درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  شليک به هواپيماي آيت الله محلاتي ..

  اطلاعات دقیق پرواز رو وطن فروش ها به دشمن داده بودند

 

برچسب ها : پايگاه يکم ترابري + پرواز به اهواز + پاويون دولت + سرهنگ خلبان درويش + فرندشيپ + هواپيماي سي - ۱۳۰ + آيت الله محلاتي + پايگاه اصفهان + ايذه + پايگاه اميديه + ميگ عراقي + کاهش ارتفاع + سرهنگ صديق + سکوت راديويي  

نقش ستون پنجم ، در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی

بهانه ای برای مقدمه  

اگه خاطر مبارک تون باشه در پست پیشین به یکی از خاطرات طنز دوران دفاع مقدس پرداخته و عرض کردم در زمان جنگ با رژیم بعثی عراق خاطرات تلخ و شیرین فراوانی داشتیم . حال به یکی از خاطرات تلخ و دلهره آوری که شاهدش بودم پرداخته و ماجراي شليک به هواپيماي غير نظامي شهيد محلاتي را بيان مي کنم . در انعکاس این عمل ناجوانمردانه نکته ای که کم تر مورد توجه و کنکاش رسانه ها قرار گرفت نقش ایرانیان خائن و وطن فروشی بود که اطلاعات دقيق مربوط به زمان پرواز و شخصيت هاي درون هواپيما رو به دشمن اطلاع داده بودند ! که معمولآ با نام " ستون پنجم " از اون ها ياد مي شد . اگر چه تا پيش از پايان جنگ اکثر اين عوامل منافق و خود فروخته شناسايي و به سزاي اعمال خود رسيدند اما نقش مخرب اون ها در جنگ هرگز از ياد و خاطر مردم نمي رود .

عده اي از دوستان نازنين محبت و بزرگواري کرده و با نظرات اميدوار کننده خود جوياي سلامتي بنده شده اند . ضمن تشکر و قدرداني از يکايک شما ياران همدل و صميمي به عرض مي رسونم .. به لطف خداوند در حال بهبودي هستم . آزمايش بعدي ام بيست و چهارم همين ماه است . بعد از گرفتن نتيجه و تماس با دکتر معالج ام در مشهد ( آقاي هوشنگ بزرگي ) که از برادران با اخلاق و جانباز هستند ، روند بهبهود رو به اطلاع شما دوستان نازنين خواهم رسوند . اما در پاسخ عزيزاني که فرموده بودند .. تا کي به بازنشر مطالب ادامه خواهم داد .. !؟ عرض کنم : به محض اين که حال و روزم کمي بهتر شد ! چون براي درج خاطرات با موضوعات جديد نياز به آرامش فکري دارم ..ضمن اين که به دليل کم کاري زمان حضورم در مشهد يک درجه از رنکينگ سايت کسر شده است .. و تلاش مي کنم از فرصت دوره نقاهت و استراحت  استفاده کرده تا مطالب قديمي رو اصلاح و بازنشر کنم . به ويژه که به دليل حذف تصاويرشون از ريخت و قيافه حسابي افتاده اند .. ! با سپاس از همه شما  

رسانه ها چي نوشتند .. ؟

در اول اسفند 1364، آيت‌الله فضل‌الله محلاتي، نماينده امام خميني در سپاه پاسداران، به همراه هشت تن از نمايندگان مجلس،‌ به نام‌هاي:‌ حجج‌اسلام، ‌ابوالقاسم رزاقي، ‌سيد نورالدين رحيمي، غلامرضا سلطاني، مهدي يعقوبي و ابوالقاسم موسوي دامغاني و نيز آقايان محمد كلاته‌اي،‌ علي معرفي‌زاه و سيد حسن شاه چراغي و چند تند ديگر از قضات و مسؤولين نظام،‌ عازم جبهه‌هاي جنگ بودند كه هواپيماي آنها مورد حمله دو فروند جنگده عراقي قرار گرفت و در نزديكي اهواز سقوط كرد و كليه سرنشينان آن به شهادت رسيدند. عزيزاني که مايل اند با زندگينامه اين روحاني آشنا شوند ( اينجا ) رو کليک فرمايند . و براي مشاهده تصاوير بيشتر از شهيد محلاتي شما رو به سايت ( هيئت رزمندگان اسلام ) دعوت مي کنم .

