درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  بعد از 43 سال !

https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pRBrPvazR0KNWrHUuwo1aP3IhpSudeLuMW0pk4UBfGT3BJMC9WcaKMZ6Dw02nGC-GtP3UN6Qfh34SYH3-Y9XFdg9JKXd3nm2H/Picture-037-copy.jpg?psid=1

https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pRBrPvazR0KNWrHUuwo1aP3IhpSudeLuMW0pk4UBfGT3BJMC9WcaKMZ6Dw02nGC-GtP3UN6Qfh34SYH3-Y9XFdg9JKXd3nm2H/Picture-037-copy.jpg?psid=1https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pGBasnDW7YQkRkeXj7DqduncpRtu8omkKiLoKbdJgnxwhvlwsmxSUZXrJA98EzG-R46H_BeUjHSH1E0IBJeJl6MJLzxZjnEWe/2.jpg?psid=1

کلید واژه ها : نادر واجک + محمد مدرسی + پادگان قوشچي + خانه هاي سازماني جمشيديه + طلاق + شهر شاهپور ( سلماس فعلي ) + خواستگاري از خواهر

مقدمه ای به بهانه خاطرات تمام عمرم !‌

از اين که با تاخير نسبتآ طولاني پست جديدم رو منتشر مي کنم از يکايک شما سروران بزرگوار پوزش مي خواهم . و اما " ديدار بعد از ۴۳ سال " عنوان مطلب اين پست است که دست تقدير و سرنوشت اخيرآ برايم رقم زده است . و من ناچارم براي تجسم و درک واقعيت ها ابتدا نقبي گذرا به خاطرات دوران کودکي و نوجواني ام زده تا خوانندگان محترم با وضعيت خانوادگي و شرايط اجتماعي اون دوران بهتر آشنا شوند . و در ادامه به ماجراي شيرين ملاقات ام بعد از سال ها دوري و بي خبري اشاره خواهم کرد . اما ذکر اين نکته ضروري است که .. در طول سال هاي گذشته خاطرات قديمي ام رو به طور پراکنده و غير حرفه اي در پست هاي متعددي منتشر کرده ام . که مطالعه مجدد ان براي دوستان و مخاطبان قديمي ممکنه ملال آور باشد . ضمن عذر خواهي از اين طيف ياران گرامي ، آن را براي اون دسته از خوانندگان محترمي که تازه به جمع ياران ما پيوسته اند بازگو مي کنم .  

https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pqc0OuapDOKcgxoeoNuF4WyWgvgcbAzbnPSxvOaj3VO887qq_979gsDOJLBG0X1QQG8tKiuOz7u9MCo9Mdj4i1nJpE6Ot50sc/aaaaa.jpg?psid=1

عکسي از من و مرحوم مادرم " عفت تقي زاده "

دوران کودکي

آن طور که از بزرگ ترهايم شنيدم من چهار و نيم تا پنجساله و برادر کوچک ترم " بهزاد " کودکي شير خوره بود که پدرم رسمآ همسرش " عفت تقي زاده " رو طلاق مي دهد ! شايد باورش عجيب باشد .. اما من تصوير گنگ و نيمه شفافي از اون تاريخ دارم . خونه ما در منطقه نيمه بياباني محله جمشيديه تهران که بعد ها جمشيد آباد ناميده شد (  تقريبآ در محل فعلي پادگان دژبان واقع در خيابان جمال زاده ) قرار داشت . فکر مي کنم خونه هاي سازماني ارتش ( نيروي زميني ) بود . آپارتمان هايي با نماي اجري قرمز رنگ و تا چشم کار مي کرد بيابون بود . يک چشمه کوچک آب در جلوي ساختمان ها جاري بود که خانواده ها رخت و لباس هاشون رو اون جا مي شستند !  از مواد شوينده و پودر هاي رختشويي خبري نبود . زن ها از ريشه گياهي به نام " چوبک " استفاده مي کردند . قاعدتآ سال هاي ۶ - ۱۳۳۵ بود . پدرم درجه گروهبان دومي داشت . بعد از طلاق ، عمه و مادر بزرگم که با ما زندگي مي کردند نگهداري ما رو به عهده گرفتند . هنوز هم تلخي اون ايام رو خوب به خاطر دارم .. سرگرمي پدرم مثل اغلب همقطارهايش قمار و ميگساري بود . و اغلب چون مي باخت با خلق و خوي عصبي اخر هاي شب به خونه مي امد . ( سال ها بعد وقتي مادرم رو به طور اتفاقي پيدا کردم ، علت دوام نياوردن و ترک فرزندانش رو ، فقط اخلاق بد پدرم و شکنجه هاي روحي و جسمي او عنوان کردهنوز تصوير مادرم رو که يواشکي در غياب بابام براي شير دادن بهزاد با ترس و لرز به خونه مي امد رو خوب بخاطر دارم .. هنوز توصيه عمه ام که از مادرم مي خواست براي گرفتن بهزاد از شير به سينه هايش دوا بمالد ، در گوشم باقي است !

