Oldpilot.ir | مروري بر خاطرات کودکي و تحصيل
درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  مروري بر خاطرات کودکي و تحصيل

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1p2Bo7V02DW7NVZDda5axX7b_b9hqVWJnn5Bd6WaMun0ABfwJbwghGDCaJ5cNbWW8yFpZKoxyx46E/iran---0-copy-3.jpg?psid=1

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1p2Bo7V02DW7NVZDda5axX7b_b9hqVWJnn5Bd6WaMun0ABfwJbwghGDCaJ5cNbWW8yFpZKoxyx46E/iran---0-copy-3.jpg?psid=1

کليد واژه ها : شهرستان شاهپور + سلماس فعلي + پادگان نظامي + دبستان نادري + آقاي حنا فروش + آقاي انصافي + بازديد شاه از شاهپور +پادگان قوشچي + رضائيه + دبيرستان حقگو

به نام ايزد پاک سرشت و با درود به خاک کهن ايران زمين و پرچم مقدس اش و عرض ادب و احترام به هموطنان گرامي به خصوص ياران و خوانندگان همدل و صميمي و دلاور مردان نيروهاي مسلح و ارتشيان قهرمان مطلب اين پست را تقديم حضورتون مي کنم . اميدوارم مورد قبول قرار گيرد .

بهانه اي براي مقدمه ...

 خانه تکاني روزهاي قبل از عيد نوروز که من هميشه از آن فراري بوده ام امسال ارمغان خوبي برايم  داشت و ان چيزي نبود جز پيدا کردن کارنامه هاي دوران ابتدايي ام که سال ها در جستجويش بودم . خيلي خوشحالم کرد و باعث شد مطلبي که نويدش رو داده بودم ، نيمه کاره رها کرده و به اين موضوع قديمي بپردازم . آخه از شما چه پنهان مدت ها قبل يکي از خوانندگان محترم و فرهيخته اي که ظاهرآ ساکن  شهرستان " شاهپور" { سلماس فعلي } و اگه اشتباه نکنم سايتي هم با همين نام داشت از من خواسته بود تا خاطرات کودکي و اتفاقاتي که در سال هاي حضورم در شهر شاهپور بياد دارم ، منتشر کنم . خب مشکلات و فراز و نشيب هايي که برايم رخ داد سبب شد که تا امروز اين تصميم به تاخير بيفتد ! و اما .. ديدن نمرات ضعيف درسي من رو بي اختيار به خاطرات تلخ و شيرين اون  روزگاران برد ..  ! کمبود ها ، ترس از استبداد پدرسالاري ، داشتن نا مادري ، خانواده اي پر جمعيت ، فقر رايج و غيره که سعي مي کنم جسته و گريخته آن ها رو درج کنم ...

 از تهران به شاهپور

در باره خاطرات دوران کودکي ام به دفعات توضيح داده ام .. فکر کنم پنج شش ساله بودم که مرحوم پدرم که درجه دار نيروي زميني ارتش بود حکم انتقال از تهران به شهرستان شاهپور رو دريافت کرد . از اين رو   ما به همراه تعدادي ديگر از خانواده هاي پرسنل ارتش با يک کاروان نظامي از خانه هاي سازماني جمشيديه تهران { محل فعلي خيابان جمشيد آباد و دژبان مرکز } با هزار مکافات راهي شهرستان شاهپور شديم .

 https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1pBsr8TmGPP62GU0lbgFDmXCtyuTSybH2ANAykCJD8P9p5Br9lrkOLm1PiAP0yNTWYPK6iwpoQCsM/8520(9).jpg?psid=1

 در باره " کاروان هاي نظامي " عرض کنم .. اون دوران اعزام نظاميان به ماموريت ها و مانور هاي گوناگون و حتي انتقال يک تيپ يا گردان ها با کاميون هاي ارتشي به شکل ستون { به شکل تصوير بالا } صورت مي گرفت . و اگه ضرورت ايجاب مي کرد ،  پرسنل به همراه خانواده و اسباب اثاثيه هاشون هم از همين طريق انجام مي شد . به هر حال من دقيقآ يادمه که در پشت يکي از همين نوع کاميون ها نشسته بوديم .. فراموش نکنيد راه هاي ارتباطي مانند امروز آسفالت و ايمن نبود . رفت و امد ها به سختي انجام مي شد .

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1puSJtzpyOLGTnAtWpxdorRl2IkF-VW0ejWpKS6DHbN9Sp2mCI1NPxSHxjxB29Rgiof6_B3HYPdAw/8520(7).jpg?psid=1

  انگار همين ديروز بود .. خوب يادمه نزديکي هاي مراغه بخشي از جاده رو سيل از بين برده بود . و ستون نظامي بايستي با احتياط از روي آب عبور مي کرد . اگه اشتباه نکنم فصل بهار بود . چون باران شديدي در طول سفر مي باريد . قبل از عبور از سيلاب ،پيش قراولان کاروان براي سنجش عمق آب ايستادند . و چون بازرسي جاده زمانبر بود ،  به اتفاق برخي از خانواده ها براي تماشا و استراحت از کاميون پياده  شديم . وقتي از روي کنجکاوي کودکانه به سمت جلو قدم زنان پيش مي رفتم   ديدم تعدادي سرباز و درجه دار درخت بادام بزرگي رو با زحمت از وسط آب کنار مي کشند . خوب به خاطر دارم شاخه هاي درخت پر از " چغاله بادوم " بود ! همه با اشتياق سرگرم چيدن شديم !‌ و من هم  دلي از عزا در آوردم ! هنوز که هنوزه هر گاه قوچان مي رم ، در باره خاطره اون روز خصوصآ چغاله بادوم هاي نوبرانه با زن بابايم صحبت مي کنيم !  

