درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چرا آمريکايي ها شکنجه ام کردند !؟

https://uzialq.blu.livefilestore.com/y1p1_LCo7T4WqUjVxj_qgGhF7d0GD3xAYI9tkwdbZVEldnDKC9QyxUQ7nokYBrUeewjH1dbDkbTSRI/usa---2.jpg?psid=1

https://uzialq.blu.livefilestore.com/y1p1_LCo7T4WqUjVxj_qgGhF7d0GD3xAYI9tkwdbZVEldnDKC9QyxUQ7nokYBrUeewjH1dbDkbTSRI/usa---2.jpg?psid=1

دروغي که باعث شکنجه ام شد !

https://ujialq.blu.livefilestore.com/y1ptx7_8mu6-rbRkBd9xn66U5uPM8nbY5VYAxQT0s-pmgzSflQQbGYkinGRJYadz0r7Pp4IWsQgQWQ/usa---1.jpg?psid=1

کليد واژه ها : دوره آموزشي در آمريکا + پايگاه لک لند + سان انتي نيو + تجويز امپول + شکنجه

https://tx02wg.blu.livefilestore.com/y1p3MrtQMsF3cQKd6YKoXvE3RH5BS8cWrqSYay3DsWIy6YI57R_Zrz8lzPbtqWNro6YFhyUymykQaA/Starting-Baner.jpg?psid=1

بهانه اي براي آغاز ...  

اگر چه سوژه هاي زيادي براي انتشار دارم و بخش عمده اش که طراحي تصاوير است رو تمام کرده ام اما  به خاطر برون رفت از فضاي پست قبلي که تعاريف منطقي با چارچوب نوشته هايم نداشت ، بر آن شدم اجالتآ به بازنشر يکي از مطالب قديمي دست بزنم . صحبت از مطلب قبلي شد همان طور که در پاسخ به کامنت يکي از خوانندگان ان را تلخ ترين تجربه وب نگاري ام نام بردم . بايد اعتراف کنم اون خانم مطلقآ اشاره اي به ارتباط با محارب نکرده بود . ولي خب با تهمت ناحق به خانواده ام و هوسباز و دروغگو خطاب کردن من ربط ماجراي فوق به حريم خصوصي ام { سوسن و .. }  قصد داشتم به بهانه تفکر غير منطقي و تند او به گسترش فرهنگ مستهجن اشاره اي کرده و هشدار دهم . و به اون خانم و همفکران او عرض کنم نتيجه تلافي و لجبازي زنان با همسران به اصطلاح خطاکار چه دستاوردي داشته است . ضمن اين که زنان ايراني همه با غيرت و نجيب هستند و با اين گونه مقابله به مثل ها هم بيگانه مي باشند . بگذريم . آن چه در ذيل مي خوانيد يکي از خاطرات دوران جواني ام است ..   

  https://u5ialq.blu.livefilestore.com/y1p8OauozAKEjb_M_kmtw-eRUhGoxRqlgOxKjn97GQ-VCRhn8jhjNMRLZaAXvO7dd5NK5d7tjDM2lA/usa---4.jpg?psid=1

تقدیم به سایت وزین " یک پزشک "

از رویا تا واقعیت ..  

برای من آمریکا همیشه یک رویا بود . حتی توان خرید کارت پستال آن را هم نداشتم . در سال های اغازین ورد به دبیرستان در پادگان قوشچی که امکانات خیلی محدودی داشت .. یک همکلاسی ارمنی به نام خانم " عمادی " داشتم که با دوستش " معصومه قلی پور " هر روز از راه بسیار دور و خارچ از پادگان نظامی برای تحصیل به دبیرستان می امدند .. عمادی هم زیبا بود و هم مغرور ! معلوم بود از خانواده ای  ثروتمند است ... بر عکس قلی پور خیلی مهربان و خاکی بود . در یک روز زمستانی که از همه " پیشاهنگ " ها خواسته بودند کاردستی در قالب هدیه به نوجوانان سایر ملل اهداء نمایند .. خانم قلی پور یک کارت پستال از یکی از شهرهای امریکا به من هدیه داد .. تا مدت ها در عالم رویا و در تجسم بچه گانه خود در ایالت های امریکا جست و خیز می کردم .. در همان حال به خودم می گفتم .. آیا می شود یک روز من هم به آن جا بروم !!؟ پرزیدنت کندی تازه رئیس جمهور شده بود . تصویری گنگ ولی زیبا از آمریکا در ذهن ام ساخته بودم . تا این که بعد از اتمام دبیرستان به نیروی هوایی پیوسته و خیلی زود شانسی در کنکور اعزام به امریکا قبول شدم ..!!  (اینجا ) .

