درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  مهار هواپیما با بدن

  از جان گذشتگی افسر جوان خط پرواز   

مقدمه

امروز ساعت ۹ صبح پیکر هنرمند فقید " رضا صفدری " عزیز تشیع شد . خیلی دلم می خواست تهران بودم .. گر چه بعید می دونم اگه تهران بودم هم طاقت تشیع جنازه عزیز ترین دوستم رو داشتم . خدابیامرز دیدگاه جالبی در باره مرگ و اون دنیا داشت .. بماند برای بعد .. روحش شاد

قبل از اين كه به شرح خاطره پردازم لازمه نكته اي رو عرض كنم .. يك جوون عزيز به اسم عليرضا  كه عاشق خلباني و پروازه برام نوشت كه  هواپيمايي كه در تصوير مشاهده مي كنيد ، يعني ۵۱۴ هموني است كه در فيلم حادثه طبس ازش استفاده كرده بودند . واقعآ از نكته سنجي بعضي از خوانندگان جوان خيلي لذت مي برم .. يا يكي نوشته بود تو كه گفتي مدال ها تو همسرت گم كرده .. پس چرا مي گي فروختم ..؟ كه من توضيح دادم ... اوني كه فروختم مدال هاي سلطان قابوس بود .. اوني كه گم شد مدال هاي روي سينه ام بود ! اسم فيلم حادثه طبس پيش آمد ، ياد ماجرايي افتادم كه خالي از لطف نيست . تو فيلم نشون داده مي شه كه  خلبان باند خاكي رو بوسيله رادار مشاهده مي كنه و .. در صورتي كه رادار جلوي خلبان مخصوص نمايش ابر است نه اين كه تصاوير زمين رو نشون بده !!

روزي كه براي نخستين بار اين  اثر در جشنواره فيلم فجر نمايش داده شد ، بعد از پايان جلسه پرسش و پاسخ با خبرنگاران و منتقدين رو برگزار كردند . شمقدري كارگردان فيلم وقتي اين سوال رو  به اضافه نكات فني پروازي ديگري رو ازش پرسيدم ، با زيركي خاصي طفره رفته و با شوخي گفت ... اين جوون معلومه باباش خلبان بوده است ..!! آخه اون موقع كمي جوون بودم . بعدش هم افزود ما در ساخت اين فيلم از مشاوران خبره نيروي هوايي استفاده كرديم . اگه موردي بوده حتمآ به ما مي گفتند !!  واقعآ من نمي دونم چرا فيلمي كه به دو زبان ساخته شده است ، و قراره با اون آمريكاي جهان خوار رو رسوا كنيم  چه اصراري است كه با به كار گيري جلوه هاي غلط مورد تمسخر قرار گيريم ؟! جالب اين كه تقصير دروغ هاي شاخدار رو هم به گردن مشاوران خلبان  مي اندازه !!

خط پرواز سي - ۱۳۰ قبل از انقلاب

وضعيت اجراي مقررات در پيش از انقلاب با بعد آن خيلي فرق پيدا كرده بود . من هرگز خداي ناكرده قصد تعريف و تمجيد از گذشته و يا زير سئوال بردن وضعيت بعد از آن رو ندارم .. ..اگه به تاريخ هم اشاره اي   مي كنم ، صرفآ براي تجسم واقعي وضعيت است . خب اون موقع سلسله مراتب نظامي خيلي رعايت مي شد . درجات پائين تر واقعآ به ارشد تر از خود احترام مي گذاشتند ... حال اگه از روي ترس يا اجبار بوده من كاري ندارم .. براتون نوشته بودم كه در دوران آموزشي به ما ها كه تازه وارد ارتش شاهنشاهي شده بوديم تآكيد زيادي مي كردند كه اگه يه درجه بر روي شاخه درختي ديديد حتمآ بايد به آن احترام بگذاريد !! حتي كسي كه يه روز از شما زودتر وارد اين سيستم شده است ، از شما قديمي تر محسوب شده و مي بايستي به او احترام بگذاريد .

