درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  بوسه اي بر خاک وطن

Sojdeh-Bar-Eshgh---0-jpg

یک روایت از روزهای جنگ  

Sojdeh-Bar-Eshgh---0-jpg

 برچسب ها : منطقه هوايي مهرآباد + خط پرواز سي - ۱۳۰ + جنگ ايران و عراق + سکته قلبي + پرواز + زنده ياد سرتيپ خلبان مهدي دادپي + عمل جراحي قلب باز + کشور سوئيس + پرفسور صادقي + ممنوعيت پرواز + درياچه اوشن + بوسه بر خاک وطن

مقدمه اي براي اغاز ...  

ديشب وقتي خبرنگار تلويزيون براي استقبال و تهيه گزارش از مدال آوران دلاور کشور به فرودگاه رفته بود ،  از قهرماني در باره ارزش و قيمت مدال طلايش پرسيد ! اگر چه جوان ورزشکار ارزش بالاي دستاورد خويش رو مرتبط با تلاش دوساله اش دونست ، اما من رو براي لحظاتي به فکر فرو برد و از خود پرسيدم .. اگه روزي همين پرسش رو از من کنند ، براستي چه چيز با ارزشي دارم .. !؟

راستش رو بخواهيد از اون جايي که در زندگي پر فراز و نشيب ام هرگز بدنبال ماديات نبودم ( به قول مشهدي ها .. نه مال دارم که دزد ببره نه ايماني که شيطون بگيره .. ! ) بي اختيار ذهن ام در جستجوي معنويات به پرواز در اومده و .. ( واي که پرواز مردي کچل شکم گنده و چاق چقدر ديدنيه ! )  واژه هايي چون : عشق و دوستي ، صداقت ، خيرخواهي ، انسانيت ، وطن پرستي و ... جلوي ديدگان ضعيف ام رژه رفتند . باور کنيد ناديده گرفتن يا کم ارزش نگاشتن هر يک از آن ها واقعآ غير ممکن بود ! اما سر امد همه اين ها براي من " وطن " بوده و هست . القصه .. ماحصل اين خود انديشي و تفکرات دروني ( که اين روز ها از ناچاري و خونه نشيني تبديل به حرفه ام شده است ! ) مرا ياد خاطراتي از اين دست انداخت ( تا نگويند فلاني هم همه اش شعار مي ده .. ! ) لذا از ترس اين که فراموش نکنم ، با اجازتون پستي که قولش رو داده بودم نيمه کاره رها کرده و مشغول اين يکي شدم ... !

کلام اخر اين که ..  مطلبي که تقديم حضورتون مي شه ممکنه بخش هايي از اون رو کم و بيش به صورت پراکنده در پست هاي قديمي خونده باشيد که از اين بابت پوزش مي طلبم . ديگه همه مي دونند که مدت هاست به خاطر خوشي فراوان و بي نيازي دچار آلزايمر اون هم از نوع غريب کش اش شده ام ! ( تنها خواجه حافظ نمي دونست که اون هم به رحمت خدا پيوسته .. روحش شاد )

 يک پارانتز بي جا ، در همين آغاز نگارش ..

 بدون شک تا اين جاي قضيه همه متوجه شديد که در باب چه موضوعي قراره صحبت کنم يا به قول قوچاني ها {‌ پر چونه گي کنم .. ! } اما واقعيت اينه در گذشته هر گاه مباحث وطن پرستي و احترام به پرچم حتي اونيفورم نظامي رو پيش مي کشيدم ، خيلي از هموطنان بزرگوار ما خصوصآ عزيزاني که در خارج از کشور حضور دارند بي درنگ به نظام و مسايل سياسي رژيم ربط داده و اغلب با تمسخر حتي نيشخند  اظهار مي داشتند .. "  چه وطني ! چه کشکي ! " و در ادامه بلافاصله انواع و اقسام دليل و برهان رديف مي کردند تا بنده حقير رو مجاب فرمايند .. ! لذا ضمن احترام به عقايد همه دوستان نازنين در همين آغاز کار عرض مي کنم .. " بنده صرفآ ديدگاه هاي شخصي خودم رو در باره وطن يا ساير موضوعاتي که اشاره مي شود در قالب خاطره بيان مي کنم . و مصرانه تاکيد مي نمايم به هيچ ارگان ، حزب يا نهادي هم وابسته نبوده و نيستم " . اصلآ راحتتون کنم .. براي دل خودم مي نويسم که بگم هستم . تازه شاهد هستيد که خيلي وقته پست جديدي رو منتشر نکرده ام .. به قول قديمي ها : گريه کردن هم دل خوش مي خواهد .. !  پس بالا غيرتآ گير ندهيد .

