درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  زجر و ناراحتي بازنشسته هاي ارتش

 به خاطر دريافت کد ملي حقوق بازنشسته ها قطع شد !  

Retired---1

برچسب ها : سازمان بازنشستگي نيروهاي مسلح + فيش حقوقي + کدملي + قطع حقوق و مزايا + بيمارستان فوق تخصصي بعثت نهاجا + بازنشسته هاي ارتش

بهانه اي براي آغاز ...

قبل از هر سخني از همه دوستان و ياران گرامي به ويژه " دکتر رضا " نازنين و مهندس " فضلي " محترم  به خاطر جويا شدن اندر احوالاتم قلبآ سپاسگزارم . همچنین تشکر ویژه ای هم از جناب پرویز زاهد و امیر عظمتی به خاطر زحماتی که برای احیای سایت ام متحمل شدند ، دارم . آخه از ديروز ظهر سرور مربوطه به دلايل فني دچار مشگل شده بود و هيچ اثري از سايت نبود !

و اما ديروز صبح وقتي براي دريافت حقوق بازنشستگي يا به قول قديمي ها همون " آب باريکه " ام به بانک سپه مراجعه کردم در کمال ناباوري از متصدي باجه شنيدم حسابم مسدود شده است ! از اون جايي که ذاتآ آدم خوشبيني مي باشم ، ابتدا فکر کردم با بغل دستي ام است .. ! از اون جايي که عادت دارم براي درک عمق مشکلات مردم خودم رو جاي اون ها قرار دهم ، از اين خبر ناگوار حسابي شوکه شده و بي اختيار قيافه اهل بيت و طلبکاران سنتي اون مادر مرده يا بهتره بگم .. { يکي مثل خودم } جلوي چشمان حيرت زده ام ظاهر شدند .. ! اما خیلی زود متوجه شدم اون مادر مرده بینوا خود من هستم !!  آن چه در ذيل مي خوانيد کاليد شکافي اين ماجراي تآسف بار است ..

 چند ماه پيش ...

چند ماه قبل که با يکي از دوستان قديمي ام جناب ( تقي خان مهدوي ) تلفني صحبت مي کردم به من گفت " هيچ مي دوني سازمان بازنشستگي نيروهاي مسلح به اون دسته از پرسنل بازنشسته اي که به تشخيص کميسيون پزشکي تست اکوي آن ها زير چهل در صد باشه ، ماهيانه مبلغ نود هشت هزار تومن به حقوق ماهيانه اش اضافه مي کند ؟ " از اون جايي که مدت بود اوضاع قلبم به وضعيت بحران رسيده به طوري که حتي قادر نيستم چند قدم پياده روي کنم ، شاخک هاي حسي ام روي اين لطف سازمان بازنشستگي ارتش حساس شده و بلافاصله از آقا تقي پرسيدم { راه و روش اثبات ضعف جسماني ام چيست ؟ و از کجا بايد آغاز کنم !؟‌ } ايشون با بياني شيوا و توضيحات شفاف راهنمايي ام کرد که بايستي ابتدا به " سازمان بازنشستگي ارتش " واقع در چهار راه " خاقاني " مراجعه کرده و با دريافت معرفي نامه به بيمارستان ناجا واقع در بزرگراه بسيج بروم .. اون ها بعد از معاينات پزشکي و انجام تست اکو ، به کميسيون پزشکي ارجاع مي دهند . بعد از تحويل مدارک پزشکي تاريخي رو براي دريافت جواب کميسيون اعلام مي کنند . اگه اون ها تآئيد کردند ، ابتدا نماينده اي از طرف سازمان به همراه کادويي معادل پنجاه هزار تومن به خانه شما مراجعه مي کنه و سپس از ماه بعد مبلغ نود و هشت هزار تومن به حقوق ات اضافه خواهد شد .. ! راستش رو بخواهيد با شنيدن نام سازمان بازنشستگي در چهارراه خاقاني بي اختيار ياد مکافات هايي افتادم که براي دريافت " کارت حکمت " نخستين بار قدم به اون ساختمان گذاشته بودم ..! (  جايگاه بازنشسته ها کجاست ) اما از روي ناچاري مجبور شدم بار ديگر سختي ها رو به جون بخرم .. ! اما براي آغاز بايستي اخرين فيش حقوقي ام رو همراه مي داشتم .  

 ماجرای فیش حقوقی ..