تازه وضعيت نيروي هوايي نسبت به قواي ديگه مخصوصآ نيروي زميني خيلي فرق مي كرد . يادم مي آيد هر روز قبل از اين كه سرويس اداري تموم بشه ، همه بچه هاي خط پرواز رو به خط مي كردند .. و آن گاه فرمانده خط كه اون موقع آقاي ميرسعيدي بود ، براي همه سخنراني مي كرد . و هميشه به نظم و دقت در انجام امور محوله مخصوصآ در پرواز تآكيد فراوان مي كرد .. خب بچه ها هم زير چشمي به ساعت هاشون نگاه مي كردند كه سرويس ها راه نيفتادند .. و بعد از پايان سخنراني مثل پسر بچه هاي شيطون دبستاني همه به سرعت به سمت ايستگاه اتوبوس ها كه در انتهاي رمپ پرواز مرتب به صف ايستاده بودند ، با عجله مي دويدند . فرمانده هم مخصوصآ حرف هاي تكراري خودش رو به اصطلاح  تا دقيقه نود ادامه مي داد تا حال ما كه جوون بوديم گرفته بشه !

خدا حفظ اش كنه .. الان گاه گداري اون رو تو كوچه مون مي بينم .. حسابي پير شده است .. قدي خميده با مو هاي سپيد و صورتي چروك .. بار اول جلو رفته و خودم رو معرفي كردم نشناخت ! بعد از كلي نشوني دادن ها ... عاقبت من رو شناخت . يادم مياد يه روز كه همه رو جمع كرده بود به يكي از بچه ها كه قد و قواره بلندي داشت و ما او رو گوريل انگوري مي ناميدم اش ، حسابي گير داد !! و بعد در حالي كه خنده هاي بريده بريده اي مي كرد . گفت اصلآ تمام قد بلند ها خرفت هستند .. ! يادش نبود كه خودش هم قدي بلند دارد !! و همه زير لب به اين مثال او خنديدند ... اين مثل من رو ياد خاطره ديگه اي از اين نوع انداخت . بد نيست به آن هم اشاره كنم . بعد از انقلاب يكي از خلبانان قديمي سي - ۱۳۰ شده بود فرمانده پايگاه يكم ترابري ..

يه روز همه خلبانان را به سالن كنفرانس جمع كرد و در حالي كه خيلي عصباني بود با حالتي تقريبآ فرياد گونه گفت .. ديروز كدوم يك از شماها به محدوده جماران نزديك شده ايد ؟!! آخه اين كدوم احمقي بوده كه چنين اشتباهي رو مرتكب شده ؟ همين الان يك فاكسي از ستاد مشترك دريافت كردم كه ما رو مواخذ كرده بود .. و هي همين جوري  از خطرات اين كار و اين كه اون جا پدافندش  آتش به اختيار هستند با خشم سخن مي گفت ... ناگهان يك رندي از ته سالن گفت ... جناب سرهنگ ببخشيد .. ديروز خودتون بوديد كه اين خطا رو مرتكب شديد !! همين بابا قبل از انقلاب گاهي كه افسر عمليات مي شد ، مدام خوابش مي آمد ! و پشت ميزش عينك جيوه اي زده و مي خوابيد ! يه روز كه خيلي خسته بود و معلوم نبود شب گذشته چه كار كرده بود كه اين قدر بي تاب بود ؟

اون موقع من در عمليات پايگاه مامور بودم .. دلم به حالش سوخته در يكي از اتاق ها رو به سرباز گفتم باز كنه تا ايشون استراحت كنه .. بعد هم به سربازه مرخصي دادم . بعد از اين كه سرويس اداري تمام شد ، فراموش كردم كه اين بابا تو  دفترخوابيده ست .. و رفتم خونه .. !! شب بود كه ديدم راننده عمليات اومد در خونه و گفت كليد دفتر رو بده .. جناب سرگرد اون تو زندوني شده است !! طفلك تا شب خوابيده بود . بگذريم ... از مقررات اون ايام مي گفتم ... زماني كه ژنرال امير فضلي فرمانده پايگاه يكم ترابري بود همه پرسنل از كوچك و بزرگ از او حساب مي بردند . و همه اش مي ترسيدند تيمسار سر برسه .. و به اصطلاح برق اش آدم رو بگيره .. ! اين واژه  اغلب بين بچه ها رايج بود . و هميشه به كار مي بردند . تيمسار عاشق گل و گلكاري و فضاي سبز بود ..

