درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  پیشنهاد بی شرمانه

  نه بزرگ به جناب سفیر ایالت متحده 

دو روز به همين روال گذشت . تا اينكه سرو كله جناب سفير كبير آمريكا پيدا شد . او به همراه دو نفر از مشاوران ارشد خود كه از درجه دار هاي ورزيده و سياه پوست بودند و هر يك به همراه دفتر دستكي وارد متل گرديدند . ما سريع ساير بچه ها رو خبر كرديم تا يك جا جمع شويم . سفير بعد از پرسيدن اين موضوع كه آيا به ما خوش گذشته است يا نه ..؟ دو نفر همراهش رو معرفي كرده و افزود ، اون عده از آقايوني كه مي خواهند راهي آمريكا شوند ، خودشون رو به اين فرد ( اشاره به يكي از همراهان ) و بقيه كه مايلند كشور ديگري بروند به آن يكي ديگر معرفي نمايند !!

  نه بزرگ به جناب سفیر ایالت متحده  

 2moam54hmol5qr99728s.gif

 

" پيشنهاد بي شرمانه سفير آمريکا " عنوان مطلب اين پست است که تقديم شما ياران همدل و نازنين مي کنم . نخستين بار اين خاطره رو خرداد ماه ۱۳۸۶ روايت کردم .اما متآسفانه به دليل حذف تصاوير صفحات مخدوش شده بود . به همين دليل بار ديگر اصلاح و بازنشر مي کنم . اميدوارم با روايت خاطرات قديمي خصوصآ دفاع مقدس گوشه اي از ناگفته هاي اون ايام رو براي عزيزان نسل جوان بازگو کنم .

برچسب ها : پايگاه دوم شکاري تبريز + هواپيماي اف - ۵ + فرار خلبان + نخست وزيري + رجوي + شهر وان ترکيه + مرغ طوفان + سفير کبير امريکا + پيشنهاد بي شرمانه  

به بهانه مقدمه ...

با آغاز جنگ ايران و عراق دستگاه هاي تبليغاتي دشمن به کمک حاميان غربي خود تبليغات مسموم گسترده اي بر عليه پرسنل قهرمان ارتش خصوصآ نيروي هوايي آغاز کردند . آن ها با وعده هاي دروغين سعي در اغفال خلبانان و پرسنل کليدي مي نمودند . متآسفانه بعضي ها به دليل مشکلاتي که در کشور داشتند خيلي راحت اغفال شده و با پشت کردن به مردم و ميهن خويش به خارج فرار مي کردند . تعدادي هم با هواپيما گريختند که عمل آن ها جز خيانت مفهوم ديگري ندارد . آن چه در ذيل مي خوانيد ماجراي فرار يکي از خلبانان خائن شکاري است که با هواپيماي اف -۵ به شهر " وان " ترکيه گريخته بود . و ما ماموريت داشتيم براي برگرداندن هواپيما با عده اي متخصص و خلبان شکاري به ترکيه برويم .

 پيشنهاد بي شرمانه سفير آمريكا ، در تركيه   

 

روایتی از یک ماجرای واقعی

هنوز چند سالي از جنگ نگذشته بود ، كه شنيديم يكي از خلبانان خائن پايگاه دوم شكاري در تبريز با يك فروند هواپيماي اف - ۵ از كشور گريخته و به تركيه پناهنده شده است . و به ما ماموريت دادند تا به تركيه رفته و اين هواپيما رو برگردانيم . در اين جا لازم مي دونم در مورد واژه " خيانت " يه توضيح كوتاهي بدهم . من هميشه حتي از دوران نو جواني از خائنان به ملت متنفر بودم . و بعد ها خصوصآ در ايام جنگ وقتي خبر اين نوع خيانت ها را مي شنيدم ، به شدت متآثر مي گشتم . مخصوصآ آن هايي كه با خود ، هواپيمايي رو هم كه ميليون ها دلار ارزش داشت مي بردند . درست است بعد ها اين طياره ها با روش هاي ديپلماسي به كشور باز گردانده مي شدند ، اما نبودشان در ايام جنگ براي دفاع از آب وخاك مقدس كشور ، به خوبي احساس مي شد

