درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطرات پرواز در بندرعباس

اندر مکافات پر خوري در دوران جواني !

به يهانه مقدمه

همين ابتداي امر لازم است توضيح مهمي در باره شهر بندرعباس و پايگاه هوايي آن بدهم . پيش از انقلاب به دليل عدم آگاهي مردم و به غلط شهر بندرعباس رو محلي براي اعزام تبعيدي ها مي دونستند ! فکر کنم ريشه اين باور به دوران سلطنت رضا خان بر مي گردد . اما در زمان حکومت پهلوي دوم بندرعباس عملآ به يکي از قطب هاي مهم تجاري و يکي از شهرهاي زيبا تبديل شده بود . خصوصآ زماني که من و همکارانم براي پيوستن به ناوگان تازه خريداري شده هواپيماهاي اوريون ( پي تري - اف ) به پايگاه نهم شکاري منتقل شديم بقدري شهر زيبا و پيشرفته بود که چيزي از ساير شهر هاي کشور کم نداشت . به ويژه با غروب آفتاب سرتاسر بندرگاه چشم انداز هاي زيبايي داشت که مملو از توريست هاي خارجي و مردمان خونگرم بومي بود . شايد باورتون نشه گوارا ترين آب نوشيدني در عمرم رو در بندرعباس و دزفول چشيدم که در هيچ جاي دنيا نديده بودم .. لذا اگه در لا به لاي خاطراتم سخن از تبعيد و تبعيدي ها مي شود پيشاپيش از همه مردم بزرگوار بندر پوزش مي خواهم . هدف بيان واقعي رويداد ها در پيش از انقلاب است ..

ماجراي قرص هاي نجات

واقعآ  قديمي ها خوب گفته اند كه "  آدم گرسنه دين و ايمان سرش نمي شه ! "  ماجرايي كه قصد دارم براتون تعريف كنم مربوط به زمان قبل از انقلاب است . در مطالب قديمي دليل اصلي انتقال به بندرعباس رو مفصلآ توضيح داده و نوشتم .. به خاطر فراموش کردن عشق آتشين دختري بنام سوسن ( سوسن عشق اسطوره اي من ) ، به هزار مكافات فرماندهان مافوق ام رو متقاعد كردم تا من هم همراه با پرسنل تبعيدي به بندرعباس منتقل شوم .  اون موقع برعكس حالا خيلي پر خور بودم . هيچ گاه سير موني نداشتم ! امكان نداشت روزهايي كه پايگاه بودم سير از سالن نهار خوري بيرون بيايم . اگر چه ترفند چگونگي دوپرس گرفتن غذا رو هم آموخته بودم !  ولي با وجود آن نمي دونم چرا هيچ وقت سير نمي شدم ! مشكل ديگه اي كه من او ايام داشتم بر خلاف همه مردم دنيا وقتي ناراحت يا عصبي مي شدم به جاي اين كه غذايم كم بشه برعكس اشتهام باز تر مي شد . اين مشكل رو در پرواز هم داشتم . به همين دليل هميشه توي كيسه پروازم انواع تنقلات از مغز گردو و كشمش گرفته تا كيك و خرما و هزار كوفت و زهر مار ديگه همراه خودم حمل مي كردم ! 

