درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  فيروز ، افسري که ارتش حريفش نشد !

firoz-1

firoz-1 

یادی از دوستان دوران خدمت و جنگ ( فیروز مومنی )

Firoz-2

برچسب ها : ارتش شاهنشاهی + نیروی هوایی + تحصیل در آمریکا + چنگ ایران و عراق + پایگاه یکم ترابری + خط پرواز سی - ۱۳۰ + فیروز بهمن مومنی + پایگاه هفتم شیراز

به بهانه مقدمه ...

فیروز ، افسری که ارتش حریف اش نشدعنوان خاطره ای قديمي مربوط به یکی از دوستان خوبم به نام " فیروز " است  . افسری که در سخت ترین ماموریت های جنگی خم به ابرو نیاورده و همواره مرد شکست ناپذیر آسمان ها بود . اما همین افسر شجاع تنها یک نقطه ضعف داشت و آن انتقال به شیراز ! بله ... اين آقا اصلآ دوست نداشت تهران رو ترك كرده و در پايگاه هفتم خدمت نمايد !!  تمام  وکلای نیروی هوایی با قوانین رنگ وا رنگ خود دست به دست هم داده تا این عقاب آسمان را وادار به هجرت به شیراز کنند . اما در مقابل تدبیر او کم آورده و موفق نشدند !! و در نهایت هم دوران خدمت اش پایان رسیده و به افتخار بازنشستگی نائل امد . در پست قبلی وقتی ماجرای غم انگیز سانحه  همکار شهیدم " حلاجی " را می نوشتم ، بي اختيار ياد فيروز افتادم . اما راستش رو بخواهيد هرگز دوست ندارم ترفندي كه فيروز براي فرار از انتقالي زد رو تبليغ كرده و به عبارتي راه جلوي پاي بچه هاي نيروي هوايي بگذارم !! به همين دليل به ساير صفات ارزنده اين همكار خوبم پرداخته و ياد و خاطرش رو گرامي مي دارم . تا فداكاري قهرمانان گمنام جايي ثبت بشه ..   

   سال هاي پيش از انقلاب ...

چند روزي بود كه به نيروي هوايي پيوسته بودم .. با موهاي از ته تراشيده و در جمع گروهي كه همه برام غريبه بودند ...  از غصه داشتم دق مي كردم . براي آدم احساساتي مث من همه چيز بوي غم مي داد . اگر چه از كودكي در محيط هاي نظامي پرورش يافته بودم . و به عبارتي دروس نظامي رو بلد بودم . اما درد من دلتنگي بود . تازه ما شانس آورديم كه در نيروي هوايي شاهنشاهي خدمت مي كرديم .. بچه ها چه داستان هايي از سختي خدمت در نيروي زميني و گارد جاويدان مي گفتند .. ! و همه اذعان داشتند نيروي هوايي واقعآ " كويته " !! آخه اون موقع رسم بود هر چيزي كه خوب بود رو به كويت تشبيه مي كردند . و بدين سان بود كه خدمت ما را كويت گفته و آسايشگاه ما را " هتل " مي ناميدند !! ولي با وجود اين روزي نبود كه چند نفر از سيم هاي خار دار پايگاه فرار نكنند ! پيش خودتون بمونه من هم تا قبل از اين كه منشي گردان بشم ، از فراق دلتنگي نه فشار خدمت چند بار همون اوايل تصميم گرفتم براي هميشه قيد نيروي هوايي رو بزنم .

نخستين فرار از سيم خاردار پادگان ........

 اون ايام چهار ماه دوره آموزشي مون رو در پادگان قصر فيروزه كه مثل حالا آباد نبود گذرانده و بعد از گرفتن سردوشي به مركز آموزش هاي نيروي هوايي واقع در خيابان دماوند منتقل مي شديم . در آن جا بعد از طي كلاس هاي زبان ، به مركز آموزش خلباني شهيد ستاري فعلي ، براي فراگيري اصول اوليه و مباني پرواز رفته و هم زمان با آموزش هاي تئوري و فني ، در امتحان هاي " بيگ تست " زبان هم براي اعزام به خارج از كشور شركت مي كرديم . قصر فيروزه مثل حالا آباد نبود .. همه جا بيابون بود . در انتهاي خيابان  كوكاكولا رودخانه اي بزرگ قرار داشت كه ماشين هاي سواري با دريافت ۵ ريال ما را به پادگان قصرفيروزه مي بردند . تازه آموزشگاه خلباني فعلي هم در يك باغ بسيار بزرگي كه اغلب درختان آن توت بودند قرار داشت ! همون روزهاي اول از روي دلتنگي شديد به سرم زد كه من هم فرار كنم !! به اندازه عبور يك توله  سگ فنس شمالي پادگان پاره بود . و من به چه بدبختي از آن عبور كردم .. در امتداد شمال پادگان  كانال آبي قرار داشت كه اغلب خشك بود .. دولا  دولا مسير چهار پنج كيلومتري رو دويدم ! وقتي به خيابان كوكاكولا رسيدم ، ديدم سينما فيلم " رگبار " رو گذاشته است . وسوسه شدم تا فيلم رو ببينم . بعد از پايان فيلم از صرافت فرار افتاده و با ترس و لرز به پادگان برگشتم .    

