درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  نامه اي از يک دوست جوان ..

 روزي که قاصدک خبر شاد برايم اورد .  

 

برچسب ها : آزمون خلباني + دانشگاه علوم و فنون هوایی شهید ستاری +  هواپیمای بونانزا + هواپيماي پی سی 7 + معلم خلبانی + جنگده اف 7 + سام از سوئد

بهانه اي براي سخن ...

  خیلی خوشحالم بار دگر این سعادت نصیبم شد تا بعد از مدت ها دوری و بی خبری با شما یاران همدل و صمیمی سخني آغاز کنم . خوشحالم در غياب ام ، بهاره و آرش کم و بيش خط ارتباطي رو برقرار کرده و پيغام و نظرات دوستان رو به من منتقل مي کردند . راستش رو بخواهيد مشکلات از جايي آغاز شد که .. ناخواسته با بحران هايي مواجه شدم ، که خود در آن نقش چنداني نداشتم ! فشار زياد روحي سبب شد تا قلب سه بار سکته کرده ام ، تاب نياورد و در نهايت کله پا شدم ! از شانس بدم سرماخوردگي شديدي هم سراغم آمده و روند معالجات با تاخير مواجه شد ! الان هم حال و روز مناسبي ندارم . بي حسي و سرگيجه ارمغان اين پروسه است . شما که غريبه نيستيد .. تا بحران فروکش نکند و به آرامش روحي نرسم ، قلب و جسم گرفتارند . بگذريم .. آن چه باعث شد بپاخواسته و به قول معروف از تخت و بستر دل کنده و پشت ميز کامپيوترم بنشينم ، اي ميل " ميلاد " يکي از خوانندگان قديمي سايت بود که قلبآ خوشحالم کرده و اشک شوق را از ديدگانم جاري ساخت . و بر آن شدم با اجازه وي عين نامه را منتشر کنم ...  اما پيش از آن لازم مي دونم از يکايک دوستان عزيز و نازنيني که در زمان کسالت ام  محبت فرموده و در صفحه فيس بوک و بخش نظرات وبلاگ و يا تلفني جوياي حالم شدند ، قلبآ تشکر و قدرداني کنم . اميدوارم هر چه زودتر به شرايط عادي برگشته و مثل سابق در خدمت ياران باشم .

ماجراي ميلاد عزيز

يادمه تازه تارنماي " دلنوشته هاي يک کهنه سرباز "  رو راه اندازي کرده بودم . که ميلاد عزيز در کامنتي ضمن اشاره به وضعيت حضورش در آموزشگاه خلباني ، از سختي هاي آغاز راه و عشق و علاقه اش به پرواز سخن به ميان آورده و در پايان با درج شماره تلفن همراه اش از من خواست با وي تماس بگيرم . راستش رو بخواهيد با خوندن پيغام اين جوون پي به اشتياق وافر او نسبت به پرواز بردم . اما احساس کردم تاب تحمل سختي هاي آغاز دوره اموزشي رو ندارد . ( مشکلي که بار ها من و دوستانم در دوره اموزشي با آن مواجه بوديم . يادمه در همون ماه هاي نخست خدمت خيلي ها فراري شدند ! من هم بدجوري دو دل بودم تا اين که يکي از دانشجويان که اهل کرمانشاه بود با لهجه شيرين محلي اش گفت { يک سال بخور نان تره ، يک عمر بخور نان کره .. ! } شايد باورتون نشه اما همين مثال تمام سختي ها رو تا پايان دوره اموزشي برايم هموار کرد ! ) از اين رو نسبت به اين جوون احساس مسئوليت کرده و با وي تماس گرفتم . صادقانه مي گم .. اگه حمل بر تعريف از خود نمي گذاريد خداوند حسي رو به من عطا  فرموده است که با چند دقيقه گفت و گو يا مطالعه چند خط دست نوشته و حتي مشاهده تصوير افرادي که تو عمرم هرگز نديدم ، اغلب اوقات پي به ذات و شخصيت آن ها مي برم ! ( يادمه اون ايامي که در صدا و سيما فعاليت مي کردم همکاران { مخصوصآ خانم ها } با اگاهي از اين موضوع اغلب با نشان دادن تصاويري نظرم رو در باره صاحب عکس ها جويا مي شدند ! جالبه بدونيد اکثر توضيحاتم صحيح از آب در مي آمد ! ) بنابراين وقتي با ميلاد تلفني صحبت کردم متوجه استعداد خارق العاده اش شدم . به همين خاطر با قاطعيت بهش گفتم که حتمآ موفق خواهد شد . مدتي بعد هم با ارسال اي ميلي به وي متذکر شدم که .. " در وي نيرويي فرا تر از استعداد مي بينم . و نوشتم مثل روز برايم روشن است که خيلي زود مدارج پيشرفت و ترقي را طي خواهد کرد . از اين رو با اطمينان ازش خواستم سخنان بنده رو لاي قرآن قرار دهد و وقتي به موفقيت هايي که برايش پيش بيني کردم رسيد ، به من اطلاع دهد . تا اين که با اي ميل  ذيل مواجه شدم :

