درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  در صحرای آریزونا !

https://sx0vqw.dm2302.livefilestore.com/y2pIESDO8rsmjSBBYLPkIGDrB0dB4_GrUfumRyEs5tJaSjzazu7cMVNr2zUkuVtOz28RctNS_zW4wE-TgJLMRcmumN_LXB6WgTbquFzDe544lY/Small---2-Asli.jpg?psid=1

وقتی تقلب و کلک در آزمون بیابان داغ جواب نمی دهد !

https://sx0vqw.dm2302.livefilestore.com/y2pIESDO8rsmjSBBYLPkIGDrB0dB4_GrUfumRyEs5tJaSjzazu7cMVNr2zUkuVtOz28RctNS_zW4wE-TgJLMRcmumN_LXB6WgTbquFzDe544lY/Small---2-Asli.jpg?psid=1

برچسب ها : ایالت متحده آمریکا + تگزاس + پایگاه لک لند + پایگاه شپارد + دختر سرخپوست + ایالت اوکلاهما + ویرجینیا + آریزونا + فرودگاه فونیکس + دوره نجات + فیروز زبل

 بهانه ای برای مقدمه ..

نمی دونم چرا بی اختیار یاد دوران جوانی ام افتاده و ذهن غبار گرفته ام پرکشید و کشید تا به دوران تحصیل در نیروی هوایی آمریکا رسید .. ! دورانی که بر عکس حالا خیلی شر و شور بودم ! مدام به فکر دوز و کلک و تقلب در دروس مشکل بودم .. ! مسئله ای که استادان آمریکایی و به طور کلی مردم اون دیار ازش بیزار بودند .. ! مطلع هستید که به دلیل بی تجربگی همه تصاویر از میان مطالب قدیمی حذف شده اند و چهره ای زشت به سایت و وبلاگ داده بودند ! از این رو تصمیم گرفتم از ابتدای سال جدیدطرح های کم تری در مطالب ام استفاده کنم . ضمن این که بتدریج با آپلود تصاویر حذف شده و اصلاح نوشته ها اون ها رو بازنشر نمایم . این جوری هم خوانندگان جدید با خاطرات قدیمی ام آشنا می شوند . و هم بنده در دوران کسالت و بیماری کار مفیدی رو انجام می دهم ! امیدوارم مورد پسند شما یاران نازنین قرار گیرد . مطمئن باشید به محض بهبهود با خاطرات جدیدی در خدمت خواهم بود .

 ایالت تگزاس - آمریکا

 فکر کنم سال ۱۹۷۲ بود که دوره زبان را در پایگاه  " لک لند " تمام کرده بودیم . و بعد از برپایی مراسم تشریفاتی با عنوان جشن فارغ التحصیلی که با حضور همه اساتید خانم و آقا برگزار شده بود ، خودمون را یواش یواش برای نخستین سفر به شهر دیگر آماده می کردیم . معمولآ چنین رسم بود با پایان هر دوره از اموزش دو سه روزی را استراحت می دادند تا دانش اموزان به کار های اساسی خود برسند .. ! در مراسم جشن دیگه از دیسیپلین بعضی استاد ها خبری نبود .. ! معلمی که نزدیک به چهار ماه هر روز با چهره عبوس خود که با پنج من عسل نمی شد تحمل اش کرد ، با لبی خندان در صحن دانشکده می چرخید ! در میان معلمان ما یک خانم اسپانیویی بود که من از همون روز نخست کشته مرده اش شده بودم .. تنها دلیلش شباهت او به " حمیرا " خواننده مورد علاقه ام بود ! قبلآ براتون نوشته بودم هر ننه قمری که از ایران به امریکا می آمد ، بی برو برگرد چند عدد نوار کاست موسیقی همراه خودش می آورد . خب من هم در میان نوار هایی که آورده بودم ، کاست حمیرا مخصوصآ اون آهنگی که برای اعلیحضرت خوانده بود را خیلی دوست داشتم .. ! اغلب غروب ها خودم رو گم و گور می کردم و در گوشه ای خلوت به این نوای عاطفی .. ( شهنشاها جان و دلم .. ) گوش کرده و بی اختیار می زدم زیر گریه .. !! وای .. باز رفتم جاده خاکی ..!! بله عرض می کردم .. بچه ها مدرک فارغ التحصیلی شون را به استاد ها می دادند تا در پشت آن نظرش رو بنویسه .. من هم فقط و فقط به حمیرا جونم دادم تا نظرش رو در باره ام به تفصیل بنویسه .. !! اگه بدونید چه حالی داشتم ..!!  

یک اعتراف حقیقی ...

هر کی عکس من رو با خانم معلم در روز فارغ التحصیلی ببینه که دهانم با دیدن یک خانم تا نیمه باز شده و به قول قدیمی ها آب از لب و لوچه ام آویزان شده ، با خودش فکر می کنه .. این بابا غربتی چه ندید بدید است !! حق هم داره .. اما واقعیت این است که به گواه همه همدوره هایم اصلآ از این خبر ها نبود . خب البته من هم مثل همه ایرانی ها دوستان فراوانی داشتم .. اما هدف اصلی فراگیری زبان و اصطلاحات اجتماعی بود . ضمن این که دوستی ها پاک و سالم بود .. به عبارتی همون جور که با پسر نوروزعلی خودمون ماشالله مداح دوست بودم خب با خانم " مری " ، جولیا و کارول هم دوست بودم ! با این تفاوت که با معاشرت با آن ها کلی چیز یاد می گرفتم . ولی با دیدن ماشالله هرچه هم می دونستم از یادم می رفت .. !! بله تنها تفاوتش همین بود .. ! بگذریم .. خواهش می کنم بعدش حرف و حدیث در نیارید تا در پست های بعدی هم بتونم باز هم از جوونی هایم  بگم .. ! روز اخر حال و هوای خودش را داشت . البته هیجان پایان دوره و اعزام به پایگاهی که دیگه از آقا بالا سر و فرمانده خبری نبود خیلی مزه داشت ! مخصوصآ که باید دوره اصلی مون را طی می کردیم . پایگاه بعدی شپارد بود . راستی تا یادم نرفته در باره دوستی با خانم ها بگم که اون جا دوستی با خانم های بسیار چاق اسپانیایی که مثل مور و ملخ همه جا ولو  بودند ، سبب تمسخر همکاران می شد .. و با انگشت به یک دیگر نشون داده و می گفتند فلانی با " بوفالو " دوست شده است ! ( اصطلاحی که در مورد خانم های چاق استفاده می شد ) ... ! البته اون بنده خدا ها واقعآ چهره های زیبایی داشتند فقط چاقی زیاد زیبایی رو بباد می داد !

 شپارد ، پایگاه هوایی بعدی ..

 تا یادم نرفته بگم .. روزی که از ایران می خواستیم حرکت کنیم ، به دست هر کدوم از ما یک ورقه که در حقیقت حکم ماموریت مون بود دادند .. در این ورقه ( Order ) همه پایگاه هایی که باید می رفتیم ، مدت آموزش ، زمان دقیق حرکت و .. از قبل تعین شده بود ! و ما مثلآ می دانستیم هشت ماه بعد در تاریخ تعین شده کجا باید اعزام شویم . ! جالب این که تا پایان دوره دقیقآ عین آن ورقه و برنامه ریزی که شده بود اعمال شد .. ! خلاصه بعد از ماچ و روبوسی و گرفتن عکس یادگاری از اساتید همه چمدون های خود را بستیم تا در ساعت تعین شده دنبالمون آمده و به فرودگاه ببرند . از شهر " سان انتی نیو " تا پایگاه شیپارد که در شهر " وجتافالس " در ایالت تگزاس واقع شده بود ، چندان راهی نبود .. موقع رسیدن از قبل اتوبوس پایگاه انتظار ما رو می کشید .. حسن این پایگاه این بود که بر خلاف پایگاه " لک لند " همه در یک خوابگاه به سر نمی بردیم .. و در ساختمانی مجلل که که شبیه هتل بود ، هر دو نفر در یک اتاق اسکان داده شدیم .. ! درست فردای ورودمون به این پایگاه بود که صبح زود در حالی که خواب بودم خانم مستخدم مو طلایی با ابزار مربوطه وارد اتاقم شد .. تا اومدم خودم رو جمع و جور کنم ، دیدم انگار نه انگار که مردی سراسیمه شده و داره شلوار می پوشه ، با خونسردی گفت .. میل داری اتاق را همین الان نظافت کنم یا بعدآ بیام .. !!؟ بهش گفتم بعدآ بیا .. خلاصه این اول آشنایی ما با هم شد ... اسمش مارگارت بود .. نمی دونست اصلآ ایران کجاست !! خلاصه بعد از چند روز ، به من گفت اجازه می دهی فردا دخترم را بیارم با تو آشنا بشه .. !!؟ کور از خدا چی می خواهد ، دو چشم بینا .. ! بهش گفتم اختیار داری .. حتمآ بیار ..