خوب يادمه در ايامي كه در آمريكا دوره مي ديديم علاوه بر آموزش هاي زبان و علوم مربوط به هواپيما ، دو دوره تخصصي " نجات " رو  فرا گرفتيم .  يكي از آن دوره ها كه گاهي ارتش آمريكا براي دانشجويان ترتيب مي داد ، آموزش نحوه بدست آوردن آب و غذا از دل كوير بود ! آن ها معتقد بودند بخش اعظمي از كشور ايران رو كوير تشكيل داده است .  واگر احيانآ مجبور به فرود اضطراري در نقطه بي آب و علف در كوير شديم بتوانيم جون خود و مسافرانمون را از تشنگي و گرسنگي نجات دهيم ! به همين دليل  گروه ما رو به مدت يك هفته به صحراي خشك آريزونا و " گرند كانيون " بردند . خب راستش رو بخواهيد اون ايام اصلآ به تنها چيزي كه فكر نمي كردم آموزش بود ! براي من بيشتر اين دوره حكم پيك نيك رو داشت . قبل از اعزام تو كلاس هم قربون اش برم كي به حرف استاد گوش فرا مي داد ؟!  بنابراين بجاي اين كه مث بچه آدم روش هاي سودمند رو ياد بگيرم ، روز قبل از اعزام رفتم سراغ تقلب !! تا دلتون بخواد انواع خوراكي هاي مقوي و نوشيدني رو تو كيسه خوابم جا سازي كردم . و با خيالي آسوده راهي كارزار شدم ..    اما شانس آوردم که در آن دوره تقلب نکردم .. ! ولي در دوره هاي ديگه کم و بيش تقلب مي کردم .. ! حالا مي فهمم که چقدر با ارزش بودند .. !           

به فول قديمي ها گردنم بشكنه اي كاش اين كار رو نمي كردم . و به حرف اساتيدم گوش مي دادم يا جزوه هاش رو با خودم مي آوردم . الان مي تونستم تو اين بي كاري اقلآ دوره آموزش براي علاقه مندان گذاشته و جوون ها رو با خودم به تور كوير مي بردم ! بگذريم ..   در دوره بعدي هم كه مربوط به نجات از جنگل و دريا و کوفت و زهر مار بود به شوخي و گردش و تقلب سپري كردم و مدرك بين المللي اش رو گرفتم !! كه واقعآ به درد عمه ام مي خوره ! بعد ها كه شنيدم فقط براي گروه ما اين دوره مفيد رو گذاشتند ، بيشتر دلم مي سوزه . به هر حال اين مشكل پر خوري بد جوري دامن من رو گرفته بود . اين گذشت تا اين كه براي پرواز با هواپيماهاي ( پي . تري . اف ) كه مخصوص ضد زير دريايي بود  خودم رو به پايگاه نهم شكاري در بندر عباس منتقل كردم . تنها دلخوشي ام  در اين شهر داغ و گرما زده پرواز هاي طولاني بر فراز خليج هميشه فارس بود . همونطور كه مي دونيد براي فرار از عشقي كه در سينه داشتم و فراموش كردن " سوسن " ،  پرواز آن هم از نوع طولاني اش كه گاه به هشت ساعت مي رسيد بهترين ابزار بود . كه من چاره اي جز آن نداشتم .

اما اين هواپيما به خاطر كاربرد منحصر به فردي  كه داشت ، دنگ و فنگش بيشتر از ساير هواپيماهايي بود كه من تا قبل از آن با آن آموزش ديده يا پريده بودم . به اين ترتيب كه قبل از پرواز بايد تمام كروي پروازي كه به تعداد هر نفر آن ها يك چتر نجات در هواپيما قرار داده بودند ، چتري را برگزيده و  تسمه هاي آن را به اندازه هيكل خود تنظيم نمايند . و با حفظ كردن شماره بالاي قلاب چتر ، در موقع اضطراري يا ديچينگ ( نشستن در آب )  هر يك از خدمه يك راست به سراغ چتر نجات خود كه قبلآ بند هاي آن را آماده كرده اند ، بروند . اتفاقآ به نظر من اين كار خيلي مهم و اساسي بود . چون اگر اتفاقي رخ مي داد و شما مجبور به ترك هواپيما مي شديد ، كلي زمان مي برد تا چتر را تنظيم بدنتان نماييد . البته اين رو هم اضافه كنم كه خلبان هواپيما جز وظايفش بود كه اتفاقي يك يا دونفر از خدمه رو بخواهد تا چتر نجات خويش را بر تن نمايند . تا ببيند آيا آن ها واقعآ قبلش تنظيم كرده اند يا خير ؟  همچنين اون چهار تا قايق نجات كه بر بالاي بال هاي هواپيما همانند بالشتي كوچك قرار گرفته بودند ، هر يك داراي فرستنده قوي اي بود كه نيروهاي امداد بتوانند شناسايي نمايند .                                          

