Oldpilot.ir | بازگشت دو باره ...
درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  بازگشت دو باره ...

https://rzk1oq.bn1.livefilestore.com/y1pH4AGkN9SB3eVfxgmDtFD8X7rGwcvfvN886uqFEin2TDJYGT52h3O72JaCl3H7BenNRL-QIskKeSp_sBmpJFC-lXPH4kOwSPf/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-1.jpg?psid=1

https://rzk1oq.bn1.livefilestore.com/y1pH4AGkN9SB3eVfxgmDtFD8X7rGwcvfvN886uqFEin2TDJYGT52h3O72JaCl3H7BenNRL-QIskKeSp_sBmpJFC-lXPH4kOwSPf/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-1.jpg?psid=1

کلید واژه ها : کامنت هاي وبلاگ دلنوشته هاي يک کهنه سرباز + خانم تينا عليزاده + خانم يلدا شکوهي + دوستان خوب و بد + عيد نوروز

بهانه اي براي سخن .. !

به نام ايزد پاک سرشت و با درود به خاک کهن ايران زمين و پرچم مقدس اش و عرض ادب و احترام به هموطنان گرامي به خصوص ياران و خوانندگان همدل و صميمي و سلام به دلاور مردان غيور ارتشي ، بعد از مدت ها دوري بازگشت ام رو اعلام مي کنم ..  

باور کنيد دوري و جدايي از شما ياران دوست داشتني برايم واقعآ سخت و طاقت فرسا بود . و اينک خوشحالم که بعد از ۴۵ روز حدايي سعادت ارتباط و ديدار فراهم شده است . دوستان قديمي مي دونند  در اين تارنما همه رويداد هاي خصوصي زندگي ام رو صادقانه مطرح کرده و هيچ نکته و رازي را از اون ها   پنهان نداشته ام . از اين رو  اجازه مي خواهم در باره دلايل اين دوري فعلآ چيزي نگويم . اما قول مي دهم در اولين فرصت همه رو به طور شفاف بيان کنم . بگذريم ... با وجود خواهش و تمنايي که در اخرين پست از دوستان بزرگوارم کرده بودم که هيچگونه اي ميل ، کامنت يا پيامکي در اين مدت برايم ننويسيد اما چنين نشده است ! به گفته پسرم ( آرش ) ، او هر گاه فرصتي بدست مي اورد به اي ميل برخي از عزيزاني که پست خداحافظي ام را نخونده بودند ، پاسخ مي داده است . اما همچنان انبوهي نامه و کامنت بدون جواب مانده است . و با عرض پوزش از خوانندگان محترم مجبورم کامنت هاي وبلاگ را بدون پاسخ منتشر کنم .

 يک حقيقت محض ..

 شش دهه از خدا عمر گرفته ام و به قول قديمي ها شش بهار رو با چشمانم ديده ام . اما خدا رو شاهد مي گيرم تجربه و شناختي که امسال به ويژه در اين چهل و پنج روز از زندگي ، انسان هاي اطرافم ، دوستان جديد و قديمي و همکارانم بدست آورده ام بيش از تمام ۶۰ سال عمرم بوده است ! به عبارتي تمام عمرم يک طرف ، امسال يک طرف ! صادقانه مي گم .. به يک نوع استحاله يا بلوغ فکري رسيده ام . جهان بيني و شناخت ام نسيت به خيلي ها تغير کرده است . اتفاقاتي دست به دست هم داد که شکر خدا چهره  و ذات خيلي ها ( از بستگان و اقوام نزديک خودم گرفته تا ديگران ) برايم رو شود ! و من قصد دارم براي ثبت در تاريخ و عبرت ديگران شخصيت و ذات انسان هاي خوب و بدي که مي شناسم و شرح آشنايي و برخورد اون ها { طي اين سال ها } رو بدون کوچکترين تحريف و تغيري در اين سايت مطرح کنم . البته بايد اضافه کنم به خاطر شب هاي عيد سعيد نوروز و سرگرم بودن دوستان براي کارهاي پيش از سال تحويل ، اجالتآ به معرفي انسان هاي شريف و بزرگوار مي پردازم و اگه عمري بود بعد از نوروز به بهانه هفتمين سالگرد راه اندازي تارنماي " دلنوشته هاي يک کهنه سرباز " تمام ارتباطات و  ديدار هايي که با خوانندگانم داشته ام رو با تمام جزئيات رک و راست بيان خواهم کرد . فعلآ با اجازه تون به معرفي دو چهره عزيز و مهربان مي پردازم :  

