درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   اسکورت اشرف پهلوی

https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1ps-jfqiqH-2QGAZaxb-EoMXSiz8URTCbV0bI-Uhpb-4PMOakfDM5xQbIaVCnBH0p_2XLtNeZ6Njl-o8VjXzwdZKLyQuoTzR8Y/1.jpg?psid=1

 معجزه نماز و کابوس افسر شهربانی ! 

https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1ps-jfqiqH-2QGAZaxb-EoMXSiz8URTCbV0bI-Uhpb-4PMOakfDM5xQbIaVCnBH0p_2XLtNeZ6Njl-o8VjXzwdZKLyQuoTzR8Y/1.jpg?psid=1https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1p2-pcZxZnLf0BRC8YMRcaM33P8etF5b6bCZfuSaY7DDKlqNOMLZn-iVGraGx6LayHBD6GkD3ZMWuhwLYTGBmw8_3XT6FO0dPH/2.jpg?psid=1

کلید واژه ها : اشرف پهلوي + سرهنگ معزي + دانشكده پليس + اسكورت موتور ي + دربار شاهنشاهي + اتوبوس واحد + انقلاب اسلامي + اعدام و تيرباران + نماز + آرامش

بهانه اي براي مقدمه ..   

بعد از انتشار پست قبلي که از مديران " همراه اول " پرسيده بودم ..  تشويق مردم به مکالمات طولاني و هزينه هاي بسيار زياد براي تبليغات مستمر و حتي خسته کننده ، چه توجيهي دارد ؟ و آيا اين کار اسراف نيست !؟ شکر خدا پاسخ فرمودند { خير } ! و من ساده و به تعبير حضرات { عامي } چه زود سخن اين عزيزان رو باور کردم ! اما طولي نکشيد خيلي ها عنوان کردند " موفق به استفاده از هديه فوق نشده اند !! " و من خنگ تازه دوزاريم افتاد چرا با اين همه حجم انبوه ترافيک در مکالمات طولاني ، هيچ اخلالي در شبکه به وجود نمي آيد ! آري دوستان صحيح فرمودند که نه اسراف است نه حرام !! به هر حال  وظيفه حقير صرفآ پرسش بود و بس .. خوشبختانه دستگاه هاي نظارتي کشور اگاه و هوشيار هستند . مطمئن هستم اگه خداي ناکرده زبانم لال تخلفي باشد ، آن ها با قاطعيت برخورد مي کنند .

راستش رو بخواهيد براي خروج از جو پست قبل ، تصميم گرفتم با مطلب جديدي در خدمت شما بزرگواران باشم . اما به خاطر آغاز مسابقات المپيک لندن ۲۰۱۲ و جذابيت افتخار آفريني ايرانيان دلاور ( که جا دارد به يکايک اين قهرمانان  به خاطر حضو پر افتخار در رقابت هاي بين المللي المپيک تبريک بگويم ) ترجيح دادم فعلآ به بازنشر مطالب قديمي بپردازم .. " ماجراي اسكورت اشرف پهلوي " عنوان مطلب اين پست است كه بر اساس رويداد واقعي نگارش يافته است . و به زندگي يك افسر شجاع شهرباني كه در رژيم گذشته به خاطر قد و قامت ورزيده اي كه داشت  براي اسكورت ويژه اشرف پهلوي انتخاب شده بود . او در دوران خدمت اش فراز و نشيب هاي جالبي داشته است .. و تقدير چنان بود كه براي بنده فراز هايي از خاطراتش رو بازگو كند . و از لحظات دردناك زندگي مخفي اش كه بعد از پيروزي انقلاب رقم خورد بگويد .. او به خاطر مسئوليت اش در رژيم گذشته زير تيغ بود . و لحظه اي كابوس اعدام و سپرده شدن به جوخه آتش از ذهن اش دور نمي شد .. تا اين كه دست سرنوشت باعث شد كه ...

  در باره اشرف پهلوي

رفتار و شخصيت اشرف پهلوي خواهر همزاد محمد رضا شاه در روزهاي اوج قدرت هم بر سر زبان ها بود ! اگر چه سيستم هاي امنيتي و ساواك مانع انتشار اخبار دربار شاهنشاهي مي شد ، اما اغلب از زبان اطرافيان به بيرون درز پيدا مي كرد . راستش رو بخواهيد در اون دوران به خاطر نوع حرفه اي كه داشتم و ماموريت هاي متعددي كه براي دربار انجام مي داديم ، بيشتر از بقيه شنونده اخبار متعددي از رفتار و كردار اين عضو با نفوذ دربار بوديم . به ويژه آن كه يكي از فرماندهان پايگاه مون " بهزاد معزي " خلبان دربار بود .. اگر چه اهل حرف زدن يا بهتره بگم " وراجي " نبود ، اما گاهي ناخواسته حرف هاي او با همپالكي هايش در عمليات شنيده مي شد ! يا در قضيه درخواست اشرف از معزي قبلآ براتون نوشتم (اينجا  ). اما بيشترين خبرهاي موثق رو در ماموريت هاي خارج از كشور كه براي دربار شاهنشاهي انجام مي داديم اغلب از زبان مهتران ، گماشتگان و رده هاي پائين خدماتي كه سياه مست مي شدند ، با شيطنت ما از پرده برون مي افتاد ! به همين دليل من از همان زمان ها از وي خوشم نمي امد .. و هميشه از خودم مي پرسيدم چرا شخص اعليحضرت جلوي كارهاي همشيره اشرف رو نمي گيره .. !؟ تازه بعد از انقلاب بود كه متوجه شدم او نفوذ زيادي روي شخص شاه داشت !! در مورد انواع شايعات راست يا دروغي كه بعد از پيروزي انقلاب در باره اشرف پهلوي نقل زبان ها بود ، دو مورد ان را قبول داشتم . اولي روابط ناسالم وي كه من وارد ان نمي شوم ... و دومي دست داشتن در مافياي جهنمي مواد مخدر ! و خوب يادمه در همون سال هاي اخر رژيم پهلوي در اروپا ( اگه اشتباه نكنم در پاريس ) با گانگستر هاي كوكائين طوري درگير شد كه اتوموبيلش به رگبار بسته شد .. اما فقط نديمه مهربانش " فروغ خواجه نوري " زخمي شد و اشرف جان سالم به در برد ! براي آگاهي بيشتر خوانندگان جوان نسل امروزي تعدادي تصوير از اشرف را در صفحه اي مستقل جمع اوري كردم ( اينجا ) شايان ذكر است در منبعي كه تصاوير رو تهيه كردم ، اشاره اي به زندگينامه وي شده است .. كه بنده نظر خاصي روي ان ندارم .

