درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  کلک برای لغو پرواز !

 لغو پرواز هاي آموزشي با تقليد صداي زنانه 

برچسب ها : پايگاه يکم ترابري + پايگاه هفتم ترابري + هواپيماي سي -۱۳۰ + خلبان تاکتيکال + پرواز آموزشي + چتربازي + بار ريزي + شهر شيراز

بدون هيچ مقدمه اي مي روم سر اصل مطلب . همان گونه که اطلاع داريد در نخستين پست سال نو نوشتم .. " از اين به بعد به نيمه خالي ليوان نگاه خواهم کرد و بدي هاي اطرافم رو خواهم نوشت " واقعآ هم چنين تصميمي داشتم . اما ياداشت " فرهاد " عزيز يکي از خوانندگان بزرگوار وبلاگ باعث شد تا فعلآ از اين فکر منصرف شده و به روال گذشته و با همون سبک و سياق نوشتاري در خدمت شما ياران نازنين باشم . آخه از قديم  گفته اند  .. " ادب در اطاعت است " حال کامنت اين دوست عزيز رو بدون کوچک ترين دخل و تصرفي درج مي کنم .

با سلام و احترام
آقای مدرسی مجدد سال نو را تبریک میگم و برایتان سرفرازی و عزت هرچه بیشتر آرزو می کنم.
آقای مدرسی گرچه تاکنون سعادت زیارت روی گل شما نصیب بنده نشده اما شاید بیشتر از ده سال می شود که شما را می شناسم از همان زمان پالتاک... از زبان شما رشادت ها و جانبازی های انسان های شریف زیادی را شنیدم که بی آنکه بدانم که بودند مدیون آن ها هستم . از نوشته های شما و شرح مبارزه با مشکلات روحیه گرفتم بخصوص در این هجده ماه اخیر که زمین گیر شده ام. گاهی با خاطرات شما خندیدم گاه در شگفت ماندم گاه غمگین شدم و گاه گریستم. آقای مدرسی سرور بزرگوار من حیف نیست آن زبان زیبای شما برای بیان بدی ها در کام بچرخد! که بگوش چه کسی برود؟ گوش ناشنوای کسانی که در جهل مرکب دست و پا می زنند؟ گوش هایی که حتی سخن پیامبران خدا در آن فرو نرفت... مخاطب اگر مخاطب باشد با شنیدن این که نصف لیوان پر است باید بفهمد که نیمه دیگر خالیست.سال هاست که از این چشمه زلال خاطرات و تجربه های زندگی پرفراز و نشیبتان می نوشم. شاید خیلی ها منتظر گل آلود شدن آن هستند اما این حادثه نباید به دست نازنین خود شما انجام گیرد. جسارت و پرگویی بنده را عفو بفرمایید و بجای درددل یک برادر کوچکتر درنظربگیرید.

 *********

پايگاه هفتم ترابري - شيراز

قبل از هر چيز بايد ياد آور شوم محل استقرار هواپيماهاي سي -130 علاوه بر پايگاه يكم ترابري كه در تهران است . در پايگاه هفتم ترابري واقع در شيراز هم مستقر هستند . به عبارتي تمام سي _ 130 هاي ايران در اين دو شهر قرار دارند . خداي ناكرده اگر سانحه اي در يكي از اين دو پايگاه رخ مي داد از پايگاه ديگر تيم كارشناسي اعزام مي شد . علاوه بر اين تمام خلبانان سي -130  براي انجام آزمون هاي  " تاکتيکال "  با يه معلم خلبان به شيراز اعزام مي شدند . و در مدت يك هفته انواع امتحان ها توسط استاد خلبان انجام مي گرفت . ماجرايي رو كه مي خواهم تعريف نمايم مربوط به يكي از همين ماموريت هاي آموزشي است که در پايگاه هفتم ترابري رخ داد .  

