درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  دو روایت عجيب از تخلف .. !

Takhalof-1

Takhalof-1 

برچسب ها : گمرک خرمشهر + اسهال کارمندان + شوکولاکس + ماشين حمل پول + تصادف پرايد + اتوبوس مسافربري + غارت پول ها + اداره آگاهي

به بهانه مقدمه ...

 یکی از خوانندگان محترم که متآسفانه نام او رو فراموش کرده ام در همون ماه های نخست راه اندازی تارنمایم دو مطلب برای انتشار ارسال کرد . من سنت شکنی کرده و هر دو ماجرا رو در یک پست منتشر کردم ! امروز وقتی لینک های قدیمی رو برای بازنشر مرور می کردم چشمم به آن افتاد ! بد ندیدم برای تغیر حال و هوای سایت آن رو تقدیم شما بزرگواران نمایم .. امیدوارم هرگز شاهد این گونه ماجرا ها در کشور عزیزمون نباشیم .

نکته بعدی در باره مطلب " فیروز ، افسري که ارتش حريف اش نشد !‌ " دوستان نازنين پرسش هايي رو عنوان فرمودند که متآسفانه هيچ يک صحت نداشت ! جهت اطلاع خوانندگان گرامي عرض کنم که .. در حقيقت فيروز خان ما مرتکب هيچ گونه جرم و تخلفي نشده بود .. !! بلکه با تدبير و درايت خويش ترفند بسيار ساده اي رو به کار برد که با وجود کسر شدن از امار واحد خدمتي اش در تهران و عدم حضور در پايگاه شيراز ، نه تنها فراري محسوب نشده بلکه حق و حقوق ماهيانه اش رو مرتب دريافت مي کرد .. و تاکيد مي کنم هيچ عمل خاصي انجام نمي داد و خيلي راحت سرگرم کسب و کار و بيزنس خودش بود !! به عبارت ساده تر او از منظر قانون " حاضر به خدمت " محسوب مي شد ! با عرض شرمندگي به دليل باز آموزي منفي براي ساير پرسنل از بيان اين حقه قانوني معذروم !   

 پرده اول

Takhalof--2

نزديكي هاي ساعت 9 بود كه تقريبا همه اعضاي گمرك خرمشهر براي بازكردن و تفتيش چند صندوق چوبي بزرگ خوش ظاهر كه از آمريكا آمده بود گرد يكديگرجمع شدند. پيشخدمت ها با تيشه و تبر به كندن ميخ و تخته‌هاي روي جعبه مشغول شدند و پس از آن كه پوشال روي صندوق ها را پس زدند بوي خوشي برخاست كه همه مطمئن شدند صندوق‌ها محتوي شكلات مي‌باشند. طبق معمول در يك قوطي باز شد و يكي از كارمندان براي خود و رفقايش از آن شكلات ها مقداري برداشت. طعم و مزه شكلات ها نيش ها را باز كرد و دهن همه به جنبش افتاد و متعاقب آن چندين بسته ديگر مورد ناخنك حضرات از رئيس گرفته تا مامورين جزو اداره قرار گرفت و گذشته از آن هر يك از اعضا چندين بسته نيز براي اهل بيت خود كنار گذاشتند كه موقع ظهر با خود ببرند!  يك ساعت بعد صندوق ها ميخكوب و براي تحويل شدن به صاحب جنس آماده بدو و كارمندان نيز در پشت ميزهاي خود مشغول كار شدند ولي گاه گاهي صداي زنگ بلند مي‌شد و كارمندان به پيشخدمت ها ارد آب خوردن مي‌دادند. لحظه به لحظه مرض عطش در عمارت گمرك شدت يافت و به فاصله نيم ساعت بشكه حلبي بزرگ عمارت گمرك خالي و دوباره پر از آب شد ولي تشنگي كارمندان از بين نرفت! رئيس خواست به منزل جيم شود ديد معاون اداره تقاضاي دوساعت مرخصي كرده و ساير اعضا نيز هركدام به بهانه ‌اي طلب مرخصي نموده و قصد خروج را دارند. ناچار در جاي خود باقي ماند. صداي قار و قور شكم اعضاي دله گمرك از هر طرف بلند بود و در عرض چند دقيقه هجوم عمومي به طرف مستراح شروع شد ولي بدبختانه يا خوشبختانه عمارت گمرك بيش از يك آبريزگاه گلي و يك آفتابه حلبي نداشت. لحظه به لحظه مراجعه كنندگان مستراح زيادتر شد و بعد از يك ربع هيچ كس در اتاق ها ديده نمي ‌شد. همه براي رفتن به مستراح از سروكول هم بالا مي‌رفتند. فراش، انديكاتور نويس، بازرس، هيچ كدام طاقت يك دقيقه انتظار را نداشتند. هر كس هم كه داخل جايي بود به اين زودي ها كارش تمام نمي‌شد به همين جهت هر كس داخل مي‌شد يك فصل فحش از بيروني‌ها مي‌شنيد تا كارش تمام شود و بيرون بيايد. جناب رئيس به گمان اين كه آنجا هم تك و توش بر مي‌دارد با طمطراق عازم شد ولي احدي ملاحظه او را نكرد. كم كم صداي او هم بلند شد كه: منتظر خدمتتان مي‌كنم، به بندرعباس انتقالتان مي‌دهم، حمال ها، فلان فلان شده‌ ها، چرا ملاحظه رئيس و مرئوسي را نمي‌كنيد؟ ولي هيچ كدام از اين حرف ها و تعارف ها اثري نداشت ! در اين گيرو دار رئيس بيچاره دفعتا متوجه خود شد و ديد كه شلوار خود را مظفرانه كثيف كرده است! خواست به گوشه‌اي برود و شلوار خود را عوض كند كه ناگهان اتومبيل شيك آخرين سيستمي جلوي عمارت گمرك ترمز كرد و يكي از بازرس هاي معروف گمرك جنوب كه مامور سركشي گمرك خرمشهر بود پياده شد. اولين چيزي كه نظر او را به خود جلب كرد اين بود كه در گزارش خود بنويسد: نبودن پاسبان جلوي عمارت.... از پله‌ها بالا رفت، هيچ كدام از اعضا را نديد. از درون اتاق ها هم صداي نفس‌كشي شنيده نمي‌شد. بدبخت با عصبانيت به طرف اتاق رئيس رفت. رئيس بدبخت از مشاهده بازرس خود را باخت و رنگ از رويش پريد و از اين كه به علت اشكالات فني! نمي‌توانست از جا بلند شده و تعارف بكند بي‌اندازه شرمگين شد با اين حال با لكنت زبان خير مقدمي گفت و اضافه نمود كه به علت رماتيسم و درد پا قادر به تكان خوردن نيستم و بعد هم زنك زد تا فراش آمده و براي مهمان تازه وارد چاي و شيريني بياورد ولي

