درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  مروري بر خاطرات استاد فرنودي

شب های دراز بمباران های تهران

برچسب ها : جنگ ایران و عراق + بمباران های تهران + صدام حسین + خاطرات هتلداري + محمود فرنودي + اداره آگاهي + سفر به هندوستان + استاد الهي قمشه اي

بهانه ای برای مقدمه

من و استاد محمود خان فرنودي از دوران تحصيل در دبيرستان { علامه - سه راه سرسبيل } با هم دوست و همکلاسي بوديم . بعدش هر کي رفت سوي سرنوشت خويش .. تا اين که به برکت درج خبري  در باب تعريف از سايت ام در يکي از نشريات پرتيراژ ايران ، ايشون محبت فرموده با من ارتباط برقرار کرد . و در نهايت دو دوست بعد از چند دهه بي خبري ، هم ديگر رو پيدا کرديم . حتمآ مي دونيد بعد از چندين ماه دوري از دنياي مجازي و دلتنگي هايي که داشتم ، کمي حال و روزم بهتر شده و قصد دارم سال جديد  جبران کم کاري هايم رو با درج خاطرات متنوع ادامه دهم .. بر همين اساس تصميم گرفتم حسن آغاز  کارم رو با روايت مجدد تعدادي از خاطرات قديمي استاد بزرگوارم جناب آقاي فرنودي آغاز کنم . اما ابتدا از همه دوستان و خوانندگان محترم خواهش مي کنم در پاسخ به نداي يکي از ياران قديمي ما که مادري رنج کشيده است ، پاسخ مثبت دهيم . او در کامنتي چنين نوشته است :

سلام استاد عزیزم یه تقاضاازشمادارم به نو جوانان از زبان یه مادر رنج کشیده هشدار بدهید خطر درکمین است پسرم برای باراول خطا کرد که نزدیک بود جانش راازدست بدهد بادوستانش جشن گرفته بودن بامشروب البته باالکل صنعتی یادستساز روحشان بیخبر بود چی میخورن فکرمیکردن باید زهر مار باشه بله این الکل جان دونفرراگرفت فرزند مراکور کرد وسه نفردیگه بهبود یافتن البته بانظر اقا امام هشتم وجوادش پسرم ازمرگ فرارکرد دودفعه دیالیزشده سم ازبدنش خارج شده امابرای چشمهایش دعا کنید اقاابوالفضل نظر انداختن وچشم چپش دید مات پیدا کرده استاد به جوانها هشداردهید حتی اگر دونفر نجات یابند اخه مشروب ایرانی استاندار نیست

بله .. خيلي دردناک است . فرزند اين مادر بزرگوار فقط شانزده سال دارد . اميدوارم با دعاي شما عزيزان سلامتي اش بدست آيد . اغلب شما ياران قديمي حتمآ با نام و کامنت هاي اين بانوي محترم آشنا هستيد . اما چون اجازه ندارم ، از درج نام وي معذورم . اگه زنده بودم در پستي مستقل به اين معضل خواهم پرداخت . ممنون از دعاي خير شما عزيزان ...

 

 

 شب های دراز بمبارانهای تهران


بازگشتی دارم به شبهای دراز و دلهره آور سالهای 63 - 64 تهران که همشهریان من و شما که در سنین میان سالی هستند بخوبی بیاد می آورند که چه روزگار سختی داشتیم و چقدر این شبها رعب انگیز بودند.همه می دانستیم و صدام حسین نامرد هم بخوبی می دانست که تا دامنه جنگ به شهرهای بزرگ و بخصوص پایتخت کشیده نشود تکلیف آن معلوم نخواهد شد.البته این تجربه ای تاریخی بود و خاص این جنگ نبود.بخوبی شنیده و خوانده بودیم که هیتلر با تهدید بمباران پاریس و انداختن اعلامیه های تهدید بر روی شهر موجب تسلیم فرانسه و رژه در آن شهر برای نیروهای آلمانی را فراهم ساخت.بمباران برلین - بمباران ورشو و سایر شهرهای بزرگ همیشه در جنگ تعیین کننده بوده است.بنابراین صدام هر از گاهی شهرهارا می زد ولی هیچوقت بصورت کاملا منسجم و با برنامه تهران را نزده بود.مردم تهران هم داغی جنگ را پشت گوش خود احساس نمی کردند و به زندگی تقزیبا طبیعی خود ادامه می دادند و متاسفانه خبرهای جنگ هم اگر حمله بزرگی در راه نبود بازتاب آنچنانی در شهر پیدا نمی کرد و یکنواخت می شد! مگر روزهائی که جنگ به پشت در آپارتمانهای تهرانی ها می رسید!! یعنی شبهای بمباران که معمولا یکهفته ده روزی بطول می انجامید و همه را اعم از مقامات و مردم کلافه می کرد.ترس و وحشت از دشمنی که دزدکی و مخفیانه ناغافل به تو حمله می کند و آنهم در تاریکی شب و با مدرنترین سلاح ها و تو هیچ چیزی برای دفاع نداری و اصلا اورا نمی بینی که دفاع کنی و امیدت به چند جوان تازه سال مبهوت و نگران چسبیده به توپهای ضد هوائی در اطراف شهرت است و تازه میدانی و می بینی که بسیاری که نه تقریبا همه توپ هائی که می زنند اصلا به آن ارتفاع نمی رسد چه برسد به اینکه اصابت کند و نقش موشکهای چهارشنبه سوری هارا بازی می کنند، آنوقت مرد می خواستم کسی که بگوید من از بمباران نمی ترسم! بسیاری را دیده بودیم که بدلیل عصبیت ناشی از همین بمبارانهای نامردانه و پرپر شدن همشهریانشان عزم رفتن به جبهه و لااقل رو در روئی با دشمن قابل رویت را انتخاب می کردند تا مردانه دفاع کنند از آنچه در شهر ها جا گذاشته بودند یعنی خانواده.