 حکايت دو فرشته عزيز و مهربون

خوانندگاني که حتي براي نخستين بار گذرشون به اين تارنما مي افتد با نگاهي گذرا به آمار بالاي چهار ميليون نفري و مشاهده کامنت هاي دوستان خيلي راحت متوجه ارتباط صميمي ام با يکايک مخاطبان مي شوند . و اين واقعيت انکار ناپذيري است . به برکت اين سايت دوستان فراواني درخارج و داخل ايران  ،  از تهران گرفته تا شهرستان هاي دور و نزديک پيدا کرده و افتخار آشنايي و دوستي با جوانان زيادي رو بدست آورده ام . خيلي از عزيز ترين دوستانم فقط در حد يک نام هستند حتي مستعار .. ! و مفهوم آن  براي من يعني دنيايي از عشق و محبت واقعي و بي غل و غش .. ! صادقانه اعتراف مي کنم اين تمام سرمايه ام در اين اخر عمري است . در اين نوشته قصد دارم دو تا از اين نام ها رو معرفي کنم :

خانم تينا عليزاده

اولين ارتباط رسمي من و خانم " تينا عليزاده " که بايد اعتراف کنم متآسفانه زياد هم دوستانه نبود از بازنشر يکي از نوشته هاي قديمي ام { دختري با کاماروي زرد } که يازدهم آبان ماه همين امسال منتشر کردم ، آغاز شد ! ( تو پارانتز عرض کنم  ظاهرآ اين خواننده محترم از مدت ها قبل خواننده وبلاگ ام بوده اما تا اون جايي که مي دونم هيچ کامنتي تا قبل از آن پست منتشر نشده بود ) . عزيزاني که در جريان چالش ديالوگي ببن من و اين بانوي فرهيخته بودند ، حتمآ يادشونه که با هويت مستعار ( ت - ع ) نظرات ايشون منتشر مي شد . صادقانه مي گم امروز بعد از تغير عمق نگاهم نسبت به اجتماع اطرافم ، کاملآ حق رو به اين بانوي بزرگوار مي دهم که آن گونه نسبت به صداقت گفتارم شک کرده باشد ! راستش رو بخواهيد در ان قضيه من بر خلاف هميشه خيلي زود قضاوت و تند روي کرده و نظرات سازنده او را ( منهاي بخشي از آن ها مثل هويت بعضي از خوانندگان که ايشون دچار سوء تفاهم شده بود ) درست متوجه نشدم ! همين امر موجب شد روي يکي دو نظر مشارالله احساس خطر کرده و بنا به وظيفه اجتماعي ام در پستي مستقل " پاسخ به نظر يک خواننده " ضمن دفاع از خود نسبت به ان ديدگاه ها هشدار دهم . دز همين پست بود که براي نخستين بار به جاي هويت مستعار ، نام واقعي ايشون رو مطرح کردم .. ! خب طبق معمول واکنش هاي متفاوت و ايضآ تندي نسبت به اين بانوي عزيز از سوي خوانندگان به دستم رسيد . که خوشبختانه هرگز اون ها را منتشر نکردم . چون حسي به من مي گفت نيت اين خانم مثبت است . و دقيقآ هم اين امر بعد از ادامه کامنت ها و توضيحات رد و بدل شده ثابت شد ..

