درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چتربازی که کتک ام زد !

https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1pvRczzIz-e_6_4V6l5OLA-jHg-5aFCUnBAiisjHw2jEoc7ocRb5VAunbBvm6as0uX-7xMn8uLnUtvFwEipLEBLnhH7GgSQwkM/chapmans_coffin-copy.jpg?psid=1

https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1pvRczzIz-e_6_4V6l5OLA-jHg-5aFCUnBAiisjHw2jEoc7ocRb5VAunbBvm6as0uX-7xMn8uLnUtvFwEipLEBLnhH7GgSQwkM/chapmans_coffin-copy.jpg?psid=1

باز نشر خاطرات قدیمی

https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1pnson-o0y-gfE_dZ4sKoGiBGS9Znho74NPGSriKnRCR4r0KbCPOQolplFxgb4NXFgm5dBzNDfNeqaIrHbRXrULMzvUMvcD7hO/agmzcba031ziv09ll0g1.jpg?psid=1

کلید واژه ها : پادگان قوشچی + ارومیه ( رضائیه ) + سلماس + فرار از خونه + تنبیه + چهارراه گلی + استوار چتر باز + کتک زدن

به بهانه مقدمه ...

در حال طراحی تصاوير براي مطلب پست بعدي بودم که نمي دونم چرا يهو ياد دوران قديم افتادم .. ! سلول هاي خاکستري مغزم بي اختيار پرکشيده و مرا با خود به زمان تحصيل در پادگان قوشچي برد . تصميم گرفتم سختي هاي آن ايام رو براي عبرت بعضي جوون ها باز گو  کنم . اون هايي که قدر کانون گرم خانواده شون رو هرگز درک نکرده و با نق زدن هاي خود ناشکري مي کنند . اما يادم اومد سال ها قبل در بيان خاطرات جواني ام ، اشاراتي به پدر سالاري و تنبيه هاي قرون وسطايي کرده ام . اگر چه سال ها از آن واقعه مي گذرد ، اما صادقانه اعتراف مي کنم دلم مي خواهد نيمي از عمرم رو بدهم تا فقط يک روز در کنار پدرم باشم . امروز زمانه خيلي عوض شده است . ديگه هيچ کس حرمت ها رو نگه نمي داره .. راستش رو بخواهيد دلم نمي خواهد بغضي که در گلو از بي احترامي ها دارم ، به زبان اورم اما شايد در فرصتي مناسب بي پرده همه چيز را بيان کرده و براي ثبت در تاريخ با صداي بلند فرياد بزنم . بگذريم .. آن چه مي خوانيد اشاره به بخشي از خاطراتم است که بازنشر شده است ... 

 يادتونه  مدتي پشت سر هم عده اي با هويت هاي جعلي و متفاوت در وبلاگ برايم کامنت هاي مشکوکي مي نوشتند !؟ و سعي مي کردند با پرسش هاي مهندسي شده به خصوصي ترين حريم زندگي ام وارد شوند !؟‌ و من هم به حرمت خوانندگان عزيز و گرامي با صبوري و متانت به اصطلاح پاسخ مي دادم .. !! نمي پرسيد چه شد که جملگي گور خود رو از اين تارنما گم کرده و غيب شون زد !!؟ واقعيت اين است يکي از دوستان بسيار صميمي ام در پليس " فتا " مدت ها بود با رصد کردن مزاحمين مغرض که هر از گاهي به بهانه هاي مختلف توهين و هتاکي مي کردند ، شناسايي و به مراجع قضايي مي سپارد . و همان گونه که شاهد بوديد ديگر خبري از آن بي سر و پا ها نبود ! تا اين که سر و کله کامنت گذاران دلسوز پيدا شد ! باور کنيد من اصلآ به اون ها اهميتي نمي دادم ! ولي صداي دوستان و خوانندگان قديمي در اومده بود ! تا اين که به همت و تلاش همان دوست عزيزم ، رد پاي آن ها شناسايي مي شود ! همان گونه که مي دانيد آن ها هويت مزاحمين رو افشاء نمي کنند . اما با کد هايي که داد ، من آن مفلوکان رو شناختم ! جالبه بدونيد يکي از اون ها بقدري آدم حقير و بي شخصيتي است که همه اقوام و نزديکانش از مصاحبت با او فراري اند ! حتي خانواده اش ! همان شخص ابله اي  که نوشته بود .. { شما برادري به نام بهنام داريد و خواهري که در قوچان مهمانش بوديد و .. } من از دوستم خواهش کردم کاري با او نداشته باشد .. چون خدا او را به حد کافي ذليل و خوار نموده است . و اين شد که آن مفلوکان بدبخت ديگر جرات حضور ندارند !  چون با هر آي دي وارد سايت ام شوند ( چه از کافي نت ، گوشي تلفن همراه ، دفتر کار ) سريع رد يابي مي شوند . اين ها رو گفتم تا از زحمات پليس فتا و آن دوست بزرگوارم صميمانه تشکر کنم ..

 https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1pHXrVvo2azFqmLtTmsDg4iH8dgBY9MnMTQ_w9SjJzCcNhaPq-qqHPK3iDA9Wqy4wU6bMVF6_asI4OQDfxtALvAmSkuJpI0cSA/7iybqa7an5uositwp106.jpg?psid=1 

پادگان قوشچي .... 