 

قبل از پرواز به تركيه ، يك فروند سي -۱۳۰ به تبريز رفته و تمام تجهيزات لازم رو براي راه اندازي هواپيما به همراه تكنسين ها ي مربوطه به تهران آورد . بعد از اين كه تجهيزات رو داخل هواپيما بار گيري كردند ، هواپيما رو روشن نموده و از رمپ نظامي به سمت فرودگاه بين المللي مهرآباد ، تاكسي كرديم . تا در آن جا مراحل قانوني و گمركي رو انجام دهند . يادم است در اون ايام پست نخست وزيري در كشور وجود داشت . و اگه اشتباه نكنم ، آقاي مير حسين موسوي نخست وزير بود . و چندين بار ايشون رو براي بازديد به جبهه و مناطق جنگي برده بودم . حالا چرا از نخست وزيري ياد كردم ؟ دليلش در همون فرودگاه مهرآباد براي طي تشريفات خروج ، اتاقك هاي مختلفي به نام نخست وزيري وجود داشت كه هر يك وظيفه اي به عهده داشتند و مانند هفت خوان رستم ، عبور از هر خوان مشكلاتي داشت . و آخرين خوان هم مربوط به دادستاني كشور بود . كه احتمالآ در مورد ممنوع الخروج بودن افراد و اين قبيل مسايل ، كنترل مي كردند .

از بدشانسي ما در ميان متخصصان فنی هواپیمای اف - ۵ که از پایگاه دوم شکاری براي اعزام به ترکيه اومده بودند ، يك درجه دار يا همافري بنام  " رجوي " وجود داشت . . و همين براي گروه پروازي مشکل ساز شد و همين امر پرواز ما رو به تآخير انداخت . احتمالآ ّ برادران دادستاني مي خواستند مطمئن شوند مشاراليه ، هيچ قرابتي با رجوي جنايتکار سركرده سازمان مجاهدين خلق ، ببخشيد منافقين نداشته باشد . اين رو هم اضافه کنم .. اين تنها تآخيري بود كه هيچ يک از ما به خاطرش ناراحت نشديم . زيرا اگه خداي ناكرده اين بابا سرو سري با آن گروهك داشت ، تو كشور غريب حسابي به درد سر مي افتاديم ... بالاخره بعد از ساعت ها استعلام در باره اين مادر مرده ! عاقبت به ما اجازه خروج از كشور رو دادند !! و ما به سوي تركيه پر كشيديم . حالا كه مدت ها از اين ماجرا گذشته ، وقتي فكر مي كنم مي بينم واقعآ ما به يه سفر " نفرين شده " مي رفتيم !! چون از همون لحظه اول تا آخر ، با مشكلات عديده اي روبرو  شديم . اولين مشكل ما زماني رخ داد كه داشتيم خاك كشور عزيزمون رو ترك مي كرديم . مقصد ما شهر كوچك مرزي " وان " تركيه بود . زماني كه با برج آن جا تماس گرفتيم تا موقعيت خودمون رو گزارش نماييم با كمال تعجب مشاهده كرديم ، برادران ترك ما به هيچ عنوان به زبان بين المللي انگليسي مسلط نيستند !! اولين بار بود در سفر هاي خارجي با چنين مشكلي مواجه مي شدم .بناچار وقتي نقشه بين المللي پرواز مون رو چک كرديم ، با کمال تعجب و ناباوري ديديم نوشته " اين فرودگاه فقط به زبان محلي يعني تركي مكالمه مي كند !! "  يعني اگر كسي تركي بلد نباشد ، معلوم نيست چگونه اطلاعات ضروري نشستن رو دريافت مي کند ! مثل اين مي مونه كه يه هواپيماي خارجي بخواد در فرودگاه كوچك مسجد سليمان خودمان فرود بياد ، و از خلبانش خواسته شود تا حتمآ با لهجه بومي منطقه بايد صحبت كند ! 