تمام بوته هاي گلي كه الان تو پايگاه موجوده  رو از هلند با هواپيماي سي - ۱۳۰ آورده بودند . عجب گل هاي سرخ و محمدي زيبايي  .. واقعآ در فصل بهار و تابستان روح ادم باز مي شه .. يادمه هميشه تو ساك پروازم يه قيچي كوچولو داشتم .. شب ها اون موقع كه خونه سوسن مي نشستم ، يواشكي مي رفته و كلي گل چيده و به سوسن هديه مي دادم .. تو اتاق خودم هم هميشه پر از گل بود .. سوسن خودش با سليقه آن ها رو برام تزئين كرده و روي ميز ام مي گذاشت . يه روز در زمان تيمسار اميرفضلي كه مي گفتند واقعآ امير زاده و از خاندان قاجار است ، قرار بود صبح زود يك فروند هواپيما پرواز وي آي پي انجام بده .. نمي دونم قرار بود كدوم شخصيت والا مقام درباري پرواز بره .. فقط اين رو مي دونم كه تيمسار خيلي روي اين پرواز حساسيت نشون مي داد .

خدا وكيلي او روي همه پرواز ها حساس بود و بد جوري خلبانان يا مسئولان فني رو براي تآخير موآخذه مي كرد . چه برسه به پرواز هاي مهم و ( وي . آي . پي ) ! اين رو هم بگم كه اون موقع مسافران مهم به سه گونه تعريف شده بودند . يك نوع پرواز ( آي . پي ) داشتيم كه براي اين گروه از مسافران ، تشكچه هايي رو روي صندلي هاي قرمز برزنتي هواپيما قرار مي دادند . تا آقايون زير شون نرم باشه ! گروه ديگر كه با كد ( وي . آي . پي ) تعريف مي شدند ، روي صندلي هاي هواپيما تشكچه هاي تاشوي چرمي كه علاوه بر زير ،  پشت مسافر  رو هم پوشش مي داد . البته در اين پرواز ها ميهماندار خانم هم بايد حضور مي داشت . و نوع غذايي كه از كترينگ ايران اير هم مي آوردند فرق داشت .. هم ظروف آن چيني بودند و هم دسر و كوفت و زهر مار هم داشت !!

نوع سوم پرواز آبي يا همون سلطنتي بود كه كلآ داستان و تشريفات آن با بقيه خيلي فرق داشت . همان طور كه قبلآ هم اشاره كردم .. يك اتاقك يا بهتره بگم كانكسي بود كه درست به اندازه قالب داخل سي - ۱۳۰ ساخته شده بود .. و داخلش همه چيز داشت . اين اتاقك رو فقط براي اعليحضرت قرار مي دادند . داخلش علاوه بر آلات دقيق ناوبري و پرواز ، اتاق مطالعه و خواب و دستشويي هم داشت . در پرواز هاي سلطنتي رسم بود كه قبل از پرواز ، يكي دو ساعت اون هواپيما پرواز مي رفت كه به اين پرواز آزمايشي ( اف . سي . اف ) هم مي گفتند .. اين كار براي اين بود كه اگه خداي ناكرده كسي خرابكاري كرده يا اصولآ هواپيما ايرادي داشته باشه مشخص بشه .. عين زمان پادشاهان قديم كه اول عده اي به عنوان پيش مرگ از غذاي شاه مي خوردند !!