اصل خبر چي بود !؟

یک فروند هواپیمای اف -۲۷ ( فرند شیپ ) نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران ، توسط دو فروند ميگ عراقي در نزديكي هاي شهر اهواز سرنگون شد . آيت الله محلاتي به همراه هيات همراه كه جملگي از قضات عالي رتبه دادسراي نظامي بودند ، در اين سانحه دلخراش به نداي حق لبيك گفتند . جنگنده هاي شكاري عراق ، ابتدا به خلبان هواپيما سرهنگ درويش ، پيشنهاد داده بودند در صورت فرود در خاك عراق ، به او و ساير خدمه پناهندگي سياسي در هر كشور آزاد جهان داده خواهد شد . اما اين افسر شجاع ، اتخاذ تصميم نهايي را به آيت الله محلاتي واگذار نموده ، و حضرت آيت الله ، شهادت را به اسارت در نزد دشمنان بعثي ترجيح داده و آماده هر گونه حادثه اي گرديدند . زمان اين رويداد ، در اواسط جنگ بود ... روحشان شاد

 روايت اين ماجرا :

من نمي دونم چقدر به شانس و اقبال اعتقاد داريد ..؟ ماجرايي كه مي خوانيد ، يكي ديگر از اتفاقاتي است ، كه به خواست خداوند مهربان ، از اون جان سالم بدر بردم ...

قبل از اين كه به ماجراي اين حادثه جانگداز بپردازم ، مجبورم  يه كمي به عقب برگردم .. من جزء اون دسته افرادي بودم كه در جواني ، حسابي به سر و وضع خود مي رسيدم ! به عبارتي هنوز مثل حالا كچل و شکم گنده نشده بودم !! تازه جلوي موهايم شروع به ريختن كرده بود ! و من خيلي از اين وضعيت  ناراحت بودم .. با خانم دكتري آشنا شده بودم  ( ماجراي من و خانم دکتر ) كه طفلكي هفته اي دو شب ميامد خونه ي ما ، و با دارو هاي عجيب غريبي كه درست مي کرد ، از ريخته شدن موهام جلوگيري مي شد ! و چون ساخت دارو هاي او خيلي دنگ و فنگ داشت ، شب ها هم تو خونه مون مي موند ( فكر بد نكنيد .. همسرم هميشه خونه بود ) . اواسط جنگ بود كه اين خانم دكتر ما كه مليحه نام داشت ، به جبهه جنگ اعزام شد ...

خب اون موقع خر ما حسابي همه جا مي رفت ... مث حالا نبود كه چنان با لگد به خرم بزنند كه تا چهار روز نفسش بالا نياد ...!!  بگذريم ... وقتش رسيده بود محبت هاي خانم دكتر رو يه جورايي جبران كنم ... از اين رو تلاش کردم  تا مليحه با هواپيما به جبهه اعزام بشه .. خب باز طبيعي است كه خودم هم ببرمش .. خيلي زود كاراش با محبت برادران سپاه و کميته اعزام به جبهه ها جور شد و به اتفاق با قارقارک من عازم اهواز شديم ... تو بلوار فرودگاه اهواز منتظر وسيله اي بوديم تا به بيمارستان بريم ..اون موقع تاكسي نبود .. از شانس خوب من ، يك پاترول سپاه پاسداران ما رو سوار كرد .. رفتيم بيمارستان .. بعدش همون برادري كه ما رو رسونده بود ، با اصرار برد خونه ي خودشون ... خانمش معلم بود و خودش هم از مسئولين دادستاني !! واي !! ...

خلاصه اش مي كنم .. به خاطر ديدار مليحه خانم ، هر هفته چهارشنبه ها با هواپيماي خودمون راهي اهواز مي شدم ... خانم دكتر هم ميامد خونه ي همين دوستمون و سپس جمعه شب ها ، با هواپيماهاي  سي - ۱۳۰ بر مي گشتم تهران تا شنبه اول وقت سر كارم باشم . ( اين توضيح رو اضافه کنم .. از اون جايي که مرتب حتي روزهاي استراحت ام هم به جاي همکاران به مناطق جنگي پرواز مي رفتم ، براي غيبت اخر هفته ها هيچ مشکلي نداشتم ..! ) چند ماهي اين شده بود كار و كاسبي من ...!! از شما چه پنهون خانواده ي خيلي خون گرمي هم بودند .. گاهي با تمام برو بچه هاي پرواز مي رفتيم خونه ي اين برادر عزيز ... در ديزي باز بود و گربه هم اصلآ حيا ميا حاليش نبود ...