نامه اي از يک دوست :

 

گاهی گمان نمیکنی و میشود...
گاهی نمیشود که نمیشود...
گاهی هزار دوره  دعا  بی اجابت است...
گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود...
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست...
گاهی تمام شهر گدای تو میشود .


ساعت 3 بعد از ظهر یکی از روزهای خرداد ماه 85 زنگ خانه بصدا درآمد،پدرم با چشمانی پر از اشک و بغض در سینه مانده    در دهانه در ایستاده بود...حرفی نمیزد،بغض و لبخند کنارلبش صدایم را در سینه خفه کرد... هیچکدام یارای حتی سلام کردن بهم را نداشتیم...پدرم برای دریافت نتیجه نهایی آزمون پذیرش خلبانی از خانه بیرون رفته بود.تا چند ثانیه حرفی نمیزدیم  و نگاهمان بر هم گره خورده بود.نه جرات داشتم نتیجه را بپرسم و نه پدر حرفی میزد...نهایتا اشک و لبخند هر دو بر آن بغض و فضای سنگین غلبه کرد ...بله دوستای عزیزم،لحظه ای که سالها و شاید بیش از 14 سال برای دیدن و رسیدن بهش لحظه شماری میکردم اتفاق افتاد.اسمم در لیست پذیرفته شدگان نهایی استخدام دانشجوی خلبانی در نیروی هوایی ارتش قرار گرفته بود.... شاید اگه تا حالا مثل من برای پرواز اشک ریخته باشین و پهنای صورتتون خیس شده باشه متوجه میشین من چه حالی بهم دست داده و چه لذت خارج از وصفی سراسر وجودم رو فراگرفته. حرف برای گفتن زیاده ولی...کوتاه مینویسم... پس از گذراندن دوره های بسیار خاص و نسبتا طاقت فرسا وارد دانشگاه علوم و فنون هوایی شهید ستاری شدم.واحد ها و درسهای علمی و مقدماتی پرواز رو با علاقه بسیار زیادی سپری کردم.البته دوره های سخت نظامی گری و کم خوابی ها و نگهبانی ها و پاسداری ها وتنبیهات و ندیدن ماه به ماه خانواده و... از قلم نیفته. به ثبات نسبی در دروس رسیده بودم و تقریبا آماده اعزام به دوره های پروازی و شروع کارهای عملی بودم که به طور کاملا اتفاقی سایت " یادداشت های يک خبرنگار " نظرم رو به خودش جلب کرد.پیر هرکولس یا همون سی 130  بهروز مدرسی 54 ساله با روحیه بسیار جوون و شاداب خودش میلاده 19 ساله رو انرژی مضاعف و صد چندان بخشید.با تمام تلاش تونستم با استاد مدرسی  تماس تلفنی داشته باشم.دوستان،استاد مدرسی عطوفت کلامش و صداقت بیانش آنچنان در بنده اثر کرد که انگار انرژی تازه ای پیدا کرده بودم.استاد مدرسی تو یکی از ایمیل هایی که برام فرستاد آینده ای بسیار درخشان رو برام پیش بینی و به تصویر کشید.البته خودم رو لایق اون همه محبت نمیبینم ولی از علاقه وافر من به پرواز و به قول خودمون عشق خلبانیم خبر داشت.استاد مدرسی برام نوشته بود:
"حرفهایم را لای قرآن نگه دار و روزی که  به حرفهایم رسیدی اونها رو بخون و یادی از من کن"

