درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  شبی که به هواپیما ربایی متهم شدم !

Hi-jacking-1

 اون شب چه شانسي آوردم ! فقط همين رو کم داشتم

 Hi-jacking-1Hijacking---3

برچسب ها : جنگ ایران و عراق + ماموریت جنگی + پایگاه هوایی مشهد + هواپیمای هرکولس + بازدید بعد از پرواز + افسر نگهبان + عملیات پایگاه + اتهام هواپیما ربایی + سرهنگ رضایی

 سلام من آرش هستم

 به قول پدر احوالپرسي پشت سر هم خيلي سخت و دشوار است ! اين مطلب هم جزء اون دسته از کارهايي است که قبلآ بابام طراحي و اصلاحش کرده بود . تعداد زيادي از خاطراتي که سال اول نوشته بود همه رو در در فايلي بايگاني کرده است . که بخش عمده اي از ان ها رو اصلاح نموده و براي بعضي هايش هم تصوير آماده و طراحي کرده است . اما تعدادي دست نخورده همين جوري در آرشيو مانده اند . مثل مطلب پست قبل که تقديم شما کردم . تنها مشکل من انتخاب کردن مطلب از ميان ان ها است ! از اون جايي که ايشون تنوع در موضوعات را رعايت مي کرد من هم سعي مي کنم اين رويه رو ادامه دهم . امیدوارم از این پست هم لذت ببرید . راستی من مثل بابام شب زنده دار نیستم این مطلب رو امروز صیح که برای ورزش بیدار شدم منتشر کردم !

******

به بهانه مقدمه ..

اگه خاطر مبارکتون باشه در بازخواني و اصلاح مطالب قديمي هميشه سعي کرده ام بخش  " حرف هاي خودموني " رو از پست هاي منتخب حذف کرده و به جايش در چند خط توضيحات اندکي رو ارايه مي دهم  . دليلش هم کاملآ روشن است . چون حرف هاي خودموني بنا به ضرورت اون ايام نوشته شده بودند و معمولآ هم هيچ گونه سنخيتي با زمان انتشار ندارند ! اما با اجازتون اين بار بدون هيچ گونه تغيري در بخش " مقدمه " آن را منتشر مي کنم .. ! دليل نخست : اين که با حال و هواي ماه هاي نخست راه اندازي وبلاگم آشنا شويد . اما دليل اصلي : انتقاد به بعضي خوانندگان بي مرامي است که با خواندن خاطراتي که به نوعي به سيستم هاي قضايي کشور يا عقيدتي سياسي ارتش ربط دارند و من اون ها رو صادقانه تعريف کرده ام ، با انواع و اقسام تهمت ها از جمله دروغگويي ، مزدور نظام ، پارتي داشتن و ... مواجه شده ام ! البته من معتقدم اين افراد هيچ تقصيري ندارند زيرا متآسفانه بقدري اخبار مربوط به قتل و غارت و تعرض و بي عدالتي در رسانه هاي داخلي و خارج پرداخته شده است که در اين ميان يک نفر اگر به حق و حقوق اش برسد ، سخن او رو باور نمي کنند !! 