روز حادثه .....

خوب يادمه اون روز هم چهارشنبه اول اسفند ماه ۱۳۶۴ بود .. طبق معمول شال كلاه كردم تا برم اهواز.. با كلي سوغاتي كه همسرم براي مليحه خانم گذاشته بود .. از شانس بد من ، اون روز هيچ هواپيماي سي -۱۳۰ ، پرواز به مقصد اهواز نداشت ... حسابي حالم گرفته شده بود .. رفتم عمليات پايگاه سر و گوشي آب بدم تا شايد هواپيمايي براي اهواز جور بشه .. آقاي معمري ( اگه زنده اس يادش بخير .. اگه هم مرده ، خدا رحمتش كنه ) سرپرست وقت عمليات و ديسپچ پايگاه بود . هم آدم خوبي بود .. هم همشهري پدرم .. يعني قوچاني بود . دوستي ما هم به حضور پيش از انقلاب ام در اين يگان مربوط مي شد .  وقتي مشكل منو فهميد ، بهم گفت : بهروز جون غصه نخور ....كاري مي كنم كه به يارت برسي !! (تو رو خدا مي بينيد چطور براي جوون مردم روز روشن حرف و حديث در مي آوردند !؟ ) در ادامه افزود ...  يه هواپيماي فرند شيب داره از اون ور مي ره اهواز ... منظور از اون ور ...يعني از محل پاويون دولت در فرودگاه مهرآباد ...گفت خلبانش درويش است ... رابطه ات با او خوبه ..؟ گفتم : آره خب ... از دوستامه ... سريع برايم ماشين مجهز به بيسيم گرفت تا از وسط باند عبور كنيم ... چون اگه قرار بود از راه معمولي برم ، يك ساعتي طول مي كشيد ....

 پاويون دولت ... سرهنگ درويش :

يادمه اون موقع نيروي هوايي تازه به همه گردان هاي پروازي ، كلاه هاي جديدي داده بود كه خيلي گرم و با حال بود .. من هم يكي از اون كلاه هاي جديد سرم بود ... شكل و شمايلش به كلاه هاي روسي مي خورد !! ولي در اصل آمريكايي بود !. رفتم پاويون دولت ( محلي كه شخصيت هاي مملكتي سوار هواپيما مي شوند ) ، ديدم يه عده روحاني كه البته هيچ كدومشون رو نمي شناختم ، دارن سوار هواپيماي فرند شيپ مي شوند .. با درويش خدا بيامرز حال و احوالي كرده و بهش گفتم منم با شما تا اهواز ميام .. گفت شزط داره ... ! گفتم چه شرطي ..؟ گفت كلاه پروازت رو بدي به من ..!!  و منتظر نشد پاسخ منو بشنوه  و سريع با يه حركت ، كلاه رو از سرم برداشت ... و كلاه مشگي قديمي خودش رو  ، به سرم گذاشت ... و من هم بعد از سلام و عليك با كمك هاش ، رفتم سوار هواپيما شدم .......

باور کنيد انگار همين ديروز بود .. همه مسافر ها سوار شدن ... خوب به خاطر دارم ، سرپرست اين گروه ، كه بعد ها فهميدم  مرحوم حاج آقا محلاتي است ، هي اين پا اون پا مي كرد ... انگار منتظر چيزي ..يا كسي بود .. منم تو اون جمع غريبه بودم .. بعد از گذشت دقايقي .. ديدم شخصي چندين بسته بزرگ و کوچک همراه خودش آورد داخل هواپيما ... و همون حاج آقا نفسي راحت كشيده و نشست .. طبق معمول فضولي ام گل كرد تا ببينم تو اون بسته ها چيه ... !؟  تا حاج آقا روش رو برگردوند ، با دست سريع  در يكي از كارتن ها رو باز كردم ... !! ديدم مملو از كلام الله مجيد و فكر كنم جزوات حقوقي بود ... حسابي خيط شدم ..! فكر مي كردم تنقلات است .. مي خواستم از حاج آقا بگيرم !!!

