درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  پرواز جنگی بر فراز جریره خارک ..

bae5w2rl48m6d6rofo5t

وضعيت قرمز در جزيره خارک  

3xd597yjymols9z5ul6dbae5w2rl48m6d6rofo5t

برچسب ها : پايگاه يکم ترابري + خط پرواز سي - ۱۳۰ + ارتش شاهنشاهي +  مسير دريايي + جنگ ايران و عراق + جنگنده هاي عراقي + شهيد آل آقا + تامکت + دلاورمردان پدافند

بهانه ای برای آغاز ...

همه یاران قدیمی خوب می دونند برای من دل کندن از سایت و یاران همدل و صمیمی چقدر سخت و طاقت فرساست . اما ناباورانه شاهد هستند بعد از بازگشت از سفر تقريبآ طولاني مشهد ، هنوز هم هيچ خبري از پست هاي جديد نيست ! راستش رو بخواهيد مدتي است با بحران تقريبآ شديدي مواجه هستم . که هرگونه تمرکز براي نگارش رو از من سلب کرده است . حتي کامنت هاي تلنبار شده وبلاگ  رو اخيرآ بدون پاسخ منتشر کردم .

و اما ...

در ميان نظرات شما بزرگواران با نوشته بسيار توهين آميز يکي از به اصطلاح دوستان مواجه شدم که سعي کرده بود با ادبياتي که در شآن و شخصيت اش است تحقيرم نمايد ! از آن جايي که بنده همواره با شما عزيزان رو راست بوده ام ، قصد دارم در پستي مستقل اين قضيه رو که آغازش با پيامک هايي که اشتباهي به صورت سريالي برايم ارسال مي شد و حاکي از فسادي چندش آور است ، بازگو نمايم . البته اين رو بگم .. به طور خيلي اتفاقي متوجه شدم که فرستنده پيامک هاي بسيار مستهجن کسي جز آن به اصطلاح دوست نيست ! که البته تمام ان ها براي ارايه به مراجع قضايي محفوظ است . تنها عاملي که باعث شد اقدام نکنم ، لطف و محبت مادر بزرگوارش در حق ام بود . اما با ارسال کامنت اخيرش تصميم دارم ابتدا ماجرا رو صادقانه در سه اپيزود براي شما ياران نقل کنم ( البته با حذف بخش هاي مستهجن ) و در صورت صلاحديد شما عزيزان گرامي براي جلوگيري از آسيب هاي اجتماعي برخورد قانوني صورت پذيرد . زيرا همان گونه که عرض شد صرف توهين به بنده مطرح نيست و من از آن مي گذرم اما نشان از عمق فسادي در حال گسترش است که متآسفانه دامن جوانان به ويژه دختران   شهرستاني ما رو فرا گرفته است . 

کلام اخر ..  

در بخش حرف هاي خودموني اين پست که در شهريور ماه ۱۳۸۷ درج کردم نوشتم : 

 وضيعت قرمز در جزيره خارك عنوان خاطره اي پر ماجرا از دوران جنگ است .. اميدوارم بتوانم احساس خود و مردم بي پناه جزيره رو آن گونه كه بار ها شاهدش بودم رو به خوبي بيان كنم .. مطمئن هستم هيچ نويسنده با تجربه اي قادر به تشريح التهابات دروني مردمي كه در زير بمباران هواپيماهاي عراقي مرتب قرار داشتند نيست . مردمي كه جانانه به خاطر دفاع از خاك پر افتخار كشورشون در جزيره اي كوچك اما ارزشمند باقي ماندند تا جريان صادرات حياتي نفت قطع نشود . استراتژي خونيني كه در ستاد هاي فرماندهي عراق پي ريزي مي شد تا با ايجاد نا امني صادرات مهم نفتي را مختل كنند ، با دلاوري و از جان گذشتگي پرسنل نيروي دريايي كارگران شركت نفت و مردم بومي با شكست مواجه مي شد . من بار ها به اين جزيره زيبا پرواز كرده بودم .. چه در زمان قبل از انقلاب و چه در زمان جنگ .. هر يك از اين پرواز ها حال و هواي خاص خودش رو داشت .. ولي گرفتار شدن اززير آتش دشمن بعثي و نجات معجزه آسا از آن جزيره عنوان مطلب امروز است .

tc2zsrranvf0200isszw

پرواز هاي خارك در پيش از انقلاب ...

