درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  مجوز حمل سلاح باعث نجات از مرگ شد !

 انگیزه سر به سر گذاشتن با برادران سپاه از مرگ نجاتم داد !   

 

برچسب ها : پايگاه يکم ترابري + خط پرواز + هواپيماي اماده + شهيد محمود ظهوريان + شهيد آقايي +  بندر ماهشهر + وضعيت قرمز + فرودگاه کرمانشاه + پدافند ايران + اتش به اختيار + برادران سپاه + شوخي و مزاح + عقيدتي سياسي

به بهانه مقدمه ..

یکی از عادات ناجور و به تعبير بعضي دوستان شيطنتي که در تمام دوران جنگ يا بهتره بگم تا پايان حضورم در نيروي هوايي داشتم .. سر به سر گذاشتن با همکاران بويژه افراد مومن و به اصطلاح جماعت  خرب الهي بود .. ! و اغلب هم ختم به خير مي شد . اما گاهي که آقايون قضيه رو جدي مي گرفتند کار به عقيدتي سياسي و جاهاي خطرناک مي رسيد ! در اين جور مواقع معمولآ يک پاسخ کليشه اي و نخ نما شده هم در کيسه داشتم ! و آن چيزي نبود جز بيان .. " روحيه جنگي دادن به همکاران " بود ! حضرت عباسي به همين نيت هم سر شوخي رو باز مي کردم . اما جدال و حال گيري از برادران سپاهي و بسيجي خصوصآ اون هايي که مسئوليت حفاظت فرودگاه ها رو به عهده داشتند ، ريشه در سبيل کذايي و صورت سه تيغه و ادکلن زده ام داشت که بعضي از اون ها برنمي تابيدند .. ! اين رو مي شد از نگاه هاي مملو از غضب شون فهميد ! اما انصافآ هميشه حرمت لباس ما رو داشتند . معمولآ گروه پروازي رو تفتيش بدني نمي کردند اما در مقطعي که اين عمل در بعضي فرودگاه ها مثل زاهدان انجام مي شد بنده خدا ها روشون نمي شد ما ها رو بازديد کنند .. و حفظ ظاهر الکي دستي گذرا به سينه ها مون  مي کشيدند که اون هم با اعتراض بچه ها قطع شد . خوب يادمه وقتي به گيت هاي بازرسي برادران  سپاه مي رسيديم ، من پيشدستي کرده و اون ها رو تفتيش بدني مي کردم .. ! و همزمان مي گفتم .. هميشه شعبون يک بار هم رمضون .. بنده خدا ها که انتظار چنين حرکاتي رو از يک فرد نظامي نداشتند غرق خنده مي شدند.. و گاهي يادشون مي رفت که به وظيفه شون عمل نمايند .. !

اون هايي هم که اهل شوخي و مزاح نبودند ، چنان برافروخته مي شدند که گويي گناه غير قابل بخششي رو مرتکب شده ام .. ! و از اون جايي که دستور داشتند حرمت رو حفظ کنند ، گير الکي به کلت کمري داده و از بچه ها پروانه حمل سلاح مي خواستند .. ! معمولآ برادراني که به حمل اسلحه کمري ما گير مي دادند ، چهره عبوس اون ها از کيلومتر ها اون ور تر قابل تشخيص بود ! جالبه بدونيد دست بر قضا  اين گونه کاراکتر هاي خشن و بد اخلاق سوژه هاي اصلي من براي شوخي بودند .. ! ( يکي نبود بگه .. اخه بچه جون مگه مرض داري که سر به سر اين افراد مي گذاري .. !؟ ) باور کنيد شده بودم عينهو گاو  پيشاني سفيد .. ! تنها دليل اش هم به خاطر سبيل هاي کت و کلفتي بود که به تبعيت از دوستم گذاشته بودم .. ! اصلآ هم به چهره ام نمي امد .. ! اما راستش رو بخواهيد از لج اون ها  سبيل هايم رو کوتاه نمي کردم همين چالش ها باعث تلطيف روحيه مون شده بود . و در مقطعي حتي باعث نجات جانم از مرگ صد در صد شد .. ! که موضوع مطلب اين پست ام است . قضيه از اين قرار بود .. در روزي که قرار بود براي انجام ماموريت به  " ماهشهر " پرواز کنيم ، يادم اومد در پرواز قبلي حسابي با برادران سپاه مستقر در ماهشهر بر سر همراه نداشتن پروانه حمل سلاح کمري بحث ام شده بود .. ! يکي از اون ها با قلدري تهديدم کرد .. دفعه ديگه يا مجوز نشون بده يا اسلحه رو از هواپيما بيرون نياور .. ! راستش رو بخواهيد به خاطر سر به سر گذاشتن با همان پاسدار رفتم مجوزم رو بگيرم البته نه به قصد نشان دادن به او بلکه غلظت مجادله با او بود .. توي دلم گفتم .. يک آشي برايت بپزم که ده نا مجوز روش باشه .. اما بعد ها فهميدم مشيت الهي آن برادر رو سر راهم قرار داده بود ، تا عمرم چند صباحي بيشتر بر اين دنيا باشد .. !  کلام اخر اين که .. همه چالش ها و شوخي ها براي بالا رفتن آستانه تحمل ما در جنگ بود !  

