درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  انتهاي باند فرودگاه مشهد !

Nane-Ali---1

در انتهای باند فرودگاه مشهد اتفاق افتاد !

Nane-Ali---2Nane-Ali---3-

برچسب ها : پایگاه یکم ترابری + جنگ ایران و عراق + خط پرواز سی - ۱۳۰ + طرح گسترش مشهد + فرودگاه مشهد + سایت امامقلی + ننه علی 

کلامی به بهانه پیشگفتار

آن چه از واژه " جنگ " در ذهن هر انسانی متبلور می شه معمولآ قتل و کشتار و خون و آتش است . اما  در هر جنگی لحظات نابی از انسایت ، کمک به همنوعان و شور عشق ديده مي شود که کم تر مورد توجه قرار مي گيرند . ماجرای بوسه و اشگ ننه علی پاي پله هواپيماي سي - ۱۳۰ در دوران جنگ  واقعیتی است که هر گاه یاد این ماجرا می افتم موهای تنم سیخ شده و اشگ امانم نمی دهد ... شاید باور نکنید خیلی وقت بود تصمیم داشتم این خاطره رو بنویسم .. اما از ترس این که قادر نباشم همه ان حس و حالي كه آن روز با ديدن ننه علي و اعمالي كه انجام داد رو به خوبي تشريح كنم ، هر بار پشيمون شده و به سراغ خاطره ديگري مي رفتم ... بله دوستان ماجرايي كه آن روز در انتهاي باند مشهد شاهدش بودم ، تا پايان عمر هرگز فراموش نمي كنم .. اعتراف مي كنم من ان روز خداي را اون جا ديدم ... انسان در دوران عمر خود گاهي با صحنه هايي مواجه مي شه كه براي لحظاتي فراموش مي كنه  كي هست . كجا ايستاده و چه مي كند !؟‌ شايد باور نكنيد اين ماجرا اغلب جلوي ديدگانم مي آيد و با ياد آوري آن حس عجيبي مي يابم .. و باورم مي شه كه خداوند از روح خود به كالبد انسان دميد ... 

کلام آخر اين که .. جا دارد از کاربران محترم سايت بالاترين به دليل محبتي که به بنده فرموده و با مثبت دادن زمينه ديده شدن نوشته هايم رو افزايش مي دهند ، صميمانه تشکر و قدرداني کنم . باور کنيد در شرايطي که دارم نوشتن تنها بهانه آرامش ام است . پايدار باشيد ..

آغاز جنگ ايران و عراق ....  

هيچ گاه خاطره نخستين روز جنگ رو فراموش نمي كنم .. اگر چه بار ها نوشته ام ، اما دلم مي خواد يك بار ديگه اون وضعيت و شرايط بحراني رو شرح دهم ... ساعت دو بعد از ظهر آخرين روز شهريور ۵۹ بود . شب قبل از جنگ شيفت شب بودم .. به همين دليل اون روز استراحت ام بود . با عجله خودم رو به خونه رسوندم تا اخبار ساعت ۱۴۰۰ تلويزيون رو گوش بدم .. كلي بار و بنديل هم خريد كرده بودم .. همين كه جلوي بالكن مشرف به باند فرودگاه رسيدم و از همسرم كمك خواستم وسايل رو از دستم بگيره .. ناگهان صداي غرش هواپيماي شكاري رو كه در ارتفاع پائين پرواز مي كرد رو شنيده و به سمت باند برگشتم .. در همان لحظه صداي چند انفجار عظيم رو شنيدم ..! به همسرم گفتم .. بفرما .. يادته در باره ديوار صوتي پرسيده بودي ..!؟‌ خب اين صداي ديوار صوتي بود .. اما چرا روي شهر ..!!؟‌ آخه شكاري ها مجاز نيستند حتي تخت گاز روي شهر پرواز كنند .. پس چرا اين يكي در ارتفاع پائين سعي كرد ديوار رو بشكنه خداي من .. اين انفجار ها پس چيه ؟

احتمال كودتا نيروي هوايي چي ها .... !!