در روزگاري كه تازه به خط پرواز رفته بودم .. عاشق پرواز هاي طولاني بوده و سعي مي كردم  اغلب به  مسير هايي بروم كه قديمي ها اون ها رو خسته كننده مي ناميدند ..! يكي از اين پرواز هاي به اصطلاح نفس گير مسير " دريايي " نام داشت . كه اگه اشتباه نكنم روز هاي دوشنبه تهران آغاز شده و بعد از رفتن به پايگاه هاي درفول ، بوشهر ، جزيره خارك به خرمشهر ختم مي شد . شب رو ميهمان پرسنل  نيروي دريايي بوده و دوباره روز بعد همين مسير رو بر عكس انجام مي داديم .... همان گونه كه عرض كردم براي ما بچه هاي جديدي يا بهتره بگم آشخور اين ايده آل ترين مسير پروازي بود .. ! چون هم ساعت پروازمون بالا مي رفت و هم يكي دو روز از محيط خيلي خشك اون ايام خط پرواز دور مي مانديم .  حتمآ يادتون است كه براتون تعريف كردم ... قبل از اين كه خدمت روزانه مون تمام بشه ، همه بچه ها رو تو دفتر به خط كرده تا  برامون موعظه كنند . خب هر چي باشه ارتش شاهنشاهي بود و سلسله مراتب به شدت رعايت مي شد و هيچ كسي جرآت نفس كشيدن نداشت . فرماندهان هم مخصوصآ حرف هاي تكراري شون رو لفت مي دادند تا نزديك حركت سرويس ها فرا برسه ... !!

مصيبت جا موندن از سرويس ....

   اون موقع تمام سرويس ها كنار رمپ پرواز ، مقابل ساختمان قديمي ترمينال بار در يك رديف كنار هم مي ايستادند .. و سر ساعت ۱۴:۴۵ دقيقه اتوبوس ها با نظم از سمت راست حركت مي كردند . فرمانده خشن گردان موتوري هم در حالي كه با يكي دو تا از پاچه خوارانش در گوشه اي ايستاده بود ، نظاره گر سوار شدن پرسنل به ناوگان تحت امرش بود .. هميشه نزديك حركت  خودرو ها ، شاهد سريع دويدن  افرادي  بوديم كه به نوعي اسير فرمايشات سرپرستان خود بوده و به موقع مرخص نشده بودند .. خروج از پايگاه با لباس پرواز يا كار ممنوع بود . مي بايستي حتمآ اونيفورم رسمي نيروي هوايي رو پوشيده و سپس سوار سرويس مي شديم ..! در خط پرواز بعد از پوشيدن فرنج شلوار و تنظيم كراوات و كلاه تازه بايد به صف ايستاد تا حرف هاي سرپرست خط رو بشنويم .. كسي جرآت نداشت در ان لحظه به ساعت نگاه كند .. چون لج كرده و همه رو تا بعد از حركت اتوبوس ها نگاه مي داشتند .. معمولآ در اين تجمع به سر و وضع مخصوصآ اصلاح سه تيغه صورت بچه توجه مي كردند . بار ها وقتي دفتر رو ترك مي كرديم ، با حركت اتوبوس ها مواجه مي شديم .. بايد كلي كرايه تاكسي مي داديم . من اون موقع انتهاي بابائيان يا سه راه اكبر آباد خونه سوسن مي نشستم .. ۱۷ ريال كرايه تاكسي تا اون جا بود !! اون موقع اين مبلغ هم زياد بود و هم خوب ماشين گير نمي امد ... با ماشين كاماروي خودم هم جرآت نمي كردم رانندگي كنم . چون گواهينامه ايراني هنوز نگرفته بودم ..!

استواري كه خيلي تحويل اش مي گرفتند .... !!

با اجازتون مي خوام بزنم جاده خاكي !! چون فكر مي كنم براي درج در تاريخ جالب باشه ..   در همان ايامي كه تازه پرواز هايم آغاز شده بود .. گاهي كه در مسير پروازي دزفول مي ديدم يك سركار استوار ميان سال رو خيلي تحويل گرفته و با سلام و صلوات او رو به كابين دعوت كرده و همه جلوي او دولا راست مي شدند ! آخه اون ايام فقط امراي ارتش و تيمسار ها رو اين گونه تحويل مي گرفتند ... اوايل نمي دونستم از چه كسي در باره او سوال كنم .. چون مي ديدم فرمانده هواپيما با اون همه دب دبه و كب كبه جلوي او خبر دار ايستاده و با لفظ قربان قربان وي را خطاب كرده و به كابين دعوت اش مي كند ! خيلي برام عجيب بود .. از طرفي قلبآ خوشحال بودم كه به يك درجه دار چنين عزت و احترامي مي گذارند . چون پدر خودم هم استوار بود . يك بار از لود مسترمون سوال كردم اين سركار استوار كي است ..؟ با نگاه عاقل اندر سفيه پاسخ داد .. نمي شناسي .. ؟ گفتم نه از كجا بايد بشناسم ..؟ گفت او استوار غلامي است .. گفتم خب ... ؟ با نوعي افتخار گفت .. چند بار كه حقوق پرسنل پايگاه وحدتي رو که دير واريز كرده بودند ، همين آقاي غلامي از جيب مبارک خودش حق و حقوق همه رو پرداخت کرد !! حتي حقوق و مزاياي تيمسار فرماندهي پايگاه رو ... سريع دوزاري ام افتاد كه چرا اين همه احترام براش قائل هستند !!

مزرعه گرين گاردن جزيره خارك ...... !

