درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  سفارت مالزی در تهران

 شرم بر کسانی که بویی از انسانیت نبرده اند  

برچسب ها : سفارت مالزي در تهران + وزارت امور خارجه + سفارت ايران در مالزي + باند هاي قاچاق + تکريم مردم + اداره آگاهي ايران + اغفال جوانان

بهانه اي براي مقدمه ...

هر يک از ما در زندگي روزمره خويش بار ها با افراد بي عاطفه و خود خواهي مواجه مي شويم که کم ترين بويي از انسانيت و کمک به همنوعان خود نبرده اند . اين جور مواقع واکنش مردم متفاوت است . اما اعلام انزجار و تآسف کم ترين کاري است که اغلب انجام مي دهيم !  ماجرايي که قصد بيان آن رو دارم شرح مواجه شدن با يکي از همين ادم هاست .. براي تجسم بهتر واقعيت ها به روال هميشه کمي به عقب برگشته و همراه با آن معضل ديگر اجتماعي رو بيان مي کنم . به اين اميد که مورد عبرت هموطنان نازنين به ويژه نسل جوان ما قرار گيرد . ضمنآ براي حفظ هويت شخصيت هاي اصلي ماجرا بعضي نام ها و مکان ها تغير يافته اند .

     فرصت را از دست ندهيد فروش اینترنت آزاد و بدون محدودیت  { توضيح در انتهاي مطلب }

 

آشنايي من با پويان ..  

سال هاي آخري که در مجله سروش هفتگي فعاليت مي کردم با " پويان اسماعيلي " يکي از دوستان بسيار صميمي دامادم آشنا شدم . او فردي تحصيلکرده و خوش تيپي بود که از بچگي با خانواده دامادم در يکي از محله هاي اصيل تهران همسايه بودند . پويان به خاطر عشق و علاقه اي که به کار رسانه اي خصوصآ تلويزيون داشت مرتب به محل کارم در مجله و شبکه تهران سر مي زد . او هم چون دامادم هيکلي درشت و به اصطلاح چارشونه داشت . و قند تو دل خيلي از همکاران دختر خانم اداره ام آب کرده بود ! وجدانآ ادم چشم پاکي بود .. همين خصوصيات سبب شد دخترم { بهاره } يکي از هم دانشگاهي هايش رو به وي معرفي کرده و به خير و خوشي ازدواج اون ها شکل گرفت . اين رو هم اضافه کنم پويان تنها فرزند خانواده شون محسوب مي شود . پدر سالخورده اش با انواع و اقسام بيماري ها دست و پنجه نرم مي کند . و بنده خدا مادرش هم به خاطر بيماري " آلزايمر " از هوش و حواس درستي برخوردار نيست . در سال هاي نخست ازدواج دخترم و قبل از اين که در کرج خونه بخرند ، اون ها يکي دو سال در نزديکي خونه پدر پويان زندگي مي کردند . همين امر باعث شده بود ارتباط بيشتري با آقاي اسماعيلي داشته باشم .. هر دوي ان ها با وجود بيماري مرتب به دخترم سرکشي مي کردند .. اين شد که دوستي من با پدر پويان وارد فاز عاطفي قرار گرفت ..

با نقل و مکان دخترم به کرج ديگه خيلي کم پويان رو مي ديدم . هر از گاهي در مراسم هاي خانوادگي و يا تولد نوه هايم به همراه والدين پيرش کرج مي آمدند .. وضع جسمي مادر پويان مدتي بود که به مرحله خيلي حاد رسيده و همه مسئوليت اداره خانواده به عهده آقاي اسماعيلي افتاده بود . آخرين ديداري که با پويان داشتم دقيقآ  شب تولد سه سالگي نوه هايم { بيست و پنجم بهمن پارسال } مصادف با روز عشاق بود ..! اون شب هم مثل هميشه شاد و شنگول بود . و ستاره مجلس شده و حسابي محفل رو گرم کرده بود . او هيچ سخني از رفتن به مسافرت به زبان نياورد . آخر شب هم به اتفاق خانواده اش به تهران بازگشتند ..   

