Oldpilot.ir | وداع با سي - 130
درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  وداع با سي - 130

روزی که با پرواز وداع کردم .. 

برچسب ها : پایگاه یکم ترابری + خط پرواز سی - ۱۳۰ + جنگ ایران و عراق + حمل مجروحین + ستاد تخلیه مجروحین جنگی + ماموریت به تبریز + سکته قلبی + بازنشسته

بهانه ای برای آغاز ..

در پي وب گردي هاي شبانه ام نوشته اي به قلم دوست فرهيخته ام جناب " محمدي " مدير محترم سايت تحليلي خبري " عصر ايران " در باره " حمل کودک معلول با فرغون " افتاد . باور کنيد خيلي ناراحت شده و شجاعت قلم اش رو تحسين کردم . ابتدا قصد داشتم با درج گزارش فوق خاطرات مشابه اي که خودم بار ها شاهد بودم رو به ان بيفزايم .. اما چون احساس کردم ممکنه برداشت سياسي بشه ، منصرف شدم !‌ و بي اختيار ياد اين بيت شعر افتادم که مي گويد .. غمگين بودم کفش ندارم - مردي رو ديدم پا نداشت .. !! اميدوارم روزي فرا برسه که هيچ محتاجي در ايران و حتي جهان وجود نداشته باشه .. کلام اخر اين که .. برخي خوانندگاني که تازه به جمع ياران همدل و صميمي سايت پيوسته اند اغلب در باره خاطرات نخستين و اخرين پروازم پرسش هايي رو مطرح فرموده اند .. از اين رو مطلب فوق رو بازنشر و تقديم به اين بزرگواران مي کنم ..

یک اعتراف آغازین .... 

به صورت جدی اهل موسیقی نیستم .. جز موارد خاص ! اما اغلب خاطرات ام چسبیده به ترانه هایی است که ناخوداگاه شنیده و در ذهن ام ماندگار شده اند . و هر تصنیف قدیمی یاد اور خاطره ای از دوران بسیار قدیم است . فکر کنم اوایل دهه پنجاه بود که " لیلا فروهر " در فیلمی که خود در ان نقشی داشت ، ترانه ای خواند که ترجیح بند اش " پرواز " بود . نمی دونم چه رازی در شعر ترانه وجود داشت که هر گاه در خلوت خودم زیر لب زمزمه می کردم ، بی اختیار اشگ ام سرازیر می شد ..!! در حالی که به اصطلاح در اوج پرواز بودم ... ! و هیچ مشکل جدی سرراهم نبود . بخشی از آواز این بود .. " ما بس که نپریدیم ، پریدن یادمون رفت " همیشه در پی کشف کلید این معما بودم که چه رابطه ای بین احساس من و پرواز نکردن وجود داره که با شنیدن این بخش آهنگ دلم می گرفت و هوای گریه سراغم می امد .. ! سال ها گذشت .. انقلاب شد ، خانم فروهر هم راهی غرب شد .. اما ترانه اش رو برای نسل های بعدی گذاشت  . و من باز ناخوداگاه هر گاه می شنیدم اشگ ام سرازیر می شد .. !! دلم گواهی می داد زندگی ام .. یا بهتر بگم عشق ام به پرواز با این شعر پیوند خورده است ! حتی شور و هیجان جنگ و پرواز های داوطلبانه ام به مناطق جنگی جلوی این حس شوم رو نمی گرفت .. تا این که اواخر جنگ تحمیلی وقتی سکته کرده و  برای عمل جراحی قلب باز عازم کشور سوئیس شدم ، پرفسور معالج ام عاقبت از ان چیزی که وحشت داشتم بعد از مدتی بازی با کلمات گفت .. دیگه مجاز به پرواز نیستی ... !! فقط یادمه غروب آن روز شهروندانی که برای گردش به اطراف دریاچه " اوشن " شهر لوزان آمده بودند ، صدای نعره های حزن انگیز مردی رو می شنیدند که با تمام وجود اشگ می ریخت و زیر لب شعر .. ما بس که نپریدیم ، پریدن یادمون رفت رو این بار با صدای بلند می خواند ...

یک پارانتز تقریبآ به موقع .. !!  

 نمی دونم همه کسانی که عاشق پروازند چنین حس عاشقانه ای که من به سی - ۱۳۰ داشتم ، دارند یا نه ..!!؟ با تمام وجودم از ان لذت می بردم .. از لحظه ای که وارد رمپ شده و قامت زیبای آن ها رو می دیدم ، تا لحظه ای که در آسمان وطن ام پر می گشودیم ، غرق در احساس دوست داشتن بودم ..! خطرناک ترین پرواز های مناطق جنگی با ریسک بالا هم مانع از تصمیم ام نمی شد ! یادمه چند ماهی از ازدواج ام نگذشته بود .. در یک روز سرد زمستان که به اتفاق همسرم راهی منزل مادرش در محله " عباسی " بودیم ، یک هواپیمای سی - ۱۳۰ در حال اپروچ به فرودگاه مهرآباد بود .. طبق معمول شروع به قربون و صدقه رفتن هواپیما شدم .. و برای مزاح با همسرم با جملات عاشقانه ای چون ... ای عشق اهنی ام ، ای جانم فدای قامت زیبایت .. در حال بیان نجواهای عاشقانه بوده و لحظه ای چشم از معشوق ( ببخشید هرکولس ) برنمی داشتم !! تا این که ناگهان چشم تون روز بد نبینه ، با کله درون جوی بزرگ آب لجن و سرد و یخ زده کنار خیابون افتادم ..!! و حسابی خیط کاشتم !! شاید باورش برای بعضی ها خیلی سخت باشه .. اما بقدری غرق پرواز ها شده بودم که وقتی با همکاران در بیرون هواپیمایی رو می دیدیم که در حال فرود یا تیک آف است .. من دقیقآ هم شماره هواپیما و هم نام کروی پروازی اش رو به دوستانم می گفتم .. !!  و گاهی هم با شوخی تلفیق کرده و مثلآ می گفتم .. الان فلانی داره چه کار می کنه ... !! و همین جوری بقیه رو وارد بحث کرده .. و تا مدت ها غیبت از همکاران ادامه می یافت .. !! گاهی هم شرط نهار یا پیتزای شام برای یقین حاصل کردن از نام گروه پروازی یا شماره هواپیما ... که به دلیل نگریستن با چشم دل اغلب برنده بودم ..!!

