درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  بياد خرمشهر و شهداي گمنام ..

 بیاد شهدای گمنام ۸ سال دفاع مقدس

برچسب ها : پايگاه يکم ترابري + خط پرواز سي - ۱۳۰ + جنگ ايران و عراق + فرودگاه اهواز + حماسه خرمشهر + ستاد تخليه مجروحين + بمباران فرودگاه اهواز

 بهانه اي براي آغاز ...

عده اي از دوستان بزرگوار و خواننده هاي محترم از من درخواست کرده بودند به مناسبت سوم خرداد و   سالروز "  آزاد سازي خرمشهر " عزيز مطلبي بنويسم . راستش رو بخواهيد تاکنون آن چه به ذهن غبار گرفته ام خطور کرده بود در پست هاي قديمي ارايه کردم . لذا بعد از تفکر و تعمق فراوان به اين نتيجه رسيدم بهتر است علاوه بر حماسه سازان سوم خرداد ، يادي هم از شهداي گمنام بکنم . قهرماناني  که طي هشت سال دفاع مقدس براي نجات جان مجروحان جنگي تلاش هاي خستگي ناپذيري داشتند . و مظلومانه هم به شهادت رسيدند . امدادگران ، پرستاران ، کادر هاي پزشکي ، پرسنل ستاد هاي تخليه ، بر و بچه هاي خدمات فرودگاهي ، کارمندان آتش نشاني و .. از جمله عزيزاني هستند که خيلي کم به خدمات و ارزش کار آن ها توجه شده است .. !  اين دلاوران گمنام همانند رزمندگان شجاع ارتش به ويژه تکاوران جان بر کف ( که نقش بسيار مهمي در خلق حماسه ها دارند ) و پرسنل هوشيار پدافند ، همواره با ايثار و شهادت خدمات ارزنده اي ارايه دادند . به همين دليل بعد از ترسيم گوشه اي از ابعاد آزاد سازي خرمشهر ، نقبي هم به خاطرات گذشته زده و يادي هم از شهداي گمنام فرودگاه اهواز مي کنم . روحشان شاد .

از خونين شهر تا خرمشهر ...

در پست قبلي خواننده عزيزي با امضاي { تخريب چي مهربون }  کامنت جالبي در باره خرمشهر عزيز برايم ارسال کرد که حاوي اطلاعات مفيدي بود . ضمن تشکر از اين هموطن نازنين ، ترجيح دادم آن را بدون کم و کاست تقديم شما ياران همدل کنم ..   

‹‹ خرمشهر را خدا آزاد کرد ››‌ امام خميني (ره)  روز سوم خرداد 1361 يکي از بارزترين جلوه‌هاي نصرالهي و يکي از مهمترين و زيباترين روزهاي انقلاب اسلامي ايران مي‌باشد. در اين روز شهر مقاوم خيز خرمشهر که پس از 35 روز پايداري و مقاومت در 4 آبان 1359 به اشغال دشمن در آمده بود، پس از 578 روز (19 ماه) ، بار ديگر توسط رزمندگان اسلام فتح شد و پرچم اسلام بر فراز مسجد جامع و پل تخريب شده خرمشهر به اهتزاز در آمد. خبر آزادسازي خرمشهر به سرعت همه ملت مسلمان ايران را غرق شادي و سرور کرد و مردم ايران با حضور در مساجد نماز شکر به جاي آورده و نداي ا... اکبر سردادند. عمليات بيت‌المقدس در دهم ارديبهشت 1361 آغاز شد و در چهار مرحله عمليات نهايتا در سوم خرداد 1361 به آزادسازي خرمشهر انجاميد و تلفات زيادي به دشمن بعثي وارد آمد. اين فتح مبين، دفاع مقدس را وارد مرحله نويني کرد و براي اولين بار از شروع جنگ تحميلي ايران در موضع قدرت قرار گرفت. همچنين اين پيروزي بزرگ آمريکا و ساير قدرتها را سخت به وحشت انداخت و آنان که از پيروزي نهايي ايران اسلامي سخت بيمناک بودند، به تجهيز و تقويت بيش از پيش رژيم صدام پرداختند. نتايج نظامي به دست آمده از عمليات بيت‌المقدس: ـ آزاد سازي 5400 کيلومتر مربع از خاک کشور اسلامي از جمله خرمشهر و تأمين 180 کيلومتر خط مرزي ـ 19 هزار اسير و 16 هزار کشته از دشمن ـ انهدام 60 فروند هواپيما ، 3 فروند هلي‌کوپتر، 418 دستگاه تانک و نفربر، 30 قبضه توپ، 49 دستگاه خودرو. ـ غنايم به دست آمده : يک فروند هلي‌کوپتر، 105 دستگاه تانک و نفربر و 56 دستگاه خودرو.

 آفرين به غيرت تکاوران دريايي ..