تلقين وطن پرستي در نيم قرن پيش !

نقبي مي زنم به گذشته هاي دور .. و به پنجاه سال قبل بر مي گردم ! يعني دقيقآ سال ۱۳۴۰ که به گواهي " سجل " ام نه بهار رو ديده و عنوان محصل رو يدک مي کشيدم . انگاري همين ديروز بود .. ديگه مثل سال قبل از محيط مدرسه وحشت نداشتم ! يادمه نخستين روزي که قرار بود دبستان برم ، مرحوم پدرم در حالي که مثل فرماندهان مقتدر ارتش با صلابت به چهره ام مي نگريست از من خواست در مدرسه هنگام اجراي روزانه سرود شاهنشاهي ( سرود ملي ) ، قرص و محکم در صف بايستم .. ! و بار ها روي اين جمله اش تاکيد مي کرد " مبادا هنگام شنيدن و یا اجرای سرود ، شانه هايت رو پائين بيندازي .. ! ثابت کن که فرزند يک نظامي وطن پرست و شاه دوستی هستي .. ! ) . شايد باورتون نشه ..  اين خصلت تا پيش از پيروزي انقلاب روي من موند ! بقدري روي ايستادن درست و سينه حلو دادن در صف بامدادي دبستان حساس بودم ، که با بولدرز هم نمي شد ژست و فيگور استوار من رو به هم زد .. ! از آن جايي که ترجيح بند سرود ملي  داراي واژه هاي " شاه " ، " ميهن " و  ايران بود ، اين شد که از همون کودکي هم شاه دوست شديم و هم وطن پرست .. ! و اين حس با روح و جان من و امثال بنده رشد کرده و حسابي عجين شده بود . از اون جايي که از  همون دوران دبستان عادت داشتم هنگام شنيدن و حتي زمزمه سرود شاهنشاهي چشمانم رو ببندم ، به طور غريضي احساس مي کردم که شخص اول مملکت در کنار پرچم سه رنگ ايران ايستاده است ! و از اين رو حس مطبوعي رو در خود احساس مي کردم ..  کم کم که قد کشيده و به محيط دبيرستان پا گذاشتم روش تلقين شاه دوستي و وطن پرستي هم تغير کرد . بر روی در و دیوار اغلب کلاس ها اين شعر ( به جنگ ار چکد خونم از قلب پاک ... خدا ، شاه ، ميهن نويسد به خاک )  با خط زيباي نستعليق جلوي ديدگان همه دانش اموزان قرار گرفته بود . اون موقع تئاتر هاي دانش اموزي با ژانر حماسي خیلی رونق داشت و مرتب براي خانواده هاي نظامي اجرا مي شد .. و من در ايفاي نقش " سرباز ايراني " روي سن موقع قرائت اين شعر بد جوري حنجره ام رو پاره مي کردم .. ! بعد از اتمام دبيرستان با همين حس و حال وارد ارتش شده و بعد از مدتی براي ادامه تحصيل راهي امريکا شدم ..

با اجازتون .. یه جاده خاکي !