نذر برای قبولی ...  

چشمانم رو بسته و به نخستین روزهایی می اندیشم که برای گرفتن حاجت که همانا قبولی در آزمون های سخت نیروی هوایی شاهنشاهی بود ، بر اساس یک باور خانوادگی نذر کردم تا " ننه رقیه " پیرزنی که در همسایگی ما سکنی داشت و در عمرش زیارت آقا نرفته بود رو به مشهد بفرستم  .. ! یادمه تا تا روز اعلام نتایج آزمون ها اصلآ خواب و خوراک نداشتم .. مرحوم پدرم هنوز از ارتش بازنشسته نشده بود و در پادگان قوشچی ( ۴۵ کیلومتری رضائیه سابق ) در حال خدمت بود . و چون در مدارس قوشچی از کلاس دهم ( چهارم دبیرستان ) به بالا نداشت ، برای ادامه تحصیل به اتفاق مادر بزرگ و عمه ام به تهران آمده و در خیابان نواب چهاراه مرتضوی ساکن شدیم . ماهیانه ۱۵۰ تا تک تومانی !! پدرم برای هزینه های تحصیلی ام می فرستاد ( اون موقع پول خیلی زیادی بود ) هشتاد تومن اش بابت اجاره خونه می رفت ! با هفتاد تومن باقی مونده سه نفر آدم خیلی راحت زندگی می کردیم !! البته محل زندگی ما عین خونه قمر خانم ( سریال پرمخاطبی در اواخر دهه ۴۰ ) خیلی شلوغ بود ! ننه رقیه هم در همسایگی ما زندگی می کرد و پسرش سرایدار مدرسه ای در خیابون سرسبیل بود . اون موقع اسامی پذیرفته شدگان رو بر روی تابلویی که به دیوار مرکز آموزش های نیروی هوایی واقع در خیابان  دماوند بود ، نصب می کردند . و بایستی مرتب برای آگاهی از سرنوشت مون سر می زدیم ! ( البته یک تاریخ تقریبی هم اعلام کرده بودند ) به هر حال با هزینه کردن ۴ ریال برای دو مسیر اتوبوس شرکت واحد ، خودم رو در سرمای شدید زمستان به پادگان می رسوندم ! تا این که در یکی از همان روزهای مملو از التهاب ، با ناباوری نام خودم رو در لیست پذیرفته شدگان دیدم .. اگه بدونید چه حال و روزی داشتم !؟ در همان ورقه تاریخ دریافت لباس و ملزومات درج شده بود .. اولین نفر ننه رقیه بود که خبر قبولی ام رو شنید .. نذرم این بود که با اولین حقوق ام او را به مشهد بفرستم ...

یک توضیح ضروری ...  

ممکنه بعضی از عزیزانی که برای نخستین بار وارد سایت می شوند ، از این که قبل از بیان خاطره اصلی که مربوط به آخرین پروازم است ، این همه به عقب برگشته و  توضیح می دهم تعجب فرمایند ! باید عرض کنم تمام این جاده خاکی ها رفتن و حواشی طولانی صرفآ خواست دوستان و خوانندگان قدیمی است . اگر چه خودم هم مایل هستم دوستان جوان نسل امروزی با وضعیت اجتماعی و تاریخ قدیم کشورشون بیشتر آشنا شوند . یادمه اون موقع اغلب جوون های تهران پیروی شدید مد های غربی بودند ! مثلآ در یک دوره  شلوار دمپا گشاد یا پاچه سی سانتی مد شده بود ! سال دیگر رنگ خاصی مد روز می شد ! در اواخر دهه چهل به خاطر محبوبیت گروه " بیتل ها " که ابتدا در انگلستان شکل گرفته و خیلی زود جهانی شده بود ، بعضی از جوان ها از جمله من بچه روستایی موهای سر خود رو بلند کرده بودم ! به طوری که تا کمرم می رسید ! تجسم کنید با شلوار پاچه گشادی به رنگ بنفش !! ( که مد سال ۱۳۴۹ بود ) چه شکل و شمایلی پیدا کرده بودم !! همین الان یاد خاطره ای از همون ایام افتادم که با اجازتون بیان می کنم .. سال های اخر تحصیلم بود که شب ها برای درس خواندن با جمعی از همکلاس ها به خیابان می رفتیم تا خیر سرمون زیر نور تیر های چراغ های برق درس بخوانیم . بعضی وقت ها شیطنت ام بد جوری گل کرده و خود رو به شکل و شمایل زن ها در می آوردم ! دوستان پشت شمشاد ها قایم می شدند ! و منتظر مردان هیز آخر شب می ماندیم تا حالشون رو بگیریم  ..! به محض این که اتوموبیلی ترمز می کرد ، بچه ها یکی یکی از پشت درخت ها بیرون امده و طرف رو " هو " می کردند !! بنده خدا ها اصلآ فکرش رو نمی کردند نیمه شب در اطراف دختری لوند و تنها این هم مزاحم از زمین سبز بشه  .. !!  اما در یکی از همون شب ها گیر پاسبانی هیز افتادم که متآسفانه دوستان از ترس آقا آژانه که اون زمان خیلی ابهت داشتند ، بیرون نیامده و من را تنها گذاشتند ! ناچار مجبور شدم مثل تیر رها شده از چله یهو فرار کنم !! طفلک پاسبانه از تعجب بد جوری شوکه شده بود !!

