درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجرای روستایی و شاه

https://3wyzuq.dm2302.livefilestore.com/y2p5TAdkVze5vOXjqYIz2af3DosfeAOm_vblSZn1xl1RQK_2V49sf7BaD9SIov1Hx21zZ_uVm8Lh1cQIOukcslF7BKN2Z7oghHrs1LwsuBAW3w/67g0g6va9fv3kkskqels.jpg?psid=1

 ماجرای بازدید شاه از سیل زدگان قوچان  

https://3wyzuq.dm2302.livefilestore.com/y2p5TAdkVze5vOXjqYIz2af3DosfeAOm_vblSZn1xl1RQK_2V49sf7BaD9SIov1Hx21zZ_uVm8Lh1cQIOukcslF7BKN2Z7oghHrs1LwsuBAW3w/67g0g6va9fv3kkskqels.jpg?psid=1https://3wyzuq.dm2304.livefilestore.com/y2phlq9u4oAz_C8MIRwews3Hcjhr4j8NhmwMZhhvdeYxPQyxum2Omqvd0l9yI4joTjdWfgcIybHpAvGKPR6b4EnEo7cuxyaS9IJV5IL9ZG_I0U/ndouk2taek557undch3o.jpg?psid=1

برچسب ها : استان خراسان + قوچان + روستاییان + سیل + شهرک ولیعهد + عبدالعظیم ولیان + تولیت استان قدس + اعلیحضرت همایونی + بازدید + ساواکی ها+ سی-۱۳۰  

در وصف روستائيان ...

قبل از نگارش خاطره فوق ، اجازه مي خواهم دليل اصلي پرداختن به آن رو  توضيح دهم . راستش رو بخواهيد من عاشق و شيفته انسان هاي شريف و بي غل و غش هستم . كه در اين ميان روستائيان عزيز ما سر آمد تمام اين ها هستند . مردماني بزرگوار ، زحمتكش ، ساده و مهربون ... كه آدم لذت مي بره با اين قشر معاشرت كنه . نمي دونم شما چقدر با روستائيان در ارتباط بوديد .. و يا چه شناختي از اون ها داريد . باور كنيد  تمام خصلت هايي كه در باره ما ايراني ها در اقصي نقاط جهان گفته مي شه ، در ذات روستائيان متجلي است . همان طور كه در يكي از پست هايم اشاره كردم ، پدر بزرگ ام يكي از ملاكين بزرگ خراسان بود . و خوب يادمه در سنين كودكي و نوجواني وقتي پدرم در آذربايجان خدمت مي كرد ، همه ساله ما به مشهد و قوچان مي رفتيم .

از اون جايي كه من خيلي به محيط روستا عشق مي ورزيدم ، پدر مرحومم من و برادرم رو به روستاهايي كه زماني پدرش مالك ان جا بود مي برد . نمي دونيد چقدر احساس شادماني مي كردم . اون موقع همه روستائيان من رو پسر ارباب خطاب مي كردند . و من اون ايام معني اين حرف رو نمي دونستم ! با خود فكر مي كردم چون از شهر آمده ام و نوع گويش و سر و وضع ام با اون ها متفاوت است  ،  اين واژه را نسبت به من و برادرم به كار مي برند . البته اين رو بگم تا قبل از اصلاحات ارضي كه در سال ۱۳۴۲ صورت گرفت ، برخي از اقوام پدري ام از جمله يكي دو تا از پسر عمو هايم در روستا  ( كه به زبان مشهدي ها " قلعه " می نامند ) ، زندگي مي كردند . البته آن ها در اون جا صنعت مرغداري  راه انداخته بودند . و يا بر سر زمين هاي مزروعي خويش بودند .

