درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  پیشنهاد بی شرمانه حاج خانم !

   پیشنهادی که مسیر زندگی ام رو عوض کرد !    

https://vgr0la.dm2301.livefilestore.com/y2p1_M6grF36DuFjAiojMsB8-Ew5496h1rX5Mrz34_jI5zd9Ft8Kc-t8qqLTyT2N7pEtvomtcczcXz_JsfOz19w_1BvGZ3DasI4QBHdHIsI4QE/Pishnehad-Bi-Sharmane.jpg?psid=1

برچسب ها : دوران نوجواني + خانه قمر خانم + صاحبخانه پير + حاج خانم جوان + تحصيل در آمريکا + سوتين + گن + کلانتري + افسر نگهبان

بهانه ای برای مقدمه ..

 در پست قبلي که با استقبال فراوان خوانندگان محترم مواجه شد .. سخن از خانم دکتر محجبه اي به ميان اومده بود که با بي شرمي تمام براي  خانواده کودکان تازه بدنيا اومده انواع و اقسام بيماري هاي صوري حتي جراحي هاي دروغين فاکتور کرده و اقدام به شيادي و کلاهبرداري مي کرد .. شخصيت اين زن بي اختيار من را ياد يکي از خاطرات قديمي ام در پيش از انقلاب انداخت که زن محجبه اي ديگر با داشتن همسر و فرزندان سالم در جستجوي عشقي حرام بود ..! از اون جايي که بيان اين گونه خاطرات واقعي ذهن خوانندگان به ويژه برخي جوانان رو باز مي کند .. ان ها رو منتشر مي کنم . نکته قابل توجه در شخصيت اين گونه افراد .. پنهان شدن آن ها  پشت بانوان مومن و باخداست ! و با تظاهر به تقوا بدترين ضربه ها رو به انسان هاي شرافتمند وارد مي کنند . اما از اون جايي که به قول معروف آفتاب هرگز پشت ابر باقي نمي ماند .. چهره واقعي و دغل کار اين گونه افراد رو مي شود .. آن چه در ذيل مي خوانيد خاطره اي از دوران جواني ام است که سعي کرده ام با روايت دقيق حال و هواي آن روزگار رو ترسيم کنم . در حقيقت برشي است به زندگي سال هاي خيلي دور که چگونه به جنگ سرنوشت رفتم ! اميدوارم مورد قبول شما ياران همدل و صميمي قرار گيرد ..  در پايان .. تصوير بانو محجبه تزئيني است .

نقبي به دوران نوجواني ...

براي آن دسته از خوانندگاني كه مطالب قديمي ام رو مطالعه نفرموده اند عرض مي كنم كه ... از اون جايي كه پدرم درجه دار نيروي زميني ارتش شاهنشاهی بود ، در زمان كودكي من به شهر " شاهپور " كه الان سلماس مي خوانند منتقل شد . تا كلاس چهارم دبستان را در اين شهر خواندم ...  روزي كه نامادري ام دست مرا گرفته و براي ثبت نام به مدرسه برد هرگز فراموش نمي كنم . يادمه تمام آن مسير را با زدن توي سر من و غر زدن هاي مكرر تا دبستان طي كردیم . اين رو بگم پدر من زن هاي رسمي و غير رسمي متعددي اختيار كرده بود كه مادر من زن دوم او محسوب مي شد . به هرحال  كلاس چهارم بودم كه به پادگان قوشچي كه در چهل و پنج كيلومتري رضائيه " اروميه " فعلي واقع شده است ، منتقل شديم . در اين پايگاه تا كلاس چهارم دبيرستان بيشتر نداشت . بعد از قبولي ، براي ادامه تحصيل به همراه مادر بزرگ و عمه ام به تهران آمدم .