بنازم خداوند پیروز را ...

بنازم خداوند پیروز رو - پریروز و دیروز و امروز رو ...  نمی دونم چرا بی اختیار یاد این شعر زیبا افتادم !؟ شاید تفکیک ایام عمرم که هر یک مملو از خاطره ست . به هر حال شاید بشه سه دوره کاملآ متفاوت و پرفراز و نشیبی رو تا قبل از بازنشستگی برای آن تعریف کنم .. ! دوران کودکی ام در فضای بی مادری با پدری سخت گیر و عصبی چه زود گذشت !  بخشی از نو جوانی ام در حسرت و رویا گذشت . بخش اخرش که با هجرت به تهران همراه شد بدک نبود .. ! قسمت سوم که جوانی ام در ان خلاصه می شود ، خیلی عالی بود .. چون به اکثر آرزو هایم رسیده بودم .. آغازش با اعزام به آمریکا شروع شد  .. بعد لذت پرواز هایم  و اوج تمام خود باوری و احساس غرور کردن هایم زمان جنگ بود . اگر چه چهره جنگ برای همه خشن و سخت است .. اما برای من جنگ ، دفاع از وطن ، کمک به همنوعان و احساس مفید بودن تنها در این ایام شکل گرفت .. به طوری که به یکی از بهترین و شیرین ترین دوران زندگی ام تعبیر شد . اگر چه در همین ایام جوانی شکست در عشق ، غم از دست دادن بهترین دوستان و همکاران رو داشتم اما صادقانه می گویم در ازای حس خدمت ، مصیبت ها فراموش شدند ..  

نقش نیروی هوایی در جنگ ...  

بی اغراق شاید آن طوری که شایسته است در باب نیروی هوایی و نقش بسیار حساس و تآثیر گذارش در جنگ کم تر سخن به میان امده و یا تحلیل شده است . شاید بخشی از این گمنامی ها صرفآ به خاطر سری بودن ماموریت هایش باشد . اما فراموش نکنیم اکثر کارشناسان خبره غربی همواره نقش افتخار امیز نیروی هوایی ایران در جنگ رو تحسین کرده و آن را ستوده اند . این نیرو علاوه بر صیانت دایمی از مرزهای کشور و رو در رویی با متخاصمان هوایی ،  به نحو احسن وظیفه پشتیبانی از یگان های رزمنده رو به عهده داشتند  . وجود امرایی چون زنده یاد سرتیپ خلبان " مهدی دادپی " در مقام یکی از  فرماندهان شجاع منطقه هوایی مهرآباد ، نمونه بارزی از برنامه ریزی صحیح در مدیریت و پشتیبانی از جبهه های جنگ بود که به عهده یگان های ترابری نیروی هوایی بود . در مطالب گذشته اشاره ای گذرا به نقش اصلی فرماندهان در انجام و موفقیت انواع ماموریت ها کرده و نوشتم ... وجود فرماندهانی با تجربه و متعهد چون شهید عباس بابایی ، منصور ستاری ، یاسینی و ... در اتاق های فکر ستاد های هوایی عامل اصلی درخشش ما در جنگ بود . اشاره به یگان های ترابری شد .. از ان جا که بنده عضو بسیار کوچکی از خانواده ترابری بودم ، اغلب خاطرات و نوشته هایم بر محورپرواز های پشتیبانی است . و نقش اصلی دفاع و جنگ های الکترونیکی به عهده عقابان تیزپرواز یگان های شکاری بود . 

نگرشی به وضعیت جنگ ...

اوایل سال ۶۶ است .. وضعیت جنگ نسبت به گذشته تغیر کرده است ! این رو می شد از روش های حمله دشمن متوجه شد .... زیرا ابتکار عمل دست ایرانی ها افتاده بود . و قابل پیش بینی هم بود . زیرا عراقی ها خیلی زود به این حقیقت پی برده بودند که عامل پیروزی ایرانی ها اتحاد و عرق ملی است . و به همین دلیل به کمک سازمان های جاسوسی غرب سعی در بر هم زدن این فاکتور ها داشتند ! از این روی در کنار تبلیغات مسموم کننده ای که از رادیو عراق به زبان فارسی پخش می شد ، سعی در فریب هموطنان ما داشتند ... البته طبیعی است با هزینه های زیاد و تبلیغات مداوم ، عده ای فریب خورده و در قالب ستون پنجم به دشمن خدمت می کردند ... !! با شناسایی و دستگیری اکثر خیانت کاران و افزایش تبلیغات ایرانی ها ، دیگه حنای عراقی ها و حامیان قدرتمندش برای ایرانی ها رنگی نداشته و با تکیه بر عرق وطن پرستی و نبوغ ایرانی همان طور که اشاره کردم باعث برگشتن ورق به نفع ما شده بود . دیگه نه میراژ های مدرن فرانسوی قدرت یکه تازی داشتند ... و نه گرا دادن آواکس های آمریکایی خطر ساز بود و در این میان پرسنل نیروی هوایی با اتکاء به نبوغ خود و بهره گیری مناسب از ابزار هایی که در اختیار داشتند به کمک متخصصان حرفه ای این برتری رو حفظ می کردند ..

