درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  روزی که متهم به جاسوسی شدم !

      با تلفن ضياء آتاباي متهم به جاسوسي شدم !       

  برچسب ها : گروه اجتماعی شبکه اول + شبکه تهران + حاج آقا پورمحمدي + بهروز مفيد + بازبين + شبکه بين المللي جام جم + ماهواره + شبکه هاي خارج از کشور + مدير حراست جام جم + بنياد خيريه + اتهام جاسوسي + رابطه نامشروع

بهانه ای برای مقدمه ...

بي پرده به اصل موضوع مي پردازم .. دوستاني که در اين سال ها نوشته هايم رو دنبال مي کنند به خوبي شاهد اند هرگز کسي رو نصيحت نکرده و نتيجه گيري اخلاقي رو به خود خوانندگان واگذار کرده ام . در اين پست نکات مهمي نهفته است که دوست دارم جوون تر ها حتمآ به آن ها توجه فرمايند . زمينه فريب و اغفال هميشه مهيا است . فقط بايد عاقل بود و به بهانه زندگي رويايي عمر خود رو تلف نکنيم . در ماجرايي که مي خوانيد خدا خيلي به من کمک کرد تا عواقب کار رو بسنجم .. و همان مکث کوتاه باعث تجاتم شد . بعد از رخداد فوق بيشتر از قبل در اين گونه مسايل هوشيارانه عمل کرده ام  . شايد  تعجب کنيد اگه بگم در همين يکي دو سال اخير پيشنهاد همکاري با رسانه هاي گوناگوني از جمله  شبکه هاي فارسي زبان " بي بي سي " صداي آمريکا و حتي سازمان نشنال جئوگرافي رو قبول نکردم  .. ! اگر چه خواسته همگي ان ها فرهنگي هنري بود . اما قبول کنيد يک لحظه با آرامش سر به بالين گذاشتن را هرگز با دنيايي از ثروت و مقام  عوض نمي کنم . براي من در آغوش گرفتن نوه هاي دوقلويم بهترين هديه الهي است .. دومين نکته مهم روراستي و صداقت با همه خصوصآ خانواده است . خصلت فوق در اون شرايط بحراني خيلي کمکم کرد .      

 چرا شبكه يك تلويزيون را رها كردم ... !؟‌

دقيقآ نمي دونم چه سالي بود .. فقط يادمه مدتي مي شد كه شبكه يك رو رها كرده بودم . موقعيت خوبي در اين شبكه داشتم . به اصطلاح عضو شوراي بررسي برنامه هاي تركيبي بودم . از طرفي هم چنان در هفته نامه سروش فعالیت می کردم . و هر هفته روز هاي سه شنبه با اعضاي شورا جلسه داشتم كه مثلآ چه طرحي خوبه ، چه طرحي بدرد نمي خوره .. اصلآ نمي خواهم وارد جزئيات شده تا خداي ناكرده باعث رنجش دوستان سابق ام بشم .   اما يكي از دلايلي كه گروه اجنماعي شبكه يك رو رها كردم ، تملق و تظاهر بيش از حد يكي دو تا از همكاران بود ! واقعآ داشتم خفه مي شدم . آخه ريا هم حد و حسابي داره ! تظاهر به دين داري هم سقفي داره ولي براي بعضي ها انگار نه انگار .. طفلك حاج آقا پورمحمدي ( مدير فعلي شبكه سه ) هم به روی خود نمي آورد . بنده خدا چي بگه !؟ واقعآ انسان بسیار شريف و درستكاري بود . بيش از اندازه به من احترام مي گذاشت . از اون جایی كه خود او منو به تلويزيون دعوت كرده بود ، علاوه بر مسئوليت دفتري ، اجازه آفيش ويژه را هم به من داده بود . راستش رو بخواهید مسئله ديگري كه خيلي عذابم مي داد ، پيشنهاد انواع و اقسام رشوه براي تصويب طرح های تلویزیونی بود ! بلانسبت هر كي از مادرش قهر مي كرد ، به سرش مي زد تهيه كننده بشه ! و بلافاصه چند طرح آبكي به سيما ارائه مي داد ..!   

 دعوت به شبکه تهران

 قبل از هر چيز اين رو بگم ... به دليل مسئوليت حساس دبیر سرویسی مجله سروش ، بايستي همه خبرهاي راديو و تلويزيون رو پوشش مي دادم . از اين رو با تمام شبكه ها و بخش هاي مختلف صدا و سيما در ارتباط بودم . و اغلب مديران من رو مي شناختند . از جمله  آقاي " بهروز مفيد " که مدير شبكه پنج بود . او  از بدو افتتاح شبكه تهران مسئوليت شبکه را به عهده داشت . واقعآ خيلي تلاش و زحمت مي كشيد . در زمان او  شبكه تهران بارها در تحقيقات رسمي که از سوي سازمان صدا و سيما به عمل مي امد ، رتبه اول رو كسب مي كرد . تازه گروه حاج آقا پور محمدي رو ول كرده بودم ، كه به اين شبكه دعوت شدم . ابتدا كارم رو از روابط عمومي آغاز كردم . اون موقع به دليل اين كه شبكه خيلي فعال بود ، كار من هم سنگين بود . از اهداي جوايز برندگان مسابقات مختلف گرفته تا اطلاع رساني خبرهاي  شبكه به رسانه ها . اما بعد از مدتي چون زبانم خوب بود ، به پيشنهاد آقاي مفيد بازبين فيلم ها و سريال هاي خارجي شدم . كار جالبي بود . بايستي از صبح تا شب  مرتب فيلم هاي مختلف رو ديده ، در صورت جالب و با محتوا بودن ، آن ها رو براي دوبله ارسال مي كردم  . خب با اشتياق كار كرده  و با حفظ سمت در روابط عمومي ، بازبيني هم انجام مي دادم .. ( اين رو اضافه کنم .. برخي از مغرضان و مخالفان من رو مسئول سانسور فيلم ها خطاب مي کنند ..! در صورتي که مسئوليت بنده انتخاب فيلم هاي ناب و مردم پسند از ميان صد ها نوار بود .. ! )

رفتن بهروز مفيد از شبكه تهران  !