عمه ام يك خانه كوچك در خيابان مرتضوي - نواب  اجاره كرد و ما سه نفري در آن اتاق كوچك ۱۲ متري به خوشي و خرمي زندگي مي كرديم . پدرم با ارسال ماهيانه ۱۵۰ تا تك تومني به اصطلاح خرج تحصيل ام را مي داد ! عمه ام هم با خياطي و كار هاي خونه ، خرج زندگي رو تآمين مي كرد . هرگز در آن روزگار كه سال ۱۳۴۸ بود ، هيچ كمبودي رو حس نمي كردم . برعكس احساس آزادي هم مي نمودم . از اون جايي كه به پرواز خيلي علاقه داشتم ، تصميم گرفته بودم بعد از پايان تحصيلاتم به نيروي هوايي به پيوندم . خانه كوچكي كه ما در آن زندگي مي كرديم ، دقيقآ مثل خانه قمر خانم بود . يك ساختمان قديمي كه حياط كوچكي داشت .

ماجراي داماد صاحيخانه مون ....

در وسط حياط كوچك حوض كوچكي قرار داشت كه در كنار آن همسايه ها رخت و لباس هاي خويش را مي شستند . توالت هم در زير پله هاي ورودي ، در عمق زمين نمناك و تاريك قرار گرفته بود . يك آفتابه مسي هم كنار حوض وجود داشت كه مستآجران از آن استفاده مي كردند . دور تا دور حياط در دو طبقه ، خانه هاي تك واحدي كوچكي قرار گرفته بود كه در هريك از آن ها يك خانواده زندگي مي كردند . صاحبخانه هم پيرزن فرتوت و بد اخلاقي بود كه مرتب در حال غر زدن و ايراد گرفتن از مستآجران اش بود . در يكي از همين اتاق ها كه بيشتر شبيه لانه موش بود ، دختر صاحبخانه با همسر و فرزندانش زندگي مي كرد . زن و شوهر هر دو مومن و با تقوا بودند . مرد كه سن و سالي ازش گذشته بود ،  هرگز نقهميدم چه كاره است !! ولي  خيلي مرد مهربان و درستكاري بود .

همسرش " حاج خانم " زن محجبه جواني بود كه با شوهرش خيلي اختلاف سن داشت .  من در تمام اون سه چهارسالي كه اون جا مي نشستم هيچ گونه موردي از اين زن با تقوا نديده بودم . و ارتباط ما در حد سلام و عليك بود . همين . از طرفي حياط بقدري شلوغ بود كه براي رفتن به دستشويي بايد مدت ها در صف مي ايستاديم ! همه جور صنفي در اين حياط وجود داشتند . ميوه فروش ، پاسبان ، مغازه دار ، كارگر پمپ بنزين و كارگر كارخانه آبجو سازي كه دقيقآ آن سوي كوچه ما كه يك زماني انارستان بود ، واقع شده بود . براي همين به اين كوچه " كوي اناري " هم مي گفتند . كه قسمت شمالي آن شاهين بود و پائين آن بازمانده باغ اناري سابق ..

اون موقع تلويزيون وسيله اشرافي محسوب مي شد . و هر كسي داشت كلي فخر مي فروخت كه بله ما تلويزيون داريم !! در ميان كل همسايه هاي ما فقط پيرزن صاحبخونه داراي يك تلويزيون شاپ لورنس مبله سياه و سفيد بود . يادمه اون ايام چند تا سريال حسابي گل كرده بود . يكي " مراد برقي " بود كه پرويز كاردان در آن بازي مي كرد . و مردم خيلي براي ديدن آن سر و دست مي شكستند . ديگري سركار استوار بود كه مرحوم عبدالعلي همايون در نقش استوار به ايفاي نقش مي پرداخت . بعد ها هم سريالي موفق به كارگرداني مرحوم " احمد بهبهاني "  با نام " تلخ و شيرين " روزهاي سه شنبه پخش مي شد كه واقعآ در آن شب ها شهر خلوت مي شد .

