درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  افسر نگهبان زندان

101410_afghan_prison_800-co

 یادی از دوران خدمت در پیش از انقلاب ..

101410_afghan_prison_800-co 

برچسب ها : پایگاه یکم ترابری - خط پرواز سی -۱۳۰ + افسر نگهبان زندان + انقلاب اسلامی + همافر سیاسی + سربازان زندانی + اعتماد به زندانی

بهانه ای برای مقدمه

بار دیگر یکی دیگر از خاطرات قدیمی ام رو تقدیم به شما یاران همدل و صمیمی می کنم .. امیدوارم همواره عشق و اعتماد در جامعه رواج یابد ..

پايگاه يكم ترابري : پيش از انقلاب

 اوايلي كه تازه به پايگاه يكم منتقل شده بودم . و به قول معروف  صفر كيلومتر بودم .  و هنوز انجام مراحل پروازي ام تكميل نشده بود . هر از گاهي ما رو  نگهبان مي گذاشتند . حق هيچ گونه  اعتراضي رو  هم نداشتيم كه بگوييم چرا قديمي ها نگهباني نمي دهند ؟! اصلآ كي جرآت داشت حرفي بزنه ؟يك سرپرست داشتيم كه خيلي  ابهت داشت . داراي  شكمي گنده  و هيكلي چاق بود . تقريبآ تو مايه هاي مرحوم " حبيب الله بلور " كشتي گيري كه بعد ها بازيگر شد ، بود . فكر كنم قديمي ها او رو به خاطر بياورند . تو فيلم " دزد و پاسبان " با مرحوم ظهوري بازي كرده بود . يا در فيلم " زني به نام شراب " با بهروز وثوقي همبازي بود . اسم او آقا " نصير " بود . از اون كهنه سرباز هاي با دانش ارتش محسوب مي شد . براي همين دوست داشت بچه ها معلومات خود رو با هواپيمايي كه پرواز مي كنند افزايش دهند . اون موقع  خيلي دلم مي خواست زود تر اجازه پرواز به من بدهند . براي همين خيلي تلاش مي كردم . ولي حتي كساني هم كه در آزمون هاي كتبي قبول مي گرديدند مي بايستي توسط خود آقا نصير چك مخصوص  مي شدند ...

و در اين مرحله بود كه به در بسته بر مي خورديم . بعد از چندين بار آزمايش دادن هاي متعدد  و مورد ايراد واقع شدن آقا نصير تصميم گرفتم همت كرده و شبانه روز درس بخونم . يك هفته مرخصي گرفته و مرتب درس خوندم و بعد از مراجعت براي تست گرفتن اعلام امادگي نمودم ... آقاي رئيس در حالي كه روي صندلي لم داده بود شروع كرد به پرسيدن .. و من جواب مي دادم . هر چه پرسيد به درستي پاسخ دادم . ولي او چون دلش نمي خواست ما جديدي ها به اين زودي پرواز برويم ، يك سوالي پرسيد كه هنوز بعد از گذشت ۳۳ سال يادمه ... !! گفت درجه الكترو والانس آب باطري هواپيماي سي - ۱۳۰ چقدر است !!!؟؟؟  جلل خالق .. اين ديگه چه نوع سوالي است . چه ربطي به پرواز داره ؟؟  من كه اعصابم خرد شده بود و دلم براي پرواز لك مي زد ... دل رو به دريا زده و خطاب به آقا نصير گفتم  قربان درجه الكترو ولانس چه ربطي به پرواز رفتن من دارد ...‌!!؟؟