هيچ كس در راه‌روهاي عمارت وجود نداشت تا به زنگ رئيس پاسخ دهد! بازرس در حالي كه از اين قضيه در فكر فرو رفته بود چند دور با عصبانيت طول اطاق ها را طي نمود و در اين اثنا يك مرتبه چشمش از پنجره به بيرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرك به مستراح بي‌اختيار خنده‌اش گرفت. مخصوصا چندنفري كه طاقت نياورده و دولادولا در گوشه‌هاي حيات، پشت درخت‌‌هاي نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بيشتر جلب كرده و بر تعجبش افزوده بود! بوي تعفن گيج كننده‌اي فضاي گمرك را معطر ساخته بود! تمام اين جريانات كه باعث رسوايي كارمندان گمرك گرديده بود شاهكار يك جوان ارمني بود كه مرتبا از آمريكا شيريني و شكلات وارد مي‌كرد و چون هردفعه بيش از نصف هر صندوق را آقايان محض تبرك! مي‌چشيدند و طبق معمول هيچ مرجعي هم براي شكايت نداشت، حقه‌اي به كار زده و يك بار سفارش داده بود كه براي او شكولاكس يعني شكلات مسهل بفرستند و به طريقي كه ملاحظه شد به بهترين وجهي انتقام خود را از شكم هاي دله كارمندان گمرك خرمشهر گرفت!

توضیح مهم : زمان این رویداد مربوط به قبل از انقلاب است

 

*******

پرده دوم

 

Takhalof---4

اتوبوسي مملو از مسافران بي غيرت

جاده فيروز كوه ...

پسر  جواني با اتوموبيل پرايد تقريبآ مدل بالای خود در حال رانندگي در جاده فيروز كوه بود . رادیوی ماشين  در حال پخش اخبار بود .. سرمای زمستان باعث شده بود تا شیشه های ماشین  رو را بالا کشیده و از گرمای مطبوع بخاری آن  لذت ببرد .... پسر جوان هر از گاهی با نگاه کردن در آینه ، وضعیت پشت سر و اطراف اش رو چک می کرد .. او هرگز تصور نمی کرد دقایقی دیگر دست سرنوشت بد ترین فاجعه رو برایش رقم خواهد زد . راننده جوان از این که می دید جاده خلوت و کم تردد است خوشحال شده و قدری دیگر بر پدال گاز فشار آورد .. عقربه سرعت کم کم از روی عدد صد بالا رفته ولی راننده به تلافی ترافیک فشرده تهران ، همچنان بر پدال گاز فشار می آورد . هر از گاهی انوموبیلی از مقابل ظاهر می شد و با سرعت از کنار وی می گذشت ...