آشنایی با دختر مستخدمه ... !

 راستش رو بخواهید تا صبح با " ولی الله مهربانی " هم اتاقی ساکت و نجیب ام در باره شکل و شمایل دختر مستخدم حرف زدم .. نزدیکی های صبح تازه چشمانم گرم شده بود که دیدم ماری جون ( آخه من  خیلی زود پسر خاله می شوم !! ) بدون این که در بزنه !! با شاه کلیدی که همراه داشت در اتاق ام را باز کرد .. هنوز سلام و علیک مون تمام نشده بود که دیدم دختری سفید ، لاغر  استخوانی بر عکس مادرش موهای مشگی پر کلاغی در حالی که عینک پنسی به چشم داشت ، وارد اتاق شد .. !! برای یک لحظه زبونم بند اومد .. !! چون من عاشق این تیپ ها هستم ! اسمش " پاترسیا " بود .. دلش می خواست با اقوام ملل دیگه اشنا بشه .. در آمریکا این دومین دوست ام محسوب می شد .. اولیش " مونیکا " بود که سر فرصت خاطراتی که با او داشتم را مفصل شرح خواهم داشت .. خلاصه من یک دل نه صد دل عاشق پاترسیا جون شده بودم .. او هم همین طور ! می خواستم با او ازدواج کنم .. حتی همه مقدمات را به اتفاق بررسی کرده بودیم ... ! اما بدشانسی تازه چهار پنج ماه بود که به آمریکا امده بودم .. و ازدواج با آمریکایی ها جرم محسوب می شد .. اگه آخر دوره بود ، خب قید ارتش را می زدم .. نهایت اش یک سال در ایران زندانی می شدم .. بعد اخراج ! اما شرایط من فرق می کرد .. خدا خیرش بده .. ماشالله مداح که در جریان بود خیلی نصیحت ام کرد .. واقعیت را برایم شکافت .. یادمه می گفت .. خره کجا می خواهی بری .. !!؟ باید منتظر بمونی ماریا کلفتی کنه تا تو بخوری .. !!؟ خلاصه گفت و گفت و گفت .. تا از پاتری جونم دل کندم .. اما نفهمیدم دوره ام در این پایگاه چه جوری سپری شد .. !!؟ اغلب تا دیر وقت خونه ماری بودم ! با دخترش گردش می رفتیم .. هر چه حقوق می گرفتم ، ده روزه تمام می شد !! و ناچار می شدم از مداح که بانک من محسوب می شد ، قرض بگیرم .. !!

فردین بازی های من ...  

 کلآ در تمام مدتی که در امریکا بودم .. به دو نفر از دوستانم  دل بستم و تا مرز ازدواج پیش رفتم .. ! اولی همین پاترسیا بود که با همه دختر های آمریکایی فرق داشت .. خیلی نجیب و خانم بود .. و دومی در آخرین ایالتی که دوره می دیدم ، یعنی ویرجینیا در همون روز نخست تو فرودگاه با او آشنا شدم ! همین . البته دوستان متعددی داشتم که رابطه ام عین رابطه با ماشالله مداح بود .. !! ولی پاترسیا و کارول با همه فرق داشتند ... اشکال دل بستن به دختر امریکایی  این بود که دیگه با هیچ جنس مخالفی نمی تونستم  دوست باشم ! البته اخلاق من این جوری بود ..! و به اصطلاح فردین بازی در می آوردم !! از نظر ان ها هیچ اشکالی نداشت .. ! ولی باور کنید آن دو نفر با همه فرق داشتند .. مخصوصآ کارول که بر عکس پاتریسا اصل و نسب اش آمریکایی بود . بگذریم ... مورد بحث دوست های من نیست .. بلکه روایت دوره نجات است . البته یکی دو نفر از دوستان در آمریکا ازدواج کردند .. اولی اسم اش " مقدسی " بود که همه ما دو تا را با هم اشتباه می گرفتند .. او شانسی که اورد با دختر رئیس لاکهید که از دوستان صمیمی شاه بود ، ازدواج کرد و نه تنها زندان نرفت ، بلکه خیلی راحت به ایران برگشت و بدون این که کسی بگه بالای چشم ات ابروست .. از نیروی هوایی تسویه حساب کرده و با تشریفات خاصی به امریکا برگشت .. چقدر به من اصرار می کرد که بیا با هم باجناق شویم .. ولی من قبول نکردم .! یادم بهش گفتم اگه عشق وجود داشته باشه حاضرم با دختر کلفت ازدواج کنم .. خلاصه او رفت و خوشبخت شد . دومی برگشت و طفلک زندانی شد ..  اما پارتی بازی کرد تا اخراج نشه .. و ماندگار شد .. به جای همه پرواز امریکا می رفت تا زن و بچه هایش را ببینه .. الان بازنشسته شده است ..

 آشنایی با دختر سرخپوست ...

 پایگاه شپارد رو با خاطرات خوش به پایان بردم .. خیلی راحت با پاترسیا کنار اومده و واقعیت رو گفتم که امکان ازدواج به خاطر شرایطی که دارم مقدور نیست .. !! دیگه با گذشت زمان و کسب تجربه ، آدم عاطفی مزاج قبلی نبودم تا با دیدن دختر قشنگی که به رویم لبخند می زند ، یک دل نه صد دل عاشق اش بشم .. !! ( شوخی کردم ) . البته باز هم تآکید می کنم .. پاترسیا را ابتدا صرفآ به خاطر دارا بودن تیپ مورد علاقه ام بهش  توجه خاص کردم  .  در ادامه بر عکس بقیه دختر های امریکایی به خاطر پذیرفتن و رعایت اصول ما ایرانی ها بهش دل بستم . حتی بنده خدا حاضر شده بود مسلمان هم بشه  .. !! این مسایل باعث شد که به فکر ازدواج بیفتم . و گرنه  آن قدر بی جنبه نبودم که با دیدن یک دختر ، دست و پایم را گم کرده و تقاضای ازدواج بدم .. !! همه می دونند دوست های فراوانی داشتم که به تنها چیزی که فکر نمی کردم ازدواج بود ! در پایگاه بعدی من را از بقیه همدوره هایم جدا کرده و به کلاسی بردند که همه همکلاسی هایم آمریکایی بودند .. ! در بین بچه ها یک دختر خانمی بود که جایش کنارم  بود  .. روز دوم بعد از پایان کلاس ازش خواستم به اتفاق بیرون بریم .. ! همان شب متوجه شدم که سرخپوست است ! اسمش " جری تور " که در اصطلاح خودشون " دود شیرین " ( Sweet Smok ) بود ! من برای راحتی تلفظ " سی . سی " جون صداش می کردم ..!! هیکلی قوی و کار درست داشت . بعدآ فهمیدم بنده خدا کماندو است ! ( بي اختيار ياد فاطي کماندوي خودمون در مرکز آموزش ها افتادم ) او تنها در چتد ترم در دروس ایمنی هواپیما و نکات مهمی چون نقاط ضعف هرکولس ها در پرواز و مسایل این چنینی با ما بود .. و بعدش جدا شد .. البته من بعد از کلاس او را مرتب می دیدم .. یک خونه دانشجویی در شهر مذهبی " آبلین " اجاره کرده بود ..  

پس دادن تاوان رفتار ایرانی ها ..