شهرستان شاهپور ( اواسط دهه سي )

اون زمان شهرستان شاهپور خيلي کوچک بود . چهار خيابان بزرگ اصلي داشت . که تنها بخش هايي که نزديک ميدان اصلي شهر بود آسفالت بود ..  غير از ماشين هاي نظامي ، تک و توکي خودرو در شهر رفت و آمد داشتند ! تا دلتون بخواد درشکه و گاري فراوان بود . خونه ما در خياباني که به پادگان { سربازخونه } ختم مي شد قرار داشت . تنها سرگرمي بچه هاي همسن و سال من سوار شدن يواشکي در پشت درشگه ها بود ! که معمولآ درشگه چي هاي ناقلا با تازيانه هاي چرمين درازي که در دست داشتند ، غفلتآ به سر و کله و بدن ما بچه ها مي زدند ! درد شديدي داشت . اغلب خونه ها کاهگلي بودند . موقع بارندگي بوي خوشي به مشام مي رسيد . البته گل و لاي خيابان ها بعد از هر بارندگي لذت بارون رو از مردم مي گرفت . و با خشک شدن خيابان ها گرد و غبار و بوي لجن جوي هاي تنفس رو مشکل مي کرد ! يادمه هر روز غروب حرکت گله هاي بزرگ دام که اغلب از گاوميش هاي تنومند تشکيل شده بود توده اي از غبار به همراه فوجي از پشه هاي خشمگين در بالاي سرشون پديد مي امد . و در صورت ساکن بودن هوا ، اين معضل مدت ها در آسمون باقي مي ماند ! در زبان محلي گاوميش رو  { کل } مي ناميدند .  سر چهار راه نزديک خونه مون يک حمام عمومي قديمي وجود داشت . که داراي دو خزانه بود ! با ديدن حجامت مردان خيلي وحشت مي کردم ! دلاک حموم با استفاده از يک تيغ سلموني { دسته دار } و ابزاري شبيه شاخ گاو ، خون فرد حجامت شونده رو که به شکل دمر مي خوابيد رو مکيده و دور مي ريخت  !  

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1p38aUePMI06cGyA-xRg_poTkHpqNi9B5y_6JnoUQGPMJOJb3iuzLzDoxvJlDAXDs4zJAJ9HWC2A8/iran---0.jpg?psid=1

يکي از بازي هاي رايج زمان ما ، بازي " الک دو لک " بود . که زياد من از اون خوشم نمي امد . اما در عوض بازي ديگري با چوب بود که من تقريبآ در ان حرفه اي بودم . شروع بازي از اين قرار بود که تعدادي چوب را پيدا کرده و يا از درختان مي بريديم سپس با تيز کردن يک سر آن ها ، در زميني که معمولآ بستر نرمي داشت همچون نيزه به زمين پرت مي کرديم . نفر بعدي بايد طوري چوب را در نزديک ترکه يار مقابل پرت مي کرد که آن را سرنگون کند ! هر کسي که چوب هاي زيادي به دست مي اورد ، برنده محسوب مي شد ! گاهي چندين نفر با هم مسابقه مي داديم ! از ديگر بازي هاي اون دوران چرخوندن " مازولاق " که يک فرفره چوبي مخروطي شکل با نوک فلزي بود که در شيار ها اطراف ان نخ را مي پيچيديم و سپس با کشيدن سريع نخ ضخيم ، فرفره دور خود مي چرخيد ! مازولاق هرکي بيشتر مي چرخيد ، برنده محسوب مي شد ! در خونه هم اغلب با برادر کوچک تر خودم " بهزاد " شمشير بازي مي کرديم . هر کدوم از ما يک شمشير چوبي داشتيم که مرتب اداي آرتيست هاي سينما رو در مي اورديم .. ! صحبت سينما شد بايد بگم که تنها يک سينما در قسمت غرب شهر وجود داشت ! بلند گوي گوچکي جلوي در سينما نصب شده بود که موقع پخش فيلم ، صدا در بيرون شنيده مي شد ! ديدن تصاوير آرتيست هاي فيلم که اون موقع بيشتر فيلم هاي وسترن اکران مي شد به همراه صداهاشون يکي از بهترين تفريح هاي من به شمار مي رفت .. ! تنها فيلمي که نام اون هنوز به خاطرم مونده " هرکول فاتح آتلانتيک " نام داشت . که خيلي محو آرتيست اش شدم ! قيمت بليط ۱۰ ، ۵ و ۳ ريال بود ! ( همون سه ريالش رو هم نداشتيم ! ) گاهي اوقات دربان سينما مانع از تجمع ما مي شد .. !

چند خاطره تلخ و شيرين از اون دوران ..

حمالي مفت و مجاني !

 اون موقع اکثر خونه ها در زمستون از بخاري هيزمي و کرسي استفاده مي کردند . يادمه مرحوم بابام ۱۰ ريال به من مي داد و مي گفت برو از مغازه سر کوچه  هيزم خشک بگير ! از ذغال و " تاپاله گاو " هم براي آتش زير کرسي استفاده مي شد . واقعآ استراحت زير لحاف کرسي داغ در سرماي زمستون خيلي مزه مي داد . از اين رو برخي از خانواده ها قبل از فصل سرما ذغال ، هيزم يا تاپاله هاي گاو مورد نياز خود رو خريداري و انبار مي کردند . يک روز يکي از همسايه هاي ما که پيرزني بد اخلاق و عصبي بود يک گاري تاپاله خريده بود . و به خاطر تنگي کوچه اون ها رو کنار خيابون اصلي خالي کرده بودند . او به ما که مشغول بازي بوديم گفت .. اگه کمک کنيد تاپاله ها رو به خونه ام بياوريد ، نفري يک قرون به هر نفرتون مي دم ! هر کي هم بيشتر بياره ، يک قرون هم اضافه مي دهم .. من با شنيدن اين خبر از شوق دريافت يک ريال تا زير گلويم تاپاله ها رو چيده و با سرعت طول کوچه رو طي کرده و به انبار پيرزنه خالي مي کردم .. ! يادم نيست چند دور اين راه رو رفته بودم که چشمتون روز بد نبينه ، همين جوري که بغلم پر از بار بود و عرق ريران تلاش مي کردم به مقصد برسونم ، صداي غضبناک پدرم رو شنيدم که با فرياد گفت .. پدر سوخته حمال ، براي کي تاپاله حمل مي کني !!؟؟ از ترس و وحشت قادر نبودم آب گلويم رو  پايين قورت بدم ! همه محموله ام رو رها کرده ، دو پا داشتم دو پا هم قرض کرده به سوي خونه دويدم !  باور کنيد کنيد با گذشت بيش از نيم قرن از اون زمان ، هنوز هم حسرت اون يک قروني در دلم مونده !! 