همه نشسته و منتظر بوديم هواپيماي فرندشيپ حركت كنه ... در ميان مسافران تعدادي غير روحاني هم حضور داشتند ...  يهو ديدم سرهنگ درويش اومد بالا ولي تو كابين نرفت !! گفت آقايان با عرض پوزش ... وزن هواپيما خيلي سنگين شده است .. و ما مجبوريم تعدادي رو پياده كنيم ...  پيش خود گفتم : هر كي رو پياده كنه ، عمرآ به من يكي بگه پياده شو .. در اين اثنا ، حاج آقا محلاتي به تعدادي از همرا هانش كه اغلب غير روحاني بودند ، دستور داد از هواپيما پياده شوند و با پرواز بعدي به آن ها بپيوندند ... ولي به من چيزي نگفت ... خيلي خوشحال از اين موضوع ... داشتم واكنش افرادي كه هواپيما رو ترك مي كردند ، نگاه مي كردم ... بعضي ها به هم تعارف مي كردند ... بعضي ها هم جاي خود را با اين افراد ( البته با اجازه حاج آقا ) عوض مي كردند ...

همين كه مرحوم درويش خواست بره تو كابين ، انگار چيزي يادش افتاده باشه .. برگشت و گفت راستي بهروز تو هم پياده شو .... خيلي حالم گرفته شد ... باور كنيد عرق مرگ بهم نشست .. از خجالت نمي تونستم تو چهره مسافران نگاه كنم .. با خود مي گقتم .. چرا درويش اين كارو با من كرد ..؟ سريع پياده شدم و همين كه نزديك درويش رسيدم ، با يه حركت كلاهم رو از سرش برداشتم و كلاه خودش رو  محكم به سينه اش فشردم ... و تا خواستم پياده بشم .. ديدم خدا بيامرز متوجه شد كه ناراحت شده ام ، دستم رو گرفت و گفت : عصباني نشو ... اول دليل اش رو بپرس بعد قهر كن ... اصلآ حوصله دلايلش رو نداشتم .. محكم منو به طرف خودش كشيد و گفت : يه هواپيماي سي -۱۳۰ شما ، الان مي خواد بره اهواز .. آقايي كن اين مسافر هاي من رو هم با خودت ببر و سوارشون كن ...  در همين موقع يكي از كمك خلبان هايش كه متاسفانه نام خانوادگي اش خاطرم نيست ، فقط مي دونم بچه ساوه بود ، از خدا بيامرز سرهنگ درويش اجازه خواست تا او هم با ما به اهواز بيايد .. آخه  اون پرواز دو تا كمك خلبان داشت .. درويش قبول كرد ... بنده خدا مي دونست من از فرند شيب زياد خوشم نمياد ... حالم بد جوري بهم مي خورد ... !!

پايگاه يکم ترابري

من به اتفاق كمك خلبان فرند شيب و اون هفت هشت نفر مسافر ، دوباره برگشتيم پايگاه خودمون و متوجه شدم به گروه پروازي " آماده شماره يک " ماموريت اهواز ابلاغ شده است . به هر حال مدتي بعد به سوي آسمان اوج گرفتيم ... حالا اسم كوچك كمك خلبان كه سرواني چهار شونه بود يادم اومد ،  نامش علي بود ... من و علي هر دو به عنوان مهمان توي كابين سي -۱۳۰ نشسته بوديم و به روال معمول اين گونه اوقات از هر دري صحبت مي كرديم .. به همين دليل گوشي هم به گوشم وصل نبود .. يادمه تازه منطقه اصفهان رو رد كرده بوديم ، كه متوجه شدم هواپيماي ما در حال هول دينگ ( دور خود در يه ارتفاعي چرخيدن )  است !!  ، علت رو از بچه ها جويا شدم ، گفتند وضعيت قرمزه ... و عاقبت بعد از چند دور چرخيدن ، متوجه شدم داريم بر مي گرديم تا در اصفهان بشينيم ... هنوز فرود نيامده بوديم كه  کاپيتان هواپيماي ما گفت : بچه ها درويش گم شده .... !! از زمين تماس گرفته اند كه .. آيا ما خبري از فرند شيب جلويي داريم يا خير  .. !؟ من در حالي که نگاهم به  چشمان کمک خلبان سرهنگ درويش بود خطاب به گروه پرواز خودمون به شوخي گفتم : بچه ها درويش رفت فرانسه ..!!  و هر کي يک اظهار نظري مي کرد .. ! خلاصه از اون جايي که توقف مون به طول کشيد ، مجبور شديم نهار رو مهمون اصفهاني ها باشيم .. در سالن نهارخوري پايگاه سر ميز غذا خيلي سر به سر طفلک علي که تازه با هم اخت شده بوديم ، مي گذاشتم .. يادمه بهش گفتم : بدبخت ديدي با ما اومدي و از فرانسه افتادي ...!!