ممكنه اين سئوال براي شما پيش بيايد كه منظور از خلبان تاكتيكي چيست ؟ در يه پايگاه ممكنه افراد زيادي خلبان باشند . و اجازه پرواز با هواپيما رو هم داشته باشند . اما همين خلبانان براي افزايش مهارت هايشان و به اصطلاح تاكتيكال شدن نيازمند پرواز هاي ويژهاي مانند چتر بازي ، بار ريزي ، پرواز در شب ( I.F.R ) و ... هستند كه براي آزمايش مهارت به شيراز اعزام مي شدند . يه نكته ديگه رو هم بايد اشاره كنم تا حسابي در حال و هواي ماجرا قرار گيريد . در اون ايام شركت هواپيمايي ملي ايران هما تازه هواپيماي فوکر- 100  رو خريداري کرده بود و براي تكميل كادر پروازيش احتياج به تعدادي خلبان زير30 سال سن داشت كه طبق توافقي قرار شده بود از گردان هاي پروازي نيروي هوايي انتخاب و جذب نمايند .

از اين رو تعدادي از خلبانان سي -130 براي اين منظور انتخاب شده بودند . در يکي ازگردان هاي پروازي   معلم خلباني از اهالي شمال ، انتظار داشت به پاس خدمات ارزنده و زحمات فراوانش او را هم انتخاب نمايند . اما متآسفانه به دلايلي فرماندهان مافوقش او را انتخاب نكرده بودند . در حالي كه رفتن به ايران اير را حق مسلم خود مي دانست . از اين رو خيلي حال اش گرفته شده بود . مدام سر به سر همكاران اش مي گذاشت . مخصوصآ زماني كه به پرواز هاي آموزشي مي رفت حسابي حال شاگردان اش رو در پرواز مي گرفت . و با كوچك ترين اشتباهي سر آن ها داد و بي داد مي كرد . و نمره قبولي نمي داد . حتي به اين هم اكتفا نكرده و به قول خودش نارضايتي اش رو با نتراشيدن سر و صورت اش ابراز نموده بود . خلاصه بگم نه اخلاق داشت و نه قيافه !!

از بد شانسي ام  در يكي از همين ماموريت هاي شيراز قرعه به نام من افتاد  تا به اتفاق هفت هشت ده نفر از بچه هاي گردان پرواز با اين استاد خلبان ناراضي به مدت يك هفته به ماموريت شيراز برويم . البته اضافه كنم رابطه اش با من خوب بود . ذاتآ آدم خوش قلبي هم بود . يادمه روز جمعه بود . سر راه تا شيراز هم براي اين كه خالي نرويم كلي مسافر زن وبچه از ترمينال به ما دادند تا آن ها رو به شيراز ببريم . قبل از پرواز يه افسري آمد و با قهرمان قصه ما كمي احوال پرسي كرده و سپس يكي دو باكس سيگار وينستون به او داد تا در شيراز به يکي از دوستانش تحويل دهد . قيافه بچه ها  خيلي ديدني بود ! همه ماتم گرفته بودند كه چه طوري يك هفته را در کنار استادي عبوس و خشمگين سپري كنند !!

بالاخره سر ساعت معين از تهران بلند شده و به سوي شهر گل و بلبل پرواز كرديم . به محض فرود در پايگاه هفتم شيراز سرواني جوان به کابين هواپيما آمده و سيگار هايش رو گرفت . و سپس ما همگي با ميني بوسي كه برامون فرستاده بودند ، به كاخ وليعهد !! اوه ببخشيد هتلي كه قبلآ متعلق به شخص  وليعهد بود ، در اختيارمون قرار گرفت . معمولآ روش پرواز هاي آموزشي به اين ترتيپ بود كه روزانه يك پرواز صورت مي گرفت و بعد از ظهر ها بچه ها تفريح يا استراحت مي کردند . روز بعد يعني شنبه صبح زود بچه هايي که قرار بود آموزش ببينند به فرودگاه رفتند . من به اتفاق يكي ديگر از همكارانم به نام حسين در هتل مانديم . ظهر كه خلبانان جوان از پرواز برگشتند ديدم همگي ناراحت و بدجوري افسرده هستند . علت رو جويا شدم . گفتند شازده از خودش قانون جديد در آورده است !!