مي گن عيسي همه رو به كيش خود پندارد ..! خب  اون موقع بد جوري عشق شاهنشاهي بودم .!!  آخه تازه انقلاب شده بود . و مدام فكر مي كردم شاه بر مي گرده ... يا زبونم لال طرفداراش در نيروي هوايي كودتا مي كنند ..!! براي همين وقتي انفجار ها بعد از پرواز ارتفاع پائين شكاري به وقوع پيوست گفتم يحتمل خلبانش اعلاميه ريخته است .. حالا كه دارم اعتراف به خطا مي كنم .. اجازه مي خوام از رويا هايم بگويم ... شب ها خواب مي ديدم شاه برگشته و توي فرودگاه و پايگاه ما ، بلند گو هاي قوي نصب كرده اند و در حالي كه خانم گوگوش آهنگ " من آمده ام .. "‌ رو با قر و اطوار مي خونه شاه با لبخند از هواپيماش پياده مي شه و ... اصلآ فكرش رو هم نمي كردم كه جنگي به وقوع مي پيونده و مني كه دل خوشي از اين رژيم نداشتم ، با انگيزه تر از هر چه ادم مومن و حزب الهي است ، شب روز داوطلبانه به مناطق جنگي پرواز خواهم كرد .. و آن قدر تخته گاز به جبهه ها مي رم كه چهار چرخ ام هوا  رفته و سكته قلبي بكنم !! اون هم نه يكي .. پس چند تا ؟ سه تا ..!!

يه حاشيه كوچك تا يادم نرفته .... !!

يادمه قبل از اين كه سكته كرده و از خط پرواز اوت شم .. يكي از اون پيشكسوت هاي خط پرواز سكته كرد خدا رحمت اش كنه آقاي فرخي فر نام داشت و از اون قديمي هايي بود كه با داكوتا سال ها پريده بود و با امدن سي - ۱۳۰ او جز اولين نفرات خط پرواز بود .. عمو فرخ وقتي سكته كرد ، يه روز كه همه برو بچه ها تو دفتر دور هم جمع شده بودیم ، طبق معمول نطق ام باز شده و سر به سر همكاران می گذاشتم .. آخه اون موقع ها  خيلي شيطون و بلا بودم ...!! يادمه يه ليست تهيه كرده و به نسبت بد عنقي همکاران ، اون ها رو به ترتيب در نوبت سکته های بعدی قرار داده بودم ..!! جالب اين كه همه با من هم عقيده و هم نظر بودند .. به ترتيب از قديمي ها و بچه هاي داكوتا شروع كرده تا به همدوره هاي خودم رسيده بودم ! يكي از بچه ليست رو تصحيح كرده و اسم من رو از اون اواسط ليست خط زده و نفر آخر نوشت . و خطاب به من طوري كه همه بشنوند گفت ... فلاني باور داري  تو با اين روحيه بگو بخند و شادي كه داري جز اخرين نفرات اين جمع هستي كه سكته خواهي كرد  .. !؟ شايد باورتون نشه ، درست يكي دو هفته از اين شوخي نگذشته بود كه دومين فردي بودم كه از آن جمع سكته كردم !!

اولين شهيد جنگ .........

باز طبق معمول زدم جاده خاكي !! من حيام نمي شه .. می دونم آخر يك روز به خاطر اين حرف هاي مفت ، در و پيكر اين سايت رو به خاطر حرف هاي بي ارزش ام خواهند بست .. ديگه هر چه فرياد بزنم بابا .. شاه مرد و اون عشق هم با او مرد .. ولي كيه كه به حرف ام توجه كنه .. بگذريم . همون روز وقتي خودم رو با عجله به پايگاه رسوندم ، جماعت زيادي رو ديدم كه ان ها هم مثل من فكر كرده بودند !! و ريخته بودند توي رمپ پرواز تا جلوي كودتا رو بگيرند .. تا چشم كار مي كرد همه جور ادم ريخته بودند تو پايگاه .. آفرين به غيرت و شرف اين مردم ..تازه  اون موقع بود كه فهميدم صدام نامرد به خاك كشورمون حمله كرده است .. ! همه جا دود و آتش بود .. يك سي - ۱۳۰ هم كه خلبانش با عجله قصد دور كردن هواپیما رو از محيط داشت بال چپش به یکی از دكل هاي آهنين كنار رمپ برخورد کرده و اتش گرفته بود ... در میان قیل و قال مردم غیرنظامی تازه فهميدم يكي از همكاران خيلي خوبمون به اسم دامغاني ، با اولين راكتي كه به رمپ پرواز شلیک شده ، مورد اصابت تركش واقع شده است .  طفلک تا شب دوام نياورده و شهيد شد .. روح اش شاد . چقدر جوون سربزير و مظلومي بود . يك هفته قبلش با هم به پرواز چاه بهار رفته بودیم . واقعآ تعجب مي كنم چرا هرگز از او به عنوان نخستين شهيد جنگ يادی نمي شود ؟ ویا چرا در طول سال هاي جنگ يادي ازش نكردند ... !؟‌