اين پست را تقديم به شهداي مظلوم خانواده پر افتخار سي - ۱۳۰ به ويژه جانباختگان سانحه کرمانشاه مي کنم . روحشان شاد .

 چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟

خاطرات جنگ ايران و عراق

دقيقآ نمي دانم چه مدت از عمر جنگ گذشته بود . يعني حافظه ام ياري نمي كند . فقط اينو مي دونم در  بحبوحه هاي اين نبرد بوديم . در يكي از روزهاي اين ايام ، من براي پرواز راهي "خط پرواز " سي -۱۳۰ شدم . خوب به خاطر دارم كه آن روز نوبت استراحتم بود . اصولآ عادت داشتم در ايام غير شيفت هم پرواز كنم . چون از شما چه پنهون در خونه حوصله ام سر مي رفت . كاري نبود كه انجام دهم. از اينترنت و ماهواره هم هنوز خبري نبود . مثل خيلي از همكارانم ، اهل تجارت وكاسبي هم نبودم . حس وطن پرستي و دفاع از ميهن هم به قول معروف ، خيلي تحريكم مي كرد . همه اين نوستالوژي ها بعلاوه عشق به خود  "پرواز " سبب شده بود كه اغلب داوطلبانه به جاي دوستانم به پرواز بروم . راستش رو بخواهيد اكثرآ هم مناطق جنگي را انتخاب مي كردم . و دليل اين كارم هم ، يكي اين كه هيجان را دوست داشتم ، دوم اين كه اگر در منطقه غير جنگي سقوط مي كردم ، يك پاپاسي به خانواده ام تعلق نمي گرفت  ! اصلآ شهيد هم به حساب نمي آمدم . براي همين يك راست اسمم را جلوي هواپيماي عازم منطقه جنگي مي نوشتم . و دعاي خير همكارانم را هم مي خريدم . چون اكثر آن ها با وجودي كه كلي ادعاي مومن بودن و حزب الهي بودن مي كردند ، در اين جور مواقع از خدا مي خواستند به قول خودشون يه خري پيدا بشه و به جاي آن ها پرواز جبهه بره ...

نزديك ظهر بود ، از عمليات پايگاه تماس گرفته شد و اعلام كردند ، هواپيماي " ََ ALERT " شماره يك ، { معمولآ هر روز يكي دو هواپيما به صورت آماده منتظر پرواز مي ماند } ساعت ۲ بعد از ظهر عازم " بندر ماهشهر " شود  . من هم خوشحال از اين موضوع ، ابتدا اسم خودم را جلوي شماره هواپيماي آماده روز نوشتم . ديدم يكي دوساعت تا پرواز فرصت دارم . ابتدا همين جوري راه افتادم تا يك سري به هواپيما بزنم . ديدم بچه ها از جمله مرحوم  محمود ظهوريان همسايه ما كه " لود مستر " { مسئول بارگيري هواپيما } بود  ، سرگرم بار گيري هواپيما هستند . از محمود پرسيدم ، كارتون كي تموم مي شه ؟ گفت : حدود يك ساعت ديگه تمومه !. يهو يادم اومد كه براي اسلحه کلت کمري كه به ما دادند ، پروانه حمل سلاح دريافت نکرده ام !  از اين رو  فرصت را غنيمت شمرده و عازم اسلحه خونه پايگاه شدم .