https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pzQO6UIJR00WlalDV6klfTFdnSSWSlmFj5RLnP0Z2jeEhV-Xh2-4tIWqwQHbiY1WkpSGSh76fDaKCHR0o2WYr-2Jzwgfl7bfY/Kodaki-Man.jpg?psid=1

 از همه جالب تر جزئيات مراسم شب عروسي پدر با نامادري ام جلوي چشمم است . مانتوي قرمز رنگ که جيبي کوچک در جلويش تعبيه شد بود به تن داشتم . با ورود عروس خانم به رسم زمانه به روي  سرش نقل و سکه پاشيدن .. يادمه به همراه تعدادي از بچه هاي هم سن و سالم براي جمع کردن نقل و سکه به روي زمين شيرجه رفتم .. در همان حال با صحنه اي آزار دهنده مواجه شدم که تا دم مرگ فراموشم نخواهد شد !  تعدادي از زن ها با ايماء و اشاره و حتي تشر به بچه هاشون ، اون ها رو وادار مي کردند که به من بي مادر فرصت بيشتري دهند ( الان هم اشک در چشمانم حلقه زده ) با گوش هاي خودم شنيدم که يکي مي گفت .. " طفلک مادر نداره گناه داره بگذاريد او بيشتر نقل و سکه جمع کند .. ! "  و اين جمله ترحم اميز در اون سن و سال خيلي رويم تآثير منفي گذاشت . حتي امروز هم با ديدن صحنه نقل پاشي به سر عروس و داماد ها ، بغض ام مي گيرد ..   

 https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pFRjhVuVzwDN45RtGmcePvzBNbkjKcWJSJcjrrMkyq2sk2grnJjoavpGt7z6gpmfd7sgjyy9xgbCN0RG4RzZYLTSe5WB5yX0j/BiBi-2-copy-3.jpg?psid=1

 در چنين اوضاع و احوالي دوران کودکي ام ادامه يافت . به لطف حمايت و محبت هاي فراوان مادر بزرگ و عمه ام ، سختي ها و مشکلات اون ايام رو به راحتي تحمل کرديم . طفلک مادر بزرگم در جواني به علت اشتباه و بي سوادي يکي از مستخدم هايش به جاي داروي تقويت چشم ، پرمنگنات پتاسيم به يکي از چشم هايش ريخته مي شود ! همين امر باعث نابينايي يکي از ديدگانش مي شود . ( گفتني است خانواده پدري ام از ملاکين بزرگ خراسان بودند . و پدر بزرگم بازپرس عدليه و نايب توليت استان قدس رضوي بود . و زير چلچراغ پائين پاي حضرت دفن شده است ) بگذريم .. تقريبآ ۶ ساله بودم که پدرم به شهرستان " شاهپور " سلماس فعلي منتقل شد . در يکي از پست هاي قديمي ام به گوشه اي از اتفاقات اون زمان اشاره کرده ام  :

سال  ۱۳۳۸ را خيلي خوب به خاطر مي آورم . " شاهپور " شهر خيلي كوچكي بود كه فقط چندخيابان اصلي داشت . خيابان غربي آن به پادگان يا سرباز خانه منتهي مي شد . جايي كه اتفاقآ خانه كاه گلي ما هم آن جا واقع شده بود . تردد گاو ميش و گاري در خيابان هاي شهر امري عادي به حساب مي آمد ! اتوموبيل خيلي كم به چشم مي آمد . تنها كاميون هاي دماغ دار ارتشي با فرمان هاي چوبي مملو از سربازان گاهي از خيابان ما عبور مي كردند . ولي تا دلتون بخواد درشكه ها در همه جا به چشم مي خورد . يادم مي ياد عقب درشكه ها فضايي بود كه مي شد روي آن نشست . به همين دليل به دنبال درشكه دويده و مسافتي را  يواشكي سوار آن مي شديم . از طرفي سورچي ها هم براي ممانعت از سوار شدن كودكان بازيگوش ، مرتب با شلاق دراز چرمي خود به پشت درشكه مي كوبيدند ! فضولات حيوانات  روي زمين بوي نا مطبوعي رو به مشام مي رساند . روزهاي جمعه ميدان اصلي شهر كه به زبان آذري " مال ميداني " ناميده مي شد ، پاتوق چوبداران و فروشندگان دام و چارپايان بود . به عبارتي مركز بورس حيوانات تلقي مي شد . هنوز تلويزيون به بازار نيامده بود . و تنها راديوهاي بزرگ لامپي رايج بود . شهر شاهپور فقط يك پمپ بنزين داشت ! كه آن هم به صورت تلمبه اي بود !! جاده ها همه شوسه ( شن و ماسه ) بودند . و با عبور هر ماشيني تا مدت ها گرد و غبار فضاي جاده رو مي گرفت . فقط در محدوده شهر ها خيابان ها اسفالت بود . صندلي اتوبوس ها هم چوبي بودند . و قبل از رسيدن به هر پلي ، مسافران رو پياده كرده و با سلام و صلوات اتوبوس از روي آن عبور مي كرد . شهر فقط داراي يك سينما بود . كه با نصب بلندگويي صداي فيلم را پخش مي كرد . قيمت بليط آن سه و پنج ريال بود ! براي مطالعه کامل اين خاطرات به لينک " ماجرای بازدید شاه از شاهپور " مراجعه فرماييد .