روزهايي كه سريال مراد برقي پخش مي شد ، با خواهش و تمنا به طبقه بالا منزل صاحبخونه مي رفتيم تا اين مجموعه بي محتوا رو نگاه كنيم . مادر بزرگ من چون يك چشم اش از جواني كور شده بود ، و گوش هايش هم نمي شنيد ، در خونه تنها مي ماند و من به اتفاق عمه ام براي ديدن سريال خونه صاحبخانه بد اخلاقمون كه به قول مشهدي ها با پنج من عسل هم نمي شد تحمل اش كرد مي رفتيم . جالب اين كه اغلب در جاهاي حساس سريال تلويزوني حاج خانم خوابش گرفته و بدون عذر خواهي و بي  توجه به اين كه عده اي ميهمانش هستند ، تلويزيون رو خاموش مي كرد ! و ما آهسته تو تاريكي با احتياط از پله ها پائين مي آمديم .

حالا كه فكرش رو مي كنم ، مي بينم واقعآ چقدر آدم هاي بي تعصبي بوديم . علي رغم اين بلاها ، باز موقع پخش سريال دست به سينه و متواضعانه بالا رفته و پاچه خواري پيرزن بد اخلاق رو مي كرديم . البته زياد هم تقصير نداشتيم ... در اين جور خونه ها صاحبخانه به چشم برده به مستآجرانش نگاه مي كرد . و احتمالآ ما هم پذيرفته بوديم كه برده هاي سر به زيري هستيم ! راستي فراموش كردم بگويم يك مادر پسر شمالي هم بودند كه پسر فراش مدرسه بود . و با دو فرزندش در آن جا زندگي مي كردند . مادر پيرزن خيلي خميده اي بود كه بالاي هشتاد سال سن داشت . اهل آمل بود و در تمام عمرش به مشهد نرفته بود . و هميشه زیارت حرم امام رضا ع بزرگترين آرزويش بود .

از اون جايي كه من عاشقانه عاشق پيوستن به نيروي هوايي بودم ، نذر كرده بودم در صورت قبولي در آزمون هاي پزشكي و مرسوم ، اين پيرزن را با خرج خودم به مشهد بفرستم . و درست در زماني كه به آرزويم رسيدم ، اين مادر پير را با عمه ام به مشهد فرستادم . شايد آه اين مادر پير بود كه بعد از بازگشت اش در آزمون اعزام به آمريكا قبول شدم . تمام كارهاي خروج از كشور خيلي زود به پايان رسيد . و من براي طي دوره آموزشي به آمريكا - ايالت تگزاس  اعزام شدم . در تمام مدتي كه در اين خانه زندگي مي كردم ، خاطرات فراواني در ذهن ام مانده است . حاج خانم جوان هم برخوردش با من خيلي طبيعي بود . و روز آخر قبل از سفر به آمريكا هم خيلي معمولي خداحافظي كردم . و موقع ترك تهران بچه هاي محل كه اصلآ نمي شناختمشون ، سنگ تموم گذاشتند .

نامه هاي حاج خانم به آمريكا ....

در تمام ايامي كه  آمريكا بودم ، غير از پدرم كه از قوچان براي من نامه مي فرستاد ، نامه هايي هم مرتب به قلم حاج خانم جوان از زبان عمه ام برايم مي آمد . آخه عمه پير من سواد خواندن و نوشتن نداشت . ولي در همون زمان يه حسي به من مي گفت كه اين نامه ها نمي تواند از زبان عمه ام باشد !! چون ما حرفي براي گفتن به يكديگر نداشتيم . و او فقط مي خواست مطمئن شود كه حالم خوب است . ولي نامه ها خيلي طولاني و داراي بار عاطفي ويژه اي بود ! اين رو هم بگم كه هميشه در نامه ها قيد مي شد كه نويسنده اش چه كسي است . با توجه به اين كه تصورم از شخصيت اين بانوي محجبه مثبت بود ، هيچ گونه فكر ديگري نمي كردم .

