درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  شلیک به هواپیمای مجروحین

   ماموريتي براي نجات هرکولس ترکش خورده در منطقه  

   

برچسب ها : پايگاه يکم ترابري + خط پرواز + جنگ ايران و عراق + هواپيماي سي -۱۳۰ + بمباران + فرودگاه اهواز + ترکش + لشگر محمد رسول الله + زنده ياد تيمسار دادپي + استتار هواپيما + مجروحان جنگي + سنگر بتوني + ابراهيم فولادوند

بهانه اي براي مقدمه  

هر سال با فرا رسيدن خرداد بي اختيار ياد آزادسازي خرمشهر عزيز مي افتم .. و تمام خاطرات تلخ و شيرين جنگ جلوي چشمانم زنده مي شوند .. در خيلي از سايت هاي شخصي آمار اشتباهي از سرنگوني هرکولس ها توسط جنگنده هاي شکاري ياد مي شود که به هيچ عنوان واقعيت ندارد . تنها يک مورد در فرودگاه اهواز که در حال سوار کردن مجروحان بود ، مورد ترکش شديد قرار مي گيرد .. بعد از مدتي به من ماموريت داده مي شود تا براي استتار سي - ۱۳۰ با يکي از همکارانم به منطقه بروم . و بعد از بررسي به ستاد نيروي هوايي اعلام کنم که آيا اين هواپيما قابل تعمير است يا با تکه تکه شدن بوسيله تريلر به يکي از شهر هاي اطراف حمل شود .. ان چه مي خوانيد خاطره اين ماموريت است . اميدوارم مورد قبول شما ياران قرار گيرد ..

 

ستاد تخليه ....

باور كنيد هواپيماهاي سي - ۱۳۰ نيروي هوايي ارتش نقش خيلي مهمي رو در جنگ تحميلي با عراق ايفا نمودند . كه به نظر من مهم ترين آن ها حمل مجروحين جنگي به بيمارستان هاي سراسر كشور بود . اين به اصطلاح قارقارك ها جان خيلي از رزمنده ها رو نجات داد. و همان طوري كه در اكثر مطالب ام به آن اشاره كردم  از همون نخستين ساعات حمله با سازماندهي عالي و استراتژيك به مناطق جنگي اعزام شدند . ديگه كم كم خود رزمنده ها هم وقتي ما اون ها رو سوار مي كرديم تا به منطقه ببريم به شوخي عنوان مي كردند شما ما رو عمودي سوار مي كنيد و افقي بر مي گردونيد !!  در اين جا لازم مي دونم ابتدا به نقش برادران ستاد تخليه اشاره نمايم . اوايلي كه جنگ  آغاز شده بود مدت ها زمان مي برد تا آقايون لودمستر ها وظيعيت كاربردي هواپيما رو تغير بدهند . يعني مي بايستي نخست تمام صندلي هاي داخل هواپيما رو جمع مي كردند . سپس ستون هاي سنگين پايه هاي برانكارد رو نصب نموده و در نهايت زخمي ها رو يكي يكي روي آن ها سوار مي كردند . و چون معمولآ دو نفر لود مستر در هواپيماي سي - ۱۳۰ حضور دارد اين كار ساعت ها به طول مي انجاميد . و چه بسا خيلي از مجروحان به خاطر همين انتظار جان شون رو از دست مي دادند . اين رو هم بگم شخص ديگري غير از  دو نفر آقايون لود مستر دقيقآ نمي توانستند بار گيري رو انجام دهند . چون قرار دادن بار يا مسافر داراي فرمول هاي دشوار و پيچيده اي است كه اگر از روي اصول انجام نگيرد  " سي . جي " ( مركز ثقل ) هواپيما به هم مي خورد . اما دقيقآ يادم نيست چه مدت از جنگ سپري شده بود كه كادري آموزش ديده در تمام فرودگاه هاي مناطق جنگي مستقر شده و به محض اين كه ما مي نشستيم ، آن ها دست به كار شده و همانند يه لودمستر حرفه اي سريع ستون ها رو نصب كرده و برانكارد ها رو سوار نموده و مجروحين را روي آن مي گذاشتند .

فرودگاه اهواز ......

يكي از مناطقي كه ستاد تخليه آن هميشه فعال بوده و پرسنل و امدادگرهاي آن شبانه روز تلاش مي نمودند ، فرودگاه اهواز بود . البته بر اثر حملات پي در پي به ساختمان هاي اين فرودگاه ، ديگر مثل گذشته زيبا نبود . ولي خيلي عالي از آن در زمان جنگ استفاده مي شد .  يكي از ساختمان هاي آن اختصاص به بيمارستان صحرايي يافته بود . به اين صورت كه هر چه مجروح از مناطق مختلف جبهه هاي جنگ توسط آمبولانس يا هلي كوپتر به اين مكان منتقل مي شد ، در اين ساختمان كه پنجره هاي آن مشرف به رمپ پرواز بود انتقال مي يافتند . و گروهي پزشك با دستيار هاي جوان خود يكايك مجروحين رو معاينه نموده و بر روي پرونده ي اوليه اي كه در منطقه توسط آقايون اطباء تنظيم شده بود و در آن علاوه بر درج مشخصات رزمنده دليل مجروحيت قيد شده بود ، فوريت اعزام آن ها تعين مي گرديد . در همين ساختمان ضمن رسيدگي اوليه و پانسمان مجروحين كه اغلب تركش توپ و خمپاره به بدن آن ها اصابت نموده بود ، محل اعزام آن ها مشخص مي شد . در كنار آقايون پزشك و دستيارانشون چند نفر هم پرستار حضور داشتند كه وظيفه آن ها همراهي مجروحين از ساختمان بيمارستان صحرايي تا داخل هواپيما بود . آن ها دلسوزانه بعد از قرار گرفتن رزمنده مجروح بر روي برانكارد ، سرم هاي آنان رو وصل مي نمودند و تا لحظه پرواز واقعآ آن ها رو تر و خشك مي كردند . اين رو هم اضافه كنم  تقريبآ از همون اوايل جنگ هر وقت من به اين فرودگاه مي رفتم  دو تا پرستار خانم رو هميشه اون جا مي ديدم كه واقعآ از ته دل زحمت مي كشيدند . بارها ازشون مي پرسيدم شما ها خواب و خوراك نداريد ؟ چون من در هر ساعت شبانه روز كه به اهواز مي رفتم ، آن ها رو در حال رسيدگي به مجروحان مي ديدم ...