 https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pz6hpLnZbdUNQ9_Jwk7vpXO1x4HVBVdDya_CZ_jH7kIjjIsPAIOIrpi9FcYTsBQlQDh4_chN3V89M6pyTlXU5dHeAKCQDNrcy/3.jpg?psid=1

تا کلاس سوم دبستان در شهر " شاهپور " زندگي مي کرديم . که بعد منتقل پادگان قوشچي واقع در ۴۵ کيلومتري " رضائيه " اروميه فعلي شديم . بخش عمده خاطرات نوجواني ام در اين پادگان گذشت .. در پست هاي قديمي جسته گريخته به خاطرات اون ايام اشاراتي داشته ام از جمله :

به محض رسيدن به محوطه پادگان غرق تماشاي جذابيت هاي آن شدم .. خانه هاي سازماني به شکل دايره هاي متحد الشکل که همگي از جنس سنگ هاي زمختي بودند که با سليقه مهندسان زمان خود  شکل گرفته بودند .. هنوز در تفکر اين بودم که در کداميک از اين شش دايره هايي که گرد تا گرد ان را منازل سازماني ويلايي قرار گرفته اند منزل جديد ما خواهد شد .. !؟‌که اين دلخوشي دقايقي دوام نياورد .. زيرا پدرم گفت  " من ترجيح داده ام در خارج از پايگاه و در محله اي که محل اسکان کارگران و مهندسان سازنده پايگاه بود ، زندگي کنيم ! اخه جماعت ما در " دايره " ها جا نمي گيرند .. ! " يک لحظه با خود فکر کردم نکنه بار ديگر در غياب ما پدر تجديد فراش کرده است .. اخه از شما چه پنهون سابقه اين کار ها رو خيلي داشت و مادر بنده ، دومين همسر عقدي اش محسوب مي شد .. اما خيلي زود متوجه اشتباه ام شدم . زيرا منظور از جماعت وابسته انواع و اقسام حيوانات زبون بسته اي ازقبيل .. مرغ و خروس ؛ اردک و بوقلمون ، سگ و گربه ؛ کبوتر و قناري و گوسفند و بز بودند که الحق بهترين مکان همين خارج از پادگان بود .. ! که راه طولاني تا مدرسه و فروشگاه هايش داشت . و من و بهزاد ( تنها برادر تني ام ) بايستي روزي چهار بار اين راه رو طي کنيم .. ! خلاصه طولي نگذشت که ما به اون محل عادت کرديم . مرحوم پدرم کل اطراف منطقه خونه مون را درختکاري کرده بود .. و در جلوي خونه هم باغچه هاي بزرگي رو آماده کرده بود . واقعآ و به مفهوم واقعي خود کفا بوديم . حتي من و بهزاد هم براي خودمون باغچه هاي کوچکي درست کرده بوديم و در ان انواع و اقسام سبزيجات و تخم آفتاب گردان مي کاشتيم . دور تا دور خونه ما قلمرو حيوانات اهلي شده بود ..  مطلب کامل رو در لينک " خاطره جواني " مطالعه فرماييد . خاطره پيدا کردن گنج در پادگان قوشچي هم خالي از لطف نيست :

روزي كه گنج پيدا كردم  ! :

يكي از همين روز ها بود كه خسته و كوفته از مدرسه به خونه آمدم . معمولآ چيزي تو خونه پيدا نمي شد . فقط براي ته بندي كه از گرسنگي ضعف نروم ، بايد دم برادر كوچك ترم بهزاد رو مي ديدم  تا بتونم يك تخم مرغ از او بگيرم . اين رو هم بگم اين برادرم خيلي بد جنس و بد ذات بود ( حالا هم همين طور است ! ) راستي يادم رفت دليل اصلي بد بودن اوضاع معيشتي رو بگم . پدرم گاهي قمار مي كرد . و همون چندرقاز حقوق اش رو هم مي باخت . هر چه هم مي موند ، خرج غذاي حيوانات اش مي شد . بگذريم .. يه چيزي خوردم و براي بردن گوسفند ها به چرا از خونه بيرون زدم ... دقيقآ مسئوليت 13 تا گوسفند و 2 تا بز در اختيارم بود . همين جوري آهسته پا به پاي اين حيوانات زدم به بيابون . بايد خيلي مواظب مي بودم كه وارد مزارع كشاورزان نشيم . مخصوصآ بز ها كه خيلي شيطون بودند تا غافل مي شدم ، گوسفند ها رو با خودش مي برد تو گندم زار مردم . اون روز بعد از كلي گوسفند چراني رسيدم به محوطه اي كه زباله هاي سرباز خونه  رو اون جا خالي مي كردند . محوطه خيلي بزرگي بود   . اون موقع مثل حالا سيستم مكانيزه و بازيافت نبود . همه ي  زباله ها روي هم تلنبار شده بودند . براي مطالعه کامل اين ماجرا به لينک "روزي که گنج پيدا کردم " مراجعه فرماييد .