اما فلسفه " كلت كبراي ۳۸ " اي كه تحويل همه پرسنل پروازي داده بودند اين بود .. چون ما بر عکس هواپيماهاي شکاري  هيچ گونه وسيله دفاعي از خودمون در هوا نداشتيم ، لااقل در صورت فرود اجباري در مناطق جنگي اگه خداي ناکرده با نيروهاي عراقي مواجه شديم  ، دست کم قادر به دفاع از خودمون باشيم و بتونيم با اون وسيله از جونمون دفاع كنيم !  اما در اكثر فرودگاه ها ، برادران سپاه ، گير هفت پيچ بهمون مي دادند . و از ما پروانه حمل سلاح کمري رو  در خواست مي كردند !  مخصوصآ به من يكي خيلي بيشتر از ديگر همکارانم گير مي دادند !!  چون راستش رو بخواهيد اون زمان به تبعيت از دوستم ( جهانگير ناصري )  سبيل هايم رو خيلي كلفت و بدقواره  نگه داشته بودم ! و به قول معروف خيلي ناجور و نا فرم بود !!. و برادران عزيز سپاه خب حتمآ پيش خودشون فكر مي كردند با اين ريخت و شمايل ، اسلام را به خطر مي اندازم !  بگذريم ......اين شد كه تصميم گرفتم براي گرفتن حال برادران عزيز در فرودگاه ها و سر به سر گذاشتن با اون ها ، حتمآ پروانه حمل سلاح ام رو دريافت کنم .. !

 وقتي به اسلحه خونه پايگاه  رسيدم . نا گهان چشمم به مسئول اون جا افتاد كه يکي از بچه محل هاي قديمي ام بود !  او با ديدن من در لباس پرواز و ستاره هايي که بر روي شونه ام قرار داشت ، خيلي ذوق زده و خوشحال شد . چون طفلکي نتونسته بود درس اش رو ادامه دهد  . به همين دليل هم استوار نيروي هوايي شده بود . { نه ما كه درس خونده بوديم خيلي .... شده بوديم ..!! } يادمه اون روز كلي با هم حرف زديم . از هر دري صحبت كرديم . از آمار همکلاسي هاي دبيرستان گرفته تا دختر هاي محله سرسبيل .. !  راستش رو بخواهيد هم او وراج بود و هم من پر چونه !!  اصلآ به هم ديگه مهلت حرف زدن نمي داديم !!‌ گفتيم و گفتيم ... تا اين كه حرف از پرواز به ميون اومد .... من يهو يادم اومد كه .. اي داد بي داد ..!  ناسلامتي قراره پرواز برم !! به ساعتم نگاه كردم ، ديدم اي بابا ... ساعت از ۳ بعد از ظهر هم گذشته است ...  پروانه حمل اسلحه ام  را گرفته و با عجله راهي  "خط پرواز" شدم ...

وقتي به " رمپ پرواز " { محل استقرار هواپيما ها } رسيدم  ، ديدم جا تره و  از بچه  هيچ خبري نيست !!  هواپيماي آماده  با همون نفري كه نوبت واقعي اش بوده ، به پرواز رفته بود  !‌ دوستان هم لطف کرده و ساك پرواز ام رو هم همين جوري وسط رمپ در جاي هواپيما قرار داده  و به پرواز رفته بودند  .... ناراحت و افسرده به " خط پرواز " برگشتم . از بچه ها پرسيدم ديگه پرواز مروازي نداريم ؟ پاسخ منفي بود . با دلخوري داشتم اون جا را ترك مي كردم كه ناگهان صداي زنگ تلفن به صدا در اومد . عمليات اعلام کرده بود که هواپيماي  " آماده شماره دو " را هم ، جهت اعزام به ماهشهر زين کنند ..!  فوري به سرشيفت مربوطه گفتم که : من خودم اين پرواز رو انجام مي دهم .  دقايقي بعد درون مركب آهنيني  بودم كه غرش كنان به سوي بندر ماهشهر پر مي كشيد .