اون هايي كه اهل اروميه يا همون " رضائيه " سابق هستند به خوبي با نام پادگان قوشچي آشنا هستند . يك پادگان نيروي زميني كه در ۴۵ كيلومتري اروميه به سمت تبريز واقع شده است . اون موقع كه من اونجا درس مي خوندم ، جاده رضائيه - تبريز از جلوي اين مكان مي گذشت ..يادش بخير .. چه دوراني بود . هر وقت  تصاوير اتوبوس يا سواري قديمي رو مي بينم ، بي اختيار ياد اون ايام مي فتم . تقريبآ سال ۱۳۴۲ بود كه پدرم چون نظامي بود از شهر سلماس ( شاهپور ) سابق به اين پادگان منتقل شديم . ۴۴ سال پيش اتوبوس ها همه دماغ دار بودند ... با صندلي هاي چوبي . جاده ها هم خاكي بود كه بهش جاده شوسه مي گفتند . وضع مادي مردم در اون دوران زياد تعريفي نداشت . مخصوصآ نظامي ها كه واقعآ حقوق كمي مي گرفتند . يادمه پدرم ۶۸ تومان حقوق اش بود !! ( شصت و هشت تا تك تومني ) واقعآ روزگار رو به سختي مي گذرانديم .

https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1p4CkkA0gwuxmRSPhozb5yv1bfxNFRC7hgMbMLI1CmwySUCZ_ulnRD-IwQPPfywu6vYMalnTXTnXDmukW_1kzTRLMOSDEfefXc/hhhh.jpg?psid=1https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1p7HZSVE6a7oNddp4ihkvTAVJFSQfZSGeBw_io3vzZOUoWwCU3lkC1fYSqyQFi2lFdVvqoeXuxGmqPoSiMrck9IwOvx2VqrRvq/rtjherj.jpg?psid=1

https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1pOCjhmmyWdLmws_plyQNVjJ8bw96KkYGYJ1daVbQ2hdgz_fenwFJZRoEeRSUSV6A8MUhkcqGxzs4kmXjuKxUY2KqOW_MEds0-/ascvv.jpg?psid=1https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1pv4UqpTC5dZSBebeEinGsX4UbQh49HsidkOC_O7XhZB7Cws4IsIU2cfgfIj9Pgac5G15cqBRnbFGmlZHpFDF9UgjtPg7pRApK/fgngjng.jpg?psid=1

 در پادگان قوشچي تنها يك دبستان و دبيرستان وجود داشت . كه دختر و پسرها به صورت مختلط درس مي خواندند . و تا كلاس چهارم دبيرستان مي شد اون جا تحصيل كرد . بعدش براي ادامه تحصيل بايد به رضائيه مي رفتيم . اكثر همكلاسي هاي ما از روستاهاي اطراف به پادگان مي آمدند . خانه هاي سازماني به شكل دايره وار و ويلايي بود . به همين دليل آن ها رو دايره مي خواندند . البته پدر من به دليل علاقه اي كه به حيوانات داشت ، در اين ساختمان هاي شيك زندگي نمي كرد . بلكه در منطقه اي دور افتاده در پرت ترين نقطه پايگاه كه محل زندگي سازندگان پايگاه بود ، مي زيستيم . به دليل دوري راه ، هر روز چهار بار مسير منزل تا مدرسه رو طي مي كرديم .

از همه نوع پرنده و چرنده و خزنده داشتيم ! پدرم از كودكي كبوتر باز بود . باور كنيد بارها از زبونش شنيدم كه كفترهاشو از ما كه فرزندانش بوديم بيشتر دوست داشت ! واي به حال همه ما اگر يك كبوترش گم مي شد يا گربه مي خورد ! آن روز روز عزاي ما بود .چون نمي توانست گربه رو بكشه بيچاره ها رو  در گوني قرار داده و به رانندهاي عبوري پول مي داد تا در شهر رهاشون كنند . علاوه بر كبوتر كه جايگاه ويژه اي در ميان حيوانات جور وا جور داشت ، مرغ و خروس ، غاز و مرغابي ، قتاري و طوطي ، بوقلمون ، سگ و گربه ، بز و گوسفند هم نگهداري مي كرد ! علاوه بر تمام اين اين ها ، تمام اطراف خونمون هم به مزرعه كشاورزي تبديل شده بود . و همه چيز در آن كاشته مي شد . نو جوون كه بودم يك فضاي كوچكي رو هم من به عنوان باغچه كاشته بودم و هر روز وقت خويش رو آن جا مي گذروندم .

دوران نوجواني ، سال ۶- ۱۳۴۵ ...

 رفتار پدرم در خونه خيلي خشونت آميز بود و به كوچكترين بهانه اي همه رو به باد كتك مي گرفت . روي اين اصل خيلي دست به عصا راه مي رفتيم تا عصباني نشود . ولي هميشه بهانه براي عصباني شدن او وجود داشت . بد جوري قاطي مي كرد و از كوچك و بزرگ همه رو مورد نوازش مخصوص قرار مي داد !! هيچ كس جلو دارش نبود . يعني هيچ همسايه اي قادر به جدا كردن بچه ها از دستش نبود . مخصوصآ شب هاي جمعه كه واقعآ جنون او گل مي كرد . امكان نداشت كه شب جمعه اي فرا برسه و او در آن شب قاطي نكنه ! يادمه بچه كه بودم هميشه نذر مي كردم كه شب جمعه كتك نخورم . اما باور كنيد هفته اي را به ياد ندارم كه در اين شب ها كتك نوش جان نكرده باشيم !