 خاطره ای از پرستاران فرودگاه ...

من براي اين كه عزيزان خواننده حسابي با شرايط آن ايام آشنا بشوند ، مجبور به بيان جزئيات مي شوم . در همين فرودگاه اهواز  اون موقع يه سنگر خيلي بزرگي ساخته بودند كه به محضي كه آژير قرمز به صدا در مي آمد همه مردمي كه در آن منطقه بودند خودشون رو به اين سنگر مي رسوندند . همون موقع شايع شده بود كه براي ساخت اين سنگر چندين ميليون تومان هزينه صرف شده است و هيچ بمبي قادر به تخريب آن نيست . از اون جا كه ما اغلب شب ها براي حمل مجروحين به اهواز مي رفتيم . بارها شاهد به صدا در آمدن آژير بودم . شب ها داخل اكثر جاهاي ساختمان تاريك بود . و بوسيله نور شمعي كوچك راه مون رو پيدا مي كرديم . براي روشن كردن چراغ هاي داخل هواپيما در حالتي كه روي زمين موتور هايش خاموش است ، جنراتور قوي و بزرگي را به هواپيما وصل مي نمودند كه در سكوت شب صداي دلخراش و كر كننده اي داشت . و هر وقت اعلام وضعيت قرمز مي شد ، اولين كاري كه انجام مي دادند  خاموش كردن  جنراتور بود . تا هواپيماهاي دشمن قادر به تشخيص محل دقيق آن ها نشوند . يه شب كه در همين  فرودگاه  منتظر پر شدن هواپيما بودم . آژير لعنتي به صدا در آمد . معمولآ مجروحيني كه مي بايست اعزام شوند را در محوطه فرودگاه  و تقريبآ زير بال هواپيما  روي زمين قرار مي دادند . و سپس يكي يكي آن ها رو به داخل هواپيما برده و كار هاش رو انجام مي دادند .  چشم تون روز بد نبيته .. من بعد از شنيدن صداي آژير  براي صدمه نديدن هواپيما به سنگر نرفته و سريع خودم رو رسوندم به هواپيما تا جنراتور رو خاموش نمايم . به محض اين كه چراغ هاي هواپيما خاموش شد .  يه عده از بچه هاي ستاد تخليه براي حفظ جان خود از هواپيما بيرون پريده و تو تاريكي بنده خداهايي كه رو زمين خوابيده بودند  رو لگد مال نموده و فرار كردند .  در آن سكوت وحشتناك شب صداهاي ... آخ دلم ... واي مردم ....  واي چه كار مي كنيد ...؟ توآم با فرياد هاي كمك و يا حسين در هم آميخته بود . جالب اين كه وقتي آژير سفيد نواخته شد و چراغ هاي هواپيما روشن شد با كمال تعجب ديدم فقط اين دو تا پرستار زن از داخل هواپيما خارج نشده و همچنان در حال امداد رساني به مجروحان هستند ...  در حالي كه يك نفر از امدادگرها رو نديدم

 

حمله به سي – 130 مجروحان  در اهواز ....

 

اواسط جنگ بود كه يه فروند هواپيماي سي – 130 از تهران به مقصد اهواز براي حمل مجروحين به پرواز در مي آيد . اين رو هم اضافه نمايم در شب هايي كه نيروهاي رزمنده ايران دست به حمله گسترده مي زدند و يا برعكس در ايامي كه دشمن بعثي عراق اقدام به حمله بزرگي مي نمود طبيعتآ تعداد مجروحين افزايش مي يافت . به همين دليل اعزام آن همه مجروح جنگي با يكي دو تا هواپيماي سي – 130 ميسر نبود . به همين دليل در چنين مواقعي يك فروند جامبو جت نيروي هوايي كه ظرفيت بالايي در حمل زخمي ها داشت به منطقه اعزام مي شد .  اتفاقآ در يكي از همين ماموريت ها بود كه علاوه بر سي – 130 ، يك فروند جامبو جت هم به اهواز اعزام مي شود . تجسم كنيد كه چگونه اين همه مجروح جنگي كه وصعيت خيلي  خطرناكي دارند و از درد گلوله يا تركش سوزان توپ و خمپاره  به خود مي پيچند  ، سازماندهي شده و آن ها رو سوار هواپيما مي كردند . واقعآ دشوار و طاقت فرسا بود . در فرودگاه اهواز بعد از اين كه جامبو جت ظرفيت اش تكميل شده و قصد پرواز رو داشت ، آژير قرمز به صدا در مي آيد ... خلبان  بوئينگ 747  در اين وضعيت بحراني اگر در فرودگاه سر باند متوقف مي ماند و منتظر اعلام وضعيت سفيد مي شد ، مسلمآ طعمه خيلي خوبي براي شكاري هاي عراقي بود . زيرا همان گونه كه مي دانيد رنگ جامبو جت هاي ما سفيد هستند . و خيلي راحت حتي از ارتفاع بالا هم قادر به تشخيص است . و اگر به پرواز ادامه می دادند ، علاوه بر ريسك ديده شدن ، امكان شليك آتش بار خودي ها هم مزيد بر علت است . واقعآ شرايط تصميم گيري در اين شرايط خيلي دشوار بود . خلبان علاوه بر دغدغه جان 800 رزمنده مجروح ، به سرمايه و ارزش بالاي هواپيما در زمان جنگ هم مي انديشد . مسئله اي كه در طول ايام جنگ بار ها براي من هم پيش آمده بود . اما در يك لحظه خلبان شجاع   بوئينگ 747 علي رغم تآكيد برج مراقبت مبني بر خاموش كردن هواپيما ، تصميم مي گيرد  به پرواز در آيد . شايد باورتون نشه درست لحظاتي بعد از ترك فرودگاه  تاريك اهواز  كه به كمك تابش نور ماه خلبان اين غول بزرگ آهنين رو به پرواز در مي آورد  ، فرودگاه اهواز مورد آماج بمبارون بي رحمانه هواپيماهاي عراقي قرار مي گيرد . از اون جايي كه كروي پروازي  به داخل همون سنگري كه نام بردم پناه مي گيرند ، سالم مي مانند ولي  تركش هاي بزرگ حاصل از افتادن دو سه تا بمب در رمپ پرواز سبب به شهادت رسيدن اون دو خواهر پرستار ، فرمانده سپاه منطقه و عده زيادي از مجروحاني كه روي زمين بودند مي شود . هواپيما هم مانند آبكش سوراخ سوراخ مي گردد . و تنها شانسي كه مي آورد به باك آن كه مملو از بنزين بود ، اصابت نمي كند . وگرنه در يك چشم به هم زدن تمام مجروحيني كه در داخل ساختمان در حال مداوا شدن بودند ، كباب شده و به همراه ساختمان فرودگاه در آتش عظيم مي سوختند ....