رفتار های غیر انسانی عراقی ها ..

 بنا به دلایلی که عرض کردم روحیه پرسنل نیروی هوایی خیلی عالی و بالا بود . به عبارت ساده تر ما الفبای جنگ نابرابر رو خوب اموخته بودیم .. و از ان جا که بخش اعظم پشتیبانی از مناطق جنگی به عهده گردان های ترابری .. اعم از هواپیماهای سی - ۱۳۰ ، بوئینگ های ۷۴۷ ، ۷۰۷ و فرند شیپ ها بود ، همه واقعآ حرفه ای و خبره شده بودند .. مخصوصآ بر و بچه های سی  - ۱۳۰ که به تمام زیر و بم های پشتیبانی در شرایط سکوت رادیویی و شرایط نامناسب جوی مسلط شده بودند ... در چنین شرایطی دشمن بی کار ننشسته و در حالی که واقعآ نفس های آخر رو می کشید ، مجبور به واکنش های غیر انسانی شدیدتری شد !! البته باید اضافه کنم عراقی ها از روز نخست جنگ ، هیچ یک از اصول انسانی و تعریف شده در قوانین بین المللی رو رعایت نمی کردند .. من بار ها از زبان رزمنده های مجروحی که حمل می کردیم شنیده بودم ان ها حتی به چتر باز ها در آسمان هم شلیک می کردند .. یا با استفاده از گاز های شیمیایی خطرناک به نیروهای ما حمله می بردند .. البته حمله به غیر نظامی ها و بمباران مردم بی گناه شاخص ترین عمل غیر انسانی آن ها محسوب می شد که همه این موضوع رو می دانستند .. و چقدر افتخار می کردم به ارتش خودمون مخصوصآ خلبان های قهرمان شکاری که هرگز مقابله به مثل نکرده و همواره هدف های نظامی از قبل مشخص شده رو منهدم می کردند .. ( اسناد و فیلم های زمان جنگ به خوبی این واقعیت رو نشون می دهد ) ....

سرنوشتی که در انتظارم بود .. !

تقدیر و سرنوشت من هم این گونه رقم خورده بود که به دلیل روحیه بسیار حساس ام ، زشتی ها و چهره پلید جنگ رو به درون ریخته و از صمیم قلب اندوهگین بشم .. فشار های عصبی گاهی بقدری بالا و شدید بود که دلم می خواست فریاد بزنم .. یا زار زار مثل دختر بچه ها گریه کنم .. ! البته گریه خیلی در حفظ آرامش کمک ام می کرد .. ولی همه جا که نمی شد گریه کرد ! مخصوصآ برای ما که لباس مقدس پرواز رو به تن کرده بودیم و همه با افتخار به آن می نگریستند ... و صحیح نبود این تابو رو به خاطر آرامش شخصی ام بشکنم ..!! واقعآ پرسنل پروازی در زمان جنگ نماد حرمت و احترام مردم جامعه بودند . خوشحالم که هرگز از این موقعیت سوء استفاده نکرده ، و همواره به خدمت می اندیشیدم . دلیل واضح این امر این است که هرگز دنبال مزایایی که به صنف ما تعلق می گرفت ، نرفته و استفاده نکردم ! بگذریم .. با اجازه شما به همان دوران برگشته و سعی می کنم آخرین پرواز های آن ایام رو تعریف کنم .. و متذکر می شوم تنها هدف ام از نوشتن این نوع خاطرات مطرح کردن خودم نیست ، بلکه ترسیم چهره مقتدر ارتش مخصوصآ پرسنل نیروی هوایی است ..  