بله استاد خلبان ناراضي به سرش زده بود تا بر خلاف رويه روزي دو سورتي پرواز اموزشي انجام دهد !! همه بچه ها دست به دامن من شدند كه تو رو خدا يه كاري بكن پرواز هاي نوبت بعد از ظهر از سرش بيرون بره ! گفتم كاري مي كنم كه روزي يه پرواز هم به زور برود !! خلاصه مثل " پي نيكيو " مدتي فكر كردم تا شايد حقه اي سوار کنم بلکه اين بابا رو از خير پرواز اضافه بيندازم !!  در مطالب قبلي هم اشاره كرده بودم كه معمولآ دوستان و همکاران در اين جور مواقع براي رفع مشکلات پيش من مي آمدند  . براي مثال ( اينجا  ۱  ) و در ادامه  ( اينجا ۲ ) رو كليك كنيد . به همين دليل نشستم و  با خودم مدت ها خلوت كرده تا به يه راه حل درست و حسابي برسم . چون به بچه ها قول داده بودم . از طرفي تو شهر غريب هم كه نمي شد جولان داد !!

بعدر از ساعت ها تفكر يه فكر خوبي به ذهن ام رسيد . دوستم حسين رو صدا زدم و گفتم بيا بريم  بيرون پايگاه و از اون جا يه زنگي به گردان پرواز بزنيم . حسين كه نقشه من رو خوانده بود سريع خودرويي رو آماده كرد و با عجله رفتيم بيرون پايگاه.. . من با تقليد صداي زنانه از اپراتور خواستم به گردان پرواز وصل نمايد . به كسي كه گوشي تلفن رو برداشت با عشوه خاصي گفتم : با جناب سروان " ش " كار دارم و بعد از لحظه اي با لهجه شمالي خود گفت : بفرماييد سروان شين هستم .. و من در حالي كه وانمود مي کردم بدجوري بغض گلويم رو گرفته خطاب به جناب استاد گفتم : من همشيره همون افسري هستم كه شما زحمت کشيديد و از تهران برايش سيگار وينستون آورديد ... فرمانده ناباورانه سريع گفت :  خواهش مي كنم بفرماييد در خدمتم همشيره ... من با عشوه و غمزه در حالي که سعي مي کردم خودم رو ناراحت نشان دهم ، افزودم : راستش يه مطلب خصوصي داشتم كه بايد حتمآ با شما در ميان بگذارم ! خيلي اضطراريه ... ! استاد بعد از کمي تعلل گفت .. به من ؟  و من سريع با همون صداي زنانه ادامه دادم .. آخه راستش رو بخواهيد من قصد خودكشي داشتم ولي قبل اش مي خواستم با شخص تحصيلکرده و فهميده اي حرف زده و درد دل کنم . .. تا اين كه شنيدم برادرم قرار از  دوست خلبان اش سيگار بگيره .. با خود فكر كردم چه كسي بهتر و باسواد تر از شما !! او که انتظار چنين سخني رو نداشت با دستپاچگي  گفت ..  خواهش مي كنم .. لطف داريد .. ولي نفرموديد شماره ام رو از كجا بدست آورديد ؟!1 