در همین زمان از سوی مقابل یه اتوموبیل زره پوش حامل پول به سرعت در حال حرکت بود .. راننده با مامور مسلح در حال گفت و گو بود .. آن ها برای پرهیز از خستگی و گذر سریع زمان ، از هر دری سخن می گفتند ... از خاطرات حمل پول ، از دوستان نزدیک در بانک و مسائل زندگی حرف می زدند .. سرعت زره پوش هم به خاطر خلوتی جاده کمی زیاد بود .. هر دو پیک مرگ به سرعت به سوی یک دیگر نزدیک و نزدیک تر می شدند . بعد از عبور از پیچ تندی ، ناگهان هر دو اتوموبیل رو در روی هم در آمده و هر دو راننده برای پرهیز از برخورد ، خودرو ها یشان  را به سمتی دیگر هدایت کردند .. ولی دیگر خیلی دیر شده بود . کوچکترین برخورد سبب واژگونی هر دو اتوموبیل شد . راننده پراید بعد از برخورد با گارد ریل های اطراف مسیر ، در گوشه جاده با سقف روی زمین کشیده شده و در نهایت متوقف شد . خون زیادی از جوان داخل پراید خارج شده بود ..

در آن سوی پراید ، و به فاصله چند متر دور تر خودروی زره پوش هم پس از برخورد با کناره های جاده و در حالی که در های ماشین باز شده بودند متوقف شد . پسر جوان بعد از لحظاتی که از شوک ناشی از تصادف بیرون آمده بود به بررسی وضعیت خود پرداخت .. درد زیادی در بدن خود احساس می کرد . از طرفی فرمان ماشین بر اثر شدت ضربه اولیه ، قفسه سینه اش را شکافته و به ریه هایش رسیده بود . جوان می دانست اگه سریع به مرکز پزشکی یا درمانگاهی برسد ، امید به زنده ماندن دارد .. سکوت جاده صدای ناله  سرنشینان خودروی زره پوش رو با صدای ضجه جوان در هم آمیخته بود . آن ها دعا می کردند ای کاش اتوموبیلی از راه رسیده و موجب نجات آن ها شود . ولی افسوس که در این فصل سال کمتر خودرویی از این مسیر تردد می کنند .

راننده پراید به سختی و با تلاش فراوان موفق شد گوشی تلفن همراه خود را از جیب اش بیرون آورده و بعد از دقایقی شماره برادر خود را گرفت ... بعد از چند زنگ از آن سوی خط برادر جوان پاسخ برادرش را داد ... جوان مجروح بریده بریده در حال تشریح وضعیت خود بود . و از برادرش درخواست کرد که به نیروی های امداد یا اورژانس تماس بگیرد .. ولی ناگهان با خوشحالی گفت .. نیازی نیست دادش جان .. یک اتوبوس مسافربری داره به سمت ما می آید .. آن ها حتمآ من را از لای آهن پاره ها بیرون می آورند . و سپس گوشی تلفن را قطع می کند .. از ان سوی راننده اتوبوس مسافربری با دیدن تصادف در جاده سرعت خود را کم کرده و با روشن کردن فلاشر های خود ، با احتیاط در گوشه اتوبوس را نگه داشته و بعد از کشیدن ترمز دستی از ماشین پیاده می شود .

هم زمان با راننده اتوبوس شاگرد وی هم از ماشین بیرون می آید . در همین اثنا مسافران هم از روی کنجکاوی و ایضآ کمک به مصدومان پیاده شده و با احتیاط به سوی حادثه دیدگان می شتابند .. اما هنوز چند قدمی جلو نرفته اند که با تعجب مشاهده می کنند راننده اتوبوس به همراه شاگر خویش در حال جمع آوری اسکناس و چک پول هایی هستند که در زره پوش حمل می شده است .. آن ها هم درنگ نکرده و به سرعت به جمع غارتگران می پیوندند .. در ظرف چند دقیقه تمام  بسته های حاوی اسکناس به همراه  کیسه های پول خرد میان ۳۶ مسافر و راننده اتوبوس به یغما می رود ..! حتی یک نفر هم از این جمع سنگ دل به فریاد های مصدومان توجه ای نمی کند !! گویی در این لحظه شیطان گوش و چشم همه این افراد از خدا بی خبر را بسته بود !

جوان زخمی به امید این که بعد از تاراج محموله زرهپوش به سوی وی خواهند آمد ، هم چنان درد و کوفتگی بدن خود را تحمل می کند .. ثانیه ها به سرعت سپری می شود .. جوان که بر اثر خونریزی شدید دیگر قادر به تشخیص مسافران نبود در آخرین لحظات عمرش به امید دستی که برای یاری اش دراز شود می اندیشد ... او هرگز به فکرش خطور نمی کند که ممکن است آن ها او را در این حالت رها نمایند .. انسان همواره به امید زنده و دل خوش است . و جوان زخمی که دیگر رمقی برای اندیشیدن نداشت ، چشم به راه مدد یک انسان بود . او اصلآ فکرش رو نمی کرد که برای این انسان نماها فقط پول مهم است و بس .. ! او با حالتی زار و نحیف بخاطر جاری شدن خون فراوان از بدنش با ناباوری دید که همه مسافران با عجله سوار اتوبوس شده و محل را ترک می کنند !!