یادم رفت  بگم اسم سومین پایگاهی که برای دوره رفتم " دایاس " بود که در شهری بنام " آبلین " که  شباهتی عجیب به قم خودمون داشت ! واقع شده بود. زیرا در هر خیابان یک کلیسا قرا داشت . اکثر مردم شهر کاتولیک مذهب بودند .. خیلی شهر بی جنب و جوش و ساکتی بود !  سرمای زمستان هم قوز بالا قوز شده بود ! من هم که از سرما خیلی متنفر بودم .. در باره این پایگاه و ویزگی هایش در پست های قبلی توضیح داده ام .. و تنها اشاره کوتاهی برای خوانندگان جدید می کنم .. اولآ این پایگاه علاوه بر سی - ۱۳۰ یکی از مراکز حساس عملیاتی هواپیماهای بمب افکن " ب - ۵۲ " محسوب می شد .. که هر روز برای بمباران  ویتنام به پرواز در می امدند .. غرش چهار موتور دو قلو ( هشت موتوره ) صدای دلنواز خاصی داشت .. آدم عشق می کرد اون ها رو موقع تیک آف تماشا کنه .. براتون تعریف کردم ایرانی های قبل از ما چه گندی زده بودند و در نبود خلبانان شکاری که به ماموریت ویتنام اعزام شده بودند ، بعضی از هموطنان با همسران آن ها ارتباط برقرار کرده به طوری که یک روز در بازدید فرمانده کل نیروی هوایی از منازل سازمانی افسران خلبان ، با تعجب می بیند از هر خانه یک ایرانی در حالی که کمربندشون را می بندند از در خارج می شوند .. !! خب این مسایل سبب شده بود برای نخستین بار بعد از هفت ، هشت ماه حضور در امریکا ، مزه زور و نا عدالتی را در کشوری غریب بچشیم ! آن ها برای ایرانی ها خیلی محدودیت قائل شده بودند .. مثلآ هیچ ایرانی حق نداشت دوست دخترش را به پایگاه بیاورد ! همه چپ چپ به ما می نگریستند .. از همه بدنر خشم و غضب سیاه پوستان غیرتی بود که کوکتل و نارنجک به محل اقامت ما پرتاب می کردند .. !! برای نخستین بار ما اون جا نگهبانی می دادیم !! تازه این بخشی از تاوانی بود که به خاطر ایرانی هاي قديمي پس  می دادیم   .. !

  اتفاقات خوب و بد

در این پایگاه اگر چه خیلی محدودیت داشتیم ، اما مدرکی که بعد از پایان ترم می گرفتیم خیلی ارزش داشت .. به عبارتی بعد از این مرحله اماده پرواز می شدیم .. ! یکی دیگه از بد شانسی های من در این پایگاه لعنتی ، دوست شدن با دختر یک از اساتید غیر امریکایی و غیرتی بود .. که در مطالب قدیمی توضیح دادم روز فارغ التحصیلی و اخذ مدرک .. همه بچه ها در سالن بزرگ امفی تئاتربه همراه فرماندهان   نشسته بودیم ..  وقتی نام من را صدا کردند ، با اضطراب و تشویش از پله های سن بالا رفتم .. هنوز چند قدمی با میز استاد اسپانیایی فاصله داشتم که در کمال ناباوری دیدم در حضور همه مدرک من ار پاره کرده و به زمین ریخت ! مسخ شده بودم .. نمی تونستم آب دهانم را قورت بدم ! خدایا چه اتفاقی اقتاده است .. !؟ بیش تر از ان می ترسیدم که به ایران برم گردانند !! ( بد ترین تنبیه برای هر ایرانی محسوب می شد .. ! ) داشتم سکته می کردم که دیدم با خنده مدرک دیگری را به دستم داد ! و یواشکی گفت ... حالا با دختر من روی هم ریختی .. !!؟ تازه دوزاری ام افتاد ، جریان از کجا آب می خوره ..!! خلاصه به خیر گذشت ! اتفاق بعدی در این پایگاه شنیدن صدای ایران از رادیوی قوی کابین هواپیمای ب - ۵۲ بود .. که از شوق اشگ می ریختم ! خلاصه بد و خوب هر چه بود ، این دوره ام پایان یافت .. و چند روز بعد هم کریسمس آغاز شد ..

نخستین کریسمس در امریکا ..

 یادمه سه روز به کریسمس باقی مونده بود .. که دوره مون به پایان رسید ! بعد از پایان تعطیلات دو هفته ای عید ، بایستی برای دوره پرواز به پایگاه " لنگلی " در ایالت ویرجینیا می رفتیم .. مسئول هماهنگی از یکایک بچه ها پرسید که چه زمانی مایل به سفر به ویرجینیا هستید .. !!؟ البته یک عده دلشون می خواست از این پایگاه لعنتی هر چه زودتر خلاص شوند .. بر عکس عده ای هم مثل من معتقد بودیم که همه جا تعطیل است . ضمن این که ما نخستین گروه ایرانی بودیم که برای طی دوره به ویرجینیا می رفتیم .. و هیچ اطلاعاتی در باره لنگلی نداشتیم ! اگر چه پایگاه " دایاس " خشک و بی روح بود  ، اما ما قدیمی بودیم .. و از همه مهم تر همه ما دوستانی داشتیم که  منتظرمون بودند .. !!! این بود همه ماندگار شدیم .. قبل از پراکنده شدن همه قرار تاریخ پرواز به ویرجینیا را گذاشته و به مسئول هماهنگی اطلاع دادیم .. در یک چشم به هم زدن به همراه اغلب بچه ها گم و گور شديم ! در تمام مدت جر و بحث بچه ها  سی . سی جان با نگاهی نگران به همکاران می نگریست .. خدا رو شکر زبون ما را نمی دونست !! و گرنه در همون چند ساعت بحث دوستانه و اداری حسابی منحرف می شد !! وقتی بهش گفتم قرار شد بمونیم ، سریع با خوشحالی تاریخ مراجعت ار در دفترچه یادداشت اش نوشت . خیلی منظم بود .. همه کار هایش روی برنامه بود .. و از این که می دید من و همکارانم در اوقات فراغت و ایام تعطیلی هیچ برنامه مدونی نداریم ، تعجب می کرد ! خلاصه همان روز از بچه ها خداحافظی کرده و بهشون گفتم که من با دود شیرین می روم .. طفلک پسر نوروز علی خیلی حرص می خورد .. از چهره اش معلوم بود نگرانم است .. اخر طاقت نیاورد و آهسته گفت .. بهروز نری یه وقت گند بزنی .. !!؟

از قبایل سرخپوستان تا صحرای آریزونا

https://sx0vqw.dm2303.livefilestore.com/y2pq-wOvVjiMl2b1BY4pchhMB5l80ef_q_kglnHEWXXF0ofcxaeoF3whj7ncxCWbYp28Tqrl7KBzS2iw6sXI8EpHYN1SPdj80CwDeneq4SuMDo/Start---1.jpg?psid=1

یک عذر خواهی جانانه از شما ..

من یک عذر خواهی پر پرو پیمان به همه شما عزیزان بدهکارم .. زیرا بعد از نگارش ۹ پاراگراف مقدمه چینی خسته کننده تازه قصد دارم برم سر اصل مطلب .. !!  یا به قول بعضی ها مطلب اصلی !! راستش رو بخواهید از ان جا که تعداد زیادی از خوانندگان تازه به جمع یاران همدل و صمیمی سایت پیوسته اند ، برای کمک به تجسم گرایی آن ها مجبور شدم کمی تا قسمتی به عقب برگشته و با مروز خاطرات قدیمی آن ها را همگام با خاطره جدید کنم .. خلاصه ببخشید . بگذریم .. راستش رو بخواهید من از ایام کودکی عاشق مسافرت و جهانگردی و ایران گردی بودم . و هرگز هم از مسافرت خسته نمی شوم . باور کنید اگه به نیروی هوایی نمی پیوستم ، به احتمال زیاد از شاگرد راننده اتوبوس های ترانزیت گرفته تا کمک راننده تریلی هایی که تو خط بین المللی کار می کردند ، می پیوستم ! و امروز اگه زنده بودم برای خودم یه پا راننده اتوبوس بودم ! ( عین مهرپویا خواننده قدیمی که از اقصی نقاط جهان گزارش تهیه می کرد ) .. به هر حال  کلاس های سی . سی جون هنوز دایر بود .. و کار من شده بود خوردن و خوابیدن و تماشای تلویزیون و گاهی هم بارش برف از پنجره خونه او بود ..! بعد از ظهر که از سر کار می امد ، سریع لباس اسپرت پوشیده و به اتفاق تا نیمه های شب به دانسینگ می رفتیم که اون ایام حال و هوای خاص خودش رو داشت .. ! البته سی . سی جون خارج از شهر محل هایی را می شناخت که پاتوق اقلیت هایی چون : مکزیکی ، اسپانیایی و  سرخپوستان بود که حسابی بزن و بکوب راه انداخته بودند .. البته اضافه کنم این مکان ها خیلی سالم تر از دانسینگ های آمریکایی ها بود .. چون اغلب با خانواده آن جا ها جمع می شدند .. و شبی را به رقص و پایگوبی می پرداختند ..

 سفر به قبایل سرخپوستان ...