 ده روز بعد ...

تقريبآ ده ، دوازده روزي از تولد گذشته بود که با صداي تلفن منزل از خواب پريدم .. همسرم به اتاق ام اومده و گفت .. آقاي اسماعيلي است با تو کار داره .. ! و قبل از اين که گوشي رو به دستم دهد افزود .. بهروز بنده خدا خيلي پريشون است .. با شناختي که از اين مرد مهربان و با غيرت داشتم ، مطمئن بودم مشکل بزرگي برايش پيش اومده که اين وقت صبح با من تماس گرفته است .. بعد از سلام و احوال پرسي خيلي سريع رفت روي اصل موضوع و با صداي بريده بريده گفت .. آقاي مدرسي مدتي است از پويان بي خبرم .. ! سابقه نداشت بي خبر از ما جايي بره .. همه جا سر زده ام ديگه عقل ام به جايي قد نمي دهد .. طفلک پيرمرد نمي تونست آب دهانش رو فرو ببره و به سختي پاسخ پرسش هايم رو مي داد .. ! به او پيشنهاد دادم حتمآ موضوع رو به اداره آگاهي کشور اطلاع دهد .. و حتي يادمه ازش خواستم اگه برايش دشوار است همسر بيمارش رو تنها در منزل بگذارد ، حتمآ روي من حساب کند .. و حتي به جان پويان قسم اش دادم حتمآ روي همکاري ام حساب کند . چون با وضعيتي که مادر پويان داشت نمي شد ده دقيقه او رو تنها در منزل رها کرد .. ! و تا اون جايي که مي دونستم هيچ فاميل و آشناي صميمي در تهران ندارد .. غروب همان روز به اتفاق همسرم به منزل آقاي اسماعيلي رفتم . بنده خدا حسابي داغون بود .. او برايم توضيح داد که چه جا هايي سر زده است .. من پيشنهاد دادم تا اتاقش رو بگرديم شايد ياداشت و مدرکي دال بر غيبت ناگهاني اش بدست آورديم ..

نکته قابل توجه پيدا شدن کارت ملي ، شناسنامه و مدارک هويت خود رو اش بود .. ! از پدرش پرسيدم آيا پاسپورت دارد ؟ پاسخ او مثبت بود ! و چون در منزل نبود يقين پيدا کردم که ممکنه مسافرت خارج از کشور ناگهاني برايش پيش اومده باشد .. ! لذا تنها فکري که به ذهن ما رسيد ، چک کردن از طريق فرودگاه بود . اگر چه پيرمرد بر اين باور بود که از محالات است فرزندش بدون اطلاع و حتي خداحافظي اون ها رو ترک کرده باشد  ! خلاصه اش مي کنم .. بعد از استعلام از شعبه اداره گذرنامه مشخص شد همان فرداي روز تولد به مقصد " مالزي " کشور رو ترک کرده است .. ! اگر چه کمي خيال پدر آسوده شد ، اما همچنان دغدغه عدم اطلاع او رو آزار مي داد .. در نهايت براي آرامش دل ما و خودش چنين وانمود کرد که حتمآ پويان به او گفته اما وي متوجه نشده است .. ! يک حسي به من مي گفت بايد کاسه اي زير نيم کاسه باشه .. و گرنه چطور ممکنه فرزندي بدون اطلاع از خانواده بيمارش اون ها رو براي مدت طولاني ترک نمايد .. !؟ اما به خاطر رعايت حال پيرمرد فقط او رو دلداري مي دادم .. با نزديک شدن به عيد غم و اندوه پدر افزايش پيدا کرده بود . من اغلب روز ها تلفني جوياي حال و روزش مي شدم .. اما مطلقآ هيچ خبري از اون جوون خوش قد و قامت نشده بود ..