 جريان نون و تره .... !!

يكي از بچه هاي كرمانشاه با ما همدوره بود . از اون تيپ آدم هايي كه گوش هايش شكسته بود . وقتي فهميد از سيم خاردار فرار كرده ام خيلي ناراحت شده و مرا يك نصيحتي كرد كه هنوز هم يادمه ... او با همون لهجه شيرين خود گفت .. يك سال بخور نان و تره ...يك عمر بخور نان كره !! او دوران آموزشي و سختي كار را به خوردن نان خالي با تره تشبيه كرده بود كه اگه دوام بياوريم ، يك عمر نان كره خواهيم خورد ... و ديديم من آن قدر كره خوردم كه سكته كردم !! ولي واقعآ اين ضرب المثل او خيلي به دلم نشست و بعد ها هم آن را به كار بستم .. در همين دوران سخت آموزشي همدوره هاي زيادي داشتيم كه اصلآ نفهميدم سر از كجا در آوردند .. چون بعد از اخذ سر دوشي و آغاز كلاس هاي زبان ، هر كي يك جا مي افتاد . خيلي از بچه ها به گردان شكاري افتاده و كم تر با آن ها رو در رو مي شديم .. خيلي ها در آزمون زبان نمره خوب كسب نكرده و نفهميدم سرنوشت آن ها چي شد ؟ يه عده پاكستان رفتند دوره ديدند ... يك سري هم با ما امريكا آمدند ..

آشنايي با فيروز ....

همون طور كه اشاره كردم در دوره اموزشي بقدري افراد زياد بودند كه آدم خيلي كم چهره ها رو به خاطر مي آورد . و جز آن دو سه نفري كه با آن ها دوست بودم ، با بقيه زياد دمخور نبودم . اما در همون ايام دو چهره هميشه نظرم رو جلب مي كرد . يكي از آن ها همين آقا فيروز خودمون است كه از همون ابتداي ورودش به نيروي هوايي كاراكتر خاص خودش رو داشت . به عبارتي مميك چهره اش طوري بود كه هيچ گاه از خاطرم محو نمي شد . يادمه همون موقع دوستانش او را فيروز بيك ايمانوردي صداش مي كردند .. دليل اش رو نفهيمدم كه به خاطر شباهت اش به اين هنرمند بود يا به دليل كارهاي هنري كه از همون دوران انجام مي داد و با هنرپيشه هاي معروف دمخور بود . نفر دوم خدا بيامرزه " عباس " بود  كه طفلك خيلي به پرواز علاقه داشت .. ولي بعد از جنگ سرطان گرفت و مرد . عباس رو به خاطر روحيه شادي كه داشت و هميشه صداي خوانندگان ور تقليد مي كرد مي شناختم . هيچ گاه تنبيه اي كه در آموزشگاه شد رو فراموش نمي كنم .. اون موقع توالت افسران با دانشجويان جدا بود !! و هيچ دانشجويي حق نداشت وارد توالت افسران كه با خط زيباي نستعليق واژه " افسران " روي در نقش بسته بود شود !! ولي يك روز عباس اين قانون رو زير پا گذاشت و تنبيه شد ... !!  

 اعزام به آمريكا ............

يه نكته رو يادم رفت بگم .. فيروز از همون دوران كار آموزي انسان فهميده و با تدبيري بود . اگر چه من اون موقع دو را دور  فيروز رو مي ديدم .. اما اين سبب نمي شد تا از درايت و كياست او سر نياورم . بله همان طور كه گفتم  خيلي آدم زرنگ و با دل و جرآتي بود . به خاطر همين زرنگي ها اصلآ نفهميدم كي به امريكا اعزام شد !! به هر حال او اگر چه همدوره من بود .. ولي يك دوره از نظر آموزشي جلوتر از من و بقيه بچه ها و آقاي ماشالله مداح بود .. و چون هميشه زودتر از ما به پايگاه بعدي اعزام مي شد ، وضعيت سوق الجيشي هر پايگاه رو به ما گزارش مي داد . و داده هاي او خيلي به درد ما مي خورد . به عبارتي او آناليزور بچه هاي ايراني بود . خب البته زودتر از ما هم وارد خط پرواز شده و حكم كدخدا رو براي ما جديدي ها پيدا كرده بود .. به موقع از ما دفاع مي كرد .

پرواز با هاگ كماندر .........

در اون روزگاري كه تازه به ايران آمده بودم و به اصطلاح آش خور محسوب مي شدم .. يه روز كه شيفت بعد از ظهر بودم ، همين كه به خط پرواز رسيدم ديدم يك فروند هواپيماي " هاگ كماندر " كه مخصوص پرواز كله گنده ها و ژنرال ها بود درست جلوي خط پرواز ترمز كرد . وقتي موتورهايش را خاموش كرد  ، ديدم اي دل غافل اين همون  آقا فيروز خودمون است كه از آن پياده شد !! حال اين بابا چه جوري كي و كجا براي پرواز با اين هواپيما برگزيده شد ، چيزي بود كه زبل خان هيچ گاه نگفت . آخه اون موقع اين هواپيماها تشريفاتي و مخصوص وي آي پي بود . و آقا فيروز علاوه بر سي - ۱۳۰ با آن هم پرواز مي كرد و كلي فخر براي همدوره هاش مي فروخت ! اگر چه بعد از مدتي من هم براي پرواز با اين هواپيما برگزيده شدم . ولي عمر پرواز با اين هواپيماي كوچولوي مدرن زياد به طول نرسيده و آن را به ژاندارمري فروختند ! و در عوض هواپيماي جت فالكن از فرانسه خريداري كردند ..