به همين دليل دعا مي كردم درس هايم هر چه زودتر تموم شده تا به اين بهانه به تهران آمده تا به قول معروف جونم رو نجات دهم . يادمه كلاس نهم دبيرستان بودم كه به دليل فشارهاي زياد تصميم گرفتم از خونه فرار كرده و به تهران بيايم . براي همين روزي كه دوچرخه اش خراب شد ، ده تومان به من داد تا به رضائيه رفته و دوچرخه رو تعمير نمايم . بهترين موقع براي اجراي نقشه ام دونستم . پانزده ريال كرايه اتوبوس داده و به شهر رسيدم . دوچرخه رو در تعمير گاه گذاشته و خود راهي دروازه شهر شدم . تا غروب آفتاب جلوي هر ماشين رو گرفتم ، سوارم نكردند ! ديگه هوا داشت تاريك مي شد كه به شهر برگشتم . ديگه راه برگشت هم نداشتم . چون ميني بوس هاي پادگان و دهات هاي اطراف آن ، غروب باز مي گشتند . واقعآ سرگردان مانده بودم

https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1pfHv65KkNheS4gWK8N-LmfU3QHBX58PpRWRQ6LziX3vBtpCYnoig3HHcAoqyLfl10SIFs0cqHZTsaiWoVrW39TMfEYDrK70ZG/jvza5lbp4r12ec18fixy.jpg?psid=1

تصویری از پدر مرحومم محمد مدرسی 

يك كاميون كمپرسي سوارم كرد . وقتي پرسيد كجا مي روي و گفتم تهران !! راننده كه مرد با خدايي بود خيلي نصيحت ام كرد . و بعد از تخليه محموله اش به شهر برگشته و كاميون رو در گاراژي پارك نمود . و به من هم توصيه كرد كه شب را در مسجدي به صبح رسونده و سپس به قوشچي برگردم . ولي هر چه گشتم مسجدي نيافته و از روي ناچاري به همون گاراژ برگشتم و شب رو در همون كاميون گذروندم . ديگه مي دونستم چون شب به خونه نرفته ام ، پدرم حتمآ من را خواهد كشت ! براي همين صبح اول وقت از خواب بيدار شده و خودم رو به ايستگاه اتوبوس رسوندم تا شايد يكي از اون ها من را به تهران ببرد ! ولي ساعت حركت اتوبوس ها بعد از ظهر بود . لذا ساندويچي خريده و در حالي كه با ولع خاص گاز مي زدم در شهر به قدم زدن پرداختم !

چشمتون روز بد نبينه كه ناگهان از پشت سرم صداي پدرم رو شنيدم كه مي گويد .. بهروز !! پدر سوخته كجا بودي ؟ انگار كه مسخ شده باشم ، اصلآ نتوانستم عكي العملي از خود نشون بدهم . او كه سوار دوچرخه اش بود و ظاهرآ از تعمير گاه گرفته بود ، پياده شده و بعد از زدن چند سيلي جانانه در انظار عمومي ، با طنابي كه هميشه ترك دوچرخه اش داشت ، دست هاي من رو محكم از قسمت مچ بسته و سر ديگر آن رو به دوچرخه اش بست و راه افتاد ... من هم مانند يك سگ تازي دنبال او مي دويدم . نيم ساعتي طاقت آورده و به طور طبيعي دويدم . اما كم كم نيروي جسمي ام تحليل مي رفت ..و او بي توجه به حال زار من هم چنان پدال مي زد !

دقيقآ نمي دونم چند ساعت به طول انجاميد .. فقط مي دونم كه زبانم از تشنگي بيرون زده بود .خيلي دلم مي خواست طناب را باز كرده و از آب هاي راكد و كثيف كنار جاده ، حسابي بنوشم . خوب يادمه كه در مسير پادگان ، تقريبآ نرسيده به كارخانه قند يك پاسگاه ژاندارمري سمت راست قرار داشت . خيلي با خودم كلنجار رفتم كه جلوي پاسگاه دست هايم رو باز كرده و به اون جا پناه ببرم . ولي مي دونستم كه او بد تر عصباني شده و حتي ممكنه جلوي ژاندارم ها سرم رو ببره !! چون واقعآ آدم نترسي بود و از هيچ مقامي واهمه نداشت ! در اون ايام اغلب روستائيان با گاري كه معمولآ با گاوميش كشيده مي شد ، علوفه و محصولات كشاورزي خود را حمل مي كردند . آن ها در منتهي اليه جاده ترانزيت مرتب در رفت و آمد بودند .