ماموريتي كه به من ابلاغ شد ...

فرداي همان شب يه فروند سي – 130 ديگر جهت آوردن كروي پروازي به اهواز اعزام مي شود .تا علاوه بر آوردن  مجروحين  جنگي ، بچه هاي ما را كه جان سالم به در برده بودند رو با خود به تهران بیاورد .  دقيقآ نمي دانم چه مدت از اين حادثه دردتاك گذشته بود كه از سوي ستاد نيروي هوايي به من و همكار ديگرم آقاي " ابراهيم فولادوند " ماموريت داده شد تا به اهواز رفته و با پشتيباني از نيروهاي محلي و استانداري شهر اهواز  آن هواپيماي آبكش شده رو براي جلوگيري از حملات احتمالي بعدي دشمن استتار نماييم . اون قديمي ها حتمآ يادشون است كه در اواسط جنگ تبليغات عظيمي از رسانه ها مبني بر اعزام لشگر يكصد هزار نفري به جبهه هاي جنگ انجام مي گرفت  .. .. و آن جور كه از شواهد بر مي آمد ، ايران تصميم به حملات گسترده اي در جبهه هاي جنوب گرفته بود . لشگر يك صد هزار نفري محمد رسول الله تشكيل شده بود ....  و گروه گروه از رزمندگان اسلام  از تمام شهر ها به اين كاروان عظيم مي پيوستند . خوب يادمه زمستان بود . برف شديدي هم تهران رو سفيد پوش كرده بود .  قبل از اعزام به ماموريت من و ابرام براي توجيه برنامه هامون به دفتر فرماندهي منطقه احضار شديم .... در دفتر فرماندهي ، فرمانده گردان ما هم حضور داشت . فرمانده منطقه هوايي مهرآباد ( زنده ياد مهدي دادپي )من رو خوب مي شناخت و بار ها به اتفاق هم به پرواز رفته بوديم . ولي نام  فولادوند برايش آشنا نبود . اگر چه ابرام جز كروي اصلي هواپيماي خفاش بود . و مرتب پرواز هاي خطرناك و حساسي رو انجام مي داد ، اما به دليل روجيه انزواگرانه اي كه داشت هميشه سعي مي كرد كمتر جلو چشم بيايد . تا راحت تر بتواند جيم شده و به كارهاي شخصي خود كه اون روزها سرگرم ساختن خانه اش بود برسد ...! خلاصه تيمسار  حسابي در مورد اهميت و حساس بودن  اين ماموريت صحبت كرد . و به من اختيار تام داد كه هر تصميمي كه لازم بود بگيرم  . كه مجبور نباشم دم به دقيقه با او تماس گرفته و از اشكالات و كار شكني ها بگويم . ولي در عين حال تلفن دفتر و حتي منزل اش رو به من داد و در پايان هم متذكر شد كه دستور داده ام خودرويي كاملآ مجهز با راننده اي ماهر در اختيارت باشد . و از اون جايي كه بنزين اون موقع كوپني بود ، يه دفترچه كه حاوي كوپن هاي متعددي بود به من داد تا خداي ناكرده اون جا تو شهر غريب لنگ نمانم ....

همون روز راننده اي كه قرار بود با ما بيايد  رو به من معرفي كردند .  يه گروهبان يك خنده رو و ساكتي بود . او گفت جناب سروان من امروز مي روم و ماشين رو حسابي براي فردا آماده مي كنم ... بهش گفتم فقط زنجير چرخ يادت نره ... گفت مطمئن باش ...  از طرفي چون مي دونستم ابرام تو تهران خيلي كار داره بهش گفتم ابرام جان اگه دوست داري تو نيا .. برو به كار و زندگي ات برس .. ابرام كه از خدا خواسته بود ، فقط گفت اداره چي مي شه ؟ گفتم من به كسي چيزي نمي گويم .. تو هم سعي كن تو شهر آفتابي نشوي تا به چشم همكاران بيايي ... . و او با ذوق زدگي اين پيشنهاد رو پذيرفت . فقط گفت وقتي برگشتي به من خبر بده  تا  به اتفاق هم به پايگاه  برگرديم .. قبول كرده و از دوستم جدا شدم . فردا صبح زود بود كه راننده كه نامش" بسيم " بود  طبق قرار قبلي به در خونه آمد .. يه ماشين نو لندكروز بهش داده بودند . من هم كه براي احتياط يك پتو ، فلاسك چايي و كمي تنقلات با خودم برداشته بودم ، و به اصطلاح حسابي بار و بنديلم رو بسته بودم ، همه رو تو ماشين گذاشتم . و راه افتاديم .  واي كه من عاشق مسافرت و رانندگي در هواي برفي هستم . هميشه مرخصي هاي ساليانه ام رو در زمستان مي گرفتم . و با اولين برفي كه مي باريد من راهي مشهد و قوچان مي شدم تا از پدر پيرم يه احوالي بپرسم . و تقريبآ براي او هم عادت شده بود تا از راديو مي شنويد كه جاده هراز مسدود شده است ، مي گفن الان سرو كله بهرو پيدا مي شه !! و چه كلك هايي كه به پليس راه نمي زدم تا اجازه عبور به من بده !! ( باز داشتم مي رفتم تو حاشيه !! ) خلاصه همين كه از جاده قم راه افتاديم كه بريم ، واي چه محشري به پا بود !! ستون هاي لشگر محمد رسول الله هم در راه بود . اتفاقآ اكثر ماشين هاي اون ها هم لندكروز توياتا بود ...  چه عشقي مي كرديم  ، پليس هاي بين راه جاده رو براي ما باز كرده بودند .. و طفلي ها گاهي هم مجبور بودند در سطح شهر ها ما رو اسكورت نمايند ...  فكر مي كردند كه ما هم  جيش رسول اللله ( ع ) هستيم !!