اين قضيه گذشت .. و کامنت ها قطع گرديد . تا موقعي که رسمآ در تارنمايم به طور موقت از دوستانم خداحافظي کردم . شايد باروتون نشه با اون عقبه ذهني و چالش هاي خصمانه به هيچ عنوان انتظار دلجويي از سوي خانم " عليزاده " رو نداشتم ! در دوراني که با همه کس و همه چيز بريده بودم و به اصلاح در يک کماء نا خواسته اي قرار گرفته بودم نامه از اين فرشته مهربان به دستم رسيد که واقعآ منو شرمسار کرد . اگه بگم دقايقي در خلوت خودم با صداي بلند مي گريستم ، شايد باورش براي شما دشوار باشد .  يک حسي بهشتي به من دست داده بود . وجود نوراني خدا رو در قلب و روح خود احساس مي کردم .. با خواندن هر سطر از نوشته اين فرشته مهربان ذات و شخصيت قدسي اش بيشتر برايم مسجل مي شد . او که ساکن يکي از شهر هاي کويري است خيلي صادقانه پرسيده بود که اگر مشکل و جدايي ام از دنياي وب نگاري صرفـآ مادي است ، او به سهم خود مايل است به من کمک نمايد . باور کنيد هيچ واژه اي براي بيان احساس ام و تشکر از اين خاتون ايراني پيدا نمي کردم . بله ياران اين است چهره يک انسان واقعي . انساني مهربان و بزرگوار .. با وجودي که من را تو عمرش نديده بود و با وجود اون همه کش و قوس هاي غير دوستانه اي که بين ما رواج يافته بود ، اين گونه احساس وظيفه کرده و از صميم قلب خواستار کمک به من شده بود .

اعتراف مي کنم با خيلي از دوستان با مرام و انسان هاي با محبت و بزرگواري در ارتباط بوده و هستم .  که هميشه به من لطف و محبت داشته اند . اما تآثير نامه خانم عليزاده در قلب و روحيه ام واقعآ باور نکردني بود . اي کاش اجازه داشتم متن نامه اين فرشته دوست داشتني رو منتشر مي کردم . حکم غريقي رو داشتم که در اخرين لحظه دستي از جانب غيب جانم رو نجات داده باشد . اين عمل ايشان و همسر بزرگوارشون براي من بي نهايت ارزشمند است . و تا زنده ام خودم رو مديون اين دوست بزرگوارم مي دونم که حتي چهره اش رو هم نديده ام . از درگاه خداوند سلامتي ، موفقيت و شادکامي اين بانوي عزيز و خانواده گرامي اش رو خواستارم .

خانم يلدا شکوهي

 و اما آشنايي من و دختر عزيزم خانم " يلدا شکوهي " يک خرده پر رمز و رازه .. !! زندگي پرفراز و نشيب اين فرشته عزيز و مهربون وي را به طرف سايت ام کشوند . و او هم مانند خانم عليزاده نازنين با هويت کاملآ مستعار و متشکل از واژه هاي اختصاري به من معرفي شد . وي ابتدا با يک پرسش خيلي ساده در باره يکي ديگر از خوانندگان با من ارتباط برقرار کرد که به نظر مي رسيد از دوستانش بوده که ظاهرآ بي خبر رهايش نموده بود !  شوربختانه شماره تلفن همراه آن فرد رو داشتم . و من بي خبر از همه جا با وي تماس گرفته و بهش گفتم .. " يک اي ميل از خانم محترمي دريافت کرده ام که سراغ شما را از من گرفته بود . "   وي خيلي عادي در باره مشخصات فرستنده پرسيد . " صادقانه بهش توضيح دادم که او رو اصلآ  نمي شناسم چون با هويت مستعار برايم نامه نوشته بود .  " ضمن اين که ... { اگه نام او را هم مي دونستم ، در مرام من نيست که افشاء مي کردم } . راستش رو بخواهيد از اين که خبر سلامتي دوستي رو به طرف مقابلش مي رسوندم ، خيلي خوشحال بودم . اما چنين نبود .. 