تيمسار امير فضلي براي پرواز فوق خيلي سفارش كرده بود . از اون جا كه زمستان بود و برف شديدي مي باريد بچه هاي گردان نگهداري هواپيماي فوق رو شب در آشيانه سي - ۱۳۰ قرار دادند تا براي روز بعد آماده باشه ... از شانس بد اون شب هوا خيلي سرد و همه جا يخبندان مي شه .. اما آن ها خيالشون راحت بود كه قارقارك تو آشيانه است !! نيم ساعت قبل از پرواز ماشين يدك كش اومد تا هواپيما رو به رمپ پرواز ببره .. اولين چيزي كه حال همه اون ها رو گرفت .. وجود فضله هاي فراوان كبوتران بر روي شيشه هاي هواپيما و ساير نقاط اش بود !! انگار اين حيوون ها مخصوصآ دست به يكي كرده باشند .. اون هم يك شبه بلايي سر هواپيما آوردند كه نگو و نپرس !! بيچاره فرمانده گردان نگهداري نمي دونست چه كار بايد بكنه ..؟!!

فرصت داشت از دست مي رفت .. و هواپيمايي كه كلي نظافت شده بود ، تشكچه چرمي براي مسافران اش قرار داده بودند ، ظاهر بيروني اش بد جوري تو ذوق مي زد !! احتمالآ پرندگان به خاطر سرماي شديد شب قبل بد جوري زور بهشون وارد شده بود كه بيش از حد مجاز خير سرشون فضله انداخته بودند !! تازه بعضي فضله ها ساختارش با بقيه خيلي فرق داشت .. به قول معروف از اون نوع وحشتناك اش بود .. معلوم بود بيچاره پرنده ته مونده غذاي بي مزه پايگاه رو خورده بوده كه مزاج اش به هم ريخته و آن گونه فضله نگاري فرموده بودند .. به دستور فرمانده گردان كه براي خود شيريني و ايضآ پاچه خواري  صبح زود به پايگاه آمده بود ، همه بچه هاي فني شعبات مجبور شدند هر يك با آفتابه اي بر سقف هواپيما رفته و تلاش براي محو آثار بر جاي مانده كنند .. !!

اون  بيچاره كه زبون اش هم اغلب مي گرفت ، وقتي عصباني مي شد ، بدتر اوضاع تكلم اش به هم مي ريخت .. چيزي به زمان پرواز نمانده بود ... همه مي دانستند سر و كله تيمسار الان پيدا مي شه .. و به صغير و كبير رحم نمي كنه .. باري به همت و تلاش پرسنل هواپيما آماده شده و كابل كلفت مخصوص يدك را با عجله به قلاب چرخ جلو بسته .. و همين كه آمدند درهاي بزرگ آشيانه رو باز كنند ، ديدند اي دل غافل در ها هم يخ بسته اند ..! و به هيچ عنوان حركت نمي كنند !! سريع به دستور فرمانده عده اي ديگر خود را به در آشيانه رسونده .. ولي هر چه زور مي زدند .. انگار نه انگار كه قصد باز شدن رو  داشته باشد . به ناچار مجبور شدن با كمك بوش كار يا همون يدك كش در ها رو هل بدهند .. ديگه وقت به پايان رسيده بود و مي بايست هواپيما در رمپ باشه !

اما وقتي همه چيز با هم بد شانسي بياره به چنين وضعي دچار مي شه .. راننده ماشين كه چهره اش از داد و بي داد هاي اول صبحي كلافه نشون مي داد نمي دونست به ساز كدوم يكي از آقايون برقصه .. ؟ يكي مي گفت بيا جلو .. يكي فرياد مي زد راست .. يكي ديگر سمت چپ رو نشون اش مي داد .. !! در همين هنگام بود كه سر و كله تيمسار اميرفضلي پيداش شد .. همه خبر دار ايستاده بودند .. فرمانده گردان نگهداري كه رنگ به چهره نداشت دوان دوان خود رو به نزديك تيمسار رسونده و همانند يك چوب خشك خبر دار ايستاده بود .. از اون فاصله معلوم نبود كه آن ها چه مي گويند .. ولي هر چه بود ، مشخص بود كه تيمسار اصلآ از شرايط پيش آمده راضي نيست .. حتمآ مي گفته كه شما بايد زود تر از اين ها هواپيما رو بيرون مي آورديد .. باري بعد از دقايقي فرمانده به پرسنل و راننده كه همگي به حالت خبر دار ايستاده بودند دستور فعاليت مجدد داد

