درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چگونه ترسم از مرده ریخت !؟

Dead-1

خاطرات گفته نشده دوران دفاع مقدس

Dead-1

برچسب ها : ترس از مرده + آمپول + پايگاه يکم ترابري + خط پرواز + جنگ ايران و عراق + فرودگاه سنندج + پشتيباني جنگي + آتش خمپاره + پالت آذوقه + شهداي جنگ + همکاران متظاهر  

سلام من آرش هستم ..

از اين که با تاخير يکي ديگر از خاطرات قديمي پدر رو بازنشر مي کنم معذرت مي خواهم . کمي گرفتار بودم . بعضي از دوستان و خوانندگان محترم در اي ميل هاي ارسالي خويش مرتب از بابام گله مي کنند که چرا پاسخ نامه هاي ما را نمي دهي !؟ تعجب من اين است که چگونه اين عزيزان طي اين مدت نسبتآ طولاني سري به سايت نزده اند تا متوجه شوند حال پدرم خوب نيست و خيلي وقت است که پشت کامپيوتر ننشسته است ؟ ضمنآ جا دارد از همه دوستان محترمي که از طريق بخش نظرات وبلاگ جوياي سلامتي پدر هستند بدينوسيله تشکر و قدرداني کنم .   

 2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

 

نگاهی به اون قدیما .. !  

از زماني كه يه الف بچه بودم ، تا همين اواسط جنگ خودمون با عراق از اسم ؛ مرده ؛ بد جوري مي ترسيدم . نمي دونم اين چه فرهنگي در اون ايام بود كه بچه ها رو از ؛ آمپول ؛ و ؛ مرده ؛ مي ترسوندند ! حالا خوبه از همون بچگي ، كودكي آروم و سر به زير بودم . و بر عكس برادر كوچك ام ( بهزاد ) كه از دوران كودكي اش شر و آتيش پاره بود ، من خيلي بي آزار و ساكت بودم . يادمه در همون ايام هر وقت پدر مرحومم صحبت از آينده ماها مي كرد ، مي گفت : مي دونم بهروز يه روز ( ملا ) مي شه ولي بهزاد حتمآ افسر نظام يا خلبان خواهد شد ....

حالا تجسم كنيد دوران ۵۰ سال پيش رو كه شهر ها مثل امروز آباد و پيشرفت كرده نبود . مخصوصآ شهرستان هاي كوچك مثل ( شاهپور قديم و سلماس امروز ) كه پدرم بخاطر نظامي بودنش ، آن جا منتقل شده بود ، واقعآ خرابه اي بيش نبود . وسيله تردد در اون ايام ، گاري و درشكه بود . فقط تك توكي فولكس واگن قورباغه اي به همراه خودروهاي قديمي ارتش در شهر رفت آمد داشتند . و گورستان متروكه در نزديكي شهر قرار داشت . در اين فضا ، چهره شهر براي كودكان وحشتناك بود ، چه رسد به اين كه گورستاني ترسناك هم در دل شهر قرار گرفته باشد ....

با اين فرهنگ من رشد و نمو پيدا كردم . مادري هم نداشتم كه نوازش ام نمايد . پدري نظامی و مستبد با نامادري كه تنها به فكر فرزندان خودش بود . از اين رو پناه به دامان مادر بزرگ پيرم مي بردم كه او هم تنها  از شانس من فقط  قصه هاي ترسناك از ژانر مرده و جن و پري بلد بود !! و براي تطميع ام از زدن آمپول و رفتن به دكتر مي ترساند . خب بيچاره تقصيري نداشت ، او هم در آن ايام متعلق به نسل خيلي قديمي تر بود ! ضمن آن كه در زمان ما ، تزريقات مثل حالا استريل و پيشرفته نبود . قديمي ها حتمآ به خاطر مي آورند كه در بخش تزريقات درمانگاه ها ، آمپول هاي شيشه اي بزرگي رو در ظرف استيل هميشه مي جوشاندند ، و سپس با تعويض سوزن آن ، تزريق مي نمودند !!