در اولين مسير دريايي كه رفتم ، وقتي به جزيره خارك نشستيم ، تا قبل از اين كه مسافر ها پياده و سوار شوند ، بچه ها من رو به مزرعه گرين گاردن بردند .. واي خداي من ... ! نخستين بار بود كه با چنين فن آوري بديع مواجه مي شدم . وقتي در باغچه اي سر پوشيده ديدم چگونه گوجه فرنگي ، خيار ، و ساير اقلام كشاورزي سريع رشد مي كنه بدون اين كه ريشه ان در خاك باشد ، كلي دهانمون از تعجب باز مونده و عنقريب بود كه دو شاخ بزرگ بر سرم برويد ..!! من در آمريكا خيلي به مزارع مختلف سركشي مي كردم ولي هرگز چنين تكنولوژي رو نديده بودم . به پيشنهاد بچه هاي قديمي  مي بايستي براي فردا سفارش مي داديم . خب من هم چند كيلويي خيار و گوجه و فلفل سبز و بادمجان براي خود و خانواده سوسن سفارش دادم .. ديگه اين باغچه شده بود پاتوق من .. امكان نداشت كه در جزيره خارك فرود آمده  و به اين محل بهشتي سري نزنم .. !!

گره كوري كه در اين مسير باز شد ... !  

باز اگه به خاطر داشته باشيد ..در يكي از پست هاي قديمي ( پرواز با والاحضرت پهلوي )  نوشتم كه در يكي از همين پرواز هاي مسير دريايي ، يكي از والاگهر ها كه بعد ها فهميدم والاگهر شهريار شفيق فرزند اشرف پهلوي بود ، افتخار آشنايي پيدا كرده و اتفاقآ در همين جزيره مشكل ازدواج ام رو مطرح كرده و به عرض ايشان رسوندم    كه يك سال فرم مربوطه رو تكميل كرده ولي به دليل مهاجر بودن خانواده همسرم هنوز اوكي من نيامده است .. و در ادامه خاطر نشان كردم كه به دليل طولاني شدن ايام نامزدي ، اگه پاسخ منفي بيايد ، براي خانواده همسرم گران تمام خواهد شد .. چون آن ها خيلي روي اين قضايا تعصب دارند ... خدا خيرش بده اگه طاغوتي بود .. اگر درباري بود .. اگه فرزند اشرف بود .. اگر هر چي بود ، به حق من يكي خيلي محبت كرده و در اندك زماني پاسخ مثبت ازدواجم آمد .. چون اگه اين اتفاق هم نمي افتاد ، مسلمآ براي حفظ آبروي خانواده اي ، حتمآ بدون اجازه ازدواج كرده و قيد زندان و اخراج رو زده بودم .. خب خدا رو صد هزار بار شكر كه چنين نشد تا من چنان كنم ... !! 

پ . ن : اون زمان رسم بود که پرسنل نيروي هوايي قبل از ازدواج مشخصات همسر آينده و اقوام دور و نزديکش رو در فرم هايي مخصوص تکميل کرده و به اداره ضد اطلاعات تحويل دهد . پاسخ که در اصطلاح آن را " اوکي " مي گفتيم ، مدت ها به طول مي انجاميد . واي به حال فردي که يکي از اقوام دور يا نزديک همسر آينده اش مهاجر مي بود ! يا در ساواک پرونده داشت .. يا به دلايلي نام خانوادگي اش رو تغير داده بود ! واقعآ سر و کارش با کرم الکاتبين بود ! از شانس بد بنده پدر بزرگ نامزدم از جمله مهاجران " بادکوبه "  شوروي سابق بود !! باور کنيد اصلآ فکر نمي کردم که اوکي ام بيايد ! جالب اين که من قضيه مهاجر بودن اون ها را سه ماه بعد از نامزدي و در هنگام تکميل فرم متوجه شدم ! نه راه پس داشتم نه پيش .. و خدايي بود که از اين طريق با توصيه يکي از درباريان به سر انجام رسيد ! کاش اون پرواز رو نمي روفتم ... !!! چشمک

پرواز به جزيره خارك ، زمان جنگ .... !

 با آغاز انقلاب اسلامي و متعاقب آن جنگ ايران و عراق ديگه پرواز به جزيره خارك حال و هواي گذشته رو نداشت .. به خصوص جنگ افروزان بعثي با علم به اين نكته كه شاهرگ حياتي صادرات نفت ايران به خارج از كشور از اين جزيره كوچك صورت گرفته و روزانه كشتي هاي نفتكش متعددي براي سوخت گيري در اسكله هاي ان پهلو مي گرفتند ، تلاش مي كرد با حملات شبانه روزي خود محيط رو نا امن جلوه بده تا جريان صادرات قطع بشه .. به همين دليل روزي نبود كه در اين جزيره كوچك آژير وضعيت قرمز به صدا در نيايد .. ! ديگه پرواز به جزيره خارك ، واقعآ دل شير مي خواست و سر نترس .. ! من دقيقآ يادم نيست چند بار با هواپيماي نازنين سي - ۱۳۰ به اين جزيره پرواز نموده ام .. !؟ يعني تعداد رو فراموش كرده ام ولي فقط اين يادمه كه هر از مدتي يك بار به اين ايستگاه مي امدم .. بي اغراق مي گويم خارك تنها فرودگاهي بود كه من در ته دلم كمي که چه عرض کنم .. هميشه دلهره داشتم .. و مي دونستم قارقارك ما لقمه چرب و نرمي براي صيادان بعثي است .. چون فرودگاه خارک بر عكس نقاط ديگر خيلي كوچك بود . امكان نداشت يك بار به خارك امده و وضعيت قرمز نبوده باشد .. شايد باور نكنيد بعد از اين كه به سلامت ماموريت مون به پايان رسيده و به تهران مي رسيديم ، دلم براي مردمان اون جا مي سوخت ... دعا مي كردم هميشه سالم و تندرست باشند . مخصوصآ كارگران دلاور شركت نفت ...