اولين كلكي كه به رزمنده هاي اسلام زدم ..... !!

من قبلآ هم در مطالب قبلي نوشته بودم كه خيلي شكمو بودم  !  هم زياد غذا مي خوردم و هم در بين روز هله هوله ( خدا كنه درست نوشته باشم ! ) زيادي مي خوردم . هميشه ساك پروازم پر بود از انواع خوراكي ها . با خود فكر مي كردم اگه به دلايلي مجبور به نشستن در بيابون بشيم  ، اقلآ از گرسنگي نميرم !! جالب اين كه يكي دو جلد رمان هم هميشه همراهم داشتم ... ! تا اگر روزي قارقارك مون تو ماموريت ها خراب شد ، حوصله ام سر نرود .  بله عرض مي كردم  به اولين رستوران بين راهي كه رسيديم ،  ديدم كه قرق لشگر  اعزامي است ... ! دومي و سومي هم همين طور .. اي داد و بيداد چه كار كنم ؟  تا اين كه يه يه رستوران خيلي بزرگ رسيديم كه نيمي از آن در اختيار لشگر بود و نيم ديگرش از مسافران اتوبوس ها پذيرايي مي كرد . همين كه راننده اومد ماشين رو پارك كنه ، از زبون يه مسافري شنيدم كه داره به زمين و زمان  مخصوصآ به صاحب رستوران ناسزا مي گويد .. ! رفتم جلو  و دليل اش رو جويا شدم ، بنده خدا اول جا خورد .... فكر كرد بسيجي هستم .. اين بود كه به تته پته افتاده و گفت من چيزي نگفتم آقا !! بهش حالي كردم كه من نيرو هوايي هستم جريان چيه ..؟ گفت اين پدر سوخته كافه چي ها كه در حالت معمولي هم گران فروشي مي كنند  ، اين روز ها چون از رزمنده ها پول نمي گيرند ، تلافي آن ها رو  سر ما در مي آورند . و دولا پهنا حساب مي كنند . از اون جايي كه من هم دل خوني از اين قماش افراد نداشتم ، سريع يه فكري به مخيله ام خطور كرد ..

راننده كه تازه به چه بدبختي يه جايي براي پارك پيدا كرده بود  ، صدا زدم و گفتم  بسيم جان اين جا پوستمون رو مي كنند . براي همين برو يكي دو تا از اون پرچم هايي كه به پشت لندكروز هاي قواي اسلام نصب شده رو بكن و بيار به ماشين خودمون بزن !! طفلك فكر كرد شوخي مي كنم .. نيش اش باز شد .. به طور جدي در حالي كه اداي فرماندهان خشن نازي رو در مي آوردم   ، گفتم پسر دستور رو اطاعت كن كاريت نباشه ....

بنده خدا بسيم سرخ شد و رفت سراغ لندكروز هاي لشگر اعزامي ! و نامردي نكرده و دو تا بيدق بزرگ كه يكي به رنگ سبز فسفري بود و ديگري قرمز آتشين  با خود آورده و در پشت ماشين ما علم كرد ..  سپس يه اوركت آمريكايي رنگ و رو رفته داشتم كه براي روز مبادا و براي پرهيز از سرماخوردگي با خودم آورده بودم  رو پوشيدم تا درجه هايم معلوم نشود !  از نيم تنه به پائين هم كه مشگلي نبود .. رنگ سبز لباس پرواز با پوتيني كه به پا داشتم ، تيپ ام رو كرده بود عينهو يه رزمنده  ! فقط اشكال كار در اين بود كه صورتم رو  سه تيغه تراشيده بودم ... ! ولي اهميت نداده و مجددآ سوار ماشين شدم و به بسيم گفتم يك راست برو جلوي در اصلي كافه پارك كن ... ! تا اومد من من كنه ولي ديد قيافه ام جدي است ، اطاعت نموده و ماشين رو درست مقابل پنجره بزرگ رستوران كه صاحب طمع كارش از اون جا مسافران بيرون رو ديد مي زد ، توقف كرديم ... قبل از اين كه پارك كنيم ، معمولآ يه عده افراد بومي جلوي در ورودي مي ايستند و به اصطلاح خوش آمد گفته و ايضآ به مسافران بي نوا  امر و نهي مي كنند جلو آمده و گفت اين جا قدغنه ... ولي تا چشمش به پرچم ها افتاد ، سريع دولا شده و عذرخواهي نمود .. من هم فرصت رو غنيمت شمرده و چون مي دونستم از ايادي صاحب كافه است بهش گفتم برو به اربابت بگو فرمانده  اين ستون براي بازديد داره مياد ...  طرف كه حسابي ابهت بيدق و  ماشين مدل بالا ي ما اونو گرفته بود ... دوان دوان به سمت كافه چي راهي شد . و من زير چشمي ديدم كه در گوش ارباب طعمه كارش داره يه چيز هايي مي گويد .. تو دلم گفتم شما حق تون است كه بهتون دروغ بگيم ...  هنوز در به لنگ ماشين رو نبسته بوديم كه ديدم كافه چي كه شكم گنده اي داشت  به استقبالمون آمد .. بقيه اش رو شما حدس بزنيد .. !! شروع كرد به پاچه خواري .. و از خودش و كافه تعريف نمودن ... و پشت بندش هم آمار خدمات و سرويس هايي كه به لشگر اعزامي داده بود رو با اغراق تعريف كردن ... من هم برايخالي نبودن عرصه هر از گاهي كله ام رو تكان مي دادم و بسان بسيجي ها با كلماتي چون : اجرتون با آقا امام حسين  ( ع ) ..  خدا خيرتون بده .. آفرين برادر .. و براي اين كه واقعآ اجر پاچه خواري اش رو داده باشم خطاب به راننده در حالي كه به مجوز بالاي سر در كافه چي اشاره مي نمودم ، گفتم يادداشت كن .. ! و او هم كم نياورده و شروع به نوشتن چيزهايي در دفترچه كوچك داخل حيبش  نمود .. !! خلاصه در يه چشم به هم زدن ما رو برد به اتاقكي كوچك كه با پشتي هاي  چرك تزئين يافته بود و تا دلتون بخواد مانند ميهمان وي آي پي از مون پذيرايي نمود . موقع ترك اونجا در آوردم كه حساب كنم .. به هيچ عنوان قبول نكرد ...