خطري که از بيخ گوشمان گذشت ..

بعد از چندين ساعت معطلي در پايگاه اصفهان ، عاقبت اعلام كردن وضعيت سفيد شده .. و ما دو باره به سوي اهواز پر كشيديم ... هنوز شهرستان " ايذه "  رو رد نكرده بوديم كه ... چشمتون روز بد نبينه ... يهو  ديدم هواپيماي ما با سرعت خيلي زياد رو به زمين شيرجه رفت ... از بدشانسي زير پامون هم همه اش صخره هاي زمخت و سختي قرار داشت ... نمي دونستم جريان چيه ... گفتم شايد فرود اضطراري گرفته .. تمام هوش و حواس ام به  زمين زير پاهايم بود .. همش با خودم فکر مي کردم كه اين بابا چطوري مي خواد اين جا تو اين زمين قارقارک به اين بزرگي رو بنشونه ... در همين موقع ديدم خدا بيامرز عباس زيورسنگي ( اخيرآ سرطان گرفت و مرد ) گوشي اش را از گوشش بيرون آورده و سريع داد به من گفت : نوك مي زنند ... نوك مي زنند .. و رفت پائين .. انتهاي هواپيما .. !! نگو منظورش اين بوده كه نوك  هواپيما خطر ناكه !! عقب امن تره .. طفلك شوكه شده بود .. من هم بي خبر از همه جا ... اين شرايط ظرف چند ثانيه رخ داد .. گويا چند ميگ عراقي در منطقه بوده و  هواپيماي ما رو نشونه گرفته بود .. و خلبان دلاور ما هم  براي فرار از دست موشك و حتي رگبار بي امان مسلسل شکاري هاي دشمن... سريع ارتفاعش رو كم كرده  بود ( بهترين تصميم ممکن در اون شرايط )  در همون ارتفاع خيلي پائين از توي گوشي ام شنيدم که به سمت اميديه تغير مسير داده ايم  ... و بعد از مدتي که بي اغراق يک عمر گذشت ، صحيح و سالم در اين فرودگاه به زمين نشستيم ......

فرمانده نيروي هوايي و باقي قضايا .. !