به طور يقين همه ما در باره حماسه سوم خرداد و آزاد سازي خرمشهر عزيز مطالب فراواني خوانده و يا شنيده ايم . و تکرار خاطرات قديمي و اطلاعات کليشه اي فاقد جذابيت هاي لازم براي مخاطبان است . از اين رو سعي کردم ضمن جستجو در ميان دلنوشته هاي همکاران نظامي ، بخش هايي از آن ها رو انتخاب و منتشر نمايم . راستش رو بخواهيد من برای تکاوران دلاور و کلاه سبز ها احترام زیادی قائل هستم . و خاطرات بی شماری با آن ها در ماموریت ها و عملیات های جنگی دارم . و هرگاه صحبت از عمليات هاي خطرناک مي شود ، بي اختيار چهره پر صلابت اين قهرمانان جلوي ديدگانم مي ايد . البته اين بدان معنا نيست که خداي ناکرده بخواهم ذره اي از رشادت ها و از جان گذشتگي ساير ارتشيان قهرمان بکاهم . همه دوش به دوش هم در دفاع از خاک مقدس کشور عزيزمون نقش داشته اند . کم تر کسي است يادي از دفاع مقدس کرده و خاطره حضور مقتدرانه برادران هوانيروز يا عزيزان پدافند را بياد نداشته باشد که چگونه همراه با ساير رزمندگان سپاهي و بسيجي از ميهن عزيزمون جانانه دفاع کردند .  اما در بحث خرمشهر عزيز اين تکاوران دريايي بودند که حماسه آفريدند . براي تجسم گوشه اي از آن روزهاي عشق و ايثار ، فراز هايي از خاطرات " تکاوران دريايي " را از تارنماي وزين ( گنج جنگ ) انتخاب کرده ام . يادشان گرامي باد ... توصيه مي کنم حتمآ نوشته هاي اين سايت را بخوانيد .

 

تا آخرين نفس ، تا آخرين فشنگ ..

تکاوران نیروی دریایی و خرمشهر واژگانی هستند که به دنباله هم باید بیایند و هیچ یک به تنهایی معنایی ندارد تکاوران در خرمشهر رزمی کردند جاودان به طوری که شیوه رزم شهری شان در اکثر دانشگاه های نظامی جهان تدریس می شود . فرمانده این یلان یعنی ناخدا هوشنگ صمدی که خود به جرات می توان گفت یکی از قهرمانان ملی این مرز و بوم است و چیزی در رشادت و دلیری و قدرت فرماندهی از نیاکان غیورش کم ندارد اظهار داشت روزی در خرمشهر افسر عراقی را اسیر گرفتیم که واقعا شگفت زده شده بود که ما چند تکاور هستیم که در مقابل لشگر عراق و تیپ نیرو مخصوص آنها دفاع می کنیم آن افسر عراقی اظهار داشته بود که ما در محاسبات نظامیمان می پنداشتیم با نیرویی با استعداد یک لشگر مواجهه هستیم ام حال...

اگر می خواهید از جانگذشتگی این مرادن مرد را بدانید همین نکته بس که تکاوران اعزامی از منجیل در ابتدای دفاع 270 نفر بوده و در آخر تنها 17 نفر باقی ماندند...

ناخدای همیشه قهرمان ایران جناب صمدی اظهار داشتند که تمامی بار دفاع خرمشهر از لحاظ جنگ شهری بر عهده تکاوران نیروی دریایی بوده تکاورانی که با طی دوره های مختلف می توان گفت از بهترین های دنیا بوده اند و هستند که اگر نبودند برای سر کلاه سبزها در خرمشهر صدام جایزه اعلام نمی کرد...

حال با کسب اجازه از محضر شهدای گرانقدر تکاور نیروی دریایی بر آن شده ایم تا از آنان بگوییم آنانی که افتخار ملت و کشور ایرانند و تا زنده ایم یادشان را زنده نگاه داشته و بر حضور آنان در تاریخ مملو از اقتدار، تمدن و فرهنگمان که طبق گفته همگان بالغ بر هفت هزار سال است به خود می بالیم...

و با اقتدار میگوییم پرچم ایران در میانه ی میدان همچنان بالاست

 

پاي حرف هاي ناخدا هوشنگ صمدي 

در منطقه فاو خمپاره دشمن به فاصله کوتاهی پشت سر ما در آب فرود آمد و ترکش آن در کمر محافظ من ، شهید سنگلجی جا گرفت و ناگهان صدای ضجه اش را شنیدم . در لحظه به زمین افتادنش دستم را به کمرش گرفتم و او در آغوش من جای گرفت و چشمان خود را یک بار باز و بسته کرد و ندای حضرت عشق را لبیک گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد .اشک در چشمانم حلقه بست و بی اختیار فریاد زدم سنگلجی بمان نرو ...مرد خرمشهر به امثال تو می نازد...

بیسیم چی...

در منطقه گمرک خرمشهر ، خمپاره به فاصله اندکی به زمین خورد زود در کنار تنه نخلی دراز کشیدم ناگهان در چند قدمی خود صدای فریاد بیسیم چی خود را شنیدم با وجود آتش زیاد دشمن خود را سینه خیز به او رساندم و پیکرش را در آغوش گرفتم او تنها یا حسین (ع) و یا زهرا (س) می گفت...ترکش خمپاره ستون فقرات بیسیم چی مرا نشانه رفته بود و کمرش نصف شده بود تقریبا هرچه تلاش کردم او را با وسایل موجود پانسمان کنم افاقه نکرد و به دلیل جراحات وارده به معراج رفت .

 

تکاوران دریایی به روایت یکی از مدافعان خرمشهر ...

در بیمارستان طالقانی بودم . یک دستگاه جیپ که روی آن تفنگ 106 پادگان دژ سوار بود جلو بیمارستان توقف کرد . یک تکاور بلند قد از آن پیاده شد و تکاور دیگری را روی کولش انداخت و به داخل بیمارستان برد او نه با کسی حرف میزد و نه نگاهی به اطراف می انداخت . نگاهی به چهره اش انداختم و در زیر نور مهتاب خستگی و ابهام صورتش را تشخیص دادم . او تکاور زخمی را به داخل بیمارستان برد و من هم منتظر خبری از مجروح خود بودم.

