درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  زندگي در کنار جذامي ها

من از دهکده جذامی ها می آیم ..

 

برچسب ها : پایگاه یکم ترابری + هواپیماهای سی - ۱۳۰ + جنگ ایران و عراق + طرح گسترش + پرواز + شهرآباد + آشخانه + بجنورد + سایت پدافند + دهکده راجی + جذامی ها  

 مقدمه ای برای آغاز ..

می دونم شما عزیزان از دیدن تصاویری که رنج و درد انسان های زجر کشیده و مفلوک رو نشان می دهد متآثر می شوید . شاید هم از من گله کنید که چرا با قرار دادن تصاویر جذامیان باعث ناراحتی شما شده ام . اما مطمئن هستم که خیلی از جوون های عزیز ما در باره " جذام " و جذامیان چیزی نمی دونند . یا هرگز با یک جذامی مواجه نشده اند و نمی دانند درد و رنج آن ها چیست . من روی سخنم با اون جوون های نازپرورده و مرفه ای است که قدر سلامتی و نعمت های اعطاء شده از سوی خداوند رو نمی دونند .  و براي كم اهميت ترين موضوعي زانوي غم در آغوش گرفته و زندگي رو براي خود و اطرافيان زهر مي كند . يه دختر خانمي رو مي شناختم كه زماني شاگرد ام بود  . او با خانواده مولتي ميلياردرش سر اين موضوع كه چرا خانه مجللي كه تازه در منظقه نياوران خريده اند ، در منطقه خلوتي قرار دارد ؟!! روزگار والدين اش رو سياه كرده بود . و حتي قصد خودكشي داشت !! گاهي ما انسان ها به داشته هاي خود فكر نمي كنيم . يكي از همين داشته ها نعمت سلامتي است . اگر چه اين مطلب من هم به سبك سياق خاطرات قبلي ام است . ولي بخشي از آن به زندگي جذاميان  و نحوه زندگي آن ها  اشاره دارد . اميد است تلنگري براي به خود آمدن باشد .

جذام چيست  ؟

جذام (Leprosy)در طول تاریخ بیش از هر بیماری دیگری باعث وحشت وانزوای انسان ها گردیده است.این بیماری که قدمت زیادی دارد، نوعی بیماری التهاب‌ مزمن است که به وسیله مایکوباکتریم ‌لپرا ایجاد می شود و طیف بالینی آن وابسته به پاسخ ایمنی فرد میزبان می باشد. هر چند بیماری به عنوان یک بیماری مزمن باکتری پوست واعصاب محیطی مطرح است ، ولی در نوع لپروماتوز باعث گرفتاری راه‌های تنفسی فوقانی نیز می شود . کارشناسان سازمان جهانی بهداشت مورد جذام را چنین تعریف کرده‌اند: یک مورد جذام، عبارت است ازشخص که دچار ضایعه‌های هیپوپیگمانته (قرمز رنگ بدون حس)، درگیری اعصاب محیطی،از دست دادن حس و اسمیرپوستی مثبت از نظر باسیل‌های اسید‌فاست، به صورت منفرد یا مجموعه‌ای از این تغییرات باشد.برای مطالعه و آگاهی بیشتر (اینجا ) مراجعه فرمایید .

البته در سایت ( شوراي هماهنگي پزشکان عمومي گيلان ) تآکيد شده است .. اين بيماري تا سال ۲۰۲۰ ميلادي به طور کلي در جهان ريشه کن خواهد شد . همچنين در اين تارنما به مناسبت ۱۱ بهمن ماه سالروز جهاني جذام اشاره به تعداد جذاميان ايران نموده و آن را کم تر از دويست نفر اعلام کرده است . به اميد روزي که شاهد هيچ گونه بيماري در جهان و ايران عزيزمون نباشيم .