بعد از عيد ...

دقيقآ نمي دونم چند روز از تعطيلات عيد گذشته بود که بار ديگر صبح زود زنگ تلفن خونه ما به صدا در اومد .. پشت خط کسي نبود جز آقاي اسماعيلي که از فرط هيجان و عجله نمي توانست سخن بگويد ..!  سرانجام به حرف اومده و افزود .. آقا بهروز همين چند دقيقه پيش تلفني به خونه ما شد که طرف خارجي حرف مي زد .. مطمئن هستم از طرف پويان پسرم خبري برايم آورده است .. ! بهش گفتم آيا شماره اش در حافظه تلفن شما افتاده است يا خير ؟ با تآسف جواب داد که تلفن قديمي خونه اون ها فاقد نشاندهنده شماره است .. همين جوري که در حال دلداري دادن به پير مرد بودم ، تلفن همراه ام به صدا در اومد .. وقتي نگاه کردم ديدم دخترم بهاره است .. ! با نگراني از آقاي اسماعيلي خواهش کردم گوشي رو نگهدارد .. بند دلم آب شده بود .. چون سابقه نداشت دخترم اين ساعت که دوقلوها خواب هستند تماس بگيرد .. به هر جهت نفهميدم چگونه الو گفتم .. !؟ بهاره گفت .. بابا همين الان يک تلفن به خونه ما شد و چون خواب بوديم رفت روي منشي تلفني و پيغام دهنده با انگليسي دست و پا شکسته اي گفت .. من از طرف پويان اسماعيلي زنگ مي زنم ..حتمآ با شماره اي که اعلام مي کنم تماس بگيريد و .... بقيه اش رو خودم حدس زدم و با دريافت شماره مربوطه به دخترم گفتم گوشي رو قطع کن تا همين الان پي گيري نمايم .. پير مرد وقتي قضيه رو شنيد خيلي خوشحال شد . از من خواهش کرد تا به مالزي زنگ بزنم .. و من سريع دست به کار شدم ...

زندان مالزي ..

بعد از يکي دو بار تلاش عاقبت ارتباط بر قرار شد .. حتمآ مي دونيد که مردمان آسيايي خيلي دست و پا شکسته و با لهجه بد انگليسي رو صحبت مي کنند .. خودم رو معرفي کرده و گفتم از دوستان پويان اسماعيلي هستم .. طرف گفت : پويان در زندان است . شماره پدر و دوستش ( منظورش دامادم بود ) رو به ما داد تا تماس بگيرم . خيلي سريع با پول زياد به مالزي بياييد و براي نجات پويان وکيل بگيريد .. هر چه از او مي پرسيدم به چه جرمي گرفتار شده است ، پاسخ نمي داد و خودش رو به کوچه علي چپ خودمون مي زد ! ‌به هزار مکافات به او حالي کردم که .. مستر جان پدر پويان بيمار است و پول و پله فراواني ندارد . تو رو جدت مردونگي کن و بگو جرم اش چيست تا لااقل بنده دنبال کارش رو بگيرم .. ! بعد از کلي کلنجار رفتن فهميدم به اتفاق دو تن از دوستانش مقدار دو کيلو و خرده اي مواد مخدر در وسايل اون ها کشف شده است .. ! سريع دوزاري ام افتاد دليل عدم اطلاع او به خانواده اش چي بوده است .. اما راستش رو بخواهيد براي من تصور حمل مواد از اون جوون غير قابل باور بود .. ! نمي دونستم چه جوري به پدرش قضيه رو بگويم .. !؟ از اين رو با دامادم تماس گرفته و جريان رو تعريف کردم .. ! او هم نظر من رو داشت . و مطمئن بود که توطئه اي در کار بايد باشد .. و به من گفت يه جورايي به پدرش واقعيت رو بگو .. تا لااقل بتونه اقدام کنه .. ! وقتي تلفني موضوع رو براي پدرش تعريف کردم نزديک بود پيرمرد بيچاره پس بيفته .. و با لکنت مدام مي گفت .. پويان من اين کاره نبود .. چه خاکي به سرم بريزم !؟ کجا بروم .. !؟ به کي دردم رو بگويم ..  ؟ تنها فکري که به ذهن من رسيد سفارت مالزي بود . از اين رو بهش گفتم بايد از طريق سفارت مالزي پي گيري کنيم .. او بعد از مکث طولاني با شرمساري خواهش کرد  .. اجازه مي دهي فردا بيايم در خونه تون و به اتفاق سفارت برويم .. ؟؟ البته مي دونم شما خودت بدتر از من بيمار هستي .. اما خودم مي آيم دنبالت  و من پذيرفتم ..