 تا یادم نرفته بگم .. در مراکز اموزشی پایگاه های امریکا همیشه برای ایام آخر هفته و یا سایر  تعطیلات رسمی ، تور های جالبی برگزار می شد .. معمولآ دانشجویان را به مراکز دیدنی و صنعتی می بردند . خود من همون اوایل ورودم بازدیدی از کارخانه معتبر لباس های " جین " یا کارخانه آبجو سازی داشتم . این تور ها رایگان بود . علاوه بر این هم تعدادی خانواده امریکایی شنبه ها بعد از ظهر جلوی پایگاه با خانواده هاشون به انتظار می نشستند تا کلاس ها تعطیل شده و سپش یکی دو نفر دانشجوی خارجی را به خونه شون می بردند ..  و سعی می کردند با محبت کردن و گردش بردن ، آن ها را از دلتنگی ( هوم سیک ) برهانند .. و بعد از پذیرایی کامل ، شب بعد برمی گرداندند . واقعآ خدا خیرشون بدهد .. چه انسان های فهیمی .. اما گاهی در عوض شاهد بودیم بعضی ایرانی ها شبانه به زن و فرزند دختر و پسر آمریکایی بخت برگشته تجاوز می کردند .. !! ( بله واقعیت دارد .. تعجب نکنید ! ) یکی دو مورد در زمان خود ما اتفاق افتاد .. که طرف خیلی  عذر می خواهم ببخشدید ..  ترتیب همه را داده بود ! تازه به سراغ مرد خونه هم رفته بود !! نمی دونم اسم این را چه باید گذاشت !!؟ ( فکر می کنم مطلبش را نوشتم ) بگذریم ... البته من نمی دونستم ماشالله مداح ، ولي الله مهربانی  ( باور کنید من در عمرم پسری به نجیبی و آرومی او ندیدم . طفلک در خلوت نمازش را می خواند .. و کلآ بچه بسیار سالمی بود ! متآسفانه به محض برگشت به ایران به شیراز منتقل شد و من هرگز ندیدمش ! ) بگذریم . طفلک سی . سی تا شب کریسمس اداره می رفت . بر عکس ایران که از چند روز مونده به عید همه جا تق ولق و تعطیل است !!  قرار شد روز اول کریسمس حرکت کنیم ..

حرکت به سوی ایالت اوکلاهما ...  

طفلکی دود شیرین می خواست به محض تعطیل شدن کلاس اش ، تخت گاز به اتفاق هم به سمت ایالت اوکلاهما راه بیفتیم .. اخه اون ها هم مثل ما ایرانی ها معتقد به رعایت سنت ها شون هستند .. که یکی از ان ها دور هم بودن در لحظه سال نو است .. اما ظاهرا  از دهان من احمق پریده بود که ..  دوست دارم روز به مسافرت رفته تا خیر سرم سیاحت  نمایم .. !! اون قدر ذوق زده بودم که وقتی گفت فردا صبح زود حرکت می کنیم .. من دوزاری ام نیفتاد که این بدبخت باید شب پیش خانواده اش باشد ! بعد از یکی دو روز که صحبت از سنت ها شد ، دلیلش را علاقه من عنوان کرد .. واقعآ شرمنده شدم . یادم می آید .. شبی که قرار بود با خانواده نخستین دوست دخترم " مونیکا " در " سان انتی نیو " آشنا شوم ، عرق مرگ به من نشسته بود !! مدام چهره پدر گردن کلفت و تنومندش را جز اعضاي ارکستر سمفونیک شهر بود ، جلوی چشمم بود .. او ساک سیفون ( از اون نوع گنده اش که قد ادم است ) می نواخت . خیلی سعی کردم این دیدار انجام نشود .. یا لااقل با مادر و خواهر و برادرش صورت گیرد .. زیر بار نرفت که نرفت .. بدجوری رنگ ام پریده بود .. !! انگاری می خواستند گردنم را بزنند .. به هر حال رسم شون بود . مدام خودم را جای بابای مونیکا می گذاشتم که اگه دخترم بلانسبت دست یک نره خر رو بگیره و نزد همکاران نوازنده بگه این دوست جدیدمه ، چه حالی می شدم .. !!؟ به هر حال به خیر گذشت .. اما حالا بعد از گذشت هشت ، نه ماه دیگه اضطراب آشنایی با خانواده دود شیرین را نداشتم .. اما راستش را بخواهید باز هم ته دلم دلشوره داشتم .. !!

ورود به قبیله " دود شیرین " ..

ایالت اوکلاهما در شمال تگزاس واقع شده است .. اگر چه اول تعطیلات رسمی در آمریکا بود ، اما به دلیل سرمای شدید و یخبندان اتوبان ها خلوت بود .. ! سی سی یک ماشین فورد اخرین مدل دو در به رنگ بژ داشت .. جاتون خالی خیلی حال کردم .. گاهی برف و بوران عمق دید را کم می کرد .. او رادیو ماشین را روی یک ایستگاه محلی تنظیم کرده بود و مرتب آهنگ های تگزاسی با اون ریتم تند و جالب اش پخش می شد .. یک فلاسک دو قلو تو ماشین بود که در یکی قهوه و دیگری چای بود .. مشتری چای من بودم .. چون زیاد از قهوه خوشم نمی امد .. ! ( بچه روستایی همینه دیگه ! ) بعد از چندین ساعت رانندگی وارد روستایی شدیم .. که در میان تپه ها محصور بود .. عین فیلم های سینمایی ! چادر های مخروطی شکل جالب که از همه ان ها دود غلیظی متصاعد می شد .. پارس سگ ها و مشاهده مرغ و خروس های محلی در کنار چادر ها .. یک حالت نوستالوژی خاصی برایم بوجود آورده بود .. سی سی قبل از ورود به دهکده ، در رستوران پمپ بنزین ، اونیفورم نظامی اش را پوشید .. ! این صحنه من رو با خود به ایران برد و یاد پدر مرحوم ام افتادم که همیشه از من می خواست وقتی به قوچان می روم ، حتمآ لباس فرم نیروی هوایی به تن ام کنم .. !! هر چه می گفتم بابا جان زشته .. می گفت : تو نمی دونی پسرم من این جا دشمن دارم .. !! بزار ببینند پسرم افسره .. !!! یه مدتی اصرار می کرد حتمآ با لباس پرواز بروم خیلی جان کندم که بهش بگم خوبیت نداره ... ! اما به خاطر دل پیر مرد اغلب این کار رو می کردم ! خب حتمآ پدر بزرگ پیر "سي سي " جون هم  چنین درخواستی از نوه اش کرده بود !! شاید او هم به اصطلاح در قبیله دشمنانی داشتند .. !!! می دونید که اون جا اصلآ از این خبر ها نیست ..  

ده روز در قلب بهشت .. !!

وای داره طولانی می شه .. باید خلاصه تر بگم .. ! جاتون خالی خیلی خیلی به من خوش گذشت .. دود شیرین صبح های زود بیدار می شد و ورزش می کرد .. چادر من با بوهای خوشبو مرتب معطر می شد .. خیلی از غذا های ان ها را نمی توانستم بخورم .. سی سی مرتب در باره ایران به ان ها توضیح می داد ، جالبه هیچ یک از اقوام او نمی دونستند ایران کجاست .. !!؟ شب ها تا دیر وقت در باره اداب و رسوم سرخ پوست ها برام صحبت می کرد .. و سخنان ان ها رو برایم ترجمه می کرد ..  راستش رو بخواهید هروقت یادم می امد که باید از این دوستان خونگرم جدا شوم ، دلم می گرفت .. مخصوصآ که بعد از برگشتن دیگه سی .سی را نمی دیدم .. همان طور که گفتم او کماندو بود .. و در دانشکده های نظامی تدریس هم می کرد .. چهره زیبایی به اون صورت نداشت .. اما خیلی مهربان بود .. شب های اخر به قول خودش دیونه بازی در می اورد .. یک شال قرمز دراز داشت ..  با چرخاندن  سریع آن در هوا و همزمان با حرکات موزونی که انجام می داد به اصطلاح سعی در سرگرم نمودن من را داشت .. ! خودش هم تند تند عذر خواهی کرده و می گفت ..  رفتار دیوانه وارم رو ببخش .. !! می دونستم بدبخت قاطی کرده است ! طبق قراری که با بچه ها گذاشته بودیم ، بایستی سه روز مانده به پایان تعطیلی کریسمس همه در پایگاه باشیم . سی . سی هم قرار بود برای ماموریت به ایالت " کلرادو " برود .. دل کندن از اون جمع دوست داشتنی خیلی سخت بود .. مخصوصآ تو این مدت با یک دختر بچه شیطون کوچولو خیلی قاطی شده بودم .. !! همه برایم آرزوی سلامتی می کردند .. مخصوصآ پدر بزرگ زنده دل که با زبان اشاره تا پاسی از شب دل داده و قلو می گرفتیم .. !! خلاصه عین فیلم های هندی با اشگ و زاری و در آغوش گرفتن محرم و غیر محرم از همه یاران مهربون خداحافظی کردم ...

