درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   چگونه به جاي دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند !

   روایت های شیرین دوران جنگ   

 

یرچسب ها : دفاع مقدس + حمل مجروحین جنگی + ستاد تخلیه + هواپیمای سی - ۱۳۰ + دختر خبرنگار خارجی + برادران رزمنده + سرهنگ قوی پنجه

 به بهانه مقدمه

خیلی ها فکر می کنند در دوران دفاع مقدس فضای حاکم بر جبهه ها خشک و بی روح و فاقد طراوت بوده است .. ! در حالی که در کنار فضای معنوی و ملکوتی طنز و شوخی هم وجود داشت . در خط پرواز من به همراه عده ای همواره سعی می کردیم با شوخی و شیطنت روحیه جنگی خودمون رو تقویت کنیم . اگر چه اغلب اوقات به مذاق همکاران حزب الهی و برداران عقیدتی خوشایند نبود اما در ادامه وقتی متوجه شدند طینت ما روحیه است کوتاه اومدند .. ! ان چه در این پست می خوانید مربوط به یکی از همون شیطنت هایی است که در ماموریت ها انجام می دادم ..

چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند !

    • روايتي از يك خاطره واقعي در جنگ

 هر كسي ممكنه تو زندگيش ، دچار توهم و اشتباه بشه .. گاهي اوقات اين اشتباهات باعث دلخوري مي شه و گاهي هم جنبه طنز به خودش مي گيره .... آن چه كه قصد دارم براتون تعريف كنم ، ماجراي طنزيه كه در ايام جنگ برام رخ داد ، و فكر مي كنم هيچگاه از خاطرم نره ..

در اوج جنگ بوديم . يكي از ماموريت هاي ما ، حمل مجروحين جنگي به تهران و شهرستان ها بود . همان طور كه مي دانيد ، هواپيماي سي - ۱۳۰ ، چند منظوره است . يعني هم قابليت حمل بار و  مسافر را داره ، هم مي تونه چتر باز با تجهيزاتشون رو حمل كنه ، هم قادره با زدن برانكارد داخلش ، تبديل به آمبولانس هوايي بشه ...

نقش آمبولانس اين هواپيما ، خيلي كمك به نجات جان رزمندگان مي كرد . و رسوندن به موقع اين عزيزان به مركز استان ها و بيمارستان ها ، از جمله وظايف ما در ماموريت هاي جنگي بود . بخاطر همين موضوع در اكثر  فرودگاه هاي كشور ، گروه هايي به نام " ستاد تخليه " اين وظيفه را بعهده داشتند. البته اين نكته را هم اضافه كنم ، وقتي ما به فرودگاهي براي حمل مجروحين جنگي مي رفتيم ، تا تكميل شدن ظرفيت هواپيما ، خدمه به نوعي خود را سر گرم مي كردند .... بعضي ها به كافه ترياي فرودگاه مي رفتند و با نوشيدن يك فنجان قهوه يا چاي ، خستگي را از تنشان بيرون مي اوردند ... برخي هم با مجروحاني كه حال حرف زدن داشتن ، به گفتگو مي نشستند .. ولي من عادت داشتم به جاي حرف زدن و قهوه خوردن ، در حمل مجروحين به بچه هاي ستاد تخليه كمك نمايم . و اعتقادم بر اين بود كه ، حتي ده دقيقه زود رسيدن ، باعث نجات جان چند نفر مي شه ...

خب حالا كه با حال و هواي آن ايام آشنا شديد ، با اجازه تون  به اصل ماجرا مي پردازم :

در يكي از روزهايي كه صدام حسين نامرد ، حسابي به خاك ما تجاوز كرده بود و بچه هاي دلير رزمنده ما در گير دفاع از خاكمون بودند ، ما ماموريت داشتيم از اين ور دارو و آذوقه ببريم و در مراجعت زخمي ها را با خودمون به تهران بياريم . راستش رو بخواهيد ، زمان ماموريت رو يادم رفته ! مكانش هم غرب كشور بود . بين فرودگاه سنندج يا كرمانشاه هم شك دارم ! ولي فكر مي كنم كرمانشاه بود . ما طبق معمول با هزار مكافات نشستيم ...... اما چرا مكافات ؟ واقعيت اينه كه بخاطر نزديكي اين منطقه به خاك عراق ، مرتب جنگنده هاي دشمن بمباران مي كردند و يا شيميايي مي زدند . اينه كه هميشه وضعيت اين منطقه " قرمز " بود . و ما براي اجتناب از آتش خودي ها ، قبلش اعلام مي كرديم كه وضعيت را " سفيد " اعلام كنند تا ما بشينيم !! تازه ستون پنجم هم در اين منطقه زياد بود . نا كس ها به هيچ كس رحم نمي كردند .

به محض نشستن هواپيما ، گروه هاي مستقر در فرودگاه سريع محموله را تخليه كردند ، و نوبت به آوردن مجروحين به داخل هواپيما شد ... همانطور كه اشاره كردم ، من همراه خدمه نرفتم و در آوردن مجروحين كمك مي كردم .... صداي ناله از هر طرف بلند بود ... يكي پا نداشت ، يكي دستش قطع شده بود .... يكي شكمش گلوله خورده بود ... بعضي ها هم در شرايطي كه سرم به بدنشون وصل بود و خون زيادي ازشون بيرون ميامد ، در حال نماز خوندن بودند . ما مي گفتيم : برادر وقت گير آوردي ؟ ترو خدا بجومب ..الان دوباره مي زنند و اين بار همه مون ناك اوت مي شيم !