قبل از ورود به جاده خاکي بار ديگر  استدعا مي کنم .. ( از چسبودن هر گونه انگ و تهمت سياسي به بنده سراپا تقصير خوداري فرماييد .. نه شاهي وجود داره و نه من اون جوون رعناي قديمي ام ! ضمن اين که سابقه دفاع از کشورم مثل روز روشن است . پس اجازه دهيد در بيان خاطرات واقع بين باشم ) . در خاطرات دوران تحصيل در امريکا به اين موضوع اشاره کرده ام که ... بعد از مدت کوتاهي که از حضورم در يکي از پايگاه هاي آمريکايي گذشت مثل اغلب همدوره هايم ضبط صوت کوچکي خريداري کرده تا با گوش دادن به کاست هاي متنوع ايراني که همراه خود از کشور اورده بوديم ، با نثار قطرات اشگي دوري از وطن رو تحمل کنيم .. شايد باورتون نشه .. من با رفتن به گوشه اي خلوت و آروم ، ساعت ها با گوش دادن به صداي بانو " حميرا " که در وصف شاهنشاه و شهبانو سروده شده بود ، مثل يک دختر نازک نارنجي همين جوري يک سره اشگ مي ريختم ! ( يکي نبود بگه مرد حسابي مگه فاميلت هستند که اين چنين زار مي زني .. !؟ ) صحبت بانو " حميرا " شد ياد خاطره ديگري که چند سال قبل برايم رخ داد افتادم . با اجازتون اين رو هم تعريف کرده و برگردم به اصل موضوع .. !! سه چهار سال قبل روزي از ميدان وليعصر عج به قصد رفتن خونه مون در فلکه صادقيه ، سوار ماشين هاي خطي اون مسير شدم . يادمه اعصابم از دست کارمندان دفترم ( اون موقع مدير مسئول يکي از دفاتر نيازمندي هاي روزنامه جام جم بودم ) خيلي به هم ريخته بود .. دقيقآ  يادم نيست چه مدت در راهبندان هاي غروب تهران گير کردم . فقط مي دونم بيش از روزهاي گذشته معطل شده بودم .. راننده که عاقله مردي بود بعد از اين که در نيمه هاي راه مسافر ريشوي کنار دستي ام پياده شد ، با روشن کردن ضبط ماشين اهنگي از حميرا رو پخش کرد .. باور کنيد قادر نيستم حس و حال اون لحظه ام رو بيان کنم .. بي اختيار چشمانم رو بسته و به ياد خاطرات جووني زير لب زمزمه مي کردم .. ظاهرآ اشگ هايم بدجوري روان شده بود . اصلآ موقعيت زماني و مکاني ام رو از دست داده و به قول همکاران سابق ( ورتي گو ) شده بودم .. !  تا اين که با صداي راننده به خود اومده و ديدم به مقصد رسيده ام .. بقدري غرق افکار شيرين گذشته غوطه ور شده بودم که حقيقتآ نمي دونستم چه جوري از خجالت راننده در آيم .. تنها چيزي که يادمه هر چه پول در جيب هايم  داشتم با تمام وجود تقديمش کردم .. ! طفلک راننده همچنان مردد مونده بود .. ! شايد پيش خود فکر مي کرد مست هستم ! بگذريم .. منظورم از بيان اين خاطرات چگونگي و نقش تلقين کردن است .. که اگه از راه اصولي باشه سال ها ماندگار مي مونه  ..

 بعد از پيروزي انقلاب ..