يکي دو ساعت بعد يادم اومد که خونه ما در مرکز شهر تهران قرار دارد و اون پيرمرد اگه وارد محدوده طرح ترافيک بشه يا ماشين اش رو مي خوابانند يا جريمه مي شود .. ! به همين دليل بهش زنگ زده و گفتم .. نيازي نيست شما دنبال بنده بياييد يه وقتي رو تعين کنيد تا هم ديگر رو ملاقات کنيم .. اين رو هم اضافه کنم قبلش بعد از پرس و جوي فراوان ادرس سفارت خانه مالزي رو در خيابان ولنجک اعلام کرده بودند به همين دليل قرارمون رو براي ساعت هشت صبح ابتداي خيابون ولنجک جنب پمپ بنزين گذاشتم  . روز بعد طبق عادت يک ربع زودتر از زمان تعين شده در محل قرار حاضر شدم .. دقايقي بعد آقاي اسماعيلي اومد .. به ما گفته بودند سفارت بين خيابان هيجده و بيستم قرار دارد .. سربالايي ولنجک رو با پيکان آقاي اسماعيلي به زحمت طي کرديم .. اما ظاهرآ جا تر و از بچه خبري نبود ... ! از هر کسي هم آدرس رو مي پرسيدم .. همان حوالي دو خيابان رو با انگشت نشان مي دادند .. ! پير مرد براي رعايت حال من خواهش کرد در اتومبيل بمونم تا او سفارت خونه رو پيدا کنه .. خيلي دلم مي خواست خودم اين کار رو بکنم .. اما واقعآ قادر به تحرک در سربالايي نيستم .. ! بعد از کلي جستجو بنده خدا با چهره اي بر افروخته نزدم برگشته و گفت .. پيدا نمي کنم .. از بقالي و چقالي و مردم محل هم که پرسيدم همين حوالي رو ادرس مي دهند .. اما پيدا نکردم .. ! من با خود فکر کردم چون بنده خدا هيجان زده است ، نتونسته محل سفارت رو پيدا کنه .. از اين رو به هزار خواهش و التماس متقاعدش کردم خودم دنبال ادرس بگردم ...

سفارت مالزي در تهران ..