بر خورد با بختيار 

خلاصه شانس آورديم كه يكي از لود مستر ها به زبون تركي استانبولي مسلط بود . خوب يادمه اسم لود مستر ما كريم بود . بعد از اين پرواز ، مرتب او رو " كريم افندي " صداش مي كرديم . و او هم خوشش مي آمد و نيشش تا بنا گوش باز مي شد .! بعد از مكالمه هاي ضروري با مسئولين برج شهر " وان " ، و گرفتن مشخصات لازم ، در حال کاهش ارتفاع بوديم ... تازه روي درياچه زيباي " وان " رسيده بوديم و داشتيم از زيبايي هاي طبعيت لذت مي برديم كه دومين مشكل رخ داد . ماجرا چنين بود كه ما باند فرود رو  مقابل ديدگان مون داشتيم و در شرايطي که خود رو براي نشستن آماده مي كرديم ناگهان متوجه شديم دسته اي از مرغان دريايي ( مرغ طوفان ) سر راهمون تو هوا سبز شد . نمي دونم چرا در اون لحظه شوخ طبعي ام گل کرد .. چون با صداي تقريبآ بلند خطاب به همکاران توي گوشي گفتم .. بچه ها بختيار .. ! بچه ها بختيار .. !

حالا چرا بختيار ..؟ اون هايي كه ماجرا هاي اوايل انقلاب رو به خاطر دارند ، خوب يادشون است كه بختيار ، آخرين مهره شاه در ايران ، خودش رو نخست وزير قانوني مي خواند ! و در پاسخ به مبارزات مردمي مي گفت : من مرغ طوفانم ... از طوفان چه باك !. از آن تاريخ به بعد من هر جا " مرغ طوفان " ي رو مي ديدم ، بي اختيار ياد آن جمله نخست وزير اسبق افتاده و به دوستانم مي گفتم ... بختيار ... بختيار ... اون روز هم تو كابين با ديدن گروهي از پرندگان ، نا خود آگاه فرياد زدم ... بچه ها بختيار .. بختيار .. مواظب بختيار ها باشين ..  هنوز جمله ام تمام نشده بود كه يكي از مرغان نگون بخت ناخواسته با بال سمت چپ هواپيما برخورد کرد !! و بر اثر شدت برخورد ، صدمه جدي به موتور و قسمتي از بال هواپيما وارد اومد . لازمه اين توضيح رو اضافه کنم .. ( اون روزي که من اين شوخي رو درون کابين انجام دادم ، هنوز مرحوم بختيار زنده بود . و از اون جايي که بنده همواره حرمت همه درگذشتگان رو رعايت کرده و به عقايد  هموطنانم احترام قائلم ، بعد از مرگ اين چهره سياسي هرگز اين شوخي رو تکرار نکردم . و در اين جا هم رسمآ بابت اين شوخي بي مزه ام از همه پوزش مي خواهم . لطفآ به حساب شور جواني بگذاريد )  

ورود سفير آمريكا

بعد از اين که در فرودگاه کوچک شهر وان ترکيه فرود اومديم  ، گروهي از مسئولان فرودگاه به استقبالمون آمدند . بيچاره هواپيماي اف - ۵ ما هم تو گوشه اي از رمپ پرواز غريبانه زير تابش اشعه سورناك آفتاب پارك شده بود . به شوخي به برادران ترك گفتم : افندي .. چرا اين هواپيما رو دوست ما تو سايه پارك نكرده ؟ معلوم بود جناب خلبان فراري به محض رسيدن به کشور تركيه از خوشحالي همين جوري با عجله هواپيما رو رها كرده بود ! چون در محل مخصوص ( روي خط پارك ) رمپ پرواز قرار نداشت . و همين جوري يه وري هواپيما رو خاموش كرده و بلافاصله خودش رو به ارباباش معرفي نموده بود . بعد از مدتي انتظار عاقبت يك دستگاه ميني بوس سر رسيد و همه گروه پروازي و متخصصان همرامون رو با خودش به يه متل دور افتاده اي كه در نزديكي ساحل دريا قرار داشت منتقل کرد . هنوز دقايقي از ورودمون نگذشته بود و به اصطلاح عرق هامون خشك نشده بود كه مدير  هتل وارد اتاق شد و خبر داد سفير كبير آمريكا اون پائين در لابي متل ، منتظر ما است !! ما ديگه اين جاش رو نخونده بوديم !