اگر زنده است خدا حفظ اش كند . و اگر هم مرده خدا بيامرزدش .. حالا قدر سخت گيري هاي آن مرد بزرگ رو درك مي كنم .. چشم تون روز بد نبينه .... يه غرشي كرد كه من حس كردم الانه كه سقف فرو بريزه .. و پرواز نكرده ناكام بشم ... رگ هاي گردن اش زد بيرون و در يك لحظه چهره مردانه او حسابي بر افروخته شد و سپس خطاب به يكي از نوچه هاي خويش با خشم گفت .. اين مردك رو يه پست نگهبان تنبيهي  براي روز پنجشنبه و جمعه بگذار .. !! اون هايي كه در ارتش خدمت كرده اند مي دونند سختي نگهباني يك طرف ، روز هاي تعطيلي نگهبان بودن يك طرف !  من كه اون ايام جواني تركه اي و لاغر اندام بودم از غرش صداي او بد جوري مي لرزيدم . و تمام نگراني من از ان جهت بود كه ديگه با من روي لج بيفته و حالا حالا ها اجازه پرواز كردن رو بهم نده ... وگرنه نگهباني رو مي شد تحمل كرد . خدا رو شكر تو نيرو زميني در اون ايام خدمت نمي كردم . و الا افسر نگهباني تقريبآ راحت بود . اون روز همين كه از محضر او عقب عقب فاصله مي گرفتم . نمي دونم چي شد كه صدام كرد .. گفت آهاي بچه بيا اين جا ... !! خداي من ديگه چي مي خواد بگه .. همكاران ديگر به نوعي خودشون رو مشغول مطالعه نشون مي دادند . ولي من مي دونستم دارند من رو مي پايند ..

با رنگي پريده جلو رفتم . ولي در همون حال شيطنت ام رو داشتم . وقتي من رو بچه خطاب كرد ، توي دلم و شايد زير لب با خودم مي گفتم ‌" بچه تو قنداقه "‌!! رسيدم جلوش ولي مي ترسيدم به چشم هايش نگاه كنم ... گفت شنيدم اهل قوچاني ؟ و من چون مي دونستم او هم اهل همون طرف هاست به دروغ گفتم بله قربان !! در صورتي كه پدرم اهل قوچان بود و من تو عمرم تنها چند بار به اين شهر كوچك كه نزديك مشهد است  رفته بودم ! چند لحظه اي خيره به من نگاه كرد كه براي من يك قرن طول كشيد ! و آن گاه گفت از شجاعت ات خوشم اومد . حقا كه بچه قوچاني ... دوباره وحشت برم داشت كه نكنه آدرسي چيزي بپرسه !! به خاطر مطالعه اي كه كردي ، يه فرصت بهت مي دهم . برو جواب اين سوال رو هر وقت پيدا كردي ، اجازه پرواز بهت مي دهم .. با خود گفتم اين كه كاري نداره .. الان يه قدم مي پرم شعبه الكتريك و از بچه هاي متخصص باطري هواپيما مي پرسم !!

از روي شوق يه احترام نظامي بهش كرده و از خط پرواز زدم بيرون ! احساس سبكي مي كردم .. ديگه تصوير هواپيماهاي پارك شده در رمپ پرواز برام جلوه اي ديگر داشت  .. تو دلم گفتم اي پرنده هاي زيبا  همون جا باشيد كه آقا بهروز از فردا مياد سراغ تون ... واي كه چقدر دلم براي اوج گرفتن لك زده بود .. باور كنيد بوي روغن و دود هواپيماي سي - ۱۳۰ برايم بهترين تسكين دهنده بود . حتي الان هم كه سال ها از آن مي گذرد عاشق صدا و بوي دود هواپيما سي - ۱۳۰ هستم . ياد خاطره اي افتادم كه چندان بي ربط باموضوع نيست . سال ها بعد در اواخر جنگ وقتي سكته قلبي نموده و براي انجام عمل قلب باز با فروختن خونه و زندگي راهي سوئيس شدم ( اون موقع  عمل قلب باز در ايران انجام نمي شد ) وقتي زنده از اتاق عمل بيرون آمدم  براي برگشت به كشور خيلي بي تابي مي كردم . ولي دكتر ها گفته بودند بايد حد اقل سه هفته استراحت نمايم . خيلي اين در و آن در زدم تا بر گردم . مخصوصآ از وقتي كه  شنيدم  صدام موشك بارون هاش رو   به تهران و شهر هاي ديگه افزايش داده است . خيلي اعصابم خرد شده بود . دلم نمي خواست يك دقيقه توي اين بهشت زندگي نمايم