پایگاه یکم ترابری - خط پرواز  

در ایامی که دشمن ناجوانمرد ترین روش های جنگی رو علیه مردم بی دفاع ما به کار می برد ، طبق معمول روزهای گذشته یک روز صبح به اداره آمدم .. خیلی دلم می خواهد احساسات واقعی ام در ان ایام رو به گونه ای که بود تعریف کنم .. یادمه بوسیدن چهره بهاره و آرش در خواب برایم شیرین ترین  نعمت الهی محسوب می شد .. موقع بوسیدن همیشه با خود می اندیشیدم .. شاید آخرین وداع با فزرندانم باشد .. ! زیرا خون من رنگین تر از دیگر همکاران شهیدم نبود .. مشکل این بود که دشمن نامرد از روی اصول حمله نمی کرد ... شاید صحیح نباشه بگم  .. اگر چه انسانی صد در صد مومن و متقی مثل دیگران نبودم ، اما هرگز بدون غسل و وضو پایم رو درون هواپیما نمی گذاشتم .. ! صبح ها که وارد محوطه پایگاه می شدم .. و به محضی که چشمم به رمپ پرواز و صف منظم هواپیماهای سی - ۱۳۰ می افتاد ، یک حس عاشقانه و افتخار به من دست می داد که قادر به توصیف آن نیستم .. همین حس مرا در روز هایی که حتی شیفت کاری ام نبود به اداره می کشاند .. ! مطمئن هستم که خیلی از همکارانم دلیل این اشتیاق ام رو درک نمی کردند .. !! و هر یک برای خود تفسیری از رفتارم رو داشت ! بار ها به گوش خودم می شنیدم که می گفتند .. فلانی واقعآ خره .. !! یا از جونش سیر شده است .. بعضی ها به حریم خصوصی زندگی ام وارد شده و آن را به حساب مشکلات خانوادگی و یا اختلاف با همسرم قلمداد می کردند .. !! اما کم تر کسی حال و روز و عشق ام رو به پرواز حس می کرد .. یک روز یکی از بچه ها که در خارج از تهران مامور بود برام اعتراف کرد که هر سی - ۱۳۰ که به زمین می خوره ، بچه ها با خود می گویند ... حتمآ بهروز توی اون هواپیما بوده ... !!

 ماموریت حمل مجروحین ....

قبل از شرح خاطره فوق لازم می دونم به نکته ای ظریف و اساسی اشاره کنم !  در فیلم های ژانر دفاع مقدس ، متآسفانه بعضی از کارگردان های ما چهره دشمن رو غیر واقعی ترسیم کرده و برای راحتی کار خود آن ها رو انسان هایی بسیار ترسو ، ذلیل و احمق ترسیم کرده اند ! در حالی که به اعتقاد خیلی از کارشناسان نظامی ، نه تنها احمق و ترسو نبودند ، بلکه با اتکاء به حمایت های بی دریغ دولت های غربی مخصوصآ ترس از غضب صدام حسین دیکتاتور و فرزندان بی رحم اش که به کمک بعضی فرماندهان جلاد ارتش آن ها رو به ماموریت های غیر انسانی وادار می کردند ، بسیار زرنگ و عاقل بودند ..!! آن خلبانانی که در جبهه های نبرد هوایی به روش های گوناگون سعی در شکار فانتوم های ما رو داشتد ، نه تنها احمق نبودند ، بلکه به اعتقاد من انسان های بسیار زرنگی بودند که می توانستند شجاعت و برتری عقابان تیز پرواز ما و ناتوانی خود رو توجیه نموده و از غضب حاکم دیوانه برحذر باشند  .. !! در یکی از روز هایی که بمب افکن های عراقی بیمارستان ها ، مناطق مسکونی و مدارس رو بمب باران کرده بود ، برای حمل مجروحین راهی پایگاه دوم شکاری یعنی تبریز شدیم ... قبل از این که استارت بزنیم ، مطلع شدیم عراقی ها با هدف بمباران یک پادگان ارتشی به شهر نزدیک شده و با مشاهده شکاری های ایرانی بمب های خود رو علاوه بر پادگان بر روی مردم بی گناه غیر نظامی هم فروریخته است .. ! آن روز خود رو سریع به پایگاه تبریز رسونیدیم .. مجروحان زیادی رو به محوطه فرودگاه و ساختمان ترمینال آورده بودند .. من عادت داشتم که خودم هم به کمک برداران ستاد تخلیه رفته و در حمل برانکارد ها به آن ها کمک کنم .. چون به خوبی می دونستم هر لحظه که دیر پرواز کنیم ، ممکنه جان تعداد از جوان های کشورمون رو از دست بدهیم ..

پایگاه تبریز ...

باید اعتراف کنم که روی کودکان زخمی و مجروح بی نهایت حساس بودم .. و نمی توانستم درد و رنج آن ها رو تحمل کنم .. اما از شانس من .. همین که به قصد یاری رسوندن به برادران ستاد تخلیه وارد محوطه ای که مجروحان ردیف دراز کشیده بودند ، شدم .. صحنه های دردناکی رو دیدم که جیگرم آتش گرفت .. در میان مجروحان چشمم به دختر بچه ای هفت هشت ساله افتاد که بد جوری آماج ترکش  آتشین بمب های خمسه خمسه یا هر کوفت زهرمار دیگری شده بود .. ( به شرفم سوگند همین الان هم با یاد آوری آن صحنه گریه امانم نمی دهد .. ) دختر بچه عروسک اش هنوز در اغوش اش بود .. وقتی چشمم به لاک رنگ و رو رفته ناخن او افتاد .. بی اختیار خودم رو در رویای بچه گانه او هنگام لاک زدن به ناخن هایش تجسم کردم ... وای اگه بدونید چقدر دردناک بود .. ! طفلک لباس محلی کرد ها رو به تن داشت .. معلوم بود بقدری فریاد کشیده و گریه کرده بود که اشگ هایش دیگه خشک شده بود .. و فقط صدای ضجه دردناک اش رو می شنیدم .. در حالی که او رو به داخل هواپیما حمل می کردم ، از برادران ستاد در باره والدین اش پرسیدم .. به من گفتند احتمالآ همه شهید شده اند .. وای که این پاسخ برایم خیلی سخت بود .. همون لحظه در وسط قلبم دردی رو حس کردم .. ولی اهمیت ندادم ..! خیلی دلم می خواست زار زار گریه کنم .. اما چون روز بود ، نمی توانستم این کار رو بکنم .. به هر حال ما مجروحان رو به یکی از بیمارستان های کشور ، اگه اشتباه نکنم مشهد انتقال دادیم .. شب هنگام از ناراحتی خوابم نبرد ... مدام با بهاره خودم مقایسه می کردم ..