خب با اين اوصاف و پيش زمينه من بزرگ و بزرگ تر شدم . حتي بعد از اين كه ازدواج كرده بودم ، هميشه در بد ترين شرايط بيماري ، از تزريق آمپول مي ترسيدم . تا اين كه بعد از سكته قلبي ، كم كم ترسم ريخت . ولي همچنان از مرده و اسم قبرستان وحشت داشتم . خوب بخاطر دارم يه شب دير وقت از پرواز نشستيم . بچه هايي كه اتوموبيل نداشتند ،‌عمليات سرويس در اختيار آن ها قرار مي داد . ولي اون شب ماشين كم بود . از اين رو من حاضر شدم تعدادي از همكارانم رو با وسيله شخصي خودم به منزل برسونم . نفر آخر منزل اش طرف هاي نازي آباد بود . اصلآ تصور نمي كردم اين محله نزديك بهشت زهرا باشد ! بعد از پياده كردن همكارم ، در برگشت به دليل نا آشنايي به منطقه گم شدم .... همين طور بي هدف دور خودم مي چرخيدم تا راه برگشت رو پيدا نمايم . ناگهان چشمتون روز بد نبينه ، در مقابل خود تابلوي بهشت زهرا رو ديدم !! از ترس داشتم سكته مي كردم . محكم زدم رو ترمز .. و دنده عقب برگشتم . پرنده هم پر نمي زد تا از كسي آدرس بپرسم !! هي خودم رو دلداري مي دادم كه پسر خجالت بكش .. ستاره رو دوشت است  و داري مي ترسي ....؟

فرودگاه سنندج - اواسط جنگ :

خدا نكنه همكاران تو اداره به نقطه ضعف يكي پي ببرند ... ديگه كار تموم است . تا زهره ترك نكنند دست بردار نيستند ! و برو بچه هاي خط پرواز با آگاهي از اين موضوع كه من از ؛ مرده ؛ وحشت دارم ، مرتب در زمان خاموشي ها و وضعيت قرمز ، با كشيدن ملافه اي سفيد ، مرا به وحشت مي انداختند . جالب اين كه من از خطرناك ترين پرواز هاي جنگي كه ريسك بر گشت آن ده درصد هم نبود ، با اشتياق شركت مي كردم . و در بد ترين شرايط مواجه با هواپيماهاي جنگنده عراقي روحيه ام رو حفظ مي كردم . اما در مواجه با مرده ، دست و پايم مي لرزيد . وقتي سانحه اي بروز مي داد و نزديك ترين دوستانم شهيد مي شدند ، بچه ها حتي داخل غسالخانه هم مي رفتند  ، اما من از ترس عين بچه كوچولو ها در بيرون منتظر مي ماندم . حتي براي نماز ميت و ساير تشريفات مرسوم ، حاضر نمي شدم ! و وقتي جسد خاك مي شد ، روي قبر حاضر مي گشتم و حسابي گريه مي كردم و ياد خاطرات گذشته و پرواز هايي كه به اتفاق داشتيم رو به خاطر مي آوردم ....

با اين اوصاف روحي ، يك شب در خط پرواز ، آماده ماموريت بودم . يعني هواپيماي ما در ليست آماده قرار داشت . اوج حملات دشمن بعثي عراق به جبهه هاي نبرد بود . خوب يادمه در همين ايام ، منطقه كردستان توسط عوامل فريب خورده و ضد انقلاب ، به اغتشاش كشيده شده بود . و دامنه درگيري ها به داخل شهر هم رخنه كرده بود . روزي نبود كه خبر تصرف قرارگاه يا پادگان ژاندارمري به گوش ما نرسد . در واقع بچه هاي رزمنده در دو جبهه نبرد مي كردند . به نظر من مبارزه با دشمن عراقي خيلي راحت و مشخص بود . اما با نيروهاي خودي كه تشخيص آن مشكل بود ، واقعآ دشوار بود . ...

نيمه هاي شب بود كه زنگ تلفن خط پرواز به صدا در اومد . از عملبات به افسر شيفت خبر دادند كه هواپيماي آماده شماره يك براي پرواز به سنندج آماده شود . يادمه كه در دستور پروازي ما قيد شده بود كه از اين طرف مقداري آذوقه به همراه خون و داروهاي مورد نياز رو ببريم ، و در مراجعت تعدادي مجروح جنگي رو به تهران يا هر جايي كه ستاد تخليه مجروحين اعلام کرد ، با خود بياوريم . در اون ايام به دليل تكميل شدن ظرفيت اكثر بيمارستان هاي تهران ، اين ستاد كار هماهنگي و توزيع مجروحين در سراسر كشور رو به عهده داشت . و در حقيقت اين ستاد به ما مي گفت كه مجروحان رو کجا ببريم  ...