 دقيقآ نمي دونم چه مدت در اين شبكه مشغول به كار بودم .. تا اين كه يك روز طبق معمول وقتي به اداره  رفتم ، با تعجب ديدم اغلب كارمندان دارند زار زار گريه مي كنند ! اون هم چه گريه اي !! دل ادم به درد مي امد . پرسيدم مگه چه اتفاقي افتاده است كه همگي اين گونه گريانيد ؟ گفتند نگو كه يتيم شديم .. ! چون قراره آقاي مفيد از اين شبكه خداحافظي كنه ... ! پرسيدم چرا ؟ گفتند او عقايد دوم خردادي داشت .  خلاصه روز خداحافظي واقعآ محشري به پا بود .. به هر حال او رفت و تازه زمزمه ها و شايعات شروع شد . هركي يك جور حدس و گمان مي زد .. يكي مي گفت قراره حسن بيايد .. ديگري مي گفت نه شنيده ام حسين مي آيد .. تا اين كه مطلع شدم حاج آقا پورمحمدي خودمون قراره تشريف فرما شود .. ! من تنها كسي در آن شبكه بودم كه با او از نزديك كار كرده بودم . کارمندان به نوعي ناراحت و عصبي بودند. چون رسم بود وقتي مدير جديدي به سرکار مي امد ، همه ياران و اطرافيان نزديک اش  رو همراه مي آورد . ولي ناراحتي من چيز ديگري بود . اگر چه هيچ دغدغه اي مبني بر بي كاري و جايگزيني نداشتم ، اما از حضور بعضي اطرافيان حاج آقا كه مطمئن بودم با وي خواهند آمد ، بد جوري اعصابم رو خرد كرده بود . و مدام در فكر چاره اي بودم ..

  حكايت مار و پونه ..... !

خلاصه در شرايطي كه همه از اخلاق و منش مدير جديد يعني حاج آقا پور محمدي از من سئوالات  گوناگوني مي پرسيدند ، به همه اطمينان مي دادم كه حاج آقا  آدم نان بري نيست . و امكان نداره كسي رو بي كار كنه .. ولي در همان حال در دل خود مي گفتم ... اگه بعضي از اون اطرافيان ريا کار و متملقي كه مي شناسم با حاجي بيايند ، كاري خواهند كرد كه خودتون فرار كنيد !! و دقيقآ چنان شد كه من فكر مي كردم .. اغلب همكاران سابق ام در گروه اجتماعي با حکم پورمحمدي ارتقاي پست يافتند و آن ها هم مدير گروه شدند . بگذريم ... بنا ندارم همه جزئيات رو بشكافم ! كه چي بشه ؟ شايد در فرصتي ديگر . اما با آمدن بعضي آدم ها و پست گرفتن آن ها ، ديگه ماندنم جايز نبود . اين رو بگم كه حاج آقا وقتي مدير گروه اجتماعي بود ، يك قائم مقام بسيار شريف و با تقوايي بنام محمد احساني داشت كه دعا مي كردم او هم بيايد . چون وي جلوي چاپلوس ها رو مي گرفت و اجازه نمي داد بعضي متملق ها پاچه خواري حاج آقا رو بكنند . خوشبختانه آقاي احساني كه با من دوستي عميقي هم داشت در شبكه تهران به عنوان جانشين آقاي پور محمدي منصوب شد . اما او هم به همون دليلي كه من از رفتار بعضي تازه به دوران رسيده هاي ريا كار رنج مي بردم . شبكه را رها كرده و ديگه آفتابي نشد ! و اين بهترين بهانه براي رفتن من از اين شبكه بود .

وقتي كه خانه نشين شدم ........... !!  

 هيچ كس باور نمي كرد كه من بدون هيچ دليلي شبكه تهران رو رها كرده و در منزل خانه نشين شوم ! چون هم سابقه همكاري با حاج آقا رو داشتم .. هم جايگاهم خوب و مستحكم بود . اما باور كنيد اصلآ طاقت ديدن حركات و اعمال بعضي ريا كاران رو نداشتم . خب عطاي تلويزيون رو به لقايش بخشيده و بدون مقدمه يك روز آخر وقت به همكارانم گفتم .. دوستان من از فردا به شبكه نمي آيم !! همه با تعجب پرسيدند .. شوخي مي كني ؟ آخه چرا ؟ در جواب فقط يك كلمه گفتم .. به همون دليلي كه آقاي احساني گذاشت و رفت !! بعضي ها واقعآ ناراحت بودند .. برخي همكاران خانم هم به خاطر قطع شدن سهميه رايگان مجله خانواده سبز که به اون ها مرتب هديه مي دادم ، غمگين بودند  . آخه از شما چه پنهون از همون ابتداي انتشار مجله با  آقاي هرمز شجاعي مهر همكاري داشتم و خبرهاي تلويزيوني رو  مي نوشتم . و به همين جهت هميشه ۵۰ تا سهميه مجله ام رو بين همكارانم در صدا وسيما و  شبكه تهران تقسيم مي كردم . فرق مجله هايي که من به دوستان هديه مي دادم با نشريات داخل دکه به خاطر کيفيت عالي جلدش بود . که فقط در اختيار بر و بچه هاي هيات تحريريه قرار مي گرفت  ..

 آشنايي من با ضياء آتاباي .......... !

 باور كنيد تا قبل از شنيدن پيشنهاد دوستان سابق ام در شبكه تلويزيوني تهران ، من فقط آقاي آتاباي رو به اسم كوچك ( ضياء ) و با عنوان خواننده مي شناختم ! اصلآ و ابدآ  نمي دونستم او تغير روش داده و از شغل خوانندگي به سياستمداري روي آورده است  . يادمه آخرين بار وقتي صداي او را شنيدم ، اوج جنگ بود . اون موقع هنوز ماهواره ها در ايران رواج نداشت . ما جماعت عاشق فيلم سينمايي مدام به دنبال اجاره فيلم ويدئو بوديم . بد جوري به ويدئو گير مي دادند . حتي يادمه تو پايگاه دزفول يك سرگرد خلبان رو به همين جرم شلاق زده بودند ! ( احتمالآ فيلم مستهجن مي ديده ) به چه بدبختي تو محله هاي پائين شهر دنبال اجاره فيلم بودم . باور كنيد عجب دوستان با مرامي هم پيدا كرده بودم . ( واي خداي من همين جوري دارم حاشيه مي رم !! ) بله عرض مي كردم .. در همان روزگار بود كه انتهاي يك فيلم سينمايي كه جا اضافه آمده بود ، طرف يك آهنگ ضبط كرده بود كه از شانس من ، مربوط به ضياء بود !! همون كه مي گفت .. حسني بده بد بد .. خيلي بده بد بد  

 يك پارانتز كوچك .............. !!