اون هايي كه اهل مشهد يا قوچان هستند ، حتمآ نام آبادي هايي چون .. گلشن آباد ، كلاته پيشو ، چكنه و كليدر  رو شنيده اند . كليدر همون روستا يا به قول معروف قلعه اي است كه محمود دولت آبادي كتابي به همين نام در چند جلد منتشر كرده است . و براتون نوشتم كه پرفسور صادقي جراح بزرگ قلب در جهان اهل همين چكنه است كه جهان به او افتخار مي كند . و حتي شنيدم كه به خاطر حضور بيشتر او در امر جراحي قلب ، گنگره پزشكي سوئيس سن بازنشستگي رو از شصت به شصت و پنج سال ارتقا داد ! به هر حال گلشن آباد نام همون قلعه يا آباديي بود كه روزگاري جزء املاك پدري ام محسوب مي شد . و تا چكنه راه چنداني نيست . و نوشتم كه پدر مرحوم پرفسور صادقي در سوئيس خيلي خوب من و خانواده ام رو شناخت .

خب فكر مي كنم به اندازه كافي حاشيه رفتم ! بهتره برم سر موضوع اصلي . در همون سال هايي كه به نيروي هوايي پيوستم ، پدرم از نيروي زميني ارتش شاهنشاهي بازنشسته شد . و از پادگان قوشچي به مشهد و سپس به قوچان نقل و مكان كرد . و من بعد از اين كه پروازم رو آغاز كردم ، از هر فرصتي استفاده كرده و اغلب پروازهاي مشهد رو داوطلبانه انجام مي دادم . و اگه به هر دليلي کوچک ترين فرصتيدست مي يافتم ،براي ديدن خانواده مخصوصآ پدرم  سري به قوچان مي زدم . علاوه بر اين سالي يك بار هم مرخصي گرفته اون جا مي رفتم . يادم مي آيد كه فقط چند روزي در قوچان اقامت مي کردم و سپس به روستاها مي رفتم .  واقعآ لذت مي بردم . پدرم در يكي از محله هاي قوچان خانه بزرگي اجاره كرده بود و با خانواده اش زندگي مي كرد . تا اين كه سيل ويرانگري قوچان رو فرا گرفت .

شدت سيل و طغيان رودخانه ها به حدي بود كه سيل به داخل بخشي از شهر سرازير شده و خيلي از خانه ها رو ويران كرده بود و يا آب به داخل منازل رخنه كرده بود . اون موقع عبدالعظيم وليان استاندار مشهد بود . و نيابت توليت آستان قدس رضوي هم به عهده وي بود . وليان در تمام مدت مديريت خود سعي كرد به نماي شهر مشهد مخصوصآ اطراف مرقد امام رضا ( ع ) سر و ساماني بدهد . اون هايي كه مشهد قديم رو به خاطر مي آورند ، حتمآ يادشون است كه دورتا دور حرم از فروشگاه هاي قديمي و تو در تو تشكيل شده بود و تنها به وسيله كوچه هاي باريكي به هم راه داشت . كسبه با هر نوع ساخت و ساز و تغير ساختارقديم مخالف بودند . و به شدت با طرح جديد كه تخريب بناهاي قديمي اطراف حرم بود  مخالفت مي ورزيدند و مايل به همكاري نبودند .

يادمه همون موقع وليان يه روز به تلويزيون آمده و اعلام كرد كه ديشب حضرت رضا ( ع ) به خوابم آمده و خطاب به من فرمود  ... " وليان خيلي دورم شلوغه .. نفسم بند اومده است !  " و اين گونه بود كه به سرعت مشغول تخريب بناهاي قديمي شده و بازار هاي مدرن امروزي رو تآسيس كرد . با جاري شدن سيل در قوچان ، نيروهاي امدادي و كمك هاي مردمي به سوي قوچان سرازير شد . و در يكي از نوشته هايم اشاره كردم كه من هم به هر بهانه اي بود خود رو به اون جا رساندم . اون موقع جمعيت شير خورشيد سرخ كه بعد از انقلاب به جمعيت حلال احمر تغير نام يافت ، چادر هايي رو براي اسكان مردم سيل زده در محل جنوب شهرك ولي عصر فعلي بنا كرده و مردم رو در آن اسكان داده بود . كه پدر من هم با خانواده اش مدتي در چادر زندگي مي كردند .

