درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  وقتی رئیس عاشق ننم شد !

درسی که به حاج کاظم هوسباز دادم

با وجودي كه نه من آدم صد در صد متعصبي بودم و نه مادرم زني تودل برو و جوان بود ، ولي نمي دونم چرا يه لحظه از اين كه ناموس ام داره  روي دسته گاز و دسته هاي ملخ هواپيما ولو مي شه ، احساس شرم كرده و سريع دولا شده و عكس ها رو يكي يكي جمع كردم .. فقط يكي از آن ها به لبه صندلي حاج كاظم گير كرده بود .. حاجي كه آدم واقعآ جدي و منظمي بود ، نمي دونم روي چه حس و انگيزه اي چشم از روي عقربه ها برداشته و مانند يك جوان بيست و چند ساله تلاش كرد ننه ام رو از لاي صندلي بيرون بياره ... !! با كمي تلاش عاقبت آخرين عكس با دست هاي زمخت حاج آقا از لاي درز بيرون آمد. ولي قبل از اين كه به من بدهد ، نگاهي به آن انداخت ..

 درسی که به حاج کاظم هوسباز دادم !

 از قدیم گفته اند .. آدم کچل بشه کنف بشه اما شوهر ننه نداشته باشه ! باور کنید من مادر مرده هم کچل شدم هم کنف و هم دارای شوهر ننه  .. ! تازه رئیس اداره مون هم بی خبر از همه چی و همه جا  وقتی نگاهش به جمال تصاویر ننه مون ( که خیر سرم برای اخذ دفترچه بیمه گرفته بودم )  افتاد یک دل نه صد دل عاشق اش شد .. ! و مشکل از جایی آغاز شد که جرات نکردم به جناب فرمانده بگم ننم شوهر داره .. ! اون هم یک لر با غیرت .. شوهر ننه ا ی که عادت داره زیرشلواری بپوشه و به چشمانم نگاه کنه که سلامش کنم ! اگه بدونید چقدر زور داره .. !!  

" وقتی رئیس عاشق ننم شد " عنوان مطلب این پست است که به مناسبت حال و هواي بهاري تقديم حضورتون مي کنم . " جاج کاظم " يکي از بازرسان با ابهت و تحصيلکرده نيروي هوايي بود که همه پرسنل از او حساب مي بردند . کافي بود يک گير فني به بخت برگشته اي دهد .. ديگه روزگارش سياه بود . طرف بايد کل مفاهيم کتب هواپيماي سي - ۱۳۰ رو از بر مي شدي تا مجوز هاي باطل شده اش رو حاج کاظم تمديد مي کرد  .. ! ماجرايي که مي خوانيد مربوط به شيطنتي است که من به سر اين مرد مقتدر در اوردم .. ! البته شريک جرم هاي زبلي هم داشتم ..

برچسب ها : خط پرواز + سي - ۱۳۰ + شوهر ننه + حاج کاظم + بازرسي پايگاه + رئيس + دفترچه بيمه + عاشق شدن + مراسم توديع

 

نگاهی به گذشته ...  

کسانی که مطالب قبلی ام رو مطالعه کرده باشند می دونند که پدرم در همون سال هایی که من سه چهار ساله بودم مادرم رو طلاق داده و سپس همسر دیگری رو اختیار کرد . از آخرین همسر پدرم چند خواهر و یک برادر نصیب ام شده است .. از سرنوشت مادر هیچ اطلاعی نداشتم . و سال ها بعد درست در ایامی که خود رو برای پیوستن به نیروی هوایی آماده می کردم ، به طور اتفاقی از طریق خواهر ناتنی ام او را پیدا کردم .. خب او هم ازدواج كرده و از همسرش يك دختر و سه پسر داشت . همه او رو " اوس رضا " صداش مي كردند .. ولي من بعد از آشنايي هميشه عمو رضا صداش مي كردم . مرد خيلي خوبي بود . خيلي من رو دوست داشت . و هميشه علنآ مي گفت : اي كاش پسران من هم عقل بهروز رو داشتند . از شما چه پنهون هر سه پسر او آدم هاي يكه بزن و به عبارتي جاهل محله شون محسوب مي شدند . و پدرشون از اين وضعيت رنج مي برد . و از من مي خواست كه آن ها رو نصيحت كنم . ولي آن ها به هيچ صراطي مستقيم نمي شدند !! اگه زنده موندم شرح برخي از خاطراتي كه با آن ها داشتم رو منتشر خواهم كرد .. ولي در اين پست قصد دارم با شخصيت اوستا رضا بيشتر آشنا شويد . البته طفلكي چند سال پيش فوت كرد ..