 ديگه كار من از عذر خواهي گذشته .. منو واقعآ ببخشيد . صحبت ويدئو شد حيف ام اومد اين خاطره رو تعريف نكنم .. همون زماني كه بگير بگير ويدئو بود ، شجاعت به خرج داده و يك دستگاه ويدئو خريدم . اگه بگم با چه ترفندي وارد منازل سازماني پايگاه كردم باورتون نمي شه .. انگار يك خروار ترياك مي خواستم به داخل منازل سازماني حمل كنم ..!! خوبه ما چريك نشديم !! مدتي از حضور ويدئو در منزل نگذشته بود ، و با وجود توصيه فراوان به عيال مربوطه كه مبادا لب باز كرده و به همسايه ها چيزي در ان باره بگويد .. اما به دليل چشم و هم چشمي و ايضآ پز دادن و قمپز الكي در آوردن ، همسرم به يكي از همسايه ها جريان رو گفته بود .. از شانس بد من ، آن همسايه فردي متدين و حزب الهي بود !  ( از آن تيپ همكاراني كه هر از گاهي پارچه قرمز به پيشاني اش بسته و داخل پايگاه انجزه انجزه مي خواندند ) وقتي موضوع رو شنيدم واقعآ داشتم سكته مي كردم !! چيزي نمانده بود كه براي تبرئه خويش و تطهير از جرمي كه مرتكب شده بودم ، دست عيال رو گرفته و در دادگاه خانواده طلاق اش مي دادم .. !! به اين مي گن مردسالاري مطلق .. ! باور کنيد شوخي کردم ..! خودم يه پا زن ذليل حرفه اي هستم !

ادامه پارانتز يا همون جاده خاکي .. !

 قبل از هر چيز بگم كه منظور من از بستن پارچه قرمز بر پيشاني ، سوء تفاهم پيش نيايد زمان جنگ بعضي از  همسايه هاي عزيز ما متشكل از هر قشري ( افسر ، همافر و درجه دار ) براي اعلام آمادگي حضور  در  جنگ بعد از نماز مغرب ، به اين شكل در اطراف خانه هاي سازماني راه پيمايي كرده و با صداي بلند شعار مي دادند . از ان جا كه من بدون هيچ گونه شعار و پيشوني بند اغلب به صورت داوطلبانه پرواز جبهه مي رفتم ، آن ها رو همراهي نمي كردم . بگذريم .. ظاهرآ خانم همسايه در غياب بنده به تماشاي رقص خرداديان نشسته بود .. ( چپ راست .. چپ راست حالا برعكس ... ) و خوشبختانه از ابزار لهو و لعب ما خوشش امده بود .. با امدن همسر غيرتي اش ، آن بنده خدا رو وادار كرده بود تا سيم رابط تهيه و از تكنولوژي ممنوعه بهره مند شوند . وقتي آخر شب آن مرد مومن آهسته مشغول كابل كشي شد ، در دل از اين ماجرا خيلي خوشحال بودم . چون نوعي تضمين و امنيت براي ما محسوب مي شد . اما شايد باور نكنيد روزي كه آوازه بازديد خانه به خانه برادران گروه ضربت پيچيد . با تعجب ديدم همسايه عزيز و ترسوي ما  بدون كلمه اي حرف و هماهنگي ، كابل رابط رو از ريشه قطع كرده و يواشكي روي تراس خانه ما پرت كرده بود !! تا مبادا آبرويش برود ...!!

پيشنهاد همكاري با شبكه NITV ........ !!

درست در اون ايامي كه تلويزيون رو رها كرده  و در خانه به همسرم در پوست كندن سيب زميني كمك مي كردم .. يك روز بعد از ظهر دو تا از همكاران شبكه تهران به ديدنم آمدند .  بعد از كلي سلام و عليك و احوالپرسي ، يكي از آن ها گفت بهروز جون يك پيشنهاد خيلي خوبي برات داريم .. واقعآ تعجب كردم كه چي شده آقايون به فكر من افتاده اند ؟‌ آن ها افزودند .. آتاباي رو مي شناسي ؟ خيلي عادي گفتم نه ؟ گفت بابا منظورم خواننده ضياء آتاباي است .. گفتم فاميلي او كه آتاباي نبود .. گفت .. فاميل همسرش رو گرفته .. گفتم آره مي شناسم كه چي ؟ گفت او يك شبكه تلويزيوني در آمريكا راه اندازي كرده .. ما چون  قبلآ با هم  همسايه بوديم .. بهش زنگ زده و گفتيم در تلويزيون ايران برنامه سازي مي كنيم . او خوشحال شد و گفت اگه خبرنگاراني رو مي شناسيد كه مطمئن هستند به من معرفي كنيد تا ترتيب استخدام ان ها رو بدهم ..  و از اون جا كه ما رو  خوب مي شناخت اين مژده رو داد .. که من خودم بزودي مي آيم دوبي و هر چه دوربين و  لوازم فيلمبرداري مدرن و پيشرفته نياز داريد براتون مي خرم .. تا شما با آن ها براي تلويزيون ما در امريکا برنامه بسازيد .. ضمن اين كه قول داده  كارت خبرنگاري بين المللي هم در اختيارت قرار بدهد  ...

 نشان دادن در باغ سبز ... !

 يادمه اون زمان موبايل خيلي گرون بود .. ولي هر دو نفر آن بزرگواران داشتند .. بعد از كلي صحبت و تعريف اندر وصف كارت خبرنگار بين المللي كه براي عبور از كشور ها ديگه به ويزا نياز نداره و در صورت همکاري حق حقوقت  به دلار پرداخت خواهد شد ، از من خواستند درخواست اون ها رو قبول كنم .. من چند بار سوال كردم چه جور خبرهايي رو مي خواهد ؟  گفت فقط فرهنگي هنري .. ؟ تو اگه قبول كني ... خره مي ريم دبي دوربين و وسايل مونتاژ مي خريم و بعد حسابي نون مون تو روغنه ... ! قبوله ؟ با شك و ترديد گفتم اگه فرهنگي و هنري است من حرفي  ندارم .. هنوز حرف ام تمام نشده بود كه ديدم با موبايلش بلافاصله شروع به گرفتن شماره اي در آمريکا کرد ..!! هي قطع مي شد . و دو باره وصل مي شد .. از اون جايي كه فكر كنم گوش هاي بيچاره ضياء سنگين بود .. اين دوستم هي فرياد مي زد ... من فرزند عذرا خانوم هستم .. هموني كه بند انداز بود ..!! شناختي !!؟‌ بله از تهران زنگ مي زنم ... گفتم كه پسر عذرا خانم بند انداز هستم .. خيابون مولوي .. الو .. الو .. آقا ضياء گفتم كه همشيرتون شماره شما رو داد .. بله شهرام هستم .. شما خوبيد ؟!!