بی اختیار به طرف اورژانش رفتم . آن وقت ها اورژانس اتاق عمل و سایر قسمت های بیمارستان کنترل نمی شد . این تکاور، تکاور زخمی را گذاشته و خودش بیرون اورژانس منتظر بود. به طرفش رفتم و ازش سوال کردم .نگاه سردی به من کرد و جوابی نداد  . باز ازش سوال کردم . قدمی دورتر برداشت و جوابی نداد . شاید غرق در افکار خودش بود یا اصلا صحبت مرا نشنید . چون آنچنان آشفته بود که در توصیف نمی گنجد.

دقایقی بعد خبر شهادت آن تکاور مجروح را به بیرون اورژانس آوردند . این تکاور وقتی خبر شهادت تکاور همرزمش را شنید گلوله اشکی از چشمش بیرون ریخت و بر زمین افتاد . این تکاور حرفی نزد . از اورژانس خارج شد و در زیر باران مهر ماه شروع به رفتن به سوی خرمشهر کرد او حتی سوار جیپی که تفنگ 106 بر روی آن بود نشد . او با قدم های محزون خود جلو میرفت . نمی دانم چرا به یاد امام حسین ع و برادرش ابوالفضل افتادم . بی اختیار به طرف راننده جیپ رفتم و موضوع را سوال کردم راننده گفت او برادر خودش را آورد و آن تکاور شهید برادر این تکاور بود .

 

روایت یک مدافع خرمشهر در باره تکاوران ...

نیروی دریایی در خرمشهر حضوری فعال داشت . یک بار من و شهید ریحانی آنها را تا صد دستگاه راهنمایی کردیم . در طول راه آنها در مقابل هر خمپاره یا گلوله ای که می آمد واکنش نشان می دادند و به زمین می خوابیدند و یا می غلطیدند و می پریدند . من که محو لباس های آنان و حرکات تیز و فرز آن ها بودم عکس العملی نسبت به به گلوله های عراقی نداشتم . به همین خاطر تا مقصد چندین بار مرا به زور هل دادند و به زمین خواباندند تا مورد هدف ترکش قرار نگیرم .

وقتی ما عراقی ها را به بچه های نیروی دریایی نشان دادیم ، آن ها از ما خواستند که دیگر جلو نیاییم و خودشان به قلب دشمن زدند . در این حال یکی از تکاوران را دیدم که پیر زنی را کشان کشان می آورد و آن پیر زن از آمدن امتناع می کرد و به فارسی و عربی حرف هایی می زد . من خودم را به آن ها رساندم و با پیر زن به عربی حرف زدم و صحبت های آن زن را برای آن تکاور ترجمه کردم ( پیر زن گفت عراقی ها عروسم را بردند) ، یکی از تکاوران با شنیدن این مطلب با ژ-3 تا شو خود به شانه اش زد و گفت : یاعلی غیرت مرد ها کجا رفته . این را گفت و به سمتی که آن پیر زن نشان می داد رفت و دیگر باز نگشت 

 

دریادار حبیب الله سیاری هم روایت شنیدنی دارد  

 

در میدان فرمانداری شهر مستقر شده بودیم و خط مقدم نبرد ما با دشمن خیابان 45 متری بود.موقعیت محل و منطقه بسیار حساس بود چون با فتح خیابان 45 متری و تسخیر میدان فرمانداری شهر کامل در دست دشمن قرار می گرفت.

شهید بزرگوار اسماعیل شعبانی به عنوان تنها تیر بار چی یگان ما بود . علاقه زیادی به تیر بار داشت و همیشه به ما می گفت : تا وقتی من زنده هستم ، تیر بارم کار می کند و شما صدای آن را می شنوید . اگر روزی صدای آن قطع شد بدانید من و تیر بارم هر دو با هم به شهادت رسیده ایم . من و تیر بارم هرگز از هم جدا نمی شویم . بچه ها از این صحبت شعبانی تعجب می کردند و گاهی از خود می پرسدند مگر می شود که تفنگ هم شهید بشود و یا با صاحب خود به شهادت برسد چند روزی گذشت یک شب که فشار دشمن زیاد بود ف دیدیم که شهید شعبانی تیر بارش را به همراه مقدار زیادی مهمات بر دوش گرفته و به طرف جایگاه استقرار برای تیر اندازی به دشمن میرود . او رفت و بعد از دقایقی کوتاه صدای تیر بارش را دوباره شنیدیم ...

ساعت حدود 3 بامداد بود که صدای تیر بار اسماعیل قطع شد . نگران شدم و از جایم بر خاستم و به طرف محل استقرار او رفتم وقتی به او رسیدم با صحنه عجیبی روبه رو شدم . اسماعیل بر اثر اصابت آتش بار دشمن به شهادت رسده بود . همچنین بر اثر اصابت ترکش و گلوله بر تیر بار اسماعیل ، تیر بار قطعه قطعه شده بود و بر بدن او فرو رفته بود اشک از چشمانم جاری شد و به یاد حرفش افتادم که می گقت من و تیر بارم باهم به شهادت می رسیم .

 

و اما يک خاطره تکراري از خرمشهر ..