شخصيت عمو رضا ...

 آن گونه كه خودش مي گفت نژادش " لر " بود . و از لر هاي ملاير به حساب مي آمد . حتمآ مي دونيد كه از زن قبلي اش دو فرزند به نام هاي بهروز و بهزاد داشت . و مادر من هم دو پسر به نام هاي بهروز كه من باشم و بهزاد رو در خانه پدرم گذاشته بود . گويا بهزادشون در كودكي مي ميرد و فقط بهروز باقي مي ماند . و تقريبآ هم سن و سال من است  .. ( شايد چند سال كوچك تر ) . عمو رضا با وجودي كه مردي مهربان بود ، ولي وقتي عصباني مي شد كسي جلو دارش نبود ! فوري دست به بيل شده و دنبال طرف مي گذاشت !! فرقي نمي كرد نفر مقابل فرزندش باشه يا غريبه ! شغل او معمار بود . و درآمد خوبي داشت . به گفته خودش ، يك اتحاد نا ننوشته ميان او و ساير همولايتي هايش برقرار بود . به عبارتي اگه يه وقت قاطي مي كرد .. خيلي سريع ساير همشهري هايش كه در محله هاي اطراف ساكن بودند ، انگاري موي ان ها رو آتش زده باشي ، فوري در نزاع دسته جمعي حاضر مي شدند .. و پدر طرف رو به اتفاق در مي آوردند .. !‌ اصولآ آدم هاي نترسي بودند ..!

نخستين برخورد از نوع بيل ..!!

 من يه دوست به نام آقا جهانگير داشتم كه خيلي انسان شريف و محترمي بود . از بچه هاي قديم داكوتا بود كه به سي - ۱۳۰ آمده بود . من و او و ماشالله مداح تقريبآ هر روز در اداره با هم بوديم . و رفت و آمد خانوادگي هم داشتيم . راستش رو بخواهيد يه روز برادر ناتني ام " بهروز " به حالت خيلي ناراحت و افسرده به خونه مون آمد . وقتي علت مغموم بودن اش رو سوال كردم ، گفت : اوس رضا با اين همه ثروت مي دونه دستم خالي است ولي هيچ كمكي به من نمي كنه .. از من خواست چون انشاء ام خوبه از قول او نامه اي به پدرش نوشته و تقاضاي كمك نمايم ..! من هم غافل از اين كه آن ها قبلآ سر اين قضيه در خانه با هم درگير شده اند ، نامه اي تقريبآ تهديد آميزي نوشته و در آن از اوستا رضا خواستم حق و حقوق پسرش رو بدهد .. وگرنه در خونه مشكل ايجاد خواهد كرد ..!! از آن جا كه من رو در بايستي با عمو رضا داشتم ، نامه رو به جهانگير خان داده و خواهش كردم به شوهر ننه ام بدهد .. ! خب اون ها هم ديگه رو مي شناختند .. چشمتون روز بد نبينه .. طفلك دوستم نامه بهروز رو مي بره در خونه مادرم اينا.. اوستا رضا ابتدا حسابي تحويل گرفته و از جهانگير خان مي خواهد نامه رو بخواند ... طفلك جهان خان بي خبر از ماجرا ، شروع به خواندن تهديد هاي بهروز مي كنه ... كه اوستا جوش آورده و دست به بيل مي شود .. !! خب دوست ما هم چون ادعاي ورزشكاري و لوطي گيري داشته ، اولش صبر مي كنه ولي وقتي مي بيني طرف قصد جون اش رو داره .. دو پا داشت ، دو پا ديگه قرض كرده و پا به فرار مي گذاره .. جاتون خالي تا مدت ها من و ماشاالله مداح به قضيه مي خنديديم ..

 بيمه كردن مادرم ...