روزی در دفترم در خیابان ستارخان مشغول به کار بودیم که ناگهان 6 موشک پی در پی شلیک و به اطراف ما اصابت کرد.خلبانی با لباس فرم جنگی گوئی که هم اکنون از هواپیما پیاده شده سراسیمه و ترسان ولی خیلی عصبانی وارد دفتر شد و دوان دوان به طبق بالا که من بودم آمد و بدون اختیار به زمین و زمان فحش می داد.اورا نشاندیم و کمی آب و چای و جویای حالش شدیم.گفت که برای کاری فوری در رابطه بیماری مادرش مرخصی کوتاهی گرفته و به تهران آمده است و در اینجا هم دو روز است در خیابانها و منزل گرفتار بمبارانهای وقت و بی وقت است!! نمی شد گفت که او ترسیده بود که هیبتش نشان می داد از چیزی نمی ترسد و هنوز خاک جبهه بر سرو رویش بود ولی وحشتش از مردن در حالت بی دفاعی بود. می گفت وقتی هواپیماهای دشمن را بالای سرم و در ارتفاعات بالا می بینم حسرت می خورم که چرا پشت جنگنده خود نیستم تا به طرفش یورش ببرم.بهرحال بپردازم به اصل مطلب.فقط خواستم هوای آنروز ها را برای دوستان مجسم نمایم.شبهای زیادی آنقدر صدام گستاخ شده بود که در رادیوی بغداد و با همکاری مجاهدین خلق ایران!!! آدرس محله به محله را برای بمباران می داد و از آنان می خواست مثلا آن محله را تخلیه نمایند!که مردم البته اثرات روانی این اعلامیه ها بیشتر از خود بمباران اذیتشان می کرد. شایعه دهن به دهن می گشت و اثر خودرا می گذاشت.در یکی از شبها شنیده بودیم که محله ما کوی گیشا(نصر) را خواهند زد.بسیاری با بی اعتنائی از آن گذشتند و تعدادی محافظه کارتر شب های موعود را به ییلاقات اطراف تهران پناه بردند ولی تعدادشان زیاد نبود.همسر من مدتی بود فرزندی به دنیا آورده و پسر بزرگم تازه چند ماهه بود و شب میهمان خودی داشتیم.میهمانان که رفتند و معمولا از ترس بمباران گردهمائی ها زیاد طول نمی کشید، آژیر خطر به صدا در آمد و چراغها را خاموش کردیم.منزل ما بدلیل تپه ماهور بودن زمینهای گیشا نسبت به کوچه 5 پله بطرف پائین داشت ولی نسبت به حیاط همکف محسوب می شد.اطاق پذیرائی در انتهای آپارتمان و بشکلی پائینتر از کوچه امن تر بنظر می رسید.من و همسرم برای حفظ جان کودکمان اورا که خواب بود بطرف انتهای اطاق پذیرائی بردیم که پنجره های کوچکی به کوچه داشت تا ایمن تر باشد.من داشتم پسرم را به آغوش همسرم می رساندم که ساختمان با صدای مهیبی گوئی از جای خود کنده شد و گوشهایمان را سنگین و گنگ نمود!


