار قديمي خصوصآ خاطرات پروازي و جبهه و جنگ خيلي عميق در ذهن ام حک شده اند . و در صورت نياز مانند يک فيلم سينمايي کادر به کادر جلوي چشمانم قرار مي گيرند . آزادي  خرمشهر و در ادامه پادگان حميد از چنگال نيروهاي تا دندان مسلح رژيم بعث عراقي که از سوي قدرت هاي غربي حمايت مي شد ، برگ زرين ديگري از شجاعت نيروهاي مسلح ايران است که در تاريخ دفاع مقدس ايران ثبت شده است .

https://tev9wg.bay.livefilestore.com/y2pP_mjBEfXIeBUZpGVgR0-bBfQiwlB8wVpMC19k09qzg2k0JJkoSyZuF-V7Ff9GhyuwkoVlDRggK8v8s16cpuC9v8pcXaESN5RFXILY9P3v60/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---8.jpg?psid=1

من که اون روز در مقام عضو کوچکي از خانواده بزرگ ارتش ايران در حمل مجروحين عمليات آزاد سازي خرمشهر حضور داشتم ، سال ها بعد خاطره مظلوميت آن جوان رزمنده خرمشهري را که با ترکش هايي در بدن در اشتياق آزاد شدن شهر و ديارش مي سوخت بار ها و بار ها در تارنمايم منتشر کردم . خدا شاهد است هرگاه نام خرمشهر عزيز رو مي شنوم بي اختيار چهره اون دلاور شهيد و مظلوميت اش رو تجسم کرده و چشمانم خيس مي شود . به بخشي از خاطره اشاره مي کنم :

https://tev9wg.bay.livefilestore.com/y2pRpiLk0qWasWIc2iBA2EEswP7IMVe_5sK1CKXvR-VUvyLhif6WsNxE4Pvq5sQ38q9hY9Xt4O07UsdBp5XJCvYCvKchOUgquz4vt-hUwxeQvg/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---10.jpg?psid=1

اون ايام رسم بود كه روي زمين، به ما نمي گفتند مجروحين را به كدام شهر و ديار ببريم . طفلكي ها حق داشتند كه نگن  .. چون بقدري آدم هاي راحت طلبي چون من ، چونه مي زديم كه اين ابو طياره رو بفرستين تهران ..!! كه اون ها از كار و زندگي مي موندن .... براي همين به محض اين كه اوج مي گرفتيم ، از طريق برج مراقبت پرواز به ما اعلام مي شد كه مقصدمون كجاست . و آن بنده خدا هاي زخمي رو كجا ببريم ..  خلاصه اين كه.... اون روز فهميدم حمله با نام بيت المقدس و براي باز پس گيري خرمشهر از چنگال دشمنان بعثي آغاز شده است ..

به ما اغلام شد كه هواپیما آماده است ... مقصد نا معلوم !!  همين كه اومدم از پله هاي هواپيما بالا برم ، ديدم بيچاره مركب آهنين تا خرخره پر از مجروحان جنگي است .. كه به صورت افقي بر روي برانكارد هاي هواپيما قرار گرفته اند ... همين كه بالا اومدم ... اولين مجروح كه چهره ي آفتاب سوخته اي داشت و معلوم بود از بچه هاي بومي منطقه خرمشهر است ، با لهجه شيرين جنوبي اش كه مملو از درد گلوله بود ، مچ دستم رو گرفت .... فكر كردم آب مي خواهد ... آخه مي دونيد كساني كه تير مي خورند ، يا خون ريزي دارن ، بد جوري تشنه مي شوند.... .  آقايون اطباء  هم به ما سفارش كرده بودند مطلقآ آب يا مايعات به اون ها نديم ......  با حالت زاري كه داشت پرسيد : برادر راديو گوش كردي ..؟ تعجب كردم .. فكر كردم بر اثر خون ريزي هذيون مي گه ...  ولي باز دلم نيامد سر كارش بذارم .. با مهربوني گفتم : راديو براي چي ؟؟ گفت : مي خوام بدونم خرمشهر بالاخره آزاد شد يا نه ..؟ ( به شرفم قسم الان كه مي نويسم ، چشم هام پر از اشگه .. ) ، تازه دوزاري ام افتاد كه او چي مي خواد ... گفتم  خبر ندارم .. ولي اگه مي شد حتمآ ما متوجه مي شديم ..