صحبت با آقا ضياء آتاباي ........ !  

 خلاصه بعد از كلي قطع و وصل شدن .. و فرياد زدن ها .. آقاي آتاباي ظاهرآ شهرام آقاي ما رو شناخت .. ! من نگران بودم كه نكنه من هم بايد فرياد بزنم و پيش در و همسايه بگم .. من پسر عفت خانوم هستم .. شناختيد !؟‌ ولي به هر جون كندني بود ، شهرام خودش رو كامل به او معرفي كرده و گفت .. اون خبرنگاري كه فرموديد ، الان اين جاست .. گوشي .. و سپس تلفن همراه اش رو که قد يک آجر بود به دستم داد .. من نمي دونستم چه جوري بايد با موبايل صحبت كرد !! ( آخه نديد بديد بودم ) به هر بدبختي بود .. سلام كرده و گفتم من فلاني هستم .. آقاي آتاباي گفت من نياز به همه خبرهايي كه دور و برتون اتفاق مي افته دارم .. از كتك كاري در عروسي .. گرفته تا ترافيك تهران .. پرسيدم استاد چه جوري بفرستم ؟ گفت كامپيوتر داري ؟ گفتم بله .. گفت خب با اينترنت بفرست .. و سپس گفت من از اين چيز ها سرم نمي شه .. گوشي دستت تا با پسرم صحبت كني .. بعد از دقايقي آقا پسرش اومد و در باره طريقه ارسال خبر توضيح داد .. در همان موقع آقاي آتاباي گوشي رو از پسرش گرفته و گفت آقاي مدرسي .. جناب ميبدي اين جا هستند و مي گويند .. فردا تشيع جنازه شاملو است .. شما حتمآ براي ما عكس از مراسم او تهيه كنيد و اگر هم تونستيد فيلم هم بگیرید و براي ما بفرستيد ...

 حماقت بزرگي كه مرتكب شدم ... !

دیگه از خوشحالی داشتم بال در می آوردم ! از این که در سطح بین المللی قراره کار ژورنالیستی انجام بدم ُ تو پوست خودم نمی گنجیدم .. اصلآ به درآمد آن فکر نمی کردم .. بلکه بیشتر به وسعت کارم می اندیشیدم . جالبه بگم .. تا اون موقع اصلآ نمی دونستم شبکه آقا ضیاء کارش چیه ؟ تو چه خطی کار می کنه ..؟ از اون جایی که تو عمرم  هرگز ماهواره ندیده بودم ، به قضاياي منفي آن هم هرگز فكر نكرده بودم !  البته مي دونستم يك كانال تلويزيوني است ... ولي بقدري خوشحال بودم كه فكر ماهيت اين شبكه تلويزيوني و اهداف سردمداران آن رو نمي دونستم . از همين رو خيلي راحت در باره كار جديدم و حتي گزارش هايي كه قرار بود تهيه بشه با آب و تاب به همه از جمله بچه هاي صدا و سيما تعريف مي كردم ...! غافل از اين كه با اين كار قبر خودم را مي كندم .. اگر چه شنيده بودم در تلويزيون به اصطلاح آنتن ( يا همون خبر چين ) فراوانه ..  ولي هرگز فكر نمي كردم اين قدر نامرد باشند كه صد تا هم روش گذاشته و در باره كار من به حراست گزارش بدهند ..!!

رحم بزرگي كه خدا به حق ام كرد .....

 از آن جا كه آقاي مفيد مدير قبلي شبكه تهران به شبكه بين المللي جام جم منتقل شده بود ، بعد از چندي ترتيبي داد تا من با اين شبكه همكاري كنم .. اون موقع دفتر شبكه جام جم نزديك ميدان ونك بود . بعد از چند جلسه گفت و گو با مدير شبكه ، قرار شد در دفتر امور مخاطبان با آن ها همكاري كنم .. اين رو هم اضافه كنم به دليل سال ها كار در زمينه ژورناليستي و روابط عمومي ، يك تيم قوي و خبره از جوان ها هميشه كنارم بودند .. به همين دليل به حميد كه كارهاي عكاسي ام رو انجام مي داد گفتم بره خيابان قلهك و از مراسم تشيع جنازه شاملو براي من عكس تهيه كنه ..! از اون جايي كه واقعآ خدا من رو دوست داشت ، ناگهان به سرم زد تا در باره پيشنهاد كار جديدم با حاج آقا پور محمدي مشورت كنم . خيلي راحت حاج اقا به حرف هايم گوش داده و سپس در باره ماهيت اين نوع تلويزيون ها و نقش اپوزيسيون آن با من صحبت كرد . و توصيه نمود چون نظامي بوده ام حواس ام بايد خيلي جمع باشد . يادمه همون موقع به آقاي پورمحمدي گفتم .. خب اگه خطرناكه سراغش نروم ۱؟ ولي او گفت .. نه تا زماني كه شما واقعآ خبر هاي فرهنگي هنري ارسال كني هيچ مشكلي برات پيش نمي آْيد ..

همكاري با شبكه بين المللي خودمون  ......... !

 چند وقتي بود كه به طور رسمي كارم رو در اين شبكه آغاز كرده بودم . اين رو هم اضافه كنم كه هر چه تلاش  كردم ، موفق نشدم تصاويري كه ضياء آتاباي خواسته بود براش ارسال كنم .. از طرفي كارم در امور مخاطبان سازمان خيلي زياد بود به طوري كه تا دير وقت تو دفترم مي ماندم .. حالا نگو به دليل پخش شايعات گوناگون كاملآ زير نظر حراست سازمان بوده  و خودم هم بي خبر هستم ... ! همزمان با فعاليت در اين شبكه ، مدير كل امور بين الملل و روابط عمومي يك بنياد بزرگ خيريه به طور افتخاري هم بودم . و همان گونه كه عرض كردم به دليل كار زياد ، فرصت نمي كردم به اين بنياد كه بخشي از آن صندوق قرض الحسنه بود سركشي نمايم .. و از اين روي هر روز بعد از ظهر منشي ام كه دختر جواني بود ، پرونده ها و گزارشات هر بخش از زير مجموعه هاي مختلف رو برام مي اورد .. و من بعد از مطالعه ، دستورات لازم را براي پي گيري به شهين كه مثل دختر خودم بود مي گفتم .. و نامه هاي مربوطه رو امضاء مي کردم .