 در بخش حرف هاي خودموني اين پست ( در اون زمان ) به سه مورد که خودم در ان ها نقش داشتم ، اشاره کرده ام . بعد از آن هم يکي دو رخداد مشابه برايم اتفاق افتاد که شکر خدا به دليل نيت خير و توضيحات صادقانه با هيچ مشکلي مواجه نشدم . که مهم ترين آن احضار به سازمان عقيدتي سياسي ارتش در رابطه با نوشته هايم بود . که همان زمان واقعيت رو با تمام جزئيات در تارنمايم نوشته و اشاره کردم که تا اطلاع ثانوي از نگارش و پرداختن به موضوعات ارتش منع شده ام ! حتمآ يادتونه رسانه هاي خارج از کشور چه غوغايي بر پا کردند .. !؟ و با دروغ هاي شاخدار خود نزديک بود کار دستم دهند ! ناچارآ روز بعد با انتشار اطلاعيه اي جدي ، عدم وابستگي و ارتباط ام رو با آن ها اعلام کرده و مصرانه خواستم دست از سرم بردارند ! و صادقانه از رفتار محبت اميز برادران و پذيرايي اون ها تشکر و قدرداني کردم . اما خيلي ها لطف و پذيرايي رو جور ديگري تعبير کردند .. ! طولي نکشيد که بار ديگر آقايون احضارم کرده و اعلام کردند که .. نه تنها هيچ محدودتي در نگارش موضوعات ارتش ندارم ، بلکه حتي پيشنهاد دادند در صورت هماهنگي با واحد عقيدتي سياسي ارتش در انتخاب موضوعات ، از حقوق و مزاياي عالي هم بهرمند خواهم شد .. اگر چه پاسخ ام منفي بود اما شاهد هستيد بلافاصله خاطرات دلاور مردان ارتش رو آغاز کردم و تا به امروز هم ادامه دارد ! نمونه هاي ديگري هم پيش اومد که در مطالب قديمي به ان ها پرداخته ام ..  اصلآ مهم نيست بعضي حضرات اين اتفاقات رو باور ندارند يا فکر هاي ناجوري در باره راقم اين سطور مي کنند ! ان چه برايم اهميت دارد .. روراستي و صداقت و خدمت به مردم است که هميشه ره گشاي مشکلاتم بوده اند ..  

چگونه از تهمت " هواپیما ربایی " رهایی یافتم !

                                                     روايتي از يك ماجراي واقعي :

پاسخی صادقانه به دوستان :

عدهای از دوستان و خوانندگان محترم در کامنت و ای میل های خود ، مدام از من سئوال مي فرمايند كه:: آيا تاكنون رژيم جمهوري اسلامي به شما بابت نگارش مطالب اين وبلاگ تذكر داده است يا خير.... يا بعضي ها هم  از روي محبت و دلسوزي نصيحت ام مي كنند كه : بابا ول كن اين كار رو ... ، گير مي افتي ها ... ديگه ننويس و .... ده ها نصيحت با اين مضمون . ضمن تشكر و قدرداني از تذكز همه اين عزيزان ، اجازه مي خواهم پاسخي صادقانه در اين باره به عرض برسانم :

حدود ۲۹ سال از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران مي گذرد . بنده در مقام يك شهروند ايراني  به دليل مسئوليت هاي حساس و  خطيري كه چه در دوران خدمت و چه بعد از آن داشتم ، طبيعي است بر اثر سو ء برداشت و تفكر اشتباه بعضي ها ، گذرم به مراكز قضايي افتاده باشد . ولي خدا رو شاهد مي گيرم بعد از توضيحات صادقانه ، به راحتي حكم برائت ام صادر گرديد . و هيچ گونه هتك حرمت و بي احترامي از هيچ كسي نديدم .  حتي در آن جو نا بسامان اوايل انقلاب كه توقع دمكراسي كمتري انتظار مي رفت ، رعايت عدل و انصاف در مورد من  اجرا گرديد  . به عنوان مثال عرض مي كنم ، در قضييه برخورد هواپيماي ۷۲۷ ايران اير به كوه ، و افشا گري هاي ام در مورد اعتصاب ، عملآ فرمانده وقت نيروي هوايي تهديد به اعدامم نمود اینجا.. يا در قضييه كودتاي نا فرجام نوژه اینجا علي رغم حساسيت پرونده ، قاضي محترم تشخيص به بي گناهي ام داد . بعد از  بازنشستگي هم در يك بنياد مهم خيريه ، در مقام مدير كل امور بين الملل و روابط عمومي فعاليت مي كردم كه به تشخيص دادستاني انقلاب ، اين نهاد به جرم اختلاس پلمپ گرديد و همه مديران آن به اوين منتقل گرديدند . ولي حتي به عنوان مطلع هم احضارم نكردند . همچنين در ماجرايي كه به آن خواهم پرداخت ، متوجه منظورم خواهيد شد .