اوايل نامه ها معمولي بود .. بعد از مدتي محتواي نامه ها تغير كرده و عملآ از طرف حاج خانم بود . ولي بيشتر بار نامه گله و شكايت از دست عمه ام بود كه با وي ظاهرآ اختلاف پيدا نموده بود . كم كم ديگه نامي از عمه ام در نامه ها به چشم نمي خورد .  ولي همان طور كه گفتم هيچ گونه فكر بدي در مورد نويسنده اش نمي كردم . اين روند به اين صورت ادامه داشت . و من مجبور بودم از حال روز خودم ، عمه  پيرم رو مطلع نمايم .

در خواست سوتين ... !!

تقريبآ آخر هاي دوره ام بود كه نامه اي از حاج خانم دريافت كردم كه نوشته بود موقع اومدن به ايزان برايم يك " گن " و يك سوتين خوب بياور !! جلل خالق ! باور مي كنيد تا اون موقع من معني " گن " رو اصلآ  نمي دونستم !!؟ از هر كسي هم مي پرسيدم هيچ كس نمي دانست كه گن چی چي است ؟ آخه حق داشتم .. كه معني ان را ندونم .. چون نه عمه ام گن مصرف مي كرد و نه مادر بزرگ ام كه كمرش خميده بود ! خيلي تلاش كردم تا معني ان را كشف نمايم ... اون موقع غير از ما دانشجويان ، ايراني ديگري در شهر و دور و بر ما نبود ! تا اين كه بعد از آشنايي با خانم نازي بغدادچي ، معني آن را كه " شكم بند " بود فهميدم . كه تازه گن چيست !!

مشكل بعدي ام ندانستن سايز سوتين براي اين خانم بود !! چون همون جور كه گفتم او هميشه پوشيده و با چادر بود . حال تجسم كنيد يه جوان بيست و چند ساله چشم و گوش بسته از كجا اندازه سوتين زن همسايه رو بداند . البته فقط اين رو مي دونستم كه اندازه سينه بند هاي خانم ها با يكديگر فرق مي كنند . و بعد ها هم كشف كردم كه ( خيلي عذر مي خواهم )  قد خانم ها هيچ  نسبتي به اندازه سينه ها ندارد . تازه اين موضوع رو هم نازي جان به من ياد آوري نمود ! و حالا مشكل من دوتا شد . !! از همه مهم تر اين بود كه چگونه اين سوغاتي هاي زنانه را به او بدهم ؟ اگه شوهرش يقه ام رو می گرفت كه .. مرد حسابي اين ها چيه براي زن من آوردي چه جوابی برای او داشتم ..؟ و اين مسايل واقعآ آرامش ام رو در اواخر دوره بهم زده بود .

يك نكته اي رو بايد ياد آوري نمايم . از زماني كه دست چپ و راست ام رو شناختم ، اين گونه ياد گرفته ام كه هرگز به ناموس كسي نگاه نكنم . و در آمريكا هم واقعآ رعايت مي كردم . در نهايت مجبور شدم سوعاتي هاي خواسته شده رو ، در سه سايز مختلف تهيه نمايم . اصلآ خريد سوغاتي براي تمام آشنا ها مشكل بزرگي بود كه با آن مواجه بودم . ولي هيچ كدام به اندازه اين سوغاتي كاملآ زنانه اعصاب من رو به هم نريخته بود . به هر حال بعد از اتمام موفقيت آميز دوره ام ، به سوي ايران پر كشيدم . و مي رفتم تا به جنگ سرنوشت بروم .

روزي كه حقايق روشن شد ....

دو روز از ورود ام به ايران مي گذشت . ولي هنوز فرصت نكرده بودم سوغاتي هاي مخصوص رو به صاحب اش بدهم . از ترس ام هر كدوم از ان ها را حسابي لاي كاغذ و مقوا پيچيده بودم ! به عبارتي آن را كاملآ از چشم نامحرم دور نگه داشته بودم !  از طرفي من با خانواده ام خيلي رو در بايستي داشتم . اگه به هر دليل  آن سوغاتی های کذایی رو مي شد ، واقعآ از خجالت آب مي شدم . پدرم به همراه همسرش و برادر خواهر ها چندین روز قبل از قوچان به تهران آمده بودند . حالا تصور بفرماييد در يك خانه كوچك چگونه اين همه ادم جا مي گرفتند !! روز اول سوغاتي هاي برادر و خواهرهايم رو دادم . براي پدر و نامادري ام ، عمه و مادر بزرگ  ام و دوستان به فراخور سن و سال شون  هديه اي آورده بودم .