اغلب زن هاي روستايي وقتي حال زار من را مي ديدند كه مثل اسرا در حال دويدن پشت سر او با دست هاي بسته هستم ، دلشون به حالم سوخته و با زبون آذري از پدرم مي پرسيدند ... " قارداش نيه بو بنوانه بو جور آپاروسن ؟ " يعني چرا اين بيچاره رو اين جوري مي بري ؟! و او خيلي خونسرد به همون زبون آذري در پاسخ مي گفت ... دزدي نموده !! زن هاي ساده روستايي مي پرسيدند .. چي دزديده ؟ و او در همون حالي كه با شدت ركاب مي زد ، مي گفت ... يك دونه تخم مرغ دزده است !! و اون طفلك ها مي دونستند كه با يه آدم معمولي طرف نيستند !! اگه بگم چگونه ۴۵ كيلومتر راه را دويدم ، شايد باورش براتون سخت باشه .. ولي عاقبت به پايگاه رسيديم .

به محض اين كه دست هايم رو باز كرد ، مثل برق پريده و از جوي پر از گل و لاي محوطه حسابي آب نوشيدم !! الان كه چهل سال از اون زمان گذشته ، با ياد آوري اون مسير عرق سردي به تنم مي نشيند . و از اون موقع تا حالا قادر به نشستن چارزانو روي زمين نيستم . واقعآ ببخشيد كه من با شرح اين حرف ها ناراحت تون كردم . قصدم اينه كه جوون هاي امروزي قدر مهر و محبت پدران خويش رو بدونند . البته پدرم هيچ گناهي نداشت . بلكه با اون فرهنگ بزرگ شده و رشد نموده بود . شايد هم بيمار بود . اما به هرحال دست خودش نبود . من حتي با وجودي كه ازدواج كرده بودم و دخترم بهاره رو داشتم ، از پدرم حساب مي بردم .

اگه بخواهم در مورد شكنجه هايي كه شدم بگويم ، فكر كنم به اندازه يك كتاب قطور بشود . هميشه وقتي كتك مي خوردم ، با خود عهد مي كردم اگر روزي بزرگ شدم ، هرگز دستم رو روي فرزندانم بلند نكنم . و دقيقآ هم تا به امروز به عهد خود وفادار مونده ام . با تمام اين فشار ها ، گاهي ياد اون ايام مي افتم و آرزوي مي كنم اي كاش پدرم زنده بود تا روي چشم هاي خودم مي گذاشتم . هميشه احترام او را داشتم و تا روزي كه زنده بود ، هرسال براي ديدن او از تهران به قوچان مي رفتم . شايد باورتون نشه ، فقط همون يكي دور روز اول به من خوش مي گذشت .. ولي دوباره عصبانيت او شروع شده و به جون زن و بچه اش می افتاد

 خاطره اندر خاطره ...

اولآ اين رو اضافه كنم اگر چه اون خدا بيامرز عصبي و خشن بود . ولي در قلب اش چيزي نبود . زندگي اش رو وقف مردم كرده بود . و به اعتقادم عصبانيت اش ريشه رواني داشته و خب اون موقع ها روانپزشك به صورت امروز معمول و متداول نبود . بسيار ميهمان دوست بود . كافي بود يكي از چيزي خوشش مي آمد ، امكان نداشت به زور به او هديه ندهد . يادمه در آمريكا به ما اوركت آمريكايي آكبند دادند ، دلم نيامد بپوشم و آن را براي پدرم آوردم . ولي او روز اول كه پوشيده بود ، در پليس راه قوچان - مشهد ، افسر پليس از آن خوشش آمده بود و او هم به زور به وي تقديم كرده بود ! خيلي افسوس خوردم . خودم سرماي واشنگتن را تحمل كردم تا پدرم در قوچان بپوشد . اما او به همين راحتي بخشيد . او فرزند يكي از ملاكين بزرگ خراسان بود . كه تا قبل از اصلاحات ارضي ، آيادي هاي زيادي داشت .

هميشه وقتي مهمان مي آمد ، دعا مي كرديم از دماغ شون در نيايد ! در زمان جنگ تحميلي يكي از اقوام مادري او از اهواز به مشهد مهاجرت كرده بودند . او تصميم مي گيرد همه آن ها را به قوچان آورده و در منزل خود نگهداري كند . ظاهرآ بعد از يك هفته كه حسابي از اين خانواده  پذيرايي كرده بود ، يك روز سر سفره رنگين بيچاره مرد جنگ زده دست به جيبش كرده و اسكناسي بيرون آورده و خطاب به يكي از بچه ها مي گويد عمو جان بپر از سر كوچه چند تا نوشابه بگير ... ! كه ناگهان آمپر او بالا رفته و خطاب به مرد ميهمان كه " غلامعباس " نام داشته ، پرخاش مي نمايد ... مرد حسابي پول ات رو به رخ من مي كشي ؟ پپسي مي خواستي ، به من مي گفتي تا برات مي خريدم .. !! اين همه در اين مدت خرج كردم ، فكر مي كني لنگ پول پپسي تو هستم !! نشون به اون نشون كه نهار به همه اون ها كوفت شده و آن بيچاره ها مجبور مي شوند دوباره قوچان رو ترك نمايند !!

https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1p27voAKMFTBrZ00cFDuzTpOeKX4oe3L6heIiy_wFhm1uhXoZMaKqMchtHwJC6asirrTIxRIQteAc_OQhJp5ZqGOrrs76AV0u2/dwq7p8rziiqkiajxfsic.jpg?psid=1

ادامه تحصيل در تهران ...  

