درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماموریت با ساواکی ها

 روزی که از ساواکی ها انتقام گرفتیم  

تو اون سرماي داخل كابين ، حسابي از ترس خيس عرق شده بودم . اخلاق سگ فرهاد رو مي دونستم كه اگه بهش بگم نكن يا دست بردار ، بيشتر آرتيست بازي مي كنه ( يكي دو چشمه از آن ها رو از زبون دوستان قديمي اش شنيده بودم ) براي همين هيچي نگفتم . لود مستر ها هم مرتب تو گوشي آمار كساني كه غش كرده بودند رو به فرهاد مي دادند ... قربان يك نفر ديگه ... قربان سرهنگه هم بي هوش شد ... و فرهاد نيشخند مي زد و حواسش به كو ه ها بود . براي يك لحظه چشمم به دگمه درجه كنترل تنظيم هوا بالاي سر مهندس پرواز افتاد . با نا باوري ديدم اي بابا ، نه تنها كولر رو روشن نكرده ، درجه رو روي گرما يعني بخاري گذاشته است ...

 روزی که از ساواکی ها انتقام گرفتیم  

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

 برچسب ها : ماشالله مداح + پايگاه يکم ترابري + دربار شاهنشاهي + اسوان مصر + کاخ وليعهد + نوشهر + ساواک + توهين به گروه پروازي + هواپيماي سي - ۱۳۰ + ارتفاع پائين

" ماموريت با ساواکي ها " عنوان مطلب اين پست است که تقديم حضورتون مي کنم . اميدوارم مورد قبول دوستان قرار گيرد . در باره تآخير در به روز رساني ضمن پوزش بايد عرض کنم تنها دليل آن گرفتاري هاي شخصي و سرعت پايين اينترنت بود .

 

تسليت به يک دوست

http://ltt7ww.blu.livefilestore.com/y1p4pMKB6cWZ3eaC1Mzv-7yatq2cmxmXgNBZ17QG_Dg9XqnZ-P90CXlqtb9VPjsfMX5_Il9njGh7XyQMyJLuhc24WKwQFadC58B/8.jpg?psid=1

اکثر دوستان و خوانندگان قديمي سايت با چهره و نام " ماشالله مداح " يکي از بهترين و قديمي ترين دوستان خانوادگي و همدوره زمان تحصيلاتم در آمريکا آشنا هستند . و کم و بيش در باره زندگي پر درد و رنج او مي دانند . خصوصآ مشقتي که به خاطر سال ها بيماري فرزند بزرگ اش " اميد " کشيد . چند سال پيش در همين ايام بود که " سامان " فرزند ۱۸ ساله اش رو از دست داد . همين الان مطلع شدم دلبند عزيز تر از جانش " اميد " هم چشم از اين دنيا بست .. خيلي حالم گرفته شد .. در باره بيماري اميد که يکي دو سال از " بهاره " من بزرگ تر است در پستي با عنوان { همه درد هاي يک پدر } نوشته ام .. نمي دونم اين داغ ديگر رو چگونه تحمل خواهد کرد . فقط از خدا مي خواهم به او همسر بردبارش صبر عنايت فرمايد . و از صميم قلب اين مصيبت رو به ماشالله عزيز و خانواده رنج کشيده اش تسليت مي گويم .

به بهانه مقدمه

در باره "‌ ساواک " و نقش آن در پيش از انقلاب مطالب زيادي شنيده و يا خوانده ايد . که اغلب از ان ها به عنوان شکنجه گر در تاريخ ياد مي شود . اگر چه برخلاف تصور همگان در ميان آن ها افراد با شخصيت و مهرباني هم ديده مي شد ! بگذريم .. از اون جايي که بيشتر ماموريت هاي دربار تا قبل از ورود هواپيماهاي بوئينگ با هرکولس ها انجام مي شد ، ناخواسته ما با ساواکي ها در ارتباط بوديم . در ماجرايي که قصد روايت اش را دارم ، قضيه برعکس شده است ! و اين بار ساواکي هاي مغرور مزد توهين هايي که به گروه پروازي داشتند در آسمان مي گيرند !! قهرمان ماجرا " فرهاد " افسر خلبانان جوان نيروي هوايي است . که هرگز زير بار حرف زور نرفته است .. و تاوان سنگيني به خاطر مرام و شخصيت اش در گذشته پرداخته است . و بهتر است قبل از مطالعه ماجرا با گذشته اين انسان بزرگوار آشنا شويد