عاقبت با مسئوليت خود با بخيه هايي بر روي سينه امضاء داده و به تهران برگشتم . در داخل هواپيما خيلي درد مي كشيدم . جاي بخيه ها مي سوخت .. ولي به رويم نمي آوردم ... شايد باورتون نشه وقتي هواپيماي جامبو جت ايران اير سر شب تو فرودگاه  مهر آباد به زمين  نشست ، وقتي بوي رمپ پرواز به مشامم خورد و با ديدن هواپيماهاي سي - ۱۳۰ در ان سوي باند ، به يك باره درد سينه ام التيام يافتند ... جان گرفتم ... دولا شده زمين چرب و روغني فرودگاه رو بوسيدم .. همسرم تعجب كرده بود كه  دارم چه كار مي كنم ؟ ( حتي الان هم كه تايپ مي نمايم  ياد آوري اون لحظه اشگ هايم  رو جاري نموده  است ) ... پدر عشق بسوزد ... ببخشيد مي گفتم .. دوان دوان خود رو به شعبه الكتريك كه جنب خط پرواز بود رسوندم . با ديدن اولين متخصص ، درجه الكترو والانس آب باتري هواپيما رو پرسيدم . طرف يه نگاه عاقل اند سفيه به من كرده و با خونسردي گفت نمي دونم !! نفر بعدي و بعدي هم همين پاسخ رو به من دادند !!

يعني چه ؟ وقتي متخصص الكتريك ندونه ، چه حكمتي است كه من مي بايستي بدونم  ... !!‌؟ نا اميد نشده و به سراغ سرپرست آن ها رفتم . او هم كه بالاترين درجه مهارت فني رو داشت پاسخي نداشت !! اي بابا من رو باش كه چه قندي تو دلم آب شده بود وقتي آقا نصير گفت اگه پاسخ پرسش من رو بدي اجازه پرواز بهت مي دم ... !! قدم بعدي گشتن در لابه لاي كتاب تخصصي بچه هاي الكتريك بود .. ولي اون جا هم نبود .. اون موقع گوگلي وجود نداشت كه شما سريع به پري پشت كيبورد و سوال ات رو تايپ كني .. ! سرپرست شعبه من رو به يكي از مستشاران آمريكايي حواله نمود . ولي اون ها مگر كسي رو تحويل مي گرفتند ؟ به هر بدبختي كه بود مرد آمريكايي گفت يادم رفته است . ولي استادم در فرودگاه دوشان تپه در گردان فرند شيپ ( اف - ۲۷ ) شايد كمك ات نمايد . از شانس خوب من  هواپيماي هاك كماندر قرمز رنگ ما قرار بود نامه اي به دوشان تپه ببره .. خلبان اش از دوستان ام بود . بهش گفتم ميشه من هم با تو بيام و برگردم ؟!!  قبول كرده و بعد از ساعاتي جواب سوال ام رو از مستشار آمريكايي گرفته و با همون هواپيما به مهر آباد برگشتم ...

 وقتي به آقا نصير پاسخ رو دادم .. اصلآ باورش نمي شد .. كه من جزقلي تونسته باشم به اين زودي پاسخ معماي او رو بگويم .. سريع ورقه اي نوشته و من را براي دريافت ملزومات پروازي به شعبه تجهيزات پروازي كه درپايگاه شكاري واقع شده بود ارجاع داد ... نمي دونيد كه چقدر خوشحال بودم .. شايد بيش از ده ها شب خواب پوشيدن لباس پرواز رو با دستمال گردن هاي رنگي ديده بودم . اون روز كلي وسايل تحويل گرفتم .. لباس تابستاني ، زمستاني پرواز ، كاپشن خلباني چهار فصل و زمستاني ... ماسك پرواز .. چاقو همه كاره ام .سي ده  براي كار هاي ضروري . دستكش .. پوتين هاي مخصوص پرواز .. ساعت و كلي خرت و پرت ديگه كه يادم نيست .. دلم مي خواست با لباس پرواز پشت ماشين كاماروي خود نشسته و به محله سوسن برم .....

افسر نگهبان زندان و ماجرا هاي آن ..