 حتمآ مطلع هستید .. تمام جزئيات حقوق اعم از کسريات ، ماليات ، پاداش و مزاياي کارمندان ، مستمري بگيران و بازنشسته ها در فرمي به نام " فيش حقوقي " درج شده و در اختيار بانک ها قرار مي گيرد . تا در صورت نياز حقوق بگيران از ميزان پايه حقوق و يا فعل و انفعالات صورت گرفته از حسابشون آگاه شوند . خيلي از دوستان و همکارنم که حساب دينار به دينار حقوق و مزاياي خود رو دارند و به قول معروف " مو رو از ماست مي کشند " معمولآ فيش هاي حقوقي شون رو هر ماه از بانک مربوطه دريافت مي کنند ! بعضي هاي ديگر مثل من سال به سال هم سراغ آن نمي روند ! ( مگر به حکم ضرورت ) . از اين رو تصميم گرفتم پيش از رفتن به سازمان بازنشستگي ، فيش مربوطه رو از بانک سپه دريافت کنم . چون در اون جا شرط انجام هر خواسته و حتي پرسش ساده اي هم منوط به ارايه آخرين فيش حقوقي است ! وقتي داخل بانک شدم تازه يادم اومد کارت عابر بانک ام قديمي است . ( شماره آن به جاي شانزده ، سيزده رقمي است ) به همين دليل آن را هم جهت تعويض به کارمند محترم بانک سپردم . وي وقتي مشخصات کارت ام رو در کامپيوتر وارد کرد ، با تعجب گفت .. شماره کد ملي و ساير اطلاعات لازم به ثبت نرسيده است !  من بلافاصله همه موارد خواسته شده رو اعلام و رسيد دريافت کردم . اين رو هم اضافه کنم .. از اون جايي که من کلآ منطقه شرق تهران خصوصآ تهران پارس و اطراف اش رو خوب بلد نيستم ، از يکي از دوستانم خواهش کردم تا محبت کرده و منو به چهارراه خاقاني برسونه . لذا بعد از گرفتن فيش حقوقي به اتفاق دوستم راهي سازمان بازنشستگي ارتش شديم ...

سازمان بازنشستگي - ۴ راه خاقاني  

حدود يازده صبح بود که به همراه " اصغر " دوستم وارد ساختمان سازمان بازنشستگي شدم . اولين چيزي که نظرم رو جلب کرد ، اختصاص باجه اي براي ارايه شماره {  نوبت } ها بود . ( بماند که ساعتي بعد همون مسئول شماره دست يکي از اقوام خود رو گرفته و به قصد پايمال کردن حق ديگران سفارش وي رو  به مسئول پاسخگويي کرد !! ) مسئول اطلاعات بدون اين که جواب سلام ام رو بدهد ، با لحني که حاکي از خستگي و روزمرگي بود با تحکم خاصي پرسيد .. اخرين فيش حقوقي ات رو همراه داري !!؟ قبل از اين که وي رو ناميد کنم ، سريع برگه مربوطه رو تقديم اش کردم ! با همون لحن پرسيد .. کارت چيه ؟ با گردني کج توآم با احترام به شرف عرضشون رسوندم .. قربان براي دريافت معرفي نامه کميسيون پزشکي خدمت رسيده ام ! لحظاتي بعد از روي ميز ورقه کوچکي رو که شماره نوبت در آن قيد شده بود به دستم داد . با هزاران شوق و اميد از پله هاي بالا رفته وارد سالن انتظار شدم . بيش از ده ها نفر از جنس خودم بر روي صندلي هاي تعبيه شده به انتظار نشسته بودند ! بعد از گذشت يکي دو ساعت و طولاني شدن احضارم ، از سر بي کاري نظري به نوشته برگه نوبت ام انداختم ! با مشاهده عنوان درخواست برق سه فاز از من پريد ..! شايد باورتون نشه .. روي آن نوشته بود " وام ازدواج " !!‌ ناخواسته با صداي بلند فرياد زدم .. دکي ! چهل سال از تاريخ ازدواجم گذشته ، حضرات به جاي برگه کفن و دفن ( منظورم معاينات پزشکي بود ) تازه منو به گيشه وام ازدواج پاس مي دهند !!‌ هنوز سخن ام پايان نيافته بود که با سيل خنده حضار که برخي از اون ها حتي رمقي براي جنبادن دهانشون نداشتند ، مواجه شدم ! با شرمنگي از واکنش سريع ام ، به گيشه شماره ۶ رفته و به دختر خانم محترمي که ظاهرش نشون مي داد کارمند با شخصيت و با حوصله اي است ورقه ام رو نشون دادم ! او هم که به زحمت جلوي خنده اش رو گرفته بود با تواضع خاصي گفت .. امروز چون کارمند مربوطه اش تشريف نياورده است ، شما رو به گيشه وام ازدواج ارجاع داده اند ... !