 

به سمت اهواز ... 

 

اگر همکاری پلیس راه نبود ممکن بود چند روزی تو راه باشیم . شوخی نبود یه لشگر یکصدهزار نفری با هر چه وسیله دستشون اومده بود راه افتاده بودند به سمت جبهه ها . ولی اکثر خودرو های پیش قراول آن ها عین مال ما لندکروز بود . روی بعضی از آن ها سیستم های قوی آمپلی فایر با بلندگوهای قوی کار گذاشته بودند . طنین آوای .. کربلا .. کربلا .. ما می آئیم  گوش فلک را کر کرده بود . مخصوصآ در مناطق کوهستانی این صدا ها اکو پیدا می کرد . مردم روستاهای اطراف دربین راه به تماشا ایستاده بودند . و برای ستون نظامی دست تکان می دادند . من که تمام اشعار آهنگران رو حفظ شده بودم . در بعضی جا ها که می شد سبقت گرفت وقتی از کنار رزمنده ها عبور می کردیم ، بعضي از اون ها با تعجب به ما نگاه مي كردند . تعجب هم داشت چون همه اون ها ريش داشتند . و يا بر پيشاني شون پارچه رنگي بسته بودند . ولي من با اون سبيل هاي از بنا گوش در رفته و صورت سه تيغه و لباسي كه روي آن انواع و اقسام پچ ( آرم پارچه اي ) از نشون كله هواپيما گرفته تا پرچم و اتيكت چاپي و كلي كوفت و زهر مار باعث تعجب اون بنده خدا ها مي شد . بيدق ها هم خيلي بدرد ما خورد . چون علاوه بر رستوران ها در شهر هاي بين راه كه پليس خودروهاي عبوري را متوقف نموده بود تا ستون نظامي عبور نمايند ، ما ديگه معطل نمي شديم . و با احترامات نظامي از جلوي افراد پليس هم عبور مي كرديم . اما  جناب راننده ما خيلي ترسو بود . شايد پيش خود فكر مي كرد ما داريم تقلب مي كنيم . در صورتي كه هيچ فرقي نداشت . ما هم براي ماموريت مي رفتيم . هر وقت بهش مي گفتم بپيچ لاي ستون جلو ترافيكه ... بنده خدا ترديد داشت .. نه روش مي شد به من بگه نه  !! و نه جرآت مي كرد كه قاطي سپاهيان بشه !! خلاصه من خيلي كلنجار او مي رفتم تا بهش حالي كنم كه والله ما هم نظامي هستيم ما هم مثل اون ها براي ماموريت مي رويم ...  شب را در يكي از هتل هاي شهر هاي بين راه گذرانديم . و روز بعدش مجددآ راهي شديم . علت طولاني شدن سفرمون  هم فقط بخاطر شلوغي راه بود . خلاصه عينهو ماركوپولو بعد از كلي ماجرا تنگ غروب بود كه به اهواز رسيديم . به راننده گفتم اول بريم سمت بازار شايد بتونم يكي از اقوامم رو پيدا نمايم . قبلآ هر وقت به اهواز پرواز مي آمدم اگر قارقاركمون خراب مي شد ، من يه راست مي رفتم خونه همين فاميلمون . اما از بد شانسي نام خانوادگي اش رو فراموش كرده بودم . چون هميشه آقا غلام عباس خان خطاب اش مي كرديم .. فقط مي دونستم تو بازار يه مغازه عينك فروشي بزرگ داره . به راننده خجالتي ام گفتم من حوصله هتل متل را ندارم . بايد هر طور شده اين غلام عباس رو پيدا كنيم . اما اشتباه كردم كه به او گفتم نام خانوادگي اش رو نمي دونم !! چون بنده خدا بد جوري وا رفت . حتمآ پيش خودش حساب مي كرد من چقدر پر رو هستم كه مي خواهم به خونه كسي برم كه حتي فاميلي اش رو نمي دونم !!

 

 

به هر حال بعد از كمي پرس و جو غلامعباس خان رو پيداش كردم . و بهش گفتم كه چند روزي تو اهواز ماموريت دارم . بنده خدا خيلي خوشحال شد . اصولآ اهوازي ها و به طور كلي خوزستاني ها خيلي خون گرم و ميهمان نواز هستند . يه جوري به مش غلامعباس حالي كردم كه اين بابا رانندهه خيلي خجالتي است . يه جور هايي بهش حالي كن كه من با تو اين حرف ها رو ندارم . خلاصه شب رو حسابي استراحت كرديم و فرداش رفتيم فرودگاه . با ديدن هواپيماي سي - ۱۳۰ با اون حالت غريبانه اي  كه آثار تركش و رگبار مسلسل بر بدنه اش نشسته بود بد جوري بغضم گرفت . آخه من با تك تك اين هواپيماها خاطره داشتم . با ديدن شماره سريال هر سي - ۱۳۰ كه روي دم آن ها حك شده است ، مثل فيلم سيننمايي تمام جزئيات و خاطرات جلوي چشمم مي آمد . اگر راننده همراهم نبود حتمآ مي زدم زير گريه و با صداي بلندي مي گريستم . وقتي در گل آلود هواپيما رو باز كردم ، با ديدن لكه هاي خون كه از كالبد مجروحين خارج شده بود ، دقيقآ مي شد حدس زد كه اون بنده خدا ها چه زجري كشيده اند . يك بار در جبهه تير و تركش خورده بودند  . يك بار هم زماني كه قصد انتقال به بيمارستان رو داشتند اين چنين آماج رگبار گلوله قرار گرفته بودند . قيافه اون دو خواهر پرستار همچنان جلوي چشمم بود . همچنان كه غرق افكارم بودم ديدم دستي به شانه ام خورد . وقتي برگشتم فرمانده فرودگاه رو ديدم كه به استقبالم آمده است . بنده خدا خيلي تحويل ام گرفت . او گفت اگه مي شه هواپيما رو ببرم انتهاي باند فرودگاه قرار بدهم . چون راه بقيه هواپيماها رو گرفته است . پاسخ ام منفي بود چون قبل از اين كه او بيايد من دنبال فرم هواپيما بودم تا ببينم امكان روشن كردن موتورها وجود دارد يا خير ... ؟ ولي پيدا نكردم . بنابر اين نمي شود هيچ گونه برقي به آن وصل كرد چه برسه كه بخواهي موتورهاش رو هم روشن كني ! بهش گفتم اجازه بده با تهران هماهنگ كنم تا مشخص شود آيا مي شود روشن كرد يا خير ؟ خلاصه بعد از بررسي و بازديد ابتدايي از وضعيت هواپيما ، تو اين فكر بودم كه چه كار مي شود براي اين هواپيما انجام داد ؟ وقتي از دفتر رئيس فرودگاه با تهران تماس گرفتم ، آن ها تآكيد كردند كه به هيچ وجه اين امكان وجود ندارد . زيرا طبق اعلام متخصصين فني ، شليك گلوله و تركش بمب لوله هاي  رابط بنزين از باك به موتور ها را سوراخ كرده است . ضمن اين كه لوله هاي هيدروليك و سيم هاي برق هم آسيب ديده اند . و بايد هر چهار موتور پياده شده و تعمير شوند . رئيس فرودگاه وقتي دلايل فني رو شنيد گفت نمي شه بكسل اش نمود ؟ باز هم جوابم به او منفي بود . چون براي بكسل و كشيدن اين غول بي شاخ و دم  احتياج به ميله بكسل مخصوص سي - ۱۳۰ داريم . و كاميون مخصوص هم مي خواهد .  خلاصه به او تفهيم كردم اين قارقارك حالا حالا ها ميهمان ناخوانده شماست .. و من بايد به فكر سنگر بندي اطراف اش باشم . تا اگر دوباره بمبي افتاد ، از تير رس تركش ها در امان باشه ....