*************

 ماجراي من و عمو " نادر واجک "

https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pKUK-cU2N05lXNVGkxg1Luie7xPq4gatV6EWxT6SBomc1jjuG4pPfxAD88pcnVnVaQcuiveLzDnNLghxTLHjzfGlmwnb3Cm9P/Picture-098.jpg-%d9%8a.jpg?psid=1

با اين مقدمه نسبتآ طولاني سعي کردم وضعيت و شرايط خانوادگي ام رو تقريبآ تشريح کنم . در باره  پدرم بايد اضافه کنم .. اون خدا بيامرز واقعآ انسان بزرگ و مهرباني بود . هميشه سعي مي کرد به همه مردم حتي غريبه ها کمک کند . اگه مسافري در راه مي ماند ، با دل و جان به منزل آورده و بهترين پذيرايي رو انجام مي داد . کافي بود کسي از يکي از وسايل خونه مون خوشش مي آمد ، از صميم قلب و با اصرار فراوان آن را تقديم به ديگران مي کرد . بي نهايت مهماندوست بود . در پادگان به همه زير دستانش محبت مي کرد . تنها مشکل او عصبي بودنش بود که واقعآ دست خودش نبود . وقتي از کوره در مي رفت ، هيچ کس ياراي مقابله با او را نداشت . در آن روزگار يک دوست خانوادگي بنام " نادر واجک " داشتيم که خيلي با پدرم قاطي بود . زنده ياد " اقدس " خانم همسر عمو نادر تنها فردي بود که پدرم هنگام عصبانيت حرمت او را داشت . و ما موقع کتک خوردن از دست بابامون سريع اقدس خانم رو خبر کرده و پشت او پناه مي گرفتيم .. در آخرين سال هايي که قوشچي بودم ، عمو نادر سه فرزند داشت . اولي  ناصر ( شماره دو ) که تقريبا همسن و سال بردارم  بهنام ( شماره ۱ )  بود . منصور ( شماره ۳ ) که خيلي شيطون بود و او را به خاطر رنگ پوست تيره اش ( قره ) مي ناميدند . فرامرز ( شماره ۴ ) که قنداقي بود .. سال ۱۳۴۸ بود که من با هدف ادامه تحصيل قوشچي رو به مقصد تهران ترک کردم .

https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1p3_6IGvapNfll-20us5AGtd6ySppKGDuu6Z5Y6zEQpc8b5PeJjpQ4aDDZ72-Xn7yQtGtwhu7FYeahhT46znwyy1Im3i_wg7KS/DSC02058.jpg?psid=1

تصويري از دوران دبيرستان در پادگان قوشچي  

در تهران به اتفاق مادر بزرگ و عمه ام در خيابان نواب - چهار راه مرتضوي کوچه شاهين در خانه شلوغي که خيلي شبيه { خانه قمر خانم ، سريالي که اون ايام خيلي پرمخاطب بود } سکني گزيديم . مرحوم پدرم ماهيانه ۱۵۰ تومن هزينه تحصيل مي فرستاد و عمه خدا بيامرزم هم با خياطي در منزل ، شرايط رفاهي مناسبي برايم فراهم اورده بود .  از روزي که از قوشچي به تهران اومدم ديگه از عمو نادر بي اطلاع بودم . فقط يادمه در دوران تحصيل يکي دو بار به خيابان جواديه محل زندگي پدر مادر اقدس خانم در تهران سر زدم تا شايد رد و نشاني از عمو نادر بگيرم . اما متآسفانه اون ها هم از محل رفته بودند . در ميان خاطرات قديمي پادگان قوشچي که در وبلاگم منتشر کردم  ، به يکي دو تا از خاطراتي که با عمو نادر واجک داشتيم اشاره کردم . از جمله :