https://rzk1oq.bn1.livefilestore.com/y1p0DrjDjbbvNB_3FlKxp0EiSMYe7w8nlx1XcQcJ2IYciH_XRv9RS09fmKUCsWuMZH8huclwII7FUUJmuVuICAJrCd5-FDPBh7w/%D9%8A%D9%84%D8%AF%D8%A7-2.jpg?psid=1

با عرض پوزش از شما ياران عزيز و با احترام به خواست يلداي عزيزم از ذکر جزئيات اتفاقات نا خوشايندي که براي اين دختر گرامي رخ داده است فعلآ صرف نظر مي کنم . تا به وقت اش آن بخشي که مربوط به خودم و حواشي مرتبط با آن است را طبق وعده اي که داده ام بعد از عيد بيان خواهم کرد . به هر حال  نامه نگاري بين من و  او که بعد ها معلوم شد نام وي "يلدا " است ادامه يافت .. و خيلي زود مثل خيلي ديگر از دوستان ارتباط عاطفي بين ما برقرار شد . در همون ابتداي کار به روحيه داغون او پي بردم . و متوجه شدم چه رنج و عذاب فراواني رو تحمل مي کند . بر حسب وظيفه سعي کردم در مکاتبات ام او رو اروم نمايم . بعد از مدتي که اعتمادش به من جلب شد ، شماره اش رو در اختيارم قرار داد . و  من علاوه بر اي ميل ، تلفني هم با او که ساکن يکي از شهر هاي شمالي کشور است گفت و گو مي کردم .. واقعآ تسکين دادن او خيلي دشوار بود . و من تمام سعي تلاش ام رو مي کردم تا روحيه لطيف اين دختر عزيزم برگردد . خب شکر خدا بتدريج حالش بهتر و بهتر مي شد . و من از اين موضوع خيلي خوشحال بودم . مخصوصآ وقتي شنيدم که بعد از مدت ها خونه نشيني عاقبت به سر کارش برگشته است انگار دنيا رو به من داده اند . ( تو پارانتز اضافه کنم که يلدا خانم علاوه بر هنرمند بودن مربي ورزش هم است )  اين توضيح رو هم بدم که مثل خيلي از دوستان ديگرم ، چهره او رو تا اون موقع نديده بودم . و براي من يلدا تنها اسمي بود که دريايي از عشق و محبت در عمقش نهفته بود  ..

دقيقآ يادم نيست چه مدت از آشنايي ما گذشته بود که با شرمساري از وي خواهش کردم در صورت امکان تصويرش رو برايم ارسال نمايد . ( راستش من عادت ندارم تقاضاي عکس و يا درخواست شماره تلفن از بانوان محترم بکنم ) . يلداي عزيز بلافاصله يکي از عکس هايش رو برايم فرستاد . و از اون جايي که عادت دارم با نگريستن به تصوير يا حتي چند سطر دستنوشته افراد ، پي به شخصيت و خصوصيات دروني اغلب ادم ها ببرم ، اينکار رو بر روي تصوير زيباي يلدا هم انجام دادم . وقتي برايش برداشت هايم رو توضيح دادم ، واقعآ متعجب شده بود . به هر حال اين روند همچنان ادامه يافت . و دوستي من و يلداي نازنين روز به روز گسترده تر از قبل مي شد . او کاملآ حالش خوب شده بود . و به همين دليل ارتباطم با او نسبت به گذشته کمرنگ تر شده بود . اما دورا دور از حال و روز هم مطلع بوديم . اين گذشت تا اين که اون اتفاق نا خواسته براي من رخ داد و مجبور شدم از همه به دور باشم .  همان طور که در مقدمه عرض کردم براي ادمي معاشرتي مثل من گذشت زمان خيلي سخت بود . و درست در بزنگاهي که به بن بست مشکلات رسيده بودم . و در نا اميدي مطلق به سر مي بردم ، فرشته اي مهربان از راه رسيد و دستم رو گرفت تا از زمين بلند شوم . و او کسي نبود جز همين يلداي عزيز و مهربانم ! باور کردني نبود .. يلدايي که تا مدتي قبل شرايط روحي اش از من بدتر بود ، حال به عنوان ناجي ام ظاهر گشته بود . ( اي کاش اجازه داشتم جزئيات محبت هاي او رو توضيح دهم . خدا شاهد است خيلي کلنجار رفتم تا اجازه معرفي هويت کامل او را بدست اورم ) فقط در اين حد بگم در شرايطي که من چوب اعتماد و خوبي هايم  نسبت به غريبه ها رو مي خوردم .. و همه در ها به رويم بسته شده بود ، يلدا فرشته نجات و آرامش ام شد . و موفق شد نور عشق و زندگي رو در وجودم زنده کند ..   