  اولين کاسبي عمرم !‌

 کم تر به ياد مي اورم مثل خيلي از بچه هاي هم سن و سال خودم پول تو جيبي ثابتي از پدرم گرفته باشم ! نه اين که کلآ نگيرم ، بلکه موردي دريافت مي کردم . براي همين يک روز که بابام به ماموريت رفته بود ، از از زن بابايم خواهش کردم سه ريال به من بدهد تا با اون کاسبي کنم ! گفت چکار مي خواي بکني ؟ گفتم از ميدون سيبچه ( خربزه کال که تقريبآ مزه خيار مي داد ) مي خرم و جلوي خونه مون اون ها رو مي فروشم ! گفت مي دوني اگه بابات بفهمه مي کشتت !؟؟ با التماس گفتم زود فروش مي رود ! خلاصه با کلي التماس و خواهش سه ريال گرفته و سريع خودم رو به ميدون بار رسوندم . با اون مبلغ نصفه گوني " سيبچه " خريده و با عجله برگشتم . گوني رو خالي کرده و ميوه ها رو روي آن چيدم . سپس به سبک فروشندگان دوره گرد منتظر مشتريان هم سن و سال خودم نشستم ! اصلآ روم نمي شد با صداي بلند تبليغ کنم . اما طولي نکشيد که بچه ها دورم جمع شدند . سيبچه هاي کوچک رو ده شاهي ، بزرگ تر هايش رو يک قرون قيمت گذاشته بودم ! خيلي زود سه ريال سرمايه ام برگشت و تازه کلي ديگه باقي مونده بود که استفاده ام محسوب مي شد ! نمي دونيد چقدر خوشحال بودم .. در همون عالم کودکي خودم دلم مي خواست يکي رو خودم بخورم ، اما لذت فروش و پولدار شدن اشتهايم رو کور کرده بود ! همين جور که در در روياي شيرين خود غرق بودم و مرتب ده شاهي ها رو به هم مي ماليدم از شانس بدم  ، باز سر و کله بابام از ته کوچه پيدا شد !‌ نمي دونم چگونه وضعيت روحي و جسمي ام رو توصيف کنم .. زبونم بند اومده و کاملآ مسخ شده بودم ! در يک چشم بر هم زدن کالاهايم به هوا پرتاپ شد .. و کودکان خوشحال از دستيابي مجاني به خربزه هاي خوشمزه من مادر مرده ..!!

 روزي که بد جوري دلم سوخت .. !

 مرحوم پدرم با وجود قلب بسيار مهربان و مهمان نوازي که داشت  وقتي عصبي مي شد کسي جلودارش نمي تونست بشه ! و تا لحظه مرگ  همه از بزرگ و کوجيک اهالي محل و فاميل از او حساب مي بردند . وقتي عصبي مي شد  لرزه مرگ به جونمون مي افتاد ! ( حتي بعد از ازدواجم هم ، با داشتن دو فرزند جرآت عرض اندام و يا پاسخگويي نداشتم ) . مرحوم بابام عادت داشت ظهر ها به قول خودش يه چرتي بزنه .. حتي گربه ها هم در اون ساعت جرات عبور و مرور نداشتند !  اون زمان ها رسم بود فروشندگان دوره گرد با صداي بلند اجناس خود رو معرفي مي کردند . يادمه يک روز ظهر که پدرم در خواب بود . يکي از اون ها که تعدادي دف و دايره زنگي به خودش آويزون کرده بود وارد کوچه شده و براي جلب مشتري همراه با نواختن دف ، با صداي نسبتآ بلند هم تصنيف هاي حزن انگيزي رو به زبان شيرين  اذري مي خواند .. خب همسايه ها با شنيدن نواي بسيار زيباي دف و آواز فروشنده يکي يکي بيرون امده و نظاره گر او شدند . من هم که عاشق فرهنگ اذري بودم خودم رو يواشکي به کوچه رسونده و غرق تماشا شده بودم که چشمتون روز بد نبينه .. ناگهان بابام رو ديدم که مثل ببر تير خورده سراسيمه از خونه به کوچه پريده و در يک چشم بر هم زدن فروشنده بينوا رو به باد کتک گرفت که .. پدر سوخته مگه نمي دوني مردم سر ظهر خوابند .. و همين جوري پشت سرهم کشيده هاي آبدار به گوش اون بنده خدا مي نواخت .. ! مرد بيچاره مدام عذر خواهي مي کرد .. غافل از اين که پدر در حالت عصبانيت به مفهوم واقعي از کوره در مي رفت ! همسايه هم که قضيه رو مي دونستند جرات ميانجيگري رو نداشتند . تا اين که ديدم بابام دونه دونه دف هايي رو که فروشنده با طناب به خودش بسته بود رو کنده و به اطراف کوچه پرت مي کند .. !  در همون دنياي کودکي ام بد جوري دلم براي فروشنده سوخت .. واقعآدلم مي خواست پول داشتم خسارت اون بدبخت رو مي دادم . حال و روز خودم رو نمي فهميدم ! قلبم از سينه داشت بيرون مي زد { خدا شاهده الان هم اشک هايم جاري شده } اون بيچاره هم بعد ازخوردن کلي کتک ، با عجله دف هاي خودش رو از اطراف کوچه جمع کرده و به سرعت تير غيب اش زد .. هيچ گاه در عمرم دلم براي کسي به اين حد نسوخته بود ..

 يک پارانتز ضروري ..