 استان لرستان دهه بيست

روايت است ...  در يكي از دهكده هاي محروم استان لرستان در دهه بيست خورشيدي ، فرض كنيد در سنه ۱۳۲۱ نوزاد خوش قد و قامتي در دستان نيمه لرزان  " ننه ملوك " تنها قابله روستا در طشت مسي همي فرود امد ! شير علي خان وقتي فهميد فرزند نورسيده اش يه پسر كاكل زري است ، ضمن تقديم يك  " مشتلوق " درست و حسابي ، دو پله يكي از نردبان چوبي بالا رفته و بر بالاي پشت بام كاهگلي منزل با صداي رساي خود به رسم يك سنت ديرينه بانگ اذان بر آورد .. او نام فرزند خود رو " سالار "  گذاشت . و به رسم خوانين هفت شب و هفت روز جشني در كلبه محقرش برپا كرد . پسرك هم الحق و انصاف سالار بود .. هيجده سال بعد سالار كه حسابي قد كشيده و يك سر و گردن از همه جوانان روستاي خود و دهات اطراف بلند تر شده بود ، بعد از اخذ ديپلم به سرش زد كه پليس شود ... چند روزي طول كشيد تا بابا شيرعلي رو راضي به اين كار كنه  . در نهايت در يكي از روزهاي پائيزي از زير آينه و قرآن رد شده و بعد از بوسيدن كلام الله مجيد ، از والدين و اهالي ده بالا خداحافظي كرده و به قصد دانشكده پليس ، راهي تهران شد . در لحظه وداع شير علي سالار را در اغوش گرفته و در گوش او چنين گفت : پسرم از شيرعلي پير به تو نصيحت كه .. اگه در پادگان مسابقه دو برگزار شد ، هرگز سعي نكن اولين نفر باشي ! چون اگه يك روز به هر دليلي نتوني اول شوي ، شديدآ موآخذه خواهي شد .. و اين به صلاح تو نيست .. همچنين سعي نكن جزء نفرات آخر قرار گيري .. چون هميشه انگ تنبلي به تو خواهند زد .. و اين هم خوب نيست ! سعي كن هميشه در وسط دوندگان باشي ! اين جوري هميشه در اماني ... !! پسر با بوسيدن صورت پدر ، قول داد اين سخن هميشه آويزه گوشش باشد ...

دانشكده شهرباني - تهران  

 دوران آموزشي خيلي زود سپري شد .. سالار طبق قولي كه به شيرعلي داده بود ، در تمام مدت شبانه روزي سعي كرد فرد معمولي باشد ٬ وي دراين مدت تنها با يك نفر از همدوره هايش باب دوستي و مراوده رو گشود ! و اون شخص  " حسين - ش " نام داشت . اين دو فقط در بلندي قامت با هم مشترك بودند ! و از نظر شخصيتي با هم تفاوت هاي آشكاري داشتند ! حسين بچه ناف تهرون ، زبل ، خسيس ، بدجنس ، مومن و نماز خوان اما كمي تا قسمتي هم عقده اي !! و اما سالار بر عكس رفيق شفيق اش بچه روستا ، ساده ، دست و دلباز ، مهربون ، عرق خور و كمي تا قسمتي ماجراجو ..!! بعد از اتمام دوران تحصيل و پوشيدن لباس مقدس افسري قسمت چنين رقم خورد كه يگان خدمتي هر دو افسر جوان       واحد " راهنمايي و رانندگي " شهر تهران تعين گردد !  اين دو چه در دوره شبانه روزي آموزشي و چه بعد از ان ، تنها پنج روز از هفته رو با هم مي گذروندند . پنجشنبه و جمعه ها هر يك به راهي مي رفتند ! حسين بدون استثناء پنجشنبه ها به كوه زده و صبح زود روز بعد يك راست به مرقد شاه عبدالعظيم رفته و بعد از زيارت و خواندن نماز به خانه بر مي گشت .. سالار هم با عرض پوزش راهي الواتي و ميگساري شده و روز بعدش مست و پاتيل  تلو تلو خوران به خونه بر مي گشت .. ! طولي نكشيد كه اوازه رفتار  خشونت آميز حسين خواب راحت رو از رانندگان تاكسي گرفت .. ! اون زمان هنوز بنز هاي ۱۸۰ در تهران تردد مي كردند .. مي گويند حسين رانندگان مادر مرده سواري ها رو وادار مي كرد با تمام قدرت گاز دهند .. و خودش هم با اون هيكل درشت ورزشكاري اش با صداي بلند نعره مي زد .. گاز بده .. يالا گاز بده ببينم .. ناله بنز هاي زوال در رفته تا هفت آسمون شنيده مي شد .. خدا به راننده اي رحم مي كرد اگه يك خرده دود از اگزوز اتوموبيلش ديده مي شد .. ! بقدري به ماشين ها زور وارد مي اورد ، تا بهانه بدست آورده و ان ها را مي خواباند .. ! بر عكس او سالار خيلي مهربون بود .. به هيچ راننده اي زور نمي گفت .. و به همه محبت و مهرباني مي كرد ...

https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1p_NLNlrNoU0KOulXWHOtCt3UBaDU2HnlfKk3aZUvQSpM3pRFLrawVqowBcgvHc0L2e4Yhm3zS5s3C0Ugsm5P-ysYphgZvV8of/3.jpg?psid=1 

 يك درگيري خياباني ..