من اولين شخصي بودم كه در سي - ۱۳۰ رو باز کرده و از آن پياده شدم ... در همين اثنا ديدم يك دستگاه جيپ استيشن آهو  به رنگ آبي متاليك خيلي تميز در حالي که پرده هايش کشيده بود ، اومد جلوي هواپيما و توقف کرد .. ! يه سرهنگي پشت رل بود ...  پرسيد : خلبان اين هواپيما كيه ..؟  چون حوصله نداشتم پاسخ اش رو بدهم ، تصميم گرفتم يه طوري دست به سرش كنم ... با بي اعتنايي گفتم :  منم .. فرمايش ؟؟  هنوز حرفم تموم نشده بود كه ديدم پرده آبي صندلي پشت ماشين ، عقب رفته و فرمانده وقت نيروي هوايي سرهنگ صديق با عصبانيت خطاب به من گفت : جناب سروان ... مگر بخشنامه نكرديم تو هوا مكالمه راديويي نداشته باشيد ..!؟ و بايد حتمآ در منطقه جنگي از طرح ... ايكس .. ( پوزش اين جاش محرمانه است ) استفاده نماييد ؟!!  فهميدم چه گافي دادم ...  و صديق در ادامه افزود : همين الان از سر لاشه هواپيماي سرهنگ درويش مي آييم !! تازه دوزاري ام افتاد چه فاجعه اي رخ داده ... دنيا دور سرم شروع به چرخيدن کرد ....  تا اومدم جريان رو بپرسم ، علي دومين فردي بود كه از هواپيما پياده شد ... تا فرمانده نيرو و همراهانش چشمشان به حمال علي افتاد ....  شوكه شدند .. سرهنگ صديق متعجبانه پرسيد .. اي واي ... سروان تو زنده اي ..؟ ... ما همه اجساد رو پيدا كرديم الا جنازه تو .... مجبور شديم چند تا استخوان تو تابوت تو بگذاريم .... در همين وقت خلبان اصلي هواپيما هم پياده شد و من به صديق معرفي اش كردم و گقتم : قربان ايشون فرمانده هواپيما هستند ... من ميهمان اين پرواز هستم ... ! سرهنگ صديق رو به من كرد و گفت : همين حالا بدون درنگ مي روي ترمينال ، و اين بابا رو ( اشاره به کمک خلبان زنده ياد دروش ) يه راست برسون ساوه .. چون به خانواده اش گفتيم شهيد شده ... چون اسمش تو ليست پرواز بود ...

اهواز ... شب حادثه .. :

 بعد از دور شدن فرمانده نيروي هوايي و هيات همراه چون اصولآ  آدم ماجرا جويي هستم ..  شروع كردم مخ بنده خدا علي رو  زدن ... او که به خاطر شنيدن خبر شهادت دوستانش و همه گروه پروازي حسابي شوکه شده بود ، بهش گفتم : مرد حسابي كي حوصله داره با اتوبوس اين همه راه رو برگرده .. !؟  فرمانده نيرو هوايي رو ولش ... بيا به اتفاق بريم اهواز  خونه دوست با حال من ... فردا با اولين هواپيما برگرديم كه خيلي بهتره ... سرهنگ صديق از كجا مي دونه ما همين امروز نرفتيم ... !!؟ در ثاني  او به من ماموريت داد تا تو رو برگردونم ساوه و خيلي راحت از پس هر چه فرمانده است بر مي آيم .. !‌ علي با اندوه گفت : پس خانواده ام چي .. اونا تا فردا حتمآ سكته مي كنند ... گفتم تا حالا هيچ كس از مرگ كسي نمرده .... بهتر .. عزيز تر مي شي ... و اونا رو ذوق زده هم مي كني ... !!‌ خلاصه آن قدر تو گوش اون  بنده خدا خوندم ، تا تن به رضايت داد و با هم از اميديه به اهواز رفتيم .... شب جا تون خالي حسابي صاحبخونه سنگ نمام گذاشته بود .. و ما داشتيم شام مي خورديم و هم زمان راديو عراق رو هم گوش مي داديم ... يهو ديديم گوينده عراقي با شادي غير قابل وصفي داره اسامي شهداي اين فاجعه رو اعلام مي كنه ... نوبت به اسم علي رسيد ... گفت : سروان علي .... به درك واصل شد !! قيافه علي خيلي ديدني شده بود !! نمي دونست شادي كنه كه زنده س يا براي يارانش اشك بريزه ....