ذر بين ابزار هايي كه تحويل ما بود ، اولآ چندين قرص مخصوص گمراه كردن كوسه وجود داشت كه در صورت فرود اضطراري در آب ، خوراك كوسه هاي گرسنه نشويم !!  با انداختن يك عدد از اون قرص ها به داخل آب ، دور بر مون سياه مي شد . تا ديگه اقا كوسه هه من شكمو رو نتونه  پيدا كرده و يه لقمه مبارك اش نمايد  !! علاوه بر اين  ، تعدادي قرص خوراكي ديگري داده بودند  تا اگر بر اثر ابري يا طوفاني بودن دريا نيرو هاي امدا  ما رو نتوانستند پيدا نمايند ، با خوردن يكي از آن ها ، احساس گرسنگي نكرده و به عبارتي از گرسنگي تلف نشيم !  و تمام اين قرص ها در قوطي هاي رنگي قشنگي كه به وسيله زنجيري نازك به زيپ روي جيب بازوي لباس پرواز آويزون مي شد هميشه همراه ما بود . يه روز يادمه كه پرواز نداشتيم يا قرار بود شب به پرواز اكتشافي برويم . براي همين اون روز صبح خونه بودم . سر ظهر لباس پروازم رو پوشيدم و رفتم نهار خوري پايگاه . اما از بد شانسي ام ديدم صف خيلي طولاني است . انگاري كل پرسنل پايگاه براي خوردن نهار تو صف ايستاده بودند .!!  بدي پايگاه بندرعباس اون موقع اين بود كه هيچ چي براي خوردن يافت نمي شد . ..

يك بوفه خيلي كوچيك تو مهمانسرايي كه زندگي مي كردم و به آن هتل اچ مي گفتند بود كه جز تخم مرغ و كنسرو لوبيا چيز ديگري نداشت . تازه اون هم شلوغ بود .  من معمولآ عصر ها نهار دومم رو اون جا مي خوردم !  اولش يك مقداري تو صف ايستادم  اما خير از اون صف هايي بود كه به هيچ عنوان تكان نمي خورد . نمي دونم من اين جوري بودم يا همه آدم هاي گرسنه مثل من كم طاقت مي شوند . ديگه داشت چشم هايم سياهي مي رفت . و چون اعصابم خرد شده بود ، بيشتر احساس گرسنگي مي كردم . تازه مظمئن نبودم كه غذا به ته صف برسه . چون من شنيده بودم گاهي غذا به همه نمي رسه . روز هاي قبل اصلآ اين مشكل رو نداشتم . چون براي پرواز هاي طولاني هميشه غذا براي گروي پروازي زياد مي گذاشتند. تازه  بچه هاي كم خوراك كه جريان شكمو بودن من رو مي دونستن ، تو هوا خيلي هوا مو داشتند !! ( چي گفتم ؟ تو هوا هوامو داشتند !!‌) . ديگه داشتم كلافه مي شدم . يهو يادم اومد اي دل غافل آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم !! ديگه معطل اش نكردم . سريع در قوطي قرص ها رو باز كردم و دو عدد قرص ضد گرسنگي اي رو با هم قورت اش دادم !! تازه يادم افتاد موقع تحويل سفارش كرده بودند اول نصف اون رو بخوريم !!             