طرح گسترش مشهد ......

ظاهرآ آقايون ستاد نشين از قبل فكر اين موضوع رو كرده بودند كه اگه روزي روزگاري ديوانه اي به سرش زد  تا به پايگاه ما حمله كنه ، براي مصون ماندن اين طفلكي هاي زبون بسته ( منظورم همين سي - ۱۳۰ هاي دوست داشتني من است ) بايد اون ها رو از منطقه دور نگاه داشت .. و چه جايي بهتر از مشهد !؟ هم زير سايه حضرت رضا ع هستند . هم اين كه با تكنولوژي فعلي هيچ شكاري عراقي قادر نيست اين همه راه رو بكوبه بياد و آسيبي به قارقارك ها برسونه .. ( البته بگم ما در طرح حمله به اچ - ۳ دقيقآ همين مسافت رو به قول محمد صالح اعلاء نازنين ، تاختيم و پايگاه عراقي ها رو منهدم كرديم ! ) به هر حال همون روز دنبال چند تا داوطلب مي گشتند تا مردونگي كرده و قارقارك هاي اضافي رو به مشهد منتقل كنند ... خب اون موقع من تنها دخترم بهاره رو داشتم .. و مي دونستم همسرم آن قدر دست و پا داره تا از خودش و دخترم محافظت كنه .. اينه كه اولين نفر من داوطلب شدم تا به سوی مشهد پرواز كنم .. ولي نمي دونم چي شد كه ماموريت طرح گسترش ما به روز بعد موكول شد . و با دميده شدن خورشيد همراه شكاري هايي كه به سمت عراق مي تاختند ، ما هم چند فروندي بوديم كه به جاي امن مي رفتيم .. تا از ان جا ماموريت هاي جنگي مون رو ادامه دهيم ..

اختصاص ميهمانسراي ويژه به كروي پروازي ........

تا قبل از اين كه جنگي صورت بگيره .. تو پايگاه هوايي مشهد ، يك ميهمانسراي دو طبقه درجه يك بود كه ويژه اسكان  افراد مهم بود ..  اولين كاري كه كردند اونجا واگذار به كروي پروازي سي - ۱۳۰ ها شد . در طبقه اولش يك لابي بزرگ مبله  وجود داشت .. كه شب ها همه اون جا نشسته و تلويزيون نگاه مي كرديم .. صبح ها هم اول وقت راهي مناطق جنگي مي شديم .. باور کنید گروه های پشتیبانی هر چه دم دستشون مي امد ، بار ما كرده و به جبهه ها مي فرستادند .. از توپ هاي زمان رضا شاه كه دهانه ان تار عنكبوت بسته بود ، تا تجهيزات مدرن !! خلاصه هر روز يه ماموريتي رو انجام مي داديم .. بدون اين كه بدونيم زن و بچه هاي ما زنده اند يا نه !!؟ و واقعآ تا ۹ روز اول جنگ نه اون ها مي دونستند من كجاها مي پرم ؟ . نه من اطلاع از حال و روز خانواده ام داشتم .. تا اين كه شانسي يك پرواز به تهران خورد ، چون دلم براي بهاره يك ذره شده بود ، زرنگي كرده و يه توك پا در تهران نشستيم .. !!

شلوغي بيش از حد پايگاه مشهد ....