وقتي در فرودگاه ماهشهر فرود اومديم  ، ديدم هواپيماي قبلي تازه محموله اش تخليه شده است .  و برو بچه ها با عجله آماده بازگشت به سوي تهران هستند .... در همون حال خدا بيامرز محمود ظهوريان هم کري خوندن با من رو آغاز کرده بود .. و با ته لهجه مشهدي اش مي گفت .. يره ديدي با ما نيومدي ..؟؟  بجاش حالا حالا ها اين جا مهمون هستي !! آي حال موکنوم .. مو كه رفتوم .. هنوز کرو استارت نزده بود که از تهران به خلبان هواپيما مرحوم سرگرد آقايي كه الحق خيلي آقا بود . و يكي از بهترين معلم خلبان هاي پايگاه محسوب مي شد خبر مي رسد كه به جاي تهران ، بايستي ابتدا به كرمانشاه برويد و پس از انجام  ماموريت به پايگاه خود در تهران برگرديد .. !  بنده خدا محمود با شنيدن تغير ماموريت هواپيما با قيافه حق به جانبي به  سراغ ما  اومده و خواهش كرد در صورت امکان او با گروه ما به تهران برگردد !  من هم به خاطر كر كري هاي بيش از حدش ، با چشمک به همکاران زير بار نرفتيم . اصلآ مجاز به اين كار هم نبوديم ، مگر اين که دليل قانع كننده اي مي تراشيديم كه ما نداشتيم ..!  طفلك خيلي اصرار كرد . مرتب مي گفت امشب  اولين سالگرد تولد پسرم  آقا مجتبي ، فرزند عزيز تر از جانم است .... ولي همان طور كه گفتم ، امكان پذير نبود ... و او با ناراحتي سوار هواپيما شد و به سوي كرمانشاه پر كشيد .......

ساعاتي بعد ما هم ماموريت مون پايان يافت و بلافاصله بدون درنگ آماده بازگشت شديم . آخه اون جا جز  مناطق مهم نفت خيز بود که  از نظر استراتژيک هم يکي از نقاط حساس جنگي محسوب مي شد . و  مرتب به خاطر حضور شکاري هاي دشمن اعلام وضعيت قرمز مي شد . به هر حال بعد از مدتي در فرودگاه مهرآباد فرود آمديم . بعد از اين كه به " خط پرواز " برگشتم ، طبق عادت هميشگي  بعد از سر به سر گذاشتن با همکاران خصوصآ بچه حزب الهي ها ، آماده رفتن به منزل بودم كه تلفن دفتر زنگ خورد . از اون جايي که من نزديك ترين فرد به تلفن بودم ، با بي حوصلگي گفتم .. خط پرواز مدرسي بفرمائيد .... ناگهان ديدم تلفن كننده كه مسئول عمليات بود ، با شنيدن نام من يكه خورده و متعجبانه پرسيد : چي ..؟ درست شنيدم گفتي مدرسي ..؟ مگه تو كرمانشاه نرفته بودي  !؟  پرسيدم  کاظم جان چي شده ؟ مشکلي پيش اومده ..!؟  جوون من بگو ..... گفت : هيچي ... هيچي نشده ... دلم گواهي داد كه حتمآ اتفاقي براي سرگرد آقايي در كرمانشاه رخ داده است .... به بچه ها گفتم مگر به عمليات اعلام نكرديد كه من با هواپيماي اولي نرفته ام  .. !؟  خلاصه ، منتظر جواب همكاران نشده و سريع خودم را به ساختمان عمليات رساندم .  کاظم خراساني به اتفاق ساير بچه هاي ديسپچ و عمليات با ديدن من شوکه شدند ، انگار روح ديده باشند ... همه بر و بر منو نيگاه مي كردند ... دوزاري ام افتاد كه سانحه اتفاق افتاده است . و بعد از دقايقي كه براي من بيش از يك قرن گذشت ، متوجه شدم هواپيما را در نزديكي هاي باند فرودگاه كرمانشاه زده اند .