بار ها صادقانه اعتراف کرده ام .. از اين که مي ديدم جماعت که چه عرض کنم ، ملتي يک صدا در کوي و برزن فرياد مي زنند " مرگ بر شاه " خيلي ناراحت و شوکه بودم .. ! بقدري دانش سياسي ام کم بود که از درک دلايل " مرگ بر امريکا  "  گفتن مردم هم عاجز بودم .. ! اصلآ در مخيله ام نمي گنجيد که رژيم شاهنشاهي سقوط کنه .. ! شايد علت اصلي اش ايمان فوق العاده اي که به ارتش داشتم . از بخت بد من همه اقوام همسرم يه پا انقلابي دو آتشه شده بودند .. ! تا روز پيروزي انقلاب در هيچ راه پيمايي شرکت نکرده بودم .. از اين که مي ديدم مجسمه هاي شاه يکي بعد از ديگري به دست جوانان انقلابي سرنگون مي شه ، خون دل مي خوردم .. ! اما به عنوان يک نظامي سوگند وفاداري خورده ، مرتب و به موقع سر کارم در پايگاه يکم مهرآباد حاضر مي شدم .. در مطالب پيشين به جزئيات ان ايام به طور دقيق اشاره کرده ام .. به محض پيروزي انقلاب با دل و جون در حفظ امنيت پايگاه که اون موقع گاردي ها و سواکي ها مرتب حمله و شبيخون مي زدند ، شب ها با اسلحه در کنار باند کشيک مي دادم . به عبارت صحيح تر ، مطيع اکثريت شده بودم . اما عشق شاه دوستي هنوز در قلبم زنده بود . حس فوق العاده وطن پرستي مرا وادار کرده بود که هوشيار بوده و بسان بعضي از همکارانم يک شبه رنگ عوض نکنم ! فوت شاه و آغاز جنگ باعث شد که واقع بين تر شده و به عشق مهم تري ، يعني همان وطن عزيز که به عقيده من هرگز مردني نيست جدي تر بيانديشم .. اين شد که تا لحظه سکته قلبي با تمام وجود   همواره به عنوان يک سرباز مدام در مناطق جنگي حضور پيدا مي کردم . دوستان و همکاران قديمي شاهد هستند که در روز هاي استراحتم هم اغلب داوطلبانه به ماموريت هاي جنگي مي رفتم . همان طور که اشاره شد ، از اون جايي که عشق به وطن از دوران کودکي به طور اصولي در وجودم تلقين و پرورش يافته بود ، هيچ عذر و بهانه اي از مشکلات سياسي گرفته تا مشکلات اقتصادي و اجتماعي باعث نشد که ذره اي از عشق به ميهن و مردمانش دلسرد و غافل شوم .. و تا لحظه مرگ در خود اين حس و حال رو مي بينم که تا اخرين فطره خونم از اين آب و خاک دفاع کنم ..    

Sojdeh-Bar-Eshgh--3-pg

 بوسه بر خاک وطن ...

بعد از سکته ...

 از اين که مقدمه کمي طولاني شد پوزش مي خواهم . آخه خيلي وقته به قول معروف " دست به قلم " نشده بودم ! و مدام پست هاي قديمي رو باز نشر مي کردم ! دعا کنيد بحراني که مواجه ام زودتر ختم به خير شود .. تا حال و روزم تغير يابد . فعلآ که خيلي آشفته ام . بگذريم .. صحبت از سکته قلبي شد که اواخر جنگ يقه ام رو گرفته و زمين گيرم کرد ! باور کنيد اصلآ فکرش رو نمي کردم در يک لحظه از اوج آسمون ها سر از تخت بيمارستان و بستر بيماري در آورم . اين رو هم اضافه کنم .. اون زمان عمل قلب باز در کشور ايران صورت نمي گرفت . و بيماران بخت برگشته قلبي بايستي حتمآ در يکي از کشور هاي پيشرفته تحت اين گونه عمل جراحي قرار مي گرفتند ! جالب تر اين که در تهران به اون بزرگي تنها دو مرکز " انژيوگرافي "  وجود داشت ! به همين دليل نوبت هاي بسيار طولاني به بيماران داده مي شد . براي من با وجود قيد واژه " اضطراري زمان جنگ " بر روي معرفي نامه ام و با تلاش فراوان دکتر معالج ام آقاي ( دکتر هدايت الله تولي ) ، بيش از شش ماه به درازا کشيد تا اين که عاقبت در بيمارستان مهر آنژيوگرافي شدم ! تازه بعد از تآئيد کميسيون پزشکي ارتش و سپس وزارت بهداشت ، با مشکل جدي خروج از کشور مواجه شدم ! حتمآ مي دونيد نظاميان براي خروج از کشور اون هم در زمان جنگ با محدوديت هاي دست و پا گيري مواجه اند . به خصوص براي فردي مثل من که به رغم مسئولان حفاظتي ارتش به اطلاعات محرمانه و طبقه بندي شده جنگ ( کد هاي پرواز در مناطق جنگي و .. )  دسترسي داشتم !  