فكر مي كنم در روزگاري كه پايگاه مشهد رو ساخته بودند ، اصلآ فكرش رو نمي كردند كه ممكنه روزي اين جا تبديل به يكي از فعال ترين پايگاه هاي هوايي كشور بشه ... البته جمله ام رو تصحيح كنم .. مشهد پايگاه نبود.. بلكه ايستگاه هوايي بود .. كه بچه هاي دلاور پدافند در ان خدمت مي كردند .. با اكتيو شدن اين پايگاه ، ديگه  حكم خونه خاله رو براي سي - ۱۳۰ پيدا كرده بود .. هر جا نگاه مي كردي يك هركولس با اقتدار پارك شده بود .. باور كنيد صبح هاي زود كه ماشين مي امد دنبالمون تا به پاي هواپيما بريم .. همين كه چشمم به انبوه اين غول هاي فلزي مي افتاد ، احساس غرور مي كردم .. و با افتخار از زمين كنده شده و به اوج آسمون ها پر مي كشيديم .. شايد باورتون نشه .. هر وقت به سوي يكي از مناطق جنگي مي رفتيم .. اصلآ اميد مراجعت نداشتم .. !! و من خوشحال بودم كه اگه قسمت بشه موشكي چيزي به ما تو هوا بخوره .. بهترين و راحت ترين مرگ سراغمون امده و بدون اين كه حتي متوجه شويم تو آسمون پودر خواهيم شد !! خب مثل اين كه قسمت نبود شهيد بشم .. ولي شايد باورتون نشه اون قدر كه از خودي ها مي ترسيديم از صداميان وحشت نداشتيم

رابطه سايت امامقلي ، با شوهر ننه من ..... !!‌

بله همان طور كه عرض كردم ترس و وحشت از شليك خودي ها تبديل به كابوس براي ما شده بود ! در همون ايستگاه مشهد يك ماشين " وي آر سي سي " بود كه كنار ساختمان عمليات هميشه پارك بود . يك درجه دار به اتفاق يك سرباز وظيفه مسئوليت اعلام پرواز هاي ما رو به سايت هاي اطراف به عهده داشتند .. يه تلفن هندلي قديمي هم توي ماشين وجود داشت ، كه به محض اين كه ما مي خواستيم استارت بزنيم .. بيچاره سربازه هي هندل مي زد .. و با هزار زحمت با كد و رمز و ايماء و اشاره به توپچي هاي پدافند مشخصات ما رو مي داد .. ولي همين كه مي خواستيم اوج بگيريم ، از دامنه كوه گاهي وقت ها آتش بود كه سمت ما مي امد !! و هر وقت به اون درجه دار و يا سرباز اعتراض مي كرديم .. با خنده مي گفتند سايت امامقلي گاهي صدا ها رو خوب نمي گيره !! به همين دليل هميشه چشمم به اين كوه بود تا از سوي شوهر ننه ام ( ببخشيد پدافند خودي ) آسيبي به ما نرسه .. ولي از شوخي گذشته طفلك پدافندي ها خيلي زحمت مي كشيدند و توي سرما و گرما از حريم كشور ما مراقبت مي كردند .. ولي خب گاهي هم اشتباهي بچه هاي ما رو بهشت مي فرستادند .. !!

ورود جامبو جت به ايستگاه مشهد .......

درد سرتون ندم .. كم كم آوازه خونه خاله به بر و بچه هاي جامبو جت رسيده و ان ها هم تصميم گرفتند يه سري به مشهد بزنند .. به همين دليل يه روز صبح كه چشممون رو از خواب باز كرديم .. ديديم اي دل غافل .. يه ۷۴۷ بزرگ تو رمپ پرواز ما جا خوش كرده است .. به همين دليل مجبور شده بودند سه چهار تا سي - ۱۳۰ رو جا به جا كنند ، تا اين غول بي شاخ و دم جاي بگيره .. خب طبيعي بود جا براي پارك كم بياورند .. ولي ايراني جماعت فكرش خوب كار مي كنه .. و هيچ گاه خداي ناكرده كم نمي آوره ... ! به همين دليل با آمدن جامبو جت پايگاه يكم .. تعدادي از هواپيماهايي كه خراب بوده و قادر به پرواز نبودند رو بردند انتهاي باند و در گوشه كنار ها جاش دادند ... اگه به باند فرودگاه مشهد توجه كرده باشيد ، گلو گاه هايي در گوشه و كنار باند تعبيه شده است .. مخصوصآ در قسمت راست انتهايي باند يكي دو تا از اين محل ها كه مث پاركينگ خصوصي بود ، وجود داشت .. و خاطره اي كه قصد تعريف آن رو دارم مربوط به حضور يك هواپيما در اين محل بود ...