بچه ناخود آگاه از بغل من در هوا معلق و به روی مبل افتاد(خوشبختانه)و ما هردو به صورت خودرا روی زمین انداختیم با این انتظار که آوار و شیشه روی سرمان ریخته شود.همه جا در تاریکی محض فرورفت.هنوز جابجا نشده بودیم که صدای مهیب دیگری چند صد متر آنطرفتر شنیده شد ولی همان محله.ناگهان صدای آزیر ها بگوش رسیدند که برای کمک می آمدند.دوان دوان از خانه خارج شدم.دود بسیار عظیمی چند ده متر بالاتر از کوچه ما دیده می شد.همه بطرف دود می دویدند.به کوچه مورد نظر رسیدیم.صحنه ای دیدیم که هیچوقت از ذهنم حتی پس از سالها دور نمی شود.همان جشن تولد معروفی که بعدا دهان بدهان در تمام دنیا پیچید در این محله اتفاق افتاده بود. یک ساختمان 4 طبقه شاید 4 واحدی یعنی 16 واحد و نیمی از ساختمانی همجوار همین ساختمان ظرف 10 ثانیه به تلی از خاک بدل شده و صدای ناله و شیون فضا را پوشانده بود.حس غریبی از بی کسی مردم ایران به انسان دست می داد که البته در دیگر نقاط کشور به کرات اتفاق افتاده بود ولی در پایتخت نمود بیشتری داشت زیرا که پوشش خبری زیادتری داشت.با حضور نیروهای مختلف و کمک رسان مردم به خانه هایشان راهنمائی شدند و تازه فهمیدیم که صدای دوم هم مربوط به کوچه ای پائینتر ولی در سمت دیگر محله بود و بمب درست داخل حیاط خانه ای با 4 طبقه و 8 واحد افتاده و تقریبا تمام افراد آن ساختمان شهید شده بودند و هنوز هم کوچه بنام همان خانواده است.در این ساختمان اولی جشن تولد فرزند یکی از ساکنین بوده است.حدود 14 کودک توسط والدین به این میهمانی آورده شده و قرار بود ساعت 22 بیایند و آنها را ببرند که ساعت 21 این اتفاق افتاد و 12 بچه شهید شدند ضمن اینکه یکی از والدین که داشت بچه خودرا کمی زودتر سوار ماشین می کرد که ببرد همان جلوی در و داخل اتومبیل با کودکش شهید شده بود.محشر کبری بود و شبی کاملا  دردناک و فراموش ناشدنی.ظرف نیم ساعت و با تحمل ترافیک بسیار شدید و فشرده محله گیشا تخلیه شد و اکثر مردم عازم جاده کرج و چالوس شدند و همگی در کنار جاده و یا درون ماشینهای خود بیتوته کردند تا لااقل جانی داشته باشند و فردا صبح سر کار خود بروند!مردم کم کم نارضایتی خودرا در مصاحبه های خیابانی  رسانه ای ابراز می کردند و از دولت شدت عمل بیشتری انتظار داشتند.دولت تلاش زیادی می کرد مایحتاج جنگ را از همه جای جهان تامین نماید ولی بدلیل تحریمهای غیر منصفانه قدرتهای بزرگ مثل آمریکا که این بیمار روانی را حمایت می کرد کمتر موفق می شد نیازهای خویشرا تامین کند.بهر حال هواپیماهای ما و سلاحهای ما بتدریج کم می شدند.اغلب صنایع داخلی تغییر ماهیت داده و انواع سلاحها را داخل تولید می کردند ولی بهر حال این جنایتکار همه جانبه مورد پشتیبانی بود و همه چیز به او می دادند وبصراحت اعلام می کردند که صلاح نیست این جنگ برنده داشته باشد!


کیست که نداند مظلومیت ملت ایران کار دست آمریکا داد و همین متحد جنایتکار چنان نانی در دامان غربی ها گذاشت که فقط با اشغال نظامی و اعدام وی و تغییر حکومت به قیمت میلیاردها دلار ضرر و زیان ملت آمریکا توانستند شرش را از سر منطقه پاک کنند.من که شخصا چند سالی با این آمریکائی ها در شرکت آمریکن بل اینتر نشنال کار می کردم بخوبی میدانم که اینها چقدر در تحلیل مسائل جهانی ناآگاه هستند و گاهی آنقدر ساده لوح و احمقند که کمتریم مشکلات جهانی را دیگران باید برایشان حل کنند! در مقابل اروپائی ها همیشه از حماقت اینها برای خود نان و آبی در خور دست و پا کرده اند و الان هم می بینید که میکنند.در جنگ 8 ساله مردم ما به شهادت همه ما که بودیم   بسیار مظلوم واقع شدند.یادم هست دلمان خوش بود که مثلا دبیر کل سازمان قرار است برای میانجیگری به تهران بیاید و صدام شهر هارا به حرمت وی نخواهد زد!! می توانیم یکی دو روزی کار های عقب افتاده را انجام دهیم و اقوام را ببینیم!روزهای سختی بود.یاد همه شهدای جنگ گرامی باد.

دزدی در هتل ...