ولي انگار نه انگار .. درها قصد نداشتند باز شوند ...  عاقبت نمي دونم ايده كدوم يك از آقايون بود كه به فكرشون رسيد آب جوش بياورند ...  اين بار خود تيمسار هم از خود رو پياده شده و  از نزديك شاهد اجراي عمليات بود .. آفتابه هاي حاوي آب جوش يكي پس از ديگري  به منافذ در ها ريخته مي شد .. تا اين كه تيمسار در حالي كه دستش به كمرش بود .. فرياد زد از بالا آب ها رو بريزيد .. سريع چند نفري به سوي استند هاي بزرگ زرد رنگ رفته و با زحمت فراوان آن ها رو به نزديكي هاي در آشيانه رساندند .. و در حالي كه دست به دست مي دادند ، آفتابه ها رو از بالا سرازير مي كردند ... از سوي ديگر خود روي بوش كار هي مرتب گاز مي داد .... ولي در هاي آشيانه بد جوري با پرواز وي آي پي  اون روز سر ناسازگاري گذاشته بودند .. !!

در همين هنگام يكي از ستوانياران قديمي كه مسئول انبار آشيانه سي - ۱۳۰ بود و خدا رحمت اش كنه سكته كرد و مرد .. زير لب زمزمه كرد اين ديونه ها چرا به اين در فقط گير داده اند ..؟!! خب از در غربي هواپيما رو خارج كنند .. هنوز كلام او تمام نشده بود كه يكي از بچه هاي متخصص خودش رو به فرمانده گردان رسونده  و آهسته پيشنهاد جديد رو مطرح كرد .. سرهنگ كه انگار تازه از خواب غفلت بيدار شده باشه .. گفت بچه ها بريد در هاي اون سمت رو امتحان كنيد ... چند نفر به سرعت باد خود رو به اون سمت آشيانه رسونده و با كوچكترين حركتي در ها كه بر روي ريل آهني قرار گرفته بودند به نرمي باز شدند !! دليل اش هم نزديكي ساختمان گردان نگهداري به اين در بود كه جلوي وزش سوز باد رو گرفته بود .. ولي براي عبور مشكلات ديگري داشتند !

از اون جا كه هواپيماي ديگري پشت قارقارك مربوطه قرار داشت .. ابتدا آن را سريع از آشيانه خارج كرده و سپس به سراغ هواپيماي اصلي آمدند ..و با سلام و صلوات آن را از آشيانه بيرون آوردند .. چيزي حدود دو ساعت از زمان پرواز گذشته بود .. تيمسار با بي سيم خودش با آشيانه سلطنتي تماس گرفته و علت تآخير رو اعلام كرده بود .. كروي پروازي كه از ساعت ها قبل شاهد اين ماجرا ها بودند .. به دستور تيمسار سريع داخل هواپيما شده و آن را به حركت در اوردند .. هواپيما با وقار خاصي عرض هر دو باند رو قطع كرده و به صورت ميان بر وارد محوطه آشيانه سلطنتي شد . در صورتي كه بايد تا انتهاي باند رفته و از آن جا به مسير خود ادامه مي داد . ولي به دليل تآخير پيش آمده و به دستور شخص فرمانده پايگاه و با هماهنگي برج آن ها تخلفي آشكار انجام دادند !!

پريدن زير هواپيما ... !!