نيمه هاي شب بود كه به سوي شهر سنندج پرواز كرديم . شرايط جغرافيايي باند  فرود  اين شهر خيلي نامساعد و تقريبآ براي هواپيما هاي بزرگ غير استاندارد بود . و به خاطر قرار گرفتن كوه هاي مرتفع در اطراف آن ، و نداشتن امكانات ناوبري مجهز ، وضعيت نشستن كمي در شب دشوار بود . ضمن اين كه بارها به ما تذكر داده بودند كه مواظب آتش نيروي هاي مخالف نظام و گروهك ها كه در دامنه هاي همين كوها پناه گرفته اند ، باشيم . براي همين در روز ما قبل از رسيدن به شهر ، كمي به راست رفته و بعد از مشاهده درياچه كوچكي دز زير بال چپ ، به سمت چپ با زاويه تقريبآ ۴۵ درجه مي پيچيديم . تا به باند برسيم . اما اون شب بخاطر كشيده شدن دامنه درگيري ها به فرودگاه ، از كمترين امكانات ناوبري برخوردار بوديم . و صرفآ با تكيه بر تجارب گذشته راهي شديم . و همان طور كه اشاره كردم ، اين باند براي هواپيماهاي كوچك چون فرندشيپ مناسب بود . نه ما !!

با توكل به خداوند متعال ( يه بنده خدايي در آخرين مطالب وبلاگم كامنت گذاشته و بعد از كلي توهين و تهمت ، ايراد گرفته كه چرا مي گويم با توكل به خدا !! مرد حسابي با رژيم مشگل داري ، خدا رو چرا قاطي ماجرا مي كني ؟ پاك نكردم هنوز آن جاست ) در فرودگاه شهر سنندج به زمين نشستيم . چشمتون روز بد نبينه ... اولآ فرودگاه غرق در تاريكي ، از هر سو آتش بود كه به طرف هم شليك مي كردند .. بچه هاي برج مراقبت پرواز هم از ترس حمله اشرار ساختمان برج رو ترك کرده و در همان حوالي درون سنگري  پناه گرفته بودند . فقط با يك دستگاه بي سيم از طريق فركانس يو اچ اف با ما صحبت مي كردند !! واقعآ نمي دونستيم كدوم طرف متعلق به خودي ها است !؟ و يا كدوم سو طرف دشمن قرار دارد ...؟ شليك خمپاره و نارنجك و مسلسل بقدري شديد و زياد بود که براي لحظه اي هم اجازه تخليه آذوقه و دارو ها رو به ما نمي داد ....

يكي از لود مستر هاي قديمي و با تجربه كه افسري شجاع و نترس  بود ، پيشنهاد خوبي در ان شرايط ارايه داد . وي گفت : يكي از پالت هاي داخل هواپيما ، شامل وسايل بدرد نخور همچون .. قوطي هاي خالي روغن ، و كارتن هايي از روزنامه است كه قرار بود دور ريخته بشوند ... اگه موافقيد اين پالت رو به سمت ضد انقلابي ها تخليه كنيم ، تا در فاصله اي که آن ها بسته ها رو به پناهگاهشان مي برند ، ما ماموريت مون رو با خيال آسوده انجام دهيم . تا حضرات متوجه شوند ، ما به تهران رسيديم !!

همه به فكر و ذكاوت اين همکار با درايت  آفرين گفته و در ادامه همين كار رو انجام داديم . يعني ابتدا هواپيما با موتور روشن به سمت چپ كه محل استقرار آقايون ضد انقلاب بود رفته و با گشودن رمپ هواپيما ، پالت بدرد نخور جلوي آن ها گذاشته شد ! و چنين وانمود کرديم كه ما آن ها رو خودي محسوب کرده ايم !! و سپس به سوي ديگر باند رفتيم و موتور ها رو خاموش كرديم . طرف مقابل از غنيمتي كه بدست آورده بود خوشحال و سرمست گشته و براي مدتي از آتش بازي خبري نشد ...

آنگاه به اهستگي بدون اين كه كسي متوجه شود ، محموله هاي اصلي رو تخليه و منتظر مجروحين شديم ... زمان بشدت در حال سپري شدن بود.. . هر آن منتظر واكنش عصباني دشمن بوديم . هر چه هم با برج تماس مي گرفتيم كه پس اين مجروحين كجا هستند ، اظهار بي اطلاعي مي نمودند !! خب نمي شد دست خالي برگرديم ... تا اين كه خدا خيرش بده يكي از فرماندهان سپاه گفت ، مجروح نداريم . شما بايد اجسادي كه كنار باند قرار گرفته اند رو به تهران منتقل نماييد ... !