رابطه عاطفي ام  با شهين ........... !  

 در باره دختر عزيزم شهين بايد به اطلاع برسونم .. او در زماني كه مسئوليت مديريت دفترم رو به عهده گرفت ، همانند اغلب كارمندان خانم ، با همسرم مراوده دوستي و رفت و آمد برقرار کرده بود . ضمن اين که من هم با خواهر ، برادر و نامزد اش در ازتباط دائم بودم . از آن جا كه او هر روز بعد از ظهر به صدا و سيما مي امد ، به پيشنهاد خانواده اش براي اجنتاب از هر گونه حرف و حدبثي او را خواهر زاده خويش معرفي كرده بودم . و گاهي هم كه كار بررسي نامه ها به طول مي انجاميد ، ماشين گرفته و ابتدا او را جلوي خونه شون پياده كرده و سپس به منزل باز مي گشتم . او واقعآ همانند دختر خودم به من محبت داشت . حتي گاهي روز هاي تعطيل هم به خونه ما مي امد . بعضي روز ها هم ما بعد از ترك صدا و سيما به اتفاق شام رو بيرون صرف مي كرديم .. و همان گونه كه گفتم هم خانواده او هم همسرم در جريان همه مراوده هاي بيرون ما بوده و اطمينان كامل داشتند . خب گاهي هم نامزد يا يكي از برادراش شب به ما مي پيوستند .. و هيچ مشكلي نبود . اصلآ نمي دانستم ما تحت تعقيب دائمي ماموران حراست هستيم !!‌  

اندر حکايت گزينش سازمان ..  

يكي از دغدغه هاي بچه هاي صدا و سيما عبور از سدي بنام " گزينش " بود ! بماند كه من به خاطر شركت در گزينش هاي متعدد نيروي هوايي از جمله براي پرواز هاي خارچ از كشور و رشد و نمو  در  خانواده مذهبي حسابي در امر انواع گزينش ها حرفه اي و آگاه شده و حتي در كمال ناباوري در همون نخستين گزينش سخت صدا و سيما قبول شده بودم . اما اين واژه براي اكثر پرسنل حكم مرگ و زندگي رو داشت . و استخدام و جذب آن ها بستگي به قبولي در اين آزمون بود . البته در همان ايام شنيدم كه فرصت مطالعه و تجديد نظر براي آن هايي كه مردود شده اند به وجود آمده است .. خب اين تصميم خوبي بود . خدا خيرشون بده .. بگذريم .. در همون ايامي كه در شبكه جام جم حسابي مشغول كار بودم بار ديگر گزينش سازمان صدا و سيما شروع شد ... در ميان همكاران ما دختر خانمي بود كه در گزينش قبول نشده بود ولي براي ادامه همکاري اش و شرط آزموني مجدد ، از او خواسته بودند با حراست همكاري كرده و اعمال و رفتار كارمندان به ويژه بنده و ارتباطات ام را مرتب گزارش دهد ...

آنتن نامرد ............. !!

 باور كنيد من اصلآ مخالف ارائه گزارش عملكرد خود و همكارام به شخص يا نهاد خاصي نبودم . از قديم گفته اند طلايي كه پاكه چه منت اش به خاكه . ولي اين كه نامردي كرده و ده ها گزارش غلط و غير واقعي و مغرضانه به حراست و جاهاي ديگه رد كرده و وصله هاي ناجوري به آدم بچسبونند واقعآ نامرديه و آن حق و حقوق خوردن نداره ! جالبه بدونيد اون موقع من از هيچ يك از توطئه هايي كه بر عليه ام مرتب شكل مي گرفت اطلاع نداشتم و همچنان سرم تو كار خودم بود ..  ولي ناشي بودن همون همكار خانم در كسب اطلاعات باعث شد كه ابتدا به او مشكوك شده و در ادامه مطمئن شدم . قضيه از اين قرار بود هرگاه شخصي به تلفن همراه ام زنگ مي زد ، بلافاصله آن دختر خانم سريع كار خودش رو رها كرده و به بهانه بازي با موبايلم ؛ يواشکي شماره تماس گيرندگان رو يادداشت مي كرد !! و هر از گاهي هم با ترفندي خاص از من در باره شبكه تلويزيوني NITV مي پرسيد !! من ساده هم با آب و تاب در باره آن كانال تلويزيوني و مزاياي خبرنگار بين المللي هي وراجي مي كردم ..! و گاهي هم وارد محدوده قمپز شده والكي از ارسال خبرهاي رنگارنگ و گزارش هاي فرهنگي به ضياء جون چاخان مي كردم ! و به قدري جو گير مي شدم كه دامنه تخيلاتم رو افزايش داده و از دستمزد و حقوق و مزاياي كلان به دلار و دعوت به هونولولو و فلوريدا سخن مي گفتم ..!!

ماموريت ويژه براي مدير حراست .. !

 نبايد از حق گذشت . واقعآ تقصير خودم بود ... اعتراف مي كنم اولش براي سرگرمي و سر كار گذاشتن بچه ها و وقت كشي ... شوخي شوخي بر امواج تخيل سوار شده و با دلار هاي ضياء جون بر ينگه دنيا سفر كرده و از مزاياي خبرنگار بين المللي بودن و عدم نياز به ويزا ايالت هاي آمريكا رو يكي يكي سير کرده و به گشت و گذار مي پرداختم .. !  غافل از اين که با آن چاخان ها كار خبرچين هاي حرفه اي و ناشي رو سخت و سخت تر کرده بودم !  عدم باقي گذاشتن کوچک ترين رد پايي همه  اون ها رو عصبي کرده بود .. !  در ادامه  كار به جايي رسيد كه اون بنده خدا ها فكر كردند با يك جاسوس بسيار حرفه اي طرف هستند !! از اين كه در باره ام چه مي انديشيدند و يا به كجاها خبر كشف جاسوسي كه بي پروا از ارائه خبر به اجنبي و اپوزيسيون براحتي صحبت مي كنه ، من بي اطلاع ام . ولي هر چه بود تمام معيار هاي جاسوسي و ضد جاسوسي آقايون با اين كار هاي من به هم ريخته بود ! و نهايتآ كار به جايي رسيد كه عملآ رئيس حراست شبكه كه اتفاقآ جواني مودب و دوست داشتني بود به من نزديك شد !  ابتدا   به بخاطر  دريافت تسهيلات از بنيادي كه بنده در ان مسئوليت داشتم ... و سپس به بهانه آموزش كامپيوتر و نرم افزار هاي گوناگون هر روز بعد از سرويس اداري اوقاتش رو با من مي گذروند ! . و حتي گاهي اوقات افطار ها هم ميهمان آن مرد بودم  .. !