در حالي كه تند تند زخمي ها رو از سالن به سوي هواپيما مي آوردم ، يهو شنيدم يكي از پاسداران كه ظاهرآ مسئول بقيه بود ، خطاب به يكي از اعضاي گروه تخليه گفت : " چيسي " را يادتون نره ...  "چيسي " را حتمآ با اين هواپيما بفرستين ....    با شنيدن نام "چيسي " پيش خودم گفتم حتمآ يكي از خانم هاي گزارشگر ، تركش خورده .... بهتره برم اونو من بيارم ...   تا هم كمي زبون انگليسي بلغور كنم ... يه كم هم از كارش بپرسم ..... يكي نبود بگه آخه مرد حسابي .... به تو چه ؟!!   حالا چه وقت تمرين زبونه ؟!!

در اين گير و دار بود كه اومدم زرنگي هم بكنم . پيش خودم گفتم ، اگه تنها برم كه اين خانم چيسي را بيارم ، سر ديگه برانكارد را حتمآ يكي از برادران سپاه مي گيره .... و اگه ببينه كه دارم با اين خانوم حرف هم مي زنم ، اگه هيچي هم نگه ، اينقدر چپ چپ به من نيگا مي كنه كه حرف زدن معمولي رو هم يادم ميره ، چه برسه زبون خارجي ....

اين بود كه بدو بدو رفتم سراغ يكي از همكارانم كه داشت قهوه مي خورد .... اسمش سرهنگ قوي پنجه بود . او يكي از بهترين خلبانان پايگاه بود ..... با او رو در واسي نداشتم ... در حال دويدن هي پشت سرم رو  نيگا مي كردم كه خداي نكرده كسي نره " چيسي " خانم را حمل كنه .....  نذاشتم سرهنگ طفلي قهوه اش را تموم كنه ....... به عبارتي زهرش كردم ...  جريان را سريع بهش گفتم و دو نفري رفتيم داخل بيمارستان صحرايي ......

از اولين پاسدار پرسيدم " چيسي " كجاست ؟  با انگشت دست انتهاي سالن را نشونم داد ... براي اين كه صد در صد مطمئن بشم ، بار ديگه از برادري ديگر اين سئوال را نمودم .... او هم همون نقطه را نشوونم داد ...... قند تو دلم داشت آب مي شد ....  به سرهنگ گفتم موقع آوردن تند تند قدم هايت را بر نداري تا بتونم كمي حرف بزنم .....

خلاصه به انتهاي سالن رسيديم ....  ولي من هيچ خانمي را نديدم ... پيش خود گفتم ديدي بردنش ؟!!..... از مسئول بخش با ناراحتي پرسيدم برادر جان چيسي كجاست ما اومديم كه ببريمش ...  انتظار داشتم كه ناراحت بشه و بگه آخه به شما چه مربوط است ؟  يا چيزي تو اين مايه ها .... ولي با كمال تعجب ديدم ، نه تنها ناراحت نشد ، بلكه خيلي هم دوعامون كرد كه خدا خيرتون بده .... اجرتون با آقام امام حسين ( ع) ..... و رفت در اطاق كوچكي را باز كرد و گفت بفرمائيد ... "چيسي " را اين جا مي زاريم تا از بقيه جدا بشه ....

ولي ديدم از خانم خارجي خبري نيست ... در عوض يك برادر پاسدار را نشون دادن كه اين چيسي است !! يعني چي ..... ؟ مگر ما با اينا شوخي داريم ...؟  طاقت نياوردم و خطاب به مسئول برادران گفتم ..... چيسي اينه ..؟  گفت آره برادر .... گفتم .... گفتم ... آخه اين كه چيسي نيست ؟  گفت چيسي همين است .... وقتي ديد ما مات و مبهوت مانديم گفت :

رزمندگاني كه گلوله يا تركش به معده يا مثانه آن ها اصابت مي كنه .... براي خروج مايعات و ادرار ، ما اين دسنگاه چيسي را بهش وصل مي كنيم ....... ديگه  بقيه حرف هاش رو نشنيدم ... فقط دهان آن برادر را مي ديدم كه تكان مي خورد ...... وقتي به خود اومدم ديدم يك سر برانكارد دست من است ... و سر ديگش را سرهنگ قوي پنجه تو دستش گرفته ... بوي ادرار آزارم مي داد ....  سرهنگ خطاب به من گفت :

بهروز گفتي يواش يواش گام بردارم ................؟

                                                                              

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش نخستین : اردیبهشت ۱۳۸۶

اصلاح و بازنشر :  ساعت ۲۲ مورخه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

مشاهده این سایت خوب رو به همه دوستان توصیه می کنم

برای مشاهده روی تصویر کلیک فرمایید .

 

 

  مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • - تعداد بازديد
  • 7639
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35