شايد تصور فرمائيد كه از پارتي قدرتمندي در نظام برخوردارم . ولي به شرافتم سوگند ، جز خداوند متعال و تكيه بر صداقتم و خدمت عاشقانه به مردم ، هيچ تكيه گاهي ندارم . در مورد اين " وبلاگ  " هم بهتر است به نكته اي اشاره نمايم : مطمئن باشيد سامانه ي به اين پر مخاطبي ، كه كمتر از سه ماه به آماري بالاي ۶۸۰۰۰ نفر بازديد كننده دست يافته است ، صد در صد نهاد هاي ذيربط آن را كنترل مي نمايند . و اگر خداي ناكرده از خطوط قرمز نظام عبور كرده باشم ، مسلمآ تذكر و اخطار خواهند داد . با كسي هم شوخي ندارند . ولي خداي را شكر به دليل رعايت مقررات و ضوابط ، تا كنون به مشكلي بر نخورده ام . .. سخن آخر اين كه : هيچ گاه به شايعات توجه نفرمائيد . مادامي كه شما از روي عشق و اخلاص كاري رو انجام دهيد و تبعات كار شما آسيبي به اركان هاي نظام نزند ، كسي رو با شما كاري نيست . از قديم گفته اند : بي گناه پاي دار مي رود ، بالاي دار نه ..

hijaking---4

مكان : فرودگاه مشهد

زمان : ايام جنگ

با آغاز جنگ تحميلي ، براي پرهيز از حملات دشمن بعثي و در امان ماندن هواپيما هاي ترابري  كه نقش بسيار حياتي در پشتيباني از جبهه ها رو داشتند ، مقرر شد كه تعدادي از هواپيما هاي سي -۱۳۰  به  مشهد منتقل شده و از  آن جا ماموريت هاي محوله رو انجام دهيم . اكثر پرواز هاي ما حمل پرسنل غيور لشگر ۷۷ خراسان به منطقه و پشتيباني كلي از آنان بود . ( انشاالله در فرصتي مناسب ، از رشادت هاي آن ها و گردان هاي بسيج خواهم نوشت ) .. ...

هنوز مدت زيادي از آغاز جنگ نگذشته بود . وضع سياسي مملكت به خاطر باج خواهي برخي گروهك ها ، هنوز به ثبات و پايداري لازم نرسيده بود . خبر ترور و شهادت و بمب گذاري ها ، نقل روزانه خبر گزاري ها بود . در اين شرايط رژيم بعثي عراق با حمايت ابر قدرت ها بد جوري چشم طمع به خاك كشورمون دوخته بود . و هر روز فشار بيشتري به نيروهاي رزمنده ما وارد مي كرد . در اين شرايط مسئوليت ما براي حمل مجروحين جنگي از منطقه ، و انتقال آن ها به بيمارستان هاي مراكز استان ها ، افزايش يافته بود . تقريبآ  هر روز پرواز داشتيم . گاهي هفته ها و حتي ماه ها از خانواده و زن وبچه هايمون دور بوديم . آن ايام وضع ارتباطات مثل امروز نبود ....

 در يكي از همين روزها براي انجام ماموريتي از تهران به مقصد مشهد به پرواز در آمديم . قرار بود بعد از ساعاتي توقف و بار گيري ، به يكي از پايگاه ها اعزام بشيم . نزديك غروب بود كه در فرودگاه مشهد به زمين نشستيم . بعد از اين كه محموله ها داخل هواپيما شد ، براي پرواز آماده شده بوديم كه از عمليات خبر دادند كه فرودگاه مقصد فاقد امكانات نشستن در شب است . و شما بهتر است فردا صبح زود ماموريت رو انجام دهيد . پيشنهاد كرديم كه از چراغ هاي دستي استفاده نمايند ، چون روز بعد براي ماموريتي ديگر ، در برنامه قرار داشتيم . پاسخ دادن امكان چراغ دستي گذاشتن فعلآ مقدور نيست !! من براي روشن شدن ذهن خوانندگان به اين نكته اشاره كنم كه ، فرودگاه هايي كه فاقد روشنايي  باند  در شب هستند ، معمولآ  چراغ هايي به شكل كوزه اي كوچك كه درونش مواد سوختي است ، و فتيله اي از آن خازج شده است رو شب ها روشن مي كنند و با فاصله در طرفين باند قرار مي دهند ، تا خلبان به راحتي باند فرود رو پيدا كند . جالب اين جاست كه اين چراغ ها طوري طراحي شده اند كه شديد ترين طوفان ها يا باد موتور هواپيما ، قادر به خاموش كردن آن ها نيست .