زندگي هم چنان ادامه داشت تا ...

 حالا كه خوب به اون زمان و وقايعي كه رخ داد فكر مي كنم ، مي بينم عجب آدم احمقي بودم ! عجب نداره !! من چطور متوجه نشدم يك مدير حراست با اون جايگاه خطيري كه داشت چرا با من كارمند دون پايه و  يه لا قبا اي كه چند صباحي از حضورم در آن شبكه نمي گذشت دوستي  و محبت مي كنه !؟ و به حدي قاطي بشيم كه حتي افطار ها رو با هم تو دفتر او بخوريم ! ولي شرافتآ از حق نگذريم .. واقعآ جوان مومن و درستكاري بود . طفلك حتمآ گيج شده بود كه من چه نوع جاسوسي هستم ؟‌ زيرا با تحقيقات و تعقيب و گريز هايي كه دستور داده بود كارمند هايش بعد از خروج ما از سازمان بكنند ، فهميده بود دايي شهين نيستم .. از طرفي فكر مي كرد همچنان ارتباطم با شبكه اپوزيسيون بر قراره !! ولي حتمآ نمي دونست چرا من علنآ نزد همكارانم فعاليت هايم رو بيان مي كنم !! شايد با خودش فكر مي كرد با جاسوسي بسيار زيرك مواجه است كه تز او افشاي بخشي از كار هايش براي رد گم كني است !! خلاصه اين موش و گربه بازي تا مدت ها همين جوري ادامه داشت !!

 روزي كه حراست متهم كرد ... !  

 فكر مي كنم ديگه طاقت آن ها تموم شده و به عبارتي كاسه صبرشون لبريز شده بود .. احتمالآ بعد از استعلام از مخابرات و خطوط تلفن ام و آگاهي از عدم ارتباط ام با بيگانگان و زير نظر گرفتن تمام رفت و آمد هايم و بر نخوردن به مورد مشكوكي ، ديگه تصميم مي گيرند با زبان تهديد و زور حقايق رو كشف كنند ! آن روز همه چيز عادي به نظر مي رسيد .. فقط احساس كردم تعداد نگهبانان حراست افزايش يافته است . اگه بگم از برق نگاه آن ها حس كردم اتفاقي قراره بيفته ، شايد باورتون نشه .. اما احساسي به من مي گفت امروز با روز هاي ديگه فرق داره .. طبق معمول بعد از پايان ساعات اداري و رفتن همه همكاران ، من در دفترم مشغول كار بودم كه ديدم مث گذشته  رئيس حراست من رو به اتاقش دعوت كرد . او خيلي ناشيانه سعي كرد جهره مهربان هميشگي اش رو تغير داده تا بتواند از من بازجويي كنه . و من اين را به محض ورود به دفترش متوجه شدم . او عادت داشت با استاد خطاب كردن من به پيشوازم آمده و با پيشي گرفتن در سلام گفتن ، مهر و محبت اش رو به من نشون بده .. اما اين بار با وجودي كه من اول سلام كردم ، با مشغول كردن خود حتي از جايش هم بلند نشد ..! خيلي زود دوزاري ام افتاد حتمآ مشكلي پيش آمده است .. ولي هرگز شك ام نه به ضياء آتاباي رفت ( چون رابطه اي نبود ) نه به منشي ام شهين ! فكر كردم مشكل اداري در سازمان پيش اومده است ..

 تغير چهره از دوستي به عداوت ... !

 يكي از دلايلي كه من قلبآ از برخي بچه حزب الهي ها خوشم مي آيد ( صرف نظر از تضاد در ديدگاه ها ) ثابت قدم بودن آن ها در مسايل اعتقادي شون است . به عبارتي وقتي پاي باور هاي ان ها به ميان مي آيد ، با هيچ كس تعارف ندارند . و من اين مسئله رو من بارها امتحان كرده ام . يعني اين جواني كه تا ديروز به من احترام گذاشته و محبت مي كرد ، به محض اين كه متوجه شد موضوع جدي است و پاي مسايل امنيتي به ميان آمده است ، خيلي راحت چهره اش تبديل به يك مامور وظيفه شناس يا يك بازجو شد ! كاري كه من اصلآ قادر به انجامش نيستم .. يعني اگه يكي يك ليوان آب به دستم بده ، اگه بدترين بلاها را هم سرم بياره ، روم نمي شه به او حتي اخم كنم .. ! به هر حال او خيلي راحت قيافه جدي به خود گرفته و سر صحبت رو با من باز كرد ...  همان طور كه گفتم من همه اش فكر مي كردم مشكلي در انجام وظايف  اداري ام در شبکه پيش آمده است .. او در حالي كه به چشم هاي من خيره شده بود ، خيلي راحت و بدون مقدمه  پرسيد .. شما چه نسبتي با دوشيزه شهين داري ... ؟

پيش قاضي معلق بازي ........... !!  

 همين كه اسم شهين رو آورد ، فهميدم علت ناراحتي اش مسئله شهين است ! خيلي تعجب كردم كه چه ربطي به سازمان صدا و سيما مي تونه داشته باشه ! ؟  بر فرض خواهر زاده من نيست .. چرا اين جوري چهره عوض كرده  ؟ سريع ياد ضرب المثل پيش قاضي معلق بازي افتاده و با خود گفتم انكار فايده نداره .. تازه خلافي كه سر نزده .. پس بهتره واقعيت رو بگم .. به همين دليل اهسته گفتم او از دوستان خانوادگي ما است ... توقع داشتم بگه چرا به ما خواهر زاده ات معرفي كردي ... ؟ ولي ديدم خيلي خونسرد گفت .. ما خيلي وقت است مي دونستيم شما دايي او نيستي !! پس بهتره بازي در نياري و همه ماجرا ها و روابط ات رو دوستانه به ما بگي تا كمك ات كنم ...! وگرنه كارت خيلي زاره .. مي ري جايي كه عرب ني انداخت .. !! ديگه داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم .. يعني چه ؟ چه رابطه اي ؟ او از چي حرف مي زنه ؟ من كه با او رابطه اي ندارم .. شهين مثل دخترم است . تازه يه نامزد گردن كلفت هم داره .. خدايا چي مي شنوم !!؟ ضمن اين که براي نخستين بار خيلي کنجکاو شده بودم که  عرب ها واقعآ در کجا ني مي اندازند .. !!؟ و حالا که قراره به لطف دوستان صميمي ديروز به نيزار عرب ها بروم ، اون مکان چه جور جايي است .. !؟  

وقتي شريك جرم وارد مي شود .... !!  