 

خاطره جوان رزمنده خرمشهري ها را يکي دو بار منتشر کرده ام . ( روزی که خرمشهر آزاد شد ) باور کنيد هرگاه آن را مي خوانم ، بي اختيار اشک هايم جاري مي شود .. براي اون دسته از خوانندگاني که تازه با اين سايت آشنا شده اند آن را بار ديگر درج مي کنم .. روحش شاد . 

سوم خرداد ماه ۱۳۶۰ ...  

هیچ گاه یاد و خاطره این روز را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد .. این روز برایم خیلی خاطره بر انگیز است . با اجازتون قسمتی از خاطره این روز را که قبلآ نوشته بودم  رو کپی می کنم .. خیلی دلم می خواست از زاویه ای دیگر ماجرای ان روز رو تعریف کنم .. اما حس کردم نوشتار قبلی اگر چه قدیمی است ، ولی به یک بار خواندن مجددش می ارزد ..          

روز سوم خرداد بود ...   شهر تهران حسابي درتب و تاب جنگ بود .. در هر كوي و برزن ، از بلندگو ها صداي مارش نظامي به گوش مي رسيد ... مردم در حين انجام كار هاي روزمره ، حواسشون به بلند گو ها بود تا اگر آژير وضعيت قرمز به صدا اومد ، فوري به نزديك ترين جان پناه ها ، كه همه جا تعبيه شده بود ، پناه ببرند . من شب قبلش پرواز بودم .... و اون روز هم ، استراحتم بود . براي انجام كاري از پايگاه بيرون اومدم ... هنوز به ميدان آزادي نرسيده بودم كه ناگهان راديو ماشين برنامه ي عادي اش رو قطع كرد و خبر از حمله بزرگي  داد ..  

طبق معمول ، با شنيدن خبر حمله رزمندگان ، تصميم گرفتم به پايگاه برم . يه حسي به من مي گفت اين يكي بايد خيلي مهم باشه ...  هميشه يك دست لباس پرواز و ماسك اكسيژن و ... كه از ملزومات پروازی است ، تو ماشين داشتم .  وارد ميدان آزادي كه شدم ، با راه بندان طولاني برخورد نمودم .. كه بيشتر به خاطر تردد آمبولانس هاي حامل مجروحين جنگي از فرودگاه بود ..  با مشاهده آمبولانس ها ديگه صد در صد مطمئن شدم مربوط به همين حمله اي است كه راديو اعلام كرد .

ديدم اگه صبر كنم ، حالا حالا ها راه باز نميشه .. به ناچار به گشت راهنمايي و رانندگي كه در ضلع جنوبي ميدان ايستاده بود مراجعه كردم و به افسري كه اونجا بود ، خودم رو معرفي نموده ، خواهش كردم يه جوري منو از اين مهلكه نجات بده تا به پايگاه برسم . افسر جوان كه هنوز هم اسمش رو به خاطر دارم .. سروان عالي نسب ( نام آدم هاي خوب هيچ گاه از ذهنم پاك نميشه ) ، با كمال ميل موافقت كرده و همانند اسكورد تشريفات ( نمرديم و يه بار مثل از ما بهترون اسكورت شديم !!) راه رو برام باز كرد ...

جنب و جوش عجيبي تو خط پرواز سي -۱۳۰ به چشم مي خورد ... معمولآ هر وقت حمله اي صورت مي گرفت ، اين جا همه چيز بهم مي ريخت .. همه عجله داشتند .. سرشيفت اون روز رضا مسيبي بود . با وجودي كه ذاتآ آدم خونسردي است ، ولي به خاطر فراواني پرواز هاي جنگي و كمبود نفرات شيفت ، حسابي آشفته و عصبي بود . با ديدن من ، چشمانش برقي زد و با خوشحالي پرسيد : بهروز اومدي بري پرواز ؟‌؟  من هم كه با او شوخي داشتم گفتم .... نه رضا جون ، اومدم يه قل دو قل بازي كنم .... و متعاقب آن به سوي اولين هواپیمایی كه قرار بود اعزام بشه رفتم ..

فرودگاه اهواز  واقعآ  اون ايام به بيمارستان صحرايي تبديل شده بود ، حسابي شلوغ بود ... گروه امداد گران و ستاد تخليه با نظم خاصي مجروحين را از هلي كوپتر هاي هوانيروز ( دوست ندارم بگم بالگرد ... مگه زوره ؟!!) كه از خط مقدم مي آوردند ، تخليه كرده و بعد از مداواي اوليه ، تفكيك گرديده و هر يك از زخمي ها با پرونده اي بر روي سينه ، به درون سي -۱۳۰ ها انتقال مي يافتند . حالا مجسم كنيد گرماي طاقت فرساي اهواز ... آواي ناله مجروحين .... صداي غرش موتور هواپيما ها ( كه من يكي ، هنوز هم عاشق اين اصوات هستم !) ، فرياد امداد گران كه خستگي و عرق از چهره شان نمايان بود ..  چه وضعي رو به وجود آورده بود .

اون ايام رسم بود كه روي زمين، به ما نمي گفتند مجروحين را به كدام شهر و ديار ببريم . طفلكي ها حق داشتند كه نگن  .. چون بقدري آدم هاي راحت طلبي چون من ، چونه مي زديم كه اين ابو طياره رو بفرستين تهران ..!! كه اون ها از كار و زندگي مي موندن .... براي همين به محض اين كه اوج مي گرفتيم ، از طريق برج مراقبت پرواز به ما اعلام مي شد كه مقصدمون كجاست . و آن بنده خدا هاي زخمي رو كجا ببريم ..  خلاصه اين كه.... اون روز فهميدم حمله با نام بيت المقدس و براي باز پس گيري خرمشهر از چنگال دشمنان بعثي آغاز شده است ..