یاد خاطره ای دیگر از اتفاقات اون ایام افتادم .. یکی از همسایه هایی که اون موقع با ما رفت و امد خانوادگی داشت ، آقای " نادر واجک " و همسرش " اقدس " خانم بود . ظاهرآ اهل زنجان بودند ولی خانواده ان ها در خیابان جوادیه تهران ساکن بودند .. پدرم چون رسته اش فنی و مخابرات بود ، گاهی وسایل برقی خونه و دوستانش را هم تعمیر می کرد .. یک روز نادر خان که اون موقع گروهبان یکم بود از پدرم خواهش می کند تا به رادیوی ان ها نظری بیندازد .. ! بابام با نامادری ام منزل اقدس خانم بودند .. یادمه اون روز ها من برای تفریح و خنده پستانک های قرمز رنگ بچه را زیر شیر آب می گرفتم .. فشار آب باعث می شد پستانک مانند بادکنکی بزرگ عین کوزه آب بزرگ بشه .. ان گاه انتهای آن را بسته و با پرتاپ کردن به سوی این و آن شوخی می کردیم .. اون روز هم من یک پستانک را مملو از آب کرده بودم .. در همین اثنا پدرم صدایم زده و از من خواست تا ابزار فنی اش را منزل اقدس خانم ببرم .. وقتی به داخل خانه رسیدم ، یک لحظه پستانک از دستم رها شده و عین موشک با شتاپ فراوان دور خود چرخیده و آب را با فشار به اطراف می پاشید .. من که از ترس زبانم بند امده بود ، با وحشت از عواقب کار .. به صحنه نگاه می کردم .. ناگهان دیدم پدرم کشیده ای سنگین به گوش اقدس خانم نواخت .. !!! سکوت عجیبی همه جا را فرار گرفت .. بیچاره آقای واجک از این که همسرش سیلی خورده بود ، شوکه شده بود ..  اقدس خانم هم در حالی که صورت سرخ شده اش را با دست گرفته بود ، با تعجب دنبال دلیل بود .. من فکر کردم پدرم او را با من اشتباه گرفته است .. اما بعدآ فهمیدیم که ... براي مطالعه خاطره فوق به لينک " ماجراي رحيم اقا " مراجعه فرماييد .

https://7azdra.blu.livefilestore.com/y1pQToNxTGD_dk4spFfAv0nGYW0Bl57AJBokd45GDSBqVye5KuEJXnm0HGSO5srWChxq9_9NKnavq1B8Drpq2yHoMTsSMUIHZvO/85%20%285%29.jpg?psid=1

 من در دبيرستان " علامه " تهران واقع در سه راه سرسبيل به تحصيلاتم ادامه دادم . در مقطعي هم به دبيرستان " دکتر خانعلي " رفتيم . در همين سال ها بود که با هدف پيدا کردن مادرم ، هر روز غروب به اتفاق يکي از دوستانم کوچه به کوچه سراغ نشاني مادرم مي گشتم . دلم گواهي مي داد که حتمآ او رو پيدا خواهم کرد .. تا اين که چند ماه قبل از اين که به استخدام نيروي هوايي ارتش شاهنشاهي در بيايم ، به طور خيلي اتفاقي مادرم رو پيدا کردم ! ماجراي پيدا کردن مادرم در نوع خودش خيلي بي سابقه بود . توجه شما رو به بخشي از رويداد اون روز جلب مي کنم :

آن روز غروب كه از مدرسه خارج شد ، فاصله ام را با او كم كردم .. و با ترس و لرز بهش گفتم قصدم مزاحمت نيست ... بلكه دوستش دارم ... و مي خواهم به خواستگاري اش بيايم ...  هيچ پاسخي به من نداد و همچنان مثل هميشه در حالي كه سرش رو پائين انداخته بود ، به سرعت قدم هاش افزود ... من هم چون تصميم داشتم به در خونه ي او رفته و از خانواده اش اجازه خواستگاري بگيرم ، براي اولين بار از حريم هميشگي ام كه او را تعقيب مي كردم ، عبور كرده و به تا نزديكي كوچه شان رفتم . سر كوچه تعدادي پسر گردن كلفت ايستاده بودند ... جبار با ديدن آن ها ، من رو تنها گذاشته و فرار را به قرار ترجيج داد ... گفتم بادا باد .. هرچی می خواد پیش بیاد ... می رم تا ببینم چی پیش می یاد ... دل رو به دریا زدم و تا نزدیکی آقایون گردن کلفت رفتم ... واقعآ خودمونیم عشق چه شهامتی به آدم می ده ... اون هم آدمی چون من که هرگز در عمرم با کسی در گیر نشده بودم .. دختره تا اومد بره تو کوجه شون ، متوجه نشدم چه جوري به اون جوون ها ندا داد كه من مزاحم هستم .....  چشم تون روز بد نبينه ...يهو ديدم  دختره مثل باد بال در آورده و با گام هاي تند رفت توي يكي از خونه هاي كوچه .....  تا اومدم به تقليد از او ..بدوم ، يكي از پسر ها نا غافل يقه ام رو گرفت .... براي مطالعه کامل ماجراي فوق لطفآ به لينک " خواستگاری از خواهرم " مراجعه فرماييد .