يك روز كه تازه از پايگاه خسته به خونه امده بودم ، در گوشه اتاق خوابيده بودم كه يكي از خواهرهاي شيطون ام ، نمي دونم چگونه دست به چمدان خصوصي ام يافته بود . در حال خواب و بيداري بودم كه شنيدم پدرم خطاب به خواهرش مي گويد ... آبجي بهروز اين چيز ها رو فكر مي كني براي چه كسي آورده ؟ اول فكر كردم خواب مي بينم ... ولي كمي كه گوش كردم ديدم اي داد و بي داد ... بيدار هستم و آن چه مي شنوم واقعيت است نه رويا ... !! عرق مرگ بهم دست داد .. از خجالت نمي توانستم از زير پتو بيرون بيايم . زبانم بند آمده بود !

پدرم هم كه اصولآ آدم هوچي اي بود ، ول كن ماجرا نبود .. تازه شوخي اش گل انداخته بود . و در حالي كه يكي يكي آن ها رو از لاي روزنامه و كاغذ هايي كه پيچيده بودم در مي آورد ، به شوخي مي گفت .. آبجي جان فكر كنم يكي اش رو براي ننه ام ، ديگري رو براي شما و سومي رو براي عزيز خانم ( نام نامادري ام ) آورده است . و همين جوري به شوخي و متلك در باره سايز آن و سينه هاي اعضاي خانواده حرف مي زد . باور كنيد بقدري خجالت كشيدم كه آرزو داشتم زمين دهان باز كرده و من را ببلعد . و سخن هاي پدر هم چنان ادامه داشت !

پدر يكي از سينه بند ها را به مادر بزرگ ام داده و گفت ننه بيا بهروز برات هديه آورده است . اون طفلك كه نه گوش اش مي شنيد و نه چشم اش مي ديد ، آن را در دست هاش گرفته و از دختر پيرش مي پرسيد كه  ننه جان اين چيه كه بهروز براي من آورده ؟ سپس نوبت گن ها رسيد ... آن ها هم سرنوشت سينه بند ها رو پيدا كرده بود . خلاصه هر كدام از اعضاي خانواده چيزي در مورد كاربر آن مي گفت .. و من از خجالت خودم رو به خواب زده و روم نمي شد كه بلند شوم . دقيقآ نمي دونم چند ساعت اين ديالوگ ها ادامه داشت . فقط يادمه وقتي پدرم براي رفتن به دستشويي از اتاق بيرون رفت ، سريع بلند شده و مثل برق آن ها رو از توي اتاق جمع كرده و با عصبانيت به عمه ام گفتم چه كار به وسايل شخصي من داريد ؟ شايد سر بريده گذاشته باشم ..

عمه ام كه زن قديمي بود ، از روي دلسوزي گفت پسرم اين ها رو براي كي خريدي ؟ و در حالي كه به گن ها اشاره مي كرد گفت اين ها چيه عمه جون ؟!!  نمي توانستم بگم براي چه كسي خريده ام  . براي همين گفتم اين ها مال من نيست .. متعلق به دوستم آقاي مداح است كه در ساك من جا مانده است . و بايد به او بر مي گردوندم . ولي شماها با باز كردن پوشش آن ها در امانت خيانت كرديد . و خيلي سريع آن ها رو جمع كرده و در ساك ام گذاشتم .