به ما اغلام شد كه هواپیما آماده است ... مقصد نا معلوم !!  همين كه اومدم از پله هاي هواپيما بالا برم ، ديدم بيچاره مركب آهنين تا خرخره پر از مجروحان جنگي است .. كه به صورت افقي بر روي برانكارد هاي هواپيما قرار گرفته اند ... همين كه بالا اومدم ... اولين مجروح كه چهره ي آفتاب سوخته اي داشت و معلوم بود از بچه هاي بومي منطقه خرمشهر است ، با لهجه شيرين جنوبي اش كه مملو از درد گلوله بود ، مچ دستم رو گرفت .... فكر كردم آب مي خواهد ... آخه مي دونيد كساني كه تير مي خورند ، يا خون ريزي دارن ، بد جوري تشنه مي شوند.... .  آقايون اطباء  هم به ما سفارش كرده بودند مطلقآ آب يا مايعات به اون ها نديم ......  با حالت زاري كه داشت پرسيد : برادر راديو گوش كردي ..؟ تعجب كردم .. فكر كردم بر اثر خون ريزي هذيون مي گه ...  ولي باز دلم نيامد سر كارش بذارم .. با مهربوني گفتم : راديو براي چي ؟؟ گفت : مي خوام بدونم خرمشهر بالاخره آزاد شد يا نه ..؟ ( به شرفم قسم الان كه مي نويسم ، چشم هام پر از اشگه .. ) ، تازه دوزاري ام افتاد كه او چي مي خواد ... گفتم  خبر ندارم .. ولي اگه مي شد حتمآ ما متوجه مي شديم ..

با همون حالش كه دستم رو محكم گرفته بود ، گفت : يه قول به من مي دي ؟؟ گفتم بگو عزيزم .... گفت قول بده كه اگه خرمشهر آزاد شد ، به من خبر بدي ..  گفتم حتمآ مطمئن باش.. لبخند كم جوني زد و دستم رو ول كرد ... وقتي اوج اوليه را گرفتيم ، مقصد ما شهر تبريز اعلام شد ...  تو هوا به خاطر خواهش اون پسر سيه چرده ، علي رغم اين كه كار زياد داشتم ، ولي مرتب به راديو گوش مي دادم .....  راديو مرتب از حمله بزرگ حرف مي زد ... مارش نظامي و سرود هاي ميهني .... كم كم شهر تبريز از بالا ديده مي شد ... در حال كم كردن ارتفاع بوديم كه در يك لحظه راديو برنامه هايش را قطع كرد ... گوينده در حالي كه صداش از هيجان  مي لرزيد .... اعلام كرد ..

توجه كنيد .... هم ميهنان عزيز توجه فرماييد ،هم اكنون به خواست خداوند متعال ... شهر خرمشهر آزاد شد .. خونين شهر آزاد شد و ...  خيلي خوشحال شدم ... نمي دانم دقيقآ چقدر از اعلام اين خبر گذشته بود كه به شهر تبريز رسيديم ... فوري پياده شدم تا اين خبر خوش را به آن رزمنده چشم انتظار بدهم ... به محض اين كه بالاي سرش رسيدم ... ديدم در خواب عميقي فرو رفته .. چهره اش ديگر خسته و درناك به نظر نمي رسه ... تكانش دادم .... برادر .... برادر ...  بهيار پرواز با اندوه گفت : جناب سروان او همين چند دقيقه پيش تمام كرد ...

نميدونم فهميد كه شهرش آزاد شده يا نه ...؟ ولي مطمئن هستم روح او هم با خرمشهر آزاد شد ....

۲۵ سال از آن روز گذشته .... هر وقت يادم مياد .. از ته دل گريه مي كنم .. روحش شاد  

 

************

یادی از شهدای گمنام

 

همان گونه که در بالا اشاره کردم ، در طول هشت سال دفاع مقدس انسان هاي بي ادعايي با حضور در مناطق جنگي خدمات ارزنده اي ارايه مي دادند . آن ها قهرمانان گمنامي بودند که با هدف خدمت و نجات جان رزمندگان مجروح از هيچ تلاشي دريغ نمي کردند . و بي اغراق هموطنان زيادي در جنگ زنده ماندن و سلامت خويش رو مديون زحمات ان ها مي دانند . لازم به ذکر است در طول جنگ با عراق خوشبختانه هيچ هواپيماي هرکولسي مورد تهاجم جنگنده هاي ارتش بعثي عراق قرار نگرفت . جز يک مورد در فرودگاه اهواز که در موقع توقف جهت حمل مجروحين مورد اصابت چند ترکش قرار گرفت . که  لينک ماجراي آن را در ذيل قرار داده ام . 

ماجرای شلیک به هواپیمای مجروحین

 تقدیم به روح شهداي عاليقدر فرودگاه اهواز به ويژه پرستاران و امدادگران گمنام ستاد تخليه مجروحين جنگي و برادر پاسدار فرمانده فرودگاه ..