پرواز به آمریکا .. و ماجراهای سفر

در مورد خاطرات خروج از کشور و ماجراهایی که تا رسیدن به امریکا برایم اتفاق افتاد .. قبلآ با جزئیات شرح داده ام . اما برای آن عده از خوانندگانی که تازه به جمع یاران همدل و صمیمی این سایت پیوسته اند ، به صورت کلی بیان می کنم .  سر راه شب در هتل شرایتون که اون موقع با کلاس ترین هتل انگلستان بود توقف کردیم .. یک سروانی با ما بود به نام " عرب " که چون درجه اش از ما ها بالاتر بود .. احساس فرماندهی بهش دست داده بود . و به محض فرود در لندن .. هی به بچه ها امر و نهی می کرد ! همین شازده امر فرمود شب کسی از هتل بیرون نره !! و روز بعد ۹ صبح جلوی هتل باشید تا ماشین به فرودگاه ببره .. اما هیچ کسی به حرف او تره هم خرد نکرده و بچه ها در دسته جات سه یا چهار نفری برای گردش و تفریح به شهر رفتند .. روز بعد تو فرودگاه جلوی خارجی ها خیلی خود نمایی کرده و انگار که پادگان باشه .. باد به غبغب انداخته و گفت . کی به شما اجازه داد هتل رو ترک کنید ..!؟ از اون جایی که من سر گروه تیم بودم .. گفتم : من اجازه دادم !! بد جوری حالش گرفته شد و تهدیدم کرد که به محض رسیدن به آمریکا ، کت بسته به ایران می فرستد !! زیاد هم بی ربط نمی گفت .. چون بعد ها متوجه شدیم طرف ساواکی بوده و ارتباطات دانشجویان رو زیر نظر داشت !!

 پرواز به امریکا ...

در همون موقعی که اون بابا تو فرودگاه به بچه ها گیر داده بود ، با یک دختر خانم بسیار زیبای اهل جاموئیکا آشنا شده و هم کلام شده بودم  !! ( صرفآ برای تقویت زبان بود .. فکر دیگری نکنید !! )  و این موضوع خیلی اون افسر رو کفری کرده بود .. توی این گیر و دار دختره می پرسید .. او چه گفت . و من با خونسردی جواب می دادم .. هیچی عزیزم !! .. کل پرواز از روی اقیانوس او ما را با نگاه های هیز خودش آزار می داد !! بعد از چند تا هواپیما عوض کردن ، عاقبت نیمه های شب به پایگاه لک لند واقع در ایالت تگزاس رسیدیم . با یک اتوبوس " ماک " آمریکایی که منتظر ما بود وارد پایگاه شدیم . همه چیز طبق برنامه بود .. همون شب ملزومات همه رو تحویل دادند .. از لباس کار .. بارونی .. اتیکت و آرم پایگاه .. و کلید اتاق هامون را .. هر سه چهار نفر موقتآ در یک اتاق ! در اتاق من یک افسر خلبان شکاری و دو همافر متخصص فانتوم حضور داشتند .. نمی دونم چرا موقع خواب بغض ام گرفت .. و وقتی چراغ ها رو خاموش کردند .. زدم زیر گریه !! عین بچه ننه ها ! شاید دوری از وطن و خانواده موجب این کار شده بود .  روز بعد هم اتاقی هایم  همه زیر و بم رو یادم دادند .. عین یک زندانی تازه وارد !

https://rzialq.blu.livefilestore.com/y1pCQsPmk3_KwRCjntTJ61eBujCPW-wTl6c-igNsGW1hL2NOKzYVb5Q75veJlKiUiw-0W8DG2g8gxo/usa---6.jpg?psid=1

یک پارانتز تقریبآ بی ربط ... !!

دقیقآ یادم نیست چند روز در اون اتاق زندگی کردم .. ولی فکر می کنم کم تر از یک هفته همه دانشجویان خارجی رو به یک هتل دوطبقه چوبی بردند .. تقریبآ مثل خوابگاه بود .. منتها پارتیشن بندی شده بود . از همه کشور ها حضور داشتند .. بیشترین حقوق رو ایرانی ها ۳۶ دلار و کم ترین رو طفلک ویتنامی ها با روزی دو دلار که دولت آمریکا بهشون می داد . برای همین خیلی بی آزار بودند و سر شب می خوابیدند . بعد از ما دانشجویان عربستانی روزی ۳۰ دلار حقوق داشتند .. البته اون جا همه چیز از نهار و شام گرفته تا گردش های علمی تفریحی برای ما مجانی بود .. ولی ما ایرانی ها چون اغلب شهر می رفتیم ، مجبور بودیم شام رو در بیرون از پایگاه صرف کنیم ! یک روز که از کلاس به خوابگاه امدیم .. چند تا ملخ سبز و بزرگ داخل خوابگاه بود ! یکی از بچه ها به نام " مرادی " اهل کرمانشاه قرار شد به عنوان نماینده دانشجویان ایرانی بره با مسئولان ارشد امریکایی در این مورد صحبت کنه ..! طفلک از ان جا که معنی ملخ  ( grasshopper ) را نمی دانسته ، از واژه ( propeller ) که برای ملخ هواپیما به کار می رود استفاده کرده بود .. طفلک امریکایی تا دقایقی نمی توانست تجسم کنه که این ایرانی چی داره می گه ..!!؟ مگه می شه ملخ هواپیما به جایی هجوم ببره ..!!؟

وضعیت کلاس های درس ..