با همون حالش كه دستم رو محكم گرفته بود ، گفت : يه قول به من مي دي ؟؟ گفتم بگو عزيزم .... گفت قول بده كه اگه خرمشهر آزاد شد ، به من خبر بدي ..  گفتم حتمآ مطمئن باش.. لبخند كم جوني زد و دستم رو ول كرد ... وقتي اوج اوليه را گرفتيم ، مقصد ما شهر تبريز اعلام شد ...  تو هوا به خاطر خواهش اون پسر سيه چرده ، علي رغم اين كه كار زياد داشتم ، ولي مرتب به راديو گوش مي دادم .....  راديو مرتب از حمله بزرگ حرف مي زد ... مارش نظامي و سرود هاي ميهني .... كم كم شهر تبريز از بالا ديده مي شد ... در حال كم كردن ارتفاع بوديم كه در يك لحظه راديو برنامه هايش را قطع كرد ... گوينده در حالي كه صداش از هيجان  مي لرزيد .... اعلام كرد ..

توجه كنيد .... هم ميهنان عزيز توجه فرماييد ،هم اكنون به خواست خداوند متعال ... شهر خرمشهر آزاد شد .. خونين شهر آزاد شد و ...  خيلي خوشحال شدم ... نمي دانم دقيقآ چقدر از اعلام اين خبر گذشته بود كه به شهر تبريز رسيديم ... فوري پياده شدم تا اين خبر خوش را به آن رزمنده چشم انتظار بدهم ... به محض اين كه بالاي سرش رسيدم ... ديدم در خواب عميقي فرو رفته .. چهره اش ديگر خسته و درناك به نظر نمي رسه ... تكانش دادم .... برادر .... برادر ...  بهيار پرواز با اندوه گفت : جناب سروان او همين چند دقيقه پيش تمام كرد ...

نميدونم فهميد كه شهرش آزاد شده يا نه ...؟ ولي مطمئن هستم روح او هم با خرمشهر آزاد شد ....

براي مشاهده کامل خاطره فوق " اينجا " را کليک کنيد .

https://tev9wg.bay.livefilestore.com/y2pSQkXxsC-d_rRrZY-UA0JmObTdf60eiZ6Qh3xFjyn8k2QgK48QrDLBPskOdUgTc2Qu5PpHuw6BWhECoqOgGfzHqsjwtS-Awbf8XoP8UvcnPs/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---2.jpg?psid=1

خلق ايثار و حماسه مخصوص خط مقدم جبهه هاي جنگ نبود . قهرمانان گمنام فراواني در دفاع از اين مرز پر افتخار حضور داشته و جان خود رو نثار استقلال کشور کردند . دو سال پيش به بهانه آزاد سازي خرمشهر اشاره اي به قهرمانان گمنام در فرودگاه اهواز کردم . به گوشه اي از اون خاطره توجه کنيد :

 حتمآ مطلع هستيد که فرودگاه اهواز در زمان جنگ يکي از قطب هاي حساس و استراتژيک منطقه جنگي جنوب کشور محسوب مي شد . و نقش موثري در پشتيباني جبهه ها و خصوصآ دپوي مجروحان و انتقال به بيمارستان هاي سراسر ايران داشت . بخش بزرگي از ساختمان اين فرودگاه تبديل به بيمارستاني فعال براي پذيرش انواع و اقسام مجروحين جنگي شده بود . و در تمام مدت شبانه روز کادر هاي پزشکي با تجربه سرگرم مداواي اوليه ، طبقه بندي و اناليز مجروحان و حتي در قالب يک بيمارستان صحرايي مجهز ، اقدام به عمل هاي جراحي اضطراري مي کرد ! در کنار اين مجموعه عده اي پرسنل دلسوز و مهربون متشکل از امدادگران و پرستاران مسئوليت حمل و اعزام رزمندگان مجروح رو به داخل هواپيماها به عهده داشتند . باور کنيد بسيار کار سخت و طاقت فرسايي بود . مراقبت و انتقال اصولي مجروحين در محوطه باند فرودگاه و در نهايت تحويل به گروه هاي پروازي و کادر هاي پزشکي درون هواپيما ها از وظايف اون عزيزان بود .  

 ستاد تخليه ....