همان طور که گفتم مرحوم پدرم بي نهايت مهربون و بخشنده بود . در خوبي کردن و بخشيدن اموالش به مردم حتي غريبه ها زبون زد همه بود . عصبانيت هاي گاه و بي گاه او ريشه در خيلي مسايل داشت . به عبارتي او وارث فرهنگ و ديسيپلين شديد ميليتاريسم زمان خودش بود . سختي خدمت ، کمبود امکانات ، فشار هاي رواني اجتماع و غيره او رو عصبي کرده بود . او در حالت عادي معمولا شب هاي جمعه عصبي مي شد ! با وجود جثه نه چندان بزرگش ، از هيچ فرد و مقامي واهمه نداشت ! به قول دوستان و همکاران اش خدا بيامرز دل شير داشت . با همه اين اوصاف خيلي با غيرت و ناموس پرست بود . به  شرفم سوگند حاضرم بقيه عمرم رو بدم و فقط چند ساعت دوباره او رو ببينم . من هميشه حرمت او رو داشتم . ( همه مون داشتيم ) هرگز در مقابل او بلند صحبت نکردم . هرگز روي حرف او حرفي نزدم . او در مهمان نوازي واقعآ تک بود . به قول " عمو نادر " واجک دوست و همسايه اون دورانمون که بعد از ۴۳ به طور اتفاقي امسال در زنجان پيدا کردم ( اينجا )  ، او سر نترسي داشت ! عمو نادر تعريف مي کرد .. در پادگان شاهپور که بوديم آقاي مدرسي تعدادي گوسفند خريده و به يکي از سرباز هاي زير دستش سپرده بود تا مواظب اون ها باشه . و به شوخي گفته بود اين ها مال تيمسار فرماندهي پايگاه است ! يک رو در مراسم صبحگاه سربازه حواس اش نبوده و زبون بسته ها بع بع کنان وارد ميدان رژه مي شوند و ضمن بر هم زدن مراسم باعث خنده و به هم ريخته شدن صبحگاه مي شوند  ! تيمسار که خيلي عصباني شده بود سرباز رو احضار کرده و با پرخاش مي پرسد اين گوسفند ها مال کدوم پدر سوخته است !؟ سرباز ساده و از همه جا بي خبر اعلام مي کند .. قربان مال خودتون است !! تيمسار که بد جوري بر افروخته شده بود مي پرسه کي گفته مال من است؟؟ و اون بيچاره مدرسي رو که پشت سر فرمانده ايستاده بود با انگشت نشون مي دهد !  تيمسار بدون درنگ برمي گردد و کشيده اي آبدار به گوش بابات مي زند .. واي اگه بدوني چه پدري از تيمسار در اورد .. !!؟ کاري کرد که تيمسار چند بار در خونه تون اومد و رسمآ از آقاي مدرسي عذر خواهي کرد تا پي گير ماجرا نباشه  .. اما بابات ولش نکرد و کار رو به اداره دوم و رکن دو ارتش کشوند ... !!

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1pNeU8fX20Ar-EBcTMluE2wlseFkzVkxFQbqmTGONeiHu3p7EUv3Lk79djm5ob7ihRekD8IU4rwhI/4oqk5qw-copy-2.jpg?psid=1

 دوران آموزش و تحصيل  

 فکر کنم سال ۱۳۳۷ بود که شش ساله بودم و اسمم رو در تنها کودکستان شهر ثبت نام کردند ! از اون زمان خاطرات کم رنگي در ذهن ام باقی مونده است . يکي از اون ها مانتو خاکستري رنگي بود که با يقه سفيد و اتيکتي که نام و فاميلي ام روي اون گلدوزي شده بود ! به جاي کيف يک قوطي فلزي دسته دار قشنگي داشتم که روي در اون شکارگاه لرد هاي انگليسي با گله اي از سگ هاي شکاري به شکل خيلي زيبايي نقاشي شده بود که مداد و پاک کن و ساندويچ ام رو داخلش مي گذاشتم . چهره خانم معلم چاق و تپلم رو هنوز به خوبي به خاطر دارم . يادمه يک روز گردنبند بدلي دانه درشت صورتي رنگ عمه ام رو بدون اجازه به خانم معلم ام هديه دادم ! که روز بعد اگه اشتباه نکنم خود عمه ام اومد دفتر کودکستان و از خانم مربی ام گردنبندش رو پس گرفت ! بعد از اون اتفاق خجالت می کشیدم به چشمان معلم ام نگاه کنم ! به غیر از این ، ديگه چيز خاصي به ذهن ام نمي رسه جز پياده روي هاي طولاني بين خونه و کودکستان همچنين مزاحمت دختر هاي دبيرستاني که مرتب سد راهم مي شدند و با کشيدن لپ هايم از تميزي سر و وضع ام با هم صحبت مي کردند .. !

 کلاس اول دبستان ..

 هنوز هم اون روزي که زن بابام دست ام رو گرفته و پاي پياده به سمت محل ثبت نام مي برد رو خيلي خوب به خاطر دارم ! راه نسبتآ طولاني بود . بندرت بياد مي اورم ما براي رفت و امد از درشکه استفاده کرده باشيم ! شهر کوچک بود و همه عادت به پياده روي داشتند ! بين راه مرتب غر و لند مي کرد . گاهي هم مي شنيدم که زير لب ناسزا و نفرين ام مي کند ! سرم مدام پايين بود . براي مشغول کردن خودم مرتب به گالش ها  ( نوعي کفش پلاستيکي به رنگ مشکي ) و حرکت پاهايش خيره شده بودم . فقط اون يکي دو باري که از ناراحتي شايد هم خستگي به پشت سرم کوبيد ، سرم رو بالا گرفته و به به اطرافم نگاه مي کردم .. نمي دونم چه مدت بعدش اولين روز مدرسه آغاز شد . و من بدون هيچ گونه امادگي دهني در حالي که در کنج خونه مون با بستن دو رشته طناب کوچک به ديوار ننو ( گهواره ) براي عروسک پارچه اي ام ساخته و با اون سرگرم بازي بودم ، ناگهان حس کردم دستي محکم پشت يقه ام رو گرفته و از من خواست براي رفتن به دبستان اماده شوم ! ( نمي دونم چه کسي بلندم کرد ) و بر عکس اين دوران که بچه ها از پيش مي دونند کجا قراره بروند و چه وسايلي با خود همراه داشته باشند ،‌ خودم رو در کلاس اول دبستان نادري شهرستان شاهپور در جمع همکلاس هايم ديدم !