از شما چه پنهون خيلي دلم مي خواست براي يک بار هم که شده اين فرشته عزيز و مهربان رو از نزديک ملاقات کنم . از اين رو برايش نوشتم يا شما بيا تهران يا من مي آيم شهر شما ! و باز اين يلدا بود که بزرگواري نموده و قول داد با تمام دلمشغولي هاي روزمره اش به تهران خواهد آمد . روز موعود فرا رسيد . و اين عزيز نازنين زنگ زد که در تهران است . اما اين خوشحالي ام زياد دوام نياورد چون مشتاقان ديگري از پيش وعده ديدار گرفته بودند ! و در آن فرصت محدودي که داشت فقط  و فقط سعادت ملاقات نيمروزه و افتخار صرف نهار در رستوران نصيب ام شد . نمي دونم احساس لحظه ديدارم رو چه جوري بيان کنم ؟ فقط در اين حد مي تونم بگم که يلداي عزيز واقعآ يک فرشته به تمام معنا است . و من خوشحالم که دوستان بسيار فهميده و دوست داشتني فراواني مثل خانم يلدا جان شکوهي نازنين دارم .

آموخته هاي اين ۴۵ روز .. !  

قديمي ها حق داشتند که بگويند انسان ها رو در زمان سختي و بحران ها بايد شناخت .. و من چه دير پي به اين راز مهم زندگي بردم . باور کنيد در اين مدت خيلي ها رو شناختم . چهره خيلي ها برايم رو شد . و همان طور که گفتم عهد بسته ام براي عبرت ديگران همه اين ادما رو معرفي خواهم کرد . و اما نکته مثبت و حائز اهميت اين قضايا لطف و محبت خداوند بود که شامل ام شد . و دو اتفاق باور نکردني و جالب که هميشه از آرزوهاي خانواده ام بود در حال به وقوع پويستن است . و فعلآ در باره آن ها هيچ سخني نمي گويم تا به وقت اش .. بگذريم ! الان که خدمت رسيدم به لطف پروردگار حالم بسيار خوب است . با بيماري ها و مشکلاتم کنار اومده ام  . راستش رو بخواهيد کلي وزن کم کرده ام ! بيش از سي و چند کيلو !! به طوري که هيچ يک از لباس هايم ديگه قابل استفاده نيستند ! و هر کي مرا بعد از مدت ها مي بينه از اين همه تغير وزن و لاغري ام متعجب مي شه .. ! خبر خوش ديگر آن که روزانه حدود يک ساعت پياده روي مي کنم . حتمآ يادتونه که قادر به پيمودن چند قدم نبودم حتي در راه صاف و مستقيم ! اما الان خيلي راحت بدون توقف سربالايي ها رو مي پيمايم ! خدا رو شکر ..  