ولي مگر گرسنگي امان فكر كردن رو به آدم مي ده ؟ تازه بعد از اين كه 2 تا رو با هم خوردم ياد دستورالعمل آن افتادم !! با خود گفتم  خب حتمآ سازندگان قرص اين دستور رو براي آدم هايي با جثه متوسط داده اند . پس حالا كه من كمي قد بلند و چاق هستم ، يكي مسئله اي نيست . و چون خيلي گرسنه بودم ، دو تا هم جاي كار دارد . اصلآ فكر تبعات اش رو نكرده بودم . پيش خود فكر كردم  حتمآ بلافاصله جواب مي دهد . ولي ديدم خير ، اصلآ ته دلم رو هم نگرفت . راستش اولش مي خواستم كل قوطي رو تو حلقم خالي كنم !! بعد ياد پرواز افتادم و گفتم اگه اتفاقي تو دريا برام پيش بياد چي ؟ به همين دليل سومي رو هم انداختم بالا !! و راهي مهمانسراي پايگاه شدم . چشمتون روز بد نبينه ، همين كه به در هتل اچ رسيدم ، سكسه ها شروع شد ... لباس پرواز رو از تنم بيرون نياورده بودم كه احساس كردم  دو تا گاو رو يك جا بلعيده ام !! مني كه فكر مي كردم هيچ گاه سير از سفره بلند نمي شوم . براي اولين بار نه تنها احساس سيري كردم ، بلكه داشتم مي تركيدم ! سكسه ها هم ول كن ام نبودند . يك ربعي نگذشته بود كه ديدم اي بابا دارم واقعآ خفه مي شوم ! با خود فكر كردم بزودي حالم خوب خواهد شد ..

تنها شانسي كه اوردم ، همون موقع هم اتاقي ام كه آدمي دنيا ديده و با تجربه اي بود سر رسيد . بخاطر سن و سال اش همه به او دايي مي گفتند . ( خدا رحمت اش کنه پارسال فوت کرد ) تا منو در اون وضعيت ديد ، پرسيد چي شده و من در حالي كه به نفس نفس افتاده بودم  جريان رو گفتم ... فقط يادمه كه به زبان آذري گفت :  " واي ددم واي . " بعدش هيچي نفهميدم . نگو بلافاصله بيهوش شده بودم . وقتي چشم باز كردم ديدم  تو بيمارستان شهر هستم . ظاهرآ درمانگاه پايگاه امكانات تخليه معده رو نداشتند . حالا چند ساعت من به اون حالت بودم ، خبر ندارم . فقط ديدم هوا تاريك است و روي تخت بيمارستان و سرمي هم به دستم بيته اند . همين كه به هوش آمدم ديدم دايي به اتفاق دكتر و پرستار ها بالاي سرم هستند . و وقتي ديدند به هوش آمده ام خيلي خوشحال شدند كمي بعد كه تقريبآ هوش ام سر جاش آمد ، دكتر گفت خيلي شانس آوردي .. ما قطع اميد كرده بوديم .. شانس آوردي كه خيلي زود به بيمارستان آوردنت . چون اگر قرص ها در معده ات آب مي شد ، ديگه هيچ کاري برات نمي تونستيم انجام دهيم . مرد حسابي مگر نمي دونستي كه مصرف بيش از نيمي از قرص خطرناكه ؟ گفتم نه ! خلاصه كلي دعوام كرده و فرداي آن روز مرخص شدم ..                      

شايد باور نكنيد تا دو روز بعد از اين اتفاق هنوز هم احساس سيري مي كردم . مدت ها از اين موضوع گذشت . و روزي كه به تهران منتقل شده بودم و براي تصفيه حساب  به بخش ملزومات پرواز رفتم . بابت همون سه عدد قرص ناقابل كلي پول از حقوقم ام كسر كردند . يادمه با همون دايي كه از پيشکسوتان هواپيماي داکوتا بود نشستيم محاسبه كرديم با پولي كه از من بابت آن سه قرص كم كرده بودند ، مي توانستم كل بچه هاي گردان پروازي رو شام  بدهم !! دايي گفت اين حق آدم شكمويي مثل تو است . يايد چنين بلايي سرت مي آمد تا مقررات و دستورالعمل پروازي رو ساده نگيري ....

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

 اين پست ساعت ۱۵:۳۰ دقيقه چهاردهم ارديبهشت ماه ۹۰ بازنشر شد .

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

مشاهده این سایت خوب رو به همه دوستان توصیه می کنم

برای مشاهده روی تصویر کلیک فرمایید .

 

 

  مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • - تعداد بازديد
  • 4825
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35