سالار از نوجواني عاشق موتور سيكلت بود . از وقتي هم كه به تهران امده بود ، با مشاهده موتور هاي زيباي " هارلي ديويسون " بد جوري شيفته آن ها شده بود . او هر از گاهي موتور سيكلت همكارانش رو گرفته و در مقر خدمتي اش تمرين مي كرد .. يك روز در حين موتور سواري ، فرمانده ارشدش او را در حال موتور سواري مي بيند .. همان روز به دفتر فرمانده احضار مي شود . افسر ارشد كه ظاهرآ قبلآ هم او را در حين تمرين با هارلي ديويسون ديده بود ، به سالار پيشنهاد مي كند تقاضاي تغير واحد داده و به بخش افسران موتورسوار منتقل شود ! و او بدون كوچك ترين ترديدي مي پذيرد ! مقدمات آموزش و راه و روش موتور سواري رو خيلي زود فرا گرفته و عملآ به عنوان افسر موتور سوار ، به گشت و گذار در شهر و منطقه استحفاظي اش مي پردازد .. همان طور كه اشاره شد ، او داراي روحيه ماجرجويانه اي بود . يك روز صبح در خيابان سپه نرسيده به ميدان حسن آباد در حال عبور و گشت زني بود كه با صحنه عجيبي مواجه مي شود .. يك زن روسپي ظاهرآ مست كرده و نظم خيابان رو به هم ريخته بود ! كسي ياراي مقابله با وي را نداشت .. آژان گشت در همان لحظه نخست به قصد تذكر و جلب زن مست جلو رفته  ولي در همان شلوغي بد جوري مصدوم شده و به گوشه اي افتاده بود .. ! تعدادي از لات هاي كلاه مخملي هم از آشفته بازار سوء استفاده كرده و به نسق كشي پرداخته بودند ! اگر چه در مقام افسر راهنمايي و رانندگي مجاز به حضور در بطن درگيري خياباني نبود ، اما به خاطر حس ماجراجويي و دفاع از همكار مصدوم خويش با موتور آژير كشان به قلب جماعت مي زند .. ! و با چرخش و ويراژ هاي پي در پي و زدن ضربه به لات هاي مست ، آن ها را يكي يكي نقش بر زمين مي كند .. ! و در نهايت هم با ترفندي زن بدكاره رو همچون جوجه اي در چنگال هاي قوي خود گرفتار مي كند .. ! اگر چه در همون لحظه مورد تشويق فراوان كسبه اي كه شاهد ماجرا و در گيري ها بودند ، قرار مي گيرد .. اما به خاطر جسارت و حس دفاع از پليس و آرام كردن صحنه درگيري ، كتبآ مورد تشويق مقامات پليس قرار مي گيرد .. او هرگز تصورش رو نمي كرد كه اين تشويق مسير زندگي اش رو عوض خواهد كرد  .. !  

  دعوت براي اسكورت اشرف پهلوي !

 چند ماهي از سروان شدن او نگذشته بود كه يك روز به دفتر فرماندهي احضار شد . سالار هرگز تصور نمي كرد كه به چه منظوري احضار شده است .. ! مدام در افكار خود دنبال تخلف اداري - پليسي مي گشت .. ! بعد از دقايقي انتظار در دفتر آجودان فرمانده مافوقش ، عاقبت به داخل دفتر رئيس بزرگ دعوت شد .. وقتي وارد دفتر كار فرمانده شد ، تعدادي از همكاران خوشنام خود را هم ديد كه متعجبانه به او مي نگرند ..! لحظه اي بعد فرمانده خطاب به افسران موتور سوار اعلام كرد .. همه شما از نيروهاي خوب و جسور شهرباني و راهنمايي و رانندگي هستيد . كه در طول دوران خدمت خود ، لياقت و شهامت خود رو به اثبات رسانيده ايد . من امروز شما را دعوت كرده ام تا بشارت دهنده خبر خوبي براي شما آقايون باشم .. فرمانده بعد از بازي با كلمات در حالي كه پشت به افسران ايستاده بود ، افزود : شما آقايون شخصآ براي اسكورت و تشريفات والاحضرت اشرف پهلوي دعوت شده ايد . حتمآ مستحضريد والاحضرت اشرف خود بر انتخاب پرسنل ارتشي و شهرباني نظارت دارند . به همين دليل ما حسب الامر سوابق تعداي از آقايون رو به محضر ايشان فرستاديم .. و در نهايت شما چند نفر انتخاب شديد .. ! و اين باعث افتخار شما و اين يگان است .. ! آقايون سفارش انظباطي و خدمتي نمي كنم چون ايمان دارم كه شما از بهترين ها هستيد ..فقط تنها توصيه ام به راز داري است . كه البته قبل از اعزام در اداره دوم توجيه خواهيد شد . سفارش نمي كنم . فقط براي همه شما افسران شجاع آرزوي موفقيت و سلامتي دارم .. سپس با يكايك آقايون دست داده و آن ها را مرخص مي كند .. سروان " سالار - ص " از اين كه دوستش حسين انتخاب نشده ، ته دلش خوشحال است .. چون شنيده بود كه وي چه بلايي به سر رانندگان بخت برگشته هر روز در مي آورد .. !! و اين مسئله او را آزار مي داد .