با شنيدن واژه اجساد ، فوري داخل هواپيما شده و به مسئول برج مراقبت اطلاع داديم تا هر چه سريع تر پرسنل ستاد تخليه را براي انتقال اجساد شهدا به داخل هواپيما مطلع نمايد . چون اصلآ فرصت كافي نداريم  . با كمال تعجب شنيديم كه برج اعلام كرد ، هيچ نيرويي به اين اسم و مشخصات در اين فرودگاه نداريم !! و بايد خود شما اين كار رو انجام دهيد . خدايا .. يعني چه ؟ ما چگونه اين اجساد خون آلود رو تنهايي به داخل هواپيما ببريم ؟ در شرايط بدي گير كرده بوديم .. اگر به بهانه عدم حضور تيم ستاد تخليه دست خالي بر مي گشتيم ، كه لغو دستور نظامي محسوب مي شد . اگر هم منتظر كمك مي مانديم ، گند محموله اهدايي به ضد انقلاب در مي آمد . و كافي بود اون ها يه گلوله به طرف اين غول بزرگ مملو از سوخت شليك مي کردند ... در يک چشم بر هم زدن اون اطراف به جهنمي سوزان تبديل مي شد .. !‌ به هر حال قرار شد خودمون دست به کار شويم  .... !!

از روي اجبار و از ترس حمله دشمن ، بنده كه از واژه خشک و خالي " جسد "  مي ترسيدم ، مجبور شدم به هر ترتيبي است كمك كنم تا زودتر تمام شهدا به داخل هواپيما ، نقل مكان نمايند ... راستش رو بخواهيد خيلي به خودم روحيه مي دادم  .. !  يادمه كه مرتب به خودم مي گفتم : بهروز جان .. اين ها كه ترس نداره ... از زنده ها بايد ترسيد ، نه از كالبد بي جان شهيدي كه عزيز خانواده اي است ... خلاصه با هزار ترس و و حشت با بچه ها به سمت اجساد كه غريبانه در گوشه اي از باند روي هم گذاشته شده بودند ، رفتيم  ....

اولين تماس با مرده .... :

هر دو نفر ، يك جنازه رو حمل مي كردند .. وقتي نوبت ام رسيد ، يادمه رنگ به رخسار نداشتم . ولي بخاطر شرايط ، با ترس و لرز مجبور شدم پاهاي جسد را من در دست گرفته و ديگر همکارم دست هاشو گرفته و با عجله و سرعتي غير قابل باور ، يکي يکي به هواپيما منتقل مي كرديم .. فكر كنم كه دو سه تايي رو به همين شيوه كمك كردم .. ولي اصلآ به هيچ عنوان ذره اي از ترسم نريخته بود .. صداي ضربان قلبم رو مي شنيدم .. بد جوري وحشت به جونم افتاده بود ... تا اين كه نوبت به شهيد بعدي رسيد .. باور كنيد شمايل اش رو هنوز هم بخاطر دارم . عين ادم هاي زنده با خيالي آسوده دراز كشيده بود.. . بدن اش هم در قياس با ساير شهدا سالم به نظر مي رسيد.. ! خدا بيامرز يکي از دست هايش را به  روي صورتش قرار داده بود ... واقعآ مثل كسي كه در خواب بوده باشد ...

باد شديدي مي وزيد ... ولي خنكي هوا باعث جلوگيري از عرق ريختن ام نگرديده بود !! نمي دونم روي چه اصلي ، اين بار همكارم پاهاي اين شهيد رو در دست گرفت .. من هم كه مطلقآ قدرت حرف زدن و اعتراض نداشتم ..! چون دهانم واقعآ قفل شده بود .. ناچارآ براي بردن شهيد به داخل هواپيما من هم شونه هاي جسد رو محکم گرفته و براي اين كه چشمم به چهره اش نيفتد ، آن را به بالاي سرم بردم . هنوز چند قدمي به سوي هواپيما نرفته بودم كه وزش باد شديد سبب گرديد ناگهان دست مرده از روي صورتش بيفتد ...!! من در عالم وحشت زده خويش بودم كه يهو دست مرده با شدت به شونه و كتف ام  برخورد كرد ... نمي تونم وحشت ام رو در آن لحظه توصيف كنم ..ناخود آگاه فريادي از ترس كشيدم كه صداي انعكاس آن تمام فضاي غرق در سكوت فرودگاه رو لرزاند !! با حركتي عصبي و ناگهاني جسد رو ول كرده و به داخل كابين فرار كردم ....