منظره زيباي نفتكش ها از بالا ........

 سواي وضعيت خطرناك جزيره ، مشاهده مناظر زيبا دريا از بالا مخصوصآ حضور نفتكش هاي رنگارنگ جلوه اي خاص بوجود اورده بود .. و بي ذوق ترين افراد هم با ديدن آن همه منظره زيبا از بالا بکلي به شعف مي امدند . مخصوصآ ما نظامي ها با ديدن برادران نيروي دريايي و پرسنل شركت نفت كه مردانه در آن شرايط دشوار سرگرم صدور نفت بودند ، احساس غرور و افتخار مي كرديم .. و به خود و كشورمون اميدوار مي شديم . ما ابتدا از تهران تا بوشهر پرواز مي كرديم و سپس از نزديكي هاي اين شهر زيباي ساحلي ارتفاع مون رو كم و كم تر مي كرديم ... و در ارتفاع پائين از روي آب به مسيرمون ادامه مي داديم .. تمام ارتباطات ما پنهاني و طبق طرح هاي تقربي كه در اختيارمون گذاشته بودند پرواز مي كرديم .. كوچك ترين تماس با سيستم راديويي يو اچ اف ، به منزله شناسوندن محل دقيق مسير پروازمون يود .. !! مدام حواس مون به بيرون از كابين بود تا يه وقت گير جنگنده هاي عراقي  نيفتيم .. ! اين اواخر ديگه حرفه اي شده بوديم .. و طوري هماهنگ كرده بوديم كه اعلام وضعيت ها با فرود و پرواز ما همخواني داشته باشد .. مثلآ با اعلام وضعيت سفيد دروغين ، ما از جزيره تيك آف مي كرديم .. !!

سوغات ولايت خارك ....  

واي داشت به كلي يادم مي رفت .. قبل از انقلاب هر وقت به اين جزيره مي امديم .. تنها سوغات جالب و ديدني كه همه بدون استثنا خريد مي كردند ، يك نوع " تاكسي درمي " سمور بزرگي بود كه دور بدنش  يك مار بزرگ كبري حلقه زده بود .. !  فكر كنم خشك كردن حيوانات به ان شكل و پيچاندن مار به صورت طبيعي هنر منحصر بفرد اهالي بومي با ذوق منطقه بود .. من يكي دو تا از اين سمور ها رو سال ها داشتم .. يكي از آن ها رو پشت شيشه اتوموبيلم گذاشته بودم .. همه بدون استثناء با وحشت به آن مي نگريستند .. و ديگري رو روي تلويزيون قرار داده بودم .. فكر كنم پوسيده شد كه انداختيم بيرون .. علاوه بر آن ، در خارك همچنين تابلو هاي زيباي مرجاني كه مزين به شاه ميگو بود هم به فروش مي رفت يا ستاره هاي دريايي .. واقعآ زيبا بودند .. در زمان جنگ ديگه هيچ كالاي هنري در آن جا نديدم .. و فقط به خريد تن ماهي از فروشگاه نيروي دريايي اكتفاء مي كرديم ...

شايعه تبعيد معتادان به جزيره ............  

هنوز مدت زيادي از عمر انقلاب اسلامي نگذشته بود كه همان هنگام در سطح شهر شايعه شده بود كه معتادان ناجور يا به اصطلاح امروزي " تابلو " رو به جزيره اي متروكه مي فرستند .. !! مخصوصآ با قرار گرفتن خلخالي به عنوان سرپرست مبارزه با مواد مخدر .. ديگه معتادان ماست ها رو كيسه كرده بودند .. و كم تر آفتابي مي شدند .. البته اين رو هم بگم اون زمان مواد مخدر به ترياك و هروئين و حشيش اطلاق مي شد . و مث امروز هزار كوفت و زهر مار جديد مانند كراك و شيشه و كريستال همه جا در دسترس نبود . به همين دليل من هر وقت به خارك مي امدم با دقت به اون جزيره كوچكي كه فكر كنم خاركو نام داشت و در نزديكي خارك واقع شده بود نگاه مي كردم .. تا ببينم هيچ بني بشري در ان جا به چشم مي خورد !!؟‌ ولي هيچ گاه من آدم معتادي رو در ان نديدم .. و هميشه خالي از سكنه بود .. آخر هم نفهميدم جريان جزيره معتادان چي بود .. ؟ و كجا واقع شده بود .. ! چون از روي كنجكاوي به تمام جزاير كشورمون از بالا سرك كشيده بودم .. ولي هرگز چيزي نديدم .