 از روزي كه مادرم رو پيدا كرده بودم و به منزل آن ها رفت و امد مي كردم ، خيلي دلم مي خواست يه جور هايي او رو نزد همسر غريبه اش سر افراز نمايم .. هر چه فكر مي كردم چه كاري انجام دهم كه خوشحال اش كنم ، عقل ام به جايي قد نمي داد .. چون از نظر مالي به اندازه كافي بي نياز بود .. خلاصه بعد از مدت ها تفكر ، به اين نتيجه رسيدم كه مادرم رو بيمه كنم .. تا از مزاياي بيمه ارتش بهره مند شده و از همه مهم تر نزد شوهرش كمي سرافراز بشه .. آخه چون اوستا رضا شغل آزاد داشت ، مادر بيمه نشده بود .. وكلي هزينه دوا و دكتر مي داد .. ابتدا رفتم ستاد نيروي هوايي و از بر و بچه هاي ستاد سوال كردم كه آيا مي تونم مادرم رو بيمه كنم يا خير ؟ كه وقتي گفتند مشكلي نيست ، خيلي خوشحال شده و از مادر خواستم چند قطعه عكس سه و شش در چهار براي تحت تكفل قرار دادنش تهيه كنه .. اگه بدونيد اين زن بيچاره چقدر ذوق زده شده بود ؟ مدام به فرزندانش مي گفت .. باز هم بهروز خودم .. ديديد كه به فكر آينده مادرش بود .. والخ .

بازرسي عالي اداره ...

 از فضاي خانوادگي بيرون آمده و يه سر به پايگاه يكم ترابري مي زنم ... در چارت سازماني هواپيما هاي ما يك بازرسي عالي پيش بيني شده است كه وظيفه اصلي اش نظارت بر حسن اجراي مقررات است . اين قوانين از ايمني پرواز گرفته تا نظارت بر بخش هاي فني و غيره بي نهايت حساس بوده و پرسنل آن آدم هاي خيلي آگاه و اغلب خشك و جدي بودند . به عبارتي وقتي سر كله آن ها پيدا مي شد و يا ما رو هر از گاهي براي اداي توضيحات به اون جا احضار مي كردند ، حسابي خودمون رو گم مي كرديم .. ! تا يادم نرفته اين رو هم بگم .. اگر در پروازي هواپيما ايرادي بياورد و بعد از بر طرف كردن ايراد مجددآ در پروازي ديگر همان ايراد مشاهده شود ، طبق قانون جلوي آن ايراد در فرم پروازي هواپيما كلمه " ريپيت " يا همون تكرار رو مي نويسند .. كه با درج اين واژه هواپيما به مراحل جدي تري سر در آورده و تحت بازبيني دقيق قرار مي گيرد .. و به عبارتي ريشه يابي مي كنند كه چه عواملي سبب به وجود امدن همان ايراد در پرواز بعدي شده است .. و به رفع آن مي پردازند ...

 پايگاه يكم ، همان ايام ...

يك روز صبح طبق معمول داوطلب پرواز به مناطق جنگي بودم .. صبح زود از خواب بيدار شده و با پوشيدن لباس پرواز كه به آن قلبآ عشق مي ورزيدم ، آماده خروج از خانه بودم .. به روال هميشه ابتدا به اتاق بچه ها رفته و با نگاهي عميق به چهره آنان كه در خواب خيلي معصوم به نظر مي رسيدند ، خود رو براي وداع كه هميشه فكر مي كردم آخري باشه آماده كرده و با يك بوسه  نرم ، اتاق فرزندانم رو ترك مي كردم  وقتي وارد پايگاه مي شدم .. همه چيز برايم زيبا جلوه مي كرد .. نمي دونم طعم نگاه عاشقانه به اطراف تون رو امتحان كرديد ؟ در اين حالت همه چيز حتي آدم هاي بد هم زيبا به نظر مي آيند .. با ورود به خط پرواز با چشمانم در جستجوي شماره هواپيمايي بودم كه جلوي محل ماموريت آن ، منطقه جنگي قيد شده بود . بعد از حك شدن اسمم روي تابلوي ماموريت  ، با برداشتن ساك پروازم آماده رفتن پاي هواپيما مي شدم .. يادمه هميشه قبل از ترك خط پرواز كمي سر به سر دوستان و همكاران گذاشته و به بهانه دادن روحيه ، حسابي شوخي مي كردم ..

يك ايراد ، يك اتفاق ...!