 

جهنم به معني واقعي ..... 

 

بعد از پايان مكالمه با تهران ،  از فرمانده فرودگاه اهواز  آدرس استانداري رو پرسيدم . و او سعي كرد كروكي محل را كشيده و به دست راننده داد . بعد از خداحافظي با او فرودگاه رو ترك كرديم . ساعت حدود هاي ده صبح بود . وقتي به شهر رسيديم .  تازه از روي پل بزرگ شهر عبور كرده بوديم كه ناگهان ديدم  آسمان بالاي سرمون سياه شد . وقتي دقت كردم ديدم انبوهي از شكاري بمب افكن هاي عراقي  با پرواز دسته جمعي  به فراز شهر اهواز آمده اند ... تا  خواستم به راننده  و ضعيت رو بگم ، چشمتون روز بد نبينه ، براي لحظه اي صداي انفجار وحشتناكي شهر را فرا گرفت . وقتي به پشت سرم نگاه  كردم ديدم همون پلي كه تنها چند دقيقه قبل از رويش عبور كرده بوديم  ، با اصابت بمب هاي قوي از جاي خود كنده شده است .!! و دود و آتش ازش به آسمان بلند شده است . راننده كه تازه متوجه عمق فاجعه شده بود با عجله ماشين را در گوشه اي متوقف نمود . در همون لحظه ديدم يك كاميون تانكر بزرگ هيجده چرخ ولوو قرمز رنگ مثل پر كاهي از زمين كنده شده و به سوي آسمون بلند شده و با شدت به زمين برخورد كرد و بلافاصله منفجر شد . خداي من چي مي ديدم ..؟  خود رو هاي فراواني در يك لحظه در آتش و دود فرو رفتند . فكر كنم اون جا ساختمان شركت نفت بود . اهوازي ها بهتر مي شناسند  فقط يادمه بعد از اين كه پل بزرگي  رو رد كرديم در سمت چپ ما يه ايستگاه  شركت نفت بود . چون تانكر هاي زيادي اون اطراف بود . صداي فرياد و ناله انسان ها  با صداي آژير آمبولانس ها و ماشين هاي آتش نشاني در هم آميخته بود . دود و آتش همه جا رو فرا گرفته بود . در ميان آن همه قيل و قال صداي شليك پدافند زمين به هوا هم شنيده مي شد .  واقعآ جهنم واقعي رو از نزديك ديدم . بد جوري خودم رو باخته بودم ..  واقعآ خدا خيلي رحم كرد . شايد دو سه دقيقه به طول نينجاميد كه ما از روي همون پل عبور كرده بوديم . با خود گفتم پسره احمق آب ات نبود ، نون ات نبود  اهواز اومدنت چي بود ...؟ همه اش با خود مي گفتم ديدي اين همه به مناطق جنگي پرواز كردم  اتفاق خاصي نيفتاد .. حالا اين جا تو شهر غريب الكي الكي بايد كشته شوم ... تو دلم مي گفتم خوش به حال ابرام كه تهران موند .. بعد از گذشت مدت زماني كه به خود آمديم  پرسان پرسان آدرس استانداري رو  عاقبت پيدا كرديم . اون جا واقعآ غلغله بود .. خيلي شلوغ بود .. نمي دونم اون همه آدم براي چي به اين مركز ريخته بودند .. ساختمان چند طبقه اي بود كه دفتر استاندار در يكي از طبقات فوقاني آن قرار داشت .. اگر لباس پرواز به تن نداشتم كه اصلآ راهم نمي دادند . اين رو هم بگم واقعآ در ايام جنگ چه در تهران و چه در شهرستان ها مردم واقعآ به لباس پرواز احترام مي گذاشتند . و ارزش خاصي براي آن قائل بودند ...  يعني اين كه به حرف آدم گوش مي دادند . در صورتي كه اگه اون لباس تنم نبود ، امكان نداشت حتي به داخل حياط استانداري هم راهمون بدن ...