گيشه شماره ۷  

گيشه شماره هفت اون روز شلوغ ترين باجه ساختمان محسوب مي شد ! که از بد شانسي کار من هم به اين گيشه ارجاع داده شده بود ! قبل از هر سخني لازم مي دونم از کارمند بسيار صبور و آگاه اين بخش که وي را " جناب سرهنگ " مي ناميدند ، نهايت تشکر و قدرداني رو بکنم . باور کنيد چنان با حوصله و مهرباني به پرسش ارباب رجوع ها پاسخ مي گفت که آدم دلش مي خواست راه حل همه غم و غصه اش رو هم از او بپرسد  ! البته اين رو هم بگم .. همين گشاده روي باعث سوء استفاده مراجعه کنندگان شده بود ! به طوري که زمان زيادي صرف هر نفر مي شد ! خيلي از پرسش هاي مرسوم و کليشه اي رو بايد سازمان بازنشستگي با خط درشت و خوانا در تابلو هايي که قابل رويت باشد جلوي ديد مردم نصب کنند .. تا به دليل شلوغي و کمبود نيروي انساني وقت مردم گرفته نشود . به هر مکافاتي بود در آخرين دقايق وقت اداري ( که ساعت ۱۳:۳۰ دقيقه ) اعلام شده بود ، نوبت من رسيد . همون جناب سرهنگ مهربون به محض اين که نگاهش به فيش حقوقي ام افتاد ، با لحن جدي افزود  " حقوق شما به خاطر نداشتن کد ملي و اطلاعات لازم از اين ماه مسدود خواهد شد !!‌ " از بيم ان که خداي ناکرده به خاطر اشکال وارده معرفي نامه کذايي رو به من نده ، سريع از جيب ام ورقه رسيد عابر بانک سپه رو بيرون اورده و در حالي که سعي مي کردم از جلوي دريچه کوچک به رويت وي برسونم با مظلوميت خاصي گفتم .. قربان همين امروز همه اطلاعات مورد نياز رو به بانک ارايه دادم ! جناب سرهنگ پرسيد " خب چه در خواستي داري !؟‌ " به عرض رسوندم .. معرفي نامه براي کميسيون پزشکي ارتش مي خواهم چون .. با زدن مشخصاتم به کامپيوتر روي ميزش و برداشتن ورقه اي اجازه ادامه صحبت رو از من گرفت ! اما همين که قصد تکميل اش رو داشت ، با پيدا شدن سر و کله کارمند اطلاعات که دست يکي از دوستانش رو گرفته بود ..  از جناب سرهنگ خواست تا به مشکل او رسيدگي نمايد !!!‌ عقربه هاي ساعت هم کم کم به پايان وقت اداري نزديک مي شد .. دل من هم مثل سير و سرکه مي جوشيد که نکنه خداي ناکرده بگه .. برو فردا بيا !‌ تنها شانسي که آوردم ظاهرآ سيستم مشکل پيدا کرده بود چون جناب سرهنگ ظرف کم تر از يک دقيقه برگه ام رو تکميل کرده و از من خواست تا به قسمت مديريت برده و به ثبت برسونم ...

 همان مشگل هميشگي ..

