درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  یادی از خسرو شکيبايي عزیز

khosro

چرا فقط پوست خسرو شکیبایی سیزه شده بود !؟

khosro

برچسب ها : خسرو شکیبایی + مجتمع فرهنگی سروش + علی معلم + خانواده شکیبایی + تبریز + مرحوم پدر خسرو + ازدواج مجدد

 بهانه ای برای مقدمه
 
من با زنده یاد خسرو شکیبایی رابطه عاطفی و دوستی عمیقی داشتم . در سال هایی که در مجله سروش هفتگی حضور داشتم به اصرار یکی از دوستان روزنامه نگارم که تصمیم داشت خاطرات این هنرمند مردمی رو در نشریه اش چاپ کنه با خسرو هماهنگ کردم .. قرار شد برای ثبت خاطرات سر شب به خونه  اش برویم .. دوستم یکی از عکاس های معروف رو هم با خود اورده بود .. اون شب خسرو تا سپیده دم سخن گفت .. از قبل از تولد تا دوران کودکی و مرگ پدر و نحوه هنرمند شدنش .. من علاوه بر دوستم (در زمان زنده بودن حسرو ) خاطرات شنیدنی اش رو در نشریاتی که قلم می زدم منتشر کردم . حتی در ماه های نخست راه اندازی تارنمایم ( فروردین ۱۳۸۶ ) این خاطره رو به همراه سایر شنیده هایم منتشر کردم . متآسفانه بعضی هموطنان در کامنت های خود عکس العمل منفی و ناشایستی نسبت به ازدواج  مرحوم پدر خسرو از خود نشان دادند (اینجا ) که موجب رنجش این هنرمند شد . آن چه در ذیل می خوانید اشاره به خاطره رنگ پوست خسرو است که بر خلاف همه اقوامش سبزه شده بود ..!
 
سال ها پيش ، هنگامي كه سريال هنرمند محبوب خسرو شكيبايي از تلويزيون پخش مي شد و مخاطبان بسيار فراواني طبق معمول  داشت . به بهانه تقدير و نقد وگفتگو از بازيگران سريال ( كه متاسفانه نام آن را به خاطر ندارم ) ، در مجموعه فرهنگي هنري سروش كه اتفاقآ نمايشگاه كتاب هم به مناسبت ماه مبارك رمضان برگزار شده بود ، خسرو شكيبايي به اتفاق ساير دست اندركاران براي افطار و شام دعوت شدند . به خاطر دارم علي معلم مدير مسئول نشريه سينمايي دنياي تصوير ، و تعداد زيادي دانشجويان دانشگاه هنر هم حضور داشتند. و بعد از شام ، جلسه پرسش وپاسخ آغاز شد .
من كه كنار دست خسرو نشسته بودم ، در اواخر جلسه به او پيشنهاد درج خاطراتش را دادم . او با تواضع و فروتني خاص خودش ، آن را قبول كرد  . لذا براي اواسط هفته بعد قرار گذاشته شد .
 
  
 آن ايام خسرو در يكي از خيابان هاي تهران پارس با خانواده اش زندگي مي كرد . سر شب به اتفاق يكي ديگر از همكاران قديمي ام و عكاس مجله به منزل وي رفتيم . هنوز مقدمات گفتگو اماده نشده بود كه يك سري ميهمان ( باجناق به همراه خواهر همسر ) به جمع ما پيوستند.
بگذريم ......
 بعد از شام و رفتن ميهمانان ، ما به اطاقي رفتيم و خسرو شروع كرد به صحبت كردن . بی اغراق
وي علاوه بر هنرپيشگی تئاتر وتلويزيون وسينما ، گوينده چيره دستي هم است . او طوري سخن مي گفت كه احتياج به اديت و تنظيم نداشت . خسرو ابتدا بيان خاطرات را از قبل از تولدش آغاز كرد . يعني از ماجراي ازدواج مرحوم پدر با مادرش . او تا سحر از هر دري سخن  گفت  . وقتي سخن به مرگ پدر رسيد ، ( كه ماجراي آن واقعآ خيلي عجيب و شنيدني است و قصد دارم در  فرصتي ديگر ، حتمآ در اين صفحه به شرح آن بپردازم ) ، اشگ هايش جاري گشت .او مي گفت و ما  همراه  وي مي گريستيم .
او خاطراتش را از بدو تولد ، دوران كودكي ، نوجواني ، تحصيل ، آغاز بازيگري ، دوران هنرپيشه گي و .... با جزئيات و دقيق بيان مي كرد .
 