حتمآ مطلع هستيد که فرودگاه اهواز در زمان جنگ يکي از قطب هاي حساس و استراتژيک منطقه جنگي جنوب کشور محسوب مي شد . و نقش موثري در پشتيباني جبهه ها و خصوصآ دپوي مجروحان و انتقال به بيمارستان هاي سراسر ايران داشت . بخش بزرگي از ساختمان اين فرودگاه تبديل به بيمارستاني فعال براي پذيرش انواع و اقسام مجروحين جنگي شده بود . و در تمام مدت شبانه روز کادر هاي پزشکي با تجربه سرگرم مداواي اوليه ، طبقه بندي و اناليز مجروحان و حتي در قالب يک بيمارستان صحرايي مجهز ، اقدام به عمل هاي جراحي اضطراري مي کرد ! در کنار اين مجموعه عده اي پرسنل دلسوز و مهربون متشکل از امدادگران و پرستاران مسئوليت حمل و اعزام رزمندگان مجروح رو به داخل هواپيماها به عهده داشتند . باور کنيد بسيار کار سخت و طاقت فرسايي بود . مراقبت و انتقال اصولي مجروحين در محوطه باند فرودگاه و در نهايت تحويل به گروه هاي پروازي و کادر هاي پزشکي درون هواپيما ها از وظايف اون عزيزان بود . 

ستاد تخليه ....

باور كنيد هواپيماهاي سي - ۱۳۰ نيروي هوايي ارتش نقش خيلي مهمي رو در جنگ تحميلي با عراق ايفا نمودند . كه به نظر من مهم ترين آن ها حمل مجروحين جنگي به بيمارستان هاي سراسر كشور بود . اين به اصطلاح قارقارك ها جان خيلي از رزمنده ها رو نجات داد. و همان طوري كه در اكثر مطالب ام به آن اشاره كردم  از همون نخستين ساعات حمله با سازماندهي عالي و استراتژيك به مناطق جنگي اعزام شدند . ديگه كم كم خود رزمنده ها هم وقتي ما اون ها رو سوار مي كرديم تا به منطقه ببريم به شوخي عنوان مي كردند شما ما رو عمودي سوار مي كنيد و افقي بر مي گردونيد !!  در اين جا لازم مي دونم ابتدا به نقش برادران ستاد تخليه اشاره نمايم . اوايلي كه جنگ  آغاز شده بود مدت ها زمان مي برد تا آقايون لودمستر ها وظيعيت كاربردي هواپيما رو تغير بدهند . يعني مي بايستي نخست تمام صندلي هاي داخل هواپيما رو جمع مي كردند . سپس ستون هاي سنگين پايه هاي برانكارد رو نصب نموده و در نهايت زخمي ها رو يكي يكي روي آن ها سوار مي كردند . و چون معمولآ دو نفر لود مستر در هواپيماي سي - ۱۳۰ حضور دارد اين كار ساعت ها به طول مي انجاميد . و چه بسا خيلي از مجروحان به خاطر همين انتظار جان شون رو از دست مي دادند . اين رو هم بگم شخص ديگري غير از  دو نفر آقايون لود مستر دقيقآ نمي توانستند بار گيري رو انجام دهند . چون قرار دادن بار يا مسافر داراي فرمول هاي دشوار و پيچيده اي است كه اگر از روي اصول انجام نگيرد  " سي . جي " ( مركز ثقل ) هواپيما به هم مي خورد . اما دقيقآ يادم نيست چه مدت از جنگ سپري شده بود كه كادري آموزش ديده در تمام فرودگاه هاي مناطق جنگي مستقر شده و به محض اين كه ما مي نشستيم ، آن ها دست به كار شده و همانند يه لودمستر حرفه اي سريع ستون ها رو نصب كرده و برانكارد ها رو سوار نموده و مجروحين را روي آن مي گذاشتند .

فرودگاه اهواز ......

يكي از مناطقي كه ستاد تخليه آن هميشه فعال بوده و پرسنل و امدادگرهاي آن شبانه روز تلاش مي نمودند ، فرودگاه اهواز بود . البته بر اثر حملات پي در پي به ساختمان هاي اين فرودگاه ، ديگر مثل گذشته زيبا نبود . ولي خيلي عالي از آن در زمان جنگ استفاده مي شد .  يكي از ساختمان هاي آن اختصاص به بيمارستان صحرايي يافته بود . به اين صورت كه هر چه مجروح از مناطق مختلف جبهه هاي جنگ توسط آمبولانس يا هلي كوپتر به اين مكان منتقل مي شد ، در اين ساختمان كه پنجره هاي آن مشرف به رمپ پرواز بود انتقال مي يافتند . و گروهي پزشك با دستيار هاي جوان خود يكايك مجروحين رو معاينه نموده و بر روي پرونده ي اوليه اي كه در منطقه توسط آقايون اطباء تنظيم شده بود و در آن علاوه بر درج مشخصات رزمنده دليل مجروحيت قيد شده بود ، فوريت اعزام آن ها تعين مي گرديد . در همين ساختمان ضمن رسيدگي اوليه و پانسمان مجروحين كه اغلب تركش توپ و خمپاره به بدن آن ها اصابت نموده بود ، محل اعزام آن ها مشخص مي شد . در كنار آقايون پزشك و دستيارانشون چند نفر هم پرستار حضور داشتند كه وظيفه آن ها همراهي مجروحين از ساختمان بيمارستان صحرايي تا داخل هواپيما بود . آن ها دلسوزانه بعد از قرار گرفتن رزمنده مجروح بر روي برانكارد ، سرم هاي آنان رو وصل مي نمودند و تا لحظه پرواز واقعآ آن ها رو تر و خشك مي كردند . اين رو هم اضافه كنم  تقريبآ از همون اوايل جنگ هر وقت من به اين فرودگاه مي رفتم  دو تا پرستار خانم رو هميشه اون جا مي ديدم كه واقعآ از ته دل زحمت مي كشيدند . بارها ازشون مي پرسيدم شما ها خواب و خوراك نداريد ؟ چون من در هر ساعت شبانه روز كه به اهواز مي رفتم ، آن ها رو در حال رسيدگي به مجروحان مي ديدم ...