آخرین پرواز .....   

آن شب تا صبح خوابم نبرد ..  لحظه ای فکر دختر بچه مجروح از فکرم بیرون نمی رفت .. اگر چه از نخستین روز جنگ مجروحان زیادی رو حمل کرده بودیم .. و به اصطلاح عادی شده بود .. اما هر از گاهی شاهد صحنه هایی می شدم ، که برایم غیر قابل تحمل بود .. ! بارز ترین نمونه آن که هنوز هم با گذشت دو دهه از ان وقتی یادش افتاده بی اختیار اشگ ام جاری می شود ، حکایت ان جوان سیاه چرده خرمشهری است ( در اینجا آن ار بخوانید ) . به هر حال آن شب با درد و رنج تا خود صبح در رختخواب ام غلت زدم .. نزدیکی های صبح بود که خوابم برد .. شاید باورتون نشه در خواب هم مرتب کابوس دخترک رو می دیدم .. وقتی چشم هایم رو باز کردم بی اختیار به ساعت روی دیوار نگریستم .. وای خدای من ساعت از ظهر هم گذشته بود .. ! در حالی که تصمیم داشتم اول وقت به خط پرواز بروم ! به هر حال با وجودی که روز استراحت ام بود ، با عجله دوش گرفته و بعد از در اغوش گرفتن فرزندانم خانه رو به قصد اداره ترک کردم ... باید اعتراف کنم ان روز وقتی دخترم بهاره رو بغل گرفتم .. درد قلبم شدت گرفت ! ولی به حساب تنفر از صحنه روز قبل گذاشتم .. یادمه اون روزها سیل بزرگی شهر تهران رو فرا گرفته بود .. و خیلی ها هم ظاهرآ کشته شده بودند ! می گفتند دلیل اش اشتباه در ساخت سد خاکی بالای تجریش بود .. این اتفاق مصادف با حادثه خونین مکه هم بود .. اصلآ به دردی که در سینه داشتم اهمیت نداده و به امید این که با اوج گرفتن از زمین حالم بهتر خواهد شد راهی خط پرواز شدم .. در بدو ورود حس کردم طفلک همکارانم روز پر کاری رو سپری کرده اند .. ! دیگه حضور در روز های استراحت ام برای همه عادی تلقی می شد .. یک راست به سراغ تابوی ماموریت ها رفتم .. وقتی دیدم یک پرواز به اهواز داریم .. خوشحال شده و نام خودم رو جلوی هواپیمای فوق نوشتم ....

پرواز به اهواز ....  

 با احتساب زمان بارگیری تقریبآ سر شب بود که به فرودگاه اهواز رسیدیم .. وارد جزئیات موش و گربه بازی های وضعیت قرمز و گردش های طولانی به دور خودمون نمی شوم .. ! البته باید اشاره کنم .. معمولآ در دستور پروازی مناطق جنگی ، نوع دقیق ماموریت قید نمی شد .. ! چون همه چیز تابع شرایط بود . و در حقیقت ما تابع ستاد های تخلیه بودیم . آن ها بعد از تخلیه مجروحان و کمک های اولیه با توجه به نوع آسیب هایی که رزمندگان می دیدند ، اقدام به اخذ پذیرش از بیمارستان های کشور می کردند .. و به همین دلیل از قبل مشخص نبود بعد از منطقه جنگی به کدوم شهر و یا استان پرواز خواهیم کرد .. ! ان شب وقتی به اهواز رسیدیم ، به ما خبر دادند که ماموریت ما حمل تعدادی اسرای عراقی به تهران است .. راستی یادم رفت اشاره کنم که یکی دو روز از حمله سراسری و موفقیت آمیز نیروهای رزمنده ایرانی نگذشته بود .. فرودگاه اهواز روزهای حمله خیلی شلوغ می شد .. اگه تعداد زخمی ها زیاد می شد ، هواپیماهای جامبو جت هم برای حمل آن ها در اهواز فرود می امدند .. اون شب هم علاوه بر تهران ، از پایگاه شیراز هم مرتب سی - ۱۳۰ ها به زمین نشسته و بعد از سوار کردن مجروحان ، به پرواز در می امدند .. ظاهرآ مشکلی در حمل اسرای عراقی پیش امده بود .. چون یکی دو ساعت معطل شدیم . همین جوری که در سالن اصلی محل اسکان مجروحان می چرخیدم ، با بعضی از ان ها هم حال و احوالی می کردم .. ناگهان در سالن با آقای خاموشی که اون موقع رئیس اتاق بازرگانی بود ، مواجه شدم .. گفتند به عنوان بازرسی از مناطق جنگی آمده است ...  

 ورود اسرای عراقی ...