 حضور به دربار شاهنشاهي

در كم تر از يك هفته بعد از جلسات متعدد حفاظتي و نكاتي كه به عنوان اسكورت والاحضرت بايستي فرا مي گرفت ، به دربار اعزام شد . طبق برنامه بايستي آقايون يكايك براي معرفي و آشنايي اشرف پهلوي به حضورش شرفياب مي شدند .. سالار از اين كه به چنين افتخاري دست يافته بود ، بي نهايت خوشحال به نظر مي رسيد .. تا اين كه نوبت به معرفي او رسيد . افسر شجاع و قد بلند شهرباني به محض ورود به داخل دفتر كار نيمه تاريك اشرف پهلوي ، ابتدا از تابش مستقيم نور پرژكتور ها حسابي جا مي خورد .. ! سريع متوجه نيت خواهر اعليحضرت همايوني مي شود . صداي آروم  زنانه اي در پاسخ به احترام  محكم نظامي سالار كه همراه با به هم كوبيدن كفش هاي براق و واكس زده اش توآم بود ،او را به نام مي خواند .. ! سالار با سينه ستبر و جلو داده خويش و صدايي كه ذاتآ غرا و خشن بود ، شمرده شمرده خود را معرفي مي كند .. لحظاتي بعد با خاموش شدن نور پرژكتور ها ، افسر جوان موفق مي شود چهره والاحضرت رو در پشت ميز مشاهده كند .. ! اشرف در حالي كه سعي داشت صداي خود رو بكشد خطاب به سالار مي گويد .. تو هميشه اين گونه لفظ قلم صحبت مي كني .. !!؟ افسر جوان بعد ها اعتراف مي كند كه نخستين بار بود با ان اصطلاح آشنا مي شدم .. و تصورم اين بود كه والاحضرت قلم مي خواهد .. ! به همين دليل بدون درنگ پاسخ دادم .. بله قربان !!!  ناگهان والاحضرت زد زير خنده ..  در حالي كه مرتب زير لب مي گفت .. وا .. چه جالب .. ! تازه فهميدم كه خيط كاشته ام .. ! جلسه معارفه سالار بيش از ديگران به طول انجاميد .. و به امر اشرف قرار شد خود رو به سرپرست تشريفات كه سرهنگ ارتش بود ، معرفي نمايد .. همه كار ها روي برنامه پيش مي رفت . آن ها يك جلسه بريفينگ هم با سرپرست و مسئول اسكورت هاي والاحضرت برگزار كردند .. وظايف آقايون خصوصآ نوع ارتباط با خاندان جليل سلطنتي گوشزد شد .. حالا سرون " سالار - ص " رسمآ در تيم اسكورت پذيرفته شده است .. و به وظايف خود واقف است .. او ديگر حسين را كم تر مي ديد ..

 يك حادثه وحشتناك

 چيزي حدود دوسال از حضور سروان سالار در مقام اسكورت والاحضرت اشرف پهلوي مي گذشت . او ديگر همه برنامه ها و فعاليت هاي اشرف رو از حفظ بود .. و دقيقآ به مسير ها ، نكات ايمني ، طريقه اغفال دشمنان فرضي ، تاكتيك هاي عبور و ... وارد بود . معمولآ ولاحضرت به دو صورت اسكورت مي شد .. در برنامه هاي روزانه و روتين راهنمايي و رانندگي كشور با هماهنگي افسران مستقر در دربار طبق برنامه خيابان ها را مقطعي مي بستند .. و اجازه عبور و مرور به هيچ وسيله اي داده نمي شد . اما گاهي بدون مسدود شدن خيابان ها ، تنها با تلاش افسران موتور سوار راه عبور گشوده مي شد .. در يكي از روزهايي كه قرار بود اشرف براي مسافرت به فرودگاه مهرآباد عزيمت كند .. يكي از معبر ها اتوبان پارك وي انتخاب شده بود .. اون ايام در چند نقطه مسير اتوبان با تقاطع هايي پر تردد قطع مي شد ! روش كار در روزهاي عبور خاندان سلطنتي يا شخصيت هاي مهم به اين صورت بود كه توسط راهنمايي و رانندگي با قرار دادن اتوبوس هاي شركت واحد در مدخل هر تقاطع ، مانع از رفت و امد وسائط نقليه مي شدند .. بعد از مسدود شدن معابر ، قبل از حركت سوژه ، يكي از موتور سواران قبل از همه براي چك كردن نهايي از مسير حركت كرده تا هم به ماموران مستقر در طول مسير اعلام امادگي كند و هم به تيم اسكورت همراه شخصيت گزارش وضعيت تهايي را مخابره نمايد .. اون روز سالار به عنوان سر گروه اين مسئوليت رو به عهده داشت .. وي ده دقيقه قبل از حركت والاحضرت اشرف پهلوي به سمت فرودگاه با سرعت در مسير اتوبان به راه مي افتد .. از آن جايي كه قد وي خيلي بلند بود ، براي پرهيز از وزش شديد باد مجبور بود بيشتر از بقيه روي باك موتور دولا شده و سرش رو پشت طلق كوچك موتور سيكلت هارلي ديويسون نگهدارد .. از ان جايي كه اتوبان خلوت و بدون تردد بود ، وي بيش از سرعت مجاز .. تخت گاز سرازيري اتوبان را طي مي كند .. هر لحظه به سرعت جنون اميز موتور افزوده مي شود ..