 خاطره ای از پرستاران فرودگاه ...

من براي اين كه عزيزان خواننده حسابي با شرايط آن ايام آشنا بشوند ، مجبور به بيان جزئيات مي شوم . در همين فرودگاه اهواز  اون موقع يه سنگر خيلي بزرگي ساخته بودند كه به محضي كه آژير قرمز به صدا در مي آمد همه مردمي كه در آن منطقه بودند خودشون رو به اين سنگر مي رسوندند . همون موقع شايع شده بود كه براي ساخت اين سنگر چندين ميليون تومان هزينه صرف شده است و هيچ بمبي قادر به تخريب آن نيست . از اون جا كه ما اغلب شب ها براي حمل مجروحين به اهواز مي رفتيم . بارها شاهد به صدا در آمدن آژير بودم . شب ها داخل اكثر جاهاي ساختمان تاريك بود . و بوسيله نور شمعي كوچك راه مون رو پيدا مي كرديم . براي روشن كردن چراغ هاي داخل هواپيما در حالتي كه روي زمين موتور هايش خاموش است ، جنراتور قوي و بزرگي را به هواپيما وصل مي نمودند كه در سكوت شب صداي دلخراش و كر كننده اي داشت . و هر وقت اعلام وضعيت قرمز مي شد ، اولين كاري كه انجام مي دادند  خاموش كردن  جنراتور بود . تا هواپيماهاي دشمن قادر به تشخيص محل دقيق آن ها نشوند . يه شب كه در همين  فرودگاه  منتظر پر شدن هواپيما بودم . آژير لعنتي به صدا در آمد . معمولآ مجروحيني كه مي بايست اعزام شوند را در محوطه فرودگاه  و تقريبآ زير بال هواپيما  روي زمين قرار مي دادند . و سپس يكي يكي آن ها رو به داخل هواپيما برده و كار هاش رو انجام مي دادند .  چشم تون روز بد نبيته .. من بعد از شنيدن صداي آژير  براي صدمه نديدن هواپيما به سنگر نرفته و سريع خودم رو رسوندم به هواپيما تا جنراتور رو خاموش نمايم . به محض اين كه چراغ هاي هواپيما خاموش شد .  يه عده از بچه هاي ستاد تخليه براي حفظ جان خود از هواپيما بيرون پريده و تو تاريكي بنده خداهايي كه رو زمين خوابيده بودند  رو لگد مال نموده و فرار كردند .  در آن سكوت وحشتناك شب صداهاي ... آخ دلم ... واي مردم ....  واي چه كار مي كنيد ...؟ توآم با فرياد هاي كمك و يا حسين در هم آميخته بود . جالب اين كه وقتي آژير سفيد نواخته شد و چراغ هاي هواپيما روشن شد با كمال تعجب ديدم فقط اين دو تا پرستار زن از داخل هواپيما خارج نشده و همچنان در حال امداد رساني به مجروحان هستند ...  در حالي كه يك نفر از امدادگرها رو نديدم

 

حمله به سي – 130 مجروحان  در اهواز ....

 