باور بفرماييد با هزار بدبختي در اون سربالايي گام هايم رو بر مي داشتم .. خيس عرق شده بودم . اما پاسخ همه همون حوالي بود .. ! اما عجيب آن که کسي از نبودن سفارت و يا انتقال اون اطلاعي نداشتند .. ! ظاهرآ تازه به جاي ديگري نقل مکان کرده بودند .. اما آقايون زورشون اومده بود آدرس جديد رو به در و ديوار محل قبلي بچسبانند ! تا مردم سر گردان نشوند .. ! در همين اثنا دختر خانم شيک و آلامدي رو ديدم که او هم مثل ما از مدتي قبل دنبال سفارت مالزي مي گردد .. راننده جوان خانم اين در اون در مي زد تا بلکه آدرس و نشوني جديد رو پيدا کنه ... ! جالب اين که هيچ يک از اهالي بومي  منطقه هم خبري از نقل و مکان سفارت رو نداشتند .. ! ديگه حال من رو به وخامت گذاشته بود . عطش شديد همراه با درد قلب بد جوري سراغ ام اومده بود .. اين جور مواقع در جايي مي نشينم تا حالم بهتر شود .. اما در اون خيابان با شيب تندش جايي رو براي نشستن پيدا نکردم .. بنده خدا آقاي اسماعيلي وقتي از دور حال و روز خراب ام رو ديده بود ، با سر و ته کردن ماشين جلويم توقف کرده و گفت .. آقا بهروز بي خيال سفارت .. حال شما خوب نيست .. من شما رو به خونه مي رسونم و بعدش پي گيري کار پويان رو انجام مي دهم .. در همين حال همان دختر خانم انگار کشف مهمي کرده باشد ، نزدم اومده و گفت .. مي گويند به منطقه محموديه نقل و مکان کرده اند .. اما اسم کوچه و محله اش رو کسي نمي داند .. ! ازش تشکر کرده و به اتفاق پدر درد کشيده راه افتاديم ..

از اون جايي که من منطقه محموديه رو خوب مي شناختم .. راهنمايي کردم تا آقاي اسماعيلي راحت آدرس رو پيدا کنه .. با رسيدن به محموديه ، پرس و جوي ما از اهالي محل و عابران آغاز شد .. اما کسي اطلاعي از آدرس سفارت نداشت .. جلوي تعدادي سرباز نيروي انتظامي توقف کرده و از اون ها سوال کرديم .. شکر خدا اون ها ادرس رو بلد بودند .. بعد از کلي پيج و خم و مواجه با انواع تابلو هاي ورود ممنوع و ترافيک سنگين عاقبت کوچه رو پيدا کرديم .. اما هيچ پرچم و نشانه اي از سفارت به چشم نمي خورد .. پرسان پرسان عاقبت سفارت مالزي رو پيدا کرديم .. وارد ساختمان شديم . در پشت ميز اطلاعات جوانکي شيک پوش در حالي که کراوات قشنگي به گردن آويخته بود در حال گفت و گو با يکي از مراجعين بود .. ا از نحوه حرف زدن و انگليسي بلغور کردنش معلوم بود يکي از عزيز دردونه هاي مرفه اي  است که با پارتي بازي در اين سمت مردمي به کار گماشته شده است .. ! راستش رو بخواهيد قبل از ديدن جوانک ايراني ، تصور من و آقاي اسماعيلي اين بود که حتمآ يک شهروندي مالزيايي پاسخ گوي مراجعين به سفارت خواهد بود .. و دليل اصلي حضور من هم به خاطر اندک سواد انگليسي ام بود .. يواشکي به آقاي اسماعيلي گفتم .. خدا رو شکر هموطن ايراني مسئول راهنمايي مردم است .. هنوز سخن ام تمام نشده بود که جوانک با اشاره از من خواست تا جلو بروم .. طبق عادت سلامي عرض کرده و با اشاره به پدر پويان قضيه تلفن از مالزي رو تعريف کردم .. او حتي اجازه نداد حرف ام تمام شود .. و بدون اين که بداند خواسته ما چي است ... با لحن خيلي بي ادبانه اي گفت .. به ما مربوط نمي شود !؟ پرسيدم چي به شما مربوط نمي شود !؟ من که هنوز مشکل ام رو نگفتم .. !؟