کلام اخر ، جشن تولد نوه هايم ..  

https://rzk1oq.bn1.livefilestore.com/y1pXGKMda_G1qIGEXki0B-oZv64Nhu0LuKjGl6XPRbvpnVUmG8f_Y6s9rB59oshHG0f-59CFr-xf-OH0PP2fmenSMtOezuvBuWT/%D8%A2%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D8%A7.jpg?psid=1

شايد کمتر کسي باور کنه  اگه بگم به خاطر بيماري و مشکلات مختلفي که داشتم دو سال پشت سر هم سعادت حضور در جشن هاي تولد نوه هاي عزيزم " آنا و اوا " خانم رو  که ۲۵ بهمن ماه هر سال مطابق با روز عشاق يا همون " ولتاين " بر گزار مي شه رو نداشتم ! اما امسال با اتفاقات خوبي که رخ داد ، در آن حضور يافتم . کلام اخر اين که تصميم دارم براي جبران اين همه تاخير پشت سر هم مطلب بنويسم . سوژه هاي متعددي رو هم ياداشت کرده ام . فقط پيشاپيش اعلام کنم ممکنه يک تاخير چند روزه ديگر هم داشته باشم .. و اون هم به خاطر نظافت کلي خونه زندگي است که ناچارم به روال هميشه به خونه دخترم در کرج پناه ببرم ! آخه من مطلقآ طاقت نظافت هاي طاقت فرساي خونه مون رو ندارم . اون هم با شدت و جديتي که همسر وسواس ام به خرج مي ده ... !! مشکل اينه که کار ديگران و حتي کارگراني که براي کمک به وي مي آيند رو اصلآ قبول نداره ! و عادت داره بعد از اتمام خانه تکاني و شست و شو هاي جنون آميز ، دوباره همون کار ها رو خودش به شخصه انجام  دهد ! نکته جالب توجه اش اينه که هر ماه که چه عرض کنم هر چند يه وقت يک بار اين سناريو تنها به وسيله خودش در خونه ما صورت مي گيره .. و من همواره به درگاه خداوند منان شکر گزارم که مثل بقيه همکارانم از مال و منال آن چناني بر خوردار نيستم ! و به زندگي در کلبه سربازي ساده توآم با آرامشم افتخار مي کنم . قبول کنيد که خداوند در اين يک مورد خاص به من خيلي لطف داشته است . کافي است تجسم کنيد به جاي فرش ماشيني و موکت توي خونه ام فرش هاي گرانقيمت دستباف و دکور هاي آن چناني وجود داشت . اون وقت چه مي شد ... !!؟؟

کلام اخر ..

از شوخي که بگذريم به عنوان کلام اخر  بايد بگم که .. من با مفاهيم سلوک و عرفان ارتباطات عرفاني واقعآ نا آشنايم . اما صادقانه اعتراف مي کنم هر ان چه از خدا خواسته ام خيلي زود از طريقي که حتي فکرش رو هم نمي کردم ، به دستم رسيده است  . بياد ندارم هرگز حسرت مال دنيا رو خورده باشم . آرامشي که دارم با ثروت دنيا عوض نمي کنم .. براي من داشتن اين همه دوست خوب واقعي و مهربون مهم ترين سرمايه زندگي ام محسوب مي شود . اين نکته رو هم اضافه کنم که .. هرگز از مرگ نهراسيده ام . چون مفهوم  واژه مرگ براي من مساوي است با  " در اعوش کشيدن خاک پر مهر ايران عزيزم در آرامش ابدي است " قربون همه شما دوستان عزيز و بزرگوار .. زنده و پيروز باشيد .   

 

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

این پست ساعت ۲:۴۵ دقيقه بامداد به تاریخ هفتم اسفند ۱۳۹۱ پایان یافت .

 

 

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران  

https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1ps-jfqiqH-2TZSbcWqT96YQTEeDDc0CiU64lTC2Tp28OtrraMr8kSS5lCWubJ5lIjD-HjkSM1A_7ZyBZcgU7QXe6gwwtppLpt/4.jpg?psid=1

     آرشیو وبلاگ اینجا  

- تعداد بازديد
  • 3573
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35