آغاز دوستي با فيروز ..........

 فيروز اون اوايل كه از امريكا برگشته بود . به دليل موفقيت هايي كه از نظر شغلي و موقعيت در نيروي هوايي شاهنشاهي كسب كرده بود كمي تا اندكي  قيافه مي گرفت .. به عبارتي هر كسي رو تحويل نمي گرفت ! البته خيلي دلش مي خواست براي ما هم قيافه بگيره .. ولي يه جور هايي حاليش مي كرديم كه ما هم همدوره اش بوديم !! البته اين رو اضافه كنم كه قيافه گرفتن هاي او از سر تكبر و غرور نبود . بلكه بيشتر جنبه كر كري داشت ! كه اون موقع بين دوستان و هم دورها خيلي رواج داشت . به هر حال از زماني كه من هم علاوه بر سي - ۱۳۰ با هاك كماندر هم پرواز مي كردم ، دوستي ما با هم رنگ و بوي تازه اي گرفت .. و الحق فيروز خيلي كمك ام كرد تا تمام ريزه كاري و فنون هواپيماي كوچك رو ياد بگيرم .. فراموش نكنيم اين هواپيماها اگر چه جثه كوچكي داشتند .. ولي تنها هواپيماي  كوچكي بودند كه داراي سيستم پرشرايز بودند  و ما گاهي راحت تا ۲۵ هزار پا هم  اوج مي گرفتيم . و همان گونه كه اشاره كردم اين هواپيما مخصوص امراي ارتش و شخصيت هاي نظامي بود . گاهي هم ما به عنوان پيك ازش بهره مي برديم !! دقيقآ عين پيك موتوري !! اگه نامه فوري بود يا جلسه اي در ستاد نيروي هوايي برگزار مي شد ، با آن راحت به دوشان تپه مي رفتيم !

پیروزی انقلاب اسلامی ..........

با پیروزی انقلاب و شرایط ماه هاي نخست آن اين فيروز بود كه با درايت خود به بچه ها خط و خطوط مي داد . او از آن افراد منظم و دقيقي بود كه همه كار هايش روي حساب بود . ديگه كم كم از ما قديمي تر ها هم به حرف ها و راهنمايي هاي او گوش مي دادند . آخه از شما چه پنهان اون اوايل انقلاب مرده باد و زنده باد زياد گفته مي شد . حتي كار به جاهايي كشيد كه خلبانان نيروي هوايي چند روزي هم اعتصاب كردند ! همان گونه كه بار ها گفتم اغلب ما اهل سياست و گرايش به حزب و دسته جات تفكري نبوديم  و اين خنثي بودن سبب شده بود خيلي ها گول شعار هاي افراطي گروهك ها رو بخورند . كه ديديم در جريان پاكسازي ارتش تقريبآ همه يك دست ماندند . اگر چه خيلي ها هم از روي بدگويي و تنگ نظري همكاران بيرون رفتند .. ولي خوشبختانه برگشتند . در اين شرايط رفاقت من با فيروز خيلي صميمانه تر شد و كار به جايي كشيد كه ديگه رفت و آمد هم با هم پيدا كرديم .   

شروع جنگ تحميلي .........

با آغاز جنگ تحميلي ، اون روز هاي نخست از هم ديگر خبر نداشتيم . من مشهد رفته بودم و از آن جا پرواز به منطقه و حمل نيرو ها رو انجام مي دادم . از هيچ كس حتي زن و بچه خودم هم بي خبر بودم .. كم كم با خارج شدن از شوك اوليه جنگ ، ديگه شرايط طوري شده بود كه به راحتي خلوص انسان ها رو به راحتي مي شد محك زد ! منظورم اين است بعد از گذشت چند ماه از روز هاي نخست جنگ ، مشخص بود كي فقط شعار مي دهد .. كي عمل مي كند !! واقعآ روزگار عجيبي است . بعضي همكاران كه از فرداي پيروزي انقلاب ، دو آتشه انقلابي شده و از چگورا هم انقلابي تر نشون مي دادند . با آغاز جنگ كه بهترين فرصت براي براي بروز دادن ذات اصلي آدم ها بود ، چهره آن ها معلوم شد ! اين عده اغلب با بهانه قرار دادن عبادت و مسجد رفتن اصلآ سمت جبهه هاي جنگ نمي رفتند . اون هايي هم كه سر از گروه ضربت و نهاد هاي انقلابي سر در آوردند ، به تدريج از موقعيت استفاده كرده و با برداشتن هواپيما ، يا علي مدد برو كه رفتيم ...  