سپس بدون اين که معطل جوابش باشم به اختصار گفتم .. فقط مي خواهيم فردي که زبان مالزي بلده يک تماس با اين شماره بگيره و جريان رو بپرسه .. اين بار با اخم گفت .. گفتم که به ما مربوط نمي شود !! سعي کردم آرامش ام رو حفظ کرده و با ملايمت گفتم .. عزيزم اين بابا بيماره .. يکي از اين شماره زنگ زده که پسرش تو مالزي زندانه .. مي خواهيم بدونيم واقعيت داره يا نه .. و يکي به ما بگه از کجا پي گيري کنيم .. همين . حق الزحمه و پول مکالمه رو هم پرداخت مي کنيم .. تا اومدم بگم ثواب داره .. ديدم لبخندي به لبانش جاري شد و با محبت از جايش به پا خواست .. فکر کردم چون حال و روز ما دو نفر بيمار رو ديد به خودش اومده است .. اما خيلي زود متوجه شدم او با ديدن همان دختر خانمي که با ما دنبال سفارت مي گشت ، چنين چهره اش تغير کرده است .. و زماني که احساس کرد ما موي دماغش هستيم .. با همون لحن بي ادبانه ( انگار با نوکر هاي پدرش حرف مي زد )‌ در حالي که کمي هم صداي خود رو بالا برده بود .. گفت : آقا گفتم عوضي اومده ايد .. اين کار ها به ما ربطي نداره .. کسي هم اين جا زبان مالزيايي بلد نيست ... باور کنيد اگه ارش من چنين گرفتار شده بود ، قيد همه چيز رو زده و چنان سيلي اي به گوش اون مردک بي عاطفه مي زدم تا يادش باشه با ارباب رجوع چگونه برخورد کنه ... !؟ بر فرض به سفارت مالزي مربوط نمي شد .. آيا نمي تونست طوري واقعيت رو بگه تا به کسي توهين نشه .. !؟ مگه مي شه در اون خراب شده کسي زبان کشور متبوعش رو ندونه .. !؟

بد جوري اعصابم به هم ريخته بود .. نمي دونم کي اين عزيز دردونه هاي بي وجدان و زبون نفهم رو که هيچ بويي از انسانيت نبرده بود رو مسئول پاسخ گويي به کار مردم گماشته است .. !؟ نا سلامتي تا دلتون بخواد ادم غرب زده و تازه به دوران رسيده تو عمرم ديده بودم .. اما اين يکي واقعآ نوبر بود ! طفلک آقاي اسماعيلي چون مي دونست عصبانيت برايم خطرناکه .. سعي مي کرد من رو از ساختمان به بيرون ببره .. خيلي دلم مي خواست براي نخستين بار در عمرم قاطي کرده و کاسه و کوزه اون جا رو به هم مي ريختم .. تا شايد يک مسلموني به حرف ام گوش دهد .. فقط يادمه با اصرار پدر پويان به سختي نعش ام رو به داخل پيکان کشوندم .. و تا جلوي در خونه مون مدام اون جوونک رو و کساني که با پارتي بازي موجب استخدام او رو فراهم آورده بودند لعنت مي کردم ..

*********

القصه .. با تلاش فراوان شماره سفات خانه ايران در مالزي رو بدست آورده و تماس گرفتيم .. خدا خيرشون بده . منشي اون جا وقتي شنيد از ايران تماس گرفته ايم و خواهان گفت و گو با يک هموطن ايراني  هستيم خيلي سريع ارتباط ما رو با بچه هاي سفارت خونه برقرار کرد . طرف ايراني که معلوم بود انساني بزرگوار و فهميده اي بود قبل از هر سخني تآکيد کرد به هيچ عنوان با خود پول براي گرفتن وکيل به مالزي نياوريد .. در ادامه توضيح داد ابتدا به وزارت امور خارجه در تهران رفته و قضيه رو به اون ها اطلاع دهيد . بعد از مدتي که تائيديه زنداني بودن فرد مورد نظر به شما اطلاع داده شد با هماهنگي با اين حا {سفارت خانه ايران در مالزي }  اگه نياز باشه وکيل مجرب مي گيريم .. آن ها همچنين تآکيد کردند .. اشخاصي که به هر عنواني با ايران تماس مي گيرند ممکنه از مافياي خلافکاران باشند . تا به اين وسيله خانواده هاي نگران رو يه کشور غريب کشانده و به بهانه گرفتن وکيل ميليون ها تومن اون ها رو تلکه کنند !‌ در سخنان ان مرد بقدري آرامش و محبت موج مي زد که از وي اجازه خواستم تا همين گفته ها رو با پدر پويان در ميان بگذارد .. و ان انسان با خدا پذيرفت .. در چهره پيرمرد بعد از مدت ها آرامش رو ديدم . آقاي اسماعيلي از مسئول سفارت خانه پرسيد .. چرا در اين مدت حبس پسرم با خانواده اش هيچ گونه تماسي نگرفته است ؟ و در پاسخ شنيده بود که در مالزي پول هاي متهمين رو مي گيرند . به همين دليل نتوانسته است تماس بگيرد .. او مجددآ خاطر نشان کرد .. کساني که به شما تلفن زده اند از باند همين اوباشان خلافکار بوده است ...