 


ایشالا که عمرشون 120 ساله باشه. دوستان میلاد با اون انرژی که وصفش محاله وارد دوره مقدماتی  پرواز با هواپیمای بونانزا شد و سپس رهسپار اصفهان جهت گذراندن دوره پیشرفته خلبانی با هواپیمای پی سی 7 شد. پرواز با پی سی 7  به پایان رسید و میلاد بعنوان نفر اول پروازی جهت معلم خلبانی هواپیمای پی سی 7 ماندگار اصفهان شد. البته اینو هم بگم که پرواز با جنگده شرط معلمی روی پی سی 7  هستش که این روزا مشغول پرواز با جنگده اف 7  هم هستم. سرتون رو درد آوردم ولی دوستای عزیز یادتون نره که خواجه شیراز میگه:
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکر خارا
بچه ها  پرواز ممکنه خیلی چیزا رو ازتون بگیره ولی پرواز رو بخاطر
بسپارید،پرنده مردنیست.
خدانگهدار.

 باور کنيد وقتي خبر پيشرفت و ترقي ميلاد رو شنيدم ، از شدت شوق بي اختيار گريستم . بلافاصله با شماره تلفني که در نامه نوشته بود تماس گرفتم . شايد باورتون نشه .. در اين مکالمه هم اوج موفقيت هاي بعدي اش جلوي چشمم مجسم شد . و اين بار هم با قاطعيت و اطمينان ازش خواستم اين پيش بيني ام رو هم با درج تاريخ لاي کلام الله مجيد قرار دهد . و خاطر نشان کردم قطعآ در آن هنگام بنده زنده نخواهم بود تا شاهد موفقيتي که بدست آورده باشم .. قطعآ چنين خواهد شد . شک نکنيد !

يک خاطره مشابه ...

در اين چهار سالي که از عمر تارنمايم گذشته است ، خوشحالم با ارتباط صميمي و صادقانه منشآء خير و نيکي متعددي شده است . به هيچ عنوان قصد بيان آن ها رو ندارم . چون نخستين اصل حفظ راز داري است . و تنها زماني با هدف بخشيدن انگيزه به مخاطبان جوان ماجرايي تعريف مي شود که طرف مقابل رسمآ اجازه آن را صادر کرده باشد . اما از شما چه پنهان وقتي در باره نگريستن به تصوير و يا مطالعه دستخط توضيح مي دادم ، ياد خاطره اي مشابه افتادم که با پنهان کردن هويت و نشانه هاي آشکار آن را شرح مي دهم :