در پست هاي قبلي به اين موضوع اشاره كرده بودم كه .. درست در فرداي روز آغاز جنگ تحميلي با عراق پايگاه يكم ترابري  براي محفوظ ماندن هواپيماهاي  سي – 130 از گزند احتمالي حملات دشمن طرحي با نام " گسترش " رو به مورد اجرا در اوردند . و طي آن قرار شد  تعدادي از هواپيماهاي سي -  130 به شهر مشهد اعزام شوند . و از اون جا ماموريت هاي خود كه همانا پشتيباني از مناطق جنگي بود ، انجام گيرد . از اون جايي كه اقوام پدري ام اكثرآ در مشهد و قوچان زندگي مي كردند ، من اولين نفري بودم كه به مشهد اعزام شدم . باور كنيد خيلي شرايط دشواري بود . از يه طرف 9 روز از جنگ گذشته بود و من هيچ اطلاعي از زن و بچه ام نداشتم . نمي دونستم اون ها كجا هستند ..؟ چه كار مي كنند  اون موقع مثل حالا ارتباطات قوي نبود . هر وقت از اخبار مي شنيدم به تهران حمله شده است ، بد جوري به هم مي ريختم . تا اين كه بعد از 9 روز پايگاه يكم نياز به هواپيما پيدا مي كند  تا به ماموريت بفرستد كه من به اين بهانه به تهران اومدم ...

اون موقع دخترم بهاره  2 ساله بود . يادم مياد ايامي كه تهران بودم صبح ها قبل از رفتن به اداره او را در خواب مي بوسيدم و براي دقايقي سير نگاه اش مي كردم . چون اصلآ اميد به مراجعت نداشتم . بعد از گذشت يكي دوسال از جنگ ، تعداد ديگري از هواپيماهاي پايگاه يكم  مثل يوئينگ 747 ( جامبو جت ) به مشهد اعزام شدند . براي همين ديگه ظرفيت رمپ پرواز و آشيانه پر شده بود . از اين رو از بالا دستور دادند  دو فروند از هواپيماهاي سي – 130 كه به دليل تجهيزات پيشرفته راداري آن كم تر مورد استفاده قرار مي گرفت  ، به ايستگاه هوايي  "  شهر آباد "  كه در دل كوه هاي سر برافراشته شمال بجنورد قرار داشت . اعزام شوند . اين توضيح رو بدهم كه اين دوفروند هواپيما جزء آخرين خريدهاي رژيم گذشته از كشور آمريكا بوده است . كه داراي تجهيزات پيشرفته در رادارش بود . ولي به دليل شروع انقلاب و قطع روبط با آمريكا ، هيچ يك از آقايان ناوبرهاي ما اون زمان قادر به كار كردن با اين سيستم ها پيشرفته و پيچيده ناوبري نبودند . و بندرت از اين دو هواپيما استفاده مي شد .

البته الان رو نمي دونم شايد بچه هاي ايراني كه از هوش سرشاري برخوردارند ، موفق به فراگيري و كار با اون رادار ها رو فرا گرفته باشند . البته ما با اون هواپيماها پرواز انجام مي داديم . اما در هواي صاف و غير ابري . براي همين وقتي اعلام كردند اين دوفروند به شهر آباد اعزام بشه ، طبق معمول من اولين نفر  داوطلب براي اين پرواز بودم . در ابتداي امر قرار بود من حداقل 15 روز اون جا در كنار هواپيما بمونم و اگر احيانآ حوصله ام سر رفت ، نفر ديگري را جايگزين با من كنند و گر نه تا هر وقت دوست داشتم مي تونستم بمونم . براي همين براي هواپيماي دوم از دوستم جناب سروان ماشاالله مداح كه از همدوره هاي خودم در آمريكا بود خواهش كردم كه به اين ماموريت بيايد . تا خاطره هم اتاقي بودن در آمريكا رو بار ديگه زنده کنيم ! او كه خاطره خوشي از هم اتاق بودن با من نداشت ( چون خيلي اذيت اش مي كردم !! تمام كارها به عهده او بود . از آشپزي ، شستشو گرفته تا ... ) با اكراه پذيرفت ! لذا در غروب يك روز زيبا تابستاني هر دو در کنار يکديگر به سوي شهرآباد پر گشوديم ....