تمایل دارم یکی از خاطرات شغلی خود در سالهای گذشته را برای عبرت و تجربه اندوزی مدیران امروزین نقل کنم تا هم سرگرمی باشد و هم کسب تجارب مدیریتی... در پائیز سال 1364 شمسی مدیر عامل هتل کوثر تهران بودم که یک هتل 4 ستاره قدیمی در مرکز شهر تهران است. ما در آن هتل حدود 80 نفر پرسنل داشتیم که در بخشهای مختلف هتل کار می کردند.حاشیه ای بزنم در کمک به تفهیم مطلب برای دوستان. در هتل دو دسته میهمان داریم.یکی آنها که اقامت کوتاه مدت می کنند و دیگری آنها که بلند مدت تر مقیم هتل می شوند.میهمانانیکه طولانی مدت در هتل می مانند بشکل طبیعی با پرسنل هتل دوست می شوند.شما تصور کنید میهمانی که بیشتر از یک هفته در یک هتل می ماند بتدریج کلیه پرسنل را شناخته و بر حسب تعداد تماس یا دیدار هر یک در طول روز با بعضی آشنا تر و با برخی کمتر آشنا می شود ولی بهر حال با همه سلام علیک پیدا می کند.گاهی بدلیل همین آشنائی بیشتر و گاهی هم با دادن انعام خود را به آنها نزدیکتر می کند.(اینرا بگویم که انعام دادن و گرفتن در هتل یک رسم است و در همه جای دنیا انجام می شود) بهر حال بعضی میهمانان پس از مدتی که می مانند بدلیل همین نزدیکی کم کم از طریق همین پرسنل با مدیران هتل هم آشنا شده و مراوده پیدا می کنند و گاهی هم درخواستهای نامعمول دارند که بعضا باعث دلخوری مدیریت و بهم خوردن رابطه می گردد!
(این حاشیه ها لازم بود.غر نزنید!) یکی از همین روزها میهمانی بسیار خوش لباس در حدود 45 ساله با موهای فلفل نمکی و اجتماعی از درب اطاق من وارد شد و خود را مهندس ن تاجر نخ و اهل تربت حیدریه معرفی کرد و گفت که چون مدتی است در این هتل اقامت دارد لازم دیده با مدیر هتل بیشتر آشنا شود.در اینگونه موارد ضمن ابراز خوشوقتی از این آشنائی معمولا وی را به یک شام دعوت می کنیم تا هم یکشب اورا از تنهائی درآوریم و هم در مقابل محبت او نزاکتی در خور یک مدیر را نشان بدهیم.


منهم همین کاررا کردم و سر شام اورا بسیار جنتلمن و متمول یافتم.برای تجارت نخ به تهران آمده بود و در بازار تربت ظاهرا آدم سرشناسی بود.ده روزی بود که در تهران بسر می برد و قرار بود بیست روز دیگر هم بماند.خلاصه شب خوبی بود.حدود دو سه روزی گذشته بود که صبح قبل از خارج شدن از هتل به دفتر من آمد و با اکراه و خجالت اظهار داشت که اطاق اورا شب قبل مدتی که برای شام پائین بوده دزد زده است! بسیار شرمسار بود که اینرا می گفت و ضمنا می گفت که چیزی نبرده اند که لایق گفتن باشد ولی برای اطلاع من که حالا دوست شده بودیم بخود فشار آورده و مطرح کرده است، تامن در جریان باشم.بسیار آشفته شدم و اصرار کردم که جبران خسارت نمایم که البته نپذیرفت و رفت. من با یکدنیا فکر و خیال تنها ماندم و سعی کردم ضمن مشورت با سرپرستان قسمتها جریان را رد گیری کنم.همه بی اطلاع بودند و از سایر میهمانان خبری نرسیده بود که شکر کردیم! این موضوع برای من که مدیر بودم خیلی گران تمام می شد و باید تا آخر خط می رفتم.ناامنی بدجوری وجودم را فراگرفته بود.گویا یک خودنویس طلا - یک جفت دستکش چرم وحدود 5 هزار تومان وجه نقد از وی برده بودند.مرتب هم می گفت که تقصیر خودم بود که کیفم را باز روی تخت انداخته بودم ! من از همان روز شروع به تحقیق نامحسوس کردم.فردای آنروز یک مسافر چینی که تعدادشان در هتل زیاد بود بسراغ من آمد و اعلام کرد که کتش را با یکعدد دوربین عکاسی از اطاق برده اند ! یک شوک دیگر...پس فردا عین همین موضوع برای دیگری تکرار شد و اینبار کلاه - خودنویس طلا - 100 دلار پول نقد و گواهینامه یک میهمان ایرانی بسرقت رفته بود! چهار روز بعد پالتو - کفش نو - یک ساک چرمی کوچک یک اطاق دیگر دزدیده شد! بهمین ترتیب ظرف ده روز بعد چندین اطاق مورد دستبرد قرار گرفتند.سرگیجه عجیبی گرفته بودم.هر شب با کابوس دزدی از اطاقها از خواب می پریدم و هرروز انتظار داشتم بمحض اینکه پشت میزم قرار میگیرم خبر تازه دیگری بشنوم و هر روز هم همینطور می شد...