اسم مدير مدرسه مون آقاي " حنا فروش " بود . اگه زنده است خدا حفظ اش کنه و اگر هم مرده ، خدا بيامرزدش . انساني مهربان و جدي بود . يکي از معلم هايم هم آقاي " پيله ور " نام داشت . صادقانه اعتراف مي کنم .. هيچ گونه امادگي و ذهنيت در باره مدرسه و کلاس نداشتم ! يادمه يک روز در همون کلاس اول که بودم معلم از من پرسيد .. مربع چيست !؟ و من بعد از کلي رنگ و رو باختن با لکنت زبان در باره " مربا " و اين که گاهي با صبحونه مي خوريم به صورت جسته و گريخته توضيح دادم ! که چشمتون روز بد نبينه ! اول کشيده آبدار و تو سري محکم رو از معلم مربوطه نوش جان کردم ! صادقانه اعتراف مي کنم اولين باري بود که واژه مربع رو مي شنيدم ! از همون جا نفرت و تنفرم از درس و مشق آغاز شد ! شايد دليل ديگري که اشتباه متوجه شدم لهجه آذري آقا معلم مون بود . انگار همين ديروز بود  که همراه با معلم کلمات  .. دارا ، آذر ، عروسک رو با نگاه کردن به تصاوير تکرار مي کرديم . و آقا معلم بار ديگر همون کلمات رو به زبان اذري تکرار مي کرد . وقتي به واژه " عروسک " مي رسيد ، با نشان دادن انگشتان دستش به علامت کوچک ادامه مي داد .. عروسک " جيقلي گلين "  عروسک جيقلي گلين !! و بدين ترتيب هم ما فارسي زبانان متوجه مي شديم و هم شاگردان اذري زبان !

 https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1p7vNDc3vrUK3RmGwp2ajSHszXAfGEOiY8KXpxhwLtc6SKIHFDId69bMaPPxx7krOwt_LIvj35KQE/1.jpg?psid=1

اگه به تصوير ( بالا ) کارنامه کلاس اولم دقت کنيد ، نمره ثلث اول و دوم املاء و انشاء ام زير ده است ! و نمره سرودم هم ده است ! به عبارتي نه نگارش ام خوب بوده و نه سرود و آوازم ! به هر حال هر چه بود کلاس اول دبستانم رو نفهميدم چطوري آغاز و پايان يافت !؟؟ راستي تا يادم نرفته بگم سال ها بعد که براي ادامه تحصيل به تهران اومدم ، آقاي حنا فروش رو در دبيرستان دکتر خانعلي ديدم . کلي تحويلم گرفت . فکر کنم خونه شون نزديکي هاي منيريه بود . بنده خدا نيمي از صورت او به خاطر ماه گرفتگي ، تيره رنگ بود . ولي به مفهوم واقعي مردي بزرگوار بود ..

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1pAKwFRtJNBffHwO9J-8NGEon4ljhgpCrqMAj2ASyU8flu_EPBcndGR3_tJhy9dCJV2hLefjQqlQw/22.jpg?psid=1

از اتفاقات سال دوم دبستان چيزي به خاطرم نمي آيد ! و با نگاه کردن به کارنامه ام مي بينم نمره کاردستي و نقاشي ام زير هشت است ! و در کل با معدل دوازده - سيزده قبول مي شوم !!

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1pfmaaMPROhH5e_0Z5n3dOqB2DgEfXIMglGbJfExDkIuqdRq__Zat-rdcynlUK7nrfmooaZ_fmUtY/4.jpg?psid=1

نکته جالب توجه در کارنامه کلاس سوم ام ، دريافت نمره " يک " در ثلث سوم براي خط است !! دليلش رو نمي دونم ! بي انصافي است اگه بگم دوات و قلم و مرکب برايم نخريدند ! چون انصافآ پدرم دوست داشت درس بخونم . و خدا بيامرز خيلي روي با سواد شدن بچه هايش حساس بود . اگر کمبودي هم وجود داشت ديگران هم داشتند . يادمه يک شب بابام به خط ام گير داد . و تا صبح منو بيدار نگه داشت تا به من ياد بده عدد " چهار " رو درست بنويسم . و من کودن نمي دونم از ترس بود ، به خاطر اضطراب بود  يا واقعآ خنگ تشريف داشتم ! هر کار مي کردم کله عدد چهار کج در مي امد .. ! يعني در انحناي آن  مشکل داشتم .. به محض اين که سر قلم رو روي دفتر قرار مي دادم مجکم به گوشم نواخته مي شد که پدر سوخته حمال اين چه جور چهاري است !!؟؟ ديگه نزديکي هاي صبح بود که عاقبت رضايت داد يکي از چهار هاي بي ريخت و کج ام رو با ارفاق قبول کنه !!    

 https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1p6yHBNEyqmGD4hA_2MCcBCcAD9rmJInqpV985a1XS40KZYsooA1B2o0afM7h4KzSi5cQCFp8fCu8/B.jpg?psid=1

تصوير بالا مربوط به پشت کارنامه کلاس سوم دبستان ام است که مرحوم پدرم با خطي خوش و زيبا  براي نمرات ثلث اولم  اعلام رضايت کرده و ان را امضا نموده است . اون خدا بيامرز عادت داشت که در مکاتبات رسمي خصوصآ براي کارنامه فرزندانش از واژه زيبا و با مفهوم " نورچشمي " استفاده نمايد . در صورتي که رجاي واثق داشتم که لااقل من يکي هرگز نورچشمي نبوده ام !!‌ نکته قابل توجه اين که در پايين امضاهايش با افتخار درجه و رسته اش رو درج کرده و مي نوشت .. " استوار ۲ مخابرات محمد مدرسي " ! او در زندگي اش خيلي رک و صريح گفتار بود . همان ور که مي بينيد نظرش براي نمرات ثلث دوم متفاوت است و صريحآ اعلام کرده که از پسرفت نمرات درسي ام رضايت ندارد ! و دليلش رو به خاطر در مرخصي بودن خودش اعلام کرده است ! او همچنين اميدار بوده است در ثلث سوم جبران کنم .  