يکي از خوانندگان جوان سايت که دختر خانم دانشجويي بود به بنده اعتماد فرموده و ضمن تشريح مشکلات خانوادگي اش از من راهنمايي خواست . خب در اين گونه مواقع من با همون حس پدرانه سعي مي کنم او را جاي دختر خويش قرار داده و در حد توان ام راهنمائي اش کنم . شکر خدا بعد از مدتي مشکلات مطروحه به خير و خوشي پايان يافت . اما ارتباط ما همچنان برقرار بود .. تا اين که در نامه اي خبر آشنايي با جوان دانشجويي رو به من اطلاع داد . اين رو اضافه کنم به خاطر باور هاي مذهبي سنتي که پايبندش بود از همون ابتدا برايم نوشت که هدف از اين ارتباط صرفآ ازدواج است . و من با شناختي که روي شخصيت وي پيدا کرده بودم ، مي دونستم از راه پاکي و درستي عدول نخواهد کرد . چند ماهي گذشت .. رابطه اش با پسر ياد شده صميمي تر شده بود . او با آگاهي به اين نکته که بنده با خوندن نامه هاي نامزدش پي به شخصيت او مي برم ، يکي دو تا از اي ميل هاي او را برايم عينآ ارسال کرد . راستش رو بخواهيد با خواندن يکي دو خط ، متوجه شدم که شخصيت جالبي ندارد ! نامه هاي بعدي او ذات خبيث اش برايم مسجل شده بود ! اما بنده به خودم اين اجازه رو نمي دادم تا کاخ آرزو هاي دختر جواني رو خراب کنم ! خيلي با خودم کلنجار رفتم . خصوصآ با شناختي که از جو شهرهاي کوچک ايران داشتم به هيچ عنوان صلاح نمي دونستم در اين مورد او رو اگاه کنم ! به ناچار براي اطمينان خاطر از وي خواستم عکس نامزدش رو برايم بفرسته .. با ديدن تصوير صد در صد مطمئن شدم که ذره اي اشتباه در شناخت شخصيت منفي پسره نکرده ام . تا اين که دختر در نامه اي از دغدغه توزرد در اومدن نامزدش برايم نوشت .. او رسمآ نوشت " عمو بهروز نظرت در باره نامزدم چيست ؟ " چون هفته آينده قراره به خواستگاري ام بيايند .. با شناختي که از خلق و خوي دختر پيدا کرده بودم و با اشراف به وضعيت خانواده  متمول پسر که اختلاف طبقاتي بالايي بين اون ها وجود داشت  ، چند سوال زيرکانه طرح کردم و از او خواستم قبل از خواستگاري حتمآ از پسره بپرسه ! و عين پاسخ او را برايم ارسال کند ! خوشبختانه داماد در پاسخ به همون چند تا سوال ظريف ، نقاط ضعف اش رو آشکار کرده بود ! شکر خدا دختر در اون جلسه پي به شخصيت نامزدش مي برد . طوري که در نامه اش دقيقآ نقاط ضعف پسر را برايم شرح داده و از من گله کرده بود که چرا با ديدن نامه ها و عکس پي به ذات نامزدش نبرده بودم !؟ و من خوشحال از اين که خودش به شناخت رسيده است ، نوشتم .. عزيزم من مي دونستم براي همين ازت خواستم تا پاسخ پرسش هايت رو به طور شفاف نداد ، مراسم خواستگاري رو عقب بينداز ! خوشبختانه به هم خورد . و بعد ها برايش توضيح دادم که بنده هرگز به خودم اين اجازه رو نمي دهم تا در زندگي دوستان دخالت نمايم .. بلکه به طرق مختلف سعي مي کنم طرف رو آگاه سازم .. !

 پاسخ به کامنت يک دوست :

حال که صحبت از اي ميل و نظرات دوستان شد اجازه مي خواهم به دو کامنت ديگر هم اشاره اي بکنم . هموطن بزرگواري با نام " علي " چنين مرقوم فرموده است :  

با سلام خدمت جناب آقای مدرسی و خانواده محترم
و با آرزوی بهبودی هرچه سریعتر استاد مدرسی به نظر اینجانب در سیستم مدرن و پیشرفته امروز جامعه مدنی کارها تخصصی و تقسیم شده است و از آنجائی که بارها نیز متذکر شده ام متاسفانه وبلاگ شما از مسیر موضوع آن در حال منحرف شدن است (البته به نظر بنده) چرا؟
چون خود حقیر بدلیل نگارش شیرین خاطرات پرواز و خاطرات زندگی استاد با قلم شیوای شان با این وبلاگ آشنا شده ام و حال که یک بررسی کلی از مطالب گذشته و حال انجام میدهم می بینم یواش یواش از مسیر خاطرات به سایر مطالب منحرف شده که این موضوع باعث کاهش نظرات و بازدیها گردیده و کلاً جذابیت سایت را تحت الشعاع قرارداده (فقط به ذعم بنده بدون درنظر گرفتن هیچگونه حب و بغضی )لذا بنده در نظرات قبلی نیز پیشنهاد داده بودم تا بهبودی کامل و برگشت استاد مدرسی فرزندان و یا همسر ایشان از خاطراتی که با استاد دارند و داشتند بنویسند تا جذابیت سایت صد چندان شود البته به نظرم این ایده توسط دختر خانم مدرسی مورد توجه قرار نگرفت ولی فقط چهت کمک به بهبود سایت مجدداً این پیشنهاد بنده برروی میز پیشنهادات گنجانده شود
با تشکر مجدد از شما و خانواده محترم تان