خيلي راحت  و بدون هيچ گونه تشريفاتي موفق شدم استاندار رو ملاقات كنم . بنده خدا خيلي سرش شلوغ بود . به او گفتم كه براي چه منظوري به اهواز آمده ام . از او خواستم  مقدار زيادي گوني در اختيارم قرار داده  همچنين  يك دستگاه بولدزر  تا بتوانيم با آن دور تا دور هواپيما رو  مانند سنگر با توده هاي خاك محصور نماييم   .  بنده خدا عذر خواهي نموده و گفت ما خودمون هم بولدزر و گريدر كم داريم . چون اكثر  خانه ها بر اثر بمب بارون تخريب شده اند . و تنها وسيله امداد ما همين يه تعداد  ماشين آلات است . خلاصه هر چه چونه زدم كه آخر شب به صورت اضافه كار بيايند و ما حق و حقوق آن ها رو  مي دهيم  نپذيرفت . و در مورد گوني گفت ما خودمون هم كم داريم . بهتره برويد از شهرداري يا شركت نفت بگيري ... !! خلاصه دست از پا دراز تر بر گشتم .  موقع برگشتن واقعآ وضع شهر به هم ريخته بود .  تو اكثر كوچه ها مملو از جنازه هايي بودند كه از زير آوار بيرون آورده  بودند . خدا لعنت كنه اين صدام حسين و حاميان او را كه اين چنين بلا به سر مردم بي دفاع شهر هاي ما مي آورد . واقعآ حال خودم رو نمي فهميدم . وقتي سر ظهر به منزل غلامعباس مي رفتيم  ، تو يه محله اي سر راهمون به دليل اين كه مورد اصابت بمب قرار گرفته بود مدتي معطل شديم . در اون جا بعضي از اين اهوازي ها حرف هايي زدند كه مو بر تنم راست شد . آن بنده خدا ها فكر كردند ما مامور يا كاره اي هستيم به همين دليل شروع كردن به اعتراض ...  آن ها با همون لهجه گرم خوزستاني خود  گفتند بعضي از آدم هاي از خدا بي خبر  وقتي جنازه اي را از زير آوار بيرون مي كشند ، اگر النگو و يا طلا جواهري همراه  ميت باشد آن را بر مي دارند .  در پاسخ به آن ها گفتم  حتمآ بنده خداها گرسنه هستند . از روي مجبوري اين كارها رو مي كنند . ئلي يكي از آن ها در حالي كه اشگ مي ريخت گفت .. آخه اون نامرد ها دست مرده را قطع مي كنند تا بتوانند النگوهايش را بردارند !!  من كه اصلآ باور نكردم چطور همچين چيزي امكان دارد .. ؟  ولي آن ها سوگند خوردند كه تا كنون موارد زيادي از اين عمل غير انساني رو شاهد بودند !! وقتي موضوع را به غلامعباس گفتم ... آهي كشيد و گفت درست گفتند عمو بهروز ...  متآسفانه از اين كار هاي غير انساني خيلي صورت گرفته است !! ديگر حال و روز خودم رو نمي فهميدم ... آخه چطور مي شه اسم اين ها رو آدم گذاشت ...؟ !!

خلاصه بگويم .. در مدت ده روزي كه در اهواز بودم به هر نهادي مراجعه كردم تا بلكه بتوانم  ابزار مورد نظرم رو تهيه كنم  ، موفق نشدم . حتي حاضر بودم نقدي  گوني بخرم . چون بودجه به اندازه كافي در اختيارم قرار داده بودند . ولي گوني در اهواز كيميا بود . چون از آن سنگر درست مي كردند . خلاصه كاربرد فراواني در جنگ داشت . شايد باورتون نشه كار من شده بود رفتن به ادارات و نهاد هاي دولتي ولي هر روز دست از پا دراز تر بر مي گشتم . شهرداري ، آتش نشاني ، فرمانداري ، استانداري ، شركت نفت  و .... هر جا كه فكرش رو بكنيد رفتم . ولي به گفته اهالي اهواز از ايتداي جنگ تا آن روز سابقه نداشته است كه صدام اين چنين  شهر اهواز را آماج بمب بارون وحشيانه خويش قرار دهد . احتمالآ  اهالي قديمي اهواز اين حمله  بي امان رو بخاطر دارند . در اين حمله بود كه علاوه بر تخريب پل بزرگ ، شركت نفت و راه آهن  را هم حسابي در هم كوبيده بود . راستي يادم رفت بگويم بر اثر اون دوتا بمبي كه به فرودگاه انداخته بود كه هواپيماي ما آسيب ديد ، گودال هاي بزرگي بر اثر برخورد بمب به محوطه فرودگاه  به وجود آمده بود . اي كاش براي ثبت در تاريخ از تمام اون فجايع عكس تهيه مي شد . تا جوون هاي امروز ببينند دشمن چه به حال روز مردم ما در آورد . يا وقتي مي گويند بمب ، آثار تخريبي آن را مشاهده نمايند كه چگونه كف محكم فرودگاه عين زمين كشاورزي شخم خورده بود . در يكي از همون روز ها كه تو فرودگاه بودم بار ديگر  تعداد زيادي شكاري دشمن بر فراز شهر اهواز پيداشون شد . من به چشم خودم مي ديدم كه چگونه بمب ها از هواپيما هاي دشمن خارج شده و به سمت زمين مي آمدند ... در اون لحظه من پاي هواپيما بودم . مي دونستم از اون بالا اين قارقارك يه طعمه بزرگ به حساب مي آيد . و اولين هدف اون ها همين سي – 130 است ... با تمام قوا سعي كردم فرار كنم و خودم را از هواپيما دور نگه دارم ... با برخورد اولين بمب به زمين اطراف فرودگاه  ، از ترس اين كه موج انفجار منو نگيره  دنبال سنگر يا جان پناهي  مي گشتم ... هيچ چاله و يا گودالي رو نيافتم ...  يه ضرب المثل قديمي هست كه مي گه آدم از ترس جون اش سوراخ موش رو هم مي خره .. واقعآ برام پيش اومد . ديگه مرگم رو حتمي مي دونستم ... مطمئن بودم كه اگر تركش يا رگبارگلوله بهم نخوره موج انفجار منو تيكه تيكه مي كنه ... به ما آموزش داده بودند در اين جور مواقع  روي زمين پستي دراز بكشيم و دستهامون رو پشت گردن گذاشته تا به پرده گوش هم آسيب نرسه ... ولي در زمين مسطح اطراف باند مگر چاله اي يافت مي شد ؟ ... همين جوري كه مي دويدم ، با خود اشهدم رو هم خوندم ... گفتم الان است كه موج انفجار من رو با خودش به آسمون ببره .. از اون تريلي كه مثل پر كاه از زمين بلند شد كه سنگين تر نبودم ....  در يك لحظه انگار معجزه اي رخ دهد در حاشيه زمين خاكي اطراف باند رد چرخ كاميوني رو پيدا كردم كه وقتي زمين خيس بوده از اون جا عبور كرده بود .  با تمام قوا خودم رو درون رد چرخ كاميون انداختم ... و خوشحال بودم اگر هم تركش بياد من نيمي از بدن توي زمين است ... نمي دانم چندين دقيقه به صورت دمر كش اون جا خوابيدم ... و زير لب مرتب دعا مي خوندم ... با خود مي انديشيدم آيا مي شود يك بار ديگر روي دخترم رو ببينم ؟