حادثه چگونه اتفاق افتاد ؟

هواپيماي حامل آيت الله محلاتي به همراه هيات همراه كه همگي از قضات عالي رتبه دادسراي نظامي بودند ، به خلباني سرهنگ درويش بعد از پشت سر گذاشتن شهرستان ايذه ، در نزديكي اهواز .. در حال پرواز بودند كه ... دو فروند ميگ عراقي ، مجهز به موشك هاي مدرن هوا به هوا ، بر روي فركانس فرندشيب رفته و با لهجه انگليسي - عربي خود ، به خلبان هواپيما اخطار مي دهند كه به همراه آنان بي درد سر به سوي عراق بيايند ... زنده ياد سرهنگ درويش خلبان وطن پرست ايراني ، بدون توجه به اخطار دشمن ، هم چنان به راه خود ادامه مي دهد ....  عراقي ها اين بار از راه ديگري وارد مي شوند .. و خطاب به او مي گويند : شما و ساير خدمه پرواز در امان هستيد ... ما پناهندگي شما به هر كشور آزاد دنيا رو تضمين مي دهيم ...  تكرار مي كنيم : ما با شما گروه پروازي هيچ كاري نداريم .. هدف ما مسافران شما است .. در اين هنگام درويش متوجه مي شود كه عوامل خود فروخته داخلي يا همون ستون پنجم ، دقيقآ آمار سرنشينان را به دشمن اطلاع داده است ... آخه ايشون تا اون لحظه دشمن رو متقاعد مي كرد كه هواپيماي اون ها از نوع مسافر بري و غير نظامي است ...  و وقعآ هم آن هواپيما غير نظامي بود ... و اين مسئله از رنگ هواپيما کاملآ مشخص بود .. چون در آن ايام تعدادي از هواپيما ها  صرفآ براي مقاصد غير نظامي و حمل و نقل خانواده هاي پرسنل پيش بيني شده بود ... مانند هواپيمايي ساها .. كه همه نوع هواپيما دارد ... علاوه بر آن فرند شيب كلآ هواپيما مسافر بري است . و هيچ نقشي نمي توانست در نبرد هاي هوايي داشته باشد . ولي همان طور كه گقتم ، دشمن از طريق وطن فروش ها متوجه شده بود كه مسافران آن معمولي نيستند ...

درويش بعد از آگاهي از نيت دشمن ، مراتب رو به حضرت آيت الله در ميان مي گذارد .. و تصميم نهايي رو به ايشون واگذار مي نمايد ... در اين جا مجبورم به نكته اي مهم اشاره نمايم : طبق مقررات هر مقام عالي رتبه اي كه سوار هواپيما شود ، بدون توجه به مقام او ، حتي رئيس جمهور ، تصميم گيرنده فرمانده هواپيما است . مشورت درويش  و واگذار كردن تصميم نهايي به آيت الله محلاتي ، حاكي از آن است كه زنده ياد درويش بنا بر اعتقادات شخصي اش به نظر او احترام گذاشته بود ... دوم .. به هنر خلباني خود و مهارت اش در کنترل مرکب آهنين اش به ويژه در مواقع اضطراري به حدي واقف بود كه يقين داشت  حتي در صورت شليك موشك هم قادر به كنترل هواپيما خواهد بود  ( اين نظر شخصي من است ) ... و شهيد محلاتي در پاسخ به او مي گويد : ما شهادت رو به تسليم شدن در مقابل دشمن بعثي ترجيح مي دهيم ... و خلبان وطن پرست همان كاري رو مي كنه كه بايد مي كرد ... بعد از اين  واقعه تا مدت ها در گردان هاي پروازي نقل تصميم " خاص " زنده ياد درويش بود .. و همه از خود مي پرسيدند اگه اين اتفاق براي ما رخ مي داد ، چه واکنشي نشون مي داديم .. !؟ راستش رو بخواهيد اگه من جاي اون خدا بيامرز بودم به وظيفه ام که همانا حفظ جان مسافرانش بود عمل مي کردم . و حتي به روي حضرت آيت الله هم نمي اوردم .. ! اما همان طور که گفتم .. زنده ياد درويش به خاطر اعتقادات شهادت طلبي اش و همچنين حرمتي که براي روحانيت قائل بود اين تصيمم شجاعانه رو گرفت ...   

هواپيما بدون توجه به اخطار هاي مكرر به راه خود ادامه مي دهد .... صداي تلاوت قرآن مجيد يك صدا از داخل هواپيما به گوش مي رسد ... در اين هنگام دشمن زبون اولين موشك رو شليك مي كنه ... به گفته شاهدان عيني كه از پائين شاهد ماجرا بودند ... با اولين شليك ... بال چپ هواپيما كنده مي شود .. خلبان با مهارت فراوان تلاش مي كند هواپيما رو در جايي مسطح فرود آورد ... چنگنده عراقي ، با تعجب شاهد شجاعت و مهارت همكار ايراني خود مي شود ... و مجبور مي شود دومين موشك گرانبهاي خود را به سوي هواپيماي آسيب ديده ، شليك نمايد ... با برخورد موشك .. هواپيما چند تكه شده و مسافران از آن ارتفاع به سوي زمين روانه مي گردند .... 