با وجودي كه مسير پرواز از مشهد تا ايستگاه شهر آباد خيلي كوتاه بود ، ولي مدام تلاش مي كردم از مناظر زيباي زير پايم لذت ببرم .  سياه چادرهاي ايلات عشاير كه  به صورت غير منظم بر روي سفره رنگيني از چمن سر سبز طبعت بر پا شده بود و حضور گله هاي دام آن ها كه به صورت نقطه هاي سياهي در اطراف پراكنده بودند ، جلوه خاصي به طبعت بخشيده بود . به خصوص براي آدمي چون من كه از روحيه اي حساس برخوردارم . بالاخره با فرود در ايستگاه هوايي شهر آباد كه تقريبآ در منطقه مرزي شوروي واقع شده است  ، ماموريت ام آغاز شد . در رمپ پرواز فرمانده پايگاه كه سرهنگ 2 پدافند بود به اتفاق چند نفر دژبان نيروي هوايي و يكي دونفر از برادران عقيدتي يا حراست  براي خوشامد گويي به پيشبازمون آمدند ..  هنوز با آن ها كامل احوالپرسي نكرده بودم كه سر و صداي هواپيماي ماشالله مداح سكوت منطقه رو شكست .  هواپيماي غول پيكر او هم درست در كنار قارقارك ما پارك شد .  و ماشاالله خان مداح از آن پياده شد ...

به قول ماشالله مداح ، بعد از دوسال و اندي پرواز مداوم بر فراز مناطق جنگي و تحمل آن همه استرس و ناراحتي به خاطر غم از دست دادن بهترين همكارانمون ، اين بهترين موقعيت و فرصت براي مطالعه و استراحت بود . از اين رو خطاب به فرمانده خوش برخورد  ايستگاه نموده و از ايشون خواهش كردم دو اتاق مجزا ولي كنار هم در اختيار من و جناب مداح قرار دهد . جناب سرهنگ وقتي تقاضاي من رو شنيد با شرمساري پاسخ داد : قربان شرمنده .. مهمانسراي اين جا فقط با ظرفيت 2 اتاق ساخته شده است !! كه يكي از آن ها در اختيار من است . ولي ديگري رو براي جناب سروان مداح در نظر مي گيريم . و شما هم تشريف بياوريد به اتاق من !! هنوز پاسخ او را نداده بودم كه جناب فرمانده ناراحتي و نارضايتي رو از چهره من خوانده و در ادامه افزود : البته من چون زن وبچه خودم رو نياوردم از روي اجبار اين اتاق رو گرفتم . ولي شما راحت باشيد فقط امشب مزاحم شما هستم . فردا صبح زود عازم سايت روي كوه هستم . پرسيدم روي كوه !؟                                                                          

گفت بله آخه من 48 ساعت نگهبان هستم و مواقع استراحتم را هم اون جا با همکارانم مي گذرونم . و فقط هفته اي يك روز براي گرفتن دوش اين جا مي آيم !!  ديگه داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم !! چطور ممكنه فردي که خودش فرمانده ايستگاه خساسي چون شهر آباد است ، بايستي 48 ساعت نگهباني بدهد ! جناب سرهنگ افزود : عزيزم سيستم ما پدافندي ها و پرسنل رادار با شما خيلي فرق دارد . ( شايد منظور اش اين بود ما ها خيلي سوسول هستيم ! )  من بايد بالاي سر افرادم باشم . اين جا از شرايط خيلي استراتژيكي برخورداره . و كلي حضور و نگهبان بودن خودش رو توجيه نمود . و در پايان افزود من به آقايون دستور داده ام همه جوره وسيله آرامش و امنيت شما ها رو فراهم آورند . ضمنآ يك ماشين جيپ استيشن چروكي چيف هم با بنزين كافي در اختيار شما قرار داده ام .. ( اون موقع بنزين كوپني و جيره بندي بود ) توصيه مي كنم فردا با اين ماشين يه سري به دهكده " جذامي  " ها كه در مجاورت اين پايگاه است بزنيد !!  خيلي زيبا ودل انگيز است . اين جا بود كه براي نخستين بارنام جذامي ها رو شنيدم .... البته قبلآ اگه اشتباه نکنم در فيلم " ال سيد " اين بيماري رو ديده بودم ..