عبدالعضيم وليان مرتب به قوچان رفته و از نزديك  ساخت و ساز منازل مسكوني كه در شرق شهر قوچان در حال تآسيس بود ، رو نظارت مي كرد . او خوب مي دانست كه شخص شاه حتمآ براي بازديد به اين شهر خواهد آمد . به همين دليل فشار خود رو هر روز بيشتر بر مسئولان محلي شهر قوچان وارد مي آورد  البته به دليل اين كه ماده اوليه ساختمان هاي تازه تآسيس ،  بلوك هاي سيماني بود ، و به صورت خانه هاي ويلايي يك طبقه تهيه مي شد ، خيلي زود چهره يك شهرك رو به خود گرفت . و با انتقال كابل هاي فشار قوي ، برق و ساير ملزومات كم كم براي انتقال سيل زدگان مهيا مي شد . فرمانداري قوچان با ليست برداري از خانواده هايي كه در چادر زندگي مي كردند ، خدمات پزشكي ، دارويي و ساير احتياجات آن ها رو تآمين مي كرد .

در يكي از پست هاي قبلي نوشتم كه در يكي از همين چادر ها دختر جواني مي زيست كه پدرش به دليل حمل مواد مخدر شايد هم قتل ، فراري بوده و حكم تير او صادر شده بود . و پدرم با آن دختر رفتار مهربانانه اي داشته و از او حمايت مي كرد . يك بار هم كه پدرم در چادر زندگي مي كرد ، فرصت اين رو يافتم كه به آن ها سر زده و از نزديك شاهد مشكلات آن ها باشم . با تكميل شدن شهرك مردم سيل زده به ترتيپ به اين خانه ها انتقال داده شدند . و بعد ها هم سند منزل به نام آن ها زده شد و با كم ترين قيمت به صورت اقساط به آن ها واگذار شد . البته اين رو هم اضافه كنم كه هنوز كه هنوز است و سال ها از تحويل منزل و مرگ پدرم مي گذرد ، نا مادري ام به بانك هم چنان قسط مي دهد ! چون اقساط خيلي پائين است و طبيعي است طول بكشد .

بازديد شاه از شهرك وليعهد

همان طور كه گفتم اسم شهرك اون موقع وليعهد بود كه بعد از انقلاب به شهرك وليعصر تغير نام داده شد . در همين هنگام بود كه از طريق اسدالله علم كه  اون زمان وزير دربار محمد رضا شاه بود به وليان اطلاع داده مي شود كه اعليحضرت قصد بازديد از قوچان و شهرك ساخته شده دارد . خود علم هم اهل بيرجند بود . و در فرصت مناسب خاطراتي هم از او و پرواز هايش به بيرجند و اروپا مخصوصآ انگليس خواهم نوشت كه چگونه هواپيماهاي سي - ۱۳۰ اين ماموريت ها رو انجام مي دادند . ياد خاطره اي از اوايل انقلاب افتادم كه بعد از پيروزي انقلاب ، خبرنگار صدا و سيما به رمپ پرواز سي - ۱۳۰ آمده و در حال تهيه گزارش بود . همين دوست ديرينه ام ماشاالله مداح فرزند نوروزعلي يكي از افرادي بود كه براي مصاحبه و گفت و گو دعوت شد .

او كه تازه از ماموريت برگشته بود درست  زير بال هواپيما در حالي كه باد هم موهاي هميشه ژوليده اش را به هم مي زد در باره رژيم پهلوي چنين گفت ... " بله .. واقعآ اون زمان به ما خيلي اجحاف مي شد .. اغلب ماموريت ها مون براي درباريان بود . آن ها از ما مي خواستند سگ ها و اسب هاي دربار رو جا به جا كنيم .. به عبارتي آن قدري كه براي جون سگ ها ارزش قائل بودند ، به ما اهميتي نمي دادند و .." من كه اون موقع شديدآ شاه دوست بودم ، به خاطر اين مصاحبه كلي با او دعوا كردم . يادمه بهش گفتم ... بدبخت اگه فردا شاه برگرده مي دوني چه بلايي سرت مي آورند ؟!! و اون طفلك ساده ، حسابي اين بلوف ام رو باور كرده بود ! بعدش هم تا مدت ها با او قهر كردم ! ببخشيد باز به حاشيه كشيده شدم ! البته براي ثبت وقايع اون ايام ضروريه .