پرواز هاي خطرناك ....

در ميان مناطق جنگي ، پرواز به منطقه خارك واقعآ دل و جرآت مي خواست . شجاع ترين آدم هم هيچ اميدي به برگشت نداد . صدام لعنتي براي جلوگيري از صدور نفت و گاز و فلج كردن صادرات نفتي كه خيلي براي ادامه جنگ ضروري بود ، شب و روز جزيره خارك را با انواع جنگنده هاي پيشرفته خود مي كوبيد . باور كنيد هميشه اون جا وضعيت قرمز بود !! واقعآ دل شير مي خواست با هواپيماي غول پيكر بدون وسيله دفاعي به جزيره خارك پرواز كني !! در اين ميان اگه حمل بر تعريف نمي گذاريد من و فيروز مرتب حتي داوطلبانه اين پرواز ها رو مي رفتيم .. ديگه كبوتر جلد جزيره شده بوديم .. روش رفتن و نشستن هم واقعآ حكايت جالبي داشت . ما ابتدا مي رفتيم روي بوشهر .. بعد به پست فرماندهي مي گفتيم چند دقيقه اي وضعيت رو سفيد اعلام كنند تا ما بنشينيم ! بعد ارتفاع پائين از روي آب به سمت جزيره مي رفتيم .. اغلب هنوز چرخ ها رو زمين نزده ، وضعيت قرمز مي شد و صداي شليك توپخانه حتي داخل كابين هواپيما هم مي آمد .. بي معرفت عراق بد جوري اون جا را مي كوبيد . ولي خوشبختانه در طول هشت سال يك هواپيما هم ساقط نشد ..

خاطره اندر خاطره .......

 ببخشيد يك خاطره از پرواز مداوم به جزيره خارك يادم اومد . كه حيفه اين جا آن را بازگو نكنم ! اگر چه هيچ ربطي به فيروز خان شجاع و دلاور ما نداره ولي خب شنيدن آن خالي از لطف نيست . وقتي خارك مي نشستيم هر وقت وضعيت سفيد مي شد ، يك ميني بوس مي امد دنبال كروي سي - ۱۳۰ و ما ها رو به نيروي دريايي يا اون باغچه معروف پرورش خيار و گوجه فرنگي مصنوعي مي برد . راننده ميني بوس يك درجه دار خوش ذوقي بود كه مرتب مي گفت و مي خنديد و به همه روحيه مي داد .. ديگه به چهره و حرف هاي او عادت كرده بوديم . يك روز كه پرواز رفتيم به جاي چهره خندان آن راننده ، فردي عبوس و اخمويي رو ديديم كه حتي زورش مي امد به پرسش هاي بچه ها جواب بده ! وقتي از مسئولان جزيره از غيبت آن راننده پرسيديم . موضوع جالبي را گفتند . قضيه از اين قرار بود اين بابا روز ها بچه هاي دبستاني و خردسال رو به مدرسه و مهد كودك و دبستان مي برده .. از اون جا كه آدم بگو بخندي بوده ، در مسير رفت و آمد به اين كودكان آوازهاي لس آنجلسي ياد داده و به جاي شعارهايي كه در آموزشگاه فرا مي گرفتند ، تصنيف هاي كوچه بازاري مي آموخته !! ظاهرآ يك روز بازرس مي آيد .. وقتي از نو نهالان مي خواهدشعر بخوانند آن ها تصنيف گوگوش هايده خوانده و موجبات خشم بازرس و مسئولان عقيدتي رو فراهم كرده و مي فهمند كار راننده است كه هر روز به بچه ها آواز ياد مي داده و اون طفلكي ها هم درس اصلي رو فراموش مي كردند !!‌

سر سختي فيروز در پرواز هاي دشوار ....

 همان گونه كه اشاره كردم واقعآ فيروز سمبل مقاومت در برابر دشمن بعثي بود . اگه همين الان هم از خط پرواز سي - ۱۳۰ استعلام بشه ، متوجه مي شويد تنها چند نفر در زمان جنگ و دفاع مقدس بيش از همه پرواز منطقه جنگي داشتند . كه فيروز ، مرحوم عباس زيورسنگي ، و بنده سر آمد تمام همكاران بوديم . البته اين بدان معنا نيست كه بقيه كم مي رفتند يا وحشت داشتند ... خير .. منظورم اين است كه اين هايي كه نام بردم بيش از ديگران داراي ساعت پرواز در مناطق جنگي هستند . يادم مي آيد گاهي پرواز هايي برنامه ريزي مي شد كه ريسك برگشت آن خيلي كم بود . مثلآ قرار بوددر طرح عملياتي يك فروند سي - ۱۳۰ بر روي منطقه جنگي پرواز كرده و از آن جا خود را به خاك عراق كشانده و نيروهاي هوابرد و چتر بازان رو در عراق پشت سپاه دشمن پياده كرده تا با حمله اي حساب شده بعثي هاي متجاوز رو اسير نمايند . خب اين گونه پرواز ها واقعآ خطرناك بود .. يا موردي ديگر را به خاطر مي آورم كه قرار بود چند فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ در نزديك مواضع دشمن فرود آمده و ضمن پياده كردن نيرو  و تجهيزات ، با استفاده از موشك ها  " جتو " از زمين بلند شوند ..