و او آسوده از عدم وجود هيچ مانعي .. به راهش ادامه مي داد  .. از بد شانسي در تقاطع خيابان باقر خان به دستور مامور راهنمايي يكي از اتوبوس هايي كه وظيفه مسدود كردن خط وسط رو به عهده داشت از جاي خود حركت كرده تا در سمت ديگر و در مدخل ورودي قرار گيرد  .. او مي دانست هنوز خبري نيست .. چون سرگروه هنوز عبور نكرده بود .. !! سروان همچنان كه با سرعت به تقاطع نزديك و نزديك تر  مي شد ، يك لحظه سايه سياهي را بر روي اسفالت مي بيند .. ! در چند هزارم ثانيه متوجه مي شود اتوبوسي در حال عبور از عرض اتوبان است .. !! مجال هيچ عكس العملي وجود  نداشت .. موتور سيكلت با همان سرعت از بغل به اتوبوس مي كوبد .. !! شدت برخورد به حدي بود ، كه بدنه اتوبوس جر خورده و شكاف بر مي دارد .. ! و سالار با موتور سيكلت اش به داخل اتوبوس پرت مي شود .. !! راننده بي خبر با صداي برخورد شديد و محكم جسمي سنگين به بدنه اتوبوس اش ، همين كه بي اختيار سر برمي گرداند ، افسر پليسي رو با موتور در بين صندلي ها غرق در خون مي بيند .. ! وي بقدر شوكه مي شود كه در همان لحظه زبانش بند امده .. و لحظاتي بعد هم سكته مي كند .. !! براي لحظه اي شاهدان مات و مبهوت پهلوي شكافته شده اتوبوس واحد رو مي بينند كه موتور سيكلتي از آن جاي گرفته است.. ! خوش بين ترين افراد هم فكر زنده موندن راكب را نمي كردند .. ! بعد از دقايقي ماشين حامل اشرف و اسكورت هاي موتور سوارش از راه مي رسند .. چون كسي به آن ها اطلاع نداده بود كه راه بسته شده است ! خيلي سريع خبر به گوش اشرف مي رسد .. از اين كه سر گروه تيم اش تيكه پاره شده بود .. سفر خود رو كنسل كرده و از همان تقاطع برمي گردد .. قبل از حركت دستورات لازم رو به رئيس شهرباني صادر مي كند .. همه منتظر خبر مرگ همكار خود بودند .. اما سالار در كمال تعجب همگان نمي ميرد و شانسي شانسي  زنده مي ماند ... ! خيلي زود سلامتي اش رو به دست مي اورد .. به دستور اشرف ديگه حق موتور سواري به وي داده نمي شود .. ولي از وي مي خواهد همچنان در دربار حضور داشته باشد .. ! او تا درجه سرهنگي در ركاب والاحضرت مي ماند .. و مسئوليت سازماندهي اسكورت ها رو به عهده مي گيرد .. تا اين كه كم كم صداي اعتراضات مردم به گوش مي رسد ... !! سرهنگ نمي داند بايد چه كار كند .. !!؟ تا اين كه اعتراض ها تبديل به مرگ بر شاه مي شود ... !!

 پيروزي انقلاب اسلامي

خيلي زود تر از آن چه گمان مي رفت ، پايه هاي حكومت پهلوي سست شده و فرو مي ريزد . او در ايام تظاهرات خياباني و شنيدن فرياد هاي مرگ بر شاه .. همانند خيلي از عاشقان حكومت شاهنشاهي از اوضاع پيش آمده ناراحت و نگران بود .. و مثل همه آن ها خوشبين به سركوب و خواباندن صداي اعتراضات  به سر مي برد  .. حتي روز ۲۶ ديماه كه اعليحضرت همايوني با چشماني گريان خاك كشور رو ترك مي كرد ، سالار و همفكرانش در اين فكر و اميد بودند كه تاريخ بار ديگر تكرار خواهد شد .. و شاه باز خواهد گشت .. ! اما با پيروزي انقلاب اسلامي او همه اميد هايش رو از دست مي دهد .. و در شوك بسيار بزرگي فرو مي رود . سالار در اوج اعتراضات مردمي يك بار تصميم مي گيرد همچون درباريان و مسئولان حكومتي كشور رو به مقصد نامعلومي ترك كند ! اما همسر روشن فكر و معلم او ، مخالفت مي كند . و به سالار مي فهماند كه با داشتن دو پسر بچه كوچك ، مسافرت بدون برنامه ريزي ريسك بزرگي  محسوب مي شود . اما بعد ها و با گذشت زمان بد جوري پشيمان مي شود كه چرا او خام شده و به حرف خانواده اش گوش فرا داده است .. ! مخصوصآ وقتي از فرداي پيروزي انقلاب مسئولان رده بالاي رژيم گذشته به جوخه هاي اعدام سپرده مي شوند ، او بد جوري روحيه اش رو از دست مي دهد .. هر شب كابوس دستگيري و سپرده شدن به جوخه اعدام لحظه اي راحت اش نمي گذارد .. حتي توصيه هاي حكيمانه همسر تحصيل كرده اش هم بي تآثير مي ماند . آن بانوي فرهيخته مدام به سرهنگ مي گويد .. با تو كاري ندارند . تو كه جنايت نكرده اي .. ! بر حسب دستور مقامات شهرباني تنها يك اسكورت ساده بودي و بس .. ! چرا فكر مي كني به اين جرم تو را خواهند كشت .. !؟ اما او اصلآ گوشش به اين مسايل بدهكار نبود .. و در شرايط بحران روحي پناه به مشروبات قوي مي برد . و هر شب مست و لايعقل در بستر فرو مي رود ... اما دريغ از آرامش و يك چرت خواب بدون دغدغه ...

و اما  سرهنگ حسين - ش  

سرهنگ " حسين - ش " بعد از مدتي كه از پيروزي انقلاب گذشته بود ، بدون كوچك ترين دغدغه اي به افتخار بازنشستگي نايل مي شود . او به خاطر همان اعتقادات شديد مذهبي اش ، از گزند تهمت هايي چون .. طاغوتي بودن ، وابستگي و غيره با سرمايه انبوهي كه طي سال هاي خدمت اش جمع كرده بود به زندگي اش ادامه مي دهد . اما بازي سرنوشت انتقام همه آن جفا ها و زور هاي ناحقي كه به حق رانندگان بي گناه روا داشته بود ، به شكل ديگري از وي مي گيرد ! حسين از آن جايي كه طماع و پول دوست بود ، در جواني بعد از جستجوي فراوان و رصد كردن خانواده هاي پول دار عاقبت همسر مورد نظرش رو پيدا كرده و خيلي زود ازدواج مي كند .. اما ثروت و سرمايه زن جوان و تشخص خانوادگي عاملي قوي  براي " زن سالاري " در خانواده مي شود ! و ديري نمي گذرد كه سرهنگ ( ش ) مانند موم در دستان زن اسير مي شود ! به گفته رفيق شفيق اش " سالار " .. وي تنها دوست و همكاري بود كه مجوز حضور در خانه دوستش حسين رو بدست اورده بود .. !! چون زن چنان ديكتاتوري ظالمانه اي رو حاكم كرده بود كه كسي اجازه ورود به چارچوب در خونه ان ها را نداشت .. ! از همه عجيب تر اطاعت و ترس حسين از بانوي درون خانه بود .. ديگر هيچ اثر و نشانه اي از ان مردي كه روزگاري طنين نعره هايش گوش فلك رو كر مي كرد و لرزه بر اندام رانندگان مي انداخت ، خبري نبود ! اما اين ها يك روي سكه زندگي حسين بود .. بد شانسي ديگري كه سراغشون آمد ، عقيم بودن آن ها بود ! بقدري جو خشن زن سالاري در خانه حاكم بود كه هرگز اجازه آزمايش پزشكي براي هيچ يك از ان ها فراهم نشد .. و تكليف آن همه سرمايه و ثروت بي كران بدون وارث مانده بود .. ! و همين امر باعث عصبي بودن هر دو شده بود .. حسين تمام فشار هاي داخل خونه رو در آژانس كرايه اتومبيل خود كه در يكي از محلات شلوغ غرب تهران داير كرده بود ، بر سر رانندگان و كارمندانش خالي مي كرد .. اما بايد رآس ساعت مقرر به خونه مي رفت ... تا مورد موآخذه بانوي ديكتانور و عصبي اش  قرار نگيرد .. !!  