خلاصه مقدمات براي بازديد شاه در حال فراهم شدن بود . همه به جنب و جوش افتاده بودند . روزي نبود كه وليان  به قوچان سر نزده و يا تلفني در باره تشريفات و مراتب بازديد دستوراتي به عوامل خود و فرماندار صادر نكند . يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ ابتدا يك تيم از ماموران ساواكي رو به مشهد برده و آن ها  با تغير شكل و شمايل خود با ده ها ماشين سواري و ميني بوس با لباس هاي مبدل راهي قوچان شدند . اين افراد وظيفه داشتند حلقه پوششي نامحسوسي در اطراف محل بازديد فراهم كنند . كارگران ساختماني به دستور شهرداري و شخص شهردار كه از نزديك بر پيشرفت كار نظارت داشت ، مشغول پاك سازي محوطه و بيرون بردن نخاله هاي ساختماني بودند . در كوتاه ترين مدت جاده خاكي منتهي به شهرك رو آسفالت كردند .

شهرداري همچنين در اطراف خيابان اصلي و كوچه هاي داخل شهرك با استفاده از باغبان هاي حرفه اي مشغول كاشتن انواع درختچه ، نهال و فضاي سبز شدند . در ميانه شهرك باغ ميوه نيمه متروكه اي قرار گرفته بود كه بركت بازديد عالي ترين مقام كشور ، در يك چشم به هم زدن تبديل به پاركي زيبا شد كه در آن انواع و اقسام وسايل تفريح كودكان هم تعبيه شده بود . كودكاني كه نون نداشتند بخورند ، صاحب پارك شدند ! كه اكنون هم موجود است و تنها در فصل تابستان مسافران عبوري و خانواده آن ها از آن استفاده مي كنند . ديگه همه چيز براي بازديد شاه آماده شده بود . تا اين كه تاريخ دقيق بازديد به استانداري و مقامات مربوطه اطلاع داده شد . دل تو دل مسئولان نبود .. و از اين مي ترسيدند مورد غضب شخص شاه قرار گيرند !

از چند روز قبل به مردم آموزش داده شده بود كه چگونه در حضور پادشاه صحبت كرده و در چه فاصله اي قرار گيرد . پدر مرحومم تعريف مي كرد ... به ما تآكيد شده بود كه به هيچ عنوان اجازه صحبت سر به خود با شخص اول مملكت را نداريم . و در صورت پرسيدن سوالي از سوي معظم عليه ، خيلي كوتاه و خلاصه پاسخ دهيم . و تآكيد كرده بودند دعا به جان خاندان جليل پهلوي رو هرگز فراموش نكنيم . يادمه بابام مي گفت اگه اين آموزش ها رو هم به ما نمي دادند ، من خودم از پيش بلد بودم .. آخه گفته بودم كه او هم از عاشقان واقعي شخص شاه و خاندانش بود ... حتي يادمه يك بار كتك مفصلي در نوجواني به خاطر همين موضوع خوردم . قضيه از اين قرار بود براي مدرسه روزنامه ديواري تهيه مي كردم ، كه در آن از ماجراي طلاق ثريا نوشته بودم .

پدرم كه معمولآ به درس و مشق فرزندانش كاري نداشت .. اما با ديدن تصوير شاه در روزنامه ديواري ام ، كنجكاو شده و آن قسمت از مطلبي كه در باره شاه نوشته بودم  رو به دقت مطالعه كرد . همان طور كه خط به خط مقاله رو مي خواند ، متوجه عصبانيت او و تغير چهره اش شدم . با تمام شدن مطلب ، بقدري برافروخت كه پدر سوخته كي گفته در باره  مسايل خانوادگي شاه بنويسي ؟ مي دوني با نوشتن اين اراجيف شخصيت شخص اول مملكت رو زير سوال مي بري ؟ ما وظيفه داريم در باره كار هاي خوب اعليحضرت صحبت كنيم و ... انگار من ثريا رو طلاق داده بودم !! يا من باعث اين جدايي شده بودم ! خلاصه هرگز آن كتك خوردن رو هيچ گاه فراموش نمي كنم . به هر حال روز موعود فرا رسيد ... و شاه با همراهانش وارد قوچان شدند .