خيلي ببخشيد حسابي سرتون رو درد آوردم .. راستش قصد داشتم در باره عملكرد فرماندهان پايگاه در قبل و بعد از انقلاب پرداخته و آن ها رو با بيان خاطره هايي كه براي خودمن پيش آمده بود مقايسه كنم .كه سخن به خاطره پرواز در زمستان كشيد ... اگر عمري بود در بخش حرف هاي خودموني پست بعدي به آن اشاره خواهم كرد . بگذريم ......... يكي از كارهايي كه بچه هاي فني بر روي هواپيما ها انجام مي دهند ، موتور گرداني است . اين عمل همان گونه كه از نام اش بر مي آيد روشن كردن موتور هواپيما به منظور عيب يابي است . به همين دليل  بعضي از پرسنل فني گردان نگهداري پس از طي د.ر هاي سخت آموزشي ، و دادن امتحان هاي مختلف مجوز موتور گرداني داده مي شد . البته اين عمل يعني روشن كردن موتور هواپيما ، واقعآ كار دشوار و خطرناكي است .

از اين كه مي گويم خطرناك تعجب نكنيد .. چون خلبان وقتي مي خواد هواپيما رو روشن كنه ، علاوه بر خود و كمك اش ، مهندس پرواز هم حضور داره . تازه يكي از آقايون لود مستر ها هم پائين به گوشه و با خلبان در تماسه .. تا يه وقت خداي ناكرده شخصي نا خواسته از زير بال هواپيما عبور نكنه و مانند اون سرهنگ بيچاره كه براتون نوشتم سرش جلوي چشم زن و بچه اش از بدن جدا نشه .. چون همان گونه كي مي دانيد رنگ ملخ هاي هواپيماي سي - ۱۳۰ نقره اي است و وقتي موتور هاي ان روشن مي شه .. به دليل سرعت چرخشي بالا ، ملخ ها ديده نمي شوند ! به همين دليل كارخانه سازنده هواپيما يه اندازه يك وجب انتهاي هر ملخ را با رنگ هاي زرد و قرمز مشخص كرده اند و هنگام چرخش ، دايره اي رنگي به شكل زيبايي مشخص مي شه ..

براي همين يك متخصص فني وقتي قصد روشن كردن موتور هواپيما رو داره ، بايد خيلي حواس اش جمع باشه .. چون اولآ تنها است .. فقط يك نفر بيرون با گوشي مراقب است كه خداي ناكرده كسي از اون نزديكي عبور نكند .. يا اگه مشكلي پيش آمد سريع به فردي كه داخل كابين است اطلاع دهد . يكي ديگر از دلايلي هم كه به اين افراد مجوز موتور گرداني داده اند ، اين است كه براي هر ايراد جزيي شبانه نروند در خونه خلباني و او را براي اين كار به پايگاه بياورند !! يكي از ايراد هايي كه افراد متخصص مجبورند براي ان موتور گرداني كنند ، مشكل پرشرايز يا همون فشار داخل هواپيماست كه اكسيژن لازم رو در پرواز تآمين مي كنه .. و اگه مشكل ليك يا خروج داشته باشه مجبورند كه ان را بر طرف كرده تا در پرواز مشكلي براي خدمه و مسافران پيش نيايد

بعد از اين كه منافذ نشت هوا رو تعمير كردند براي اطمينان و امضا كردن فرم هواپيما ، بايستي به مدت طولاني موتور هاي هواپيما رو روي زمين روشن كرده و متخصصان مربوطه فشار موجود در هواپيما رو اندازه گيري كرده و مطمئن شوند كه هيچ گونه نشتي وجود ندارد .. همچنين برخي ايراد هاي ديگري هم مثل مشكل موتور ، يا زاويه هاي ملخ نيازمند موتور گرداني بعد تعميرات است . اون قديم ها تعدا افراد موتور گردون در گردان هاي فني كم بودند .. و تك و توكي از آقايان مجوز اين كار رو داشتند . مي گويند در شيراز در همون ايام قديم تنها يك نفر اجازه اين كار رو داشت . اين شخص مسيحي بوده و اسم اش ژان بود . البته الان فرانسه است ! ظاهرآ يك روز اين بابا خلافي مرتكب مي شه و مي اندازنش زندون .. جوك در آورده بودند هر وقت نياز به موتور گردوني بود ، هواپيما رو مي كشيدند جلوي زندان تا ژان بياد اون و بچرخونه !! كه بعد ها افراد افزايش يافتند