فرهاد قبل از پيوستن به خانواده سي - ۱۳۰ ، يکي از آس ترين خلبانان شکاري در نيروي هوايي محسوب مي شد . و همين امر باعث حسادت بعضي همکاران مغرض مافوق خود شده بود . عاقبت هم به خاطر درگيري با يکي از فرماندهان شکاري ، ضمن از دست دادن يک درجه به هرکولس منتقل شده بود . اما چون افسري با هوش و توانمندي بود ، خيلي زود به عنوان خلبان تاکتيکال سي - ۱۳۰ با درجه ستواندومي پرواز مي کرد .. و اغلب کمک هاي او درجات بالا تري داشتند .. ! بعد از انقلاب هم فرهاد به گردان ۷۴۷ منتقل شده و خيلي زود به مقام کاپيتاني اين نوع هواپيما دست يافت . اما متآسفانه در يکي از روزهايي که سرگرم آموزش به نيروهاي جوان بود بر اثر حادثه اي .... جزئيات ماجرا رو در پستي با عنوان { خشم ژنرال ،‌ تبعيد خلبان } نگاشته ام . توصيه مي شود ابتدا اين لينک رو بخونيد .

قبل از انقلاب

هنوز انقلاب اسلامي ايران به ثمر نرسيده بود . و ما كماكان هر از چند گاهي براي " خاندان سلطنتي " پرواز انجام مي داديم . در اون زمان اگه پرواز داخلي بود ، خود شاه گاهي به كابين مي آمد و پرواز انجام مي داد . خلبان مخصوص خاندان پهلوي ، سرهنگ بهزاد معزي بود . اگه هم پرواز خارج از كشور داشتيم ، معمولآ در اختيار ساواكي ها قرار مي گرفتيم . بعضي از آن ها بقدري وحشي و عقده اي بودند كه حد و حساب نداشت . مدام به آدم گير الكي مي دادند . و با دخالت های بی جاي خود از امور پرواز گرفته تا مسایل فنی ، اعصاب همه رو داغون مي کردند . البته برو بچه هاي پرواز از اون ها باکي نداشتند . و با بي اعتنايي و پاسخ هاي بي مفهوم حتي گاهي سر کارشون هم مي گذاشتند 

لازم است براي روشن شدن ذهن دوستان عزيز و خوانندگان جوان عرض كنم ، در ايامي كه من در ارتش خدمت مي كردم ، مقررات نظامي خيلي شديد و خشكی حاکم بود . همه موظف بودند به مافوق خود ، حتي اگه يك روز هم قديمي تربود ، احترام بگذارند . رابطه ها همه سرد و فاقد احساس بود . حتي يادمه كه در دوران آموزش به ما گفته بودند ، اگه روي درختي درجه اي نصب بود ، شما بايد به آن درخت حتمآ احترام بگذاريد !!! اين ضوابط در نيروي زميني خيلي شديد تر بود . اما همان ايام ، در نيروي هوايي مخصوصآ پايگاه ما كه پرسنل اش با هواپيما سرو كار داشت از اين خبر ها نبود

در آن جا علم و دانش پروازي حرف اول و آخر رو مي زد . در يه پرواز بار ها پيش مي آمد كه خلبان يك هواپيما مثلآ يک نفر ستوان يك بود ، در حالي كه كمك او با درجه سرهنگ تمامي کنار دست همان ستوان می نشست ! و قانونآ سرهنگه بايد به حرف اون ستوانه احترام مي گذاشت . و اين موضوع براي درجات بالا و پرسنل نيروي زميني ، خيلي تعجب آور بود . طبق قانون خلبان فرمانده بالاترين مقام در داخل هواپیما محسوب می شود . حتي اگه شاه يا رئيس جمهور داخل هواپيما باشد . اما ساواكي ها اين درك رو نداشتند