 همون شب در حالي که به شدت شوکه شده بودم ، با هزار مکافات با تلفن اف ايكس با كرمانشاه و استانداري تماس گرفتم ، وقتي جوياي وضعيت گروه پروازي شدم ، به من گفتند به جزء يك نفر بنام آفاي " نيك پيما " ( كه او را عمو نيك صدا مي كرديم )  همه شهيد شده اند . اين يك نفر هم به خاطر اين كه در موقع شليک پدافند كابين شكاف برداشته و به بيرون ، روي انبوهي از برف ها پرت شده بود ، سالم مانده است . عجب معجزه اي !! تنها يك نفر ، الحمدالله  سرو مور گنده ، به طوري كه سر پايي همان شب معالجه شده و از بيمارستان مرخش شده بود !! سراغ بقيه را گرفتم .. همه داغون شده بودند . فقط  گفتند در ميان خدمه هواپيما فقط خدا بيامرز محمود ظهوريان تا مدت ها سالم بود چون فقط كبدش پاره شده بود . ولي تلاش ما براي اعزام شبانه هواپيما جهت آوردن او نتيجه اي نداد ، و روز بعد شنيديم که شهيد شده است .. و فقط عمو نيک سالم مونده است .. (شليک اشتباه پدافند خودي )

تا به خود اومدم دير وقت شده بود .. ابتدا به همسرم زنگ زدم تا يك جور هايي همسر محمود رو براي شنيدن خبر دلخراش آماده كنه. طفلک همسرش اون شب حسابي آرايش كرده بود و منتظر بازگشت شوهرش بود تا به تولد پسرشون برسه ... صداي موسيقي تندي بخاطر اولين سال تولد مجتبي به گوش مي رسيد .... وظيفه همسر من خيلي سخت بود ... بعد ها خانم مرحوم محمود ظهوريان تعريف مي كرد ، روزي كه براي خريد لوازم ازدواج به بازار رفته بوديم ، خدا بيامرز محمود از آئينه ماشين به من يک چشمك زد ..... صبح روز حادثه هم كه با هم سر قضيه اي کوچک به اصطلاح قهر بوديم ، موقع بيرون رفتن از خانه به من چشمك زد ....  اصلآ فکرش رو نمي کردم زندگي ام با يک چشمک آغاز و با چشمکي ديگر از هم پاشيده شود ...

آري دوستان عزيز ، طفلك سرگرد آقايي ، كه بچه شيخان قم بود ، به همراه تمامي گروه پروازي ، به جزء عمو نيك ، همگي به افتخار شهادت رسيدند ... روحشان واقعآ شاد . جالب اين جاست كه هواپيما به نزديكي باند رسيده بود كه اعلام وضعيت قرمز مي شه ، ديگه دقيقه اي به نشستن باقي نمانده بود ، كه با اعلام وضعيت قرمز ، نيرو هاي پدافند خودي ، به تصور اين كه هواپيماي دشمن حمله كرده است ، آن ها را هدف قرار دادند ...بچه هاي پدافند هم واقعآ بي تقصير بودند ، چون آن ها هيچ ابزاري براي شناسايي نداشتند .. ! ضمن اين که آتش به اختيار هم بودند . از سوي ديگر اكثر آن ها سرباز وظيفه بودند و هيچ گونه  اطلاعي از حضور هواپيماي خودي نداشتند . طبق شواهد و قراين .. هواپيما در نزديکي هاي باند کرمانشاه ( شورت فاينال ) در حال اپروچ بود .. که آژير قرمز به صدا در مي آيد .. در اين شرايط خلبان هيچ کاري از دستش ساخته نيست .. هواپيماي غول پيکر سي - ۱۳۰ قابليت مانور هواپيماهاي شکاري رو ندارد . در سرماي زمستان و تاريکي شب در حالي که خبر حمله هواپيماهاي دشمن بوسيله آژير قرمز اعلام شده است .. ناگهان هدفي چاق و چله در تير رآس قرار مي گيرد ..

بله دوستان ، اين چنين بود كه به خاطر يك احوال پرسي ساده اما طولاني ، از يك سانحه هوايي ديگر  جان سالم بدر بردم .... زنده ماندم تا غم از دست دادن دوستان و ياران را شاهد باشم .... زنده ماندم كه سكته هاي پي در پي بكنم ... قسمت چنين بود ..  در طول خدمتم ، از اين اتفاقات خيلي برايم پيش اومده ..كه در فرصت هاي مناسبي حتمآ براي آگاهي شما عزيزان درج خواهم كرد ...

                                                                          

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش نخستین : اسفند ماه ۱۳۸۶

اصلاح و بازنشر :  ساعت ۳ بامداد بتاریخ بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

   مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )          

  •        
    - تعداد بازديد
  • 7694
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35