بالاخره در سال ۱۳۴۸ كلاس چهارم دبيرستان رو با موفقيت تمام كردم . و براي ادامه تحصيل به همراه مادر بزرگ و عمه ام به تهران آمده و در خيابان نواب - چهاراره مرتضوي  خونه اي اجاره كرده و در دبيرستان " علامه " ، " دكتر نصيري " و " دكتر خانعلي " دبيرستان رو تمام كردم . در همين ايام بود كه بعد از ظهر ها بعد از تعطيلي دبيرستان به دنبال مادرم مي گشتم . در ايام تعطيلات تابستاني هم كار مي كردم . چون هزينه اي كه پدرم هر ماه برامون مي فرستاد ، كافي نبود . او ماهيانه صدو پنجاه تومان خرجي مي فرستاد . كه شصد تومان آن رو بابت كرايه خانه مي پرداختيم . يادمه در همون سال هايي كه تحصيل مي كردم ، بر حسب تصادف يكي از همسايه هاي پادگان قوشچي رو پيدا كردم . آن ها در چهارراه گلي زندگي مي كردند .

پدر خانواده ظاهرآ فوت كرده بود . ولي همسرش با سه دختر و يك پسر در حياطي كوچك زندگي مي كردند . من اغلب خونه اين ها بودم . با وجودي كه دختر هاي او زيبا بودند ، ولي نمي دونم به چه دليل هيچ گرايشي براي ازدواج با آن ها نداشتم . در اصل به چشم خواهر هاي خودم به آن ها مي نگريستم . ديگه عضو رسمي خانواده آن ها شده بودم . از طرفي درسم به اتمام رسيده بود . و قصد پيوستن به نيروي هوايي رو داشتم . در همين ايام بود كه به طور اتفاقي مادرم رو هم پيدا كردم . از خونه اين خانواده تا منزل مادرم راهي نبود . و مي شد پياده اين مسير رو رفت و برگشت . ديگه كار من شده بود رفتن به خانه مادرم و بعدش خونه اين خانواده .

در ايام تابستون كه دبيرستان تعطيل بود براي كسب در آمد به سر كار مي رفتم . اولين جايي كه در همون سال ها مشغول شدم ، يك شركت بزرگ الكتريكي به نام " جار " واقع در جاده قديم شميران كه الان شريعتي شده ، بود . و چراغ هاي مهتابي و خياباني توليد مي كرد . در اين شركت با شخصي به نام " داوود " كه راننده شركت بود دوست شده بودم . اگر چه او چند سالي از من بزرگ تر و پخته تر بود ، ولي دوستي عميقي بين ما ايجاد شده بود . داوود اتوموبيل پيكان وانت داشت و در شركت هم كارش حمل كالا بود . يه روز كه با او حرف مي زدم ، بهش گفتم خيلي دلم مي خواهد شمال رو ببينم . و او لطف كرده مرا با خود به شمال برد .

در مطلب " كفش هاي مدل قيصر " توضيح دادم كه يك زماني به اصطلاح از مدل موي سر گروه " بيتل " ها كه تازه آوازه آن از انگلستان به ايران رسيده بود تقليد كرده و مانند آن ها موهاي سر خودم رو بلند كردم . به طوري كه تا زير شانه هايم مي رسيد . اصلآ فكر نمي كردم كه اين مدل مو به چهره ام نمي آيد !! در همين سفر بود كه مورد تمسخر اهالي شمال به خصوص رشتي ها قرار گرفتم . و همه مرا با انگشت نشون مي دادند . ولي خب جوون بودم و به اين مسايل اهميت نمي دادم !‌در شمال داوود ضمن صحبت هايش به من گفت كه دنبال دختري نجيب و خانواده دار مي گردد . من به او گفتم .. خانواده اي رو مي شناسم كه دختران نجيبي داره ..

در مراجعت به تهران ، ترتيبي دادم او با " پروين " دختر بزرگ خانواده كه دست بر قضا در پادگان قوشچي با هم همكلاسي بوديم آشنا شود . و مدتي بعد رسمآ به خواستگاري او رفته و با هم ازدواج كردند . دختر بعدي " فرزانه " نام داشت كه مادرش خيلي دلش مي خواست من او رو بگيرم . ولي همان طور كه گفتم هيچ گونه رغبتي به او نداشتم . فرزانه چهره اش مانند دختران عهد قجر بود . موهاي مشگي ، صورتي گرد ، و چشماني درشت با ابروهاي پيوسته .. فرزانه هر جا مي خواست بره ، مادرش ترتيبي مي داد تا من همراه او بروم . و همين رفت و آمد ها باعث شده بود اهالي محل فكر كنند كه من نامزد او هستم . از طرفي ما دوتا خيلي تو اون محل تابلو شده بوديم . من صورتي سفيد و تركه اي ، فرزانه هم چاق و چارشونه  ... همه نگاه مي كردند !