باور كنيد هواپيماهاي سي - ۱۳۰ نيروي هوايي ارتش نقش خيلي مهمي رو در جنگ تحميلي با عراق ايفا نمودند . كه به نظر من مهم ترين آن ها حمل مجروحين جنگي به بيمارستان هاي سراسر كشور بود . اين به اصطلاح قارقارك ها جان خيلي از رزمنده ها رو نجات داد. و همان طوري كه در اكثر مطالب ام به آن اشاره كردم  از همون نخستين ساعات حمله با سازماندهي عالي و استراتژيك به مناطق جنگي اعزام شدند . ديگه كم كم خود رزمنده ها هم وقتي ما اون ها رو سوار مي كرديم تا به منطقه ببريم به شوخي عنوان مي كردند شما ما رو عمودي سوار مي كنيد و افقي بر مي گردونيد !!  در اين جا لازم مي دونم ابتدا به نقش برادران ستاد تخليه اشاره نمايم . اوايلي كه جنگ  آغاز شده بود مدت ها زمان مي برد تا آقايون لودمستر ها وظيعيت كاربردي هواپيما رو تغير بدهند . يعني مي بايستي نخست تمام صندلي هاي داخل هواپيما رو جمع مي كردند . سپس ستون هاي سنگين پايه هاي برانكارد رو نصب نموده و در نهايت زخمي ها رو يكي يكي روي آن ها سوار مي كردند . و چون معمولآ دو نفر لود مستر در هواپيماي سي - ۱۳۰ حضور دارد اين كار ساعت ها به طول مي انجاميد . و چه بسا خيلي از مجروحان به خاطر همين انتظار جان شون رو از دست مي دادند . اين رو هم بگم شخص ديگري غير از  دو نفر آقايون لود مستر دقيقآ نمي توانستند بار گيري رو انجام دهند . چون قرار دادن بار يا مسافر داراي فرمول هاي دشوار و پيچيده اي است كه اگر از روي اصول انجام نگيرد  " سي . جي " ( مركز ثقل ) هواپيما به هم مي خورد . اما دقيقآ يادم نيست چه مدت از جنگ سپري شده بود كه كادري آموزش ديده در تمام فرودگاه هاي مناطق جنگي مستقر شده و به محض اين كه ما مي نشستيم ، آن ها دست به كار شده و همانند يه لودمستر حرفه اي سريع ستون ها رو نصب كرده و برانكارد ها رو سوار نموده و مجروحين را روي آن مي گذاشتند .

https://suuyzw.bay.livefilestore.com/y2ptqUeoGBbjZrNcoTUA4KGAbGKf7DlSZpq_8nbtvgfGLWdYkCXHKCfp9N3I5O-FBTdAJN4sKaJBoS9EVXaaTzt5crRBVWYFEYHkGdJobsgjOY/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---5.jpg?psid=1

فرودگاه اهواز ......

يكي از مناطقي كه ستاد تخليه آن هميشه فعال بوده و پرسنل و امدادگرهاي آن شبانه روز تلاش مي نمودند ، فرودگاه اهواز بود . البته بر اثر حملات پي در پي به ساختمان هاي اين فرودگاه ، ديگر مثل گذشته زيبا نبود . ولي خيلي عالي از آن در زمان جنگ استفاده مي شد .  يكي از ساختمان هاي آن اختصاص به بيمارستان صحرايي يافته بود . به اين صورت كه هر چه مجروح از مناطق مختلف جبهه هاي جنگ توسط آمبولانس يا هلي كوپتر به اين مكان منتقل مي شد ، در اين ساختمان كه پنجره هاي آن مشرف به رمپ پرواز بود انتقال مي يافتند . و گروهي پزشك با دستيار هاي جوان خود يكايك مجروحين رو معاينه نموده و بر روي پرونده ي اوليه اي كه در منطقه توسط آقايون اطباء تنظيم شده بود و در آن علاوه بر درج مشخصات رزمنده دليل مجروحيت قيد شده بود ، فوريت اعزام آن ها تعين مي گرديد . در همين ساختمان ضمن رسيدگي اوليه و پانسمان مجروحين كه اغلب تركش توپ و خمپاره به بدن آن ها اصابت نموده بود ، محل اعزام آن ها مشخص مي شد . در كنار آقايون پزشك و دستيارانشون چند نفر هم پرستار حضور داشتند كه وظيفه آن ها همراهي مجروحين از ساختمان بيمارستان صحرايي تا داخل هواپيما بود . آن ها دلسوزانه بعد از قرار گرفتن رزمنده مجروح بر روي برانكارد ، سرم هاي آنان رو وصل مي نمودند و تا لحظه پرواز واقعآ آن ها رو تر و خشك مي كردند . اين رو هم اضافه كنم  تقريبآ از همون اوايل جنگ هر وقت من به اين فرودگاه مي رفتم  دو تا پرستار خانم رو هميشه اون جا مي ديدم كه واقعآ از ته دل زحمت مي كشيدند . بارها ازشون مي پرسيدم شما ها خواب و خوراك نداريد ؟ چون من در هر ساعت شبانه روز كه به اهواز مي رفتم ، آن ها رو در حال رسيدگي به مجروحان مي ديدم ..

https://tev9wg.bay.livefilestore.com/y2p_LMwLoWCA2owY6twop2Nt7_ceKyAneX_MqCOLIvtgFk2cOim8p8q5cd27TsdJfBdC3BD-UJeb-KHM27JUsnQZK7WMUjD-PqStk4CnKxenyw/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---6.jpg?psid=1

حمله به سي – 130 مجروحان  در اهواز ....