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1p7vNDc3vrUK2Gduswr1wqlaz37E7SjLju7ouirnMa6WV6GV44QscdUPIXza9oJ0_akTHN72xnVhY/3.jpg?psid=1 

خاطرات دوران تحصيل کلاس چهارم دبستان رو کم و بيش به خاطر دارم . در اين کلاس بود که براي نخستين بار در دست يکي از همکلاسي هاي پولدارم به اسم " تهراني " که پدرش افسر بود ، يک خودکار " دو رنگه " قرمز و آبي ديدم ! همه بچه ها با حسرت به تکنولوژي اي که در خودکار او به کار رفته بود مي نگريستند ! شايد باورتون نشه من تنها کسي بودم که افتخار لمس کردن و آزمايش اون خودکار کذايي رو از بين بقيه شاگردان بدست اوردم ! اما شادي ام زياد دوام نياورد چون همون موقع معلم بدجنس  وارد کلاس شده و با ديدن خودکار محصل از ما بهترون در دست من ، عصباني شده و از من گرفت ! خيلي دلم مي خواست براي دقايقي با هر دو رنگ اون خودکار توي دفترم خط خطي کنم .. اما افسوس که عقده اين موقعيت از من گرفته شد !

 بازيد شاه از شاهپور

همين حالا نام ناظم دبستان نادري يادم اومد . آقاي " انصافي " نام داشت . يادمه هر روز او سرگرم نقاشي بر روي تابلويي بزرگ ديده مي شد .. کم کم متوجه شديم وي تمثال وليعهد رو مي کشه ! خيلي طبيعي بود . در همون ايام خبر دادند قراره اعليحضرت همايوني براي بازديد به شهر ما تشريف اوردند . آقاي حنافروش و انصافي يکي دو روز قبل از حضور همايوني بچه ها را به صف کرده و از ما خواست براي روز بازديد هر يک از بچه ها با کفش هاي سفيد رنگ و دسته گلي زيبا بدون کتاب و دفتر به مدرسه بياييم ! از اون جايي که مي دونست خريد کفش سفيد رنگ براي اکثر بچه ها غير ممکن است ، پيشنهاد کرد که از بازار " گل ارمني " تهيه کرده و شب قبل از بازديد در آب حل کرده و به روي کفش هايمون بماليم ! خدا بيامرز عمه ام که مثل مادر از من و برادرم مواظبت مي کرد اين مسئوليت رو به عهده گرفت ! و به اتفاق رفتيم و از بازار سه ريال گل ارمني خريده و روي کفش هايم ماليد ! مشکل بعدي تهيه گل بود ! يادم نمي ايد که در آن روزگار در سطح شهر مغازه گل فروشي ديده باشم ! اگر هم بوده من بي اطلاع ام .. به هر حال اين مشکل هم با چيدن شاخه هاي گل کوکب از منزل استوار رضايي که اهل همدان بود و قرار بود بابام با خواهر زيبايش ازدواج کنه ( از توطئه هاي عمه خانم بر عليه زن بابايم بود ) تهيه شد ! همان طور که در خاطرات قديمي ام توضيح دادم ، به خاطر علاقه و ارادت پدرم به خاندان پهلوي ، من هم از همون ايام به شاه عشق مي ورزيدم .. !

زود تر از روزهاي قبل در حياط دبستان نادري همه دانش اموزان جمع شديم . اقاي انصافي همه رو به صف کرده و در حالي که تصوير وليعهد با نوشته اي حاکي از مشخصات مدرسه مون در جلوي صف قرار داشت به سمت يکي از خيابان هاي اصلي شهر راه افتاديم .. يادم نيست چند ساعت گرسنه و تشنه در پياده رو منتظر ورود شاهنشاه شديم ! من يکي که قلبا سر از پا نمي شناختم ! يادمه شب قبلش بابام يک عريضه مبني بر انتقالش از شاهپور به تهران نوشته و بدست عمه ام داده بود تا به دست اعليحضرت همايوني برسونه ! بعد ها شنيدم خدا به همشيره پدرم خيلي رحم کرده چون وقتي که قصد رفتن به سمت ماشين رو باز شاهنشاه رو داشته ، اسکورت هاي همراه سعي داشتند او رو با ماشين زير بگيرند .. به هر حال با هر زحمتي که بود ظاهرآ نامه رو به درون ماشين شاهنشاه پرت کرده اما خودمونيم تا روزهاي اخر خدمت اش هيچ خبري نشد که نشد !!  خلاصه اون روز موفق شدم شاه رو از نزديک ببينم ! و اين يکي از خاطرات خوب دوران کودکي ام بود .. !

انتقال به پادگان قوشچي ، رضائيه

بعد از قبولي در کلاس چهارم دبستان در سال ۱۳۴۱ ، به روال هر سال به اتفاق خانواده راهي مشهد و قوچان شديم . پدرم بعد از اتمام مدت مرخصي اش به خونه برگشت و قرار شد ما سه ماه تعطيلي رو بمونيم . در اون جا فهميدم که بابام به پادگان قوشچي واقع در ۴۵ کيلومتري رضائيه ( اروميه فعلي ) منتقل شده است . و خونه زندگي رو هم برده و ما قراره يک راست به قوشچي برويم ! از اين که فرصت نکرده بودم با همکلاسي هايم خداافظي کنم ناراحت بودم اما شوق انتقال به مکاني جديد برايم خوش آيند بود ! تعطيلات تابستوني خيلي زود پايان يافت و ما به سمت رضائيه با اتوبوس حرکت کرديم . يادمه زن بابام حامله بود ! و از بد شانسي روز هاي آخر زايمانش بود ! از شانس بد مون در نزديکي هاي شاهرود درد زايمانش شروع شد .. به کمک عمه خانم و تني چند از خانم هاي مسافر و همکاري راننده اصفهاني اتوبوس که مردي چاق و بذله گويي بود ، عزيز خانم آخرين همسر قانوني پدرم فرزند پسري بدنيا آورد که شبيه هيچ کدوم از ما ها نبود ! چشماني آبي همراه با موهاي بور ! پسري زيبا و تپل البته بعدها متوجه شديم از نبوغ بالايي برخورداره که متآسفانه در کودکي در سيلاب افتاد و مرد .. القصه من کلاس پنجم دبستان ام رو در مدرسه پادگان قوشچي آغاز کردم .. !   