البته اینکه می گویم هرروز نه بواقع اینطور نبود و بعضی روزها استراحت میکرد!! در دوره ای تعدادی افسران آگاهی یک استان دیگر در تهران آموزش می دیدند و در هتل ما اقامت طولانی مدت داشتند،درنتیجه آشنا شده بودیم.چند نفر از اینان در آگاهی تهران پستی داشتند.تلفن زدم و با آنها ملاقات کردم.شکم را به کارکنان هتل ابراز کردم و حدود 17 نفر از پرسنلی که در معرض رفت و آمد به اطاقها بودند و بعضا شاه کلید داشتند را بعنوان مشکوک معرفی نمودم.عجالتا همه آنها را اخراج موقت کردم.تمام 17 نفر به آگاهی جلب شدند.افسران آشنا زنگ زدند که اینها هیچکدام سابقه دار نیستند پس نمیتوانیم برای اقرار گیری به زور متوسل شویم.اگر بشویم و اعتراف نکنند میتوانند از شما شکایت کنند و تو بدردسر می افتی! هم دلم سوخت که عده ای زن و بچه دار کتک بخورند و شاید فقط یکی از آنها گناهکار باشد و هم ترسیدم بر علیه خودم شکایتی شود.ناگفته نماند یکی از کارهای من تقریبا همه روزه این بود که بروم بازار و اجناس دزدیده شده را خریده و جایگزین کنم تا رضایت مالباخته جلب شود!
به آگاهی گفتم من همه اینها را اخراج میکنم ولی آنها را نزنید..دلم نمیخواهد همکارم که روزی دوست بودیم کتک بخورد.چگونه در چشم زن و بچه اش نگاه کنم؟ همه را آزاد کنید ولی اخراجند.زیرا که جرات ریسک بکار گیری آنها را نداشتم.  همه رفتند و چند روزی آرامش حاکم شد.
بتدریج مطمئن شده بودم که کار یکی از آنها بوده.پرسنل جدیدی استخدام شدند و کار بروال عادی افتاد.
حدود 8 ماه سپری شد.دیگر اتفاقی نیفتاد.جمعا 14 فقره دزدی شده بود.یادم هست که 6 نفر از آنها چینی و کره ای بودند. یکشب که روزنامه اطلاعات را می خواندم خبری دیدم در صفحه حوادث به این شرح : دزد هتلهای تهران دستگیر شد!! خواندم و دیدم که فردی دستگیر شده و اعتراف کرده و آگاهی از مدیران چندین هتل از جمله ما خواسته بود طی چند روز آتی بتدریج به شعبه...آگاهی مراجعه نمائیم.
روز موعود رفتم.لای درب ورودی همان شعبه سرک کشیدم دیدم در اطاق بزرگی حدود 30 نفر مجرم دست و پا بسته و هر یک در گوشه ای منتظرند و چند افسر آگاهی هم با لیاس شخصی پشت چند میز مشغول بازدید از پرونده ها.صدا زدم جناب سروان....گفت بیاتو!


رفتم سلامی و علیکی و موضوع را گفتم.بلند شد گفت ببینی می شناسی؟ گفتم تا کی باشه.تا آنموقع هنوز هم فکرم متوجه کارکنان بود.مرا به اطاق دیگری راهنمائی کرد.کسی در آن نبود الا یکنفر سربزیر و ژولیده و مفلوک که یک دستش به پایه یک میز گوشه اطاق با دستبند بسته شده بود. بناچار بعلت کوتاهی پایه میز چنباتمه اجباری زده و نشسته بود.کله اش پائین بود و نای نگ اه کردن نداشت.دونفری رفتیم توی اطاق.صداش کرد، سرشو بلند کرد و با بی میلی بالا را نگاه کرد.افسر بمن گفت می شناسی؟ به او خیره شدم.گفتم نه! قطعا از همکاران نبود.گفت دوباره ببین! نگاه کردم.بازم نه! گفت بیا بیرون.رفتیم همون اطاق اولی.از درون کمد آلبوم بزرگی را درآورد.یک صفحه این آلبوم 24 گواهینامه رانندگی با 24 اسم مختلف ولی با یک عکس! همان مهندس تربت حیدریه ای مقیم هتل!!! خدایا چه می دیدم؟! سریع بداخل اطاق دوم رفتیم.دستش را باز کرد و بلند شد.با قدی خمیده روبروی من ایستاد.شرمم می آمد در چشمانش نگاه کنم! از وی پرسید این آقا را می شناسی؟ کمی سرش را بالا آورد و گفت سلام! بله ایشان مدیر یکی از همین هتلها است.ولی اسمم و اسم هتل را یادش رفته بود!من بدقت نگاه کردم.بله خودش بود ولی لاغر تر، مو ها سفید تر، چشمها بی فروغتر وتا شده بود.از آن لباس و کفشهای مدل جدید هم خبری نبود و لباسها اطونکشیده و مندرس بودند.چند لحظه ای گذشت و هرگز سرش را بالا نیاورد.از اطاق بیرون آمدیم و به اطاق افسر مربوطه رفتیم.گفت که شکایتی تنظیم کنم که کردم و به هتل بازگشتم.در سرتاسر راه به این فکر می کردم که او چگونه اینکار را میکرد و به اینکه با وجدانم و اینهمه کارگر اخراجی چه کنم؟