 با اجازه برج مراقبت پرواز موتور شماره ۳ هواپيماي سي - ۱۳۰ شروع به چرخيدن كرد ... دور موتور بالا و بالاتر مي رفت .. فشار روغن ، هوا ، هيدروليك و غيره مرتب به نظر مي رسيد .. صداي موتور هواپيما لذت خاصي رو القاء مي كرد .. روشن شدن موتور شماره چهار و انعكاس صدا در گوشي با روحيه شادي كه داشتم به همراه عطر ملايمي كه به لباس پروازم زده بودم ، يه نوع احساس غرور مي كردم . با به چرخش در اومدن دو موتور بال چپ و بسته شدن در ، براي خزش آماده شده بوديم . هنوز كاملآ رمپ پرواز رو ترك نكرده بوديم كه مهندس پرواز ايرادي رو در يكي از موتور ها مشاهده كرد . با عمليات تماس گرفته و ايراد رو اعلام كرديم .. در همين حال دو باره به جاي اول مون برگشتيم .. با درج ايراد ، متوجه تكراري بودن آن در پرواز روز قبل شديم .. طولي نگذشت كه تيمي از متخصصان سريع خود رو به زير بال رسوندند .. و متعاقب آن ماشين بازرسي نمايان شد . از اين كه حاج كاظم مقام عالي رتبه بازرسي رو در كابين ديدم ، تعجب كردم ! آخه حاجي خيلي كم براي نظارت مي امد .. در حالي كه به عقربه هاي داخل كابين خيره شده بود ، نمي دونم چي شد كه زيپ جيب روي بازويم باز شده و با حركت بعدي دستم ، عكس هاي مادرم روي دسته گاز ولو شد .. !

 واكنش حج كاظم به تصوير مادرم ... !!

با وجودي كه نه من آدم صد در صد متعصبي بودم و نه مادرم زني تودل برو و جوان بود ، ولي نمي دونم چرا يه لحظه از اين كه ناموس ام داره  روي دسته گاز و دسته هاي ملخ هواپيما ولو مي شه ، احساس شرم كرده و سريع دولا شده و عكس ها رو يكي يكي جمع كردم .. فقط يكي از آن ها به لبه صندلي حاج كاظم گير كرده بود .. حاجي كه آدم واقعآ جدي و منظمي بود ، نمي دونم روي چه حس و انگيزه اي چشم از روي عقربه ها برداشته و مانند يك جوان بيست و چند ساله تلاش كرد ننه ام رو از لاي صندلي بيرون بياره ... !! با كمي تلاش عاقبت آخرين عكس با دست هاي زمخت حاج آقا از لاي درز بيرون آمد. ولي قبل از اين كه به من بدهد ، نگاهي به آن انداخت .. در يك لحظه احساس كردم حالت چشمان حاج آقا عوض شده و رنگ و روي او تغير كرد .. !! من ببو ابتدا فكر كردم پرشرايز هواپيما خارج شده و حاج كاظم مرد با تقوي ما دچار " ورتي گو " ( سرگيجه ) شده است .. !! به همين دليل نا خواسته دستم براي تنظيم فشار بالا رفت .. و در نيمه هاي راه تازه دوزاري ام افتاد كه اي دل غافل اين بابا با ديدن جمال ننه ما اين جوري دست و پاش رو گم كرده و آب از لب و لوچه اش روان شده است .. !! در همان حال خدا رو شكر كردم كه خوب شد عكس آبجي هاي دم بخت ام رو براي بيمه تو جيب ام نگذاشته بودم  ..

 وقتي شيطنت ام گل مي كنه ... !!

تجسم كنيد مردي با اقتدار و جدي رو كه بر مسند عالي ترين مقام بازرسي تكيه زده و با بردن نامش لرزه بر دل هر فردي مي افتد ، حال اين چنين از خود بي خود شده به طوري كه واقعآ حتي قادر نبود پاسخ بازرسان خبره خود رو كه از طريق گوشي با فرمانده خود صحبت مي كردند رو درست و حسابي بدهد !! البته شايد درك من از شرايط روحي او چنين بود .. و ممكنه در نظر ديگران رفتارش خيلي هم طبيعي بوده است ..! يه اعترافي هم مجبورم بكنم .. من از همون نخستين روزي كه قدم به خط پرواز گذاشتم ، از اين حاج كاظم حساب مي بردم .. از اين مي ترسيدم كه يه روزي به من گير داده و از نون خوردن بيندازه .. يا يك شير پاك خورده اي گزارش مغرضانه اي به او بدهد .. از اين روي هميشه سعي مي كردم مقابل او سبز نشده و به چشمانش نگاه نكنم .. ! البته در مطالب قبلي اشاره كرده ام  كه در اون ايام من خيلي شيطون و بلا بودم .. به همين دليل تصميم گرفتم عالي ترين مقام بازرسي رو سر كار گذاشته و با بچه ها كمي بخنديم .. ! خلاصه اون لحظه حاج آقا دستورات فني رو به بازرسان ابلاغ كرده و با مسئوليت قانوني خودش به ما اجازه داد اين پرواز رو برويم .. اما قبل از ترك كابين در حالي كه سرگرم امضاي فرم پروازي هواپيما بود ، آهسته گفت .. ببخشيد اين خانوم چه كاره شما هستند ..!؟ با ترس و لرز و تته پته گفتم ... قربان مادرم است . مي دونستم پرسش بعدي او چيست .. به همين دليل وقتي گفت آيا شوهر داره يا خير ..؟‌به چشمانش خيره شده و گفتم نه حاج آقا ...!!