آشنايي من با سرهنگ ( ش )  

اگه اشتباه نكنم اواخر سال ۶۶ بود كه من به طور اتفاقي با سرهنگ ( ش ) آشنا شدم ! قضيه از اين قرار بود كه يكي دو نفر از دوستانم با حسين از زمان هاي قديم دوست بودند . او قسمتي از دفتر آژانس را اختصاص به پاتوق نظاميان و دوستان قديمي اش داده بود . يك روز غروب كه براي ديدن دوستم به آژانس كرايه اتوموبيل رفته بودم ، مرا به سرهنگ ( ش ) معرفي كردند .. يك آدم ورزشكار و قد بلندي كه اصلآ به چهره اش نمي خورد بازنشسته باشد .. ! او خيلي خشك و عبوس به نظر مي رسيدو با نگاه هاي مشكوك اش انگاري دنبال مجرم مي گشت .. ! اما پاتوق دوستان خيلي دلنشين بود ! معمولآ برخي از  افراد نظامي ( فرقي نمي كنه پليس باشه يا نيروي هوايي ) مثل شكارچي ها عادت دارند وقتي به هم مي رسند چاخان كنند .. !! ( ببخشيد منظورم اينه از هر دري سخن بگويند .. و به اصطلاح غيبت كنند ! ) خب من هم اون موقع خودم حسابي يه پا مجلس گرمكن بودم .. !!‌ و در وراجي گوي سبقت رو از همه مي گرفتم .. ! اين بود كه به قول قديمي ها كنگر خورده و لنگر انداختم .. و شدم يه پاي اون پاتوق ! يادمه دقيقآ در دومين روز حضورم به اون جمع بود كه با سالار آشنايم كردند .. ! قدي بلند ، چهره اي در هم شكسته ، خوش مشرب و مهربون بود . به من گفتند از دوستان صميمي حسين است ! خصوصيات اخلاقي سالار من رو به خودش جلب كرد .. و ديگه حسابي با هم دوست شديم . طوري كه رفت و آمد خانوادگي با هم پيدا كرديم . من اغلب بعد از ظهر هايي كه از پرواز زود بر مي گشتم ، خودم رو به جمع دوستان در پاتوق مي رسوندم .. اما هميشه اين سالار بود كه منتظر من بود .. بد جوري بهش عادت كردم .. و اين شد كه بعد ها به من اعتماد كرده و خاطراتش رو بيان كرد .

 آغاز در به دري سالار ..

 سالار از روزهاي سخت اون دوران برايم تعريف مي كرد .. كه چگونه از خانه و كاشانه اش فراري شده بود .. ! و هر شب را در جايي مي گذروند .. ! در ضمن صحبت و ياد آوري اون ايام ، وقتي ازش پرسيدم : آيا شده بود كه يكي دو شب را هم در خانه دوست قديمي ات " حسين " سپري كني .. !!؟ نگاه عاقل اندر سفيه اي كرده و با پوزخند گفت .. كي حسين !!؟ او خودش رو هم به زور به خونه راه مي دهند !! بعد در حالي كه آه سردي كشيد ادامه داد .. واي بهروز جان چي بگم .. از نامردي ها .. !!؟ باورت مي شه اين نامرد در اون زماني كه به اصطلاح فراري بودم و ترس و وحشت دستگيري و اعدام داغونم كرده بود ، رك و راست با نگاه كردن به چشمانم ، از من خواست از تماس تلفني يا ملاقات با وي خودداري كنم .. ! چون مي ترسيد اگه من رو دستگير كنند ، موقعيت اش به خطر مي افتد ..!! اگه بدوني وقتي در دربار شاهنشاهي بودم ، چقدر كمك اين نامرد كردم !؟ اگه بدوني چندين بار جلوي گند كاري هايش رو گرفتم تا درجه اش رو نگيرند .. !! اما همين كه انقلاب شد .. آقا دور دوستان قديمي اش رو خط كشيد . حالا كه آب ها از آسياب افتاده است ، و دو باره كاري از دستم بر مي آيد ، به سمت من آمده و سالار سالار مي كند .. !! بهش گفتم اين جبر زمانه است .. اما همان طور كه تعريف كردي .. ديدي كه تقاص كار هايش رو در همين دنيا چه جوري داره پس مي دهد .. !؟ سپس از سالار خواهش كردم در باره وضعيت اش بگويد .. و اين كه چه عامل و عواملي سبب شد كه از در به دري نجات يابد ؟ او در حالي كه پك عميقي به سيگارش مي زد وقايع تلخ اون سال ها را چنين تعريف كرد ..