                                                   ************
خسرو شكيبايي در  مورد تيره بودن رنگ پوست خود با وجودي كه تمام اقوام پدري و مادري او داراي پوستي سفيد هستند و كسي به غير از او داراي چنين رنگ تيره اي نيست گفت :
مرحوم پدرم خیلی مذهبی و مومن بود . سرگرد ارتش هم بود ، ولي به خاطر اعتقاداتش مثلآ خواندن نماز شب، در شبي كه افسر نگهبان بود و يا گذاشتن ته ريش كه در آن زمان ها خلاف مقررات ارتش بود،
هيچگاه درجه اش از سرگردي بالاتر نرفت . چند سالي از ازدواج پدرم با مرحوم مادرم نگذشته بود ، كه طبق معمول عازم ماموريت نظامي به شهرستان تبريز مي شود . و مادر مرا به اتفاق مستخدمه اي به نام طلعت خانم  در تهران مي گذارد .ابتدا قرار بود ماموريتش ۴۰ روزه باشد ، اما به دلايلي كه الان خواهم گفت به درازا مي كشد .
همان طور كه اشاره كردم مرحوم پدرم چون فردي مومن و با تقوا بود ، در زمان ماموريتش در شهر تبريز در نزديكي پادگان ، اطاقي كوچك در طبقه دوم  اجاره مي كند تا بعد از ظهر ها با خيال آسوده به عبادت و تلاوت قرآن مجيد بپردازد . در يكي از همين روز ها كه فصل تابستان هم بوده ، پدر براي خنك كردن اطاق ، تنها پنجره مشرف به حياط خانه را مي گشايد .... كه ناگهان چشمش به قامت زيباي دختري جوان مي افتد كه به بالاي شاخه درخت ، در حال خوردن توت است ... جل الخالق !! خدايا چه مي بينم ؟ خدايا حلالم كن ...... و ديگر هرگز آن پنجره را نمي گشايد .
خيلي با نفس خود كلنجار مي رود . و مرتب با خودش تكرار مي كند به يك نگاه حلال است .. و ...
بالآخره طاقت نياورده و به در منزل همسايه رفته و جريان ديدن دختر خانم آن ها را بيان مي كند .
و از ايشان دخترك را خواستگاري مي نمايد ! ا خانواده دختر چون ديده بودند كه پدر انساني مذهبي و صاحب منصب است ، بلافاصله مي پذيرند و بدين سان آن خانم مي شود هووي مادر ما .
از طرفي مادر كه نگران حال  همسر خويش بود و زمان ماموريت هم به درازا كشيده بود ، مرتب نامه و تلگراف مي فرستد . تا اين كه پدر عاقبت بعد از ماه ها اقامت در تبريز، با زن عقدي خويش  به تهران باز مي گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صداي نيمه بلند مي گويد :
طلعت ... طلعت كجايي ...؟ سلام آقا ..خوش آمديد ... برو طبقه دوم .... يكي از اطاق ها را آماده كن . از اين به بعد ايشون با ما زندگي مي كنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر مي كنه و يكي از اطاق هاي بزرگ آفتاب گير را براي اين تازه عروس آماده مي كند .
مادر به خاطر فضاي مرد سالاري ، هرگز جرآت نمي كند از پدر در مورد اين تصميمش بپرسد .
اما در طول سال ها زندگي مشترك ، عروس خانم فرزندي پسر به دنيا مي آورد كه سرخ و سفيد و تپلي است . ولي مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنيا آورده بود ، يا سر زا رفته بودند و يا در همان كودكي فوت كرده بودند . و از اين كه هووي تازه وارد صاحب فرزندي سالم و سفيد و تپلي است ، غصه مي خورد . اما به خاطر اعتقادات خيلي محكمي كه داشت ، هرگز حسودي نمي كند .
بله ، همان طور كه اشاره كردم ، مادر من واقعآ زني معتقد و مومن بي ريا بود . به طوري كه اكثر اوفات به خاطر يك سنتي كه اسمش را بياد ندارم ، قرآن به سر مي گذاشت و با يك پا نماز مي خواند .  به اعتقاد مادر ، تنها گناه كبيره اي كه انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گريه وزاري و توبه مي كرد ، اين بوده كه در كودكي براي عبور از خيابان ، پاسباني دست او را گرفته و از خيابان عبورش داده بود .
با اين طرز تفكر و اعتقاداتش بود ، كه يك روز رو به در گاه خداوند مي كند و خطاب به او مي گويد :
خدايا .... پروردگارا ... خودت شاهدي كه هرگز ( جز يك بار ) قصور از فرمان تو نكرده ام. و شب روز به عبادت مشغول بودم . آيا اين عدالت است كه هووي من نيامده صاحب يك فرزند كاكل زري بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟
خدايا تنها خواهشم از تو اين است كه تنها يك پسر به من بدي .....  پسري كه  :
   
               سياه باشه .... زشت باشه ..... اما سالم باشه .....
و بدين سان خدا دعاي اين زن مومن را پذيرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندي سياه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء كرد .. پسري كه در فاميل شكيبايي ، تنها اوست كه پوستي تيره دارد .
فرزند آن بانوي تبريزي ، كه برادر ناتني خسرو است ، و داراي پوستي روشن وسفيد است ، هم اكنون مهندس است و در تبريز زندگي مي كند. رابطه اش هم با خسرو خيلي خوب است .
                                          ************
همان طور كه اشاره كردم بزودي در ادامه اين خاطرات شنيدني ، سرگذشت ازدواج پدر با طلعت كه درست دقايقي قبل از مرگش صورت پذيرفت ، مشكلات زندگي خسرو  بدون پدر و تلاش براي هنرپيشگي را به تفصيل با عكس در همين بلاگ منتشر خواهم كرد .
 
پی نوشت : بر خلاف همیشه که لینک های قدیمی ام رو اصلاح و سپس بازنشر می کردم ، اين خاطره رو براي پرهيز از گرفته شدن حسي که هنگام نگارش داشتم عينآ در صفحه منتقل کردم .
 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نشر اوليه : سي و يکم فروردين ۱۳۸۶

بازنشر : ساعت ۱۳۰۰ نهم تيرماه ۱۳۹۰                                     

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )    
  • - تعداد بازديد
  • 5329
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35