در حالی که انتظار مسافران خود رو می کشیدیم ، در میان یکی از اتوبوس هایی که مجروحان رو به فرودگاه حمل می کرد ، متوجه شدم حامل اسرای عراقی است .. بی اختیار و از روی کنجکاوی به درون اتوبوس رفتم .. اما ای کاش قدم درون ان نمی گذاشتم .. دیدم بیچاره ها رو با خفت و تحقیر پیاده می کنند ..!! و در حالی که اکثر ان ها بد جوری زخمی و حتی بعضی از ان ها یک دست یا پای خود رو از دست داده اند ، باز هم با تنبیه آن ها رو پیاده می کنند .. ابتدا خیلی حالم بد شده و با عصبانیت یقه یکی از ان ها رو گرفته و به عمل آن ها اعتراض کردم .. اما وقتی توضیحاتش رو شنیدم ، دلیل ناراحتی نیروهای ایرانی رو متوجه شدم . ان ها گفتند ... جناب سروان شما در خط مقدم نبودی .. همین هایی که خود رو به موش مردگی می زنند ، تا اخرین فشنگ خود رزمندگان ایرانی و بهترین دوستان ما رو به شهادت رسانیده و با اتمام فشنگ ها ، تسلیم شده و " الدخیل یا خمینی "  رو سر می دهند .. !! آن شب همه اسیر های عراقی رو در محوطه جلوی فرودگاه به ردیف چیدند .. اغلب آن ها از سرما یا از ضعف توآم با ترس از اسارت می لرزیدند .. خیلی دلم به حالشون سوخت .. از آقایان دژبان تقاضای پتو برای ان ها کردم .. ولی خیلی خونسرد می گفتند نداریم .. !! خیلی حالم بد شده بود .. ناچار به سراغ آقای خاموشی رفته و از ایشان خواهش کردم دستور دهد تا پتو در اختیار زندانیان قرار دهند .. و خودم هم لانچ باکس ام ( غذای هواپیما ) رو باز کرده و به هر کدوم ذره ای تعارف می کردم .. و با چشمان اشگ آلود دست نوازش به سر روی آن ها می کشیدم ..

وقتی بغض ام ترکید ..

همین جوری که در بین اسرای عراقی می چرخیدم و با ان ها با زبان بی زبانی حال و احوال و دلجویی می کردم ، به اسیر مجروحی رسیدم که یک پایش رو از دست داده بود .. همین جوری که او رو دلداری داده و به او می فهماندم که در کمپ زندانیان با او خوش رفتاری خواهند کرد .. ناگهان دیدم از جیب خود تصویری رو بیرون اورده و به من نشان داد .. بخش زیادی از تصویر خونی بود .. وقتی به ان نگریستم ، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ..  عکس زن و دو فرزند خردسال اش بود ! با دیدن تصویر کودکانش حالم بد شد .. البته موقع حمل به هواپیما هم دژبان ها رو متقاعد کردم که زنجیر به آن بیچاره ها نزنند ! طفلک دژبان ها سعی داشتند مقررات حمل اسرا رو یاد اوری کنند .. بهشون گفتم وقتی این بدبخت ها زخمی و مجروح اند چه آسیبی می توانند به ما بزنند ..!!؟ درد قفسه سینه ام هر لحظه شدید تر می شد .. ولی آن ها رو به حساب استرس های عصبی گذاشتم . یادمه وقتی پرواز کردیم در تاریکی کابین همین جوری اشگ می ریختم  . آن شب هم وقتی به خانه رسیدم ، حالم اصلآ مساعد نبود .. تا خود صبح درد کشیدم .. احساس می کردم در وسط قفسه سینه ام به اندازه یک دو ریالی بد جوری می سوزد .. از بد شانسی روز بعد نوبت شیفت کاری خودم بود .. !! تا خود صبح یک ذره خواب به چشمانم راه نیافت .. منتظر شدم هوا روش شده و به اداره خبر دهم .. ساعت هفت صبح بود که به خط پرواز زنگ زدم .. فیروز مومنی گوشی رو برداشت .. بهش گفتم فیروز حالم خیلی بد است .. نمی تونم اداره بیایم .. به سرپرست اطلاع بده که به جای من شخص دیگری رو پرواز بفرسته ... خدا خیرش بده هنوز ساعتی نگذشته بود که فیروز با امبولانس به دنبالم امد ...

 دکتر گفت سکته کردی .. !!

ابتدا دکتر معمولی شیفت شب معاینه ام کرده وقتی ماجرای دو شب بی خوابی ام رو شنید ، گفت مسئله ای نیست .. مربوط به نفخ شکم است .. ماشالله ورزشکار هم که هستی .. !! همین الان برو خونه چند تا بارفیکس بزن ..ظهر هم یک کباب آبدار به رگ بزن خوب می شوی .. قبول کرده و قصد بازگشت به خونه رو داشتم .. که فیروز زبل وقتی دستور پزشک رو شنید .. گفت پسر مزخرف گفته .. اصلآ از جایت تکان نخور تا دکتر مخصوص خودمون بیاید ( گروه پروازی پزشک مخصوص دارد ) دقایقی بعد دکتر پرواز وارد بیمارستان شد .. هنوز لباس های خود رو عوض نکرده بود که فیروز زبل او رو به طرف من اورد .. وی به محضی که معاینه ام کرد .. فوری دستور داد از جای خود حرکت نکنم .. !! و با ویلچر به طبقه دوم دفتر کار دکتر انتقال دادند .. او بعد از معاینات دقیق تر گفت .. متآسفانه شما سکته قلبی کرده ای و باید به بیمارستان مرکزی اعزام شوی ... !! دکتر وقتی شنید پزشک قبلی تجویز بارفیکس و پیاده روی کرده است .. گفت خدا به تو خیلی رحم کرد که به حرف او گوش ندادی . خلاصه تا چشم باز کردم خود رو در اتاق سی سی یو دیدم . اما اصلآ وحشت نکردم ! روحیه ام خیلی بالا بود .. به طوری که وقتی همکاران برای ملاقات ام می آمدند ، از خنده روده بر می شدند .. !! به تجویز پزشک باید آنژیو گرافی می شدم .. اون زمان این کار خیلی پر هزینه و در هر بیمارستانی انجام نمی شد ! یادمه دکتر به من گفت .. اگه وضع مادی ات خوب است برو بیمارستان خصوصی آنژیو کن .. با هزار پارتی بازی و درج " اضطراری ایام جنگ " بر روی ورقه ام ، سه ماه در نوبت بیمارستان خصوصی بودم ..!!