پرواز به سوی ایالت  ویرجینیا  ...

باور کنید دل کندن از دوستان و عزیزان خیلی سخت است .. اون هم برای ادم عاطفی مثل من واقعآ عذاب اوره .. بر عکس مسیر رفت به اوکلاهما ، در مراجعت به تگزاس هر دوی ما سکوت کرده بودیم .. حتی رادیو ی ماشین هم حال نواختن رو ازش گرفته بودند .. !! خدا رحم کرد رابطه عاشقانه ای بین ما نبود .. و گرنه چی می شد ... !!؟ شب به اتفاق به پایگاه برگشتیم .. طفلک ماشالله بادیدن ما خوشحال شده و نطق اش باز شده بود .. مدام در حال تشکر از سی . سی بود و به رسم جماعت ایرانی ، از او می خواست ارتباطش را با ما قطع نکنه .. دوباره فیلم هندی داشت شروع می شد .. ! حتی این صحنه درام به یکی از همکاران بی احساس مون بنام حاج داود هم اثر کرده ، اشگ او هم در آمده بود !! صبح اول وقت قرار بود اتوبوس ما را به فرودگاه ببره .. دود شیرین هم روز بعد بایستی به کلرادو پرواز می کرد .. به هر جان کندنی بود از هم خداحافظی کردیم .. شب اصلآ حوصله هیچ کسی را نداشتم .. طفلک ولي الله مهربانی وسایل من را جمع و جور کرده بود .. و مثل همیشه ساکت یه گوشه نشسته بود .. ! باور کنید تا صیح خواب به چشمانم راه نیافت .. عین یک فیلم سینمایی تمام خاطراتی که از روز نخست ورود به پایگاه با دختر سرخپوست مهربون داشتم جلوی چشمانم رژه می رفتند .. صبح سر ساعت اتوبوس مخصوص جلوی ساختمان منتظرمون بود .. و ساعاتی بعد در فرودگاه " نیو پورت نیوز " ویرجینیا از هواپیما پیاده شدیم .. در همان ایام بود که با " کارول تایلور " عزیزم به بهانه یک خیار که در نقاله بار مسافران دور خودش می چرخید ، سر صحبت را باز کرده و به او که هنوز اسمش را نمی دونستم .. گفتم این خیار مال منه .. گفت .. خب برو بردارش .. به شوخی گفتم من امریکایی نیستم .. همین جمله گنگ و نارسا که تعمدی گفته بودم باعث پرسش های بعدی و در نهایت آشنایی ما شد .. صدای فریاد بچه ها که بجنب اتوبوس داره حرکت می کنه  هم مانع از ان نشد تا از کارول شماره تلفن و ادرس خوابگاه اش را نگیرم  !!  او در دانشگاه ویلیامزبرگ با دو دختر دیگر هم اتاقی بود ...  

 آغاز دوره نهایی و پرواز ..

شاید بیان این موضوع کمی دشوار باشد .. تمام دوره اموزشی در پایگاه های گوناگون امریکا یک طرف ، حضور در پایگاه بسیار زیبای " لنگلی " در ويرجينيا یک طرف .. اولآ هر دو نفر یک اتاق بسیار زیبای ویلایی مشرف به دریا داشتیم .. سازمان " ناسا " بغل گوش مون بود .. از آزادی های زیادی نسبت به سایر پایگاه ها برخوردار بودیم .. شاید یکی از دلایل اش عدم حضور دانشجویان ایرانی در این پایگاه بود .. فقط تعداد اندکی مدت ها قبل برای دوره تخصصی امده بودند .. به عبارت ساده تر مثل ایالت تگزاس ایرانی ها بلانسبت شما عزیزان هنوز گند نزده بودند .. !! و این مسئله خیلی مهمی بود . همه جا حرمت ما را داشتند .. وارد فاز دوستی عاشقانه با کارول عزیز و ماجرای هم اتاقی هایش که به دو تا از دوستانم معرفی کرده بودم نمی شوم .. ( اگه زنده بودم در پستی مستقل خاطرات کارول رو نقل خواهم کرد ) فقط یاد اوری کنم .. قرار بود من به ایران رفته و سپس دعوتنامه برای کارول بفرستم .. حتی قرار بود خواهرش را هم برای تنها برادر تنی ام " بهزاد " بگیرم .. !! نامه های کارول و سی سی تا زمانی که خانه سوسن بودم برایم می امد .. ! سی . سی در یکی از نامه هایش عکس همون شال قرمزی رو که دور سرش می گرداند را برایم ارسال کرده بود .. آشنایی با سوسن باعث شد که ارتباطاتم با این دو دختر امریکایی قطع بشه .. تمام نامه ها هم دست سوسن بود تا به اصطلاح تمرین زبان بکنه .. و با رفتن از اون خونه ، آدرس دوستان آمریکایی ام هم کنار قلبم جا گذاشتم .. !! اتفاقآ در همین پایگاه بود که با دوست عزیزم " باب کارمنی " بازرس سی - ۱۳۰ و همسر مهربانش نازی آشنا شدم .. و باز دست سرنوشت در مراجعت به ایران چرخید و چرخید .. تا اندک وابستگی که بین من و خواهر نازی " مینو " برای ازدواج پیش امده بود ، با امدن به خانه سوسن بین دو راهی مونده و در نهایت سوسن  که از طبقه خودم بود رو برای ازدواج برگزیدم  ( سوسن عشق اسطوره اي من ) .. که نشد .. !!

 پایان یکی از دوره های اولیه ..

بعد از گذشت ماه ها در پایگاه زیبای لنگلی ، عاقبت یکی از دوره های اموزشی ما به پایان رسید . طبق معمول سه روزی تعطیل بودیم .. مسئولان اموزشی از مدت ها قبل اعلام کرده بودند که در کنار این اموزش ها ، یک دوره خیلی مهم " نجات " را باید پاس کنیم .. از ان جا که ایرانی ها معمولآ اهمیتی به این گونه دوره ها نمی دادند .. یک روز یکی از اساتید فهمیده که سیاه پوست بود و گاهی هم زبانش می گرفت ، سرکلاس درس امده و با روشن کردن پرژکتور ، در حالی که نقشه زیبای ایران عزیز رو نشان می داد ، خطاب به ما گفت .. ببینید بخش اعظم کشور شما را کویر احاطه کرده است .. بخش دیگرش را هم دریا و جنگل .. شما در آینده وظیفه خواهید داشت از آسمان این فضا نگهداری کنید .. خب حالا فرض را بر این بگیرید که هواپیمای شما دچار نقص فنی شده و مجبور شدید در یکی از این نقاط فرود اضطراری داشته باشید .. و شانس بیاورید زنده بمانید .. آیا قادر خواهید بود تا رسیدن نیرو های امداد که گاهی ممکنه به دلایلی چند روز طول بکشه .. دوام بیاورید .. !!؟ بچه ها که جو گیر شده بودند با بلند کردن دستان خود به سبک دانش اموزان دبستان ... ( آقا اجازه .. آقا ما بگیم ... !!؟ ) با پرسش های بی مزه و جلف خود سعی در تلطیف کلاس رو داشتند .. البته خود من سر دسته اون ها در شیطنت و سر کار گذاشتن اساتید از سیاه گرفته تا قهوه ای و سفید پوست بودم .. !! استاد وقتی دید برای ما سخنانش اهمیت نداره .. با عصبانیت گفت .. من هیچ اصراری ندارم ! هر کی دلش خواست او را به " گراند کانیون " در صحرای آریزونا می فرستیم .. !! با این حرف همه قضیه رو جدی گرفتیم ..  

 آماده برای طی دوره نجات ... !