عصر همان روز به یکی از همان افسران آشنا تلفن زدم و خواستم برای کسب تجربه بما بگویند که روش او چگونه بوده است. قول داد و اینطور اظهار کرد : این آقای مهندس قلابی در هتل اقامت کرده و بادو ستی و گشاده دستی رایج در انعام، پرسنل را از نظر عاطفی برای خود می خریده است.عصر ها که میهمانان خسته و کوفته از کار بر می گشتند در لابی با آنها طرح دوستی ریخته و برای شام از ایشان دعوت می کرده است.بسیاری از میهمانان که تنها برای کار به تهران می آیند عصر ها خسته اند و چون کسی را ندارند از این ابراز لطف ها استقبال می کنند بخصوص اینکه طرف خودش هم میهمان است و با کارکنان هم در حضور آنها خوش و بش می کند و سرشناس هتل است! دعوت وی را می پذیرند و باهم به رستوران می روند.گارسون به آنها نزدیک میشود و دستور غذا می گیرد.دزد هتل وقتی گارسون دور میشود با بهانه ادای نماز تا آوردن غذا از میهمان دیگر پوزش خواسته بسرعت به اطاق خود می رود و با یکدسته کلید(بیش از 100 کلید به یک حلقه!)که قبلا در لوازمش جاسازی کرده خارج شده یکراست به اطاق میهمانی که سر میز منتظر او و غذاست رفته و بسرعت اقلام سبک و ارزشمند وی را برداشته و به اطاق خودش برده و جاسازی می کند تا فردا از هتل خارج نماید! بسر میز برگشته، ضمن عذر خواهی از تاخیر مشغول گپ وصحبت از بیزنس و کار در تهران و شهرستان و غیره می نماید و پس از شام هریک به اطاق خود میروند!!! مالباخته که حدود دو ساعت در اطاقش نبوده و در حقیقت از صبح هم نبوده است به هیچ کس شک نمی کند جز پرسنل بدبخت هتل و شکایت به مدیر بردن.مدیر هم چنانکه افتد و دانی باز فقط به پرسنل مشکوک میشود و در این بلبشو بازار شک و تردید و یقه این و آنرا گرفتن ، دزد ناقلا به 14 فقره دزدی دیگر سرفرصت می رسد و حالشو می برد!!


بماند که من بیچاره چطور با وجدان خودم درگیر شده و تا نفر آخر کارکنان اخراجی را پس از 8 ماه یکی یکی یافته و بسر کارهایشان بازگرداندم و حلالی طلبیدم.ولی این دزدی خاص را در همه کلاسهائی که برای هتلداران جوان داشتم بعنوان یک تجربه دردناک تعریف کرده و به آنان توصیه به شکیبائی و تعقل و تفکر در قضاوت و دوری از احساسات کردم.امروز 25 سال از آن روز ها می گذرد و من بسیار ابدیده و پخته شده ام.

 

 سفر هندوستان با دکتر الهی قمشه ای

اوائل تابستان 1361 بود  دولت اطلاعیه ای داد و اعلام کرد که کارمندان دولتی میتوانند ضمن مراجعه به چند آژانس مسافرتی که قبلا هماهنگ شده بود برای سفر های یک هفته ای هندوستان(بمبئی،دهلی و آگرا) و سوریه - ترکیه ثبت نام نموده و از این تورها استفاده نمایند.شرایط پرداخت بشکلی بود که امروزه بیشتر به رویا می ماند تا واقعیت و وقتی برای فرزندانمان تعریف می کنیم ابتدا با تعجب ناشی از عدم باور و سپس خنده با آن برخورد می کنند! یکی از این آژانسها ما بودیم که این ماموریت را بر عهده گرفتیم و اسممان در روزنامه آگهی شد.از روزیکه قرار شده بود سیل کارمندان دولت به دفتر ما سرازیر شد. تیمی منسجم و با تمهیدات کافی تعیین و طبقه ای صرفا برای پذیرفتن این مسافرین اختصاص یافت.در چشم برهم زدنی چندین تور 140 نفره تکمیل شد! جهت اطلاع بشرط اینکه روی سر مبارک شاخی سبز نشود(ببخشید در مثل مناقشه نیست)پولی که یک مسافر باید بما می پرداخت فقط 25000 تومان بود برای هتل 5 ستاره در هر سه شهر هند، شام - ناهار و صبحانه - اتوبوس برای همه مسیر ها و گشتها و تازه بلیط داخلی هوائی بمبئی به دهلی، ضمن اینکه از دهلی به آگرا را باید با اتوبوس می رفتیم که حدود 5 ساعت راه بود!! حالا عجله نکنید! از این پول در مقصد باید 200 دلار هم به مسافر برای پول تو جیبی پرداخت می کردیم!!! سپس نوبت سود خود ما بود که آنهم خوب بود و جوابگوی این فعالیت محسوب می شد!حالا بفرمائید آدم باید کمی تا قسمتی مغزش عیب داشته باشد که به این سفر نیاید. گروه اول را من خودم همراه سه نفر دیگر از همکاران با 140 مسافر سرپرستی کردیم و عازم شدیم.بماند که بدلیل بازشدن مجدد راه همکاریهای توریستی با هند استقبال شایانی از ما بعمل آوردند و هر جا رفتیم چه هتلها و چه اماکن مورد بازدید با حلقه های گل بسیار زیبا برای هر نفر تحویلمان گرفتند(با همان 25000 تومان کذائی) و میز های شاهانه برای غذا در سالنهای باشکوه و امثال اینها.