 بحث سوتی ایرانی ها شد .. یاد یک خاطره ای افتادم ! در جمع ما یک دانشجوی شمالی بود که چهره اش طوری بود که به نظر می رسید در حال خندیدن است ! ولی در اصل ساختار لب و لوچه اش این گونه بود که ادم فکر می کرد داره می خنده ..!! در کلاس درس اساتید خیلی سخت گیری می کردند تا دانشجو ها حواس شون به معلم باشه .. اما از شما چه پنهان اغلب بچه ها روز ها در کلاس چرت می زدند .. و این امر موجب عصبانیت مسئولان اموزشی می شد .. و به سوپروایزر ها گزارش می دادند .. یک روز یکی از معلمان که از بی توجهی شاگردان عاصی شده بود ، سوپروایزر بد اخلاقی رو جهت زهر چشم گرفتن از بچه ها به کلاس دعوت کرد ..! همه مثل شاگردان دبستانی ساکت نشسته بودیم و هیچ حرکتی از کسی دیده نمی دشد !! سوپروایزر خشمگین و عصبی  همچنان که در حال قدم زدن بود و چهره یکایک بچه ها رو زیر نظر داشت ، ناگهان چشمش به دوست شمالی ما افتاد ..!! چشم تون روز بد نبینه ..  فکر کرد داره به او  می خنده !! با عصبانیت گفت .. تو به چه حقی جرآت کردی که به من بخندی ..!!؟ طفلک که بد جوری ترسیده بود گفت .. ( Sir : My Custom Is Like That ) می خواست بگه ممیک صورت ام این چنین است که اشتباهی گفت .. مرام من به این شکل است !!  همه زدند زیر خنده .. و طفلک رو از کلاس بیرون انداختند ..!! و از آن پس همه او را Custom می نامیدند .. ! خیلی طول کشید تا امریکایی ها رو متقاعد کنیم  اون بنده خدا مادر زادی این شکلیه ! ولی جالب این که وقتی از ایرانی ها می پرسیدند چرا در کلاس چرت می زنید .. همه می گفتد .. همین الان در کشور ما شب است .. و بدن ما به آن وضعیت عادت کرده است !!

قوز بالا قوز دوران آموزشی .. !

 در تمام طول دوران آموزشی در آمریکا ، یکی همین زبان در پایگاه  لک لند بود که خیلی سخت گذشت . و دیگری در پایگاه هوایی " دایاس " که مقر اصلی بمب افکن های غول پیکر " ب - ۵۲ "  بود . باور کنید  سختی و مشکلات ان هرگز از یادم نمی رود . البته بگم خود آموزش زبان مشکل خاصی نداشت  و معلمان خیلی مهربانی داشتیم .. ولی فرماندهان عالی رتبه ایرانی برای دانشجویان کار رو سخت و طاقت فرسا کرده بودند .. و ان ورزش اجباری بعد از ظهرها بود ! همه باید لباس گرمکن یک دست با کفش کتانی سفید  پوشیده و در میدان حاضر می شدیم.. !! خیلی حال گیری بود . در حقیقت ورزش بهانه بود و هدف به رسم تمام پادگان ها گرفتن آمار بود ..!! مجسم کنید شما از صبح زود سر کلاس نشسته اید .. بعد از نهار خسته و خواب آلود می آیید خوابگاه و می خواهید یک چرتی بزنید .. ولی بعد از ساعتی بایستی لباس عوض کرده و برای آمار بیرون بروید !! برای من که خیلی مشکل بود .. و همان گونه که در پست های سابق شرح دادم ، برای فرار از ورزش عصرگاهی ! پیشنهاد برگزاری مراسم جشن چهارم آبان ( سالگرد تولد محمد رضا شاه ) را به افسر رابط سرهنگ " ثمینی " دادم .. که خوشبختانه موافقت کرد .. و من به اتفاق تنی چند از دوستانم از نیمه های دوره ، از ورزش معاف شدیم .. بعد از ظهر ها بعد از استراحت کافی و رفع خستگی با دوستان برای تمرین نمایش می رفتیم !