پاسخ : علي جان عزيز و گرامي با سپاس و تشکر از دقت نظر شما ، از اون جايي که دوستان ديگري هم به اين نکته ظريف اشاره کرده اند عرض مي کنم .. در باره تقسيم کاري که اشاره کردي ، بعيد مي دونم اين موضوع شامل سايت هاي شخصي و غير تخصصي باشه ! انحراف از چي !؟ در کجاي همان جامعه مدرن خاطره نويسي يا به اصطلاح دلنوشته ها طبقه بندي مي شوند !؟ البته براي يک سايت شخصي خيلي ايده ال است که موضوعاتش رو طبقه بندي کنه .. قطعآ من هم چنين آرزويي داشته و دارم . اما فراموش نکن .. آغاز کار ابتدا صرفآ براي سرگرمي با وبلاگ آغاز کردم . در کم تر از سه ماه به توصيه خوانندگان به سوي سايت رفتم ! اون هم بدون کوچک ترين دانش و تجربه اي .. ! حتمآ مي داني که خود سايت هم حاصل لطف دوستي به نام آقاي " پرويز زاهد " است . که به رايگان راه اندازي کرد . شايد اشتباه من اين است که براي تنوع همه خاطرات خويش را از دوره کودکي گرفته تا دبيرستان و از دوره آموزشي آمريکا گرفته تا پرواز هاي پيش از انقلاب و جنگ را همراه با خصوصي ترين خاطرات خانوادگي مطرح کرده ام ! وقتي بحث " تنوع " پيش مي آيد هر موضوعي که ارزش اطلاع رساني داشته باشد ، قابل انتشار اند . من اگه بخواهم فقط به خاطرات شخصي ام بپردازم ، مطمئن باش بعد از مدتي کفگير به ته ديگ مي خورد ! اما قبول دارم بايد خط و خطوطي تعريف شده برايش متصور شد . که اگه عمري بود با تجربه اندکي که اموخته ام سايت بعدي را با طبقه بندي موضوعات راه اندازي خواهم کرد . فعلآ که مشکلات زندگي و بيماري توان اداره همين سايت فکستني رو هم ازم گرفته است . البته باز هم تاکيد مي کنم .. من از شما به خاطر اظهار نظر بسيار عالي تشکر و قدرداني مي کنم . و انتظار دارم ساير دوستان هم اين گونه شفاف نقاط ضعف رو بيان فرمايند تا باعث رشد و اصلاح شود .  

  

کامنتي از جنس عشق

در ايامي که به خاطر بيماري از محيط اينترنت به دور بودم ، و حس افسردگي شديدي تمام وجودم رو احاطه کرده بود ، فرزندانم گاهي اوقات که احساس مي کردند سطح هوشياري ام معتدل است برايم نامه ها و کامنت هاي دوستان رو مي خواندند .. شنيدن نظر دوستان به قلبم جلاي خاصي مي بخشيد و باعث مي شد براي دقايقي مشکلات رو فراموش کنم . تا اين که يک روز آرش کامنت سام عزيز رو برايم خواند .. نمي دونم چگونه حال و روزم رو توصيف کنم .. هر کلام سام به من نور تازه اي از اميد و زندگي مي بخشيد . ( اگر چه من هرگز خودم رو لايق اين تعريف ها نمي دونم ) صادقانه مي گم .. بقدري از کلام اين جوان انرژي گرفتم که در اندک مدتي افسردگي از اطرافم رخت بر بست . و من پاسخي ندارم جز اين که بگم .. فداي غيرت و شرف وطن دوستي تو ... فداي قلب هاي مهربوني که به عشق ايران و مردمان شريف آن مي تپد . من از شما و امثال شما درس عشق و معرفت مي آموزم ..   