 در حالي كه رياست حراست رودربايستي رو كنار گذاشته و در نقش يك بازجوي حرفه اي از من بازجويي مي كرد .. فكر و خيال ام به هزار راه كشيده شده بود ... خدايا او از چه حرف مي زنه ؟ اي كاش پاسخي داشتم تا صادقانه مي گفتم .. در همين حال تلفن زنگ خورد ... و از آن سوي خط ظاهرآ نگهبان جلوي در ورود شهين رو به سازمان اعلام كرد .. و من با گوش هاي خودم شنيدم كه طرف واژه شريك جرم رو به كار برد .. ! بر شيطون لعنت .. چرا من امروز اين فكر و خيالات رو مي كنم ؟ از كجا معلوم با من باشه ؟ وقتي شنيدم آقاي رئيس گفت با خودت بيار .. فهميدم كه اشتباه مي كردم .. حدس ام درست نبوده .. حال چرا فكر كردم  منظورش شهين است !!؟  همين جور كه با خودم كلنجار رفته بودم كه اصلآ موضوع چيه .. ديدم در مي زنند .. از بوي عطري كه شهين هميشه مي زد ، اين بار فهميدم نه خود شهين است !! لحظاتي بعد ديدم رئيس جوان با نگهباني كه شهين رو با خودش آورده بود ، دارند پچ پچ مي كنند .. از اون حركت هاي روحيه خراب كن .. ولي من اصلآ اهميتي ندادم .. ديگه مطمئن شدم از اون گير دادن هاي الکي است .. و بهانه شون هم شهين است .. ! کمي احساس آرامش کردم .. !  

 يك تهمت ناروا ............... !!

 طفلك شهين اگر چه از قيافه جدي دوست روزهاي گذشته مون تعجب كرده بود ، ولي فكر كرد مشكل كاري است و مث روز هاي قبل قراره از او و دايي اش !! پذيرايي بشه ! براي همين خيلي راحت اومد و همين كه خواست روي مبل راحتي كنار دست من بشيند ، با فرمان تحكم بر انگيز آقاي رئيس مواجه شد كه به او با خشونت دستور داد در آن سوي نشسته تا تباني نشود !! و او متعجبانه از جاي خود بلند شده و با ايماء و اشاره از من مي پرسيد چي شده ؟ خب من كه خودم نمي دونستم داستان چيست ، چگونه مي توانستم به اون بنده خدا حالي كنم ... !؟‌ خلاصه فيلم هاي روحيه خراب كن مدير با نگهبانان مدتي ادامه داشت .. وقتي وارد اتاق شد .. خطاب به هر دوي ما گفت ... اگه با من همكاري نكنيد ، به مشكل بر مي خوريد .. بايد دوستانه همه روابطي كه تا حالا داشتيد رو بيان كنيد .. تا من هم كمك تون كنم .. وگرنه واقعآ به مشكل بر مي خوريد .. شهين پرسيد چه رابطه اي ؟ و پاسخ شنيد .. شما چرا تا نيمه هاي شب با آقاي مدرسي به رستوران مي رفتي ؟‌ فكر كردي ما خبر نداريم ؟ ما تمام جاهايي كه از اين جا خارج مي شديد رو مي دونيم بايد فوري به همه چيز اعتراف كني .. !!

بر افروخته شدن شهين ..... !  

 اگه بگم در تمام  مدتي  كه با شهين مراوده صميمي داشتم هرگز او را چنين خشمگين نديده بودم ، شايد باورش كمي سخت باشه !! واقعآ هر كي گفته زن ها را نمي شه شناخت راست گفته ... ! كه چشمتون روز بد نبينه ديدم شهين خشمگين شده و خطاب به مدير موقر حراست با صداي بلند گفت .. بله من با آقاي مدرسي بارها به رستوران مي رفتم .. كه چي بشه ؟ هم پدر مادرم هم برادران گردن كلفت ام  هم نامزدم هميشه در جريان شام خوردن من با آقاي مدرسي بودند ..  خانواده من از آن ترك هاي متعصب اند .. ما هيچ كار خلافي نكرديم كه حالا اعتراف كنيم .. ؟ مي تونيد همين الان به هر كدوم از اين هايي كه نام بردم زنگ بزنيد .. حتي مي تونيد با همسر جناب مدرسي هم تماس بگيريد ... شما چي فكر كرديد ؟ و در حالي كه شماره ها رو مي نوشت به دست مدير حراست داد .. من در اين لحظه همه ناراحتي هاي خودم رو فراموش كرده و از حاضر جوابي شهين واقعآ مبهوت شده بودم .. راستش خودم هم اول باور نكردم كه خانواده اش در جريان جزئيات شام و رستوران رفتن ما باشند .. اما وقتي مادر شهين گوشي رو برداشته و همه چيز رو تآئيد كرد .. كمي خجالت كشيدم .. به همين دليل بعد از سكوت وحشتناكي كه بر فضا حاكم شد ، به شهين گفت مي توني بري ...  

وقتي از شرم و خجالت آب شدم ............. !

 اگر چه با رفتن شهين كمي خيالم آسوده شد .. ولي مدير محترم دست بردار نبود .. او ابتدا از من  خواست از رابطه خصوصي ام با شهين برايش بگويم .. !!  وقتي گفتم ما هيچ  گونه رابطه اي با يگديگر نداشتيم .. با تعجب  پرسيد : مگه مي شه ؟‌ وقتي خيلي اصرار به كار نكرده كرده و مدام از من  مي پرسيد چطور چنين چيزي امكان داره ؟ بهش گفتم :  حاج آقا مگه من با شما تا همين ديروز دوست نبودم ؟ خب با شهين هم همين گونه بودم ... مگه استغفرالله با شما كاري انجام دادم كه فكر مي كني با شهين هم بايد انجام مي دادم .. ؟  او ابتدا خيلي ناراحت شده و گفت .. منظور من اين نوع رابطه ها نبوده آقا ... من واقعآ دلم به حالت مي سوزه . مي خواهم كمك ات كنم .. چون اگه اين جا نتونيم به نتيجه برسيم . تو  اوين ديگه كسي نيست به فريادت برسه .. خود داني ! خدايا امروز اين ها را چه شده است ؟‌ اوين ديگه چه صيغه اي است ؟ ‌خلاصه او همين جوري من رو مي پيچاند .. ديدم بنده خدا تو اين مدت هر جا كه با شهين رفته بودم ، آمارش رو خيلي دقيق داره !! چه با شهين چه بي شهين .. ! من احمق هنوز هم نمي دانستم داستان از كجا آب مي خورده !! اگه از همون ابتدا مورد شبكه تلويزيوني ضياء آتاباي رو گفته بودند ، اين همه که عذاب نمي كشيدم ... !!