در يكي از روزهاي همين ايام بود كه براي ماموريتي به " اسوان " مصر رفتيم . قرار بود وسايل كاخ نو ساز وليعهد رو كه در شهر ساحلي " نوشهر " در حال ساخته شدن بود ، بياوريم . حضور ما در اين شهر زيباي آفريقايي كمي به طول انجاميد . ظاهرآ هر تكه اش رو از جايي مي آوردند . ما هم جز استراحت و گردش با حق ماموريت بالايي كه به دلار مي گرفتيم ، كار خاصي نداشتيم . و واقعآ مثل شاهزادگان با ما برخورد مي شد و يا رفتار مي كرديم . اما مشكل اصلي و هميشگي ما در اين گونه ماموريت ها همين تيم ساواك بود كه خودشون هم نمي دونستند چي مي خواهند ... البته آدم خوب و با شخصيت هم در بين اون ها پيدا مي شد که رفتار هاي انساني با همه داشتند .. اما اين عده در اقليت بودند ...

وقتي براي سر كشي پاي هواپيما مي رفتيم ، عين يه جاسوس با ما برخورد مي كردند . ما هم اصلآ به آن ها اهميت نمي داديم . بهترين روش و تنبيه براي آدم هاي عقده اي ، همين بي اعتنايي است . ( كاري كه من در سايت بالاترين با بعضي آدم هاي رواني و عقده اي انجام مي دهم !!‌) . ولي اصلآ از رو نمي رفتند . خلاصه بعد از بار گيري به سمت ايران پرواز كرديم . خوب يادمه چهارشنبه روزي بود كه به تهران نشستيم . قرار شد روز بعد ، گروه پروازي ديگر اين هواپیما رو براي تخليه بار به نوشهر ببره

خونه ما داخل پايگاه قرار گرفته بود و با محل خدمت یا همون اداره زياد فاصله اي نداشت . فرداي آن روز خلباني كه قرار بود با اين هواپيما پرواز کند رو تصادفي ديدم . اسمش فرهاد بود . درجه اش نسبت به بقیه همکاران خيلي پائين بود ، اما يكي از بهترين و ورزيده ترين افسران خلبان در نیروی هوایی و گردان های ترابری محسوب مي شد . فرهاد به من گفت : بهروز جان چه خبر ..؟ مصر خوش گذشت ؟ خلاصه بعد از كلي حال و احوال ، به من گفت تو هم با ما بيا ... تا همکاران بار هواپیما رو خالي مي كنند ، به اتفاق مي ريم دريا و حسابی شنا مي كنيم .. چون كار خاصي نداشتم پیشنهاد فرهاد رو پذيرفتم . و بهش گفتم تا تو موتور هواپیمات رو آتيش كني ، من برم خونه مايو بردارم . آخه با شورت مامان دوز كه نميشه رفت تو دربا و شنا كرد 

بعد از دقايقي ، به سمت شمال پرواز كرديم . من تو كابين بغل دست فرهاد ايستاده بودم و داشتم جاتون خالي مناظر زيباي زير پايم رو تما شا مي كردم . اين رو هم اضافه كنم كه در ميان انواع مختلف هواپيما ، كابين سي - ۱۳۰ ها خيلي بزرگ و دلگشاتر از بقيه است . دو رو برت پر از پنجره است . با يك مبل راحتي و يك تختخواب يك نفره بالاي آن ، حسابي لذت بخش است . به خصوص براي آدمي مثل من كه در اون پرواز فقط تماشاگر بوده و هيچ مسئوليتي هم در پرواز نداشتم ... از حق نگذريم تمام مسير هاي هوايي ( کاليدور هاي پروازي ) در ايران جالب و ديدني است . خصوصآ منطقه شمال ايران که الحق مفرح و چشم نواز است