عاشق شدن حاج كاظم ... !

 در تمام مدت پرواز به اين فكر مي كردم كه ديگه نون ام تو روغن افتاده است ..!! و از اين به بعد نه تنها از ابهت بازرس كل نمي ترسم ، بلكه پسر خونده او هم به حساب خواهم اومد .. من قدرت تجسم گرايي ام خيلي قوي است .. اگه بدونيد در جايگاه فرزند خوانده حاج آقا چه پز هايي كه به همكارانم نمي دادم!؟ در نظر خود مجسم مي كردم كه مرتكب شديدترين خسارت ها به هواپيما شده و در حالي كه ديگران از ترس قالب تهي مي كنند ، من به پشتوانه حاجي چقدر خونسرد دستم رو به كمرم زده و قاه قاه به حادثه مي خندم .. !! خلاصه من آينده اين ماجرا رو از بعد روابط ام با حاجي خيلي سبك سنگين كرده بودم .. ولي اصلآ فكر آخر عاقبت اين كار رو نمي كردم .. !! و همان طور كه حدس زده بودم حاجي عاشق ننه ما شده بود !! مادري كه فقط سه شكم خونه پدر من زائيده بود و چهار شكم هم خونه اوستا رضا ! و پسر كوچك اش هم در حال طي كردن دوران سربازي اش بود  !! ولي خب از طرفي هم درك مي كردم كه عشق اين چيزها سرش نمي شود !!

 سر كار گذاشتن حاج كاظم .... !

 باور كنيد اولش تمام قصدم از ان شوخي خنديدن بود و بس .. اما وقتي كه قضيه خيلي جدي شد ديگه نمي دونستم چه كار بايد بكنم .. !؟ با هيچ كس هم روم نمي شد مشورت كنم  .. !‌ آخه بگم چي ..!؟ براي ننه ام خواستگار پيدا شده .. !؟ تازه به اين موضوع اصلآ فكر نكرده بودم اگه اوستا رضا بفهمه چي پيش خواهد آمد ..!؟ خلاصه از اون جايي كه احساس مي كردم حاجي در تمام سي سال خدمت اش چه بلاهايي سر بچه ها آورده ، احساس آرامش كرده و با خود مي گفتم .. حالا نوبت من است تا انتقام بچه ها رو ازش بگيرم .. !! ولي وقتي خوب فكر مي كردم ، مي ديدم من چنين آدم بي رحمي نبوده و نيستم  از طرفي حاجي هم دست بردار نبود .. ! مرتب من رو به دفترش احضار كرده و مي خواست از ننه ام براش بگم .. جاتون خالي من هم حسابي وارد بودم چي بگم تا حاجي رو ديونه كنم ..!! يادمه بهش گفتم بعد از اين كه پدرم طلاق اش داد ، او ازدواج نكرده و من و برادرم رو بزرگ كرد .. جاجي بقدري روش به من باز شده بود كه علنآ با من شوخي مادري مي كرد !! مثلآ مي گفت .. حيف نيست او تنها باشه ..!؟ خلاصه هر روز سعي مي كرد دل من رو به دست آورد ... !!

الطاف حاجي نسبت به مادرم ...

به لطف حاج كاظم و اعتباري كه داشت ، مراحل اداري دفترچه بيمه مادرم خيلي زود پايان يافته و زود تر از ان چه فكرش رو مي كردم ، دفترچه صادر گرديد .. حاجي چون از افراد با اعتبار ارتش شاهنشاهي بود و خدا وكيلي از دانش و هوش سرشاري برخوردار بود ، بعد از انقلاب جايگاه او متزلزل نشده و بلكه به سمت عالي ترين پست بازرسي منصوب شد . از اين رو به توصيه حاجي كلي تسهيلات و خدمات ويژه كه من تا آن موقع از وجود ان ها بي اطلاع بودم ، به مادرم تعلق گرفت .. پرس و جو هاي حاجي سبب تفريح جمع صميمي چند نفره ما رو به وجود آورده بود .. و كار ما شده بود تجزيه و تحليل عشق حاج آقا به ننه ام ..! از سوي ديگه آقا جهانگير كه حكم راهنماي ما رو داشت ، به دليل نوش جان كردن بيل هاي اوستا رضا ، مرتب به من خط مي داد كه چگونه حاج كاظم رو سركار گذاشته و از قول مادرم چه حرف هايي به او بزنم .. از طرفي حاجي داشت بازنشسته مي شد .. ! و قرار بود خونه هاي سازماني رو تحويل داده و به منزل نوساز خودش نقل و مكان كنه ... 