Nane-Ali---1

چمنزار انتهاي باند .....

نمي دونم الان هم در انتهاي باند فرودگاه مشهد آن چمنزار وجود داره يا خشك شده است .. ؟ شما به محض اين كه از سمت شهر قصد اپروچ به باند رو داشتي ، بعد از عبور از فراز گيت دژباني كه دقيقآ انتهاي خيابان نخريسي واقع شده است ، يك باغ سر سبز رو هم قبل از آغاز باند مي ديدي .. عجب باغي بود . من يكي دو بار به ان سر زده بودم .. همچنين در بخش انتهايي باند ، همان طور كه عرض كردم چمنزاري وجود داشت كه روستاييان در آن گله هاي كوچك گوسفند و بز را مي چراندند .. و حتمآ توجيه هم شده بودند كه يه وقت غافل نشوند تا خداي ناكرده بزي ... گوسفندي .. بزغاله اي حوس چرخيدن در باند رو كرده و سر از محل نشستن هواپيماها در بیاورد .. ! اين رو هم اضافه كنم از اون جايي كه اگه يه مدتي هواپيما همين جوري يه جا توقف كنه .. به دليل وزن سنگين اش ، لاستيك هاي ان خورده شده و خواهند پوسيد .. به همين دليل قبل از هر پانزده روز در برنامه مي گذاشتند كه آن هواپيما يك مقدار جا به جا بشه ... و ما مي رفتيم استارت زده و عقب جلو مي كرديم .. يادش بخير يك بار با جناب مقداد پور ( خلباني كه به خاطر ادرار نظم پايگاه رو به هم ريخت .. ) با هم اين كار رو كرديم .. صداي برج در امد . فكر كرد قصد پرواز بدون اجازه  داريم .. !! هول شد و گفت چه كار مي كنيد !!؟‌

ديدار با يك روستايي ساده  .....

 در یکی از همین روزها که قصد اشتم به انتهای باند رفته و هواپیمای زبون بسته رو عقب جلو کنم ، ناگهان چشمم به تعدادي گوسفند افتاد كه در همون نزديكي ها ولو بودند .. من اهميت نداده و مشغول بررسي اطراف هواپيما شدم .. در همين هنگام صدايي توجه من رو به خود جلب كرد ...! اصلآ در ان محل دور افتاده انتظار هيچ صدايي رو نداشتم ... وقتي برگشتم پير مرد روستايي رو ديدم كه ظاهرآ صاحب گله كوچك گوسفند بود .. شايد هم چوپان بود . او وقتي من رو ديد ، با همان لحن مهربان اغلب روستاييان و با لهجه غليظ مشهدي سلام كرده و بالافاصله گفت ... آقا جان شما با اين طيارهاتون كجاها مي ريد .. !؟‌ و من با همان لهجه مشهدي گفتم ... بابا جان خسته نباشي .. ما همه جا مي رويم .. او بعد از كمي مكث پرسيد ... جبهه هم مي رويد .. و من در پاسخ اش خيلي عادي گفتم .. بله پدر جان .. اغلب به جبهه مي رويم .. اما هنوز كلام من تمام نشده بود كه پيرمرد روستايي ، خود رو به پله كان هواپيما رسانده كه به سمت بيرون باز شده بود ... وي در حالي كه پله  را محكم در آغوش گرفته بود ، با لهجه روستايي اش در حالي كه ناله سر داده بود .. عين ( بلا تشويش ) يك امامزاده مي بوسيد و در حالي كه اشك مي ريخت آواز حزن انگيزي رو زمزمه مي كرد ..