  ساعتی بعد از دور شدن اتوبوس مسافربری وقتی ماشین های عبوری به محل حادثه رسیده ، و پلیس و نیروهای امداد رو در جریان قرار می دهند ، دیگر  برای راننده پراید سواری خیلی دیر شده بود .. آن ها وقتی بدن نیمه گرم او را از میان آهن پاره ها بیرون می کشند ، متوجه می شوند فقط چند دقیقه از مرگ این جوان گذشته است .. آن ها سپس به سراغ راننده و سرنشینان ماشین زره پوش رفته و آن ها رو نیمه جان و بیهوش درون آمبولانس قرار داده و به نزدیک ترین مرکز درمانی می رسانند . پلیس گشت در  صورتجلسه وضعیت تصادف قید می کند که زره پوش حادثه دیده فاقد هیچ گونه  پول و تراول چک است !! با اعلام بردار راننده پراید و شرح ماجرای اتوبوس مسافربری ، پلیس متوجه عمق فاجعه می شود . و می فهمد این بار باید در جستجوی انسان نماهایی باشند که با قساوت خود مرگ جوانی رو رقم زده اند . و این پرونده در اختیار مرکز آگاهی قرار می گیرد .

Takhalof---3

کاراگان ویژه اداره آگاهی با اعلام شماره سریال های چک های مسروقه به بانک های کشور ، خیلی زود اولین مسافری که برای نقد کردن  چک پول به بانک مراجعه کرده بود دستگیر می کنند . با اعتراف های او پای پلیس به شرکت مسافربری فوق کشیده می شود و .... بله دوستان گرامی این حادثه زنگ خطری جدی از بی تفاوتی بعضی انسان هاست که به خاطر مشتی اسکناس همه چیز خود و ارزش های انسانی رو زیر پا می گذارند .. البته همه ما در زندگی روزمره خود با این گونه  افراد مواجه هستیم  . منتها درجه پول پرستی آن ها با یک دیگر فرق می کند .. به امید آن که دیگر شاهد این گونه خبرهای ناگوار نباشیم ..

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اولیه : نوزدهم بهمن ماه ۱۳۸۶ 

اصلاح و بازنشر : ساعت ۴:۵۰ دقیقه بامداد در تاریخ یازدهم تیرماه ۱۳۹۰ .  

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

سخني با شما

بار ها پيش اومده است که دوستان نازنين در بخش نظرات وبلاگ ، کامنت هايي به شکل خصوصي درج   فرموده و از من مي خواهند حتمآ به آن ها پاسخ دهم .. ! البته پر واضح است اون هايي که آدرس وب يا اي ميل خودشون رو قيد مي کنند بنده ارتباط برقرار مي کنم . اما جالبه بدونيد اغلب اون ها هيچ آدرسي براي ارتباط ندارند .. ! و من نمي دونم چگونه با اين بزرگوارن تماس بگيرم !؟ آخه مي دونيد کامنت هاي خصوصي قابليت درج جواب رو ندارند .. ! گاهي هم دوستان به موضوعاتي اشاره مي کنند که بنده اصلآ در جريان نيستم .. ! به عنوان مثال پسر عزيزم " سينا " ي نازنين که خيلي هم دوستش دارم کامنتي به صورت خصوصي برايم ارسال کرده است .. که هر چه فکر مي کنم نمي دونم وي در باره چه موضوعي سخن گفته است .. !؟ البته اين امکان هم وجود دارد .. دوستان در گذشته مطلبي رو يادآوري کرده باشند که متآسفانه به خاطر گذشت زمان و فراموشکاري ، موضوع کامنت هاي بعدي رو درک نمي کنم .. ! مثلآ  مادر نازنيني در پست " جذامي ها " در کامنت خصوصي خويش در باره کار هاي عجيب و غريب پسر جوانش از بنده  راهنمايي خواسته بود .. حتي يادمه در پست هاي بعدي هم از عدم پاسخگويي ام گله  بسيار فرموده بود .. اما همان طور که گفتم بنده هيچ گونه نشاني براي ارتباط با وي نداشتم . از اين رو از همه سروران نازنين استدعا مي کنم در صورت استفاده از نظر خصوصي ، حتمآ راه تماس رو فراموش نفرماييد .. ممنون از همه شما بزرگواران

 

     آرشیو سایت  اينجا                         آرشیو وبلاگ اینجا 

 

مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )  
  •  
    - تعداد بازديد
  • 6300
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35