وارد لابي شديم ، ديديم يه آقاي جنتلمن آمريكايي در حالي كه عينك ريبني هم به چشم داشت و بوي ادكلن اش فضاي اطراف را پر كرده بود ، خود را سفير آمريكا معرفي نمود .. بعد از كلي صغري و كبري چيدن ، رفت رو اصل موضوع ! و پيشنهاد بي شرمانه خودش رو چنين بيان داشت : آقايون اگه شما ها به ايران بر نگرديد ، من ترتيبي مي دهم كه در آمريكا يا هر كشور آزاد ديگري كه مايل بوديد ، اقامت گرفته و با خانواده تا آخر عمر به خوشي و خرمي زندگي راحت و مرفهي رو آغاز كنيد ... البته ما از طريق ديپلماسي ترتيب مي دهيم كه زن وبچه هاي شما زودتر از خودتون به اون كشوري كه مايليد فرستاده شوند . شما نگران هيچ چيز نباشيد

 

ما در پاسخ گفتيم ، شما يك پيشنهاد وسوسه آميزي رو مطرح نموديد ، اجازه بدهيد ما فكر هامون رو بكنيم ، بعد به شما خبر مي دهيم . او از خوشحالي چشمانش برق مي زد . با خود فكر مي كرد كه يك فروند شكاري اف - ۵ فرار كرده و ما كلي تبليغ بر عليه رژيم آخوند ها كرديم ، حالا دومين هواپيما رو هم پناهنده اش مي كنيم ... چه شود !! چقدر مي شه روي پناهندگي هواپيماي دوم مانور داد .. حسابي از طريق بنگاه هاي خبر پراكني روي اختناق در ايران مانور مي كنيم

بعد از رفتن مسيو ي آمريكايي ، جملگي در يه اتاق گرد آمديم ... هر يك چيزي مي گفت .. ابتدا موضوع رو با شوخي و خنده سپري كرديم . هر يك نام كشوري رو به زبان مي آورد و در مدح آن كشور و چگونه زيستنش ، خيال پردازي مي كرد ... راستي يادم رفت بگويم كه سفير آمريكا قبل از ترك متل ، خطاب به مدير آن جا گفت : اين ها همه ميهمان سفارت آمريكا هستند . تمام هزينه هاي آن ها از خورد و خوراك گرفته تا پول متل به عهده ما است . بعد از مدتي كه از فضاي شوخي و خنده گذشت ، همه بچه ها به پيشنهاد آن مردك خنديدند ... واقعيت اين است كه من خودم سال ها در امريكا حضور داشتم . درسته كه آمريكايي ها مسكن و اتوموبيل در اختيار فراري ها قرار مي دهند . ولي اين دقيقآ مصداق اين ضرب المثل معروف ايراني است كه مي گويد : صداي دهل از دور خوش است . من به عينه با همين دوتا چشم هاي خودم در آمريكا ديده بودم كه در زمان جنگ ويتنام ، اكثر پرواز هاي خطرناك رو كه براي اولين بار قرار بود در منطقه اي از ويتنام حمله كنند ، ابتدا خلبان هاي فراري كشور هاي ديگر رو مي فرستادند . و مثل موش آزمايشگاهي ابتدا روي آن ها امتحان مي كردند .