فرداي آن روز صبح خيلي زود بود كه با صداي خش خشي از خواب پريدم .  ديدم جناب سرهنگ كه آماده رفتن به پست نگهباني اش در بالاي کوه است ،  بنده خدا كفش هاي خودش رو واكس زده و حالا داره پوتين هاي پرواز من رو هم واكس مي زنه ! از خجالت و وارستگي اين فرمانده بزرگوار خيلي شرمسار شدم . و چون حوصله خداحافظي و ماچ و بوسه رو نداشتم ، بهترين راه به خواب زدن خودم بود ! ساعت ها بعد وقتي از خواب بيدار شدم يه راست سراغ ماشاالله رفتم . ابتدا با هم صبحانه خورده و قرار شد  اول يه گشتي در پايگاه شهرآباد زده و يه كم خريد هم بكنيم .  اما به قول قديمي ها چه فكر مي كرديم چي شد !! اصلآ اون جا خبري از آبادي نبود . بيچاره خانواده ها خريد هاي خود را از  " آشخانه " كه در جاده تهران – مشهد بعد از شهر بجنورد واقع است ، مي كنند . تقريبآ 40 – 50 كيلومتري از ايستگاه كه در بالاي كوه واقع شده است فاصله دارد . اون هم توسط يك ميني بوس عهد عتيق  كه روزي يك بار در اين مسير رفت و آم مي كند .. خلاصه طبق پيشنهاد جناب سرهنگ فرمانده پادگان تصميم گرفتيم بعد از صرف نهار به دهكده جذامي ها برويم ..

نهار را برامون از همون سرباز خونه مي آوردند . واقعآ غذاي سربازخانه مخصوصآ آبگوشت اش با نون مخصوص سربازي جاتون خالي  خيلي خوردن داره ...  من در پايگاه خودمون هم هر وقت گاهي افسر نگهبان مي شدم ، حسابي از غذاي سرباز ها مي خوردم .  بله مي گفتم هنوز تهار  رو تمام نكرده بودند كه ديدم در مي زنند . به ماشاالله گفتم برو در رو باز كن !! او در حالي كه غر مي زد گفت : شتر جان اين جا ديگه آمريكا نيست كه تو تنبلي كني  و من برات بي گاري كنم ... بهش گفتم : پسر نوروز علي دهاتي ..بهت مي گم در رو باز كن ...  و گرنه همين جا مي دم بازداشتت كنند !!  وقتي در را باز كرد ديدم يه آقاي جوان خوش تيپ سلام عليك كرده و اجازه  خواست وارد شود . او خودش رو دكتر دندانپزشك پايگاه معرفي نمود و گفت وقتي شنيدم 2 تا هواپيماي سي -  130 اين جا نشسته است ، خوشحال شده و گقتم برم با خلبانانش آشنا بشوم ..  به گرمي از او پذيرايي كرده و كلي سوال در مورد پايگاه مخصوصآ دهكده جذامي ها از او پرسيديم ..