راستش رو بخواهید اغلب ما این دوره سه روزه را به حساب یک تور آموزشی گذاشتیم .. ! و اصلآ به اهمیت موضوع پی نبرده بودیم .. اسم دوره ( Survival ) همان گونه که توضیح دادم ، نجات بود . آخه می دونید امریکایی ها عادت دارند برای کسب مهارت در هر رشته ای دوره اموزشی گذاشته و مدرک بدهند . قبل از عزیمت همه شاگردان را توجیح کامل کردند .. مخصوصآ به ما ایرانی ها تذکر های جدی می دادند که شوخی نگیریم .. ممکنه یک شوخی بچه گانه جان یک تیم را به خطر انداخته و باعث هلاکت گروه شود .. ! بعدآ فهمیدم واقعآ راست می گفتند .. تمرین زنده ماندن بین مرگ و زندگی بود .. ! آن ها برای ما علاوه بر آموزش ها دقیق علمی که شامل راه های پیدا کردن آب در کویر ، چگونه تشنه نمانیم ؟ ، چگونه در شب های سرد کویری یخ نزنیم ؟ ، چگونه آتش روشن کنیم ؟ ، چگونه شکار کنیم ؟ ، چگونه زنده بمانیم ... و هزار کوفت و زهر مار دیگه را با دقت به ما اموختند .. همان طور که گفتم .. روی ما ایرانی ها و شیطنت هامون خیلی اخطار دادند .. یادمه استاد سیاه پوست می گفت .. استادانی که شما را در صحرا همراهی خواهد کرد .. انسان هایی سخت گیر و بی رحمی هستند .. حتی در حال جان دادن هم باشید به شما کمک نخواهند کرد .. !! مگر این که واقعآ شرایط اضطراری باشه که به داد کسی برسند .. خلاصه بقدری از سر گروه ها و خشنونت ان ها به ما گفتند .. که همه واقعآ ماست هامون را کیسه کردیم .. در خارج از کلاس هم به همدیگر می گفتیم .. بچه ها این قضیه خیلی جدی است .. لطفآ شوخی نکنید .. بسته به نجات جان خود و همراهامون رو داره ... !!

 پایان کلاس های تئوری ...

کم کم قضیه صورت جدی به خودش گرفته بود ... ! و از حالت شوخی و تفریح خارج شده و به کابوسی واقعی تبدیل شده بود .. ما لااقل این نکته رو خوب می دونستیم که امریکایی ها هیچ رحم و مروتی در این گونه مواقع ندارند .. و حتی برای بچه خودشون هم پارتی بازی نمی کنند .. به عبارتی خیلی در کارشون جدی هستند .. !! از سوی دیگر عاقل تر های کلاس با خطاب قرار دادن بقیه .. مدام تآکید می کردند که بچه ها ان ها هدف شون طریقه نجات یافتن افراد در شرایط مختلف است .. هر چه سخت گیری کنند به نفع خودمون است .. خواهشآ خوب دقت کنید .. زیرا اون طور که می گن .. در کنار هم هم نیستیم گه مثل درس هواپیما از روی دست شاگرد زرنگ ها کپی برداری کنیم .. حضرت عباسی خوب بخوانید .. برای نخستین بار بود که بچه ها یا جدیت دروس مربوطه را حتی در خانه می خواندند !! که ان هم به خاطر ترس از جان بود .. خلاصه هرکی سعی می کرد روش های ابداعی دیگری را هم گوشزد نماید .. مثلآ ماشالله مداح می گفت .. من بچه حاجی آباد گرمسارم ... تو دهات ما حتی چوپان هامون هم می دونند چطوری بدون کبریت آتش روشن کنند .. ! فیروز مومنی زبل .. که اون جا معلوم شد چقدر جانش را دوست دارد .. با اخم کردن به بچه ها آن ها رو وادار به مطالعه می کرد .. طفلک علی مهربانی یواشکی دعای آیت الکرسی اش را مرور می کرد .. !!

 پرواز به سوی ایالت آریزونا

یک دوست آمریکایی داشتیم که بچه ها اسم او را " مانکی " یعنی میمون گذاشته بودند .. !! طفلک آقا میمونه اطلاعات جامعه ای در مورد ایالت آریزونا برای ما تعریف کرد .. او وقتی شنید بچه ها برای فراگیری دوره " نجات در صحرا " می روند ، حسابی ته دل همه رو خالی کرد .. او هم روی بی رحمی سرگروه ها خیلی تآکید کرد .. به ما گفته بودند با سی - ۱۳۰ قراره از ویرجینیا به آریزونا برویم .. دوست امریکایی ما وقتی موضوع رو شنید ف در حالی که به سادگی ما ایرانی ها می خندید .. ما رو به سمت نقشه بزرگ آمریکا که بر روی دیوار نصب شده بود برد .. و ان گاه با دست ویرجینیا را نشان داده و گفت .. حالا بیایید ببینید آریزونا کجاست .. !!؟ وای خدای من دقیقآ اون ور تر از تگزاس و نیومکزیکو .. !! بهش گفتیم اخه اساتید به ما دورغی ندارند که بگویند با هرکولس می رویم .. !!؟ وی در حالی که سرش را می خاراند ، با تکان دادن شانه هایش .. به ما فهماند که سر در نمی اورد .. البته شوق و ذوق ما بیشتر به خاطر پرواز با هواپیمای سی - ۱۳۰ بود .. که می خواستیم بیشتر با آن آشنا شویم .. روز بعد در فرودگاه ریچموند وقتی از اتوبوس پایگاه پیاده شده و در گیت مخصوص قرار گرفتیم ، مسئول مربوطه نوع هواپیما را جامبو جت اعلام کرد .. ! وقتی دید چهره بچه ها در هم رفت .. با تعجب گفت .. این بهترین هواپیمای امریکاست ممکنه بگید آقایون دوست داشتند با چه ابوطیاره ای به آریزونا بروند که از جامبو بهتر باشه .. !!؟ به زحمت حالی اش کردیم مراد ما از هرکولس صرفآ به این دلیل است که اگه از این آزمون زنده موندیم ،قراره با اون در کشورمون پرواز کنیم ..

استراحت در هتل ...

واقعآ مسافرت با هواپیماهای ( ۷۴۷ ) جامبو جت که تازه در امریکا تولید و در خطوط هوایی فعال شده بود خیلی لذت بخش بود .. یادمه در استخر که شنا می کردم ، هر وقت جامبو از بالای سرم عبور می کرد ، کلی حال می کردم .. صدای موتور های او در حال اوج گیری خیلی جالب است .. دقیقآ یادم نیست چند ساعت طول کشید تا از شمال شرقی کشور امریکا به جنوب غربی ان پرواز کنیم ... پرواز با جامبو های نوساز خیلی لذت داشت .. عاقبت در فرودگاه " فونیکس " فرود امدیم .. همه خسته و کوفته بودیم .. راستی یادم رفت بگم به هر کدام از ما بسته ای حاوی ابزار اضطراری داده بودند .. که شامل چاقو کوچک ، نخ محکم برای روشن کردن اتش و ... مسئول ما که تا حالا ندیده بودیمش ، همه بچه ها را به هتل مدرنی انتقال داد .. به ما گفت فردا صبح با هواپیمای هرکولس به محل ماموریت اعزام خواهید شد .. توصیه کرد خوب استراحت کنیم .. تا سر ساعت به فرودگاه برسیم .. ! ضمنآ یاد اوری کنم در کتابچه ای که به ما داده بودند ، امتیازات مراحل مختلف نجات را مشخص کرده بودند .. مثلآ خوب یادمه روشن کردن اتش ۳۰ پوئن داشت .. به دست اوردن آب ۳۵ امتیاز .. خلاصه عین دوران پیشاهنگی که دانش اموز بودیم می بردند .. در این امتحان سخت هم همه کار ها امتیاز داشت ... !!  