 وقتي شنيدم براي ثبت وامضاي معرفي نامه بايستي به دفتر مديريت در طبقه سوم مراجعه کنم ، غم دنيا به دلم نشست ! ماتم گرفتم که چگونه من مادر مرده با قلبي که سه بار سکته کرده ام بدون آسانسور اين همه پله رو بالا روم .. ! بي اختيار ياد سري قبل افتادم که سرباز اطلاعات اشتباهي من رو به طبقه ششم فرستاد ! از اين رو براي اطمينان يک بار ديگر نشاني دقيق دفتر مديريت رو جويا شده و با هزار مکافات در حالي که آب گلويم بشدت خشک شده بود ، عرق ريزان نعش ام رو به دفتر مديريت رسوندم . مسئول دفتر که معلوم بود از خستگي حوصله ارباب رجوع هاي آخر وقت رو نداره ، با بي اعتنايي ورقه رو از دستم گرفته و ظرف چند ثانيه امضاي رئيس رو هم دريافت کرد ! و برگه رو همين طوري بدستم داد ..!! باور کنيد از اين بي سليقگي و روش مکاتبه چندش ام شد ! آخه در کجاي دنيا يا حتي همين ايران خودمون معرفي نامه يا نامه هاي رسمي رو بدون پاکت به دست ارباب رجوع مي دهند .. ! با خود فکر کردم شايد در دبير خانه بعد از به ثبت رساندن آن را در پاکت مناسبي قرار خواهند داد .. ! اما زهي خيال باطل .. !! اولآ کسي در گيشه مربوطه حضور نداشت ! چند نفري هم که قبل از من گذرشون به اين قسمت افتاده بود ، همچنان چشم به راه مسئول مربوطه بودند ! از گيشه مقابل که سربازي اون تو نشسته بود سراغ مسئول دبيرخانه رو گرفتم .. ظاهرآ نفرات قبلي همين پرسش رو کرده بودند .. چون با عصبانيت گفت .. آقا تحمل داشته باشيد ! بعد از سپري شدن دقايقي ، خودش به ستوه اومده و با عصبانيت در يکي از اتاق هاي مجاور رو گشوده و خطاب به دوستش ( که متوجه شدم او هم سرباز است ) گفت مردم زيادي معطل تو هستند .. ! اما چون پاسخي نگرفت ، دلش به حال ما سوخته و خودش پشت گيشه قرار گرفته و نامه ها رو به ثبت رسوند .. ! اما از پاکت و احترامات اداري هيچ خبري نبود !‌ واقعآ در شآن نيروهاي مسلح نيست که به اين شکل مکاتبه داشته باشند ! در باره نحوه پاسخگويي سربازان وظيفه سخني نمي گويم .. چون مي دونم آقايون نور چشمي بعضي از فرماندهان هستند ..! اي کاش لااقل به وظايف محوله آشنا باشند ! بگذريم ...

https://public.blu.livefilestore.com/y1pHQ8j2UOXTqK-3UChn3mETlzfrIvyYzR8IapW4pIwxOPN8tD8ymklKNi9LGtITztk-6-bEkHNo13MJ4tQuU5LvA/5420(3).jpg?psid=1

ده روز بعد ....

واقعآ شوکه شدم ... !

 در بالا هم اشاره  کردم من منظقه شرق تهران شامل ( تهرانپارس ، نارمک ، پيروزي ، افسريه و .. ) رو  اصلآ نمي شناسم . به همين دليل بار ديگر از دوستم ( اصغر ) خواهش کردم زحمت کشيده و من رو به بيمارستان ارتش که در سه راه افسريه و اتوبان بسيج واقع شده است ، ببرد . طفلک کله سحر سر ساعتي که قرار گذاشته بوديم جلوي خونه بود . موقع حرکت يادم اومد که موعد دريافت کارت عابر بانک ام فرا رسيده است . ضمنآ با احتمال اين که نکنه فيش جديد حقوق ام رو طلب کنند ، از اصغر خواهش کردم ابتدا منو به بانک سپه ببره .. با ارايه رسيد کارمند محترم بانک بعد از گرفتن امضاء ، کارت جديدي رو تحويلم داد . سپس اخرين فيش حقوقي ام رو هم دريافت کرده و قبل از ترک بانک حسي به من گفت .. کارت ام رو چک کرده ببينم آيا حقوق اين ماه واريز شده است يا خير .. !؟ کارمند مربوطه با چک کردن حساب اعلام کرد متآسفانه هيچ پولي در حساب شما نيست !!! باور کنيد کم مونده بود سکته کنم .. ! آخه من هم شماره کد ملي ام رو ارايه داده بودم و هم ساير اطلاعاتي که خواسته بودند .. پس به چه دليلي حقوق اين ماه ام قطع شده است !؟ با ناراحتي از بانک بيرون اومده و به دوستم گفتم .. اصغر جان بيمارستان رو بي خيال باش ! بايد بار ديگر به همون چهارراه خاقاني برويم .. ! حضرات حقوق ام رو نريخته اند !