بعد از چند دقيقه در باند فرودگاه زيباي نوشهر فرود آمديم . اون هايي كه اون جا رفته اند ، خوب مي دانند كه در انتهاي رمپ پرواز ، روبروي ساختمان برج ، يه راهي به سمت ساحل دريا داره . ( شايد حالا بسته باشند ) .تعدادي از همين ساواكي هاي عبوس و خشمگين به همراه چند نفر افسر نيروي زميني آن جا حضور داشتند . و از اين که گروه پروازي جلوي اون ها خبردار نمي ايستادند و رسوم احترامات نظامي رو انجام نمي داند ، حسابي عصبي بودند ! و اين رو مي شد از رفتار و حرکات تک تک اون ها متوجه شد ! ما هم در کمال بي اعتنايي از آقايون لود مسترهاي هواپيما پرسيديم تخليه بار قارقارک مون چقدر طول مي كشه ؟ گفتند .. نيم ساعت . براي همين همراه با فرهاد راهي دريا شديم .... همان طور که اشاره کردم ، قسمتي از سيم هاي محافظ ( فنس ) فرودگاه که مشرف به دريا بود ، از قبل پاره کرده بودند . و معبر مناسبي براي دسترسي به دريا بود

زيبايي طبيعت و شوخي هاي من و فرهاد ، گذشت زمان رو از ما گرفت . شايد بيش از يك ساعت در اون ساحل زيبا مشغول شنا بوديم . سپس به ساحل برگشته و لباس پرواز هايمون رو پوشيديم . وقتي وارد رمپ شديم ، يكي از همون پرسنل نيروي زميني كه درجه سرهنگي داشت ، در ميان جمع خيلي ناجور به سر فرهاد داد و بيداد مي كرد . هر يك از ساواكي ها هم يه جور غر مي زدند . و مرتب با کشيدن انواع و اقسام خط و نشان تهديد مي كردند . چند بار خواستم جواب بدم ، فرهاد اشاره كرد كه چيزي نگو .. بسپار به من ... جالب تر از همه ، اون سرهنگه مدام فرياد مي زد كه چرا احترام نظامي نگذاشتي !! فكر مي كرد چون فرهاد درجه اش پائين است بايد جلوي او خبر دار واسته !! فرهاد هم خونسرد به اون ها نگاه مي كرد و لبخند مي زد . مي دونستم فرهاد كسي نيست كه زير حرف زور بره . قبلآ هم كه خلبان هواپيماي شكاري بود ، به خاطر همين روحيات و اخلاقش ، يك يا دو درجه او رو گرفته بودند !! براي همين طفلك يه ستاره روي شونه اش داشت

http://ltt7ww.blu.livefilestore.com/y1pt4iE3OnRPcGY6ARYF2crxyfjUnJJpFSqswlv_N0X90XseXGodPfKz8yFuAxXdYD3Adf_DTEC3h-JrljfAQ2iJaODPtVWLwe-/7.jpg?psid=1

شكنجه ساواكي ها در آسمان

همه ساواكي ها به همراه همون سرهنگ عقده ايه سوار هواپيما شدند . هوا بيش از اندازه گرم و شرجي بود . تابش آفتاب به بدنه فلزي هواپيما ، درونش رو چون كوره داغ كرده بود . عرق از سر روي تمام مسافران جاري بود . فرهاد به تعمد ، هواپيما رو سر باند معطل كرد . و چون اون روز در منطقه نوشهر ترافيكي نبود ، با حوصله با برج به گفتگو پرداخت . از طرفي فقط كولر داخل كابين رو روشن كرده بود . ولي قسمت مسافران همچنان داغ داغ بود . بعد از دقايق بسي طولاني ، عاقبت از زمين بلند شد . من هم طبق معمول مشغول نگاه کردن ساحل زيباي دريا شدم . در همين اثنا فرهاد از درون گوشي به لود مستر ها اطلاع داد تا آن ها هم به داخل كابين بيايند . بعد از اين كه كمي از زمين فاصله گرفتيم ، چرخ هاي هواپيما رو جمع كرد و به مسيرش ادامه داد ... من در کمال تعجب ديدم فرهاد زياد اوج نگرفت !! اولش زياد اهميت ندادم . چون براي ديدن مناظر ، گوشي به گوشم نگذاشته بودم . بعد از چند دقيقه ديدم اي بابا ، فرهاد به جاي اين كه ارتفاع بگيره و از بالاي كوه ها عبور نمايد ، بر عكس ارتفاع رو پائين نگاه داشته و داره از ميان دره ها با ارتفاع خيلي پائين پرواز مي كنه .