در موقع حضور ، يكي از افرادي كه شانه به شانه شاه راه مي رفت شخص وليان بود . اين رو هم بگم كه قبل از اين موضوع او از دست ارتشبد ازهاري مدال لياقت يا به عبارتي نشان گرفته بود . ولي رنگ و رخسار او حسابي پريده بود ... او به خوبي مي دانست هيچ گاه در اين گونه مراسم ، همه چيز آن طوري كه از قبل پيش بيني شده است ، پيش نخواهد رفت . همين دغدغه رو هم مسئولين ارشد امنيتي و ساواك داشتند . و در دل خود دعا مي كردند كه خدا كنه همه چيز به خير و خوشي تمام بشه .. طبق يك سنت هميشگي ابتدا دسته گلي توسط يك دخترك كوچولو تقديم به شاه شده و متعاقب آن خيرمقدم گيرايي رو بيان كرد . شاه با كشيدن دستي به سرو روي دخترك به راه افتاد ... جماعت زيادي هم از روستاهاي اطراف آمده بودند و در طرفين مسير عبور هورا مي كشيدند . البته در لا به لاي آن ها ساواكي ها مستقر شده بودند و همه چيز را كنترل مي كردند .

شاه وقتي وارد شهرك شد .. همه چيز مرتب بود . خيابان ها آب پاشي جارو شده بود . همه اطرافيان در پشت سر شاه با فاصله گام بر مي داشتند . اعليحضرت هر از گاهي  از مردم در باره مسكن جديد سوال مي كرد .. آن ها هم طبق آموزش هايي كه ديده بودند ، از او تشكر كرده و در پاسخ مي گفتند به لطف شما ما خيلي راحت  زندگي طبيعي خود را آغاز كرده ايم . وليان  با شنيدن اين تعاريف در ته دل خود قلبآ شادمان بود . بازديد هم چنان ادامه داشت .. يكي از اين افراد همون دختري بود كه در باره اش نوشتم . و او با حرارت خاصي صحبت كرده و در پايان نامه اي براي نجات پدر خود به شاه داد .. اين بخش قبلآ پيش بيني نشده بود ! بعضي چهره هاي اطرافيان و مسئولان در هم رفت زيرا آن ها تصور كرده بودند اين خانم شكايت تقديم به شاه كرده است !

ديگر بازديد به پايان خود نزديك مي شد كه در همين هنگام يك پير مردي روستايي ساده از ميان جمعيت قدم به بيرون گذاشته تا با شاه حرف بزند .. ماموران و اطرافيان متوجه شدند و قصد عقب راندن او را داشتند كه شاه متوجه شد .. و خواست كاري با او نداشته باشند .. از اين رو از وي پرسيد .. پدرم از خانه اي كه در اختيار تو قرار گرفته راضي هستي ؟ و در حالي كه همه منتظر تعريف و تمجيد او بودند ، آن پير مرد با همون لهجه غليظ مشهدي اش گفت ... نه آقا جون .. ! اصلآ راضي نيستم !! همه از تعجب خشك شون زد . وليان كم مانده بود پس بيفتد ... !! شاه پرسيد چرا پدر جون راضي نيستي ؟ و آن پيرمرد بدون توجه به جو  حاضر ادامه داد ..  نه بابا جون به درد مو نمي خووره ... شوما كه زحمت كشيديد .. چرا براي الاغ ام طويله نساختيد ...! شاه كه از اين حاضر جوابي او خنده اش گرفته بود ، رو به وليان كرده و گفت اين بابا حق داره .... قوري براي الاغ این پیرمرد يك طويله بسازيد .. و اين گونه بود كه شبانه براي خر آن پيرمرد ساده لوح روستایی هم طويله ساختند ...!!

 

نگارش اولیه : پنجم بهمن ماه ۱۳۸۶

اصلاح و بازنشر :  ساعت ۲:۳۰دقيقه بامداد نهم فروردين ماه ۱۳۹۰

 

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا   

مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • <img src="http://public.blu.livefilestore.com/y1pgrdtYPGVx8k4lkxQ7O0m
  • - تعداد بازديد
  • 8730
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35