Timsar-Dad-Pay

نقش زنده ياد سرتيپ خلبان مهدي دادپي ..

 فکر کنم با اين توضيحات تقريبآ به شرايط و مشکلات بعد از سکته ام پي برديد . مضاف بر اين که درست در آن شرايط حساس ، حسادت که چه عرض کنم .. کينه يک همکار نامرد و گزارش کذب او ، باعث مخدوش شدن روند قانوني خروج ام از کشور شد ! ( البته سال ها بعد به خاطر محبت هاي بي دريغم نسبت به او ، عذاب وجدان گرفته و اعتراف کرد که به دروغ گزارش داده بود بنده قصد بازگشت به ايران رو ندارم .. ! ) حال تجسم کنيد در شرايطي که اکثر رگ هاي اصلي قلبم گرفته و مسدود شده بودند و شمارش معکوس براي پايان عمرم آغاز شده و از طرفي در حسرت پرواز مي سوختم و مجوز خروج ام صادر نمي شد چه حال و روزي داشتم !؟ در چنين اوضاع و شرايطي نقش فرمانده اي مدبر و دلسوزي چون زنده ياد سرتيپ خلبان " مهدي دادپي " نمود پيدا کرده و به خواست خداوند ناجي جانم مي شود . در پست هاي قبلي بارها اشاره به رابطه بسيار صميمي ام با تيمسار دادپي کرده ام . از جمله ( آشنايي با تيمسار دادپي به همراه کالبد شکافي سانحه اش ) همچنين تعريف يکي از خاطراتي که با او داشتم ( روايتي از برخورد هواپيما به کوه هاي زاهدان ) . بله در اون شرايط بحراني يک روز که ناخواسته با تيمسار دادپي مواجه شدم ، بعد از احوالپرسي قضيه تاخير غير منطقي حفاظت اطلاعات ارتش در صدور مجوز خروج از کشور رو براش تعريف کردم . خدابيامرز خيلي بر آشفت و با لحن خيلي  جدي از من پرسيد .. " که چرا زودتر از اين قضيه رو به وي اطلاع نداده ام .. !؟ " کم تر از يک هفته بعد از ملاقات ام با تيمسار ، خيلي سريع مراحل امنيتي - اداري پرونده ام کامل شد ! روزي که براي دريافت مجوز نزد برادران مربوطه رفتم ، به من گفتند که تيمسار دادپي شخصآ ضمانت ام رو کرده است . عاقبت بعد از امضاي رئيس جمهور وقت در ذيل ورقه ام ، ديگه هيچ منعي براي خروج از کشور به اتفاق همسرم نداشتم . ذکر اين نکته ضروري است که اون موقع اوج جنگ با عراق بود . و زنده ياد دادپي مسئوليت فرماندهي کل منطقه هوايي مهرآباد ( شامل پايگاه هاي يکم شکاري ، ترابري و پدافند ) رو عهده دار بود . به عبارتي سرش خيلي شلوغ بود .. به ويژه اين که حساسيت خاصي در انجام پروازها داشته و از صبح خيلي زود براي نظارت و حتي کمک به پرسنل در پايگاه حاضر مي شد .. روحش شاد .  