 چگونه رستگار شدم .. !؟

روزگار بسيار سختي رو سپري مي كردم . همان طور كه گفتم .. يك شب خواب آسوده نداشتم . مرتب در حال فرار از خود و زندگي ام بودم .. هيچ راهي هم براي فرار از اين وضعيت وجود نداشت .. و نمي دونستم چگونه بايد از آن خلاص مي شدم .. خودت مي دوني ما ايراني ها عادت داريم براي همه نسخه پيچيده و آن ها را راهنمايي كنيم .. ! اما هيچ كدوم چاره كار نبود .. بد جوري به مشروب كه برايم خطرناك هم بود روي اورده بودم .. حتي يه مدت هم به سوي مواد مخدر و مصرف ترياك كشيده شدم .. ! اما دريغ از آرامش .. ديگه كارم به جنون كشيده شده بود . از سايه خودم وحشت داشتم ! اگر دختر همسايه به قصد دادن يك كاسه آش زنگ خونه مون رو به صدا مي آورد ، من قبضه روح مي شدم .. ! اين گذشت تا اين كه يك روز بر حسب اتفاق يكي از افسران قديمي شهرباني رو ديدم .. بعد از احوالپرسي فراوان جوياي وضعيت ام شد . ابتدا جرآت نكردم نشانه اي از خود و خانواده ام به وي دهم . اگر چه مي دونستم انسان سالم و قابل اعتمادي است .. سال هاي زيادي زير دست خودم خدمت كرده بود .. اما او دست بردار نبود .. و مدام علت به هم ريختگي چهره ام رو جويا مي شد .. او نگران اين بود كه نكنه دچار بيماري خطرناكي شده باشم .. ! خلاصه بعد از كلي دو دلي ، تصميم گرفتم قضيه ترس و وحشت ام رو براي او تعريف كرده و توضيح دادم كه چگونه خواب و آسايش ندارم .. ! دوست مهربان خيلي تآسف خورد . و به من دلداري داد .. كه اشتباه مي كنم . آن ها با امثال من اصلآ كاري ندارند .. اما من باورم نمي شد . او قبل از هر اقدامي .. از من خواست براي رسيدن به آرامش نماز بخوانم !  ته دل به اين سخن او خنديدم ! اخه چطور ممكنه كسي كه يك عمر ميگساري كرده و يك ركعت نماز به جاي نياورده ، حالا در مقابل پروردگار نماز به جاي اورد .. !!؟ انگاري افكارم رو خوانده باشد .. خيلي مهربانانه افزود .. سالار جان تو قلب مهرباني داشتي .. به همه كمك مي كردي و بر عكس دوست فابريك ات به كسي آزار و اذيت نرسوندي .. اين ها در درگاه خداوند هرگز گم نشده اند .. !

شب كه خونه رفتم .. خيلي روي سخنان اين دوست قديمی ام فكر كردم .. ! اما از اون جايي كه همه راه ها را براي آرامش طي كرده بودم ، تصميم گرفتم اين راه را هم امتحان كنم .. ! اما مشكل اين بود كه اصلآ نماز نمي دونستم .. ! از همسرم خواستم كمك ام كند تا نماز بخوانم .. او خيلي خوشحال شد و كمك ام كرد تا عبادت كنم .. شايد باورت نشه .. تمام اعمال نماز رو در كاغذي برايم نوشت.. و به اصطلاح با تقلب نماز خواندن را آغاز كردم .. از صميم قلب و با تمام وجودم خالصانه به درگاه خداوند عبادت مي كردم . باورش کمی مشکله اما .. با خواندن هر ركعت نماز ، آرامشي به دست مي آوردم كه توي عمرم تجربه نكرده بودم .. كم كم به اون آرامش ایده آل و لازم رسيدم .. و ديگه وحشت و توهم گذشته رو نداشتم . خود و سرنوشت ام رو به خداوند سپردم .. عجيب اين كه اون ايام فقط آرامش و خواب راحت برايم مهم بود .. كه خيلي زود به آن دست يافتم .. طولي نگذشت كه اعتماد به نفس ام رو به دست اوردم . براي تشكر به ديدن همون دوست جوانم رفتم .. وقتي قضيه رو براش تعريف كردم ، خيلي خوشحال شد .. به توصيه او بود كه به اتفاق به عقيدتي سياسي نيروي انتظامي رفتيم ... من سابقه خدمتي ام رو براي آن ها تعريف كردم .. دیدم اصلآ به گذشته ام توجه نکردند .. ! سرهنگ جوانی که مخاطب صحبت هایم بود گفت .. سالار خان رژیم با کسی تعارف نداره جانم . شما اگه از نظر نظام مجرم بودی ، مطمئن باش نمي گذاشتند اين همه مدت بگذرد .. ! از شما قدر ترش رو هم دستگير كرده اند . شما از نظر ما هيچ مشكلي نداري .. فقط بايد چند برگ فرمي كه در اختيارت قرار مي دهم ، پر كرده و با قيد ادرس پستي و شماره هاي تماس به پرسش هاي خواسته شده صادقانه پاسخ دهي .. همين . حدود يك ساعت طول كشيد كه به همه پرسش ها به دقت و صادقانه پاسخ دادم .. وقتي از دفتر عقيدتي سياسي ناجا بيرون آمدم ، باورم نمي شد به اين راحتي تمام اندوه هايم پايان يابد ! عين اين كه تازه از مادر متولد شده باشم .. احساس آرامش و سبكي مي كنم ..

 مدتي بعد ....