اواسط جنگ بود كه يه فروند هواپيماي سي – 130 از تهران به مقصد اهواز براي حمل مجروحين به پرواز در مي آيد . اين رو هم اضافه نمايم در شب هايي كه نيروهاي رزمنده ايران دست به حمله گسترده مي زدند و يا برعكس در ايامي كه دشمن بعثي عراق اقدام به حمله بزرگي مي نمود طبيعتآ تعداد مجروحين افزايش مي يافت . به همين دليل اعزام آن همه مجروح جنگي با يكي دو تا هواپيماي سي – 130 ميسر نبود . به همين دليل در چنين مواقعي يك فروند جامبو جت نيروي هوايي كه ظرفيت بالايي در حمل زخمي ها داشت به منطقه اعزام مي شد .  اتفاقآ در يكي از همين ماموريت ها بود كه علاوه بر سي – 130 ، يك فروند جامبو جت هم به اهواز اعزام مي شود . تجسم كنيد كه چگونه اين همه مجروح جنگي كه وصعيت خيلي  خطرناكي دارند و از درد گلوله يا تركش سوزان توپ و خمپاره  به خود مي پيچند  ، سازماندهي شده و آن ها رو سوار هواپيما مي كردند . واقعآ دشوار و طاقت فرسا بود . در فرودگاه اهواز بعد از اين كه جامبو جت ظرفيت اش تكميل شده و قصد پرواز رو داشت ، آژير قرمز به صدا در مي آيد ... خلبان  بوئينگ 747  در اين وضعيت بحراني اگر در فرودگاه سر باند متوقف مي ماند و منتظر اعلام وضعيت سفيد مي شد ، مسلمآ طعمه خيلي خوبي براي شكاري هاي عراقي بود . زيرا همان گونه كه مي دانيد رنگ جامبو جت هاي ما سفيد هستند . و خيلي راحت حتي از ارتفاع بالا هم قادر به تشخيص است . و اگر به پرواز ادامه می دادند ، علاوه بر ريسك ديده شدن ، امكان شليك آتش بار خودي ها هم مزيد بر علت است . واقعآ شرايط تصميم گيري در اين شرايط خيلي دشوار بود . خلبان علاوه بر دغدغه جان 800 رزمنده مجروح ، به سرمايه و ارزش بالاي هواپيما در زمان جنگ هم مي انديشد . مسئله اي كه در طول ايام جنگ بار ها براي من هم پيش آمده بود . اما در يك لحظه خلبان شجاع   بوئينگ 747 علي رغم تآكيد برج مراقبت مبني بر خاموش كردن هواپيما ، تصميم مي گيرد  به پرواز در آيد . شايد باورتون نشه درست لحظاتي بعد از ترك فرودگاه  تاريك اهواز  كه به كمك تابش نور ماه خلبان اين غول بزرگ آهنين رو به پرواز در مي آورد  ، فرودگاه اهواز مورد آماج بمبارون بي رحمانه هواپيماهاي عراقي قرار مي گيرد . از اون جايي كه كروي پروازي  به داخل همون سنگري كه نام بردم پناه مي گيرند ، سالم مي مانند ولي  تركش هاي بزرگ حاصل از افتادن دو سه تا بمب در رمپ پرواز سبب به شهادت رسيدن اون دو خواهر پرستار ، فرمانده سپاه منطقه و عده زيادي از مجروحاني كه روي زمين بودند مي شود . هواپيما هم مانند آبكش سوراخ سوراخ مي گردد . و تنها شانسي كه مي آورد به باك آن كه مملو از بنزين بود ، اصابت نمي كند . وگرنه در يك چشم به هم زدن تمام مجروحيني كه در داخل ساختمان در حال مداوا شدن بودند ، كباب شده و به همراه ساختمان فرودگاه در آتش عظيم مي سوختند ....

متن کامل خاطره فوق رو " اينجا " مطالعه فرماييد .  