بعد از جراحي - سوئيس  

از بيان جزئيات و اتفاقاتي که در کشور سوئيس برايم رخ داد فاکتور گرفته و به ماجرا هاي بعد از عمل مي پردازم . به لطف خدا و تبحر پزشک حاذق ايراني ( پرفسور صادقي که پدرش از دوستان پدر بزرگم بود  ) همچنين مراقبت هاي بعد از عمل کم تر از يک هفته از بيمارستان مرخص شدم ! قبل از جراحي پرفسور گفت :  اگر چه به خاطر اشنايي قادر به هيچ گونه تخفيفي در مخارج بيمارستان نيستم اما در عوض خودم شخصآ تو رو عمل خواهم کرد و به دستيارانم نمي سپارم ! بعد از پايان عمل هم آقاي صادقي گفت .. در پيوند قلب شما به جاي رگ شاهرگ کار گذاشته ام . يعني ( برو حالشو ببر !! ) من هم که از زنده موندن و آشنايي پرفسور با ايل و تبارم بي نهايت خوشحال بودم ، خيلي راحت خواسته اصلي ام رو که مجوز پرواز بود با جناب صادقي در ميون گذاشتم . همان روز بود که با واقعيت تلخ زندگي ام مواجه شدم ! و ان چيزي جز " عدم امکان پرواز " نبود .. ! باور کنيد نمي تونم بدرستي اوضاع روحي رواني ام رو توصيف کنم . بد جوري داغون شده بودم ! يادمه غروب همون  روز به اتفاق همسرم براي تسکين يافتن  روحيه ام به کنار درياچه " اوشن " رفتيم .. هيچ چيزي خوشحالم نمي کرد . بغض تمام وجودم رو گرفته بود . خيلي تلاش کردم جلوي غم و اندوه ام رو بگيرم . و در کشوري غريب بلانسبت کولي هاي محترم ، کولي بازي در نياورم .. ! ( آخه دور از جون شما اخلاق سگ ام رو مي شناختم )  اما ناگهان به محضي که چشمم به بال مرغابي هايي که تو درياچه غوطه ور بودند افتاد ، بغض ام ترکيد .. با تمام وجود زدم زير گريه .. اولش خيلي آروم زار مي زدم .. و سعي داشتم کسي اشگ هايم رو نبيته .. اما بعدش نفهميدم چه شد .. يه وقت به خودم اومدم که با صداي بلند از شدت غم داشتم نعره مي زدم .. !! ( ديگه روم نمي شه بگم بلانسبت خر !! )  نعره که چه عرض کنم .. فرياد تلخي که انعکاس اش کل اطراف ساحل رو گرفته بود .. ! طوري که سوئيسي هاي خونسرد و بي خيالي که تحت هيچ شرايطي به اعمال مردم دور و بر خويش توجه نمي کنند ، عين معرکه گيري هاي وطني دورم رو گرفته بودند ! سقلمه هاي محکم توآم با خشم همسرم هم  که مدام به پهلويم مي کوبيد مرا به خود نمي اورد .. ! خلاصه تا دلتون بخواد گريه کردم .. يادمه وقتي کمي آروم تر شدم همراه با گريه اين تصنيف قديمي خانم " ليلا فروهر " رو زير لب زمزمه مي کردم .. ( ما بسکه نپريديم .. پريدن يادمون رفت )

 دريافت مجوز پرواز ...

 روز بعد که براي تشکر و اهداي هدايا به اتفاق همسرم به منزل پرفسور صادقي رفتيم ، از نوع نگاهش حدس زدم که ظاهرآ در تصميم خودش تجديد نظر کرده است .. ! او در همون ابتداي ورودمون عنوان کرد .. نمي دونستم تا اين حد عاشق پرواز هستي ! خيلي زود دوزاري ام افتاد که يک شير پاک خورده اي گزارش ديوونه بازي هاي لب درياچه رو يه عرض پرفسور رسونده است ! وي در ادامه افزود : من مي تونم با مسئوليت خودم به تو مجوز پرواز بدهم . اما اين رو بدان که نظر نهايي رو مسئولان نيروي هوايي بايد بدهند . از خوشحالي کم مونده بود بال در اورم .. لذا به پرفسور گفتم : شما اوکي اوليه رو بده ، مجوز ايرانش با خودم .. ! غروب همان روز که براي دريافت مجوز به بيمارستان رفتم ، ديدم پدر و مادر آقاي دکتر هم از ايران براي ديدن پرفسور به سوئيس اومده اند . پدر آقاي صادقي هم بعد از معرفي خودم ، کلي از محاسن پدر بزرگم در زمان هاي قديم تعريف کرد .. اين رو بگم که از نظر روحي حالم خيلي عالي بود . فقط  بايد چند هفته اي صبر مي کردم تا محل بخيه هايم بهبود يابند . اما در يکي از شب ها وقتي در اخبار شنيدم صدام لعنتي بار ديگر موشک بارون تهران و شهرهاي ديگر رو از سر گرفته است ، خونم به جوش اومده و به همسرم گفتم با اولين پرواز بر مي گرديم .. ! او که به اقرار خودش تازه با حراجي هاي شهر " لوزان " آشنا شده بود ، دلش نمي خواست زودتر از پروسه بهبهود به تهران بازگرديم . اما از اون جايي که مي دونست تمام هوش و حواس ام معطوف به جنگ است طفلکي هيچ مخالفتي نکرد . فقط خواهش کرد يک روز به او فرصت دهم تا سوغاتي هايش رو بخرد ..  