 

تصويري از من تقريبآ در آن روزگار

ضمن اين كه هيچگاه به آن ها به چشم يك شهروند آمريكايي نگاه نمي كردند . و معتقد بودند كه اين ها وقتي وطن خود رو به راحتي فروخته اند ، چه تضميني وجود داره كه آمريكا رو نفروشند !! و اين واقعيتي بود كه اغلب بچه ها يي كه اغفال مي شدند از آن بي اطلاع بودند . ما بعد از ساعت ها مذاكره به اين نتيجه رسيديم كه به سفير آمريكا فعلآ " نه " نگوييم !! تا حسابي از ما پذيرايي كند تا روز آخر بالاخره يك بهانه اي مي آوريم .. از پذيرايي و احترامي كه براي ما قائل بودند هر چه بنويسم كم است . چند نفر سرباز آمريكايي كه بر روي بازوي دستشون كلمه " ام - پي " به معني پليس نظامي نقش بسته بود ، مسئول پذيرايي از ما بودند ! چند دستگاه ماشين استيشن دوج آمريكايي كه به طرز مجللي داخلشون آراسته شده بود ، وظيفه حمل ما ها رو به شهر به عهده داشتند . جالب اين جاست حتي اجازه نمي دادند ما دست به جيبمان بريم ... فوري دلار هاي سيز از سوي آن ها پرداخت مي شد . بيچاره ها چقدر كوته بين بودند كه فكر مي كردند با اين ترفند ها مي تونند افسران ايراني رو بخرند.

كارشكني ترك ها و ...

ردو روز به همين روال گذشت . تا اينكه سرو كله جناب سفير كبير آمريكا پيدا شد . او به همراه دو نفر از مشاوران ارشد خود كه از درجه دار هاي ورزيده و سياه پوست بودند ، و هر يك  به همراه دفتر دستكي که  همراه داشتند ، وارد متل گرديدند . ما سريع ساير بچه ها رو خبر كرديم تا يك جا جمع شويم . سفير بعد از پرسيدن اين موضوع كه آيا به ما خوش گذشته است يا نه ..؟ دو نفر همراهش رو معرفي كرده و افزود ، اون عده از آقايوني كه مي خواهند راهي آمريكا شوند ، خودشون رو به اين فرد ( اشاره به يكي از همراهان ) و بقيه كه مايلند كشور ديگري بروند به آن يكي ديگر معرفي نمايند .

ما هم عين روز اول كه سفير اومد ، شروع كرديم بعد از مقدمه چيني هاي فراوان و در تهابت اعلام كرديم ما همگي فكر هامون رو كرديم . و همه مشتاقيم به آمريكا بياييم . اما دوست نداريم پل پشت سرمون رو خراب كنيم . ما مي ريم تهران ، سپس براي آمدن به آمريكا اقدام مي كنيم !! سفير كه انتظار چنين پاسخي از ما رو نداشت ، حسابي عصباني شده و در اون حال بار ديگر پرسيد اين حرف آخر شما ست ؟ گفتيم بله .. واقعآ قيافه اش ديدني بود .. اصلآ فكر نمي كرد اين چنين رو دست بخورد !! با ناراحتي متل رو ترك كرد . و بقدري گيج بود كه عينك كذايي اش رو فراموش كرد ببرد . و من آن را براي يادگاري برداشتم

فكر كرديم قضيه به همين سادگي تموم شده ، اما وقتي تقاضاي ماشين براي رفتن به فرودگاه كرديم ، ديديم اي دل غافل ... ما در اين جا تحت نظر هستيم ... و به ما حتي اجازه خروج از ساختمان رو نمي دهند ! كمي داد و بيداد كرده و مسئول سر سپرده متل گفتيم سفارت جمهوري اسلامي رو برايمون بگير .. با اكراه اين كار رو انجام داد و بعد از ساعاتي ، بك دستگاه ميني بوس درب و داغون براي بردن ما به فرودگاه آمد . با هزار بدبختي از حلقه پليس هاي آمريكايي رهايي يافته وارد فرودگاه شديم . بعد از دقايقي نوبت به تحويل گرفتن هواپيماي شكاري از دست مسئولان تركيه رسيد .