يكي از كارهايي كه قبل از موتور گردوني بايد رعايت بشه .. چك كردن چوب چرخ ها است كه مطمئن باشند جلوي چرخ هاي عقب هواپيما قرار داده شده اند . و فرد موتور گردون بايد قبل از فشار آوردن به دسته هاي گاز ، از ترمز دستي هواپيما مطمئن بشه .. تا خداي ناكرده هواپيما از جا كنده نشه و همين جوري راه بيفته !! فراموش نكنيد كه در رمپ پرواز معمولآ هواپيما ها در رديف هاي منظم پشت سر هم پارك شده اند . و اگر به هر دليلي هواپيما حركت كنه .. تا طرف بياد بفهمه چي شده ، محكم به هواپيماهاي جلويي كوبيده مي شود .. اون هايي كه خونه هاشون نزديك فرودگاه است اغلب صداي يك نواخت موتور هواپيما به گوش مي رسه .. و حتمآ تعجب مي كنند چرا پس پرواز نمي كنه و ساعت ها صداي گوشخراش آن از اطراف شنيده مي شود ؟!!

در يكي از شب هاي پيش از انقلاب ، هواپيمايي ايراد آورده و بعد از رفع معايب آن براي موتور گردوني يكي از متخصصان قديمي شعبه موتور ماموريت مي يابه كه موتور گردوني كنه ..  ايراد فوق از اون دسته معايبي بوده كه براي اطمينان از صحت ان بايد هواپيما ساعاتي  با آخرين قدرت موتور هايش بچرخد ... كه به اصطلاح عاميانه مي بايستي تخت گاز مي داده ..! يكي از تعمير كاران شعبه موتور به همراه يك متخصص از آلات دقيق كه ظاهرآ همافري  بوده به همراه اين بابا موتور گردونه وارد كابين هواپيما مي شوند . در بيرون هم يك نفر كروچيف ( متخصص فني - پروازي ) به نام علي كه بچه قوچان هم بود با گوشي در گوش بيرون ايستاده بود .. متخصص موتور گردون بعد از بر قراري تماس راديويي با برج مراقبت پرواز مهرآباد ، اجازه روشن شدن موتور ها رو مي گيره ...

معمولآ در اين گونه تماس ها ضمن اعلام شماره ريجستري هواپيما .. مثلآ ۵۰۴  ، براي روشن كردن موتور هواپيما ، اجازه استارت مي گيرند . علي آقا هم از توي گوشي به او مي گويد كه مثلآ موتور شماره ۳ آماده است مي توني روشن كني .. و بعد شماره ۴ و همين طور موتور هاي شماره ۲ و ۱ رو اعلام مي كند كه مشكلي نيست روشن كن .. بعد از روشن شدن موتور ها .. فرد متخصص داخل كابين به علي مي گويد مواظب باش مي خواهم تخت گاز بروم ... علي بايد حواس اش باشه كه از پشت انسان يا ماشيني عبور نكنه .. اگر كسي بي خبر از اون طرف ها رد بشه .. با دست علامت مي دهند كه اي عمو .. از اون طرف ديگه برو .. چون به هوا بلند شده يا مي سوزي !! و به اين ترتيب هواپيما با قدرت تمام گاز مي دهد ...

وقتي هواپيما در  حالت تخت گاز باشه ، علاوه بر صداي كاملآ گوشخراش ، تكان هاي شديدي هم مي خورد .. فردي هم كه بيرون ايستاده براي اين كه پرده گوشش پاره نشه ، يا گوشي به گوش هايش مي گذاره و يا دگمه هاي پلاستيكي مخصوصي رو ( اير پلاگ ) در گوش خود فرو مي برد .. بله همان طور كه عرض كردم هواپيما در اين حالت بد جوري تكان مي خورد .. به مانند اسب وحشي اي مي شود كه قصد فرار از كمند ي رو داره ... آن شب هم همين لرزه هاي محكم و تكان هاي شديدي كه به قارقارك وارد مي شود ، كم كم ترمز دستي كه ظاهرآ قفل نكرده بود شل مي شود .. ! اين رو اضافه كنم كه اگه ترمز دستي قفل شده باشد به هيچ عنوان هواپيما از جاي خود حركت نمي كند .. و بر عكس پيكان كه با ترمز دستي هم راه مي رود ، بر جاي خود ميخكوب مي ماند !!