فرداي حادثه ... ساوه  :

روز بعد به اتفاق علي با اتوبوس راهي ساوه شديم ... به نزديكي خونه شون رسيديم ...با پارچه هاي مشكي مزين شده بود ... حجله اي ديده نمي شد .. شايد سفارش  داده بودند ... كوچه خلوت خلوت بود .. ظاهرآ همه به تنها گورستان شهر رفته بودند ... علي  از دختر بچه كوچكي سراغ اهالي منزلش رو گرفت .. دخترك با قيافه معصومانه اش گفت : همه رقته اند سر خاك ... علي پرسيد سر خاك كي ؟ .. دخترك همچنان خونسرد پاسخ داد : سر خاك شما ..!!

من درنگ نكرده ، و عازم تهران شدم ... بعد ها علي ماجراي حضورش در سر خاك خود رو با آب و تاب تعريف كرد ... راستي يادم رفت بگم ... از اهواز خيلي سعي كرديم به خانواده اش اطلاع دهيم .. اما به دليل حمله شديد ، ارتباطات در آن روز کاملآ قطع بود ...

چهار سال بعد ...

بر پيشاني ام چنين نگاشته شده بود .. که در عنفوان جواني و در اوج شادابي و روحيه بالا دچار سکته قلبي شوم .. ! دست سرنوشت ابتدا من رو به بخش مراقبت هاي ويژه بيمارستان نيروي هوايي برد . در دومين روز اقامت ام ( که اتفاقآ خيلي هم سرزنده بودم ) دکتر معالج ام ( هدايت الله توللي ) که دست بر قضا انساني کم حرف بود با ديدن من به سخن اومده و برايم تعريف کرد .. روز اول اسفند ۱۳۶۴ او هم جزء همراهان شهيد محلاتي بوده است که به همراه بنده از هواپيماي فرندشيپ پياده شده و با هرکولس به اميديه اومده بود .. ! او از ترس و وحشت خود و مسافران داخل هرکولس در هنگام تعقيب ميگ هاي عراقي و شيرجه ناگهاني اون روز گفت !  بگذريم .. اگه خواننده خاطرات گذشته ام باشيد ، متوجه خواهيد شد که به دفعات از خطر سقوط هواپيما جان سالم به در برده ام .. ! و اين مشيت الهي است .

يک پارانتز کاملآ بي موقع .. !

حال که صحبت سکته و جراحي قلب و مردن شد ، ياد خاطره اي افتادم که بد نيست شما هم بدونيد .. ! يادمه وقتي نخستين بار يکي از همکاران بسيار عزيزمون در خط پرواز ( جناب فرخي فر ) که از پيشکسوتان هواپيماي از  رده خارج شده " داکوتا " بود ، سکته قلبي کرده و عمرش رو به شما داد . از اون جايي که ادم شر و شوري بودم شيطنت ام گل کرده و تصميم گرفتم به اتفاق بر و بچه هاي خط پرواز سي - ۱۳۰ ليست پرسنلي که احتمال مي داديم بعد از خدابيامرز فرخي فر سکته قلبي و مغزي کنند رو ياداشت کنيم .. ابتدا همين جوري اسامي همکاران عبوس و اخمو و نق نقو رو با مشورت دوستان در ليست قرار مي داديم ..! بعد نوبت به بچه مثبت ها و حزب الهي هامون رسيد .. همين جوري در حال ادامه دادن بوديم که يکي از جمع حاضر پرسيد .. نام بهروز مدرسي در کجاي اين ليست شما ها قرار داره .. !؟ همه يک صدا در جوابش گفتند .. او و عباس زيور سنگي جزء آخرين نفراتي خواهند بود که سکته خواهند کرد .. ! تقدير چنين بود نفر دوم در بين ليست همکاران من سکته کنم .. !! و عباس خدابيامرز هم سرطان گرفت و مرد .. به همين راحتي .. ! روحش شاد .

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش نخستین : خرداد ماه ۱۳۸۶

اصلاح و بازنشر :  ساعت ۶:۳۰دقيقه بامداد شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • - تعداد بازديد
  • 4922
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35