وقتي عملآ متهم به جاسوسي شدم ....... !  

قبل از اين كه در باره متهم شدنم بگويم .. عرض كنم خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه موضوع دعوت ام رو با حاج آقا پور محمدي همون موقع در ميان گذاشته بودم ... با وجودي كه حاج آقا گفت مانعي نداره ، زرنگي كرده و به آقاي پور محمدي گفتم از دوستانتان يك مجوز يا نوشته براي اين نوع فعاليت من بگيريد  .. راستش از حرف حاج آقا كه تآکيد کرده بود تو نظامي بودي مواظب باش ..  همان موقع پي گيري كردم و تا اين كه يكي از دوستان با نفوذ حاج آقا پورمحمدي به من اطمينان داد تا زماني كه خبر فرهنگي هنري ارسال نمايي ، هيچ مشكلي برايت پيش نخواهد اومد .. اما وقتي اصرارم رو مبني بر کسب مجوز قانوني ديد ، يك تلفن براي پي گيري خواسته ام به من داد .. خب از آن جايي كه من در آن  مدت هيچ گونه  خبري را براي شبکه تلويزيوني آتاباي نفرستاده بودم ، حتي تصاوير شاملو هم روي دستم باد كرده بود ! نه نام طرف يادم بود نه شماره تلفن اش  .. ! به هرحال مدير حراست شبکه بعد از كلي آرسن لوپن بازي در آوردن و تكرار اين جمله كه خودت رو به اون راه نزن .. يالله همه چيز رو اعتراف كن .. و من احمق واقعآ نمي دانستم موضوع چيست .. كه بالاخره خودش از رو رفته و به من گفت .. جريان جاسوسي ات رو شده .. فكر كردي ما برگ چغندريم ؟‌ ما تمام ارتباطات ات رو از هونولولو گرفته تا فلوريدا .... ديگه تا ته اش رو  خوندم .. !! نمي دونستم بخندم ، يا به سادگي و حماقت اين بنده خدا ها گريه کنم .. ! تازه متوجه شدم اين پروسه اي که از ماه ها قبل آغاز شده از کجا آب مي خورد .. !

نوبت اذيت من فرا رسيد .......... !!

 به محض اين كه نام هونولولو رو شنيدم .. دوزاري ام افتاد كه اي دل غافل ... همه اون حرف ها .. چاخان ها .. قمپز ها گويا  ضبط مي شده !! با وجودي كه بد جوري حالم از بي خبر بودن اتهام ام گرفته شده بود ولي به محض اين كه متهم به جاسوسي با شبكه ضياء آتاباي شدم .. واقعآ نفسي به راحتي كشيده و فهميدم آن از خدا بي خبر ها به دليل ارائه گزارشات غلط  بد جوري من را توي دردسر انداخته بودند .. از اين روي شيطنت ام گل کرده و تصيم گرفتم تلافي كرده و اين بار من كمي با رئيس جوان حراست سر به سر بگذارم ... ولي از شما چه پنهون ترسيدم كه دوباره  يک شوخي ديگر بکنم و از روي خنده موضوعي رو بگم .. و بعد خودم الکي گير بيفتم .. براي همين خنده تلخي تحويل اش داده و ماجراي عدم همكاري ام رو شرح دادم .. و به او گفتم درسته به من پيشنهاد كار در شبكه بين المللي شده بود .. اما من چون ادم بدشانسي هستم ، از همون ابتدا موضوع رو با مديرم  حاج آقا پورمحمدي هماهنگ كردم .. و چون مجوز قانوني دريافت نکرده بودم ، تاکنون هيچ خبري را مخابره يا ارسال نكرده ام .. براي لحظاتي  احساس كردم مدير حراست اين بار واقعآ خوشحال شده  است .. شايد از اين كه به قول خودش مجبور نبود منو راهي زندان اوين كنه خوشحاله ... هر چه نباشه با هم مدتي نون و نمک خورده بوديم .. !

 سا ل ها بعد همان داستان .... !!

 اگر چه فرداي آن روز احتمالآ با پرسيدن از حاج آقا مشكل من كلآ حل شده بود .. ولي راستش رو بخواهيد ديگه براي من كار كردن تو محيطي كه تا دهانت رو باز كني براي خودشيريني چهار تا هم روش گذاشته و خبر چيني كنند  ٫  هيچ جذابيتي نداشت .. و با وجود اين كه حق و حقوق خوبي هم مي گرفتم .. اين جا رو هم رها كردم .. و در حالي كه به سمت ميدان ونك پياده راه مي رفتم ، با خود اين شعار رو زير لب زمزمه مي كردم ...  مدرسي جان حيا كن .... صدا سيما رو رها كن  .. سال ها از اين موضوع گذشت . تا اين كه يك شب وقتي  به پالتاك رفته بودم .. ديدم عده اي از سلطنت طلب ها در يك اتاقي گرد هم جمع شده اند .. و ميهمان ويژه ان ها آقاي ضياء آتاباي بود ! آن گونه كه شنيدم او در حال حاضر شبكه تلويزيوني هم نداره ....  ولي خيلي با حرارت سخن از آزادي ايران مي گفت .. و قرار بود عضو بگيره من هم با همين آي دي OLD PILOT  اون جا حضور داشتم  .. راستش ديدم من خيلي ترسو تر از اين حرف و حديث ها هستم .. لذا به قول قوچاني ها ( دم ام رو روي کولم گذاشته و .. ) به آرامي آن جا رو ترك كرده و آزادي ايران رو به ديگران واگذار كردم .. آخه از قديم گفتند هر كس را بهر كاري آفريذند .. كار من هم فعلآ بي كاري است

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اوليه : مرداد ماه ۱۳۸۷ 

اصلاح و باز نشر : ساعت۲۲:۳۰ دقيقه چهاردهم خرداد ماه ۱۳۹۰ .

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

 مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )    
  •  
    - تعداد بازديد
  • 6595
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35