پرواز هاي ويژه ....

ابتدا لازم مي دانم در باره  بلند شدن از باند هاي كوتاه براي شما جوون هاي عزيز توضيحي بدهم .  يكي از مزيت هاي عالي هواپيماهاي سي - ۱۳۰ پرواز در باند هاي خيلي كوتاه است ( جتو ) . كه اين عمل به كمك چهار كپسول موشكي كه در طرفين هواپيما نصب مي شود ، اين غول آهنين را قادر مي سازد تا در مسافت خيلي كوتاهي از جا كنده شود ! . از اين سيستم براي بلند شدن از مكان هايي كه باند پروازي وجود ندارد يا موانعي در پيش روي خلبان است استفاده مي شود . كه در زمان جنگ قرار بود دو فروند سي - ۱۳۰ پشت مواضع دشمن در خاك عراق فرود بيايد كه من و فيروز داوطلب اين پرواز تقريبآ شهادت طلبانه بوديم .. كه البته بعد از كلي تمرين از ستاد عمليات كنسل شد . و قسمت نشد حلواي من و فيروز خورده بشه ! يا حتي در مورد حمل نيروهاي ويژه هم كلي تمرين كرديم .. ولي آن هم از بالا كنسل شد . ولي مصمم بودن او در اجراي پرواز هاي خطرناك زبانزد همه بود . او آدم خيلي جدي بود . با هيچ كس شوخي نمي كرد ! ولي من با شوخي هايم واقعآ او را كلافه كرده بودم . به طوري كه از دست من واقعآ عاجز بود ..

نمونه اي از شوخي هاي من با او  ............ !

اوج حملات رژيم بعثي بود . فيروز قرار بود به يك ماموريت ويژه اعزام بشه .. براي همين از من خواهش كرد مادر مرحوم اش رو از تهران به شيراز ببرم . من هم منتظر چنين لحظه اي بودم ... آن روز من مادر او رو به شيراز برودم . شب هنگام وقتي فيروز از ماموريت برگشت ضمن تشكر از من قصد داشت با شيراز تماس گرفته و از برادر بزرگ تر خود كه خيلي هم با او رو دربايستي داشت حال حاج خانم رو بپرسه ... قبل از تماس از من خواهش كرد در موقع تماس با شيراز كاري با او نداشته باشم .. طفلك خيلي خواهش و تمنا كرد و من را به جون بهاره هم قسم داد .. ولي همين كه ارتباط برقرار شد و او با ادب و احترام خاصي به زبان تركي با برادرش مشغول گفت و گو بود ، براي لحظه اي گوشي را از دستش گرفته و يك شوخي از نوع " مادري " با فيروز كردم ... شايد باور نكنيد .. طفلك براي يك لحظه داشت سكته مي كرد ! عرق سردي بهش نشسته و به زحمت خودش رو به ديوار تكيه داد .. !! بد جوري با بردارش رودر بايستي داشت .. من هم از ترس فرار كردم !!

فرق من و فيروز .......... !!

 اگر چه من با فيروز دوست بوده و رفت و آمد خانوادگي داشتم .. اما تفاوت هايي بين من او هميشه وجود داشت . اولآ فيروز از همون دوران جواني و ايام مجردي بسيار انسان متفكر و داراي شم اقتصادي بالايي بود . براي همين هميشه از وضع مالي مناسبي برخوردار بود . بعد از برگشت از امريكا و آغاز پرواز با هواپيماي سي - ۱۳۰ ، او تنها پرسنل خط پرواز بود كه هيچ گاه از امتياز خانه هاي سازماني نيروي هوايي استفاده نمي كرد / به عبارتي ماشاالله چون وضع مادي اش خوب بود ، جزء اولين نفراتي بود كه  در  ميان همدوره هاي خود صاحب منزل شخصي شد . او هميشه شيك ترين اتوموبيل ها رو سوار مي شد . ماشين هاي زير پاي او از اتوموبيل تيمسار فرماندهي پايگاه هم گران تر بود .. و يادمه يك بار تيمسار اميرفضلي در اواخر حكومت شاهنشاهي كه پرسنل پايگاه را براي سخنراني جمع كرده بود .. اظهار داشت .. به لطف رژيم سلطنتي وضع همه خوب شده به طوري كه يه افسري كه تازه به جمع ما پيوسته نوع اتوموبيل آن از من كه فرمانده هستم گران بها تر است !! و منظور او دقيقآ به فيروز بود . در صورتي كه من نقطه مقابل فيروز خان زبل بودم ..

آينده نگري او .......... !