 دقيقآ در ايامي که مادرم رو پيدا کردم در آزمون بسيار مشکل نيروي هوايي هم قبول شدم . يادمه اغلب از خونه مادرم براي انجام آزمايشات پزشکي به مرکز اموزش هاي هوايي مي رفتم . بعد از استخدام براي تکميل دوره تخصصي به امريکا اعزام شدم . بعد هم که انقلاب به وقوع پيوست و با اغاز جنگ عاشقانه براي دفاع از خاک مقدس کشورم داوطلبانه پرواز به مناطق جنگي رو انتخاب مي کردم . تقدير چنان رقم خورد که در اواخر دفاع مقدس سکته قلبي نمايم . با حمايت دوست و فرمانده بسيار عزيزم سرتيپ خلبان " مهدي دادپي " براي جراحي عمل قلب باز ( که اون زمان در ايران انجام نمي شد ) به سوئيس رفتم . در مراجعت با وجود دريافت مجوز پرواز ، طبق تآکيد قوانين نيروي هوايي ، بر حسب آئين نامه پزشکي بازنشسته شدم .. در باره فعاليت هاي روزنامه نگاري و فرهنگي - هنري به اندازه کافي در تارنمايم اشاره کرده ام . در انتهاي راه يعني دقيقآ موقعي که دست از همه فعاليت هايم کشيده تصميم گرفتم با درج خاطراتم در دنياي سايبري يادگاري براي نوه هاي نازنينم و نسل هاي آينده باقي گذارم . صداقت در بيان ، عدم وايستگي به جريان هاي سياسي ، احترام به خوانندگان ، عدم تحريف رويداد ها و .. سبب شد تا به لطف پروردگار مخاطبان زيادي جذب سايت ام شدند . و در اين رهگذر نه تنها با  دوستان بسيار عزيزي آشنا شدم بلکه باعث شد خيلي از ياران قديمي ، همکلاسي ها و دوستانم از جمله عمو " نادر واجک " رو پيدا کنم ..  

********

فکر کنم پارسال همين ايام بود که اي ميلي از طرف يکي از فرزندان عمو نادر بدستم رسيد که بر حسب اتفاق موتور هاي جستجوگر گوگل آن ها رو به يکي از خاطراتي که در باره " نادر واجک " نوشته بودم ، مي رساند و .. در نهايت شماره تماس در زنجان ! شايد باورتون نشه .. انگار دنيا رو به من داده بودند . از اشتياق داشتم بال در مي اوردم . سريع شبانه به تلفن همراه عمو نادر زنگ زدم .. در ميان قطرات اشک ذوق فقط نام او رو صدا مي زدم . عمو نادر جان .. عمو نادر جان فدات بشم .. دقايقي بعد که کمي بر احساساتم غلبه يافتم ، سراغ اقدس خانم رو گرفتم . با ناباوري شنيدم که به رحمت الهي پيوسته .. از حال و روز " ناصر " سوال کردم . گفت او هم مرده است ! داشتم ديوانه مي شدم ! نفر بعدي " منصور " بود که متعجبانه شنيدم او هم به رحمت الهي پيوسته است ! اصلآ باورم نمي شد . تمام لذت آشنايي با خبر از دست دادن ياراني که مي شناختم سخت آزرده ام کرد . وقتي از عمو نادر پرسيدم حالا چند تا بچه داري ؟ گفت ۶ تا پسر ديگر دارم ! من فقط " فرامرز " رو که قنداقي بود رو بياد داشتم . بقيه محصول سال هاي بعد از ۱۳۴۸ بودند . عمو نادر خيلي اصرار کرد که به زنجان بروم .. و من همون شبانه شماره تلفن آقاي واجک رو به برادرم بهنام در مشهد دادم ...

امسال وقتي به مناسبتي قصد سفر چند روزه به زنجان رو داشتم ، هر چه جستجو کردم ، متآسفانه شماره عمو نادر رو پيدا نکردم . نا اميدانه به سراغ اي ميل هاي رفتم .. اما انبوه زياد نامه هاي روزانه باعث شد بعد از سه روز تلاش متآسفانه شماره رو پيدا نکردم . به ناچار به زنجان رفتم .. و در هر فرصتي که به دست مي آوردم از کسبه و مردم قديمي سراغ گمشده ام رو مي گرفتم . اما قسمت نبود تا پيداش کنم .. تا اين که هفته قبل هم راهي زنجان شدم . اصلآ اميدي به پيدا کردن گمشده ام نداشتم . تا اين که دست تقدير مرا به مغازه اي برد که صاحب آن مردي خوش چهره و مهربوني بود . سر صحبت باز شد و من از خوبي هاي اهالي زنجان و شرافت کسبه سخن به ميان آوردم .. برخورد بسيار خوب و خوش آقاي " صفائيان " که معلوم شد از فرهنگيان محترم زنجان است ، باعث شد که بار ديگر نااميدانه در باره دوست قديمي ام آقاي واجک و نحوه پيدا کردنش سوال کنم . هنوز جمله ام تمام نشده بود که جناب صفائيان به سراغ تلفن روي ميزش رفته و شماره ۱۱۸ رو گرفت .. هنوز در شوک اين موضوع بودم که چرا به فکر خودم نرسيده ، ديدم در حال ياداشت شماره تلفن است ! با خود فکر مي کردم محاله به اين راحتي عمو نادر پيدا شود ! تصورم اين بود واجک هاي زيادي ممکنه در اين شهر زندگي نمايند .. !