 بهاره خانم / آرش عزیز: درسته من همون کسی هستم که با امضای سام (سوئد) در سایت استاد مدرسی عزیزم کامنت می گذاشتم و افتخار زیارت ایشان را (همراه با مادر گرامی شما و آنا و آوا) داشتم. خیلی نگران حال استاد هستم. اگه امکان دارد عین این کامنت را برای استاد بخوانید: "استاد عزیزم ، من سام هستم که از آنطرف دنیا به عشق بزرگ مردی که سربلندی و اقتدار وطنم را مدیون رشادتهایش می دانم دارم می نویسم. استاد عزیزم از شما یاد گرفتم که جلوی مشکل سر خم نکنم و با مشکلات بجنگم. خدمت شما عرض کرده بودم که درسم که تمام شد قصد دارم به ایران عزیزم برگردم و به هموطنانم خدمت کنم. خدمت به هموطن را از شما آموختم وقتی که در سایت می نوشتید که دخترتان را که خواب بود بغل می کردید و با او وداع می کردید و به ماموریت می رفتید و احتمال می دادید که بازگشتی در کار نباشد. استاد عزیزم من فقط تز فوق لیسانسم باقی مانده و به امید خدا تابستان 91 برای همیشه به وطن باز خواهم گشت. می دونم آنا و آوا در این دنیا برای شما از همه چیز با ارزش ترند. به جون آوا و آنا قسمتان می دهم که روحیه تان را نبازید و مثل قبل پر انرژی و فعال باشید. شما باید خوب بشوید و مثل گذشته برایمان خاطراتتان را تعریف کنید. یادتان می آید که به من قول داده بودید که در شهرک اکباتان همدیگه را ببینیم؟ امسال و پارسال که نشد ولی حداقل یک دیدار به بنده بدهکارید و باید در تابستان که برای همیشه به ایران می آیم همدیگر راببینیم. برایتان انواع و اقسام مستندها از چگونگی تشکیل زمین و کوه و ... تا مستندهای سانحه های هوایی و کوهنوردی جمع کرده ام که دوست دارم با گفتار و نوشته های زیبای شما در سایت بخوانم. می دانم زمانه خیلی بی رحم شده ولی شما همان دلاوری هستید که با سخت تر از این مشکلات هم دست و پنجه نرم کرده اید و از پس آنها برآمده اید. یکبار دیگر هم اراده کنید، مطمئن هستم که از پس همه مشکلات برخواهید آمد. دوست دارم در تابستان شما را شاد و سرحال ببینم پس لطفا" خواهش مرا اجابت کنید و با این افسردگی بجنگید. منتظر شنیدن خبرهای خوب هستم. شاد و پیروز باشید. سام (سوئد)".

کلام اخر ..  

از همه دوستان بزرگوار خواهش می کنم تا کسب بهبودی کامل از بنده انتظار پاسخ به کامنت ها رو نداشته باشند . مطمئن باشید اگه شرایطم مناسب باشد ، مثل گذشته با تمام وجود به همه نظرات شما عزيزان جواب خواهم داد . نکته بعدي اين که به خاطر وقفه طولاني که در اين مدت پيش آمده است . بنده هر گاه فرصت کنم مطلب جديدي رو منتشر خواهم کرد .

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

اين پست ساعت ۴:۳۰دقيقه بامداد بتاريخ بيست و يکم دي ماه ۱۳۹۰ پايان يافت .

 

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                        آرشیو وبلاگ اینجا 

 

مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )   
  • - تعداد بازديد
  • 7015
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35