گردش و تفریح در شهر سان آنتی نیو  

به محض پایان سرشماری یا همون آمار ، دیگه کسی با بچه ها کاری نداشت .. کمتر کسی واقعآ ورزش رو ادامه می داد  .. !  همه سریع به خوابگاه برگشته و بعد از تعویض لباس خود رو به ایستگاه اتوبوس رسانیده و عازم شهر " سان آنتی نیو " می شدیم . اون جا تا پاسی از نیمه شب در حال گشت و گذر و تفریح بودیم .. یک کافه تریا به نام " Max " در مرکز شهر روی رودخانه قرار داشت که پاتوق همه بچه ها بود .. یا قدم زدن در پارک " پلازا " از سرگرمی های ایرانی بود . عده ای هم در پایگاه می ماندند و از امکانات بسیاری که آن بود بهره می بردند .. کلوپ افسران خیلی سوت و کور بود ! معمولآ پیر و پاتال هایی مثل الان من با خانواده هاشون آمده و به موزیک های آرام ( کانتری موزیک ) گوش فرا می دادند . کلوپ درجه داران خیلی شلوغ و پر سر و صدا بود .. تا نزدیکی های صبح می زدند و می رقصیدند ! البته بخش های جنی فراوانی هم داشت .. که هر کی دوست نداشت قر و قمبیله بیاد ، بره و سرگرم بشه .. اما یک کلوپ هم مخصوص سربازان ( ایر من کلاپ ) بود .. که خیلی محشر بود . هر کسی رو راه نمی دادند !! به قول بعضی جوون ها .. خفن خفن و به اصطلاح اند تفریح بود ! دختر و پسر های جوان یا همون دانشجویان فقط می تونستند وارد شوند .. از میان تمام ایرانی ها ، گروه ما چون دانشجو بودیم ، در معرفی نامه " ایرمن " درج شده بود . و فقط ما حق داشتیم وارد این محفل ما فوق شاد شویم ! برای ورود به سایر کلوپ ها هیچ محدودیتی نبود . ولی این کلوپ مخصوص ایرمن ها بود .

اندر بلایای حقوق و مزایای بالا !

خب با تعاریفی که از گردش و تفریح و به خصوص شب زنده داری های ایرانیان کردم ، مشخص است که اغلب هموطنان عزیز ما روز بعد در کلاس های درس دچار رخوت و خواب الودگی شده و دایم در حال چرت زدن باشند !! البته به لطف حق و حقوق بالا و ولخرجی های دوستان ، اتفاقات ناگواری هم رخ می داد ! مثلآ در زمان ما یک دانشجوی خلبانی  با گلوله سیاه پوستی غیرتی کشته شد ! یکی هم لنگ شده و از پرواز محروم و به ایران برگشت .. مست کردن دایمی و عربده کشی های مسخره ، هنر بعضی دیگر از اقایانی بود که تشریف آورده بودند متمدن شوند !! دیگه کار به جایی کشیده بود که اون اواخر ایرانی ها از حضور به کلوپ ها در لک لند منع شده بودند ! یادمه یکی از دوستانم که اهل بندر عباس بود ، بخشنامه ها رو زیر پا گذاشته و هر شب به کلوپ های شبانه می رفت . از قضا یک شب فرمانده ایرانی ها او را در بزم شبانه دیده و از او می پرسد .. این جا چه کار می کنی !!؟ او هم به خاطر رنگ پوست سبزه ای که داشت ، زرنگی کرده و به جناب فرمانده گفته بود .. انه عرب !! این گذشت تا این که در یک برنامه سخنرانی ماهیانه وقتی جناب سرهنگ ثمینی در حال نطق بود ف چشمش به این دوست ما افتاده و به روی سن احضارش کرد .. و گفت .. انه عرب این جا چه می کنی !!؟

روزی که خیلی خوابم می آمد ... !!

 من اغلب اوقات فراغت ام رو با دوستان ایرانی ام می گذروندم ... ترجیح می دادم همه جا سری زده و با امریکایی ها معاشرت کنم . چون شنیده بودم تنها از این راه است که ادم اصطلاحات فراوانی فرا می گیره از میان دوستانی که اغلب با هم بودیم .. یکی همین ماشااله خان مداح ، فیروز مومنی و علی مهربانی بودند . که خیلی خاطرات مشترکی با هم داریم .. فقط علی از روزی که به ایران امد منتقل شیراز شده و دیگه او را ندیدم !! شنیدم که کاری کرده که پرواز نرود !! خیلی بچه سالم و پاکی بود . کار ما شده بود خنده و شوخی و سر به سر مردم گذاشتن .. !! خب با این اوصاف یک شب تا دیر وقت بیرون بودم . و به همین دلیل صبح هر کار کردم دیدم نمی تونم از رختخواب بیرون بیایم !! ولی نمی شد سر کلاس نرفت ! خلاصه فکری به ذهنم خطور کرد .. با خود گفتم می روم کلاس و سپس خودم رو به مریضی زده و به بیمارستان می روم .. بعدش هم خدا بزرگه .. جیم شده بر می گردم خوابگاه و می خوابم !! از شما چه پنهان در ایران خیلی از این کلک ها در دوران خدمت می زدم !! و به همین دلیل فکر کردم این جا هم مثل ایران است ..!! و به راحتی می تونم استراحت بگیرم !

ترس از آمپول و تبعات منفی آن ..!!