 قضیه مربوط به 28 سال قبل است و طبیعی است که هنوز امکانات رفت و آمد در هند به اندازه امروز توسعه پیدا نکرده و مدرن نشده بود.هند در آنزمان توسعه اقتصادی امروز را تجربه نکرده بود و هنوز در ابتدای راه بود.بنابراین غیر از هتلهای ما که افسانه ای بودند ولی اتوبوسها چنگی بدل نمی زدند و در مسیر بیابانی و گرم دهلی به آگرا(تاج محل) مرتب هر 10 کیلومتری کولر آن خراب شده، راننده و شاگردش پائین می پریدند و آنرا پیاده کرده و تعمیر می کردند و دوباره بالا برده و نصب می کردند!! بدون اغراق این موضوع لااقل 4 بار تکرار شد تا با خون دل به آگرا رسیدیم ولی خوشبختانه شکوه هتل مغول شرایتون آگرا همه گلایه هارا برطرف ساخت و یکشب افسانه ای و صوفیانه در آگرا و بنای زیبای آن تاج محل بودیم و حالی کردیم.شبهای مهتابی که خوشبختانه من بارها بوده ام و همه کس شانس مهتابی بودن آسمان را ندارد،مردم روی تراس بزرگ بنا جمع می شوند و هر کسی از هر ملیتی همراه با هر هنری که دارد هنر خودرا بمعرض نمایش و استفاده سایرین می گذارد.یکی ساز میزند، دیگری شعر دکلمه می کند ، سومی آواز سر می دهد و خلاصه همه برای زندگی کردن یکدیگر در آنشب هر چه دارند در طبق اخلاص می گذارند.در نزدیکی های صبح هم ملل مختلف شانه به شانه یکدیگر و آواز خوانان دسته جمعی از کوچه باغهای منتهی به تاج محل عازم هتلهای خود می شوند تا لختی بیاسایند و اگر شب دیگری بمانند خودرا برای یک شب نشینی دیگردر این بنا آماده سازند.تاج محل بنای عشق است و عشاق بیشترین مشتریان این بنا هستند.واقعا تاج محل در همه حال دیدنی است ولی تاج محل در شب مهتابی چیز دیگری است.انشااله در بخش دیگری از این خاطرات سعی میکنم توضیحات بیشتری در مورد جاذبه های توریستی دنیا مانند همین تاج محل برای دوستان جوانم بدهم تا اطلاعتتان تکمیل تر شود و اگر انشااله سفری داشتید از قبل راجع به آنها بدانید و مسلط باشید.


خلاصه سفر یک هفته ای تمام شد و همه راضی و خوشنود به میهن بازگشتیم و این اولین گروه تجربه ای شد تا در گروهای بعدی آنها را بکار گرفته و به مسافرین بیشتر خوش بگذرد.با پوزش کمی حاشیه در متن کار کردم تا وقتی مطالب بعدی را ذکر میکنم کاملا اشراف داشته باشید.در یکی از روز هائی که تازه از سفر اول برگشته بودیم و من کنار کارمندی نشسته بودم که مشغول ثبت نام بود فردی وارد شد با قدی نسبتا کوتاه و سری کم مو ولی صورتی بشاش و روئی گشاده.خود را دکتر الهی قمشه ای استاد دانشگاه معرفی کرد و کاغذی از دانشگاه بدستمان داد که خواسته بود اورا ثبت نام کنیم.احترام کردیم و از وی خواستیم که مدارک لازم را تحویل دهد که داد.فیش بانک را هم داد(همان 25000 تومان)ولی سر در گوش من گذاشت و خیلی آهسته گفت این بار پول بگیر ولی از دفعات بعد خودت منو دعوت می کنی و مجانی می بری!! اینرا گفت و با خنده ای شیرین دفتر مارا ترک نمود.نمیدانم چرا این صورت صمیمی در دلم جای گرفت و شخصا تمام مراحل کارش را پیگیری و در آخرین لحظات فقط بخاطر این حرفی که زده بود و مرا به وسوسه انداخته بود که ببینم چه هنری دارد،خودم را باز بعنوان یکی از همراهان در تور جای دادم!البته همه راضی بودند زیرا که از تجارب من در تور دوم هم استفاده می بردند.روز پرواز رسید و باز 140 نفر سوار هواپیما شدند مسیر همان مسیر قبلی و عینا همان برنامه.در هواپیما چند دقیقه ای با او صحبت کردم و رفاقتی اندک میانمان حاصل شد.پس از استقرار در هتل و صرف ناهار بتدریج اثرات حضور اورا نه تنها من که بقیه هم فهمیدند.گاهی یک بیت شعر بمناسبت و برای مزاح و گاه ذکر خاطره ای و بعضی اوقات تاریخچه ای از کشور هند حدود یکساعت بعد از ناهار همه را سرگرم کرد و علاقه و توجه همه به وی جلب گردید.