يه حاشيه شبيه پارانتزي كوچك .... !!

نمي شه مطلبي نوشته و طبق معمول به جاده خاكي نزنم .. ولي چون بحث جزيره خارك پيش اومده بهتر ديدم يك واقعه خنده داري رو تعريف كنم .. البته فكر مي كنم قبلآ تعريف كرده ام .. اما شك دارم .. بعد از انقلاب هر وقت ما به جزيره خارك مي رفتيم ، يك راننده بذله گو و شادي با ميني بوس درب و داغون خود ما رو به نهارخوري نيروي دريايي مي برد .. يا گاهي ما رو تا اسكله برده و اطراف جزيره مي چرخاند . تقريبآ به او مخصوصآ جوك هاي او عادت كرده بوديم .. بعد از مدت ها يك بار كه به اين ايستگاه آمديم ، به جاي درجه دار بذله گو قديمي  ، ديديم يك برادر عبوس و اخمو  كه حال نداشت جواب سلام ما رو يده آمده ... هر چه پرسيديم فلاني كجاست ؟ هيچي نگفت . تا اين كه مسئول ترمينال راز عزل او را شرح داد وي گفت ... او علاوه بر نقل انتقال کروي پروازي ، مسئول بردن كودكان دبستاني جزيره بوده .. كه ظاهرآ هر روز در حال رانندگي به اون طفلان معصوم آواز هاي لوس انجلسي و قر و اطوار مي آموخته .. و هر چه مسئولان عقيدتي سياسي روي مسايل اخلاقي نوجوانان كار مي كردند  ، او با آواز خواندن و تعريف جوك هاي خنده دار تمام زحمات برادران عقيدتي رو به باد مي داده است .. !!‌ براي همين اون بنده خدا رو تعويض و شايد هم بازداشت اش كرده بودند ... تا ديگه مغز بچه ها رو شستشو نده ... !!

پرواز پر مخاطره به جزيره خارك .........

 يادمه در اوج درگيري هاي نظامي ايران و عراق و درست در هممون مقطعي كه دشمن با خريد چند فروند شكاري  جنگنده بمب افكن پيشرفته از غرب  قصد داشت تا هواپيماهاي تام كت ما رو ساقط و هم جزيره خارك رو با خاك همسان كرده تا خيالش از صادرات نفتي و حضور نفتكش هاي غول پيكر در منطقه آسوده باشه .. به ما يه ماموريت پرواز به خارك محول شد . از همون ابتدا به دل همه بچه ها افتاده بود كه اين ماموريت با بقيه فرق مي كنه ... چون راستش رو بخواهيد بعضي از دوستان با شنيدن اخبار از بنگاه سخن پراكني بي بي سي و ايضآ از صداي عراق پي به وخامت اوضاع برده بودند .. و قبل از اين كه موتور ها رو اتيش كنيم از وضعيت كلي جبهه ها ، آرايش و استعداد نيروهاي خودي تا حدودي مطلع شده بوديم البته نه به اين معنا كه هر چه دشمن و انگليس گفته قبول كرده ايم ... بلكه با اخبار و اطلاعيه هاي خود مون تلفيق كرده و به يك نوع درك تقريبي رسيده بوديم .. و مي دونستيم پرواز پرمخاطره اي رو در پيش داريم ..  معمولآ در چنين شرايطي هيچ كس به روي خودش نمي اورد كه ترسيده است !! بلكه همه سعي مي كردند با خونسردي هر چه تمام تر به مسئوليت خود در پرواز فكر كنند ! امكان نداشت شما از چهره يكي از كرو متوجه ترس و وحشت  آن ها شده باشيد ..

اولين نشانه وخامت اوضاع ........ !!

از قديم مي گن سالي كه نكوست از بهارش پيداست .. براي ما هم هر ماموريت نكو  ، از اعلام وضعيت قرمز در مناطق مختلف مسير مشخص مي شد .. ! دقيقآ يادم نيست محموله مون چي بود ؟ ولي وجود تعدادي قايق تند رو كه از بندر انزلي آورده بودند رو خوب يادمه .. انگاري همين ديروز بود .. فرمانده پايگاه يكم كه خود روزگاري از بروبچه هاي ناوبر همين سي - ۱۳۰ خودمون بود ، پشت هواپيما ايستاده بود و به روند بارگيري نظارت مي كرد .. بچه ها زياد تحويل اش نمي گرفتند .. چون خيلي كاسه داغ تر از آش شده بود .. و گاهي بيش از اندازه رفتار و گفتار متظاهرانه اي رو از خودش نشون مي داد كه دم خروس بد جوري از زير كاپشن پروازي اش بيرون مي زد  !! هي مدام دستور مي داد ... مرتب به سر لود مستر ها و مامور بيچاره ترمينال فرياد مي زد .. البته روش نمي شد به ما چيزي بگه .. ولي خب به گفتن اين نكته كه بچه ها عجله كنيد وقت تنگه اكتفاء مي كرد .. !!‌

امان از نگاه هاي دلسوزانه مردم ... !!