 بياد همه دلاور مردان گردان هاي ترابري که امروز در جمع ما نيستند  

 امسال در سالروز حماسه آزاد سازي خرمشهر براي فرار از تکرار خاطرات قديمي تصميم گرفتم يادي از همکاران قديمي که ديگر در قيد حيات نيستند کرده و ياد و خاطر ان قهرمانان رو گرامي دارم . زيرا معتقدم به نقش حساس و کليدي پرسنل زحمت کش گردان هاي ترابري به ويژه گروه هاي پروازي " سي - ۱۳۰ "  کم توجهي شده است . کم تر مقام مسوول يا رزمنده اي پيدا مي شود که بخشي از خاطرات دوران دفاع مقدس اش با هواپيماهاي هرکولس عجين نشده باشد . بي اغراق کل مسووليت حمل مجروحين از روز نخست جنگ تا پايان بر عهده گردان هاي ترابري بوده است . پرسنل پروازي با اقتدار و صلابت مثال زدني با موفقت اين مهم رو به انجام رساندند . فرماندهان قهرمان و شجاع نيروي هوايي با برنامه ريزي دقيق پشتيباني جبهه هاي جنگ و حمل مجروحين رو به نحو بسيار شايسته اي پايان بردند . آن ها از تمام ظرفيت هاي گردان هاي ترابري استفاده بهينه کردند . از " بوئينگ هاي ۷۴۷ " غول پيکر گرفته تا هواپيماهاي فرندشيپ " اف - ۲۷ " در کنار هرکولس هاي قدرتمند در خدمت پشتيباني جبهه هاي جنگ بودند . خيلي از اون فرماندهان امروز در بين ما نيستند . شهيد منصور ستاري يکي از اون دلاور مردان بي ادعاست .  زنده ياد تيمسار مهدي دادپي يکي ديگر از فرماندهان شجاع و با صلابت نيروي هوايي است که ياد و خاطر آن هرگز از قلب کهنه سربازان بيرون نخواهد رفت ..

 https://tev9wg.bay.livefilestore.com/y2pBVGhJGPAdMuqmfHF8WIotiqelN1dzpAOAJdmNxbjBUXWZA7V_2QxBmBsXF2FrYhhpYnBloC76Ol3r7XGqCf4A2JTHYswToYArMq8NA3-g1g/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---4.jpg?psid=1

در باره اين امير شجاع و با درايت نيروي هوايي خاطرات زيادي منتشر شده است .  خود من در يکي از پست هايم در باره تيمسار دادپي چنين نوشتم :

خیلی دلم می خواد احساس واقعی قلبم  رو در باره مرد بزرگی که منشآ خدمات فراوان در عرصه نیروی هوایی و صنعت هوانوردی است ، بیان نمایم . اما افسوس قلم و زبان الکن ام یارای توصیف این امیر عالی رتبه ارتش رو ندارد  . تیمسار خلبان " مهدی دادپی " افسر شجاع و خلاقی است که فرماندهی منطقه هوایی مهرآباد رو عهده دار بود . او زحمات فراوانی در اعتلای نیروی هوایی کشید . و نام نیکی از خود به جا گذاشت . شاید بی اغراق نباشد تا صادقانه اعتراف نمایم  در تمام ایامی که افتخار خدمت و پرواز در نیروی هوایی رو داشتم ، هرگز فرماندهی لایق ، مهربان ، پر تلاش و دلسوز همانند او ندیدم  . و  خوشحالم در مقطعی از زمان از وی یاد می کنم که حدود پانزده سال است وی را ندیده ام . و هیچ گونه ارتباطی با او نداشته و ندارم .  

یکی از خصوصيات پسندیده او سحر خیزی و حضور در پایگاه قبل از همگان بود . همیشه قبل از هر پروازی جلوی هواپیما حاضر می شد . وی بقدری بی تکبر و به اصطلاح خاکی بود که با وجود سن و سال بالایش برای انجام به موقع پرواز ها اغلب خود به پرسنل زمینی کمک کرده و ژنراتور سنگین را جا به جا می کرد . در عین حال خیلی منضبط و دقیق بود . همیشه همه جا حضور داشت . نظارت و پی گیری های او باعث اجرای امور به طور دقیق می گردید . پرسنل پایگاه خیلی او را دوست داشتند و از صمیم قلب برایش احترام قائل بودند .  در زمانی که تیمسار مهدی دادپی مسئولیت فرماندهی منطقه هوایی مهرآباد رو به عهده داشت ، آبادانی و سازندگی های زیر بنایی فراوانی صورت گرفت . ایجاد خطوط هوایی " ساها " تاسیس ترمینال مسافربری مدرن ، ایجاد فضای سبز و پارک های زیبا در پایگاه و منازل سازمانی  ، تآسیس باشگاه ها و سالن های پذیرایی بعضی از کارهای او محسوب می شود . که به یادگار مانده است .