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1pJBUJPRcusHP4217o5K1ieyDtPBoUo1kql2DGY4h8OJRqo_BtoPdU9GczRctfeN7N1G2xCWHnObw/5.jpg?psid=1 

اگه به تصوير بالا کارنامه کلاس پنجم من نگاه کنيد ، متوجه خواهيد شد که درس هايم هيچ تعريفي نداشته است ! همان طور که مي بينيد ثلث اول در درس هاي‌ " تعلميات ديني و قران و اخلاق " هشت گرفته ام !  " نمره فارسي و انشاء " هم هشت است !  در " حساب و هندسه " پنج و هفتاد و پنج !! و در " تاريخ و جغرافيا " چهار اخذ کرده ام !! ثلث دوم عدد هشت رو تنها براي املاء دريافت کرده و بقيه دروس بهتر شده ام ! و در نهايت با هزار بدبختي و صد البته تلاش قبول شدم !  

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1ptjrpGh8wB-hACS9V18VEx4PceFXeGGS93ScOF_mzjrI0DG9QykPz3cJGSIzjIwgo3Tkn2co1x0I/Rezaeiyeh---7-b.jpg?psid=1

همان طور که در تصوير بالا مشاهده مي فرماييد ، پدرم براي نمرات ثلث اولم نوشته که از من به خاطر گرفتن نمره هاي بد ، رضايت ندارد ! البته همچنان واژه " نور چشمي " رو براي من به کار برده است ! اما در پاراگراف بعدي نوشته ... از نورچشمي بهروز بعلت اين که تجديدي رو جبران نموده رضايت دارم !  اي کاش مي تونستم شرايط اون دوران رو با تمام سختي هايي که متحمل شدم رو مي نوشتم ..  

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1pjVw-VycsY5oJoKBUOitgnQ2DkkemJgBbI76BUlJ6Y2Z2uVqdh8NLjrXvMqAjy0IdwA-jlmkH0g0/Picture-101-%D8%A8.jpg?psid=1

 تصويري از من و بردارم به اتفاق مرحوم پدرم و دوست خانوادگي ما عمو نادر واجک

کلاس ششم ..

در خاطرات قديمي ام به اين نکته اشاره کرده ام که مرحوم پدرم به خاطر علاقه زيادي که به انواع و اقسام حيوانات اهلي از چرنده و پرنده و دام داشت ، بر عکس بقيه پرسنل پادگان در خارج از محدوده قوشچي در محلي غير استاندارد که ظاهرآ براي اقامت کارگران و مهندسان سازنده پادگان قوشچي پيش بيني شده بود ، اسکان يافتيم . جمعآ ده - پانزده خانواده مي شديم . مدرسه در محل خونه هاي سازماني قرار داشت و ما مجبور بوديم روزانه چهار بار چندين کيلومتر راه طولاني مدرسه رو طي کنيم ! من به سختي در اون شرايط درس مي خوندم تا هر طور شده تصديق کلاس ششم ام رو بگيرم ! اون موقع گواهي پايان دوره ابتدايي يا همون " تصديق ششم " خيلي افتخار داشت ! و فکر کنم ارزش ان هم خيلي بالا بود . و اغلب مردم اون رو قاب کرده و به ديوار اتاق پذيرايي خود نصب مي کردند ! شرايط زندگي ما با همسايه ها خيلي فرق داشت .. پدرم از کبوتر گرفته تا مرغ و خروس  و بوقلمون ، غاز ، اردک ، قناري ، گوسفند و بز نگهداري مي کرد ! تازه در کنارش سيفي کاري و درخت کاري هم داشت . و ما بايد هميشه مراقب حيوانات او بوديم ! از اين رو تصميم گرفته بودم به هر جان کندني است يک ضرب قبول شوم .. تا بلکه سه ماه تعظيلات به من خوش بگذره .. !

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1pNuLLNKQqNrrE13SG2VWe0QYZUtIBvBZxT9N51S2wXfpni7x94pGmtkno6Isq3Wa_YY-k9HWq-EE/6.jpg?psid=1

همان طور که در تصوير بالا مشاهده مي کنيد تمام تلاش خستگي ناپذيرم بلاخره جواب داده و موفق شدم در خرداد ماه قبول شده و اجازه ورود به کلاس ششم رو بدست اورم .

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1p13Codn3JNlZTnQAdUiPAuHMFegTXJgWfEXmoUxJIZ2owWXVniTI47nP-zWqr4JBg0PuzZ8H6UQE/6A.jpg?psid=1

عاقبت به هر جون کندني بود تونستم تصديق کلاس ششم ابتدايي ام رو دريافت کرده و به دبيرستان قدم بگذارم . يادمه خدابيامرز بابام از اين که موفق شده بودم تصديق ام رو بگيرم خيلي خوشحال بود . او همين مدرک رو داد قاب کردند و هر کي خونه مون مي امد ، با افتخار اون رو به همه نشون مي داد ! آخه خودش هم شش کلاس بيشتر سواد نداشت . اما صادقانه اعتراف مي کنم از يک ليسانس امروزي خيلي با سواد تر در هر زمينه اي بود .. ضمن اين که خط خوبي هم داشت . که من اين خصلت رو از وي شکر خدا به ارث برده ام .. !