واي كه چقدر از محيط اسلحه خونه و صداي به هم خوردن اسلحه ها بدم مي آمد . ولي به دستور آقا نصير بايد اين نگهباني تنبيهي رو انجام مي دادم . هنوز اجازه پروازم صادر نشده بود . وقتي براي گرفتن اسلحه كلت كمري به اسلحه خونه پايگاه رفتم ... ديدم پست من افسر نگهباني زندان است !! اين ديگه قوز بالا قوز بود .. اصلآ با روحيه من جوردر نمي آمد  كه عده اي رو در بند ببينم .. چون روز تعطيل هم بود نمي شد كاري كرد ... حكم از ستاد و  با تآئيد  اداره ضد اطلاعات پايگاه مهر خورده  و آمده بود .. اصولآ روزهاي عادي هم كسي جرآت تغير محل نگهباني اش رو نداشت . يادمه يكي از هم دوره هايم اين كار رو كرده بود و از شانس بدي كه داشت در شب نگهباني او سربازي خودكشي كرده بود !! مگر ول كن بوند .. هر روز تو اداره ضد اطلاعات سين جيم پس مي داد كه چرا تو پست خودت رو عوض كردي ...؟ بابا جان خودكشي سرباز چه ربطي به من داره كه از يك هفته قبل جايم رو عوض كردم ..؟ ولي آن ها دست بردار نبودند . مي گفتند تو حتمآ يه چيز هايي مي دونستي كه اون شب يكي ديگه به جايت افسر نگهبان شده بود  ... !!

خلاصه با ناراحتي رفتم و بعد از ساعت ها معطلي كلت خودم رو تحويل گرفتم و با ماشين نگهباني به زندان پايگاه رفتم . در دور ترين نقطه پايگاه ساختمان بزرگي رو به اين كار اختصاص داده بودند .. افسر نگهبان قبلي طبق ليست زنداني ها رو تحويل ام داد .. يادمه چند نفر انفرادي بودند ... ولي  اكثر آن ها سربازان فراري بودند .. بد جوري بغض گلويم رو گرفته بود . دلم مي خواست قدرتي داشتم تا همه ي اون ها رو آزاد نمايم . افسر نگهبان قبلي كه از قيافه اش معلوم بود آدم خشني است . به من توصيه كرد كه نزديك آن ها نشوم !! مخصوصآ انفرادي ها كه خطر ناك مي باشند . و گفت يكي از ان ها همافري است كه جرم او سياسي است .. من حتي معني سياسي رو هم به درستي نمي دونستم .. يعني چي ؟ مگر چه كار كرده است .. بعد از رفتن او وارد اتاق افسر نگهبان زندان شدم ..  بعد از خوردن يك فنجان چاي خوش طعم كه منشي زندان برايم ريخت ... به سرم زد كه يه بازديدي از زندان و بخش هاي آن داشته باشم ..

راستش رو بخواهيد من تو عمرم زندان و حتي زنداني نديده بودم . هميشه دلم مي خواست يك روزي از اين محيط ديدن نمايم . تا ببينم زنداني ها چه جور افرادي هستند ..؟ ولي مطمئن بودم طاقت نخواهم آورد . وقتي به منشي اعلام كردم كه قصد بازديد از داخل زندان رو دارم .. ديدم كه با تعجب نگاهم كرد .. ! ولي اهميت ندادم .. او به من گفت جناب سروان صبر كنيد تا افراد رو آماده نمايم . گفتم آماده شدن نمي خواهد .. و بلافاصله بهش دستور دادم در زندان عمومي رو باز كنه . وقتي وارد زندن عمومي شدم از آن جا كه روز تعطيل بود همه در حال استراحت بودند . ورود ناگهاني من با جنب و جوش خاصي همراه بود . آن ها كه بيدار بودند ديدم سعي دارند چيزهايي رو پنهان نمايند . كساني كه خواب بودند را به لگد بيدار مي كردند . به سرباز گردن كلفتي كه ظاهرآ ارشد زنداني ها بود .. گفتم اين چه كاري است كه مي كني ؟ گفت قربان بيدارشون مي كنم ..!! گفتم بگذار بخوابنند ... طرف براي يك لحظه مات اش برد .. فكر كرد من به تمسخر مي گويم ... فوري جواب داد نه قربان بيخود خوابيده اند .. مگر نمي بينند شما براي بازدي تشريف آورديد ... در حالي كه از عمل غير انساني او به خشم آمده بودم ... گفتم من براي سلب آرامش تشريف نياورده ام ..  