روز بعد فرودگاه فونیکس  

باور کنید بقدری ما را از سر تیم های خشن و بی رحم ترسانده بودند .. که از تشنگی و گرسنگی نمی ترسیدیم .. و فقط و فقط از سر گروه مثل لولو  وحشت داشتیم .. راستی به ما گفته بودند به فکر تقلب و کلک نباشید .. چون قبل از حرکت سر تیم ها به هر کسی که شک کنند ، او را بررسی بدنی می کنند .. و وای به حال کسی که با خود قاقا لی لی بیاره .. !! به هر کدوم از ما یک دست لباس کار سبز رنگ داده بودند و جز همون قوطی کذایی که بی شباهت به قوطی مارگیری بود ، چیزی همراه نداشتیم .. همه لباس های خودمون رو در هتل گذاشته و با لباس کار سبز رنگ و کارت شناسایی که در ان علاوه بر نام خودمون ،نام  کلاس ، گروه خون و  کشور هر دانشجو را نوشته بودند ، چیزی همراه نداشتیم .. با نامیدی وارد فرودگاه شدیم .. دانشجویان هر کشوری در گروه های ششتا دوازده نفری تقسیم شده بودند  . باید افراد هر گروه زوج می بودند .. چون هر دانشجو یک یار به همراه داشت .. که در اون تقسیم بندی فیروز زبل با من افتاده بود .. !! همه گرفته و غمگین به نظر می امدند .. بر خلاف مسافرت های قبلی که فرودگاه رو روی سر خودمون خراب می کردیم ، این بار هر کی تو فکر خودش و آزمون سختی که در پیش داشت بود .. در همین اثنا دیدم فیروز زبل با مشت سقلمه ای محکم به پهلوی من زده و گفت .. بهروز گفتی دختر سرخپوسته کماندو بود .. گفتم بی خیال آقای بیک ایمانوردی .. !! تو هم وقت گیر اوردی .. !! گفت خره .. اون ور رو نیگا کن ... اون ابر سیاه تو نیست !!؟ ( منظورش دود شیرین ) بود ! وقتی برگشتم دیدم وای خدای من خودشه .. !! منتها این بار با لباس پلنگی رنگ .. چقدر خشن شده بود .. سریع از جا پریدم .. رفتم سراغ اش .. ( س... ا.. ن .. س .. و... ر .. !!!  ) خدای من چی می دیدم !! اصلآ باورم نمی شد سی . سی رو بار دیگر ببینم ...

 واکنش دود شیرین با دیدن ما ... !

باور کنید انگار دنیا رو به من داده بودند .. اصلآ مسئله قبولی و یا رد شدن در این آزمون نبود .. بلکه یک نوع نبرد با جان محسوب می شد .. ! سی . سی در حالی که برگه ای دستش بود ، با همون لهجه شیرین اش گفت .. به من گفته بودند یک گروه ایرانی را باید سر پرستی کنم .. اما اصلآ امید نداشتم تو و دوستانت باشی .. همین الان داشتم نام ها رو کنترل می کردم .. که تو از هوا جلوی من سبز شدی .. تو دلم گفتم .. الهی قربون اون بلبل زبونیت و ایران گفتن هایت بشم سی سی جون .. که بعد از چند ماه دوستی هنوز هم نام کشورم را اشتباه تلفظ می کنی ... !!! همین جوری که با دود شیرین تر از جانم دل می دادم و قلوه می گرفتم .. دیدم فیروز زبل هی داره چشمک می زنه .. و وقتی دید من منظور چشمک های مستمر او نمی شوم از کنارم رد شده و گفت .. بهروز جون حله .. !!؟ وقتی چند بار این حرکت تکرار شد .. بهش گفتم من نمی دونم چی می گی .. !!؟ این که فارسی نمی دونه .. خب بگو ببینم چه مرگته .. ؟ چی حله .. !؟  گفت طرف رو می گم .. می تونم آب و شکلات و کبریت از فری شاپ فرودگاه بخرم ... !!؟ فکر این جایش رو نکرده بودم .. گفتم فیروز آبروی ما رو نبری .. این ها خیلی مقرراتی هستند .. نه تنها ردمون می کنند ، بلکه گزارش تقلب هم رد می کنند .. ! مگه تو امریکایی ها رو نمی شناسی که چقدر در کار جدی هستند ..( خیلی عذر می خواهم ) ..  گفت خره .. این که امریکایی نیست .. سرخپوسته .. !! دیگه داشت کفرم بالا می امد .. هم دلم می خواست با خودش بیاره .. و هم دلم نمی خواست گند کار بالا بیاد و آبرویم نزد لیدر مون بره ... !!

پرواز با هرکولس ...  

در یک چشم به هم زدن زیر چشمی دیدم که فیروز زبل چطوری پرید جلوی رستوران فرودگاه و سریع بطری آب و شکلات های مقوی را خریده و در حال جا سازی بود ... !! یه جور هایی خودم رو بهش رسونده گفتم .. اخه پسر خوب تو با این هیکل تابلویت .. چه جوری می خواهی این مواد تقلب رو قایم کنی .. !!؟ زبل خان جعبه مارگیری رو پر از شکلات مغز دار کرده بود .. و چندین لوله یخ مک دراز خریده بود که در اطراف جوراب هایش جاسازی کرده بود .. اما بطری اب را آشکارا دستش گرفته بود .. !! یواشکی اشاره کرد که این بطری ها برای رد گم کنی است .. !! چون همه نظرات به این بطری ها است .. فهمیدم واقعآ مادر ذاتی زبل است .. !! خلاصه همه سوار هرکولس شدیم .. همرا با ما شش نفر ویتنامی هم آمده بودند .. قرار بود به شهری به نام .. اگر اشتباه نکنم " سان سیتی " یا همچین اسمی بود .. برویم .. بعد از سه ربع پرواز به اون منطقه رسیدیم .. دو تا هواپیمای دیگر هم از قبل گروه ای دیگری را آورده بود .. چند کمپ عین همون چادر سرخپوست ها در هر طرف دایر بود .. کمی که دقت کردم دیدم تاسیسات و آشیانه های زیر زمینی هم وجود داره .. خلاصه بچه ها بر اساس ملیت ها شون تقسیم شدند .. فیروز در مقابل چشمان همه دو بطری آب را به سطل زباله طوری پرتاب کرد که حتی خواجه حافظ شیرازی هم در ایران متوجه شد .. !! فرمانده جوان ما .. با صدایی رسا موارد و قوانین این آزمون را قرائت کرد .. باور کنید اصلآ فکر نمی کردم ، سی . سی نازنین من این گونه فریاد بزند .. از سوی دیگر وحشت لو رفتن شکلات ها و تیوب های آب میوه بد جوری عذابم می داد .. می دونستم اگه گندش دربیاد ، فیروز اول از همه من رو قربونی خواهد کرد .. و خواهد گفت .. من بهش دادم .. یواشکی به علی گفتم یک آیت الکرسی هم برای من و فیروز بخوان ... !!!

 آغاز تجسس گرو ها ...

 تا یادم نرفته بگم .. در کلاس توجیحی طریقه نقشه خوانی و تقسیم بندی منطقه کویری را به ما اموخته بودند .. به دست هر دو نفر ما یک نقشه که با حروف مشخص شده بود دادند .. و قرار شد  بچه ها دو به دو طبق همان نقشه در کویر پراکنده شوند .. راستی یک سوت پاسبانی هم به ما داده بودند که برای مواقع اضطراری بود .. درس اول پیدا کردن آب و بعد روشن کردن آتش بود .. فیروز زبل  به خاطر محموله ای که داشت تن به کار و جستجو نمی داد .. !! بهش گفتم به اون ها فعلآ دست نزن .. ما سه رو این جا هستیم .. برای مواقع اضطراری بگذار باشه .. دیدم با انگشت علامت زننده ای نشونم داده و گفت .. فکر کردی به تو می دهم ... !!؟ بعد جمله اش را تصحیح کرده و گفت .. هر شکلات ۵ دلار می فروشم .. !! گفتم پسر این جا هم می خواهی تجارت کنی ... !!؟ خلاصه مرحله اول بر افروختن اتش راحت بود .. البته با کبریت فیروز .. چیزی نمانده بود گند کارمون در بیاید .. چوب کبریت را دور انداخته بود !! که شانس پیدا کرده و در آتش انداختم .. ! طریقه پیدا کردن آب هم باید زمین های مرطوب اطراف گیاهان را می کندیم و بعدش با پارچه یا زیر پیراهن خود ماسه های نمناک را در ان ریخته و می پیچاندیم .. انقدر تاب می دادیم تا یکی دو قطره آب بیرون بزنه .. !! خلاصه برای فرار از سرمای کشنده شب هم بایستی سنگ ها ی بزرگ را پیدا کرده و مانند قبر می چیدیم .. ان ها حرارت سوزان روز را در خود دارند .. و با خوابیدن در میان سنگ ها با کیسه ای که همراه داشتیم .. از سرما نجات می یافتیم .. همه کار هایی که انجام داده بودیم یاید در دفتر چه یادداشت و آثارش را باقی می گذاشتیم .. ! روش کار به این صورت بود استاد بعد از خواندن و مشاهده آثار .. نمره می داد .. !!

یک نتیجه جالب ... !!  