اون قدیم مدیما رسم بود بچه های شیطون رو از آمپول و دکتر بترسونند ! تا بچه چپ می رفت یا دستی از پا خطا می کرد یا از " هاپو " می ترسوندند یا از دکتر و آمپول ! قدیمی ها حتمآ یادشونه که اون زمان ها سرنگ های استریل مثل حالا نبود .. ! و در بیمارستان ها و مراکز پزشکی همیشه یک چراغ الکلی روشن بود و روی آن یک ظرف استیل آب قل قل می کرد .. و اما درون ظرف یک پوسته آمپول بزرگ شیشه ای قرار داشت . که ابهتش ادم رو می ترسوند ! چه برسه که بخواهند یکی هم به کپل نرم بچه یا نوجوان بزنند ! وای خدای من .. صحبت آمپول شد یاد یک خاطره افتادم !! تو خونه های سازمانی که بودیم طبقه پائین خونه ما آرایشگاه زنانه بود . خانم آرایشگر ظاهرآ تزریقات هم بلد بود .. و گاهی این کار رو برای خانم ها انجام می داد .. یک روز که من بد جوری سرما خورده بودم ، دکتر چند تا آمپول نوشت که هر روز سر ساعت تزریق کنم .. خب برای من خیلی سخت بود که بروم درمانگاه و امپولم رو بزنم ! همسرم هر چه اصرار کرد .. گفتم امکان نداره .. حالم اصلآ خوب نیست . ناگهان همسرم بعد از مکثی که کرد .. گفت می گم فلانی بیاد آمپولت رو بزنه .. !! گفتم خانم زشته .. رو نزن ممکنه قبول نکنه .. گفت برم ببینم چی می شه .. دقایقی بعد خانم همسایه خونه مون آمده و با ذکر یک سری سخنان کلیشه ای .. آقا بهروز شما مثل برادرم هستی .. تزریقاتچی محرمه .. من تا حالا به مرد آمپول نزده ام .. والخ .. آمپول های من را تزریق کرد .. همان  روز به همسرم گفت .. ماشاالله بدن آقا بهروز چه سفیده !! شرمنده که این حرف رو می زنم .. روم به دیوار .. از روز بعد هر جا پا گذاشتم دیدم بحث کپل های سفید من است !!! و دیگه عهد کردم مردم هم ندهم همسایه آرایشگر آمپول هایم رو بزنه !!

 کلکی که درکلاس زدم .. !!

 خلاصه اون روز صبح با هزار زحمت و مکافات از رختخواب بلند شده و راهی کلاس درس شدم .. به محض ورود استاد اون زنگ خانم " سیمس " که پیر زنی بسیار مهربان و ریزه میزه بود .. و عادت داشت زیر چونه بکایک بچه ها رو گرفته و می پرسید .. حال مستر علی چطوره ؟ مستر حسین چطوره .. تا رسید به میز من .. همین که می خواست زیر چونه ام رو بگیره .. شیطنت ام گل کرده و فریاد زدم که .. میس سیمس لطفآ نزدیک نیا .. !! پیرزن مادر مرده نیم متر پرید هوا ... دلم ریخت گفتم الانه که جون بده ..!! طفلکی با رنگ و رویی پریده گفت .. چرا مستر بوروز ..!! ( نام من رو نمی تونست درست تلفظ کنه ! ) گفتم یک مرض ناشناخته گرفته ام .. از دیروز لمس شده ام !! فوری گفت .. عزیزم تو باید بری بیمارستان ... و من الکی فیلم بازی کرده .. که نه خوب می شوم ... درس امروز مهمه !! ( تو دلم هم به خود می گفتم .. آره ارواح عمه ات !! ) و بیچاره خانم سیمس گفت نه عزیزم ... می خواهی امبولانس خبر کنم !!؟ گفتم نزدیکه خودم می روم .. !! و آن گاه دولا دولا در حالی که حسابی نقش بازی می کردم ، دفتر دستکم رو جمع کرده و به نرمی از کلاس زدم بیرون .. !! بچه ها هریک به فارسی انواع متلک و کرکری بارم می کردند ..  به ماشاالله مداح یک چشمکی زدم تا نگرانم نشه .. آخه تازه از روستا به شهر آمده بود که شانس زد پشت کله اش و به آمریکا اعزام شد .. و به همین دلیل هنوز سادگی و مهربانی خودش رو حفظ کرده بود !! خلاصه با چه مکافاتی به بیمارستان رسوندم ...

https://upialq.blu.livefilestore.com/y1p8OauozAKEjZcAbff-X1kNWzBUcbXhim0IgfRfYltqPz3pnZu4V61xhsr6n5wYKM6jNQ_Gdy1cFc/usa---5.jpg?psid=1

اندر اتفاقات داخل بیمارستان ... !  