سرباز ارشد انگار در قاموس آن جا محبت يا ملايمت معنا نداشته باشد ، هم چنان سعي مي كرد همه را سرپا داده تا به اصطلاح خبردار جلوي من به ايستند . گفتم لازم نيست .. من مي خواهم ببينم چه كم و كسري داريد .. براتون تهيه نمايم ... با اين حرف من پچ پچ ها شروع شد .. و بعضي ها با ديده شك و ترديد به سخنان من گوش مي دادند . اما وقتي مطمئن شدند كه واقعآ قصد آزار آن ها رو ندارم شروع به صحبت و درد دل نمودند ... از ارشد پرسيدم مگر افسر نگهبانان اذيت هم مي كنند ؟ گفت خودشون نه ولي دستور مي دهند به نگهبان ها كه ما رو اذيت كنند . مي پرسم چرا ؟ جواب مي شنوم كه بخاطر سرو صدا ... خلاصه خيلي دلم گرفته بود . طاقت شنيدن مشكلات ان ها رو نداشتم . وقتي پرسيدم كم وكسر چي داريد ..؟ انتظار داشتم بگويند ميوه يا سيگار .. ولي آن ها خواهش نمودند كه نامه هاي آن ها فرستاده شود !! پرسيدم مگر نامه نمي فرستيد ..؟ گفتند چرا ولي پاسخي نگرفتيم . ما مطمئن نيستيم . مي دانستم كه آن ها حتمآ اشتباه مي كنند . به همه قول دادم كه نامه هاي ان ها رو خودم به صندوق خواهم انداخت .. آن گاه شروع كردن به تعريف ماجراهاي خود .. يكي به خاطر نامزدش فراري بوده .. يكي براي كار كويت رفته و دستگير شده بود .. ديگري بيماري مادر .. خلاصه به اندازه يك كتاب ماجرا شنيدم .

به راننده دستور دادم از سوپر ماركت پايگاه تعدادي هنوانه و سيگار خريداري نمايد .. ساعاتي بعد وقتي نزديك غروب آن ها ميوه هاي خود رو خوردند .. يكي از سربازان كه لهجه كردي داشت اجازه خواست آواز بخواند .. به او اجازه اين كار را دادم .. قبل از اين كه بازديدم از سالن عمومي تمام شود . به منشي زندان گفتم برو زندانيان انفرادي رو هم به اين جا بياور ... طرف با شك و ترديد داشت من را نگاه مي كرد .. وقتي گفتم برو ديگه ... متوجه شك و ترديداو شدم .. بهش گفتم هيچ اشكالي نداره با مسئوليت خودم اين كار رو مي كنم .. همون سرباز قوي ارشد گفت جناب سروان سابقه نداشته تا حالا كسي به زنداني ها اين چنين حالي بدهد .. دقيقآ تعداد انفرادي ها رو يادم نيست ولي فكر كنم سه نفر بودند .. آن يكي كه مي گفتند همافر سياسي است با شك و تردي به من نگاه مي كرد . ساعاتي رو در بين بقيه نشسته و مرتب سيگار دود مي كرد .. فهميدم درد عميقي در سينه اش دارد .. سعي كردم او را به حرف آورده تا كمي بار غم او را بكاهم ... به همين دليل دعوت اش كردم به دفتر .. سخنم را با اين سوال كه چرا اين قدر سيگار مي كشد آغاز كردم .. و او شروع كرد به حرف زدن ..