من در حالي كه سعي مي كردم گريه نمايم گفتم : از جيب داداش ام برداشتم . چون او قبل از آمدن شما چند بار با گردان پرواز تماس گرفت !! .. جناب فرمانده که معلوم بود طاقت گريه خانم ها رو نداشت در پاسخ گفت .. اشكالي نداره خواهر من .. حتمآ خواهش مي كنم گريه نكنيد .. من امشب حتمآ شما رو خواهم ديد .. گفتم شب نمي تونم چون برادرم خونه است !! گفت : آخه من بعد از ظهر پرواز دارم ..بلافاصله گريه ام رو شدت بخشيده و در حالي كه وانمود مي كردم دلشكسته شده ام .. گفتم اشكالي نداره .. شما تشريف ببريد پرواز .. من خودم رو همين امشب مي كشم !! در حالي كه دست پاچه شده بود از روي دلسوزي با لکنت گفت : باشه ... بعد از ظهر خدمت مي رسم ... و متعاقب آن با او در يكي از چهار راه هاي شهر قرار گذاشتم .. و بهش نشوني هاي لازم رو دادم .. او هم مشخصات چهره جذاب خودش رو به من گفت .. ! فهميدم که قند توي دلش آب شده است .. !!‌

اون جور كه بعدآ بچه ها تعريف کردند .. او بعد از قطع گوشي تلفن ، در حالي که قيافه حق به جانبي هم  گرفته بود خطاب به شاگردان اش مي گويد : آقايون بفرماييد استراحت فرماييد . امروز بعد از ظهر پرواز انجام نمي شود .. و سپس با عجله به سمت هتل روانه شد .. من و حسين دورا دور او رو زيز نظر گرفته بوديم ..  تا اين كه ديديم آقا حسابي تيپ زده و شيك و پيك ادكلن زده داره هتل رو ترك مي كنه ... حسين به من گفت بهروز متوجه تغيري در چهره اش نشدي ؟ گفتم نه چه تغيري ؟ گفت .. خنگ خدا  آقا رفته ريش هايش رو از ته تراشيده است  !! جالب است بدونيد در همون ايام چندين بار از سوي فرمانده  پايگاه و حتي منطقه به او تذکر داده بودند كه كمي ريش هاي اش رو كوتاه کند .. ولي او به سبب اعتراض    به عدم انتخابش حتي حاضر نشده بود يك ميلي متر از آن را كم نمايد ! اما حالا چه زود و با عجله ريش هايش رو زده و به اصطلاح سه تيغه کرده بود .. !

من و حسين براي ادامه سناريو سعي کرديم زودتر از جناب فرمانده به نزديكي هاي محل قرار برويم  . حسين با مرور ديالوگ ها از خنده داشت روده بر مي شد . تا اين که آقا با ژست خاصي سر  و کله اش پيدا شد .. ظاهرآ دقايقي هم زودتر از زمان تعين شده آمده بود ! .. طفلک نزديك يه ساعت معطل شد .. مرتب به ساعتش مي نگريست .. سپس با دلخوري خيلي دمق برگشت پايگاه . خلاصه اش مي كنم ..  فرداي آن روز ظهر دوباره به او تلفن زدم .. و باز در حالت بغض آلود به او گفتم ببخشيد نشد كه بيام .. برادرم ديروز زود اومد خونه ... اين بار كمي جسارت به خرج داده و مفصل تر با من صحبت كرد .. اصرار داشت پشت تلفن مشكلاتم  رو  به او بگم .. با گريه گفتم : بخدا من آدم بد شانسي هستم .. يكي هم كه پيدا شد به من كمك كنه ، ميسر نشد ... و مجددآ براي عصر قرار گذاشتم .. دوباره همون تيپ زدن ها آغاز شد . بيش از يک ساعت جلوي آينه موهايش رو مرتب مي کرد .. و آنگاه و رفت سر قرار ..

شب كه به هتل برگشت خيلي ناراحت بود . احساس مي كرد رو دست خورده است .. به همين دليل همه بچه ها رو در لابي هتل جمع كرد و جريان خانمه رو تعريف كرد . من و حسين به سختي جلوي خنده هاي خود رو گرفته بوديم .. با همون لهجه شيرين اش گفت : فكر كنم كسي با من شوخي كرده است .. و سپس از يكايك ما سئوال كرد چه كسي اين زنه رو فرستاده بود سراغ من !؟  همه اظهار بي اطلاعي كردند .. در همين هنگام رو به دو نفر آقايون لودمستر نموده و از آن ها خواست تا به اتاقش بيايند .. !  از شما چه پنهان در گردان پروازي اين دو نفر آقايون در گروه تئاتر پايگاه فعاليت مي كردند و سابقه تقليد انواع صدا ها رو داشتند .. !  به همين جهت كمي به آن ها شك كرد .. اما آن دو قسم خوردند که از اين جريان بي خبر هستند ..