روز بعد عصر كه از اداره به منزل اومدم ، حاج خانم رو ديدم كه خيلي ناجور آرايش كرده و در حالي كه با من سلام عليك مي كرد گفت آقا بهروز .. امانتي هاي من را آوريد ؟ با خجالت در حالي كه خيس عرق  بودم سرم رو پائين انداخته و گفتم بله حاج خانم . او با شيطنت خاصي در حالي كه سعي مي كرد با باز كردن چادرش لباس هاي بدن نمايش رو به من بنمايد ، گفت شيطون از كجا حدس زدي سينه هاي من چه اندازه هستند ؟!! چيزي نمانده بود پس بيفتم !! هم از خجالت و هم از تعجب .. ! اصلآ به ذهن ام خطور نمي كرد حاج خانم كه داراي سه فرزند است ، و شوهر مومن و گردن كلفتي دارد اين گونه با من سخن بگويد !

او كه حال زار من رو ديد ، گفت آقا بهروز فردا چند ساعتي از اداره مرخصي بگير و بيا بيرون تا ببينمت . خيلي با شما كار دارم   . مسايلي است كه دوست دارم به طور خصوصي بهت بگم . با لكنت زبان گفتم باشه ... و او گفت فردا ساعت ۱۱ سر كوچه پائيني منتظرت هستم . وحشت تمام وجودم رو گرفته بود . خدايا اين زن با من چه كار دارد ؟ من كه هيچ معاشرتي با وي نداشتم . كاش لال مي شدم و با او قرار نمي گذاشتم  . در نهايت آن شب از ترس و دلهره تا صبح خوابم نبرد  . و صبح به اداره زنگ زده و مرخصي گرفتم . خيلي فكر كردم كه چگونه خطرات اين ديدار رو كاهش دهم ؟ عاقبت به فكرم رسيد تنها نرفته و با يكي از دوستانم به سر قرار بروم .

" جبار " يكي از دوستانم بود . كه  چند خونه پائين تر مي نشست . به طور خلاصه وضعيت رو براش تعريف كردم . و از او خواستم تا به اتفاق به سر قرار برويم . او در حالي كه مرا تمسخر مي كرد گفت تو مطمئن هستي كه در آمريكا دوره ديدي ؟ من فكر مي كنم تو به جاي آمريكا در قم دوره ديدي ! آخه مرد حسابي كي از ديدن يك زن زيبا و جا افتاده وحشت مي كند ؟ به او گفتم وحشت من به خاطر شوهر داشتن او است . اگه يكي من را با او تنها ببينند ، مي دوني چي به سرم مياد ؟ شوهرش منو درسته قورت مي دهد . به هرحال جبار رو متقاعد كردم كه او هم با من بيايد . و او در حالي كه كلي من رو مورد تمسخر قرار داد ،با من به سر قرار آمد .

رآس ساعت مقرر حاج خانم در حالي كه بوي عطر و آرايشش اش اطراف رو گرفته بود . با ديدن جبار اخم هايش تو هم رفته و آهسته گفت سر خر با خودت چرا آوردي ؟!! من مي خواستم نهار با هم بيرون برويم تا با تو به طور خصوصي حرف بزنم . و در حالي كه سه نفري با هم قدم مي زديم ، جبار كمي با فاصله دنبال ما راه مي آمد . حاج خانم ابتدا در مورد عمه ام و اختلاف هايش با وي سخن گفت و در ادامه زيركانه صحبت رو به مسايل جنسي من در آمريكا كشوند . من كه كاملآ سكوت كرده بودم ، روم نشد كه پاسخ او را بدهم .. و به نوعي حرف را عوض كردم . در همين ملاقات بود كه امانتي هاي او را دادم .  حاج خانم كه از حضور جبار خشمگين بود ، هي مرتب مي گقت نمي شه دوستت رو دك كني ؟ و من با وجودي كه منظور او رو فهميده بودم خودم رو به كوچه علي چپ زده.. . و مرتب موضوع بحث رو عوض مي كردم . تا حرف به جاهاي بدتر نرسه !!

پيشنهاد بي شرمانه ....