فقط يادم مياد .. همکار نترس مون هم با افتادن ناگهاني جنازه به روي زمين که با فرياد وحشت زده من توام بود ، طفلک بشدت ترسيده بود ، چون او هم پشت سرم دويد .. ولي بعد از پيمودن چند گام ، ظاهرآ پشيمان شده و دوباره برگشت .. من تقريبآ شوكه شده بودم .. رنگم پريده بود .. نمي دانم چقدر در آن حالت بودم كه ساير بچه ها هم آمدند .. و با دادن آب وقند ، كمي حالم بهتر شد . و سريع به سمت تهران ، پرواز كرديم . حدود ساعت دو بامداد بود كه در بخش فرودگاه نظامي هواپيما رو پارك كرديم ...

در اون ايام معمولآ رسم بود .. به محضي كه هواپيماهاي هرکولس حامل شهدا شب ها دير هنگام به پايگاه مهرآباد باز مي گشتند ، بچه هاي متخصص و يا هر يک از پرسنلي که اون دور و ور ها حضور داشتند براي تماشا و احيانآ كمك براي تخليه شهدا و حتي مجروحين جنگي ، پاي قارقارک مي آمدند .. اون شب من در حال جمع و جور کردن کيسه پرواز و وسايل شخصي ام بودم تا هواپيما رو ترک نمايم ، كه ديدم كمك راننده يکي از ماشين هاي سوختگيري ، با ظاهري نتراشيده و نخراشيده ، در حالي كه دمپايي به پا داشت يكي از شهدا را بغل كرده و با صداي بلند در داخل هواپيما ، فرياد مي زد : اين گل پر پر ما ست ... طنين صدايش اون لحظه بد جوري در گوشم پيچيده بود و با توجه به شرايط سختي که در منطقه داشتم ، متآسفانه يهو قاطي كردم .. لذا همين كه از پله هاي هواپيما داشت بالا مي آمد ، و با صداي بلندش شعار مي داد ،‌ يقه اش رو گرفتم ، و با تي پا محكم از هواپيما بيرون اش انداختم .... آخه از شما چه پنهان بي اختيار ياد بعضي همکاران متظاهرمون افتادم که با گذاشتن مقداري ريش و تظاهر به عبادت و مومن بودن ، هرگز يک بار هم قدم به مناطق جنگي نگذاشته بودند .. ! ولي تا دلتون بخواد از  امتيازات فراواني که معمولآ براي پرسنل پرنده در نظر گرفته شده بود ، ناجوانمردانه استفاده مي کردند ! 

بچه ها كه حالت عصباني من رو ديدن سريع دورم جمع شدند .. خطاب به همون مردک که اخر شبي به جاي انجام وظيفه اش در حال عربده کشي بود گفتم  : مرد حسابي آخه چرا الکي شعار مي دي ؟ واقعآ اگه  راست مي گي برو توي جبهه كاري بكن ..!‌ نه اين كه با گذاشتن ريش و پشم و لباسي نافرم فقط شعار بدهي و از امتياز بچه حزب الهي استفاده نمايي ؟ اگه مردي مثل اين شهدا بيا برو جبهه و آن قدر فرياد بزن تا گلوت پاره بشه ... !‌ واقعآ خنده داره .. يكي ديگه جان شو داده ، يكي ديگه رفته باباش جلو چشممش در اومده ، اونوقت اين مردك الكي نصفه شبي داره شعار مي ده !! و خلاصه تمام دق دلي ام رو از مرگ غريبانه جوان ها و ايضآ وحشتي كه كرده بودم ، بر سر ان بابا خالي كردم .. البته بعدش پشيمان شدم .. و چند روز بعد رفتم واحد سوخت رساني و از دلش در آوردم ..

بعد از اين ماجرا ، يك هفته اي تب و لرز داشتم ... و در خانه افتادم .. ! ولي ديگه ترسم از مرده و جسد و گورستان ريخت . حالا كه براتون اين مطلب رو مي نويسم نه ديگر  از آمپول وحشت دارم و نه از مرده ...

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نشر اوليه : تيرماه ۱۳۸۶

بازنشر : ساعت ۶ بامداد به تاریخ دوازدهم مرداد ماه ۱۳۹۰ .  

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                        آرشیو وبلاگ اینجا 

 

    مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )  
  • - تعداد بازديد
  • 5781
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35