دليل سر كار گذاشتن حاج كاظم ...

در چند ماه آخر خدمت حاج كاظم ، با كمك آقا جهانگير و فيروز زبل ( مومني ) و ماشاالله مداح حسابي بنده خدا رو سر كار گذاشته و در خلوت دوستانه خود قاه قاه  می خنديديم ... من مي دونستم سركار گذاشتن يه ادم اصلآ كار درست و انساني نيست .. اما باور كنيد دليل تداوم اين كار ، زن و بچه داشتن حاجي بود ! او پسر هايش از من فيروز زبل بزرگ تر بودند .. !! دو تا دختر بزرگ داشت كه يكي از ان ها شوهر كرده بود و ديگري دم بخت بود ... ! فيروز مي گفت .. بهروز حيف كه طرف زود بازنشسته شد .. واقعآ شانس آورد . وگرنه برنامه هاي زيادي براي ادب كردن يه مرد هيز و هوس باز داشتيم .. و به همين دليل من بازي رو ادامه مي دادم . جالبه هر بار به بهانه اي ديدار با ننه ام رو عقب مي انداختم .. و در عوض به توصيه دوستان از قول مادرم سوالاتي از اين عاشق پير مي پرسيدم .. يكي از پرسش ها اين بود ... بعد از ازدواج ننه ما رو كجا مي بري .. ؟ و او مي گفت : يك خونه مستقل براش اجاره مي كنم .يا اين كه مي پرسيديم .. اجازه زن اول ات چي ..!!؟

 خواب هايي كه براي حاجي ديده بوديم ..!!

با نزديك شدن به ايام بازنشستگي حاج آقا ، ما هر روز به اتفاق ياران خودموني يه تصميماتي براي پايان اين ماجرا مي گرفتيم .. مثلآ يكي مي گفت .. بهروز تو بايد مامانت رو به يك بهانه اي به پايگاه آورده  و بعد يك راست به در خونه حاجي رفته و در حضور  زن و فرزندانش اعتراف كن كه .. حاج خانم همسر شما دست از سر ننه من برنمي داره .. او شوهر هم داره !! شما از جلوي همسر هوس باز خودتون در بياييد.!   ولي من دلم نمي آمد كانون و شيرازه خانواده اي رو به هم بريزم .. يكي مي گفت به حاجي بگو براي خواستگاري رسمآ به در خونه مادرت رفته و ابراز عشق نمايد .. ! و من مي دونستم در آن صورت اوستا رضا حتمآ خون او رو خواهد ريخت .. ! و من راضي به اين كار نبودم .. ولي دلم مي خواست يه درسي به اين مرد هوس باز بدهم كه نه سيخ بسوزه و نه كباب .. و بدونه علي آباد شهر نيست ! خلاصه هر كي يك راهي پيشنهاد مي داد .. ولي من چاره كار رو پيدا كردم ..

 مراسم تقدير از حاج كاظم ....

 اون موقع رسم بود هركي مي خواست بازنشسته بشه ، از همه بچه ها پول جمع مي كردند و با خريد هديه اي از اون بنده خدا تقدير به عمل مي اوردند ... از اون جايي كه حاجي واقعآ مرد بزرگي بود ، براي تقدير از او برنامه هاي خاصي تدارك ديده شده بود .. عده اي از اين كه اين مرد جدي و سخت گير خدمت اش تموم شده و ديگه كسي نيست مثل او به همه گير بده ، واقعآ خوشحال بودند .. بعضي ها از اين كه فردي با دانش و با تجربه داره نيروي هوايي رو اون هم در زمان جنگ ترك مي كنه واقعآ ناراحت بودند .. قرار بود از حاج كاظم در يك مراسم بزرگ و رسمي مثل روز نيروي هوايي يا روز هاي مشابه كه برنامه هاي متنوعي در پايگاه تدارك ديده مي شود از حاجي قدر داني بشه .. يادمه در سالن بزرگ سينما قرار بود جشني برگزار بشه و از پرسنل خواسته بودند با خانواده هاشون در اين مراسم حاضر شوند .  ابتدا به فكرم رسيد  شب مراسم به اتفاق مامانم به پايگاه رفته و بعد از تقدير از وي ، ان ها رو به هم معرفي كنم اما ترسيدم حاجي باز دست و پايش رو گم كرده و كلمات عاشاقانه بگه و باعث رنجش مادرم بشه .. !! به همين دليل از خير اين نقشه هم گذشتم ...