خود آقاي صفائيان شماره اعلام شده از سوي ۱۱۸ رو گرفت .. صداي ضربان قلبم رو به وضوح مي شنيدم  .. لحظه اي بعد گوشي رو به دستم داد . اون سوي خط خود عمو نادر بود که وقتي خودم رو معرفي کردم ، خوشحال شده و شناخت .. سريع از من خواست به ادرسي که مي گويد بروم . راستش رو بخواهيد مدام با خودم فکر مي کردم عمو نادر بايد بعد از ۴۳ سال دوري ، چيزي دور و بر نود و خرده اي سال داشته باشه .. ! و از اين که در اين سن و سال منو به خاطر اورده بود ، خيلي تعجب کردم .. با کروکي که جناب صفائيان برايم ترسيم کرده بود ، خيلي راحت سر از يکي از محله هاي سنتي زنجان در آوردم .. براي ديدار ثانيه شماري مي کردم .. ناگهان از دور سر و کله عمو نادر پيدا شد ! اولين پرسش ام در باره سن و سالش بود .. عمو با خنده هاي مهربانانه اش با لحني عين همون سال ها گفت .. من از بابات خيلي جوان تر بودم . من گروهبان يکم بودم . و زير دست پدرت خدمت مي کردم .. از اين که عمو نادر زياد پير و از کار افتاده نشده بود ، قلبآ خوشحال شدم ...

https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pPj6ZV3r4kkzN40U0zI98ZGAJQILQMYsaojAlfvYhLFzBXJSG7zdY1qO9brfdIxMRoijeDFNGkp37vvYpH5lSirVCCCl6PIwn/Picture-101-%d8%a8.jpg?psid=1

همان طور که گفتم عمو نادر شش فرزند پسر ديگر هم داشت . که من جز " فرامرز " که يه بچه قنداقي در اون زمان بود ،  بقيه رو نديده بودم . عمو تلقني به يکايک پسر هايش خبر ورود من رو اعلام کرد .. 

https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pVyayrazW541rohWeyzuTAY3LA13fhFsYCLWsdtwJcdYXTRfETn5yp2Rru-IWxgC9JO4jasEBo_KioM9qMoDQXIkB6nxJ7Sve/Picture-044-copy-3-copy.jpg?psid=1

معچزه يا تقدير ... !؟

در همين ابتدا صادقانه اعتراف مي کنم در عمرم هرگز چنين کانون گرم و صميمي خانوادگي نديده بودم .  همه پسر ها جز " سعيد " ازدواج کرده بودند . البته " مسعود " فرزند نازنين عمو نادر رو در کوچه ملاقات کردم از اين رو فرصت نشد عکس او رو به يادگار بيندازم ! شب اول به خونه " خسرو " جان دعوت شديم . اغلب اعضاي خانواده حضور داشتند .  با حضور برادر نازنين عمو نادر که سرهنگ بازنشسته پليس است به اتفاق همسر گرامي اش ( در مقام والدين همسر خسرو جان ) به محفل روشنايي خاصي بخشيده بود . اما نمي دونم چقدر به معجزه يا تقدير الهي معتقديد ..!؟؟ از شانس خوب من همسر محترم فرامرز جان سرکار خانم " اعظم يونسي " در بخش انژيوگرافي بيمارستان مجهز آيت الله موسوي زنجان حضور داشت . اين بانوي مهربان وقتي متوجه مشکل قلبم شد ، در همون ميهماني اعلام کرد که فردا صبح حتمآ براي معاينه و ايضآ آنژيوگرافي به بيمارستان بروم . دوستان اطلاع دارند که مدت ها بود اوضاع قلبم واقعآ به هم ريخته بود . به حدي که قادر به پيمودن چند قدم راه صاف هم نبودم . حتي وقتي از جاي خود بر مي خواستم ، تا دقايقي نفس ام بند مي امد و عرق سردي بر بدنم مي نشست ! چهار پنج سالي بود که چنين وضعيت سختي رو تحمل مي کردم .. و هرگز راضي نمي شدم به بيمارستان بروم ! از شما چه پنهون معتقد بودم .. " آفتابه خرج لگن کردن است ! " و اين اخر عمري ارزش مداوا ندارد ! قبل از روايت ماجرا لازم مي دونم رسمآ و صميمانه تشکر ويژه اي داشته باشم از : جناب دکتر " حسن آهنگر " فوق تخصص قلب و عروق و خانم " اعظم يونسي " کارشناس پرستاري در بخش آنژيوگرافي که بي نهايت به بنده محبت فرمودند . خدا اجرشون بده

https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1pIdUrBJyY5yGTqrHq6TvrjKfFkcCSxmAR88EpSiItCC4922p8R7dAfVgizPPZ8801vRxOKIBOn2hZapdhfux2a_WodWx07kuU/drahangar%5b1%5dA.jpg?psid=1https://7gbczw.blu.livefilestore.com/y1p0mCJ_drarE7xHYZybyqBuUh8TsrLL-GjvXEmaoRjoqZvLPbdMVrd2hyELesOY3xUcbxYd1MQygIixXjoKAT1By0HteShRsmp/%d8%b9%da%a9%d8%b30111-copy-2.jpg?psid=1

دکتر حسن اهنگر " فوق تخصص قلب و عروق " و خانم اعظم يونسي " کارشناس پرستاري " 