بعد از اتمام بارگيري هواپيما ، اتوبوس ترمينال تعدادي مسافر همراه خود پاي هواپيما آورد كه اغلب آن ها  پرسنل نيروي دريايي به نظر مي آمدند ... ولي تعدادي هم مشخص بود تكاور يا كماندو هستند ..... چون شكل و شمايل و هيكل هاي ورزيده آن ها به خوبي نشون مي داد .. من همان طور كه گفتم هميشه عادت داشتم قبل از خروج از خونه  ، وضو گرفته و با بوسيدن روي ّبهاره و آرش كه در خواب نازي فرو رفته بودند به سمت پايگاه حركت كنم .. آن روز بعد از اتمام بارگيري به اميد خدايي گفته و سريع بعد از هماهنگي با برج مهرآباد استارت زديم .. ماشين ماشين تويوتاي " مرا تعقيب كنيد " بي صبرانه جلوي قارقارك ايستاده بود تا با روانه كردن ما ، از شرمون راحت شه ... شايد باورتون نشه .. اين جور مواقع كه به اصطلاح وضعيت منطقه كشمشي بود ، نگاه ترحم اطرافيان رو خوب حس مي كردم .. آن ها طوري به ما مي نگريستند  انگاري مطمئن بودند كله پا مي شيم !!! از اون ماموري كه طفلك براي ما آب و غذا و يخ مي اورد تا بچه هاي عمليات ..همه نوع خاصي به ما نگاه مي كردند .. از اين نوع نگاه هاي دلسوزانه واقعآ متنفر بودم .. مخصوصآ حزب الهي نماها هايي كه با صداي نتراشيده خود پاي هواپيما شعار جنگ جنگ تا پيروزي رو  بلند مي خواندند .. دلم مي خواست خفه شون كنم .. !!

اعلام وضعيت قرمز ، در حين تيك آف ...... !!

بعد از خروج از رمپ پرواز ، خرامان خرامان به موازات باند اصلي به سمت انتهاي آن تاختيم .. با اجازه مسئول محترم برج به ابتداي باند ۲۹ چپ وارد شده و تست هاي قبل از پرواز رو انجام داديم .. از داخل كابين خوب مي شد تشخيص داد كه پيكان فيروزه اي فرمانده پايگاه هنوز آن جا ايستاده و منتظر پرواز ما است .. خيلي دلم مي خواست كمي سر به سرش مي گذاشتيم . تا اين همه تظاهر الكي نكنه !! اي بابا از وقتي كه فرمانده شده بود واقعآ تغير ماهيت داده بود . بگذريم .. بعد از دقايقي كه در حالت تخته گاز وضعيت سيستم ها رو سنجيديم با گفتن كلمه .. خدايا به اميد تو ، غول اهنين رو كه همانند اسب  وحشي  لجام گسيخته با غرش زيباي خود طول باند را مي دويد ، از زمين گرم كنده شده و سوي آسمان پرگشوديم .. تازه چرخ ها رو جمع كرده بوديم و منتظر بالا امدن فلاپ هواپيما بوديم كه ناگهان مسئول محترم برج انگاري پنجره را گشوده و فرزند دلبند خود رو با فرياد از خطر مطلع نمايد ... داد زد ... وضعيت قرمزه .. وضعيت قرمزه .. مواظب باشيد .. ما  تازه به منظور قرار گرفتن در مسير در حال چرخش به سمت چپ بوديم كه صداي اخطار رو شنيديم ...

اظهار نظر هاي مختلف بچه هاي داخل كابين .... !!

واقعآ صحنه خطرناك و عجيبي پيش امده بود ... هر كي يك جور نظر مي داد .. يكي مي گفت بريم سمت راست .. يكي خواهش مي كرد بابا بشينيم خيلي امن تره .. ديگري مي گفت جلو پادگان پرند قرار داره الانه كه ضد هوايي ها شون به كار بيفته .. خلاصه در ميان اظهار نظر هاي گوناگون كه واقعآ مرگ رو به چشم خود مي ديديم  ، مجددآ به سمت چپ چرخيده و با قرار گرفتن بر فراز دشتي وسيع در جنوب تهران هم چنان دور خودمون چرخيديم .. هيچ گونه دستور العمل براي اين گونه مواقع نداشتيم .. هر طرف اگه مي رفتيم خطر در كمين بود .. جلو پادگان هاي نظامي ... اگه مي خواستيم برگرديم ضد هوايي اطراف شهر و فرودگاه .. بالا مي كشيديم ميگ هاي عراقي .. خلاصه وضعيت واقعآ مشكلي به وجود امده  بود . باور كنيد با خود گفتم .. ديدي الكي الكي شهيد شدي .. !؟ اون هم نه تو جبهه ، بلكه روي كوره هاي آجر پزي .. !! يادمه اون موقع به دليل افزايش تعداد شهداي جنگ ، ديگه هر كسي رو به همين راحتي شهيد محسوب نمي كردند .. و تنها كرويي كه در منطقه سقوط مي كرد شهيد به حساب مي امد .. نه ما كه روي كوره پز خانه هاي يافت آباد بوديم ... !!