بعد از كنسل شدن پرواز ، ميني بوسي آمد و همه خدمه پرواز رو جهت استراحت به هتل برد .. من چون اقوام پدري ام اكثرآ در مشهد بودند ، همراه آن ها به هتل نرفتم . ابتدا به خونه میزبان تلفن زده و سپس  ماشين گرفته و يك راست به منزل يكي از دوستانم كه نسبت فاميلي هم با هم داشتيم روانه شدم .  اغلب مشهدي ها رسم دارند وقتی مهمون عزیزی به خونه شون قراره بیاد ، براي احترام بيشتر به او ، تعدادي ميهمان دیگر رو هم دعوت می کنند . لذا از اون جایی که دوست من پزشک دارو ساز بود ، تعدادي ديگر از دوستان دکترش به همراه همسرانشون هم تشریف آورده بودند . جاتون خالي سفره ای  بزرگ با طعام هاي رنگارنگ منتظر افتتاح من بود !! راستي اضافه كنم كه ميزبان از صداي بسیار خوشي  برخوردار بود . خودش هم گيتار مي نواخت و معمولآ همسرش هم او را در اکثر آواز ها همراهي مي نمود . خلاصه يه بزم  تمام عيار با مهماناني هم فكر دور هم جمع شده بودند .....

خيلي ببخشيد ... مشروب هم بود . تعارف كردند كه قبل از شام گلويي تر كنم . عذر خواهي نموده و طفره رفتم . هنوز مجلس گرم نشده بود كه ناگهان يادم اومد .. اي دل غافل بعد از نشستن در پايگاه به خاطر عجله ای که برای دیدار با اقوام خود داشتم ، يادم رفته هماهنگي هاي مربوط به بعد از فرود رو تکميل نمايم .. ! و به قول مشهدي ها .. در به لنگ هواپيما رو همين جوري باز گذاشته و به ميهماني آمده ام !! خطاب به دوستم گفتم : " مسعود " جان اگه مي شه يه آژانس برام بگير تا سري به فرودگاه  بزنم ! قول مي دم تا شام حاضر بشه خودم رو مي رسونم . گفت : پس اول شامت رو بخور بعد با هم مي رويم .گفتم : بخدا اين جوري از گلوم پائين نمي ره .. بذار برم تا بعدش با خاطر جمعي از دست پخت خانمت بخورم . طفلك قبول كرد . ولي گفت پس خودم مي برمت كه ما رو قال نگذاري ...

همين كه خواستيم حركت كنيم ، پسر خردسالش هم بهونه گرفته و به شوق ديدن قارقارک عمو بهروزش اصرار کرد تا همراه ما بيايد ... ! چاره اي نبود لذا ما سه نفري وارد پايگاه هوايي شديم . دم در دژباني با نشان دادن كارت شناسايي و معرفي دکتر مسعود ، از افسر نگهبان خواهش كردم به "پاس بخش "  ها  اطلاع دهد تا نگهبان هاي مستقر در رمپ پرواز به ما ايست ندهند ... سپس با ماشين دکتر سر راهمون ابتدا  وارد عمليات پايگاه شديم . تنها شانسي كه آوردم در اون هنگام بچه خوابش گرفته بود و جناب دكتر  براي خواباندن فرزندش ، توي عمليات موند ... ( اين جا خدا واقعآ به كمك ام آمد ) چون از همون اول قرار بود مسعود به فرزندش كابين هواپيما رو نشون بده !!