سفر به سوئیس ...

بعد از سه ماه با پای خودم به بیمارستان مهر رفتم .. ان جا آنژیو شدم .. روز بعد وقتی قصد داشتم لباس هایم رو بپوشم ، با کمال ناباوری دیدم موش های بیمارستان پاچه شلوارم رو خورده اند ..!! عاقبت با گرفتن نتیجه آنژیو و نشان دادن به پزشک معالج ام ، اعلام کردند که باید عمل جراحی باز بر روی قلب ات انجام شود !! اخه اون موقع عمل باز در کشور انجام نمی شد .. بعد از کلی دوندگی و پر کردن انواع فرم ها و نظارت شورا های گوناگون ، اجازه خروج از کشور رو ندادند ..!! ظاهرآ یک شیر پاک خورده ای به حفاظت اطلاعات گزارش داده بود فلانی قصد بازگشت به ایران رو نداره .. ! روز به روز حالم بد تر می شد .. ولی از اجازه خروج خبری نبود .. تا این که یک روز زنده یاد تیمسار دادپی مرا در پایگاه دید .. وقتی حال و روزم رو پرسید .. بهش گفتم آقایون بهانه آورده و مجوز خروج نمی دهند .. !! تیمسار خیلی برآشفت و با عصبانیت گفت .. غلط می کنند .. من پی گیری می کنم ! بعد از چند روز به همت فرمانده بزرگوارم مجوزم صادر شد .. و من به اتفاق همسرم برای عمل جراحی به سوئیس رفتیم .. ماجرای اقامت ما در سوئیس داستان جالبی دارد که در فرصت های بعد تعریف خواهم کرد .. عاقبت عمل به خوبی انجام شد .. از تهران و از جنگ خبر های ناگواری می آمد .. هنوز بخیه هایم باز نشده بود .. با اصرار اعلام کردم می خواهم برگردم .. وقتی پرفسور اعلام کرد که نمی توانم پرواز کنم .. دنیا در مقابل چشمانم سیاه شد .. و همان طور که گفتم صدای ناله و گریه های من در اطراف دریاچه شهر لوزان طنین افکنده بود .. در نهایت دست به دامن پرفسور شده و خواهش کردم مجوز رو صادر کنه ... او این کار رو انجام داد .. از خوشحالی با اولین پرواز با مسئولیت خودم به ایران برگشتم .. در داخل جامبو جت ایران ایر از درد به خود می پیچیدم .. اما همین که قدم به داخل فرودگاه مهرآباد گذاشتم و نسیمی که از سوی هواپیماهای سی - ۱۳۰ که در ان سوی باند پارک شده بودند ، حالم رو خوب کرد .. انگار اصلآ دردی نداشتم .. ! از ذوق بر زمین فرودگاه سجده کرده و خدای مهربان رو شکر کردم ..

حکم نهایی ....

طبق حکمی که از پرفسور معالج ام در سوئیس گرفته بودم .. در ستاد نیروی هوایی به دنبال مجوز پرواز بودم .. ان ها مرتب بهانه اورده و می گفتند .. چون ساعت پروازت بالاست ، ما حق و حقوق کامل پرواز شما رو پرداخت می کنیم .. ولی احتیاج به پرواز کردن ندارید ! بهشون در جواب گفتم .. شما حق و حقوق ام رو قطع کنید ولی در عوض اجازه پرواز به من دهید .. خلاصه بقدری دوندگی کردم تا این که یک روز بعد از کلی دوندگی در ستاد نیروی هوایی با نشان دادن ماده قانونی که در ان تآکید شده بود .. کسانی که عمل جراحی قلب باز انجام می دهند ، بدون توجه به نتیجه آن صلاحیت خدمت ندارند !! ای بابا رفتم ابروش رو درست کنم ، زدند چشمم رو هم کور کردند !! آن ها با تآکید بر همین آئین نامه طبق ماده ۱۰۸ پزشکی بازنشسته ام کردند .. البته لطف کرده با بخشیدن ۹ سال به سنوات خدمت ام ، با سی سال سابقه بازنشسته ام کردند ... الان مدت ها از آن ایام گذشته است .. اما هنوز هم عشق به سی - ۱۳۰ و خاطراتی که در ایام جنگ داشتم ، کل دلخوشی زندگی ام رو تشکیل داده است .. و با فکر کردن به اون ایام ، بر مشکلات و ناراحتی های روزمره غلبه می کنم ...

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

انتشار اوليه : شانزدهم شهريوز ماه ۱۳۸۸ . 

اصلاح و بازنشر : ساعت ۶:۳۰ دقيقه بامداد بيست و ششم خرداد ماه ۱۳۹۰ .   

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                         آرشیو وبلاگ اینجا 

 

مطالب قديمي گذشته

  پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )    
  • - تعداد بازديد
  • 9416
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35