از طرفي در همين ايام بود كه در نيروي هوايي ارتش شاهنشاهي پذيرفته شده بودم . و بايد هر روز براي آنواع آزمون ها و تست هاي پزشكي مي رفتم . فكر كنم سه ماهي طول كشيد تا تمام مقدمات كار به پايان رسيد . و بالاخره لباس آبي نيروي هوايي رو تحويل گرفتم . يك ليست بلند بالايي هم به دستمون دادند تا خريداري نموده و روزي كه قراره سر خدمت حاضر شويم ، آن ها را با خود همراه داشته باشيم . يادمه صورت اجناسي كه بايد تهيه مي كرديم اين گونه بود .. يك عدد قاشق و چنگالي كه در يكديگر قفل مي شدند ! ، صابون با جا صابوني آبي رنگ ، يك آينه دو رو كه يك سوي اش محدب و آن سوي ديگرش معمولي بود . حوله ( ترجيحآ آبي ) ، گلدان كوچك ، خودتراش با فرچه ، شمع ( براي ماليدن روي موزائيك هاي كف آسايشگاه ) ساك متوسط آبي رنگ ، خمير دندان و خمير ريش ، يك ليوان براي چاي خوردن و يك اسپري خوشبو كننده .

https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1paXHh80ydsPra1UJ9ZK9_xE4leI3hy3OrGlKJSl_WMlJlYgeCBss_QxXo7Jjx125aHuU9oi2fM7VPF0ijA0Nu-jpIpPXk298l/fk5wsldtyz12qfdhccc3.jpg?psid=1

 دل كندن از محله و دوران آزادي خيلي سخت بود . مخصوصآ من كه در سه محل تردد داشتم .. محله خودمون مادرم و مادر فرزانه . خيلي ها در همون ايام به خاطر تمرين هاي سخت آموزشي فرار كردند . تازه شايع بود كه خدمت در نيروي هوايي خيلي راحت تر از قواي نظامي بود . ولي براي يك مشت جوون كه تازه از كانون گرم خانواده خود جدا شده بودند ، همين هم طاقت فرسا بود . من براي گريز از رژه و كلاغ پر و سينه خيز ، زرنگي كرده و معاف شدم . قضيه از اين قرار بود كه همه رو به خط كرده و پرسيدند چه كسي قبلآ خدمت سربازي انجام داده است ؟ قصدشون از اين سوال اين بود تا يكي رو ارشد بچه ها انتخاب نمايند . 

من دستم را بلند كرده و گفتم خدمت سربازي انجام نداده ام ولي از بچگي در سربازخانه بزرگ شده ام . همزمان ديدم چند نفر از ته صف كه دو برابر هيكل من قد و قوارشون بود و از برو بچه هاي كرمانشاه بودند دست بالا كردند ! خب معلوم بود كه من جوون تركه اي رو براي اين كار انتخاب نخواهند نمود . سوال بعدي اين بود كه كي خط اش خوبه ؟ ديگه معطل اش نكرده و تصميم گرفتم هر جور شده خودم رو براي اين پست كه همانا منشي گري گروهان بود ، كانديد نمايم . در اين آزمون ديگه هيكل و قلدري ملاك نبود ، بلكه كاغذ هايي رو بين كساني كه مدعي اين پست بودند تقسيم كرده و از ما خواستند هريك جمله اي در آن بنويسيم . كه شانس آورده و انتخاب شدم

چهار ماه دوران آموزشي مثل برق گذشت . و با گرفتن سردوشي هاي رنگي ، ديگه مجاز بوديم فرنج شلوار بپوشيم . اولين پنج شنبه اي كه براي مرخصي آمديم هيچ گاه فراموش نمي كنم . به ما آموزش داده بودند اگه در هر جا پرسنل نظامي رو ديديد ، حتمآ احترام بگذاريد . و دست خود را تا او جوابتون را نداده از شقيقه پائين نياوريد ! يا در اتوبوس واحد ، جاي خود را به آن ها بدهيد . در آن روز من به اتفاق يكي از دوستانم كه خدا بيامرزدش مفت مرد ، براي انداختن عكس فوري سر راه ، به چهار راه استانبول رفتيم . من يك لحظه ديدم حسن كه در كنار من قدم بر مي داشت غيبش زده .. وقتي برگشتم ديدم خيلي جدي جلوي در پاساژ خبر دار ايستاده است و حركت نمي كند . فكر كردم ژنرالي يا فرماندهي رو ديده و طفلك خبر دار در حال احترام ايستاده است .. كمي جلوتر رفته تا ببينم اين مقام عالي كيست كه با صحنه مضحكي مواجه شدم !

اون خدابيامرز گويا دربان پاساژ رو ديده بود و به تصور اين كه او نظامي است به حالت خبر دار جلويش ايستاده بود . آخه اون موقع دربون ها اونيفورم رسمي با سر دوشي هاي پهن زرين و كلاهي آرم دار به تن مي كردند . طرف هم به تصور اين كه اين نظامي تمسخرش مي كند ، محو تماشاي او شده بود . رفتم جلو و دستش رو انداختم پائين و گفتم تو هنوز درجات نظامي رو نمي شناسي ؟ بگذريم .. پوشيدن اونيفورم آبي نيروي هوايي با اون علائمي كه داشت خيلي جذاب به نظر مي رسيد . و من واقعآ لذت مي بردم وقتي آن را بر تن مي كردم .