من رو ببخشيد .. خيلي طولاني شد .. ولي وقتي قراره كسي معرفي بشه بايد همه خصوصيات او گفته بشه ... همان طور كه گفتم فيروز از همون ابتدا اهل تجارت و كسب و كار بود . براي همين هميشه جزء همكاران متمول پايگاه شناخته مي شد . او اولين نفري بود كه بعد از انقلاب صندوق كمك به همكاران رو راه اندازي كرد .. يادمه او به بچه ها اعلام كرده بود هر كي هر چه مي خواهد خريداري كند .. يا وام بگيرد .. در عوض روزي ده تومان برگرداند !! با اين روش فيروز خيلي از بچه ها كالا هاي نفيس خريداري مي كردند  و فيروز پول آن ها را مي داد و بدون بهره روزانه ده تومان از همكاران مي گرفت .. بعد ها نمي دونم كدوم شير پاك خورده اي به عقيدتي سياسي پايگاه راپرت خلاف داده و جلوي اين امر انسان دوستانه او را گرفتند . او بسيار انساني دقيق ، مرتب ، خوش اخلاق و تعصبي بود . هرگز با همكاران خود شوخي نمي كرد . ولي از شوخي همكاران با يك ديگر لذت مي برد .. هميشه در حركت هاي عمومي پيش قدم بود . يادمه در ماجراي اعتراض بچه ها نسبت به كمي حق پرواز ، فيروز در پشت پرده عقل كل ماجرا بود . خيلي سياستمدار و آينده نگر بود ...   

ماجراي نقل و انتقالات در خط پرواز ...........

 مسئله نقل و انتقالات در بين پرسنل ارتشي يك امر اجتناب ناپذيري است . و همان طور كه مي دانيم اغلب نظامي ها مرتب به شهرهاي مختلف انتقال يافته و بعد از مدتي به شهر و ديار ديگري رهسپار مي شوند . اما از ان جا كه هواپيماهاي سي - ۱۳۰ ايران تنها در دو پايگاه تهران و شيراز مستقر هستند ، از اين روي نقل و انتقال تنها بين اين دو مركز صورت مي پذيرفت . اما  بعضي افراد از جمله خود من كه در پايتخت يا همون پايگاه يكم ترابري خدمت مي كرديم  ، از شنيدن واژه انتقال به شيراز بد جوري حالمون گرفته مي شد . من يكي به دليل وابستگي هاي عاطفي كه در تهران داشتم ، اصلآ به هيچ عنوان دلم نمي خواست يك روز هم تهران رو ترك كنم . فيروز هم به دليل تجارت گسترده اي كه تهران داشت ، به هيچ عنوان حاضر نبود پايگاه يكم ترابري را ترك كند ! البته من چون در مجردي به بندرعباس منتقل شده بودم ، وضعيت ام نسبت به فيروز خيلي بهتر بود . ولي خب باز هم هر از گاهي به من هشدار مي دادند كه آماده براي رفتن به شيراز باش ..

 جايگزين شدن افراد ديگر به شيراز ......... !

 مدت اقامت در پايگاه هفتم ترابري ظاهرآ چهار سال بود .. ولي هر كس كه به شيراز مي رفت ديگه گير مي افتاد . و امكان نداشت سر چهار سال دوباره به تهران برگرده .. يا خودش زورش مي امد اسباب كشي كنه ... يا از نظر وضعيت چارت سازماني ممكن بود به مشكل بر بخورند ... از اين رو اگر فرد ديگري را به جاي خود مي فرستاديم شيراز .. تا چهار سال خيالمون راحت بود كه گير بي خودي نمي دهند كه بايد حتمآ شيراز بروي ... تا آن جا كه يادمه فيروز در اين مدت دو سه نفري را با دادن پول زياد به جاي خود به شيراز فرستاد .. تا اين كه ديگه كسي نبود كه داوطلب رفتن به شيراز بشه !! به عبارتي اغلب بچه هاي خط پرواز يا سال ها در شيراز خدمت كرده بودند .. يا اين كه از آن پايگاه به تهران منتقل شده بودند . و طفلك فيروز ديگر فردي رو نمي تونست پيدا كنه تا با دادن پول به جاي خودش به شيراز بفرسته !! و اين مسئله واقعآ فيروز رو آزار مي داد . او حتي حاضر شده بود مبلغ پرداختي خود را چندين برابر افزايش دهد . اما كم تر كسي حاضر مي شد دوباره رنج سفر به شهري كه تازه از آن جا دل كنده بود ، بپذيرد . به جرآت مي توانم ادعا كنم كه فيروز هرشب كابوس رفتن به  شيراز رو مي ديد .. اواخر جنگ بود كه بخشنامه اي به خط پرواز ابلاغ شد كه طي آن بايستي چند نفر از تهران جايگزين پرسنل شيرازي مي شدند . و مسلمآ يكي از آن ها جناب فيروز خان ما بود !!

تلاش نافرجام فيروز ............