روز بعد عمو نادر به اتفاق يکي دو تا از فرزندانش راس ساعت تعين شده به بيمارستان بردند . خانم يونسي که ارج و قرب فراواني در ميان همکاران و کادر پزشکي داشتند منو نزد دکتر اهنگر برد . نکته قابل توجه در همان معاينه اوليه ، آقاي دکتر فشار هر دو دستم رو گرفته و با تعجب از اختلاف فشار ، نارسايي حاد قلبم رو ( به احتمال فراوان )  اين اختلاف دانسته و اعلام کرد براي اطمينان بيشتر بايستي آزمايش " اکو " انجام دهم . از اون جايي که روز هاي پنچ شنبه آزمايش فوق در بيمارستان صورت نمي گرفت ، به حرمت خانم يونسي اعلام کرد بعد از اتمام ويزيت بيماران ، خود شخصآ بنده رو اکو خواهد کرد ..  بعد از گذشت ساعتي ، دکتر اهنگر با دقت فراوان تست مربوطه رو انجام داد . وي با ديدن نتيجه صادقانه اعلام کرد که .. نه تنها عروق کرنر قلبم گرفته بلکه دريچه هاي قلبم هم دچار نارسايي شديدي شده اند ! و با تعجب از اين که چرا طي ساليان طولاني به هيچ پزشکي مراجعه نکرده ام ، به من اميدواري داد با پرهيز از مصرف نمک و چربي و شيريني و استفاده از دارو هايي که برايم تجويز کرده ، خيلي زود سلامتي ام باز خواهد گشت .. و از من خواست تا ماه بعد براي آزمايش مجدد به زنجان بروم .. !

همان شب اعضاي خانواده عمو نادر به بهانه سالگرد تولد دختر فرامرز جان و اعظم خانم ، جملگي ميهمان اين خانواده بزرگوار بوديم ..  الحق و انصاف غذاي خوشمزه خانم يونسي همانند همسر خسرو جان خيلي دلچسب و لذيز بود . به ويژه اين که در فضاي شاد و بسيار صميمي اعضاي خانواده سرو مي شد . باور بفرماييد به من خيلي خوش گذشت . و از اين که عمو نادر نازنين چنين فرزندان با شخصيت و تحصيلکرده اي تحويل جامعه داده است ، قلبآ تحسين اش کردم . تمام پسر ها و همسر هايشان از تحصيلات عاليه برخوردا بودند .. و اغلب اون ها  عضو هيات علمي دانشگاه ها بودند . روابط صميمانه و احترام به يک ديگر مهم ترين خصيصه اين خانواده خوشبخت بود . با تمام وجودم براي يکايک اون ها آرزوي سلامتي و شادکامي کردم . و از ايزد يکتا خواستم سايه عمو نادر بزرگوارم سال هاي سال بالاي سر اين خانواده مهربون باشه ...

کلام اخر ... شايد باورش براي شما سخت باشه .. همان طور که براي خودم هم غير قابل تصور است . بعد از چند روز مصرف دارو هاي جديد و پرهيز از نمک و چربي و شيريني ، ناباورانه بدون هيچ مشکلي مسافت کوچه مون تا سر خيابان و حتي سربالايي ها رو بدون کوچک ترين توقف و تنگي نفس طي کردم . من که براي پيمودن دويست متر راه راست ، چندين مرتبه عرق ريزان نفس ام بند مي امد حالا به راحتي پياده روي مي کنم .. از پله ها بدون هيچ مشکلي بالا مي روم .. هرگز فکرش رو نمي کردم که با دارو اون هم در کم ترين زمان ممکنه چنين سلامتي ام رو باز يابم .. ! مطمئن هستم با ادامه مرتب دارو ها حال و روزم بهتر هم خواهد شد . من تمام اين اتفاقات رو مديون لطف خداوند ، زحمات آقاي دکتر و خانم يونسي عزيز مي دونم .. تا عمر دارم ثنا گوي اين عزيزان هستم . اين پست رو براي تقدير از زحمات انسان هاي خوب و ثبت در تاريخ نوشتم ..

 https://s0t26g.blu.livefilestore.com/y1p8oFwifmvSNlgvjP74kMROe-Y268Hq5JtBkMCY4ZdvsbKpSD9hia2JfCPWBK_RkkROAmSc0vjOLt1-x00xr8EhH9MjoFxMlZu/autumn-3.jpg?psid=1

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی .

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

https://www.facebook.com/behrouz.modarresi  : فيس بوک 

اين مطلب ساعت ۳:۴۵ دقيقه بامداد بتاريخ بیست و سوم مهر ماه ۱۳۹۱ پايان يافت .

 

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران  

https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1ps-jfqiqH-2TZSbcWqT96YQTEeDDc0CiU64lTC2Tp28OtrraMr8kSS5lCWubJ5lIjD-HjkSM1A_7ZyBZcgU7QXe6gwwtppLpt/4.jpg?psid=1

     آرشیو وبلاگ اینجا 

- تعداد بازديد
  • 4507
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35