خلاصه در تمام مدتي كه در خانه آن ها زندگي مي كردم ، سعي داشتم هرگز با اين زن روبرو نشوم . و اگر هم ناخواسته سر راهم قرار مي گرفت ، مثل جن كه از بسم الله فرار مي كنه من از دست او گريزان بودم . اين موش و گربه بازي همين جوري ادامه داشت . گاهي در ايامي كه عمه ام منزل نبود ، به بهانه آوردن آش نذری يا چيز هاي ديگه خودش رو به اتاق من مي رسوند . او با علم اين كه مادر بزرگ من نه مي بينه و نه مي شنود ، خيلي راحت به من اظهار عشق نموده و خود رو عاشق و شيداي من معرفي مي كرد . شايد براتون خنده دار جلوه كنه .. ولي من به دليل كتاب هايي كه مرتب مي خواندم ، از مكر و حيله اين گونه زن ها واقعآ وحشت داشتم . ترس من بيشتر به اين خاطر بود كه وقتي مطمئن شود كه پاسخ ام به نياز هاي او منفي است ،‌ ازمن انتقام بگيرد .

اين موضوع بد جوري در روحيه ام اثر منفي گذاشته بود . بد جوري داغون بودم . از طرفي بايد تلاش مي كردم تا وضعيت ام رو در اداره براي پرواز تثبيت نمايم . كه اين دغدغه فكري مانع از آن بود . بعد از كلي مشورت با دوستان و همكاران ، اغلب به من توصيه مي كردند بدبخت بيچاره چرا معطلي !! اگه براي ما چنين موردي پيش بيايد هرگز از دست نمي دهيم ! وقتي از راهنمايي همكاران ناميد شدم ، بهتر ديدم  فكر اساسي بنمايم . زيرا او يك روز كه تنها در خانه بودم پيش ام آمده  و عملآ از من خواست با او رابطه داشته باشم ! او كلي از شوهرش بدي گفته و موضوع رو به ناتوانايي جسمي او كشاند . و تآكيد كرد كه بايد حتمآ با او باشم . هر چه به او التماس كردم كه من در عمرم با هيچ زن شوهر داري ارتباط نداشتم ، با وقاحت گفت خب اشتباه كردي .. حالا باش تا ببيني چه مزه اي دارد ! هر دليلي مي آوردم ، او پيشنهاد بي شرمانه خود رو مطرح مي كرد !

طرح موضوع در كلانتري ... !!

يك روز حاج خانم به بهانه اي خود را به من رسانده و  اولتيماتوم داد كه ده روز فرصت داري فكر هايت رو بكني .. چون من با شوهرم داريم مي رويم مشهد ... تا اون موقع فرصت داري فكر هايت رو بكني و گرنه واقعآ كاري مي كنم كه پشيمون يشي .. در ادامه افزود : من هيچ گاه در عمرم اين قدر به كسي التماس نكرده ام ! و اين رو هم بگم كه عاشقانه دوستت دارم . و در تمام مدتي كه آمريكا بودي ، با عكس هاي تو زندگي كرده ام ديگه تحمل دوري ات رو ندارم . عاقل باش  من كه لو لو خور خوره نيستم كه اين قدر از من گريزاني ! و يك روز قبل از رفتن تمام اين حرف ها رو در نامه اي نوشته و از من خواست تا موضوع رو جدي گرفته و با او باشم . به همين دليل تنها راه چاره رو در مطرح نمودن با مراكز حقوقي دونستم . و متعاقب آن براي طرح موضوع به كلانتري محل رفتم .