 واقعآ چهره فيروز در آن روزها ديدني بود .. بد جوري به هم ريخته شده بود . حوصله هيچ كس رو نداشت . مدام در حال صحبت كردن با همكاران بود تا شايد يكي رو متقاعد كنه به جاي او اين بار هم به شيراز بره .. اما همان طور كه گفتم اغلب نفري يكي دو باري به شيراز رفته بودند . و ديگر براشون خيلي سخت بود يك بار ديگه راهي شيراز شوند .. فيروز ابتدا نرخ پيشنهادي را بالا برد . ولي كسي حاضر نشد . مخصوصآ بد از مرگ دردناك حلاجي كه به جاي فيروز به شيراز رفته بود و در سانحه اي غم انگيز به كوه بر خورد كرده بود ، بچه شايعه كرده بودند كه اين جايگزيني خوش يمن نيست !! ( عجي خرافاتي !) به هر حال فيروز از نااميدي مجبور شد يك پرواز به شيراز رفته و آن جا با پرسنلي كه قراره به تهران بيايند وارد مذاكره بشه .. اما اين تلاش او هم دردي را دوا نكرده و ان ها اعلام كرده بودند كه وسايل خودمون را بسته بندي كرده ايم و حتي خانه سازماني را هم تحويل داده ايم !! همه نگران حال و روز فيروز بودند .. ولي او قاطعانه مي گفت من شيراز نمي روم !!

آخرين اخطار ها براي رفتن به شيراز .......

 در ابتداي امر فرماندهان گردان و پايگاه خيلي دوستانه با فيروز صحبت كردند كه حداكثر تا يك ماه ديگر بايد تكليف خود را روشن نمايد. در اين ميان من واقعآ نگران سلامتي او و ايمني پروازهايش بودم . بار ها بهش گفتم فيروز اين قدر فكر نكن .. پاشو مثل بقيه آدم ها برو شيراز .. تو كه هزار ماشاالله سرمايه فراوان داري .. ولي او هميشه يك جمله را تكرار مي كرد ... من شيراز برو نيستم .. ! بچه ها به شوخي مي گفتند بدبخت چنان پس يقه ات رو مي گيرند و با اردنگي مي فرستنت شيراز تا حالت جا بياد !! و او سر سختانه مي گفت نه .. نمي روم .. روزها به ترتيب سپري مي شد .. آن چند نفر پرسنل انتقالي از شيراز به تهران منتقل شده بودند . و تنها يك نفر كه به جاي فيروز بايد مي آمد ، هنوز در شيراز بلاتكليف مانده بود . وضعيت بد جوري بغرنج شده بود . آن طفلكي كه شيراز بود تكليف خودش رو نمي دانست .. از طرفي بايد فرزندانش رو در مدرسه ثبت نام كنه .. ولي نرفتن فيروز تمام كاسه كوزه هاي او را هم بهم ريخته بود . عاقبت فرصت يك ماهه تمام شد . ...

عاقبت از آمار پايگاه كسر شد ......... !!

 آن هايي كه در ارتش خدمت كرده اند مي دانند وقتي شخصي از آمار كم شود ، ديگه جزء پرسنل پايگاه مربوطه به حساب نمي آيد . و بالاخره چنين اتفاق افتاد . و جناب فيروز خان از آمار پايگاه يكم ترابري كسر شد . ما خيلي نگران فيروز بوديم .. مي دانستيم ظرف مدت محدودي اگه به شيراز نره ، غيبت محسوب شده و بعد از پانزده روز فراري به حساب مي آيد .. و تمام سوابق درخشان پروازي او از بين خواهد رفت . بعضي ها فكر مي كردند او در نهايت به شيراز رفته است . ولي من مي دونستم با شناختي كه از يك دندگي او داشتم ، به شيراز رفته باشد . همه مي پرسيدند چه بر سر اين افسر قديمي خواهد آمد ؟ حتي مجبور شديم با خط پرواز شيراز تماس گرفتيم .. آن ها هم چشم به راه او بودند .. قديمي ها براي او خط و نشان مي كشيدند كه با نرفتن به شيراز عملآ دو نفر از پرسنل آن ها كسر شده است . يكي آن فردي كه به جاي فيروز قرار بود برود .. وديگري فيروز كه خود را به خط معرفي نكرده بود ! و باعث پيش آمدن گرفتاري براي آن ها شده بود .. مخصوصآ زمان جنگ بود و در مقاطعي حجم پرواز ها واقعآ زياد بود و آن ها با كمبود پرسنل مواجه بودند ...  

غيب شدن فيروز ......... !!

ديگه هيچ كس از فيروز خبري نداشت . او به معني واقعي گم شده بود . از طرفي با نقل و مكان به منزل جديد اش ، كسي حتي آدرس او را هم نداشت .. چندين بار از دژبان مركز براي تحقيق و جستجو از اندر احوال اين افسر نيروي هوايي به پايگاه آمده بودند .. ولي هر بار دست خالي برگشته بودند .. همه فكر مي كردند كه فيروز فراري شده است !! ولي من با شناختي كه از درايت فيروز داشتم مطمئن بودم كه او هيچ گاه سوابق درخشان خدمت خود را اين چنين به باد نمي دهد . ولي نمي دنستم او چه تدبيري براي حفظ سوابق جنگي و خدمتي خود كرده است . چند بار به در منزل او رفتم .. همسرش گفت هيچ خبري ندارم .. از لحن بيان او فهميدم كه چندان بي اطلاع نيست .. مخصوصآ كه ماشين ب . ام . و آخرين مدل او در پاركينگ منزل پارك بود . واقعآ مانده بودم كه چه اتفاقي براي اين همكار عزيزم افتاده است ؟ نه اداره مي آمد .. نه شيراز بود .. و نه در محل آفتابي مي شد . اون موقع فيش حقوقي بچه ها را به خط پرواز مي آوردند تا هر كس قبض خودش رو برداره .. همين جوري كه دنبال فيش حقوقي خودم بودم ، ناگهان چشمم به بيجك فيروز افتاد .. وقتي به آخرين برگه حقوق او نگاه كردم ، ديدم ديناري از او به خاطر غيبت كسر نشده است . و او از نگاه ارتش حاضر است !!  