ظاهرآ بر عليه خاندان سلطنتي حرفي زده بود . و به همين دليل او را گرفته بودند ... مي گفت چندين ماه در زندان دژبان جمشيد آباد بوده است كه الان يكي دو ماه است براي بازجويي روزانه به پايگاه منتقل شده است .. مي گفت دلم براي فرزند دخترم خيلي تنگ شده است . خلاصه بقدري حرف زد كه اشگ من رو در آورد .. و براي يك لحظه جو گير شده و بد ترين تصميم خدمتي ام رو گرفتم . وقتي به او گفتم اگر اجازه بدهم به خونه ات بروي قول مي دهي فردا صبح اين جا باشي ... شگفت زده شد و گفت قول شرف مي دهم .. چند شبي است خواب دختر كوچكم رو مي بينم خيلي براش نگران هستم . اجازه تماس هم به من نمي دهند . در زندان دژبان مركز هر مدت يكبار همسرم براي ملاقات مي امد . ولي اين جا چون سرباز خانه است نمي تواند .. بهش گفتم من به تو اطمينان دارم . ولي كاري نكن من را به جاي تو درون اين سلول انفرادي بيندازند ...

 خواستم محبت رو در حق اش كامل نمايم . سوئيچ ماشين ام رو بهش دادم گفتم بيا با ماشين من برو كه فردا قبل از عوض شدن پست افسر نگهباني خوت رو به موقع برسوني .. بلند شد در آغوشم گرفت . ولي گفت شما خيلي ساده هستي ... من اگر الان بروم .. بقيه زنداني ها گزارش خواند داد و براي شما خيلي بد خواهد شد .. اگر اجازه بدهي هوا كه تاريك شد من مي روم ..فهميدم كه انسان با شرفي است و اگر قصد فرار داشت لحظه اي درنگ نمي كرد ... خلاصه بعد از تاريك شدن هوا به او اجازه دادم زندان رو ترك نمايد . خونه آن ها درست آن سوي تهران بود . او درمنازل سازماني قصر فيروزه كه درشرقي ترين نقطه تهران قرار دارد زندگي مي كرد . قول داد فردا صبح ساعت ۶ بامداد اين جا باشد .. بعد ازرفتن او بد جوري دلهره و ترديد به جونم افتاد . منشي رو صدازدم و گفتم از اين موضوع به كسي حرفي نزني پسر .. گفت مطمئن باشيد شما محبت نموديد .. من بايد خيلي پست باشم كه گزارش دهم .. خلاصه آن شب سعي كرم فضاي شادي رو براي سربازان به وجود بياورم .. چون روز بعد هم تعطيل بود .. اجازه دادم تا دير وقت بيدار بمانند . طبق مقررات زندان بايد رآس ساعت ۹ شب چراغ ها رو خاموش نمايند . ولي آن ها تا پاسي از شب بيدار بودند

بعضي ها پاسور بازي مي كردند ... !! بعضي ها آواز مي خواندند ... مخصوصآ صداي آن سرباز كرد كه خيلي عاشقانه مي خواند تا دير وقت به گوش مي رسيد . به منشي زندان دستور دادم تا لحظه اي كه پست من تمام نشده است .. اون دو سه نفر انفرادي از سلول بيرون بيايند و در جمع عمومي ها بخوابند .. جرم انفرادي ها خيلي مسخره و خنده دار بود .. غير از ان يك نفر كه سياسي بود . بقيه انفرادي ها درجه داراني بودند كه يكي به جرم سرقت و ديگري يادم نيست به چه دليلي زنداني بود ولي دليل انفرادي بودن آن ها دستور افسر نگهبان هاي قبلي بوده كه به جرم احترام نگذاشتن به او دستور انفرادي داده بودند و  حكم ان را از ستاد گرفته بودند . عجب انسان هاي عقده اي پيدا مي شوند . ديگه كي ار يك زنداني توقع احترام نظامي دارد ؟ شايد باور نكنيد من اغلب براي اين كه تو پادگان به من احترام نگذارند درجه هايم را مي كندم . و هيچ گاه به شانه هاي لباس پروازم درجه نمي گذاشتم . از اون چسب هاي پارچه اي داده بودم دوخته بودند كه در مواقعي كه بازديد و يا مراسم رسمي بود مي چسبوندم و بعد از مراسم به راحتي مي كندم .