 سازمان بازنشستگي نيروهاي مسلح - ۴راه خاقاني

بماند که طول مسير خيابان شريعتي تا خاقاني رو با چه حس و حالي طي کردم .. ! به هيچ عنوان حوصله پرسش هاي کنجکاوانه اصغر رو نداشتم .. بي اختيار ياد ضرب المثل " چي فکر مي کردم چي شد !‌  " افتادم ! من ساده لوح چه نقشه هايي براي چندرغاز افزايش حقوقي که از صدقه سر قلب از کار افتاده ام کشيده بودم .. ! حتمآ مي پرسيد دنيا که به اخر نرسيده .. خب يک روز ديگه به بيمارستان مراجعه کن .. ! اما واقعيت اين است که .. همين جوري به خاطر دو بار رو زدن به اصغر آقا شرمنده ام ! لامصب راه يک قدم دو قدم نيست ! ميدون هفت تير کجا ؟ سه راه افسريه کجا .. !!؟ در ديزي بازه حياي گربه کجا رفته است .. !؟ بگذريم . همين که به نزديکي هاي اداره بازنشستگي رسيديم ، با انبوه جماعتي بد تر از خودم مواجه شدم ! طفلک بازنشسته ها در صف طولاني و پيچ در پيچي ايستاده بودند .. غم و اندوه رو از چهره يکايک اون ها مي شد ديد . يکي ديسک کمر داشت ، ديگري باد فتق ، ان يکي سکته نموده بود و نفر پشت سرش مشکل اعصاب  .. ! خانم ها و پير زن ها هم مشخص بود که مستمري بگير هستند .. از آخرين نفر ته صف که سمعکي به گوش داشت ، پرسيدم .. ببخشيد پدر جان  آيا اين صف دريافت نوبت ( شماره ) است .. !؟ بنده خدا در حالي که به زحمت خنده اي بر لبانش نقش بسته بود گفت .. خيلي ممنون شما چطوري ..!!؟؟ فهميدم که طفلک در حسرت يک احوالپرسي ساده است .. ! اغلب يا در حال غرولند بودند يا درد دل با کنار دستي ! بعد از لحظه اي درنگ متوجه شدم همه اين بندگان خدا با شوک قطع حقوق مواجه شده اند .. !

نوبت من ، شماره ۲۱۱۴

 اين که چگونه لاک پشت وار جلو رفتم يا ساعت ها طول کشيد که عاقبت به حوالي گيشه رسيدم ، حرفي نمي زنم . فقط زرنگ بازي يک جوان برنا که يهو پشت من سبز شد ، داد  و فغان بازنشسته ها رو در اورد !‌  جوانک با پر رويي اعلام کرد نوبت اش بعد از من است .. ! غافل از اين که جماعت خسته  هنگام  طي مسير طولاني در صف با هم کلي درد دل کرده بودند .. ! و قيافه که چه عرض کنم با هفت پشت نفرات نزديک خود ، ديالوگ بر قرار نموده و چهره ها رو به حافظه سپرده بودند .. ! القصه با ارايه اخرين فيش حقوقي مسئول مربوطه شماره اي به دستم داد که عدد ۲۱۱۴ در ان قيد شده بود . مي دونستم ساعت هاي متوالي ديگر هم بايستي به انتظار بايستم . از اين رو از اصغر خواستم بي خودي معطلم نشده و به خانه برگردد .. او زير بار نرفته و مدام اصرار داشت تا در کنارم بماند .. به هر حال نمي دونم آيا معجزه الهي بود ؟ يا اين که مسئول مربوطه اشتباه فرموده بود ! خلاصه هر چه بود خيلي زود تر از آن چه تصورش رو مي کردم ، حوالي ظهر نوبت ام فرا رسيد .. ! با دلخوري توآم با عصبانيت از فردي که پشت گيشه نشسته بود سوال کردم  .. آخه انصاف تون کجا رفته است که براي دريافت شماره کارت ملي بازنشستگان ، حقوق اون ها رو قطع مي کنيد !؟ جوانک که معلوم بود در عمرش غم ديگران رو نخورده در حالي که باد به غبغب اش انداخته بود پشت فيش حقوقي رو به طرفم گرفته و با خودکار روي جمله اي محکم خط کشيده و اعلام کرد ...  مي بيني !؟ ما از مدت ها قبل اعلام کرده بوديم در صورت عدم ارايه شماره کد ملي ، حقوق تون رو قطع خواهيم کرد .. ! بهش گفتم عزيزم تکليف عده اي مثل من که سال به سال فيش حقوقي خود رو نمي گيرند چيست .. !؟ من نيازي به فيش ام نداشتم . اما قبول کن اين راه اش نيست ..