ادامه مسير براي انجام ماموريت ..........

يادم نيست دقيقآ چند دور همين طوري چرخيديم و هولدينگ ساختيم .. فقط مي دونم برج اعلام كرد .. سفيد شد در وضعيت روت قرار گرفته و بعد از تماس با ايستگاه بعدي به مسيرتون ادامه دهيد .. مثل اين كه به خير گذشته بود .. شكاري هاي ما حساب اون ها رو رسيده بودند .. و اجازه نداده بودند به سمت تهران ادامه مسير دهند .. به هر حال ما بعد از عبور از روي ايستگاه هاي زميني ، به منطقه اي رسيده بوديم كه ديگه اجازه مكالمه رو به هيچ عنوان نداشتيم .. از شانس بد ما هواي منطقه خوزستان بد جوري غبار آلود بود ... اگه شرايط عادي بود حتمآ بر مي گشتيم .. ولي آن روز شرايط به كلي فرق مي كرد .. حس وطن دوستي و احساس مسئوليت در قبال وظيفه اي كه به عهده مون بود ، سبب شده بود به اصطلاح به آب و آتش زده تا هر جوري شده محموله و پرسنل در جزيره صحيح و سالم پياده شوند .. ما معمولآ بر روي زمين براي خود نشونه هايي رو گذاشته بوديم كه در مواقع بحراني از روي آن ها جهت و مسير خود رو تصحيح مي كرديم .. ولی همان طور كه گفتم وضعيت هوا مناسب نبوده و ديد خيلي کم بود .. در ان شرایط هیچ کاری امکان پذیر نبود ...

 مشاهده شهر بوشهر و تصمیم بعدی ........

 چرخیدن در اطراف تهران و در ادامه چرخش در منطقه خوزستان به منظور پیدا کردن نشانه ای آشنا ُ کم کم این دغدغه رو به وجود اورده بود که در صورت پیدا نکردن بوشهر ، اگر قصد مراجعت رو داشته باشيم با كمبود سوخت مواجه خواهيم شد .. اين بود تصميم گرفتيم يك دور ديگه زده و با احتياط كمي پائين امده ، اگه زمين معلوم شد كه ادامه مي دهيم .. اگه نه .. مجبوريم در يكي از شهر هاي نزديك ، مانند شيراز توقف كرده و بعد از سوختگيري آماده ادامه مسير شويم .. آن هايي كه به منطقه خوزستان آشنايي دارند مي دانند وقتي گرد و غبار بلند شود تا مدت ها عمق ديد كم مي شود .. و پرواز واقعآ غير ممكن است .  اما از شانس خوب ما يكي از بچه ها فرياد زد ... يافتم .. يافتم .. موقعيت ساعت يازده بايد بوشهر ياشه .. با احتياط لازم ارتفاع رو كم كرده و جلوتر رفتيم .. بله خودش بود .. شهر پر صلابت بوشهر در جلوي دماغ هواپيما هويدا شد ..

فرياد ناوبر كه روي مان قفل كرده اند ........  

 هنوز دقايقي از خوشحالي ما سپري نشده بود كه فرياد عربده مانند ناوبر جوان در گوشي شنيده شد . او در حالي كه سعي مي كرد بر وحشت و اضطراب خود كنترلي داشته باشد .. گفت جناب سروان .. جناب سروان ..رادار " گاربن " ( خط خطي ) نشون مي دهه .. معني ان اين است كه روي ما لاك ( قفل ) كرده اند .. و هر ان است كه موشكي به سمت ما حواله شود .. ما سعي كرديم هيچ كس از موضوع مطلع نشه .. و در حالي كه با دقت به علايم رادار مي نگريستيم .. برامون مسجل شد كه چيزي به لحظه پايان عمرمون نمونده است .. هر كس سعي مي كرد خودش رو خونسرد نشون داده و با خداي خودش تو دلش راز و نياز كنه ... چند ثانيه سكوت به همين منوال گذشت .. كه ناگهان صداي اميد بخشي روي فركانس ما امده و گفت .. "  هركولس  صداي من رو مي شنوي .. ؟ من سرهنگ فلاني ليدر تام كت هاي گشتي هستم ... همين هدينگ رو ادامه بديد .. خطر رفع شده  بعد از عبور از بوشهر ، ارتفاع كم كرده و به راه تون ادامه دهيد .. زياد معطل نكنيد . روز خوبي داشته باشيد  .. "

پ . ن : اگه اشتباه نکنم ، زنده ياد شهيد آل آقا بود . که اغلب در اون حيطه به گشت مي پرداخت . طنين صداي او هنوز هم در گوشم است .. روحش شاد

فرشته نجات به مفهوم واقعي ..........