خلاصه اون شب اگر چه همه سربازان و زندانيان شاد بودند ... ولي من تنها نفري بودم كه در تصميم غلطي كه گرفته بودم زنداني بودم . فقط از اين مي ترسيدم نياد يا اتفاقي بيفتد و من الكي الكي گير ضد اطلاعاتي ها بيفتم ... ! مخصوصآ فرماند اداره ضد اطلاعات پايگاه ما افسر قد كوتاه با موهاي ريخته بود كه وقتي همين جوري به آدم نگاه مي كرد آدم احساس مي نمود كه هفت پشت او جاسوس هستش !! حاضر بودم بي سر وصدا زندان بيفتم ولي به گير محاكمه او نيفتم .. تا خود صبح بيدار بودم .. صداي چرخش پنكه سقفي كه از دوران رضا شاه به يادگار مونده بود غرق در لاشه هاي مگس هايي بود كه به دليل ضعف بينايي و يا مشكل راداري بدن شون به ان برخورد كرده بودند . ! شايد هم از نوع مگس هاي گرمايي بودند كه براي خنك شدن نزديك پنكه مي چرخيدن و با گيج رفتن سرشون به لبه هاي برنده آن برخورد كرده بودند ..

آن شب بد ترين شب زندگي ام بود ... عاقبت با سپيده زدن هوا .. زودتر از بقيه بلند شدم و در جلوي محوطه زندان به قدم زني پرداختم .. عقربه ساعت خيلي دير مي گذشت . هنوز دقايقي به صبح مانده بود كه از دور ماشين ام رو ديدم كه به سمت زندان مي آيد . نزديك بود از خوشحالي بال دربياورم . همافر زنداني با پياده شدن از ماشين و ديدن قيافه درب و داغون من گفت شما ديشب انگار از دلهره كاري كه انجام داديد  نخوابيدي ؟ گفتم نه پشه ها اذيتم كردند . در همون حال پريد و روي من را بوسيد . گفتم عزيزم من كار خاصي نكردم ..  مي دونم دوري از فرزند چقدر درد آور است . قبل از اين كه وارد ساختمان زندان بشود .. از جيبش يك سكه اشرفي پهلوي در اورد و گفت اين هديه از طرف من به شما !! با عصبانيت دستش رو پس زدم .. وگفتم من براي اين منظور به شما مرخصي ندادم . ولي او خيلي اصرارمي كرد كه بگيرم . عاقبت متقاعدش نمودم كه با اين كار اجر عمل خودم را به باد داده ام . و به چه زحمت به او اين موضوع رو فهماندم ..

مدت ها از اين موضوع گذشت .. من هم پروازي شدم و ديگه هرگز نگهباني ندادم . تا اين كه انقلاب شد . دقيقآ يادم نيست چند هفته از انقلاب گذشته بود كه ديدم همين بابا پست مهمي در شوراي  پايگاه كه مهم ترين ركن مديريت بعد از انقلاب بود گرفته است . حسابي ريش گذاشته بود . و حاج آقا حاج آقا خطاب اش مي كردند .. يك مدتي هم بعد ها مسئول جهاد سازندگي فكر كنم شد .  دقيق يادم نيست . ولي هرگز به خود اجازه ندادم به نزدش بروم . مخصوصآ اون ايامي كه پاك سازي ها در ارتش آغاز شده بود . اين بابا كاره اي در آن سيستم بود .. چند بار زد به سرم برم و شفاعت چند تن از همكارانم رو بكنم . ترسيدم به خود من هم گير بدهند و بگويند تو حتمآ با اون ها هستي .. در تمام طول خدمتم در پايگاه تنها دوبار رو در روي هم قرار گرفتيم . سلام دادم .. خيلي معمولي و سرد پاسخ سلامم رو داد . براي همين خوشحال شدم كه به او رو نزده بودم . شايد هم بنده خدا قيافه من يادش رفته بود .. چون بهو چاق و ورزيده شدم .. شايد چون ريش هايم رو سه تيغه مي زدم ... شايد هم حوصله آدم هايي مثل من را نداشت خدا مي داند ...

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نشر اوليه : آبان ۱۳۸۶

بازنشر : ساعت ۸:۳۰ دقیقه بامداد بتاریخ ۳۱ مرداد ماه ۱۳۹۰  

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                        آرشیو وبلاگ اینجا 

 

مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )  
  • - تعداد بازديد
  • 4934
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35