پي گيري ماجرا ..

 با پي گيري هاي پدر پويان مراتب در وزارت امور خارجه به ثبت رسيد . اون ها هم خيلي با مهرباني و حفظ حرمت سن و سال پيرمرد پي گير کار هايش شده بودند .. بعد از اين که خيالم کمي راحت شد .. همان گونه که مطلع هستيد براي معالجه به مشهد رفتم .. چندين بار تلفني از اون جا با پدر پويان صحبت کردم .. هيچ خبري نشده بود .. يکي دو روز از بازگشت ام به تهران نگذشته بود که خبرهاي عجيبي از پيرمرد شنيدم .. او گفت فرداي روز تولد شاهد بودم که يکي دو نفر از دوستان پيام به خونه مون آمدند .. من چيزي از رفتار اون ها متوجه نشدم .. اما بعد از دستگيري يک روز که من خونه نبودم خانمي به بهانه برداشتن يک ديسک با علم به اين که مادر پويان هوش و حواس درستي ندارد قصد ورود به اتاق پسرم رو داشت . که خوشبختانه من در اتاقش رو قفل کرده بودم .. با پي گيري هايي که انجام دادم فهميدم که اين ها باند هاي خطرناکي هستند که با اغفال جوانان و دادن وعده پول کلان آن ها رو به بهانه خريد کالا به مالزي اعزام مي کنند .. و در ساک اون ها مواد مخدر شيشه قرار مي دهند .. تلفن هاي متعددي هم که مي شد و همه اون ها از وي مي خواستند تا سي ميليون به همراه خودش به مالزي ببرد ، صرفآ براي اخاذي در کشوري غريب و جبران خسارت مواد گير افتاده بوده است .. ! از وي خواستم بعد از روشن شدن وضعيت حتمآ مسئله رو با اداره آگاهي تهران در ميان بگذارد .. اون ها با تجربه اي که دارند سر پل هاي مافياي قاچاق رو شناسايي مي کنند . و با اوباشان متخلف داخل ايران هم که باعث اغفال جوانان مي شوند هم برخورد قانوني خواهند کرد ..

اولين تماس پويان ..  