 ما خيلي دلمون مي خواست فرشته نجات مون رو بالاي سرمون مي ديديم ... ولي چون در فاينال خارك قرار داشتيم امكان پذير نبود .. از قبل اطلاع داشتيم به دليل حضور جنگنده هاي عراقي وضعيت جزيره خارك در حالت قرمز است ... ولي طبق توافقي كه با پست فرماندهي شده بود به منظور پرهيز از شليك سربازان خودي ، به محض اين كه ما در لانگ اپروچ قرار گرفتيم ، الكي وضعيت سفيد اعلام كرده تا هركولس به سلامت فرود آيد .. و سپس مجددآ اعلام وضعيت قرمز نمايند .. ما به محض اين كه زمين نشستم .. ظاهرآ وضعيت قرمز واقعي اعلام شده بود .. چون بعد از اين كه ما در جلوي ترمينال دريايي توقف كرديم صداي گروپ گروپ بمب ها رو در اطرافمون شنيديم .. ما سريع در بزرگ عقب رو باز كرده تا مسافران سريع از ان فرار كنند .. اما آن ها خونسرد و عادي از هواپيما پياده شدند .. ما بعد از خاموش كردن موتور ها ، مثل فرفره از كابين بيرون زده و در سنگري كه درست سمت چپ ترمينال ساخته بودند ، پنهان شديم .. ولي دلاور مردان پدافند  ما بد جوري شليك مي كرد ..

واكنش عجيب يكي از لود مستر ها ....  

 بعد از اين كه صداي ضد هوايي ها كمي فروكش كرد ، و ما تقريبآ به خودمون آمديم .. مشاهده كرديم يكي از لودمستر ها تو سنگر نيست .. يعني چه ؟ مگه مي شه او نيامده باشد .. مطمئن بوديم داخل هواپيما نمانده است ... يكي از بچه ها مامور شد تا سر و گوشي آب بده .. وي بعد از دقايقي برگشته و گفت .. هيچ كس در هواپيما نيست .. درست حدس زديد .. .پس چه بلايي سر او ممكنه آمده باشد .. ؟ كجا ممكنه رفته باشه ؟ هر كي يك حرفي مي زد .. همكار او گفت وقتي در عقب هواپيما باز شد ، وقتي ديد صداي برخورد بمب هاي عراقي مي آيد .. سريع بيرون آمده و فرار كرد ... هزار جور فكر و خيال به سرمون آمد خدايا چه اتفاقي افتاده است .. ؟‌ ناگهان يكي از كروي پروازي فرياد زد .. اونا ها .. اون جاست وقتي به سمتي كه اشاره مي كرد خوب نگاه كرديم .. ديديم لود مستر كه اتفاقآ داراي قد بلندي هم بود ، به درخت نخل بزرگي تكيه داده و دست هايش رو هم چون صليب باز كرده و از دور همانند شاخه هاي درخت به نظر مي آمد .. ولي بچه ها هر چه گفتند بيا .. از جايش تكان نخورد .. شنيده بوديم اخيرآ كمي مشكل پيدا كرده  ولي نمي دونستيم طفلك قاطي كرده است ..

 اعلام وضعيت سفيد به جهت تيك آف ........

 در پست فرماندهي مشخصات سرهنگ خلبان اف - ۱۴ رو گرفتيم تا در فرصتي مناسب يه حالي بهش بديم .. ما خيلي از اين كار ها كرده بوديم .. و هر بار كه در وضعيت مشابه قرار گرفته و يكي از خلبانان قهرمان شكاري به دادمون مي رسيد .. سريع مشخصات آن ها رو بدست آورده و سپس بچه ها پول مي گذاشتند تا هدايايي به رسم ياد بود به آن قهرمانان شجاع اهداء بشه .. خيلي در روحيه ان ها اثر مثبت داشت .. و ما خيلي خوشحال بوديم .. بعد از تخليه محموله هواپيما و سوار شدن تعدادي مسافر با هماهنگي برج  وضعيت سفيد اعلام شده تا ما سريع از زمين بلند شويم .. و ما در شرايطي تيك آف دقيقآ مي دانستيم كه وضعيت قرمزه .. و شكاري هاي دشمن در منطقه هستند .. ما تصميم گرفته بوديم سوخت گيري رو در پايگاه شيراز انجام دهيم .. چون در خارك صلاح نبود اين كار صورت گيرد .. وقتي ماموريت تمام شد و ما به تهران زسيديم ، هرگز فكر نمي كرديم اين همه مشكلات رو پشت سر گذاشته ايم ... و زماني كه به خونه رسيدم و با ديدن فرزندانم .. انگار خدا عمري دوباره به من داده باشد .. در حالي كه محكم آن ها رو در آغوش گرفته بودم .. سعي مي كردم قطرات اشگ خودم رو از ديد كنجكاو بچه ها پنهان كنم .. و سپس خداي مهربان رو شكر كردم كه از پس يكي ديگر از ماموريت هاي خطرناك بر آمده و با افتخار به كلبه سربازي ام برگشتم ..

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نشر اوليه :  بيست و ششم شهريور ۱۳۸۷

بازنشر : ساعت ۱۹:۱۵ دقيقه به تاريخ بيست و پنجم مهر ماه ۱۳۹۰

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

     آرشیو سایت  اينجا                        آرشیو وبلاگ اینجا 

بزودي منتشر مي شود :

Behind-The-Web-1

 

 مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • - تعداد بازديد
  • 4957
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35