برای استراحت بعد از ظهر به اطاقهایمان رفتیم و عصر مهیای گشت شهری در بمبئی.در طول اتوبوس سواری ایشانرا دعوت کردم در صندلی جلو و کنار من بنشیند و آنچه میداند با بیان بسیار شیرین خود برای مسافران بگوید که با صمیمیت چنین کرد بنحوی که همه گرما و عرق ریختن را فراموش کردند!شب سر میز شام این قضیه تکرار شد و محبوبیت آقای دکتر دو چندان گردید!ایشان کم کم هنرهای دیگر خودرا نیز برخ کشیدند و هر یک مستمسکی شد برای مراجعات مکرر دوستان به وی بطوریکه باعث اعتراض خود من شد که بهر حال ایشانهم لازم است در سفر استراحتی داشته باشد ولی خودش مایل بود بیشتر با همسفران گفتگو کند.از جمله هنرهای ایشان یکی کف بینی است که همانجا توجه دادند که دو جلد کتاب قطور در این باب نوشته اند!بسیار علمی و نه خرافی. هنر دیگر ایشان خط بسیار زیبا در حد استادی خوش نویسی.نستعلیق و شکسته!خلاصه هر کس چیزی می خواست و جاذبه های هند درجه دوم شدند!! یکی دستخطی از استاد می خواست که بلافاصله به بهترین شکل اجابت می شد.دیگری می خواست کف خوانی کند و از گذشته و آینده اش بگوید.من دیدم اینطور نمی شود و مقداری آرامش مکانهای عمومی هتل دچار ناآرامی شده است لذا اطاقی از اطاقهای گروه را در ساعات استراحت تعیین کردم که افراد در ساعتی که معین شده بود بیایند و ایشانرا ویزیت کنند!باور کنید برای کف بینی صف های طولانی جلوی این اطاق تشکیل می شد و همه اذعان می کردند که وی بسیار صحیح البته سربسته از گذشته می گوید و طبعا گفتگوی در مورد آینده هم مورد قبول و اعتماد افراد واقع می شد. موردی را که شخصا شاهد بود دیدم که وقتی کف دست طرف را نگاه می کند درست همانند خواندن از روی یک متن بسرعت می گفت و بسیار مسلط توضیح می داد! گوئی فیلمی را راجع به آن فرد می بیند و می گوید. در فاصله میان دهلی به آگرا چه در اتوبوس و چه در استراحت بین راه هم با توضیحاتی که میداد بسیار مورد توجه مسافرین واقع می شد و با مغزی پر از اطلاعات عازم محل بازدید می شدند.

تازه آنجا فهمیدم که این آقای دکتر خود یک جاذبه است و بیخود نبود که می گفت دفعه دیگر مرا مجانی خواهید برد.شبی که در جای پور بودیم پس از بازگشت از گشت شهر یادم هست که ضمن تماس با تهران متوجه شدم  رهبران حزب توده دستگیر و زندانی شده اند.دکتر در اطاقم را زد و ابراز تمایل کرد تا کمی در خیابانهای شهر با هم قدم بزنیم. موضوع را به او هم گفتم.سری تکان داد و گفت که می رود درون لابی منتظرم خواهد شد.دقایقی بعد به او ملحق شدم.من که بسیار از انسانهای فرهیخته و دانشمندی که سرراهم قرار می گیرند کسب فیض می کنم این فرصت را مغتنم شمرده و از ساعت1 نیمه شب تا 7 صبح که هوا روشن بود در خیابانها قدم زده و راجع به وقایع کشور و حزب توده و رهبران آن و تاریخچه فعالیتهای این حزب در مقاطع تاریخی گفتگو کردیم.باور کنید آنقدر کلام ایشان نافذ و شیواست که حتی لحظه ای احساس خواب بمن دست نداد و گذشت زمان را حس نکردم! این اتفاق در سالهائی افتاد که هنوز وی در رسانه های نوشتاری و تصویری حضور نداشت و در هیچ مکان رسمی سخنرانی نمیکرد و کسی وی را نمی شناخت و میلیونها سی دی و نوار و کتاب ایشان منتشر نشده بود.بهر شکل سفر های هند چندین باردیگر تکرار شد و یکبار هم با منت ایشانرا دعوت کردیم تا میهمان ما باشد که پذیرفت و آمد ولی متاسفانه بدلیل گرفتاریهای شغلی موفق نشد بازهم با تور ها همراه باشد و تورهای هند نیز نمیدانم بدلیل شدت یافتن جنگ بود یا گران شدن دلار در بازار (دلار دولتی 7 تومانی می گرفتیم)که قطع شد.برای دکتر الهی قمشه ای که حالا دیگر همه ملت بزرگ ایران اورا به فرهیختگی و سخنوری می شناسند آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت دارم.شما جوانان خوب ایران زمین را هم بخدای بزرگ می سپارم.

 با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

اين پست ساعت ۱۸۰۰ سيزدهم فروردين ۱۳۹۱ بازنشر شد .

 

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

     آرشیو سایت  اينجا                         آرشیو وبلاگ اینجا 

- تعداد بازديد
  • 4644
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35