بعد از كلي اين ور اون ور رفتن عاقبت موفق شدم از شركت نفت سه هزار گوني خالي بگيرم . مدير جوان اين شركت حسابي ما رو تحويل گرفت و گفت هر امكاناتي بخواهد در اختيارمون مي گذاره . از او تشكر كرده و به اميد يافتن عمله بار ديگر به شهر آمدم ... حال ديگر عمله هم يافت نمي شد . چون همه رفته بودند كمك به مردمي كه زير آوار مانده بودند  . ناگهان به فكرم خطور كرد كه برم ايستگاه پدافند نيروي هوايي خودمون .. پادگان خارج از شهر قرار داشت . وقتي وارد دفتر فرمانده ايستگاه آن جا شدم . تيمسار جواني كه فرمانده  اون ايستگاه بود  با بزرگواري به حرف هايم گوش فرا داده و گفت چي مي خواهي  ؟ گفتم  تعدادي سرباز با بيل و كلنگ كه گوني ها رو پر از خاك نمايند و دور تا دور هواپيما بچينيم . گفت من به شرطي اين امكانات رو در اختيار شما مي گذارم كه از تهران و ستاد نيروي هوايي شما رو تآئيد نمايد . عاقبت با تماس با فرماندهي منطقه مهرآباد و متعاقب آن ستاد نيروي هوايي او پذيرفت كه سرباز در اختيار ما قرار دهد ... چند روزي طول كشيد كه اين سرباز ها گوني ها رو پر از خاك كرده و دور تا دور هواپيما بچينند . ضمنآ فرمانده پدافند از من خواسته بود مسئوليت جان سربازان رو هم به عهده بگيرم .. اين ديگه قوز بالا قوز بود ... يكي مي خواست  سلامتي منو تضمين كنه !! به هر حال پذيرفتم و با هزار مكافات  سنگري تا زير بال هواپيما درست نموديم . در تمام مدتي كه اهواز بودم ، هر روز شكاري هاي عراقي اهواز رو مي كوبيد ...

بر سر همكارم چه آمد  .... ؟

 

اما بشنويد از آقاي ابراهيم فولادوند كه در آمار نيروي هوايي او را مامور منظور كرده بودند . خودش تعريف مي كرد وقتي ماموريت من در اهواز به طول انجاميد ، خيلي نگران شده بود . مخصوصآ زماني كه در اخبار مي شنود كه شهر اهواز بد جوري مورد بمباران قرار گرفته است ، ديگه يقين پيدا مي كند كه من نفله شده ام .. مي گفت جرآت نمي كردم از خونه بيرون بيايم چون گند كارش در مي آمد . از بد شانسي او منزل من هم داخل پايگاه بود . بيچاره از ترس اش شب ها در حالي كه مثل جاسوس ها لبه باروني خود را بالا كشيده بود با چه مكافاتي خود را به در خونه ما رسونده و از همسرم جوياي سلامتي من مي شد .. و از اون جايي كه به دليل بمباران ها كليه خطوط تلفن قطع شده بود من جز يك بار اون هم از دفتر فرمانده پدافند كه تلفن اف ايكس داشت  موفق شدم به همسرم اطلاع بدهم كه من هنوز متآسفانه زنده هستم !! بيچاره ابرام تو اين مدت كلي وزن كم كرده بود ... مي گفت اگه اتفاقي براي من رخ دهد او  چه پاسخي در مورد چگونگي حادثه دارد كه بگويد ... نه مي توانست با من تماس بگيرد . نه مي تونست به خونه ما بياد از همسرم جوياي سلامتي ام بشود و نه مي تونست از خونه خودش بيرون بيايد . چون كافي بود يكي از همكاران او را مي ديدند !! چه جوابي داشت بگويد ؟ آقا مثلآ به ماموريت جنگي اعزام شده بود !!

 

اتمام ماموريت ......

 

بعد از اتمام سنگر بندي اطراف هواپيما ، براي تشكر نزد مدير جوان شركت نفت رفتم . و گفتم به لطف او موفق با اتمام ماموريتم گشته ام . فقط به عنوان آخرين درخواست از ايشون خواستم يه عكاس در اختيارم قرار دهد تا از نتيجه كارم عكس گرفته و به ستاد نيروي هوايي گزارش كار بدهم . او هم سنگ  تموم گذاشته و علاوه بر عكاس هلي كوپتري در اختيارم قرار داد تا با پرواز بر فرار فرودگاه  ، از اون بالا هم چند تصوير هوايي بگيرم . تا نتيجه زخماتم براي فرماندهان ستادنشين بهتر نمايان شود ... بعد از گرفتن عكس از اطراف هواپيماي  سي -130 ، و چند تصوير هوايي با دست پر به سمت تهران حركت نموديم . صبح زود بود كه به تهران رسيدم . هنوز پايم رو تو اتاق نگذاشته بودم كه همسرم گفت اول برو يه زنگ به ابرام بزن كه نيمه جون شده .. هر شب اخبار رو مي ديد و اعصاب اش حسابي خرد شده است به من سوگند داده به محضي كه تو اومدي اول به او خبر بدهي ... و من چنين كردم . فرداي ان روز به اتفاق ابرام وارد پايگاه شديم ... به ابرام گفتم كه چي بگويد ... جالب اين كه وقتي براي دادن گزارش به ستاد رفته بودم  موقع برگشت ديدم ابرام بچه ها رو جمع كرده و در باره اتفاقات و ماجراهاي خطرناك اهواز تعريف مي كنه ...... !!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اوليه : مهر ماه ۱۳۸۶

اصلاح و باز نشر : ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه  بتاريخ دوم خرداد ماه ۱۳۹۰  

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

                         

       مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )         
  •                 

     

     

     

     

     

     

     

    - تعداد بازديد
  • 4322
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35