بعد از هماهنگي با سرباز هاي نگهبان ، در سکوت و تاريكي مطلق شب وارد هواپيما شدم . كور مال كور مال از پله هاي كابين هواپيما بالا رفته و روي صندلي نشستم ... براي فرار از تاريکي ابتدا موتور كمكي هواپيما ( جي تي سي ) رو روشن نمودم ...  در خلوت و سكوت رمپ پرواز ، صداي گوشخراش موتور ، بد جوري انعكاس يافته بود ... ! باور کنيد در روز روشن صداي جي تي سي خيلي مهيب و كر كننده است ، چه برسه به شب ....! سپس چراغ هاي داخل كابين رو روشن كردم ... نور خيره كننده آن مانع  تشخيص بيرون هواپيما شده بود . براي دقايقي سرگرم بازديد آلات دقيق و عقربه هاي مربوطه بودم ... اصلآ نمي دانستم در بيرون هواپيما چه خبر است !!

بعد از اين كه بازديد هايم پايان يافت ، براي چك كردن محيط بيرون هواپيما پرژوكتور هاي قوي زير بال ها رو براي لحظه اي روشن کردم ... همين كه اشعه قوي و پر نور پرژكتور ها ، شعاع ميدان ديد مقابلم رو مثل روز روشن كرد ، چشمتون روز بد نبينه ... ديدم  دور تا دور هواپيما رو ، سربازاني مسلح به انواع تفنگ و مسلسل به محاصره در آورده اند ...!! يعني چه ..؟ اين ها ديگه كي هستند ...!؟ اين جا چکار دارند !؟ با خود گفتم .. شايد خواب مي بينم ... !! ولي خير واقعيت داشت . در مقابل سربازان هم يه نفر افسر قد كوتاه با ريش هاي پر پشت ، در حالي كه بلند گوي قرمزي در دست داشت ، مدام در حال فریاد زدن بود . اما چون صداي موتور بلند بود ، من فقط تكان خوردن دهان و آرواره هايش رو مي ديدم که هر از گاهي هم با به حركت در آوردن دست هایش ، اشاره به تهديد جدي مي نمود ...!!  سريع موتور كمكي هواپیما رو خاموش كردم تا خداي ناكرده حماقتي ازش سر نزند و ما رو الكي الكي رهسپار اون دنيا نكنه ...           

هنوز جي تي سي ( جت توربو سيستم ) كاملآ خاموش نشده بود كه همان ستوان  ( که بعدآ در مرحله  بازجويي فهميدم اسمش پدرام است ) مثل قرقي پريد تو كابين و خطاب به من گفت : فرار مي كني ها ..؟ هواپيما مي دزدي ..؟ فكر كردي ما خوابيم ...؟ تا اومدم توضيح بدهم .. به سربازان همراهش اشاره كرد كه مرا دستگير نمايند ... به هيچ عنوان فرصت توضيح دادن رو نداد ! طرف عينهو آرتيست فيلم هاي پليسي تو حس و حال عمليات تحت امرش بود ..! لذا در يك چشم بهم زدن مثل يه موش در چنگال آن ها گرفتار شدم  .. و در نهايت منو كت بسته از قارقارک بيرون آوردند  و به اتفاق آن همه سرباز و تفنگچي راهي ساختمان عمليات شديم .  توي راه همه اش زير لب دعا مي كردم دكتر متوجه قضيه نشود تا من با خيالي آسوده  آن ها رو از اشتباهاتشون بيرون  آورم ....

به محض اين که رسيديم جلوي ساختمان عمليات پايگاه، ديدم اي بابا ، ناکس ها بيچاره دكتر رو به همراه فرزند خردسالش قبل از من دستگير کرده اند ... !!  مسعود كه ذاتآ آدم ترسويي است از ترس رنگ به چهره نداشت .. با همون لهجه مشهدي اش گفت : يره چكار كردي ..؟‌   مو رو چرا گرفتن ..؟ مو كه كاري نكردوم يره ... و هي همين جوري مو ، مو  مي كرد ... تا اومدم جوابش رو بدم ، همون ستوانه انگار تيم بن لادن رو دستگير كرده ، بادي به غبغبش انداخته گفت : هواپيما ربايي كرده .. !!  و شما هم همدستش هستي .. !!‌ با گفتن اين كلمه ، صداي مو ، مو هاي دكتر هم قطع شد ...