دوستي و معاشرت من با سالار ادامه داشت .. و من از همكلامي با وي واقعآ لذت مي بردم . نكته قابل توجه اين كه سالار به خاطر شخصيت والايي كه داشت دوستي و سلام و عليك اش رو با حسين قطع نكرده بود .. و همچنان به پاتوق سر مي زد . درست در همون سال ها بود كه دست سرنوشت به سراغ من آمد .. ! تاريخ دقيق اش رو يادم نيست .. اما همزمان با سيل تهران و غائله مكه بود كه من دچار سكته قلبي شدم .. وقتي هم از بخش مراقبت هاي ويژه مرخص شده و به خونه برگشتم .. حسين و سالار چند بار به من سر زدند .. در يكي از ملاقات هايش سالار به من خبر خوشي رو داد . او اظهار داشت كه از سوي راهنمايي و رانندگي تهران بزرگ به عنوان كارشناس دعوت به همكاري شده ام .. به شوخي ادامه داد .. حالا توي اين گير و دار نكنه تو بميري .. ! اين پست بدون سلامتي تو برايم مزه نداره ! خلاصه بعد از مدتي استراحت در منزل ، براي عمل جراحي قلب باز كه اون سال ها هنوز در ايران رواج نداشت عازم سوئيس شدم .. بعد از مراجعت ام هم ديگه فرصتي پيش نيامد كه سري به پاتوق و دوستان قديمي ام بزنم .. و ارتباط ام كلآ با آن ها قطع شد .. بعد از بازنشستگي ، يك بار به طور اتفاقي سالار رو در اطراف ميدان آزادي ديدم .. بهش آدرس خونه جديدم رو دادم .. بعدش به خاطر مشغله شديد در مجله سروش ديگر مجال احوالپرسي از ياران قديمي بدست نيامد .. و ديگه هيچ خبري از آن ها ندارم . اما چي شد كه ياد سالار و خاطره جالب او افتادم .. به پاسخ به كامنتي بر مي گردد كه يكي از جوانان ظاهرآ دغدغه زندگي و ازدواج و تحصيل داشت .. كه بهش توصيه كردم به خدا توكل نمايد .. نماز بخواند .. وقتي كلمه " نماز " رو درج مي كردم ، براي يك لحظه زندگي سرهنگ سالار جلوي چشمم اومد .. ! اين شد كه تصميم گرفتم براي شما دوستان بزرگوار نقل كنم .. اميدوارم همه شما ياران همدل و صميمي هميشه شاد و خرم و در آرامش و آسايش باشيد .

 

 https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1pBVg0SGFuuqoWd3vD_JDYIEesZ1CpUL1IWIbJm6sAK-5irs0OqzmFmDZp9QofRaPlVTgxnhshMCuumVvgyaSIZj3Lc5O4YHwa/5.jpg?psid=1

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نشر اولیه :  بيستم خرداد ماه ۱۳۸۹ 

بازنشر : ساعت ۴:۱۵ دقیقه بامداد بتاریخ هفدهم مرداد ماه ۱۳۹۱ .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

درخواست ياري ..

بدينوسيله از تمام دوستان و خوانندگان محترمي که در زمينه خدمات فرودگاهي و يا حرفه هاي وابسته به صنعت هوانوردي ارتباط موثري دارند ، خواهش مي کنم در صورت امکان زمينه معرفي به کار و فعاليت براي جواني بسيار شرافتمند و سالم رو فراهم آورند . جوان ياد شده به خاطر عشق و علاقه به محيط فرودگاهي حاضر به انجام هر نوع کار قانوني است . او مدت ها قبل از من خواهش کرده بود تا کاري برايش پيدا کنم . و نوشته بود نامزد دارد و منتظر پيدا کردن کار مناسبي است تا ازدواج کند . راستش رو بخواهيد بنده به دليل مشغله هاي فکري موضوع رو فراموش کرده بودم . لذا از همه بزرگواراني که قادر به فراهم کردن کاري مناسب در تهران هستند استدعا مي کنم خواسته اين جوان  ( آقا مهدي ) رو براورده فرمايند . بديهي است اگر چه من ناميرده رو تاکنون نديده ام ، اما حاضرم هرگونه تضمين قانوني براي تحقق خواسته اين هموطن انجام دهم . ممنون از محبت شما عزيزان .

  https://6gbplg.blu.livefilestore.com/y1ps-jfqiqH-2TZSbcWqT96YQTEeDDc0CiU64lTC2Tp28OtrraMr8kSS5lCWubJ5lIjD-HjkSM1A_7ZyBZcgU7QXe6gwwtppLpt/4.jpg?psid=1

     آرشیو وبلاگ اینجا 

پست هايي که نيمه کاره رها کرده ام .. !

در طول مدت ها فعاليت در دنياي وبلاگ نويسي گاهي خاطرات با سوژه هايي به ذهن ام مي رسيد و به روال عادت هميشگي ، ابتدا طراحي هايش رو انجام داده و به اصطلاح دست به قلم مي شدم ! اما در ميانه راه به دلايلي اون حس و حال از من گرفته مي شد ! يا موضوعي ديگر اولويت نگارش مي يافت . و مطلب قبلي به بوته فراموشي سپرده مي شد .. از اون جايي که وقت فراواني براي طراحي و نگارش هاي نيمه نصفه صرف شده است . اگر عمري باقي باشه و حس و حال لازم برگرده ، حتما به يکايک اون ها خواهم پرداخت !

 https://public.blu.livefilestore.com/y1pnIHcAAVHu82iEv8k4LXtqM8kO5ymSNsUCehgdZflqWOsnIDZGvYdWzv_PZX9qn4yOmQCZRaxTjQP6E3QJ7tLBQ/Artesh---1.jpg?psid=1https://public.blu.livefilestore.com/y1px66-3H9hXgmEREwY8G2Hw8M_GXaTkuSwsN4MtFnued4OWNHuUKxz5uN0UZc6oLJYhcNh-qDcV8IBTu6mgj820g/Artesh---2.jpg?psid=1

بغض سکوت دلنوشته ها رو می شکنم 

http://k2axia.blu.livefilestore.com/y1pqW_CBSq9W4wFdlKTKsh1IIl2hzMGsmjOQF8peueL_dv6bOzEwXL4epq3HEhwxdsxfOGPqNF9AB_bvrnLmjSJ9wREp_RCPJZ5/3.jpg?psid=1

 صدایی که مرا با خود به گذشته های دور برد !  

   گذر عمر در آينه زمان ..  

اندر مشکلات و سختی های دریافت وام قرض الحسنه  

  vam---1-

و .....

- تعداد بازديد
  • 6955
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35