مطلب خیلی به درازا کشیده شده است .. ببخشید ..  خلاصه می گم .. تا شب دوم اقامت نه من و نه فیروز دست به شکلات ها نزدیم .. !! چون بقدری عملیات نجات سرگرم کننده و جالب بود .. که دیگه نیازی به تقلب احساس نمی کردیم .. ! چند بار شب دوم فیروز وسوسه شد دست بزند .. بهش گفتم فیروز جان بیا خودمون را محک بزنیم .. نمی میریم .. این همه آمبولانس و هواپیما برای چی این جاست ؟ این ها اگر می خواستند ما را بکشند .. خب رهامون کرده و بعد از سه روز بر می گشتند .. حرف های من خیلی تآثیر در فیروز گذاشت .. قسم خوردیم تا لحظه ای که مجبور نباشیم ، دست نزنیم .. این بار ما دو تا خودمون بودیم و وجدانمان .. و قصد مون این بود که استقامت خودمون را بستیجیم .. فیروز می خواست همه را دور بریزد .. خوب شد بهش گفتم دور نریز .. !! شاید یکی از دلایلی که ما دو تا قوت قلب و اعتماد به نفس داشتیم وجود همون شکلات ها بود .. !! به هر حال روز سوم هم به خیر گذشت .. تقریبآ همه بچه های گروه ما با نمرات خیلی بالا قبول شده بودند .. چهره فتح و آرامش رو می شد از صورت یکایک بچه ها دید .. و برعکس امدن که همه ماتم زده و زانوی غم بغل کرده بودیم .. این بار با چهره ای خندان و سری رو به بالا به کمپ خود برگشتیم .. یک ژنرال آمریکایی هم گویا برای نظارت اومده بود .. لیدر ها همه در خط جلو و در کنار ژنرال ایستاده بودند .. دانشجویان هم طبق معمول روبروی کمپ ولو شده بودند .. که ناگهان دیدم سی سی نام فیروز مومنی را صدا زد .. !! یعنی چه !!؟ رنگ فیروز پریده بود .. فیروز طفلک دوان دوان رفت نزد ژنرال .. چند لحظه بعد دیدم سریع فیروز برگشت سمت جعبه مارگیری اش .. با خود گفتم دیدی لو رفتیم .. !!؟

 وقتی ورق بر می گرده ...

 هنوز فیروز به نزدیک کمپ نرسیده بود .. که ازش بپرسم جریان چیست .. که دیدم ای بابا .. نام من را هم با صدای بلند اعلام کردند .. !! تو دلم گفتم لعنت بر تو فیروز که چنین گند زدی .. دوره سورواول به جهنم .. آبروی من را نزد دوست دخترم بردی ... !! آره ارواح بابات .. حله .. !! هنوز با خودم در حال کلنجار رفتن بودیم .. که دیدم فیروز با جعبه مارگیری دو باره برگشت .. دود شیرین با صدای دو رگه و بلند خود ، در حالی که خبر دار نزد مافوق اش ایستاده بود .. بعد از ارائه گزارش ، از فیروز خواست در جعبه اش را بازکند .. رنگ فیروز مثل گچ سفید شده بود .. !! فیروز جعبه را باز کرد .. کل شکلات ها بیرون ریخته شد .. من با تعجب دیدم سی . سی دولا شده و آن ها را برداشت و سپس در حال شمارش آن هاست .. یعنی چه .. ؟ این دیگه چه نمایشی است .. لحظاتی بعد دیدم خطاب به ژنرال گفت .. درست است قربان دست نخورده است !! ژنرال در حالی که به کاغذی که در دست داشت می نگریست ، ظاهرآ از ابر شیرین پرسید .. تیوب های آب میوه بپرس کجاست .. دیگه دوزاری ام افتاد یا با دوربین دیده اند یا لو رفته ایم .. چون گمان نمی کردم سی سی برای ما زده باشد .. !! باور کنید حال و روز خوشی نداشتم .. با ناراحتی منتظر بیرون اوردن لوله های آب میوه از جوراب فیروز بودم و با بی زغبتی تماشا می کردم .. باز هم دیدم این بار هم شمردند .. !! و سپس فرمانده جلو امده و صورت فیروز را بوسید .. !! یعنی چه .. هنوز تو شوک این حرکات بودم که دیدم این بار به سراغ من امده و روی من را درحالی که می بوسید .. مرتب تبریک می گفت .. !! من که سر در نیاوردم جریان چیست .. !!

همان شب لابی هتل ... 

از صحرای سوزان آریزونا تا رسیدن به فونیکس ، کلمه ای با سی سی حرف نزدم .. نه من و نه فیروز نمی دونستیم جریان جسیت .. البته بوسه ژنرال را به حساب دست نزدن به شکلات ها گذاشته بودیم .. اما همچنان در باره لو رفتن داستان سی سی را مقصر می دانستم .. در طول پروزا وقتی نگاهش به من می افتاد ، سعی می کردم با دلخوری از او چهره ام را بدزدم .. !! آبرویم رفته بود .. ولی تعجب می کردم که چرا برق شادی در چشمان قشنگ اش می درخشه .. !!!؟ تا هتل لام تا کام هیچ کدوم از ما حرف نزدیم .. من و فیروز هم در سکوت رفتیم دوش گرفتیم .. ولباس های پلو حوری مون را پوشیدیم .. هر یک از ما دیگری را مقصر می دونست .. فیروز سی سی را مقصر می دانستم ، من هم هر دوی ان ها را .. خلاصه طبق قرار اعلام شده ، بایستی سر شب در لابی حضور یابیم .. سی سی بع تعویض لباس های زمخت پلنگی ، و پوشیدن لباس زیبای زنانه و آرایش ملایمی که کرده بود ، زیبا تر از گذشته به نظر می امد .. اما من همچنان با چشمانم عصبیت خودم رو بهش نشون می دادم .. ! با امدن ژنرال جلسه رسمی شد .. بعد از یک سخنرانی کوتاه از من و فیروز دعوت کردند به نزد ژنرال روی سن برویم .. !! خدایا باز چی شده .. به ترکی به فیروز گفتم .. ( بوراخ میلار بیزه .. !!! ) یعنی ما رو ول کن نیستند .. ! تیمسار در حالی که لوح زیبای چوب نوشته ای را به من و فیروز اهداء کرد ، افزود .. ما این جا مخصوصآ غذا های مقوی که بشه در صحرا استفاده کرد جلوی دیدگان قرار می دهیم .. و اشاره به فروشنده کرده و گفت .. این آقا ماموریت داره به هر کی هر چه یواشکی می فروشه .. با اعلام شماره و ملیت اش به ما خبر بده .. به همین دلیل ما از ابتدا می دانستیم این دو نفر چه منظوری دارند .. ! اما هر وقت نامحسوس کنترل می کردیم .. در حال فعالیت بودند ...

آن گاه ضمن ستودن اعتماد به نفس ما دو نفر .. ان دو لوح چوبی را که ترجمه اش معنی فلسفی داشت را در میان تشویق حضار به ما اهداء کردند .. و در همان شب " سرتی فیکشن " های هر یک از بچه ها را تقدیم کردند .. تازه کمی نفس راحتی کشیدم .. بعد از اتمام مراسم سی سی برای تبریک امد .. بهش گفتم .. نالوطی ( البته معنی نالوطی را نمی دونستم ) این رسم دوستی است !!؟ تو جریان رو می دونستی .. لااقل یک ندا به من می دادی .. !! ما شانسی دست نزدیم .. جمله ای گفت که هنوز هم در گوشم ام طنین انداخته است .. گفت .. من وظیفه داشتم شما را بسازم .. نه خرابت کنم !! اگر هم بر فرض می خوردید ، سه روز دیگه مجبور می شدید بمانید .. تا این بار با جدیت تلاش کنید نه تقلب .. اما کار شما ستودنی بود .. در حالی که مواد تقلب را داشتید .. وسوسه نشدید . !! توی دلم گفتم این فیروز نامرد برای فروش و سود چند برابر دلش نیومد بخوره .. !!! خلاصه دوره نجات در صحرا با با موفقیت فرا گرفتیم .. و اکنون با گذشت سال ها می توانم در کویر زنده بمانم .. البته اگه خدا بخواهد .. ببخشید خیلی طولانی شد .. اما هدف ام پیغام این مطلب بود ..

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اولیه : ساعت ۲:۴۵ دقیقه بامداد مورخه پانزدهم مهر ماه ۱۳۸۸ 

اصلاح و بازنشر : ساعت ۵ بامداد دوازدهم اردیبهشت ماه ۱۳۹۰  

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

مشاهده این سایت خوب رو به همه دوستان توصیه می کنم

برای مشاهده روی تصویر کلیک فرمایید .

 

  

 مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • - تعداد بازديد
  • 5580
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35