بعد از کلي گپ زدن با دکتر جوان ، قرار شد او به اتفاق ما  به دهكده " راجي "  آمده  و ما را با مسئول بهداشت اون جا كه از دوستان صميمي اش است آشنا نمايد . دكتر ماشين  " گلف " داشت . ( اون موقع اين مدل اتوموبيل ها تازه وارد ايران شده بود و هنوز تبديل به گل نشده بود ! ) . به پيشنهاد من او قبول كرد كه با استيشني که در اختيار ما گذاشته بودند ، برويم ..  فاصله زيادي از پايگاه نداشت . در بين راه ماشاالله مدام در مورد هزينه دندان مصنوعي براي مامان اش مي پرسيد ! و دكتر طفلك هم صادقانه جواب مي داد . ديگه طاقت نياورده و به دكتر گفتم تو رو خدا دندان مامان اين بابا رو فراموش كن از جذامي ها بگو .. من خودم براي مامانش دندون طلا مي گذارم !! دكتر در مورد بي خطر بودن بيماري اين بنده خدا گفت و افزود : سال ها پيش اين جا رو شهبانو فرح افتتاح نمود . و تمام جذاميان رو اين جا اسكان داد . ريشه اين بيماري هم به همت  وزارت بهداشت و تلاش آقايون دكتر ها خشكانده شد . و ايران تنها كشوري بود كه موفق به مهار كامل آن گرديد . و از آن موقع تاحالا هميشه دكتري در اين جا مستقر است  و آن ها رو زير نظر دارد ..

بعد از مدتي به دهكده با صفاي راجي رسيديم .. بيچاره جذامي ها با زخم هاي هولناكي که بر چهره داشتند ، خيلي عادي  مشغول دامداري و كشاورزي بودند . و هر يك از آن ها با ديدن افراد غريبه اي چون ما ، متحير مي نگريستند . واقعآ درناك بود .. بعضي بيني نداشتند ... برخي لب و گوشه اي از دهان خود را از دست داده بودند .. خلاصه صحنه خيلي رقت انگيزي بود ..  به در خونه مسئول آن جا رسيديم . مردي خوش  برخورده و با روي گشاده از ما پذيرايي كرد . خلاصه چهار نفري پياده ساعت ها در دهكده راجي قدم زديم . دكتر اطلاعات كامل تري از اين بيماري در اختيار ما گذاشت . او گفت : اين جا اين افراد با هم ازدواج مي كنند . و داراي فرزنداني سالم مي باشند . به اتفاق هم به ديدار خانواده اي رفتيم . زن مشغول پخت نان در تنور كنار حياط منزل اش بود . ماشاالله از ترس جونش مرتب از دكتر مي پرسيد آيا خطري ندارد ؟ آيا مسري نيست ؟  مرد به همراه فرزندانش به استقبال ما آمدند .. زن برايمون نان تازه آورد .. من با اشتياق خوردم . اما ماشاالله سير بودن را بهانه نمود و لب به چيزي نزد .. !

شب به پايگاه برگشتيم . دكتر دهكده اصرار داشت بمانيم . ولي هواپيما را بهانه آورده و بر گشتيم . دكتر گفت فردا  نهار به روستاي مجاور كه عروسي است دعوت شده ايد . صبح مي آيم دنبالتون ... شب از فكر اين بيچاره ها خوابم نبرد ... روز بعد دكتر دهكده به سراغمون آمد . سه نفري رفتيم دندانپزشك رو هم برداريم . عذر خواهي نموده و گفت شما برويد من بعد از اتمام كارم به شما خواهم پيوست . عجب روستاي زيبا و دلپذيري بود .. حياط يكي از مدارس رو براي جشن در نظر گرفته بودند . ديگ هاي بزرگ غذا با هيزم هاي انبوه در كنارش در حال پختن بودند . بوي قرمه و برنج ايراني نوآم با دود خاكستري كه هر از گاهي به سمت مردم مي آمد صحنه شاعرانه اي رو به وجود آورده بود . كدخداي روستا اظهار داشت اين جا مراسم عروسي يك هفته به طول مي انجامد ..  سر شب هم بين جوان هاي روستا مراسم كشتي برگذار كرده بودند . به برنده گوسفند و  گوساله هديه مي دادند .. من هم به سرم زد كشتي بگيرم . علي رغم اين كه طرف قوي بود ، به رسم مهمان نوازي شكست خورد ..!