 نقشه من براي پايان ماجرا ...

راستش رو بخواهيد علي رغم توصيه دوستان مبني بر ادب كردن آدم هيز و هوس باز ، اما دلم براي او مي سوخت .. چون به عشق واقعآ ايمان داشته و قدرت ان رو درك مي كردم . اين بود كه تصميم گرفتم به گونه اي ديگر به اين موش و گربه بازي ها پايان دهم .. روز قبل اش به خونه مامان رفته و از او و اوستا رضا دعوت كرده تا براي مراسم جشني بزرگ به پايگاه ما بيايند .. مادرم با لحن عاجزانه اي گفت .. ننه جان ما رو چه به جشن .. مگه نمي بيني حالم خوش نيست ..؟ هزار درد و زهر مار دارم .. اوس رضا هم از من بدتر .. كمر درد و پا درد و هزار جور ناراحتي داره .. خلاصه آن قدر اصرار كردم تا مادر راضي شد . سپس نوبت عمو رضا رسيد .. او هم همون بهانه ها رو آورد .. بهش گفتم همه دوستان با پدر و مادر هاشون مي آيند .. اگه شما نياييد ، فكر مي كنند يتيم و بي كس و كار هستم .. !! ( انگاري شاگرد مدرسه بودم !! ) عاقبت به هر بدبختي كه بود ان ها رو راضي كردم تا فردا شب به دنبالشون رفته و ان ها رو براي مراسم همراه خودم پايگاه ببرم ..

 پايگاه يكم ، سالن سينما ..

خدا بيامرز اوستا رضا عادت داشت كلاه لبه دار هميشه به سرش باشه .. اون شب كت و شلوار پلو خوري اش رو پوشيده و كلاه ماهوت مشگي رنگ لبه دارش رو به سر گذاشت .. براي نخستين بار بود كه احساس مي كردم خوش تيپ شده است .. چون هميشه عادت كرده بودم با زير شلواري عمو رضا رو ببينم .. مامانم هم از روي بي حوصله گي لباس هاي معمولي اش رو به تن كرده بود .. سعي كردم با خيره شدن به ننه ام ، كشف كنم كه آيا واقعآ زيباست يا اين بابا چشماش اشتباهي تشخيص داده است وقتي كه خوب دقت كردم ، ديدم نه بابا .. هنوز چهره اش شادابي و زيبايي گذشته اش رو حفظ كرده است . در بين راه به اون ها گفتم سرپرست من كه از دوستان خيلي خوبم است ، در فواصل برنامه ازش تقدير مي شه .. هر وقت صداتون كردم ، حسابي با او گرم بگيريد .. !! و آن دو مثل كودكان حرف شنو قبول كردند .. مراسم رآس ساعت مقرر آغاز شد .. دقيقآ يادم نيست چه برنامه هاي شادي رو تدارك ديده بودند ولي خوب يادمه كه در اواسط برنامه مجري نام سرهنگ كاظم ايكس رو اعلام كرد .. همه حضار به پاس احترام به او سر پا ايستادند .. سالن يك پارچه تشويق شد . 

 معارفه مادر به حاج كاظم ...

 راستي يادم رفت بگم .. اون روزهايي كه حاجي از حال و احوال مامانم مي پرسيد ، مدام سوال مي كرد   آيا لهجه من معلوم مي شود ؟‌! و علي رغم تابلو بودن لهجه آذري اش ، بهش مي گفتم نه حاج آقا عين تهروني ها حرف مي زنيد .. !! اون شب در رديف نخست صندلي هاي سالن نمايش علاوه بر فرماندهان پايگاه و ميهمانان عالي رتبه اي از ستاد نيروي هوايي خانواده حاج كاظم هم نشسته بودند . همان گونه كه گفتم در اواسط برنامه وقتي مجري نام حاجي رو صدا كرده و از او دعوت كرد به روي سن برود ، همه حضار به پا خواسته و با كف زدن هاي ممتد او رو تشويق كردند .. و سپس فرمانده پايگاه هديه او رو اهدا كرد .. و آن گاه نوبت به حاجي رسيد كه چند كلامي نطق كنه .. موقع حرف زدن احساس كردم با چشم هاي هيزش در لابه لاي جماعت دنبال من و مامانم مي گرده .. !! بالاخره به هر جون كندني بود حرف هايش رو تموم كرد .. و مجري  آنتراكتي رو براي  پذيرايي از حضار اعلام كرد ... ديگه نبايد معطل مي كردم به مامان و اوستا رضا گفتم بريم سالن پذيرايي .. مي دونستم حاج آقا اون جا منتظره مامان جونمه .. ! و اين رو مي شد از حركات عصبي او متوجه شد .. كه با حالتي ملتمسانه همه جا رو مي نگريست و سعي مي كرد از اعضاي خانواده اش جدا بمونه ...