ولي همان طور كه حدس مي زديم ، كارشكني ها شروع شد . ابتدا آن ها سختگيري هاي شديدي در تحويل هواپيما شروع كردند .... بهانه پشت بهانه .. امضاء پشت امضا ء .. آخر عصباني شده گفتيم افندي مگر شما از خلبان شكاري ما اين قدر امضاء گرفتيد كه حالا داريد بهانه تراشي مي كنيد ..؟‌ اصلآ گوششان به اين حرف ها بدهكار نبود .. بعد از كلي سرو كله زدن ، تقاضاي سوخت براي اف - ۵ كرديم . گفتند نداريم ... ما اينجا به سوخت نيازي نداريم !! اگه شما مي خواهيد ، بايد نامه نگاري كنيم كه چند روزي به طول مي انجامد !! گفتيم اشكالي نداره .. از هواپيماي سي -۱۳۰ مي كشيم !! اين رو اضافه كنم كه از نظر علمي اين كار اصلآ صحيح نيست كه سوخت از هواپيمايي خارج شده و به طياره اي ديگر ريخته شود !! بايد درلابراتوار چك شود . اما از روي ناچاري اين ريسك رو پذيرفتيم و از سي -۱۳۰ بنزين جي پي ۴ رو تخليه و به شكاري ريختيم تا به تبريز برسه .

 

مرحله آخر ، لحظه تحويل فرا رسيد ، آخرين بهانه اين بود تحويل گيرنده علاوه بر شغل خلباني ، بايد يه سمت ستادي هم داشته باشه !! اي بابا در ميان خدمه فقط سروان كاتوزيان مسئول يكنواختي پايگاه بود . يه سمت ديگه هم لازم بود و گرنه هواپيما بي هواپيما ..! من يهو يادم اومد كه چندي پيش مسئوليت نظارت بر كار كارگران هواپيما رو به من محول کرده بودند ! تقريبآ نظارت بر حسن انجام كار شستشوي هواپيما و كارگران حمل كترينگ ( غذاي هواپيما ) . گفتم من مسئول كل فليت سرويس هواپيما هاي مهرآباد هستم !! بچه ها از اين عنوان فانتزي خنده اشان گزفته بود .. چشمكي زدم كه صداش رو در نياورند تا از دست اين ها خلاص شويم .. خلاصه با هزار بدبختي مدارك رد و بدل شد و هواپيماي اف - ۵ ما آماده پرواز به سوي ايران گرديد

 از پشت شيشه دفتر رئيس فرودگاه سايه حضور سفير آمريكا پيدا بود . كه آخرين تلاشش رو براي ماندن ما مي كرد .. بعد از رفتن شكاري ، با آخرين مشكل اساسی مواجه شديم .. آن هم صدمه ديدن بال چپ هواپیمای سي - ۱۳۰ بود !! قانونآ نبايد پرواز مي كرديم . و بايد گروهي متخصص از تهران مي آمدند و بال ما رو تعمير مي كردند !! ديديم اين همون چيزي است كه سفير مي خواد .. و آمدن هواپیمایی ديگر .. داستان اغفال خدمه اي ديگر ... لذا با پذيرفتن ريسك پرواز ، به خاطر اين كه معلم خلبان مجاز به چنین ریسکی است ، هواپيما رو با اون وضعيت خراب ، به پرواز در آورديم . البته براي پيش گيري از جر خوردن بيشتر بال ، در ارتفاع پائين به پرواز ادامه داديم و با سلام و صلوات به پايگاه تبريز رسيديم ، و در خواست هواپيمايي ديگر براي تعمير و بازگشت خودمون كرديم .. و عاقبت با قارقارکي ديگر به تهران رسيديم. 

بعد از رسيدن به تهران ، من موضوع رو به مسئولان رده بالا گزارش دادم . و مصرانه خواهش كردم از طريق وزارت امور خارجه به مسئولان تركيه تذكر دهند كه اجازه ندهند بچه هاي ايراني با مسئولان مغرض خارجي ارتباطي داشته باشند ... ما ها كه مي دونستيم اون ور چه خبره .. ولي خب همه كه نمي دونند . و ممكن بود به راحتي اغفال گردند

 

 

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۳:۱۵ دقیقه بامداد بتاریخ ۲۶ اسفند ۱۳۸۹ اصلاح و باز نشر شد .  

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا  

براي مطالعه روي تصاوير کليک راست فرماييد .

  

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

     

        

  • - تعداد بازديد
  • 4426
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35