اواسط جنگ بود كه يه فروند هواپيماي سي – 130 از تهران به مقصد اهواز براي حمل مجروحين به پرواز در مي آيد . اين رو هم اضافه نمايم در شب هايي كه نيروهاي رزمنده ايران دست به حمله گسترده مي زدند و يا برعكس در ايامي كه دشمن بعثي عراق اقدام به حمله بزرگي مي نمود طبيعتآ تعداد مجروحين افزايش مي يافت . به همين دليل اعزام آن همه مجروح جنگي با يكي دو تا هواپيماي سي – 130 ميسر نبود . به همين دليل در چنين مواقعي يك فروند جامبو جت نيروي هوايي كه ظرفيت بالايي در حمل زخمي ها داشت به منطقه اعزام مي شد .  اتفاقآ در يكي از همين ماموريت ها بود كه علاوه بر سي – 130 ، يك فروند جامبو جت هم به اهواز اعزام مي شود . تجسم كنيد كه چگونه اين همه مجروح جنگي كه وصعيت خيلي  خطرناكي دارند و از درد گلوله يا تركش سوزان توپ و خمپاره  به خود مي پيچند  ، سازماندهي شده و آن ها رو سوار هواپيما مي كردند . واقعآ دشوار و طاقت فرسا بود . در فرودگاه اهواز بعد از اين كه جامبو جت ظرفيت اش تكميل شده و قصد پرواز رو داشت ، آژير قرمز به صدا در مي آيد ... خلبان  بوئينگ 747  در اين وضعيت بحراني اگر در فرودگاه سر باند متوقف مي ماند و منتظر اعلام وضعيت سفيد مي شد ، مسلمآ طعمه خيلي خوبي براي شكاري هاي عراقي بود . زيرا همان گونه كه مي دانيد رنگ جامبو جت هاي ما سفيد هستند . و خيلي راحت حتي از ارتفاع بالا هم قادر به تشخيص است . و اگر به پرواز ادامه می دادند ، علاوه بر ريسك ديده شدن ، امكان شليك آتش بار خودي ها هم مزيد بر علت است . واقعآ شرايط تصميم گيري در اين شرايط خيلي دشوار بود . خلبان علاوه بر دغدغه جان 800 رزمنده مجروح ، به سرمايه و ارزش بالاي هواپيما در زمان جنگ هم مي انديشد . مسئله اي كه در طول ايام جنگ بار ها براي من هم پيش آمده بود . اما در يك لحظه خلبان شجاع   بوئينگ 747 علي رغم تآكيد برج مراقبت مبني بر خاموش كردن هواپيما ، تصميم مي گيرد  به پرواز در آيد . شايد باورتون نشه درست لحظاتي بعد از ترك فرودگاه  تاريك اهواز  كه به كمك تابش نور ماه خلبان اين غول بزرگ آهنين رو به پرواز در مي آورد  ، فرودگاه اهواز مورد آماج بمبارون بي رحمانه هواپيماهاي عراقي قرار مي گيرد . از اون جايي كه كروي پروازي  به داخل همون سنگري كه نام بردم پناه مي گيرند ، سالم مي مانند ولي  تركش هاي بزرگ حاصل از افتادن دو سه تا بمب در رمپ پرواز سبب به شهادت رسيدن اون دو خواهر پرستار ، فرمانده سپاه منطقه و عده زيادي از مجروحاني كه روي زمين بودند مي شود . هواپيما هم مانند آبكش سوراخ سوراخ مي گردد . و تنها شانسي كه مي آورد به باك آن كه مملو از بنزين بود ، اصابت نمي كند . وگرنه در يك چشم به هم زدن تمام مجروحيني كه در داخل ساختمان در حال مداوا شدن بودند ، كباب شده و به همراه ساختمان فرودگاه در آتش عظيم مي سوختند ....

 

يک پارانتز ...

 يادمه بعد از اين که براي نخستين بار اين خاطره رو منتشر کردم ، اي ميلي از فرزند شهيد فرمانده عاليقدر فرودگاه اهواز بدستم رسيد .. و از اين که يادي از پدر بزرگوارش نموده بودم ، تشکر و قدرداني کرد . افسوس هر چه جستجو کردم نامه اش رو پيدا نکردم . آخه قصد داشتم مشخصات پدر قهرمانش رو بپرسم . و شايد اطلاعاتي از نام اون دو خواهر پرستار و ساير عزيزاني که مظلومانه در راه نجات مجروحين اون روز شهيد شدند به دست آورم .

کلام آخر ...

در نوشته هاي بالا اشاره به جايزه اي شد که صدام حسين براي سر تکاوران دريايي در نظر گرفته بود . جالبه بدونيد در رابطه با جايزه هاي ديکتاتور عراق ، دوست بزرگوارم دکتر " بابک معترض " به مناسبت آزاد سازي خرمشهر در صفحه فيس بوک اش مطلبي منتشر کرده بود که خالي از لطف نيست .. با سپاس از دکتر معترض عزيز و فرهيخته ، مطلب رو منتشر مي کنم  :

تحقیر صدام توسط خلبانان ایرانی‌

صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت:

به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود- حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد
...
و 150 دقیقه بعد از مصاحبه صدام-
عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی-

نیروگاه بصره را بمباران کردند.
با این عملیات جواب گستاخی صدام داده شد و در حقیقت خود صدام تحقیر شد .

غروب همان روز خبرنگار رادیو بی بی سی اعلام کرد:

- من امروز با آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق، مصاحبه داشتم و ایشان با اطمینان خاطر از دفاع قدرتمند هوایی خود در راه محافظت از نیروگاه ها، تاسیسات و دیگر منابع اقتصادی عراق در برابر حملات و تهاجم خلبانان ایرانی سخن می گفت. ولی من هنوز مصاحبه او را تنظیم نکرده بودم که نیروی هوایی ایران نیروگاه بصره را منهدم کرد. اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیار نایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق وصل نخواهد شد.

سپس این خبرنگار با لبخندی تمسخر آمیز گفت:

- البته هنوز فرصتی پیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهند داد.

سال روزفتح خرمشهر گرامی باد .

 

  پروردگار توانا ، حافظ و نگاهبان ايران و ايرانيان باشد.

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۳ بامداد بتاریخ سوم خرداد ۱۳۹۱ پایان یافت .  

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

  

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

سخني با خوانندگان  

دوستان نازنين و خوانندگان قديمي مستحضر هستند مدت هاست بنده در انتشار مطالب در سايت ام مشکل دارم ! از شما چه پنهان براي هر پست جديد بايستي چندين بار تلاش کنم و اخرش هم گاهي مي بينم مشکلاتي چون تغير فونت ها ، جا به جايي پاراگراف ها و .. همچنان باقي است .. ! از اين رو از ياران همدل و نازنين تقاضا مي کنم براي مشاهده نسخه اصلي به وبلاگ ام به نشاني فوق مراجعه فرماييد :  ( http://oldpilot.blogfa.com/ ) با سپاس از مهر همه شما بزرگواران .

  

مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )  
  •  

     

     

     

    - تعداد بازديد
  • 5203
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35