طفلك شنيده بود كه در گردان پرواز پايگاه شيراز يه مهندس پروازي است كه صداي همه رو تقليد مي كنه از اين رو رفته بود با هزار بدبختي طرف رو گير آورده و بهش گفته بود آيا اين شوخي كار تو بوده است ؟ آن بنده خدا هم سوگند ياد كرده بود كه درسته من تقليد صدا مي كنم .. ولي با كساني كه شوخي دارم اين عمل رو انجام مي دهم نه شمايي كه ميهمان پايگاه ما هستي .. من به حسين گفتم عنقريبه كه بياد سراغ من .. براي اين كه شك اش بر طرف بشه ، با همسر يكي از همکاران مقيم شيراز هماهنگ كردم موقع نهار كه همگي دور هم هستيم هتل رو بگيره و بگه با فلاني كار دارم .. و بهش ياد آور شديم به محض اين كه آمد گوشي رو قطع نمايد . تا صدا را نشناسد ..

اتفاقآ اين ترفند ما خيلي به جا و به موقع بود .. چون وقتي تلفن زنگ زد و مستخدم هتل خبر داد كه خانمي پشت خط با شما كار داره ، ديگر تقريبآ مطمئن شد كار بچه هاي گروه اش نيست . وقتي با ناراحتي برگشت خطاب به من گفت آقاي مدرسي ببخشيد به من گفته بودند شما هم تقليد صدا مي كنيد ... قصد داشتم از شما سئوال نمايم كه خانمه بيچاره زنگ زد . فهميدم كه شما نمي توانيد باشيد !! بيچاره خيلي كلافه شده بود .. واقعآ نمي دانست قضييه جدي است يا كسي سر به سر او گذاشته است . و به همين دليل ديگه از صرافت پرواز اضافي افتاده بود . ضمن اين كه در هنگام آموزش هم مثل سابق ديگه گير نمي داد .. و به قول معروف يه جورايي سريع سر و ته قضيه رو هم مي اورد .. !

بنده خدا مي گفت مي دونم  وقتي بر گرديم تهران ، خانم بنده  تمام مشخصات اون زنه رو مي گذاره كف دستم !! اون بدبختي رو ديگه چكار كنم ؟؟ بعضي از بچه ها از من خواستند به همسرش در تهران هم زنگ بزنم .!! اما من قبول نكردم و گفتم اين ديگه نامرديه .. چرا بي جهت باعث از بين رفتن كانون گرم خانواده اي بشم . ولي باور كنيد اين جريان چنان روي او اثر گذاشته بود كه ديگه دست از اون اذيت و آزار بي خودي شاگردان اش برداشت . بله دوستان يه تقليد صداي زنانه نه تنها باعث كنسل شدن پرواز هاي اضافه گرديد ، بلكه سبب تغير رفتار يه همكار عصباني هم شد . ضمن اين كه با تراشيدن ريش هايش جايگاه او نزد فرماندهان ارتقا يافت . راستش رو بخواهيد بعد از اين قضيه ديگه خبري از حال و روز اين استاد خلبان نازنين ندارم که چه سرنوشتي پيدا کرده است  ..

 

نگارش اولیه : بيست و چهارم مرداد ماه ۱۳۸۶

اصلاح و بازنشر :  ساعت ۵:۱۵ دقيقه بامداد هشتم فروردين ماه ۱۳۹۰

 

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا  

مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • - تعداد بازديد
  • 5509
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35