ديدم عجب گيري افتادم ... با هزار بدبختي ما سه نفر رو مثل اسراي عراقي جلو انداخته و همراه خود به اتاق افسر نگهبان که در مدخل ورودي پايگاه قرار داشت ، برد . در همين هنگام بر وبچه هاي گروه ضربت مشهد هم از راه رسيدند ... به افسر نگهبان گفتم شما يه چيزي بگو ... من كه قبل از ورود به رمپ با شما هماهنگ كرده بودم ... ديدم بيچاره براي اين كه به مخمصه نيفته ، اشاره مي کنه كه در اين مورد چيزي نگويم ...! ستوان پدرام با غرور خاصي پشت ميزي نشست و شروع كرد به نگارش صورتجلسه ..  در ادامه هر يك از ما ها رو جداگانه سين جيم نمود ... اولش خيلي سعي کردم جلوي عصبانيت ام رو بگيرم .. شايد به خاطر رعايت حضور مسعود بود . نمي خواستم موضوع الکي الکي بيخ پيدا کنه .. ! اما وقتي ديدم يارو باورش شده که به اصطلاج توطئه اي رو خنثي کنه ، ديگر طاقت نياوردم .. فرياد زدم مرد حسابي .. چه جوري مي شه به تنهايي اين هواپيماي غول پيكر رو به پرواز در آورد ...؟  دست كم چها نفر ديگر خدمه لازم داره تا بتونه پرواز كنه ... خلاصه تا نيمه هاي شب باز جويي ادامه داشت . ستوانه هم ول كن ماجرا نبود ...

عاقبت با هزار مكافات موفق شدم به هتلي كه بچه ها در اون اقامت دارن زنگ بزنم ... يادمه فرمانده هواپيما در اون ماموريت سرهنگ رضايي بود ...  بچه خرم آباد بود خدائيش خيلي هم ابهت داشت ... جريان رو  تلفني به طور خلاصه بهش گفتم  ... معلوم بود که خون اش بد جوري به جوش اومده است !  سريع خودش رو به دفتر افسر نگهبان پايگاه رسوند ... و بار ديگر از من خواست به طور خلاصه قضيه رو توضيح دهم ... بعد از اين كه ماجرا رو شنيد ، خطاب به اون ستوانه گفت : مي دم پدرت رو در بيارن ... و فوري فرمانده پايگاه مشهد رو گرفت .. !  با اقتدار و تحکم خاصي از او خواست تا همين حالا خودش رو به بازداشتگاه برساند... و تهديد كرد اگه تا نيم ساعت ديگه نيايي ، من فرمانده نيرو را خواهم گرفت .. مطمئن بودم اين کار  را انجام خواهد داد .. !  در يك چشم بهم زدن همه ي روسا و فرماندهان جمع شدند ... و او يك تنه از من دفاع كرد .. در نهايت آن ها صورت جلسه رو پاره كردند و از ما عذر خواهي نمودند ... آن ها براي توجيه عمل خويش گفتند ، چند شب پيش يه هواپيما فرار كرده بود ... و ما فكر كرديم ايشون هم مي خواهد شبانه فرار نمايد ...  هر چه بود اين تهمت هم به خير وخوشي تمام شد .. هنوز هم وقتي مشهد مي روم دكتر از خاطره آن شب و به هم خوردن ميهماني اش مي گويد ... !!

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اوليه : دوم تیر ماه ۱۳۸۶ . 

اصلاح و بازنشر : ساعت ۵:۳۰ دقیقه بامداد در تاریخ ۲۸ تیرماه ۱۳۹۰ .

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا ) 
  • - تعداد بازديد
  • 4905
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35