فردا دكتر دهكده راجي از ما خواست براي  شكار قوچ و آهو به جنگل برويم ...  من عذر خواهي كرده  و در روستا ماندم . اما ماشاالله با دكتر به جنگل رفتند . سعي كردم با اين آدم ها بيشتر حرف بزنم . آن ها با مهرباني من رو به جمع دلتنگ خويش پذيرفتند . از غم ها و دلتنگي هاشون مي گفتند . از اين كه از مردم جداشون كرده بودند ، گله داشتند . بعضي از آن ها خجالت مي كشيدند خود رو به من نشان دهند . يكي از جذامي ها گفت اين ها كساني هستند كه صورت آن ها به شكل چندش آوري خورده شده است . حرف بيشتر آن ها از درد بر روي جسم شون نبود . ولي بيشتر از غم درون مي ناليدن . آن ها به مهرباني و عطوفت نياز داشتند . بغض خيلي گلويم رو گرفته بود . دلم مي خواست قدرتي داشتم تا همه آن ها رو سالم كرده و به اجتماع بفرستم .. به هر حال در مدت يك ماهي كه آن جا بودم هر روز به اين مكان سر مي زدم . با همه آن ها دوست شده بودم .  حتي به نام مي شناختم شون .. الان مدت ها گذشته است . نمي دانم حال روز آن ها چگونه است .

 به هر حال دوست دارم مردم عادي هم اين افراد رو درك نمايند . آن گونه كه در سايتي خواندم نوشته بود در حال حاضر در استان هاي :  آذربايجان  ، خراسان ، سيستان و بلوچستان ، و هرمزگان اين بيماري وحشتناك وجود دارد . بنا به روايتي ريشه اين بيماري منشآ در فقر دارد .. نرسيدن ويتامين كافي به بدن سبب اين آسيب مي گردد . بياييم دعا كنيم .. بياييم اين افراد را دريابيم ... بياييم قدر سلامتي خويش رو بدونيم و ...

سال هاي زيادي از اون تاريخ گذشته و سپري شده است .. طفلک  " ماشالله مداح " با از دست دادن دو فرزند جوان اش خيلي شکسته شده است ..  ديگه از اون شادابي و سر زنده اي هيچ نشوني نمونده است . يه روز برايم  اعتراف دردناکي کرده و افزود .. " بهروز جان  باورت مي شه اغلب شب ها راه خونه ام رو گم مي کنم .. !؟ و زماني به خود مي آيم که يا در بهشت زهرا هستم .. يا در محله اي غريب .. "  خيلي از دوستان و همکاران رو در دوران جنگ از دست داديم .. خيلي ها هم بعد از بازنشستگي يا سرطان گرفتند ، يا با داشتن انواع و اقسام بيماري ها چشم از جهان گشودند .. اون هايي هم که مث من هنوز زنده اند ، با انواع و اقسام درد ها بسر مي برند .. باور کنيد من به شخصه فقط و فقط با همين خاطرات شيرين قديمي ام زنده ام .. ! اما متآسفانه بعضي افراد مغرض و حسود چشم ديدن نگارش اين خاطرات رو به خاطر استقبال مخاطبانش ندارند .. !! اما به قول قديمي ها .. پوست من کلفت تر از اين حرفاست و تا زنده ام خواهم نوشت .. چون با شما بودن رو دوست دارم . قربون همه شما

نگارش اولیه : هفتم مهر ماه ۱۳۸۶

اصلاح و بازنشر :  ساعت ۴بامداد هفدهم فروردين ماه ۱۳۹۰

 

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

  • - تعداد بازديد
  • 8846
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35