 يك روز جمعه بعد از ظهر بعد از صرف نهار در منزل مادرم با پوشيدن فرنج شلوار فرم كم كم خود را آماده كردم تا سري به خونه فرزانه زده و از اون جا به آموزشگاه برگردم . معمولآ بعد از ظهر جمعه ها خيلي دلگير بود . ولي آن روز با پياده روي به سوي خونه دوستانم سعي كردم فكر خود را يه جور هايي مشغول بكنم . اون ايام به طور كلي پرسنل نظامي نزد مردم ارج و قربي داشتند . مخصوصآ نيروي هوايي كه جايگاه ويژه اي داشت . ديگه كم كم به چهارراه ‌" گلي " نزديك مي شدم . راستش رو بخواهيد مي خواستم اون ها من رو با اونيفورم ببينند !! چون خيلي وقت بود از آن ها خبري نداشتم . وقتي وارد كوچه اون ها شدم ديدم كه همسايه هاي فضول جور ديگه به من نگاه مي كنند ، ولي دوزاري ام نيفتاد دليل  اش چيست !

https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1pfXzWIn0XrMAjALCcWO8oyPJz9h5xjpNyifaDgo7hEqR-V9_x6Zw64S4Mr-oNuJtE0b2qzSDXKkUpGcVCrbDXX--_J51XNJYK/cxfnooef4p021sbpzk03.jpg?psid=1

وقتي به در خونه قديمي مادر فرزانه رسيدم ، بار ديگه كروات و سر و وضع ام رو مرتب كرده و با يه اشتياق خاصي دستم رو به روي زنگ اخبار گذاشته و فشار دادم . بعد از لحظاتي شنيدم يكي از ته حياط با صداي بلند مي گويد كيه ؟! من خوشحال از اين موضوع كه آن ها خوشبختانه در منزل هستند ، گفتم منم ... بهروز ... بهروز مدرسي  .. منتظر بودم ببينم كدام يك از اهالي خونه در را روي من باز مي نمايد . و با ديدن من چه عكس العملي نشون خواهد داد . كه چشمتون روز بد نبينه ، ناگهان ديدم يك غول بي شاخ و دم كه چند برابر هيكل من قدش بود ، در چهار چوب در پيدايش شد . بوي تعفن مشروب هم به مشام مي آمد .

وي در حالي كه با يك دستش چار چوب در رو گرفته بود ، پرسيد گفتي اسمت چيه ..؟ من آدم ساده لوح فكر كردم حتمآ صداي من را نشنيده است ، در حالي كه آب دهانم رو به زحمت پائين مي بردم ، به آهستگي گفتم مدرسي ... ! كه ناگهان پريد و با دودستش يقه ام رو گرفته مثل پر كاه از زمين بلند كرده و محكم به زمين كوبيد . تا آمدم تعادل خودم رو حفظ نموده تا زمين نخورم ، كشيده اي محكم به گوشم نواخته شد !! تنها كاري كه كردم جلوي سيلي دوم رو گرفتم ... هنوز تو اين فكر بودم كه اين بابا كيست و اينجا چه كار مي كند كه پشت سر هم چند مشت و لگد نثارم گرديد !!

جالب اين كه هيچ يك از اهالي منزل بيرون نيامده و من هنوز شوكه بودم .. اصلآ نمي دونستم اين بابا كيست ؟ يك لحظه فكر كردم شايد خونه رو اشتباه آمده ام !! مسئله اي كه من رو واقعآ ناراحت كرده بود ، بي حرمتي اي بود كه به لباس ام شده بود . چون صادقانه مي گويم .. خيلي حرمت لباس ام رو داشته و حالا هم دارم . و نسبت به آن متعصب مي باشم . و خدا رو گواه مي گيرم كه هرگز عملي مرتكب نشدم كه به لباس ام توهين شود . و اون روز هم نگراني ام بيشتر از اين بابت بود . به دليل مشت هاي محكمي كه به سر و روي من زده بود ، دهانم غرق خون شده بود و نمي تونستم ازش بپرسم آخه مرد ناحسابي موضوع چيه ؟

بعد از دقايقي كه در مشت او اسير بودم ، شنيدم كه خودش رو استوار چتر باز معرفي كرده و مرتب از گردن كلفتي خودش سخن مي گويد . مرتب مي گفت به خاطر شجاعت ام در مرز درجه افتخاري گرفتم .. در همين حال يكي دو نفر از اهالي محل خود رو به قافله رسونده و سعي كردند جلوي وحشي گري اين غول بي شاخ و دم رو بگيرند . اين بهترين فرصت بود تا بفهمم اصلآ موضوع چيه .. و در حالي كه سعي مي كردم خاك و گل رو از روي لباس هايم پاك نمايم ، منتظر جواب اين مرد چتر باز بودم . با گرفتن  مرد چتر باز ، ساير همسايه ها هم كه تا آن موقع از دور نظاره گر بودند ، نزديك تر آمده و هريك زير لب چيزي مي گفتند ..

اين رو هم اضافه كنم در تمام مدت عمرم هرگز با كسي گلاويز نشده و هرگز خود را درگير مسايلي كه به من مربوط نبوده ، نكرده ام . اين اولين و آخرين درگيري يك طرفه اي بود كه با آن مواجه بودم . در همين حال يك آقايي جلو آمده و از من خواست محل را ترك نمايم . تا آمدم از او بپرسم اجازه بده ببينم اصلآ قضيه چيه ... ؟ كه ناگهان ديدم طرف مقابل انگار به سرش زده باشه ، در يك لحظه جنون آني گرفته و در حالي كه اون سه چهار نفري رو كه گرفته بودنش ، هر يك رو به طرفي پرت كرده و از كمرش كارد بزرگ سنگري كه در ارتش به آن سرنيزه مي گويند رو در آورده و با كشيدن نعره هاي وحشتناك ، فرياد مي كشيد از سر راهم كنار برويد مي خواهم خون او را بريزم . و آنگاه به سمت من خيز برداشت .. دو پا داشته دو پا ديگه هم قرض كرده مثل بز اخفش از كمند آن مرد ديوانه گريختم .