 گيشه بغل دستي ..

بر عکس جوانک عصباني ، مسئول باجه بغلي خيلي منطقي به نظر مي رسيد . به همين دليل او رو مخاطب قرار داده و بار ديگر همان پرسش ام رو مطرح کردم . او در جواب فقط خنده اي شيرين تحويلم  داد و از اين راه حس همدردي اش رو بيان کرد . بهش گفتم  .. بر فرض که من اهمال کرده و فيش هاي حقوقي ام رو از بانک نمي گرفتم آيا اين همه جماعت که انتهاي صف به بيرون از ساختمان هم رسيده است ، خطا کرده اند .. !؟ آقايي که کنار دستم بود در تائيد سخن بنده گفت .. بايد صبح زود مي آمدي تا مي ديدي که صف تا نزديک خيابان هم کشيده شده بود .. ! من که از تصميم مسئولان محترم  اداره بازنشستگي ارتش نزديک بود از تعجب شاخ در آورم ، مات و مبهوت به راوي مي نگريستم .. در اين هنگام بانويي سالخورده که پوشه و کاغذ هاي زيادي در دست داشت خطاب به من افزود .. پدر آمرزيده کجاي کاري .. ! من همسرم پانزده سال قبل فوت شده است ، اين ها حالا از من تقاضاي کارت ملي و گواهي فوت پدر بچه ها رو مي کنند ... !!!  در همين هنگام يکي از کارمندان اون ور گيشه که ظاهر| جوگير شده بود خطاب به ما گفت .. جهت اطلاع شما عرض کنم که دقيقآ حقوق هفت هزار بازنشسته و مستمري بگير براي دريافت شماره کد ملي قطع شده است .. ! از بي تدبيري بعضي مسئولان اين سازمان عريض و طويل واقعآ  داشتم ديوانه مي شدم .. فقط پرسيدم با اين حساب کي حقوق مون رو دريافت خواهيم کرد ..۱؟ دو هفته ديگر پاسخي بود که شنيدم .. !!

https://public.blu.livefilestore.com/y1p3guRGwLQrJvBPpNS_bmozkIhsUAEYi1FIKN2A7KlW40gpgQaRV6BpELqpOSnmXkVaAAIzKZbbtK9WmtH-dlAQA/5420(4).jpg?psid=1

  بيمارستان فوق تخصصي بعثت نهاجا .. 

دوستم اصغر وقتي ديد بر خلاف انتظار خيلي زود کارم پايان يافت ( فقط شماره کارت ملي رو پرسيدند ) ضمن ابراز خوشحالي از اين که به خونه اش بر نگشته بود ، از من خواست همين امروز به بيمارستان هم برويم . از اون جايي که من با بعد مسافت و حجم ترافيک منطقه آشنا نبودم ، تصميم نهايي رو به خودش واگذار کردم .. او گفت مطمئن باش مي رسيم .. در طول مسير از اين که چنين تصميمات غير کارشناسي براي اقشار آسيب پذير جامعه گرفته مي شود بد جوري اعصابم خرد بود . دلم مي خواست يکي پيدا بشه و به اين پرسش هاي من جواب بده ..

وجدانآ قطع حقوق بازنشستگان نيروهاي مسلح صرفآ براي دريافت کد ملي عاقلانه است .. !؟

آيا مسئول اين گونه تصميمات با مشکلات و گرفتاري هاي قشر بازنشسته آشنايي دارد !؟

حضرت عباسي در مديريت نوين وقتي هفت هزار پرسنل پيام و خواسته سازماني رو اجابت نمي کنند آيا مفهوم آن اشکال در برنامه اطلاع رساني نيست .. !؟

آيا هرگز از خود پرسيده ايد با قطع حقوق حتي به صورت موقت ، اين خيل عظيم بازنشسته دچار چه مشکلاتي خواهند شد .. !؟

براستي آيا اين تصيم گيرندگان با مفهوم بازگشت چک با تبعات تآخير پرداخت اجاره مسکن و ده ها مشکل ديگر ناشي از قطع حقوق ماهيانه آشنايي دارند .. !؟

آيا مسئولان مربوطه به مشکلات و زجر ييماران براي حضور در اين گونه مراکز اشراف دارند ؟ آيا سختي ساعت ها ايستادن در صف هاي طويل رو چشيده اند .. !؟