بازگشت به ايران ..

از اون جايي که بليط مون از قبل اوکي شده بود ، مشکلي براي بازگشت به ايران نداشتيم . وقتي که براي خداحافظي به ديدن پرفسور صادقي رفتم ، با برادر وي که خود رو مهندس کشاورزي معرفي کرد آشنا شدم . او گفت بعد از سي و دو سال زندگي در آمريکا براي نخستين بار قصد مراجعت به ايران رو داشتم که سر راه در سوئيس براي ديدن برادرم توقف کردم . از پرفسور صادقي دستور العمل هاي لازم براي کشيدن بخيه ها در ايران رو گرفتم .. اما راستش رو بخواهيد هنوز درد قفسه سينه ام التيام نيافته بود . و براي رفتن به ايران آن را از دکتر پنهان کرده بودم . ما به همراه مهندس صادقي سوار هواپيماي جامبو جت ايران اير شديم . در حين پرواز محل بخيه ها و قفسه سينه ام بد جوري مي سوخت .. و من از درد حوصله حرف زدن رو نداشتم . همين جوري به خودم مي پيچيدم ! البته مي دونستم به خاطر فشار کابين است و بايستي اون رو هر طوري که هست تحمل کنم .. چيزي به نشستن در فرودگاه مهرآباد نمونده بود .. احساس مي کردم دارم بي هوش مي شوم .. اما هر طور بود به روي خودم نياورده و به اصطلاح دندون روي جيگر گذاشتم .. يکي دو نفر از مهمانداران زبل که معلوم بود پرواز رو با تجارت و بيزنس اشتباه گرفته اند ، با ديدن سر و وضع آشفته من و بي حوصلگي همسرم گمان کردند که سوژه هاي ساده و نابي رو شکار کرده اند ! به همين منظور با مهرباني خاصي خواهش کردند هر يک از ما ، يکي دو تا از بسته هاي اون ها رو براي رضاي خدا تحويل گرفته و از گمرک براشون عبور دهيم .. ! جالبه بدونيد اتفاقآ در طول پرواز بقدري عبوس و بد اخلاق بودند که زورشون مي آمد خارج از سرويس هاي ارايه شده يک ليوان آب براي خوردن قرص به دستم دهند .. ! من که از اين زرنگ بازي اون ها ناراحت بودم ، يه آن تصميم گرفتم حالشون رو بگيرم .. ! همين که براي دادن بسته ها به سمت مون اومدند ، کارت شناسايي ام رو جلوي صورتشون گرفته طوري که قادر به مشاهده باشند .. گفتم شما رو در بازرسي هما زيارت خواهم کرد .. انگار که برق سه فاز گرفته باشد هر دو از تعجب خشکشون زد .. بعد از دقايقي شروع به عذر خواهي کردند .. از اون جايي که حالم اصلا خوب نبود و از طرفي دلم نمي امد کسي رو از نون خوردن بياندازم ، قول دادم که بي خيال قضيه شده ام .. !

بوسه بر خاک وطن ..