درست ۳۶ سال از آن موضوع وحشتناك مي گذرد ... هنوز هم نمي دونم او كي بود و به چه جرمي با من چنين برخوردي كرد . فقط يادمه در همان لحظات مي گفتند او داماد خانواده است ... حال به او چه چيزي در باره من گفته بودند ، خدا مي داند . ولي مطمئن هستم هر چه بوده سوء تفاهمي بيش نبوده . چون مدت مديدي بود كه در آموزشگاه شبانه روزي بودم . و قبل از آن هم چندان رابطه اي با دختر ها نداشتم . فقط حدس مي زنم اهالي محل رفت و آمد هاي من به آن جا رو به صورت ناقص و شايد هم از روي غرض به او گفته بودند . و ايشان براي كشتن گربه دم حجله ، فرصت رو غنيمت دونسته و به اين ترتيب خواسته بود زهر چشمي از همه بگيرد

نوشيدن مشروبات الكلي ، عدم وجود سرپرست يا پدر خانواده ، شنيدن حرف هاي متناقص در باره رفت و آمد هاي من با نامزدش و احساس گردن كلفتي كردن باعث اين پيشامد شوم گرديد . مطمئن هستم اگه مي ماندم ، حتمآ بلايي سر من مي آمد . ديگه هم پشت قضيه رو نگرفتم . چون واقعآ احساس كردم به هيچ عنوان آدم منطقي نيست .. خلاصه اگر چه فرار كردم .. ولي اين تلنگري بود براي من كه تا آخر حضورم در ارتش و حتي بعد از آن حواسم رو جمع كرده و حد و حدود خود رو حفظ نمايم . جالب اين كه هرگز نفهميدم سرنوشت آن خانواده به كجا انجاميد

 

https://ivcriq.blu.livefilestore.com/y1pgN5QrX8oxoptELdzvnvKf-0yzUdzXLQIF-ZtTBc5QKrwPrTET-LOzMIN53hL__MBwIQMR3PgHgwM6nTzBpRdkHAY_8pculR4/dfhbsh.jpg?psid=1

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

 ای میل : Behrouz.journalist@gmail.com

https://www.facebook.com/behrouz.modarresi فيس بوک ( اجالتآ مسدود کرده ام ) پ

نشر اوليه : دي ماه ۱۳۸۶

اصلاح و بازنشر : ساعت ۷:۱۵ دقيقه هفدهم شهريور ماه ۱۳۹۱ .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 درخواست ياري ..

بدينوسيله از تمام دوستان و خوانندگان محترمي که در زمينه خدمات فرودگاهي و يا حرفه هاي وابسته به صنعت هوانوردي ارتباط موثري دارند ، خواهش مي کنم در صورت امکان زمينه معرفي به کار و فعاليت براي جواني بسيار شرافتمند و سالم رو فراهم آورند . جوان ياد شده به خاطر عشق و علاقه به محيط فرودگاهي حاضر به انجام هر نوع کار قانوني است . او مدت ها قبل از من خواهش کرده بود تا کاري برايش پيدا کنم . و نوشته بود نامزد دارد و منتظر پيدا کردن کار مناسبي است تا ازدواج کند . راستش رو بخواهيد بنده به دليل مشغله هاي فکري موضوع رو فراموش کرده بودم . لذا از همه بزرگواراني که قادر به فراهم کردن کاري مناسب در تهران هستند استدعا مي کنم خواسته اين جوان  ( آقا مهدي ) رو براورده فرمايند . بديهي است اگر چه من ناميرده رو تاکنون نديده ام ، اما حاضرم هرگونه تضمين قانوني براي تحقق خواسته اين هموطن انجام دهم . ممنون از محبت شما عزيزان .

  https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1ps-jfqiqH-2TZSbcWqT96YQTEeDDc0CiU64lTC2Tp28OtrraMr8kSS5lCWubJ5lIjD-HjkSM1A_7ZyBZcgU7QXe6gwwtppLpt/4.jpg?psid=1

     آرشیو وبلاگ اینجا 

بزودي

امداد گرانی که در آتش سوختند !

https://2bpxug.blu.livefilestore.com/y1pvvtn5ZjmbHFGv8ynLpIfhlsn2zR2pijTzeeM95gvi4BMuEY74dZu8HlqFLWjcJCbWYNYlU9FkmpE44ilgkgfhnfuTr9__1C6/Small---3.jpg?psid=1https://2bpxug.blu.livefilestore.com/y1pvvtn5ZjmbHHRSBgfaE1JQLzJ0vd9hqeepvM3ZG6o0PhViUiObTP4Tg3LJCwUK8R11FmmG1uMVwrMO9MTBmRes3vUjfRXS-WZ/Small---2.jpg?psid=1

دختري که الگوي روزنامه نگاري ام بود

حقه سازان حقه باز .. ! 

 

- تعداد بازديد
  • 5304
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35