حاجي رو حسابي زير نظر گرفته بودم .. و حالات و رفتار هاي او رو آناليز مي كردم .. ! در لحظه مناسب به سوي او راه افتادم .. پشت سرم مامان و شوهرش به آهستگي دنبال ام روان بودند .. حاجي با ديدن من انگار خدا دنيا رو بهش دادند ... با لكنت زبون پرسيد .. عفت جون رو آوردي ..!!؟‌ بهش گفتم آره الان مي آيد .. او در حالي كه يك چشم اش به خانواده اش بود .. با چشم ديگه در ميان جماعت دنبال ننه ما بود ! بعد از دقايقي ابتدا مامان به ما پيوست .. با لحجه قديمي خود گفت سلام عليكوم جناب سرهنگ .. بيچاره بد جوري هول شده بود .. احساس كردم بال بال مي زنه .. گفتم حاج آقا .. مامانم عفت خانوم ! نيش حاجي بد جوري باز شده بود ..يه لحظه فكر كردم دو تا هواپيماي سي - ۱۳۰ رو مي شه تو دهانش جا داد !! همون برق چشم اوليه .. همون برگشتن حالت نگاه او .. تا اومد با مامان حال و احوال كنه .. اوستا رضا سر رسيد .. گفتم عمو جون جناب سرهنگ حاج كاظم .. !! معمار طفلكي بد جوري هول شده بود با دستپاچه گي گفت .. سلام آقاي سرهنگ .. خوبيد الحمدالله .. ؟ و در همين حال رو به حاجي كرده و با خنده مصنوعي گفتم .. جناب سرهنگ ايشون اوس رضا همسر مامانمه .. اول نگرفت چي مي گم .. در حالي كه هم چنان مي خنديد به سمت عمو رضا رفت ... !!

 تراژدي غمناك عشق و عاشقي ... !!

ان دو در حالي كه با هم دست مي دادند .. چشم حاجي تو چشمان مامانم بود .. يه لحظه احساس خطر كرده و با خود گفتم الانه كه اوستا رضا به رگ غيرتش بر خورده و مجلس رو به عزا تبديل كنه .. براي همين دوباره خطاب به حاجي گفتم .. با شوهر مامانم آشنا شدي ..!! طفلك فكر كرد شوخي مي كنم .. و در خالي كه مي خنديد خطاب به عمو رضا گفت . بهروز جون عادت داره هميشه شوخي كنه .. ! ولي عمو رضا انگار از نگاه هاي هيز او خوشش نيامده بود .. گفت اگه در باره من فكر مي كني شوخي مي كنه ، بايد بگم نه .. واقعآ جدي مي گه .. من شوهر مادر ايشون هستم .. كم كم قطر دهان جاجي كوچك و كوچك تر شد .. رنگ صورت اش به زردي گرائيده و در حالي كه سعي مي كرد با گرفتن لبه ميز تعادل خود رو حفظ كنه .. نگاه غضب آلودي به من كرد .. چيزي نمونده بود قاب مرصع از دستش به زمين بيفته من سعي كردم زير بغل او رو بگيرم .. ولي او در همون حال زارش گفت .. جون بهروز بگو شوخي مي كني .. وقتي ديد من ساكت هستم ، زير لب چند بار گفت . حرومزاده  حرومزاده .. بهت نشون خواهم داد و با نزديك شدن همسر و فرزندانش .. با صداي بلند گفتم حاج خانم فكر كنم جناب سرهنگ فشارش افتاده است .. كمك اش كنيد .. حاج خانم سريع خودش رو به سرهنگ رسونده و در پاسخ به من گفت براي او هيجان ضرر داره . اين رو دكتر ها گفته اند .. و من همان طور كه به چشم هاي حاجي خيره شده بودم .. گفتم بله .. نبايد زياد ذوق زده بشه ...   

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

 نگارش اوليه : هفتم آبان ۱۳۸۷

اصلاح بعدي : ساعت ۱۹ بتاريخ بيست و هفتم اسفند ماه ۱۳۸۹ بازنشر شد .

 

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا  

  

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • - تعداد بازديد
  • 14330
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35