 از ديگر خصلت هاي بسیار پسندیده و نیکوی او ، رسیدگی به مشکلات پرسنل زیر مجموعه اش بود .  اگه یادتون باشه در باره یکی از دوستانم " ماشاالله مداح " و مشکلات بیماری فرزندش در سایت نوشتم . یادمه قبل از فرماندهی تیمسار دادپی ، این پدر رنج کشیده برای اعزام و معالجه فرزندش در خارج از کشور خیلی دوندگی نمود . جایی نمانده بود که وی نامه و تقاضا ننوشته باشد . از عقیدتی سیاسی کل گرفته تا فرماندهی وفت نیروی هوایی .. اما هیچ کس کاری برای او انجام نداد . تا این که سرتیپ مهدی دادپی به فرماندهی منطقه هوایی مهرآباد منصوب شد . آوازه مرام و مردانگی او قبل از حضورش در پایگاه  به سر زبان ها افتاده بود . به همین دلیل به دوستم گفتم برو مشکل فرزندت رو به تیمسار بگو . او گفت هیچ فایده ای نداره ...  مگر نمی بینی چقدر جدی و خشن است ؟!! اصلآ من رو به دفترش راه نمی ده ... چه برسه که بخواد کارم رو راه بیندازه !!

خلاصه هر کار کردم دوستم نپذیرفت که به حضور تیمسار دادپی بره .. به عبارتی ابهت تیمسار بد جوری او رو گرفته بود . به ناچار خودم نامه ای غیر رسمی برای تیمسار از قول دوستم نوشتم . شاید باورتون نشه خیلی زود با همت این فرمانده مهربان به آلمان اعزام شد . اصلآ چرا راه دوری برم ... وقتی که خودم سکته کردم . اون ایام عمل جراحی قلب باز در ایران انجام نمی شد . پزشکان هم تآکید کرده بودند هرچه زودتر می بایستی برای عمل به اروپا برم . خب زمان جنگ بود و خروج یک افسر پروازی خیلی دنگ و فنگ داشت . خیلی من رو دواندند ... گیر کارم تو حفاظت اطلاعات بود . اون ها مجوز خروج نمی دادند . چون یک شیر پاک خورده ای برام سوسه اومده بود که فلانی اگه بره برنمی گرده !! دیگه حسابی نامید شده بودم . تا این که همسرم گفت چرا به تیمسار مشکلت رو نمی گی ؟ گفتم خانم چی به او بگم ؟ کارم یه جا دیگه گیره ... !! گفت به حرف من گوش کن و برو به آقا دادپی بگو .. خلاصه یه روز دولا دولا خودم رو به دفتر تیمسار رسونده . و ماجرا رو گفتم ... او خیلی متآثر شد . شاید باورتون نشه خیلی زود کارم رو راه انداخت . و  به عبارتی جونم رو بعد از خدا مدیون این این فرمانده مهربون می دونم .

تیمسار دادپی در تمام مدت فرماندهی اش غیر از آبادانی و رسیدگی به مشکلات پرسنل ، برای ساماندهی  و تعمیرات هواپیماها خیلی زحمت کشید . وی با انتخاب متخصصان مجرب و با تجربه بخش " اورهال هواپیماهای بوئینگ 707  " رو راه اندازی نمود . موضوعی که پیش از آن با صرف هزینه های کلان هواپیماها به آمریکا اعزام می شدند  و بعد از انقلاب این عمل متوقف شده بود . هیچ وقت یادم نمی ره زمانی که هواپیمای سی – 130 در زاهدان سانحه داد ، صبح زود خود را به محل حادثه رساند . و من هم افتخار پرواز با او را داشتم . شاید باور نکنید همانند یک کوه نورد حرفه ای جلوتر از امداد گران و ما از کوه بالا می رفت . و در لحظه به لحظه بازرسی حضور داشت . صحبت از سانحه زاهدان شد یاد روایتی در مورد مرحوم  " حسین سیاح پور " خلبان این هواپیما افتادم که لازم می دونم اون رو تعریف نمایم .

ادامه پست فوق را " اينجا " مشاهده فرماييد .

 https://tev9wg.bay.livefilestore.com/y2p-Ae00sfcoHt0Dju_zWGn8nrCeu_iPuHo7u-otUlP1l78IXLQ-zocY8a9a8j1OiPz_ik2GQLBo052IEcUCGwB3X_DwYNCspSxBTFnAD003Lo/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---3.jpg?psid=1

عقاب تيز پرواز نيروي هوايي کاپیتان " محمد حیرانی " يکي ديگر از دلاور مردان با اخلاق خانواده بزرگ " سي - ۱۳۰ "  بود که نقش حساسي در دوران دفاع مقدس داشت . او علاوه بر پرواز مدت ها به عنوان فرمانده اي شجاع در مناطق حساس حضوري موثر داشت .. در يکي از پست هايم در باره او نوشتم :