مگر نه اين که دين ما همواره به کرامت و مدارا با بيماران و کهنسالان تاکيد داشته است و در توصيه هاي مسئولان عاليرتبه اين عمل مرتب توصيه شده است .. ؟

باور کنید چندین بار تصمیم گرفتم از طریق ارتباطات نزدیکی که با رسانه های تصویری و مکتوب دارم ، دوربين هاي تلويزوني رو همراه با روزنامه نگاران براي نشان دادن بخشي از مشکلات ما فراموش شدگان    به سازمان بازنشستگي ارتش بکشونم .. اما خوب که فکر کردم ديدم اين کار بلانسبت تف سربالاست .. و پشيمان شدم

آواره در جستجوي آدرس ..

خدا رو شاهد مي گيرم به عنوان يک نظامي عاشق وطن اصلآ دلم نمي خواهد با بيان مشکلات به قول معروف سياه نمايي کنم .. ! دوستان شاهد هستند که در همين تارنما چقدر تعصب روي لباس ، پرسنل و توان نيروهاي مسلح از خود نشون داده ام .. اما درد اين جاست که هزينه فراوان مي شود .. بودجه هاي کلان براي رفاه پرسنل اختصاص داده مي شود ، اما با تصميمات غلط برخي مسئولان ، موجب آشفتگي خاطر پرسنل مي شوند ! مثلآ آقايون ميليارد ها تومن خرج خريد ساختمان براي امور بازنشستگان مي کنند .. اما به اين نکته ظريف نمي انديشند که چگونه اين بندگان خدا که اغلب اون ها  پاشون لب گوره بدون آسانسور از طبقات بالا روند .. !؟ يا همين قضيه قطع حقوق !! ‌بگذريم .. بعد از کمي جستجو بيمارستان رو پيدا کرديم . اما در اصلي آن مسدود بود ! تا چشم کار مي کرد طرفين درختکاري شده بود و هيچ نشاني از خيابان يا تقاطعي به چشم نمي آمد ! و کسي هم اون جا نبود که ازش آدرس در ورودي رو بپرسيم .. !‌ به ناچار بعد از تماس با آقا تقي متوجه شديم که در ورودي هزاران متر جلو تر در يکي از خيابان هاي منشعب به اتوبان است . به هر جان کندني بود بيمارستان رو پيدا کرديم .. اما مشکل من اين بود که راه نمي تونستم بروم ( چند گام که بر مي دارم ، نفس ام بند مي آيد به خصوص وقتي که اعصابم خرد است که اصلآ رو به موت مي شوم ) نگهبان جلوي در فقط با اشاره دست پارکينگ رو نشون مي داد ! و مجال بيان مشکلم رو نمي داد . البته بنده خدا حق داشت .. ماشين هاي متعددي در صف بودند .. ! عاقبت وارد پارکينگ شده و به سختي خودم رو به در اورژانس رسوندم . به من گفته بودند بايد به امور بيماران مراجعه کنم ...

عطايش رو به لقايش بخشيدم ..

با اجازتون از بيان مشکلات و سر در گمي هايي که کشيدم مي گذرم . چون مسئله شخصي است . فقط به طور خلاصه عرض کنم .. که ظاهرآ دو تا دفتر به نام " امور بيماران " وجود دارد . و هر يک از مسئولان محترم اطلاعات يکي از اون ها رو نشونم مي دادند .. بعد از طي مسافتي طولاني در راهرو هاي پيچ در پيچ وقتي به دفتر امور بيماران رسيدم ، به من گفتند .. بايستي اول به آن يکي امور بيماران  مراجعه کني .. اما يادت باشه که ابتدا بايد يک برگ فتوکپي از معرفي نامه ات بگيري و بعد از ثبت در امور بيماران درمانگاه آن گاه به نزد ما برگرد ! و من نيز چنين کردم .. ! در مراجعت به جايگاه نخست ، ديگر رمقي برايم نمونده بود که دستورات آقايون رو بشنوم .. ! بعد از لختي درنگ و نوشيدن جرعه اي آب .. گفتند به نزد خانم مرادي در فلان گيشه مراجعه کن .. دقايقي رو صبر کردم تا خانم مرادي صحبت هاي خصوصي اش با تلفن پايان يابد .. اما او با دادن ورقه اي به دستم ازم خواست تا پر نمايم .. و چنين کردم . آن گاه فرمود دوباره برو به ساختمان بيمارستان و سراغ بخش قلب رو بگير .. ! پرسان پرسان خود رو به بخش مربوطه رسوندم .. تعداد زيادي انترن به همراه چند پرستار خانم در حالي که روي ميز نشسته بودند ، بدون توجه به حال زار من ، براي هم قصه حسين کرد شبستري رو تعريف مي کردند ! بعد از مدتي انتظار يکي از اون ها دلش به رحم اومده و مشخصاتم رو از روي دفتر چه به کامپيوتر وارد کرد . و آنگاه ورقه اي به دستم داده و گفت برو صندوق پرداخت کن .. طفلک اصغر به جاي من رفت و پرداخت نمود ..  همان انترن با اشاره دست از من خواست به بخش اکو بروم ..