مردي كه ارتش را بازي داد ........ !!

از اين كه او از نيروي هوايي اخراج نشده بود خيلي خوشحاال شدم . ولي خداي من او چه ترفندي به كار بسته  علي رغم اين كه  همه وكلاي ارتش و دژبان نيروهاي مسلح كه به كلاه قرمز معروف بودند دنبال او هستند ولي او فارغ از اين بگير و ببند ها حق و حقوق خود را كامل دريافت مي كند . بدون اين كه در محل خدمت خويش حاضر باشد !! شايد باور نكنيد همه بچه ها واقعآ حيران مانده بودند كه اين بار فيروز چه كلكي سوار كرده كه نه شيراز رفته و نه حتي در محل خدمت خودش حاضره .. نه پرواز مي ره  و در شرايطي كه همه دنبال او هستند ، چرا غايب محسوب نمي شود !!؟‌در حالي كه ماه ها بود كه از آمار پايگاه كسر شده بود . به عبارتي معني ان اين بود كه او بايد بعد از پانزده روز فراري محسوب شده و تمام حق و حقوق او بلوكه شود . در حالي كه اين طور نبود !! اگر چه من خوشحال بودم ولي واقعآ مي خواستم سر از كار او در بياورم .. چون تا قبل از اين ماجرا فكر مي كردم تنها من در ميان بچه ها عقل كل هستم !! در حالي كه مي ديدم با قضيه بسيار بغرنجي مواجه شده ام كه هيچ راه حلي براي آن به ذهن ام نمي رسد !! به همين دليل تصميم گرفتم او را هر طور شده ببينم !

حكم بازنشستگي ...  

باور كنيد خيلي دلم مي خواهد به سبك مسابقات تلويزيوني همه ارتشي ها رو به چالش كشيده و از آن ها سئوال كنم ... فكر مي كنيد فيروز چه ترفندي زده بود كه يكي دو سال همين جوري راست راست براي خودش راه مي رفت ، به تجارت و كاسبي خودش مي رسيد .. با وجودي كه از آمار پايگاه كسر شده بود و به آمار واحد جديدش يعني خط پرواز شيراز هم افزوده نشده بود ، فراري محسوب نشده و در اين مدت حق و حقوق خودش رو كامل دريافت مي كرد و سر انجام مثل همه ارتشي ها بازنشسته مي شود !!؟‌ واقعآ بين دو راهي گير كرده ام !! اگر ترفند او را باز گو كنم .. از نظر وجداني و اخلاقي كار درستي نيست . و جنبه بد آموزي پيدا مي كنه .. و خداي ناكرده ممكنه عده اي آن را فرا گرفته و موجبات دردسر من را فراهم آورند !! اگر نگم هم كه صحيح نيست . به هر حال بهترين راه حل  اينه كه به روش مسابقه به اين پست نگريسته و منتظر پاسخ هاي شما عزيزان باشم  . قول مي دهم هر كسي كه پاسخ صحيح داد ، يك هديه ناقابل يادگاري بهش اهداء كنم .

 فعاليت تجاري او ..........

عاقبت فيروز هم زمان با من بازنشسته شد . و از همون ابتدا رفت دنبال تجارت . او در حال حاضر يك دفتر ملك و املاك بزرگ در غرب  تهران دارد . راستش عده اي هم مي گويند يك دفتر  املاك  هم  در دبي دارد .  بعضي ها هم معتقدند نيمي از املاك بزرگ رابينسون در دبي متعلق به فيروز است . به هر حال خدا بيشتر بهش بدهد . مرد بسيار زحمت كشي است . فرزندان خيلي خوبي را تحويل جامعه داده است . و خودش گمنام و بي سر و صدا در گوشه اي مشغول كارو تلاش است . كم تر كسي مي داند در پشت چهره آرام اين مرد ، خاطرات ارزشمندي از جنگ ايران و عراق نهفته است . نگارش و معرفي فيروز ، سبب شد از اين پس در ماه يكي از همكاران قديمي ام رو معرفي كرده و پاي حرف هاي آن ها بنشينم . تا هر چند ناچيز ياد دلاوري هاي آن ها رو زنده نمايم .

و اما سال ها بعد ....

Man-o-firoz

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اوليه : خرداد ۱۳۸۷

اصلاخ و بازنشر : ساعت ۱۳:۱۵دقيقه پنجم تیرماه ماه ۱۳۹۰ .

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

  

     آرشیو سایت  اينجا                         آرشیو وبلاگ اینجا 

  

مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )    
  • - تعداد بازديد
  • 6874
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35