زنده ياد محمد حيراني دوم خرداد ماه ۱۳۲۸ در محله " خاني آباد "  در يک خانواده مذهبي ديده به جهان گشود . پدرش کارمند دولت بود و پنج فرزند داشت که محمد دومين نفر ان جمع پنج نفري محسوب مي شد . او مثل خيلي از جوانان جنوب شهر اون ايام عاشق پرواز و شغل خلباني بود . به همين دليل بعد از پايان تحصيلات دوره متوسطه اش وارد انشکده خلباني شد . بعد از سه سال با درجه ستوان دومي فارغ التحصل شد و به پايگاه دوم شکاري واقع در شهر تبريز منتقل شد . در سال ۱۳۵۴ ازدواج مي کند و بعد از يک سال ( ۱۳۵۵ ) به تهران منتقل مي شود و در پادگان دوشان تپه با هواپيماي فرند شيپ ( اف - ۲۷ ) پرواز هاي خودش رو آغاز مي کند . بعد از مدتي به تشخيص فرماندهان ارشدش به يکي از گردان هاي سنگين ترابري انتقال مي يابد و پرواز هايش رو با هواپيماهاي سي - ۱۳۰ شروع مي کند . به دليل جديت و شخصيت استثنائي اش خيلي زود به مقام معلم خلباني و متعاقب آن فرماندهي هواپيما نايل مي شود . در همين سال ها بود که به دليل پشتکار و مسئوليت پذيري اش به عنوان فرماندهي گردان منصوب مي شود .. با شروع جنگ تحميلي با عراق ، پرواز هاي عملياتي زيادي رو انجام مي دهد .

او به خاطر عشق به پرواز و خدمت به وطن علي رغم مسئوليت فرماندهي گردان ، ساعت پرواز هايش در مناطق جنگي از زيردستانش بيشتر بود . همين امر باعث تشويق هاي متعدد و درج در پرونده خدمتي اش مي شود . يادمه زنده ياد حيراني بار ها در زمان جنگ تا نزديکي مرگ پيش رفته بود .. ! ولي هر بار به لطف و فضل الهي و با تلاش و حفظ خونسردي سلامت به زمين نشسته بود . يک بار در اوج زماني که شهر اهواز اماج بمباران هاي دشمن بعثي بود ، محمد براي حمل مجروحان به اهواز مي رود . در همين هنگام يکي از موتور هايش آتش گرفته و از بد شانسي فرامين هواپيما هم قفل مي کند .. تعريف مي کرد .. هواپيما با سرعت بيش از حدي به سمت زمين نزديک و نزديک تر مي شد .. تمام تلاش ها براي کنترل هواپيما بي فايده بود .. در اين هنگام کمک خلبان هواپيما که مرگ اش رو حتمي مي ديد ، از ترس غش مي کند .. ! هواپيما به نزديکي زمين رسيده بود .. محمد براي آخرين بار در حالي که با تمام قوا يوک ( فرمان هواپيما ) رو به سمت خود مي کشد همزمان فرياد مي زند .. يا امير امير المومنين ... در اين لحظه هواپيما که در ۳۰ متري زمين رسيده بود ، فرامين اش پاسخ داده و دماغه هواپيما به سرعت رو به بالا مي آيد .. دقايقي بعد وقتي در شرايط اضطراري به زمين مي نشيند ، با کمال تعجب مشاهده مي کند کمک خلبانش که قبل از پرواز صورتش رو سه تيغه اصلاح کرده بود ، بر اثر وحشت و مشاهده چهره مرگ ريش در آورده است .. !!

https://tev9wg.bay.livefilestore.com/y2p_EjVgshuvlk2NRkHS_4edok_Dbp6OqSzy8oFOF8YshR1ybPZRdQKvVg9GhQKhnM0AxmjRWI163cBcpvMl4QRUVY2aMWASsNsla8IpzOmUiI/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1---7.jpg?psid=1