لحظات ناب عرفاني ..........

 صداي آواز توآم با ناله هاي جانسوز ، بد جوري روي من تآثير گذاشته بود .. پير مرد انگار در دنياي ديگري سير مي كرد .. هي مرتب خودش رو خطاب قرار داده و مرتب مي گفت ... بابا علي نمردي و طياره جبهه رو زيارت كردي ... اللهي من قربون قدوم همه رزمندگانمون بشم .. باور كنيد پله هواپيما از اشگ پير مرد خيس شده بود .. او بيش از پانزده دقيقه گوشه به گوشه پله رو بوسيده و آواز حزن انگيزاش كه بيشتر شبيه لالايي محلي بود ، خيلي غمناك مي خواند .. بقدري اين صحنه عرفاني در ان محل دور افتاده و ساكت روي من تآثير گذاشته بود كه براي دقايقي نمي دونستم كجا هستم .. اشگ هاي من هم از اين برخورد مرد روستايي سرازير شده بود .. باور كنيد هيچ گونه نمي توانم احساسات خودم رو در اون لحظه عنوان كنم .. پيرمرد با تمام وجود گريه مي كرد .. صداي جيرجيرك ها كه با گام نهادن گوسفندان بر روي چمنزار ها گاهي قطع و وصل مي شد ، به اين صحنه درام ، جلوه موسيقيايي داده بود .. خيلي خودم رو سبك احساس مي كردم .. تا اين كه ...

تقاضاي پير مرد روستايي ......

بعد از گذشت دقايق طولاني ، پير مرد سر خودش رو بالا كرده و با همون لهجه گفت ... آقا جان .. شما تا كي اين جا هستي ؟‌گفتم چطور مگه .. گفت .. اگه به ننه علي بگم كه من طياره جبهه رو ديده و در آغوش گرفتم باور نمي كنه ... اون طفلكي هم خيلي دلش مي خواست طياره هايي كه شنيده بود از مشهد به جبهه مي روند رو ببينه ... مي دونم اين اخرين آرزوي ننه علي است .. اگه اجازه بدهيد ، خانه ما خيلي دور نيست .. من برم ننه علي رو خبر كنم ... البته اين رو بگم كه در حالي كه ناله مي كرد ، گاهي با همون ملودي لالايي گونه ، ننه علي رو صدا مي كرد .. و مدام مي گفت ننه علي كجايي كه ببيني بابا علي چه حالي داره ... ؟!! ننه علي كاش تو هم اين جا بودي .. يادمه اون روز خيلي كار داشتم .. قرار بود بعد از جا به جايي هواپيما ، به قوچان مي رفتم .. مي خواستم سري به پدرم بزنم .. اخه خيلي وقت بود فرصت نمي شد .. حجم پرواز ها بالا بود .. و مي ترسيدم شهيد شوم بدون اين كه از خانواده ام ديدار داشته باشم .. ولي به قدري غرق صحنه عرفاني بابا علي شده بودم ، كه بي اختيار گفتم .. برو پدر جان من اين جا منتظر هستم ...

ماجراي ننه علي و آه جگر سوز او ............ !!

دقيقآ نمي دونم چقدر طول كشيد تا پير مرد روستايي به روستاي مجاور رفته تا همسر پيرش رو خبر كنه ... ؟ فقط مي دونم تو كابين رفته و در آن سكوت عرفاني كه هر از گاهي با فرود هواپيمايي من رو به دنياي امروزي بر مي گرداند ، به فكر فرو رفته و به سادگي و صداقت روستاييان رشك مي ورزيدم .. در ان حالت هم ريزش اشگ رهايم نمي كرد ... تا اين كه ديدم پير زني خميده و ريز نقش در حالي كه گذشت زمان چين و چروك هاي زيادي بر چهره اش به يادگار گذاشته ، دوان دوان از لاي به لاي گندم زار و چمن هاي وحشي به سوي هواپيما با بابا علي راهي هستند .. از كابين پياده شدم تا به آن ها خوش امد بگويم .. ننه علي ابتدا دقايقي به سرتاپاي هواپيما خيره شد .. بعد در حالي كه به سينه اش مي كوبيد به سوي هواپيما گام برداشت .. پير زن زانو زده و سرش رو روي پله هواپيما گذاشته .. و بي امان گريه اش رو سر داد .. خداي من .. چه لحظاتي .. !! ناله جگر سوز پيرزن كه توآم با اشگ فراوان بود ، در سكوت بيابان انعكاس يافته بود .. او هم مانند بابا علي  تمام سطح پله هواپيما رو بوسيده و آواز محلي مي خواند .. و مرتب خدا رو شكر مي كرد ...