اون جا بر عکس کشور خودم به انسان های بیمار خیلی توجه می کنند . از این رو به محض این که پایم رو داخل درمانگاه گذاشتم .. دو تا پرستار بسیار زیبا به سان حوری های بهشتی دوان دوان خودشون رو به من رسونده و  زیر بغلم رو سریع گرفته و به اتاقی بردند .. !! از ان جا که بنده اون زمان ها با دیدن خانم های خوشگل نطق ام کور شده و فراموش می کردم که اصلآ برای چه به اون محل مراجعه کرده ام !! ان روز هم به کل یادم رفت که چه سناریویی برای آقایون دکتر ها اماده کرده بودم ..! اما از شانس بد من اون روز هم چنان که به مغزم فشار می اوردم که چه داستانی سر هم کنم .. دیدم خانمی قد بلند ، بسیار زیبا و در حالی که عطر بسیار خوشبویی زده بود وارد اتاق شد .. قبل از این که من سلام کنم .. بقدری خانم بود که با لبخند دلنشینی پیشدستی کرده و سلام کرد .. ! یادم رفت بگم .. تا قبل از اومدن خانم دکتر ، اون دو پرستار نبض و فشار و همه تست ها رو گرفته بودند .. خانم دکتر در حالی که من را معاینه می کرد ،  فیلم بازی کرده و اه و ناله راه انداخته بودم  ..!! می دونید که امریکایی ها خیلی انسان های ساده ای هستند .. و هر چه بگید باور می کنند .. !! اون روز هم کلی مرض ردیف کردم .. و طفلکی کلی زحمت کشید تا انواع و اقسام معاینه و تست های گوناگون رو ازمن گرفت .. ته دل خیلی خوشحال بودم .. خانم دکتر یک نسخه بلند بالایی برام نوشت ....

تجویز آمپول و باقی قضایا ...

 همین جوری که خانم دکتر برام در مورد دارو ها شرح و توضیح می داد ، رسید به امپول .. دیگه نفهمیدم اون خانم زیبا روی چه می گوید !!؟ چهره اش برایم وحشتناک جلوه می کرد .. او را بسان عزرائیلی می دیدم که قراره قبض و روح ام نماید !! ای دل غافل .. ! دیدی الکی الکی خودم رو به مچل انداختم !!؟ نمی دونستم چه بهانه ای بیاورم تا امپول نزنم .. ولی آمریکایی ها خیلی دقیق و منظم هستند .. اهل من بمیرم تو بمیری نیستند .. و هر چه فکر کردم که چه چیزی عنوان کنم تا از شر امپول رهایی یابم ..!؟ عقلم به جایی نمی رسید . این رو بگم .. واقعآ می ترسیدم !! ترس چه عرض کنم .. وحشت می کردم .. یکی هم نبود بگه مرد خرس گنده .. آخه ادم از امپول هم می ترسه ..!!؟ ولی همان گونه که عرض کردم .. از بچگی من را ترسانده بودند .. و دست خودم نبود !! در ایران هم هر وقت دکتر می رفتم ، همون ابتدا می گفتم قربان .. گول هیکل ورزشکاری ام  را نخورید . من امپول نمی زنم ..!! به هر حال در همان حال و احوال مغزم جرقه ای زده و راه حلی به ذهنم رسید .. و در حالی که به زحمت آب گلویم رو پائین می دادم .. خطاب به دکتر گفتم .. در ایران که بودم آقایون پزشک ها به من توصیه کردند که هیچ گاه امپول نزنم .. !! دکتر جوان با تعجب پرسید .. دلیلش رو نگفتند .. !؟ چون معنی واژه تشنج رو نمی دونستم ، شروع کردم به لرزیدن !!!  دکتر لبخندی زد و گفت .. مگه قبل از تزریق از شما تست نمی گرفتند .. خیلی خونسرد گفتم چرا .. می گرفتند .. ولی من بعدش تشنج می گرفتم !!

 حقه ام گرفت ،  اما ... !!

 همان طور که گفتم .. طفلک امریکایی ها خیلی ساده هستند .. و زود خام می شوند .. ! بعد از این که من جریان توصیه آقایون پزشک ها رو مطرح کردم ، خانم دکتر لبخند ملیحی تحویلم داده و گفت .. اوکی !! خیلی خوشحال و ذوق زده شدم ..!! با خود گفتم .. بهروز دمت گرم .. خوب کلک زدی ..!! و در همون حال یاد تختخواب نرم اتاق ام افتادم .. !! اما همین که خواستم درمانگاه رو ترک کنم .. خانم دکتر گفت چند لحظه صبر کن .. !! با خود فکر کردم حتمآ می خواهد برام استراحت پزشکی بنویسه .. ! حسابی قند تو دلم آب شده بود .. دوباره نطق ام باز شده و شروع به سر به سر گذاشتن با پرستار ها نمودم ..!! اما چشمم هم به اتاق روبرو بود تا خانم دکتر برگه استراحت ام رو اماده کنه .. در همان حال دیدم که چند نفر پزشک دیگر هم وارد اتاق خانم دکتر شدند .. ! هر چه فکر کردم عقلم به جایی نرسید . دلم یواش یواش داشت شور می زد ..! حس ششمم می گفت .. اتفاقاتی در شرف وقوع است ... طاقت نیاورده و از خانم پرستار ها پرسیدم .. خانم جان اون جا چه خبره .. ؟ من حالم خوب نیست باید استراحت کنم .. یکی از آن ها با خونسردی پاسخ داد . آن ها برای شما وارد شور شده اند !! تازه دوزاری ام افتاد که مسئله سر چاخان آمپول زدن من است .. ! هیچ راهی نداشتم ..

https://tpialq.blu.livefilestore.com/y1p1_LCo7T4WqWpnpXcn1LuDWn8r82Tey--vGwamP2zvzZgw-k6xLJ575zqNQzeeTKSTHthaE1hU4A/usa---3.jpg?psid=1

 وقتی به خاطر دروغ شکنجه شدم !!