در اوج جنگ که ارتش صدام با کمک کشور هاي غربي به قصد فلج کردن صادرات نفتي کشور جزيره خارک رو دم به دقيقه بمباران مي کرد .. زنده ياد محمد حيراني به عنوان فرمانده عمليات به جزيره خارک منتقل مي شود . و با درايت و تجربه گرانسنگ خود از آسمان خارک محافظت مي کند .. يادمه هر وقت از شبانه روز به اين جزيره مي رفتم ، محمد در رمپ حضور داشت .. ! بهش مي گفتم .. مگه تو خواب و استراحت نداري .. ؟ با خنده و محجوبيت خاص خودش مي گفت .. توي سنگر هم دفتر منه و هم اتاق خوابم .. ! الحق و انصاف با فرماندهي جسورانه اش امنيت خاصي به منطقه بخشيد .. يادش به خير ..  انگاري  همين ديروز بود .. قبل از اين که قارقارک مون رو استارت بزنيم ، به محمد مي گفتم .. دستور بده عواملت وضعيت رو سفيد اعلام کنند .. و او با خونسردي مي گفت .. نگران نباشيد .. بريد سر باند ، من مي گم وضعيت قرمز رو سفيد اعلام کنند تا شما پرواز کنيد .. !! واي دوراني بود .. حس وطن پرستي و مقاومت در چهره همه دلاور مردان ارتشي موج مي زد .. محمد سمبل استقامت بود . در حالي که به شوخي ما رو به داخل هواپيما مون هل مي داد .. مي گفت .. چه اصراريه که از حالا سفيد اعلام کنم !!؟  اگه يک ميگ سر و کله اش پيدا بشه ، اون وقت بچه ها شليک نمي کنند .. ! و بعد فرياد مي زد .. بريد ترسو ها .. من دارمتون .. !! يادش بخير .. باور کنيد با ياد اوري تمام اون لحظات که مثل فيلم سينمايي جلوي چشمم است ، اشگ مجالم نمي دهد حق مطلب رو ادا کنم .. خود محمد بعد ها به دوستان خصوصي اش عنوان مي کرد که سخت ترين دوران فرماندهي اش همين حضور در خارک بوده است .. خدا بيامرز کلي وزن کم کرده بود .. به گونه اي که هر وقت اون اواخر به خارک مي رفتيم به شوخي در گوشش مي گفتيم .. ممد جان نکنه معتاد شدي .. !!؟ و او خيلي عصباني مي شد .. در تمام اون ايام همسر فداکارش مانند شيرزني شجاع در تهران از سه فرزندش محافظت مي کرد ...

با اتمام جنگ هشتاد و چهار عمليات در مناطق جنگي غرب و شمال غرب در پرونده خدمتي اش درج شده بود .. محمد خيلي خصوصيات منحصر به فردي داشت .. خيلي محجوب و محفوظ به حيا بود . يه مومن واقعي و کامل بود .. هرگز براي تظاهر نماز نمي خواند . در تمام ايام جنگ و حتي قبل از آن افتخار پرواز هاي زيادي با او  داشتم . در ماموريت هاي متعددي حتي خارج از کشور با او همسفر بودم . واقعآ ادم به وجودش افتخار مي کرد . خيلي دقيق و وظيفه شناس بود . بر عکس بعضي از همکاران که اهل شوخي و شيطنت بودند .. محمد هميشه با وقار بود . هميشه به همه حتي زير دستانش احترام مي گذاشت . هرگز اهل غيبت و بدگويي نبود . به همه محبت مي کرد .. به خاطر حضور فعال اش در مناطق جنگي به پيشنهاد مقامات ارشد نيروي هوايي او به همراه عده اي از همکارانش به هواپيمايي جمهوري اسلامي ايران منتقل مي شود .. و با لباس پرواز سبز رنگ نيروي هوايي گه افتخارات زيادي رو با آن کسب کرده بود خداحافظي مي کتد .. و در کسوت کاپيتان هاي ايران اير در مي آيد ..  ادامه خاطرات زنده ياد محمد حيراني رو "اينجا " بخوانيد .

در طول هشت سال جنگي که با ارتش عراق داشتيم ، تعداد زيادي از همکاران قهرمان ما شهيد شدند .  راستش رو بخواهيد از اون جايي که ممکن بود نام خيلي ها رو از قلم بيندازم ، از درج اسامي منصرف شدم . شايد { اگه عمري بود در فرصتي مناسب به زندگي پر افتخار اون ها بپردازم . } عده زيادي از ديگر همکاران ما در گردان هاي " سي -۱۳۰ " بر اثر بيماري يا کهولت سن جمع ما رو ترک گفتند . در سال هاي بعد از بازنشستگي ام روزي نيست که خبر درگذشت يکي از دوستان و همکاران سابق رو نشنوم . خدا همه اون ها رو رحمت کنه .. با يکايک اون ها خاطره داشتم . فعلآ به نمايندگي از طرف همه شهدا و درگذشتگان گردان هاي ترابري يادي از زنده يادان قهرمان " مهدي دادپي " و  " محمد حيراني " نمودم .  

 

 

https://s0t26g.blu.livefilestore.com/y1p8oFwifmvSNlgvjP74kMROe-Y268Hq5JtBkMCY4ZdvsbKpSD9hia2JfCPWBK_RkkROAmSc0vjOLt1-x00xr8EhH9MjoFxMlZu/autumn-3.jpg?psid=1

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

این پست ساعت ۲:۳۰ دقيقه بامداد بتاریخ چهارم خرداد ماه ۱۳۹۲ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران  

 

https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1ps-jfqiqH-2TZSbcWqT96YQTEeDDc0CiU64lTC2Tp28OtrraMr8kSS5lCWubJ5lIjD-HjkSM1A_7ZyBZcgU7QXe6gwwtppLpt/4.jpg?psid=1

     آرشیو وبلاگ اینجا 

 

- تعداد بازديد
  • 3062
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35