دو روز پيش پويان براي نخستين بار از مالزي با پدرش تماس مي گيرد .. و مختصري از قضيه رو بازگو کرده و مي افزايد .. من روح ام از مواد مخدر خبر نداشت . واقعيت رو به پليس اين جا گفته ام . در نهايت قرار شده است آزمايش {‌دي . ان . ا } از بسته ها به عمل آيد .. اگه ثابت بشه اثر انگشت من روي آن نيست خيلي زود آزاد خواهم شد .. منتها مدتي روند نتيجه آزمايش به طول خواهد کشيد .. فعلآ هيچ اقدامي نکنيد .. بعد از پايان مکالمه تلفني پدر رنج کشيده از فرط هيجان فشارش بالا مي رود .. کسي در کنارش نبود تا وي رو به بيمارستان برسونند .. فشار شديد خون باعث مي شود رگ هاي دستش پاره شده و هر دو بازوي او سياه و کبود شوند .. به گفته همسايه ها .. خدا خيلي به او رحم کرده است .. اگه به دست نمي زد ، حتمآ در مغز اين اتفاق مي افتاد .. ! يادمه روزهاي نخست خيلي اصرار داشت تنها سرپناه خود و همسرش رو زير قيمت فروخته تا من براي گرفتن وکيل به مالزي بروم .. ! چقدر اصرار کردم که اين صلاح نيست .. ضمن اين که من قادر به حضور طولاني در کشوري غريب نيستم .. از او خواستم وقتي از مجاري قانوني مشخص شد .. از طريق سفارت خونه خودمون مي تونه وکيل بگيرد .. و معتقد بودم .. چرا بايد پول اضافه هتل و مخارج من رو بدهي .. و حال خوشحالم که منصرف اش کردم .. او مطمئن است جواب آزمايش منفي خواهد بود .. و از همين حالا روز شمار بازگشت تنها فرزندش است .. من قصد نصيحت جوان هاي عزيز رو ندارم .. مطمئن هستم اون ها با خواندن سرنوشت پويان متوجه حضور انسان هاي گرگ صفتي مي شوند که هميشه در کمين جوانان ساده لوح قرار گرفته اند .. براي  سفارت مالزي در ايران هم متآسفم که براي وقت مردم هيچ اهميتي قائل نيست .. حتي همين حالا هم اگه در اينترنت سرچ کنيد .. همان آدرس قديمي رو مشاهده مي کنيد .. ! با اين وجود چگونه مي توان از ان ها انتظار داشت فرد مناسبي رو براي پاسخ به ارباب رجوع در نظر بگيرند .. تقصير هم ندارند .. بيزنس هاي رنگارنگ و آگهي هاي گوناگون براي حضور در مالزي هوش رو از سر حضرات بيرون برده است .. !! کافي است چرخي در صفحات وب بزنيد .. صحت ادعاي بنده به اثبات خواهد رسيد ..

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

اين پست ساعت ۵ بامداد بتاريخ نوزدهم ارديبهشت ۱۳۹۰ پايان يافت .

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 سخني با شما

هر از گاهي بعضي از خوانندگان بر من ايراد مي گيرند که .. جوون هاي امروزي حوصله مطالعه مطالب طولاني رو ندارند . اين عده در تآکيد بر نصايح خويش نظر بنده رو به ساير تارنماهاي جوانان و موجز نويسي اون ها جلب کرده و از من مي خواهند همانند ساير وبلاگ ها کوتاه نويسي رو سرلوحه سبک نگارشي ام قرار دهم .. ! در پاسخ به اين حضرات دلسوز عرض مي کنم : بنده هيچ ادعايي در سبک نگارشي ام نداشته و ندارم . دوم -  به درخواست خوانندگان قديمي به حواشي رفته و پارانتز هاي گاه و بي گاهي رو مي گشايم . سوم - هر آدم عاقلي مي دوند براي بنده خلاصه نويسي خيلي راحت تر از  نگارش طولاني است .. ! جهار - بار ها گفته ام وب نويسي رو صرفآ براي زنده نگاه داشتن خاطرات ام و فراموش کردن مشکلات زندگي ام مي نويسم . ضمن اين که هر کسي سبک و سياق خودش رو دارد . کلام اخر - آمار و استقبال خوانندگان نشان دهنده پذيرفتن نوشته هايم است . اي کاش آقايون يکي دو تا از وبلاگ هاي مورد نظر خود رو معرفي مي کردند تا با سنجش استقبال مخاطبان واقعيت ها رو بهتر درک مي کردم .. !  به هر حال من مطيع سليقه خوانندگانم هستم . و خوشحالم اين افراد در اقليت اند !

 مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • - تعداد بازديد
  • 9872
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35