ساعاتی بعد در اتاق خانم دکتر باز شده و آقایون پزشک ها یکی یکی بیرون امدند .. خانم دکتر خودم در حالی که همان لبخند دلنشین بر لبان زیبایش نقش بسته بود .. به طرف ام امد . و سپس به من گفت .. هیچ اشکالی نداره که امپول نمی زنید .. خوشحال شدم فکر کردم به جایش قراره شربت یا قرص تجویز نماید .. اما دیدم واژه ای به کار برد که تا اون لحظه نشنیده بودم .. ! بقدری خانم دکتره زیبا بود که روم نشد بپرسم این که گفتی چیه ..!!؟ به همین دلیل خودم رو به خدا سپرده و گفتم بادا باد .. اعدام که نمی کنند !! بعد از رفتن خانم دکتر .. پرستار ها من را به اتاقی دیگر که تختی در ان بود راهنمایی کردند .. اصلآ نمی دونستم قضیه از چه قراره .. فقط دیدم یکی از ان ها گفت شلوارت رو در بیار ..!! سریع فکرم رفت به آمپول .. گفتم بابا جان من که گفتم آمپول نباید بزنم .. !! هر دوی ان ها گفتند .. آمپولی در کار نیست .. پس جریان چیه .. ؟ چرا باید شلوارم رو در بیاورم !!؟ خدایا چه غلطی بود کردم .. نه راه پس داشتم نه راه پیش ..!! از همه بدتر این که نمی دونستم چه تصمیمی دسته جمعی  برام گرفته اند !؟ ناگهان دیدم یک مرد تنومند سیاه پوست چارشونه و قوی هیکل از دور می آید .. تو یک دستش یک کاغذه و روی ان چیز هایی مثل خرما .. ( کمی هم درشت تر ) قرار داره . و دست دیگرش یک دستگاه مثل تلمبه باد لاستیک موتور سیکلت است .. فکر کردم شاید خیر اموات اش می خواهد خیرات کنه .. !! و اون هم تلمبه باد موتورشه که حتمآ پنچر شده است !!

 شیری که از مادر خورده بودم ، بیرون امد !!

 حتمآ شما هم این ضرب المثل را شنیدید که می گویند .. شیری که از مادر خورده بود ، بالا اورد !!؟ خلاصه وقتی سیاه پوست گردن کلفت وارد اتاق من شد .. آن دو پرستار مرا با او تنها گذاشتند .. از ترسم سلام کردم !!  به زحمت پاسخ ام رو داد .. نفس نفس می زد .. انگاری قبل از من چند نفر دیگه رو معالجه کرده بود !! او هم وقتی کپل های من را دید .. سوتی کشیده و به اصطلاح سیاه ها گفت .. وای چه سفیده !! نمی دونستم چه کار می خواهد بکند ؟ آن ها چیه دستش !! نه انگار خرما نیستند .. دانه بلوط هم که نیست .. پس چی می تونه باشه .. ؟ می ترسیدم سوال کنم .. همش با خود می گفتم حتمآ می خواهد ماساژ ام بده .. عقلم به جایی نمی رسید .. ناگهان دیدم .. ای بابا ( خیلی عذر می خواهم .. واقعآ شرمنده .. ) یکی از اون هسته بلوط ها رو به انتهای روده من داره فشار می ده ..!! و بقدری بزرگ بود که داخل نمی شد .. سپس با انگشت دستش با تمام قدرت فشار داد .. جیغ ام به آسمون بلند شده بود .. لحظاتی بعد دیم دولا شد و همون تلمبه بادی سیاه رنگ را .. سر شیلنگ را به روی هسته گذاشته و با دست دیگه با قدرت هر چه تمام تر تلمبه باد رو به حرکت در اورد !! یک لحظه احساس کردم ۳۰۰ PSI باد در حال چرخش درون روده هایم هستند .. و در اخر مانند بادکنکی از دهانم خارج شد .. عرق مرگ به من دست داده بود .. توان جیغ زدن رو از دست داده بودم .. یه لحظه احساس کردم شیری که از مادر خورده بودم داره بیرون می آید ... !!

 ماجرای فرار ناموفق ... !!