چون غروب از سوئيس پرواز کرده بوديم ، شب بود که به تهران رسيديم . ناي راه رفتن رو نداشتم . با هزار مکافات از پله هاي هواپيما پياده شدم . اي کاش قادر باشم احساس اون شب رو اون جوري که رخ داد براي شما بازگو نمايم .. به محض اين که پايم رو به روي زمين گذاشته و نسيم خنک فرودگاه به چهره ام نواخته شد .. احساس کردم تمام درد هاي قلبم آروم شده است ... آرامش عجيبي يافتم . با تمام وجود به عشق لمس خاک وطنم زمين باند رو در اغوش گرفته و مرتب مي بوسيدم .. خيلي احساس سبکي مي کردم .. دلم نمي خواست سر از روي زمين بردارم .. اما با هدف يافتن عشق اهنين ام ،   نگاهم رو به اون سوي باند معطوف کرده تا موقعيت رمپ پرواز هواپيماهاي خودمون رو بدست اورم .. صداي تپش قلبم رو به وضوح مي شنيدم . آب گلويم خشک شده بود . حکم غريبي رو داشتم که در مسلخ به جستجوي آشنايي مي گردد .. ناگهان چشمم به رديف هواپيماهاي سي - ۱۳۰ اون ور باند افتاد که با اقتدار کنار هم پارک شده بودند ( به جان نوه هايم همين الان هم اشگ مجالم نمي دهد ) تابش نور پرژکتور ها در تاريکي و سکوت شب جلوه اي خاص به هواپيما ها بخشيده بود . دلم مي خواست يکايک اون ها رو لمس کرده و خاطراتي که با هر يک از اون ها داشتم  بار ديگر زنده کنم ..  انگاري تازه از مادر متولد شده بودم .. حس عجيبي داشتم . دلم مي خواست شب هر چه زودتر پايان يافته و من بار ديگر خودم رو در اون محيط غرق نمايم .. وقتي از زمين برخواستم جز چند نفري تقريبآ همه مسافران هواپيما رو ترک کرده بودند .. همسرم هم ساکت در گوشه اي نظاره گر من بود .. مي دونست اين جوري انرژي مي گيرم ..

يک اعتراف صادقانه ..

سال هاي مديدي از اون شب مي گذرد .. با وجود داشتن مجوز کتبي مسئولان ارتش اجازه پرواز ندادند ! اگر چه به زعم نظريه خودم اون دوراني که رگ هاي کرنر قلبم گرفته بود شب روز به سخت ترين ماموريت ها اعزام مي شدم ، اما بعد از بهبهود در عجب بودم که چرا مخالفت مي نمايند ! به هر حال قسمت اين بود که طعم فراق رو بار ديگر تحمل کنم .. اما به شرافتم سوگند طي اين سال ها وقتي با مشکلات رنگارنگ و جدي اي مواجه مي شوم ، با ياد اوري لحظات ناب دفاع از وطن و خدمت به همنوعانم به چنان آرامشي دست مي يابم که قادر به توصيفش نيستم ... و در اوج ناراحتي با ياد آوري اين نکته که وطن ام رو دارم همه چيز رو فراموش مي کنم .. شايد اين رفتارم رو ديوانگي بخوانند ! شايد به تعبير بعضي ها چيزي از وطن نمانده است !  اما صادقانه اعتراف مي کنم .. اگه اين اعمال ديوانگي است ، با تمام وجود به ديوانگي ام افتخار مي کنم .. زنده و جاويدان باد خاک پر افتخار کشور عزيزم ايران .. بر افراشته باد پرچم با صلابت وطنم .. پاينده باد ارتشيان دلاور ايراني .. بدرود

 

  

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

اين پست ساعت  ۸:۴۰ دقيقه بامداد به تاريح بيست و نهم مهر ماه ۱۳۹۰ پايان يافت .    

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

     آرشیو سایت  اينجا                         آرشیو وبلاگ اینجا 

 

 مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )  
  • - تعداد بازديد
  • 4948
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35