و اما دوره دبيرستان ..  

  https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1ptVOcjvLnNHhCjSK1NXvv4Ak9-4xrQ1XZQ52n8adMvJSOF6_TOzQr1BgMvFDcZVkj7V-JvupRfCg/Rezaeiyeh---3.jpg?psid=1

اسم دبيرستان ما " حقگو " نام داشت . راستش چون بزرگ تر شده بودم ، مسئوليت ام در مشارکت کار هاي خونه بيشتر از قبل شده بود ! طولاني بودن راه نفس همه ما رو بريده بود . جو خونه ، فقر موجود همراه با استبداد پدر سالاري انديشه و آرامش درس خوندن رو ازم گرفته بود . نمرات پايين ثلث اول عبارت بودند .. تعليمات ديني و اخلاق نه و نيم ! هندسه و رسم نه و بيست وپنج صدم ! حساب هم نه و بيست و پنج صدم ! تاريخ شش و نيم ! جغرافيا هشت و نيم ! ثلث دوم .. عربي ۹ ! واي که چقدر از درس عربي متنفر بودم ! خود مدير دبيرستان آقاي زواره اي به شخصه عربي درس مي داد ! هيچي حاليم نمي شد ! حساب شش ، فيزيک هشت ! شيمي نه و نيم ! و ثلث سوم خيلي مضحک تر بود . تعليمات ديني و اخلاق با ظريب دو هيجده ! حساب شش ! فيزيک ده ! تاريخ چهار ! جغرافيا دوازده که در حقيقت همان شش بود ! قرائت و مکالمه هم دوازده !  که در نهايت با تلاش فراوان عاقبت قبول شدم !

https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1pFvUkMhbqvTBuXFRJycQPG1LaZnCNfWru1G_IjggMJK2pPNTDd-NjJWH3UxKPFsgMOd_FkqmiIOQ/Rezaeiyeh---2.jpg?psid=1

وضعيت درس هايم در سال دوم دبيرستان دست کمي از سال نخست نداشت ! نمره دروس ضعيف در ثلث اول عبارت بودند از .. دستور زبان فارسي هفت ! عربي هفت و نيم ! جبر هفت ! هندسه و رسم چهار و بيست وپنج صدم ! قيزيک هفت و نيم ! و اما در ثلث دوم .. دستور زبان فارسي سه و بيست و پنج صدم ! املاي فارسي نه و بيست و پنج صدم ! جبر صفر ! ( آفرين صد آفرين بر خودم که اندازه گاو هم سر در نمي اورم ! ) هندسه و رسم دو ! فيزيک هشت و هفتاد و پنج صدم ! شيمي نه و بيست و پنج صدم ! تاريخ نه هفتاد و پنج صدم ! قرائت و مکالمه شش ! ديکته و ترجمه هشت و بيست و پنج صدم ! خط هشت ! اما شايد باورتون نشه در ثلث سوم با هر جون کندني بود در شهريور ماه قبول شدم !

 https://rzkgqw.bn1.livefilestore.com/y1pQpAStfRtI5gdyJ1PI1_twDX7TcwG0yuIBJJ-79ZeTVNWVyboUdpNraULwBxnnrO0fQcMVSv-YSo/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF.jpg?psid=1

تصويري از من و تنها بردار تني ام بهزاد و بهرام که در بالا نوشتم که به دليل جاري شدن سيل در اطراف خونه مون در پادگان قوشچي ، او هنگام بازي به درون چاهي که به خاطر سيل پر شده بود افتاد و خفه شد . مرگ او ضربه سختي به همه خصوصآ پدرم وارد کرد .. 

https://uzjqfg.bn1.livefilestore.com/y1pVyIcf7dvdsXykfr5qqpSC-Fmg8w1ssljvGfVqHxVgY3dAxea4WYykg3SCF8ja6YczKDJ1H4YYb4/Rezaeiyeh---13-b.jpg?psid=1

هر چه گشتم ریز نمرات کلاس سوم دبیرستان ام رو پیدا نکردم . اما شانس اورده و کارنامه قبولی ام در خرداد ماه و مجوز ورود به دوره دوم دبیرستان در رشته طبیعی رو در خرداد ماه پیدا کردم . نکته قابل توجه اشاره به فعلایت های هنری و نمایشی ام است . که اون هم به خاطر حضور در تئاتر و برنامه های نمایشی دبیرستان بوده است .. !

راستش رو بخواهيد تصميم داشتم خاطرات اون دوره رو بنويسم اما از اون جايي که در بخش هاي قديمي تارنمايم به کرات خاطرات اون زمان رو درج کرده بودم ، فعلآ به همين مقدار بسنده مي کنم . شايد در فرصت هاي بعدي باز هم به اون ها پرداختم . نکته قابل توجه در ريز نمرات ، سخت گيري معلمان و دبيران مربوطه است ! همان طور که مشاهده کرديد حتي نيم نمره هم ارفاق نمي کردند . و قبولي در هر درس به مفهوم واقعي نشان دهنده تلاش فرد است .  در پايان به خاطر وجود هر گونه غلط املايي و ويرايشي از همه عذر خواهي مي کنم . چون به خاطر خانه تکاني فرصت اديت و مرور نوشته ام رو نداشتم .

 

 

https://s0t26g.blu.livefilestore.com/y1p8oFwifmvSNlgvjP74kMROe-Y268Hq5JtBkMCY4ZdvsbKpSD9hia2JfCPWBK_RkkROAmSc0vjOLt1-x00xr8EhH9MjoFxMlZu/autumn-3.jpg?psid=1

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

این پست ساعت ۷ بامداد به تاریخ بيست و دوم اسفند ۱۳۹۱ پایان یافت .

 

 

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران  

 

https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1ps-jfqiqH-2TZSbcWqT96YQTEeDDc0CiU64lTC2Tp28OtrraMr8kSS5lCWubJ5lIjD-HjkSM1A_7ZyBZcgU7QXe6gwwtppLpt/4.jpg?psid=1

     آرشیو وبلاگ اینجا 

https://ujldqa.bn1.livefilestore.com/y1pAge26siMDU0CM3fPG0cDOt5QCV_w8IHlyseTTk2McQzFl3QhYCIqW6ky1UuqafGO4aB2u5BHQSo/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9.jpg?psid=1

- تعداد بازديد
  • 5888
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35