همین که سیاه پوسته رویش رو برگرداند تا هسته ای دیگر بردارد .. دو پا داشتم .. دو پا دیگه قرض کرده و مثل قرقی خواستم بدون شلوار بزنم بیرون .. می دونستم اون مردک قراره همه اون هسته های بزرگ رو به من یه جور هایی تزریق کنه .. ! اما همین که اومدم از تخت پائین .. فشاری که به پاهایم وارد امده بود هر گونه حرکتی رو ازم گرفت .. و کاکا سیاهه وقتی دید قصد فرار دارم ، مثل عقابی که موش بگیره از پشت محکم گرفته و در حالی که همچنان نفس نفس می زد .. چند تا فحش آبدار با لهجه محلی خودش نثارم کرده و سپس دگمه زنگی رو فشار داد .. تا اومدم بهش بگم بابا جان یک انتراکت بده .. من حرفی ندارم .. دیدم دو تا غول بی شاخ دم . عینهو فیلم های فارسی که برای دستگیری بیماران روانی می آیند وارد شده و مرا مثل جوجه روی تخت محکم نگاه داشتند ...! دیگه حرکت هم نمی تونستم بکنم ..!! نفهمیدم چند تا از اون خرما ها رو به زور به من وارد کردند .. چون بعد از دومی یا سومی بیهوش شدم !! فقط زمانی چشم باز کردم که دیدم از سیاه های قلدر خبری نیست .. ولی در عوض اون دو تا پرستار ها در حال ماساژم هستند .. اگه خانم نبودند .. حتمآ با صدای بلند از دردی که به عضلات پایم وارد شده بود .. و احساس بادی که هنوز در داخل شکم ام مانده بود ، گریه می کردم .. ولی دیدم پیش این خانم ها خوبیت نداره ... ناسلامتی مردی گفتند .. زنی گفتند .. !!  

کرکری بچه های کلاس ... !!

باور کنید تمام ضرب المثل های قدیمی ها از روی منطق و حکمت بوده است .. من که قبل از ترک کلاس برای دوستام کری می خوندم .. و خواستم زرنگی کرده یکی دو ساعتی به جای کلاس درس در منزل بخوابم .. وقتی چشم باز کردم .. دیدم از وقت کلاس و نهار هم گذشته است !! و من نه تنها زود نرفتم خونه ، بلکه نهارم رو از دست داده و دیر تر از بقیه دوستام به خوابگاه برگشتم .. اصلآ از گشاد گشاد راه رفتنم بچه ها فهمیدند بلایی سرم آورده اند !! و وقتی که ماجرای رو با آب و تاب شرح دادم .. همه از خنده ریسه می رفتند .. و می گفتند .. حق ات است .. خواستی زرنگی کنی .. سال ها از ان روز و ان شکنجه وحشتناک گذشته است .. ولی هنوز هم هر گاه یادم می اید می ترسم .. همین یکی دو روز پیش نوه ام مشکل بیرون روی پیدا کرده بود .. خانم دکتری در بیمارستان تخصصی طالقانی برای او از همون داروها ( کوچک ترش ) رو برای وی تجویز کرده بود .. در تمام لحظاتی که به اتفاق همسرم این بلا رو سر آنا جان کوچولویم انجام می دادند ..  تمام جزئیات حادثه ۳۵ سال پیش جلوی چشمانم تداعی شده بود .. عجب واقعه ای بود .. !!

 

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

نشر اوليه : بیست و ششم دیماه ۱۳۸۷ پایان یافت . 

اصلاح و بازنشر : ساعت ۱۹ يازدهم دي ماه ۱۳۹۱ . 

 

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران  

  پست هاي در دست نگارش :

https://th3yfq.blu.livefilestore.com/y1pGb9zYejTltFXyf2rRmcGwxdLhYN0Ba7rhMiH10y4u73pbevG0ycvUJIBj7IjKJqyXeMN7U_GDKY/7---1.jpg?psid=1https://th3yfq.blu.livefilestore.com/y1pNdM_bJUIE40aCWzkAQttZ20LaLxZhwOGBdZMDXxsZyWIdQOsVeW3120BhFtJQ2AHHMr6b5kOTOc/7---2.jpg?psid=1https://hxssqg.blu.livefilestore.com/y1pemOK8rcuIgXdMAeQWs9Y2z7_afBzBdddbvJOfUM46rJMmRKYP4G-9VtXtvzQN6QGIgDnOtPCqx4/Karimi---6.jpg?psid=1https://hxssqg.blu.livefilestore.com/y1pDQL33Zq89TGzFfhle7sLeULIC76HNhR_6gy9VfUiAegb-I8oQ4b_BwpMq-ifdmVjGlqYM8WgFPY/Karimi---7.jpg?psid=1

و ...

فرق عادل فردوسی پور و گبرلو مجری هفت در چیست !؟  

https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1ps-jfqiqH-2TZSbcWqT96YQTEeDDc0CiU64lTC2Tp28OtrraMr8kSS5lCWubJ5lIjD-HjkSM1A_7ZyBZcgU7QXe6gwwtppLpt/4.jpg?psid=1

     آرشیو وبلاگ اینجا  

- تعداد بازديد
  • 8063
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35