وارد اتاق اکو شدم .. هيچ کسي در آن جا حضور نداشت .. ! دقايقي صبر کردم اما دريغ از پرسنل بيمارستان !! از يکي از اتاق هاي مجاور صداي خنده و شوخي به گوش مي رسيد .. من بقدري خسته و کوفته بودم که ناي حرکت و ايضآ اعتراض رو نداشتم .. اصغر با هدف اعتراض به نزد گروه انترن ها و پرستاران برگشت .. دقايقي بعد خانم پرستاري که دلش به حالم سوخته بود .. جلو اومده و نام خانم دکتر مسئول اکو رو به من گفت .. با احتياط به سمت دفتر خانم دکتر ها رفتم .. جمع شون جمع بود .. همه فارغ از درد و رنج با شکم هايي سير پز داشته هاي خود رو مي دادند .. با صدايي لرزان نام خانم دکتر مربوطه رو به زبان اوردم .. همه با هم به عقب برگشته تا اين خروس بي محل رو شناسايي کنند . از ميان جمع يک صدايي گفت .. برو روي تخت سمت ديوار دراز بکش .. ! و من نيز چنين کردم . دقايقي بعد خانم دکتر جواني تشريف آوردند .. و با تقلاي فراوان دگمه هايي رو بر نقاطي از قفسه سينه ام فشار  همي داد  .. بد جوري دردم گرفته بود اما به روي مبارک خويش نمي اوردم . ناگهان صداي ضربان قلبم در سکوت اتاق طنين انداخت ..  مدتي بعد خانم دکتر دستور فرمودند تا لباس هايم رو مرتب کنم .. و من نيز چنان کردم .. مدتي بعد خانم دکتر پاکتي حاوي سه قطعه عکس که در آن خطوط ضربان قلبم مشخص شده بود رو به دستم داده و از من خواست همان مسير رو برعکس طي کنم .. !! من که از آن همه برو و بيا و بالا پائين رفتن ها حسابي خسته شده بودم .. خطاب به دوستم گفتم .. اصغر جان بي خيال عزيز من قيد نود و هشت تومن رو زدم .. ديگه حال ادامه دادن رو ندارم ..

طفلک اصغر که معلوم بود او هم خيلي خسته شده بود ، بلافاصله قبول کرد ! به اصغر گفتم .. اجازه بده درنگ کوتاهي نموده بعد از اين که نفسي تازه کرده ، راه بيفتيم .. از اتاق اکو بيرون اومده و در سالن انتظار بيماران براي استراحت اطراق کردم .. بي اختيار در پاکت رو گشوده تا نظري به تصاوير قلبم بيندازم .. بعد از لحظه اي خيره شدن به عکس هاي سياه و سفيد .. با کمال تعجب رنگ قرمز عشق رو در ميان قوس خطوط مشاهده کردم .. کمي بيشتر دقت نموده اين بار آواي خوش قارقارک ها ، عشق سوسن ، ترنم آواي دلنشين نوه هايم رو به وضوح شنيدم .. از ترس اين که مجنون خطابم نکنند ، دو پا داشتم ، دو پا هم قرض گرفته از اون منطقه فرار کردم .. و بدين سان عطاي نود و هشت تومن رو به لقايش بخشيدم .. و راحت و آسوده به سوي منزل روانه گشتم ..

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

اين پست ساعت  ۸ بامداد به تاريح هفتم آبان  ماه ۱۳۹۰ پايان يافت .    

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

     آرشیو سایت  اينجا                         آرشیو وبلاگ اینجا 

 

 مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )  
  • - تعداد بازديد
  • 5149
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35