به هر حال از شانس بد اين علي آقاي ما ، به هر دليلي كه بود و مشخص هم نشد ، در يك لحظه هواپيما رو به جلو از جاي خود كنده مي شود .. و پس از عبور از روي چوب هايي كه مقابل چرخ ها قرار داشتند به سمت جلو راه مي افتد .. علي كه قد و قامت درشتي داشت .. به خاطر حفظ هواپيما كه واقعآ از فرزند آدم عزيز تر است ، براي يك لحظه تصميم مي گيرد فدا كاري كرده و با انداختن خود زير چرخ هواپيما مانع از حركت بيش تر آن شود ..!! از طرقي هم متخصصي كه در كابين بوده خيلي زود متوجه حركت هواپيما مي شود .. چون لرزش زياد است معمولآ آدم خيلي دير متوجه حركت مي شود .. از طرفي فرد فوق سرش تو آلات دقيق است و به بيرون هم كمتر توجه مي كند .. ولي از شانس علي اون شب بلافاصله متوجه شده و ترمز ها رو محكم مي گيرد ..!

او غافل از اتفاقي كه براي علي رخ داده است ، از داخل گوشي مي گويد .. علي جان چوب چرخ ها رو بگذار ... ولي علي كه مردانه و با شهامت خودش رو جلوي لاستيك انداخته بود ، گوشي از سرش به بيرون پرت شده بود .. وصداي دوست خود را نمي شنويد !! او پس از چند بار صدا زدن علي .. نا چار به يكي از همراهان داخل كابين مي گويد سري به بيرون بزن ببين علي شايد خوابش برده است !! طرف به محضي كه از پله هاي هواپيما بيرون مي آيد ، پاهاي علي رو در زير دماغ هواپيما مشاهده مي كند .. سريع از بيرون علامت مي دهد كه موتور ها رو خاموش كن .. ! بعد از دقايقي كه پائين آمده مي بينند علي زير چرخ جلو است و كتف او دقيقآ زير لاستيك هاي جلو قرار گرفته است !! سريع از طريق سيستم هواپيما به گردان نگهداري ماجرار رو خبر مي دهد ..

در ظرف چند دقيقه همه پاي هواپيما مي ريزند .. با امدن امبولانس و پزشك كشيك ، علي رو كه الحمدالله صدمه چنداني نديده بود از زير هواپيما خارج كرده و به بهداري مي برند .. جريان مثل برق همه جا مي پيچد .. بعد از مدتي كه حال او بهبود مي يابد .. تيمسار اميرفضلي به دليل جاعتي كه از خود به خرج داده بود ، او را تشويقي به آمريكا مي فرستد .. خب مي دونيد بازار شايعات اين جور موقع ها فراوان است ... شايعه كرده بودند كه او از ترس بي هوش شده بود .. يا اين كه او غافلگير شده و به هواپيما برخورد كرده بود .. ! خلاصه هر كي يك نوع شايعه نسبت به اين حادثه  بيان مي كرد .. مجوز ان متخصص هم باطل اعلام گرديد . ولي هر چه بود ماجرا به خيرو خوشي به پايان رسيد ..ولي شجاعت اين جوون ايراني براي نجات هواپيما در تاريخ سي - ۱۳۰ به ثبت رسيد

 

نگارش اولیه : یازدهم بهمن ماه ۱۳۸۶

اصلاح و بازنشر :  ساعت ۱۶:۱۵ دقیقه دوازدهم فروردين ماه ۱۳۹۰ پايان يافت .

 

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا  

مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • - تعداد بازديد
  • 4558
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35