بايد به اين موضوع اعتراف نمايم از كودكي و نوجواني از محيط كلانتري مي ترسيدم . و حتي در زماني كه خودم ستاره روي دوشم بود ، باز هم از اين محيط مي ترسيدم !! حتي جرآت نمي كردم از جلوي آن عبور نمايم ! ولي به قدري از تهديد حاج خانم وحشت داشتم كه بر ترس ام فايق آمده و به كلانتري محل رفتم . به همين منظور لباس فرم خود را پوشيده و به كلانتري نزديک خونه مون مراجعه كردم . يك راست سراغ رئيس كلانتري رو گرفتم و چون اونيفورم نظامي بر تن داشتم ، با احترام مرا به دفتر وي راهنمايي ام كردند . سر كلانتر سرهنگ خوش برخوردي بود كه وقتي حرف هاي من را شنيد گفت ، پسرم ما هيچ كاري در اين قضيه نمي توانيم انجام دهيم . مگر اين كه رسمآ شكايت نمايي ! به او گفتم من نمي خواهم شكايت كنم . فقط مي خواهم شما در جريان باشيد .. تا اگر او خواست ازم انتقام گرفته يا تلافي نمايد ، شما از پيش در جريان بوده باشيد !

سرهنگ شهرباني پيشنهاد داد تا به خانه ديگري نقل و مكان نمايم . و تآكيد كرد كه اين اولين مورد است كه افسري تحصيل كرده به خاطر گريز از خانمي به اين جا مراجعه كرده و شكايتي هم ندارد !! پيشنهاد كلانتر خيلي جالب بود . چرا خودم تا حالا به اين فكر نيفتادم ؟!!  اون ايام املاك هاي ملكي مثل حالا گسترده نبود . مردم خود به در خانه ها مراجعه كرده و سراغ خانه خالي رو مي گرفتند ! و از شانس خوب من بعد از سه چهار روز جستجو ، سه كوچه دور تر منزل سوسن رو پيدا كرديم . (سوسن عشق اسطوري من و بلافاصله روز بعد به اين خانه اسباب كشيديم . نمي دونستم از چاله در آمده و به چاه مي افتم ! خلاصه از اون موقع به بعد ديگه  حاج خانم هوس باز رو نديدم . و پا به خانه اي گذاشتم كه براي فرار از آن خود رو به بندرعباس منتقل كردم . حتمآ در مطالب قبلي ام خوانده ايد كه عاشق سوسن دختر صاحبخانه بعدي ام شده ولي به خاطر ... ( با پوزش فراوان به دليل پيدا شدن خانواده سوسن از ذکر واقعيت ها معذورم )   ، از آن خانه هم فرار كردم . و بعد ها به خاطر حضور در تير رس ديد هواپيما در زمان فرود ، خود را تبعيد كردم .

حال سال ها از او روزگار مي گذرد ... مثل همه مردم خيلي دلم براي ديدن محله قديمي ام لک زده است اما به خاطر داغ عشق سوسن ، چندين دهه است که حتي گذرم به اون منطقه نيفتاده است .. ! چون از زنده شدن خاطرات شيريني که با سوسن داشتم و در کمال بي گناهي ناخواسته و از روي مصلحت ترک اش کردم ، بد جوري آزارم مي دهد .. ! مطمئن هستم قلبم طاقت تحمل مرور اون خاطرات رو نداره .. ! حتي سال پيش که از برکت تارنمايم با يکي از خواهران سوسن ملاقات کردم ، وقتي پيشنهاد ملاقات ما رو داد .. قلبم طاقت شنيدن آن خبر و تجسم ديدار با عشق عزيزم رو نياورد .. احساس کردم به محض ديدار از هيجان زياد سکته خواهم کرد .. ! اما ان چه با مرور به گذشته برايم لذت بخش است ، پاک زندگي کردن است که برايم آرامش وصف ناپذيري به ارمغان اورده است ..

 https://v2r0la.dm1.livefilestore.com/y2pt4DhsHvnAJWA9xLquQG89hzV2nRUBJKWYrQoXxzU4wcAqXajII3l1MADlMOmpM8etWNBcTTsmgEDnEyUhI-h4_4PZ6FFsi3uQR9jstHsHi4/autumn-3.jpg?psid=1

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اوليه : دي ماه ۱۳۸۶

اصلاح و بازنشر : ساعت ۱۸:۱۵ دقيقه بتاريخ بيست و هفتم ارديبهشت ماه ۱۳۹۰ .

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

       مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )            
          
  •   

     

    - تعداد بازديد
  • 129454
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35