دريافت هديه اي جالب

ديگه نفسي براي پير زن نمانده بود .. بعد از اين كه از جايش بلند شد .. بار ديگر نگاهي از روي عشق و علاقه به هواپيماي پارك شده انداخت .. و چند بار دولا شده و با بوسيدن زمين ، سجده شكر رو به جاي اورد .. در پايان بر روي همون پله نشسته و سپس از گردن اش كيسه اي چرمين قهوه اي رنگي رو بيرون اورده و در حالي كه دستش مي لرزيد خطاب به من گفت ... مه عزيزوم .. ( يعني بگير عزيزم ) قابل تو رو نداره .. عين ادم هاي مسخ شده كيسه رو كه هنوز گرماي بدن پيرزن در ان جاري بود گرفتم .. وقتي با تعجب و چشمان خيس نخ دور ان را باز كردم ، قالب هاي كوچك مكعب شكل به رنگ سفيد و شيري مشاهده كردم .. با لمس كردن ان نتونستم تشخيص دهم آن جنس چيست .. !!؟‌ آن ها با ديدن تعجب من توضيح دادند كه .. در روستاي ما خربزه هايي رشد مي كند كه در دنيا منحصر به فرد است ! او گفت چون اين خربزه ها خيلي شيرين هستند ، هيچ كس نمي تواند يك قاچ از آن را بخورد ! اهالي روستا آن ها رو بريده و خشك كرده و به عنوان قند از آن استفاده مي كنيم !!

يك پارانتز ديگه ......

 براي هر شخص در طول زندگي اش لحظاتي پيش مي آيد كه بد جوري او را دگرگون مي كند .. و براي لحظاتي آدم حس مي كنه در دنياي ديگري زندگي مي كنه .. حركات آن زوج پير روستايي يكي از آن لحظه هاي ناب براي من بود .. كه هيچ گاه حتي در زيارت خانه خدا هم كه دوبار بر حسب ماموريت مشرف شدم ، ان حالت عرفاني به من دست نداد .. ولي يادم مي آيد يك بار ديگه هم اين حالت روحاني و مقدس به سراغم امد .. كه خيلي احساس سبكي كردم .. قضيه از اين قراره كه در يك زمستان سرد از تهران با اتوبوس عازم قوچان شدم تا پدر پيرم رو ببينم .. اتوبوس نزديكي هاي صبح در حالي كه هوا هنوز تاريك بود سر جاده  مخل ورودي قوچان پياده ام كرد .. در ان صبح خيلي زود هيچ جنبنده اي مشاهده نمي شد .. پياده در سرماي جانسوز به سمت داخل شهر راه افتادم .. در ان سكوت حاكم بر اطراف ، هنوز به ميدان اصلي نرسيده بودم كه ناگهان صداي بانگ الله اكبر اذان صبح رو شنيدم .. ! بقدري آن صداي بلند كه از بلند گوي قوي شهر پخش مي شد بر من اثر مقدس گونه گذاشت .. كه احساس كردم مو هاي بدنم سيخ شده اند .. واي كه چه لحظه روحاني و عرفاني بود ..! واقعآ احساسي به من دست داد كه هرگز در عمر خود به آن حالت نرسيده بودم ..

 

 با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

نگارش اوليه : شهريور ۱۳۸۷

اصلاح و بازنشر ساعت ۱۲:۴۵ دقيقه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

     آرشیو سایت  اينجا                         آرشیو وبلاگ اینجا 

 

  مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )  
  • - تعداد بازديد
  • 7070
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35