پيش خود فكر كردم شايد مي خواهد به من حال بده ... چون بهش تو دريا گفته بودم كه كلي از ديدن مناظر حال كردم .... اما ديدم نه ، بد جوري ارتفاع رو پائين گرفته !! گفتم نكنه قارقارک مون ايراد پرشرايز گرفته كه نمي تونه بالا تر بره . براي همين گوشي اضافه اي كه در كنار خلبان قرار داره رو تو گوشم گذاشتم تا مکالمات رو بشنوم . با كمال ناباوري شنيدم داره به لود مستر ها مي گه چند نفر ديگه از مسافرانت بي هوش شده اند ؟!! نمي خواستم سئوالي بكنم كه حواسش پرت بشه .. چون فاصله كوه ها خيلي نزديك به هم بود ، و او لج كرده بود از لاي كوه ها به صورت مار پيچ پرواز مي كرد . در يك لحظه فهميدم او چه تصميمي گرفته .. واقعآ وحشت كرده بودم . خيلي خيلي ترسيده بودم . با خود گفتم عجب غلطي كردم با او به اين سفر اومدم . كساني كه از جاده چالوس مسافرت كرده اند ، مي دانند فاصله كوه ها خيلي نزديك به هم هستند . ولي او با خونسردي از لا به لاي اين كوه ها عبور مي كرد . فاصله بال هاي هواپيما به كوه ، خيلي خيلي كم بود . كوچكترين غفلت سبب برخورد و انفجار مي شد . همش فكر مي كردم اگه دره ي پيش رو از اين تنگ بشه ، چكار مي خواد بكنه ؟‌!! شكاري نيست كه با کم ترين اشاره گاز ، عمودي بكشه بالا ! اين قارقارک با اين همه وزنش خيلي طول مي كشه كه سريع خودش رو بالا بكشه

تو اون سرماي داخل كابين ، حسابي از ترس خيس عرق شده بودم . اخلاق سگ فرهاد رو مي دونستم كه اگه بهش بگم نكن يا دست بردار ، بيشتر آرتيست بازي مي كنه ( يكي دو چشمه از آن ها رو از زبون دوستان قديمي اش شنيده بودم ) براي همين هيچي نگفتم . لود مستر ها هم مرتب تو گوشي آمار كساني كه غش كرده بودند رو به فرهاد مي دادند ... قربان يك نفر ديگه ... قربان سرهنگه هم بي هوش شد ... و فرهاد نيشخند مي زد و حواسش به كو ه ها بود . براي يك لحظه چشمم به دگمه درجه كنترل تنظيم هوا بالاي سر مهندس پرواز افتاد . با نا باوري ديدم اي بابا ، نه تنها كولر رو روشن نكرده ، درجه رو روي گرما يعني بخاري گذاشته است

اصولآ پرواز در ارتفاع پائين ، به خاطر تكان هايي كه داره ، حالت تهوع به وجود مي آورد . براي همين اغلب مسافران در پرواز هاي هوايي موفع نشست و برخاست سرشون گيج مي ره ، چه برسه كه در چله تموز و در اوج گرما ، بخاري هم روشن باشه ... قوز بالاي قوز مي شه !! كم كم دره هاي خطرناك رو به سلامتي پشت سر گذاشتيم . اما همه اش با خود فكر مي كردم برسيم تهران ، چه بلايي سر فرهاد مي آورند .. ؟ مي دانستم او اصلآ گوشش به اين حرف ها بدهكار نيست . ديگه درجه اي هم نداره كه ازش بگيرند !! در اين لحظه يكي از لود مستر ها اعلام نمود ، قربان آخرين نفر هم غش كرد !! فهميدم بيچاره ها چه عذابي اون پائين كشيده اند

نزديك تهران كه رسيديم ، رفت روي فركانس عمليات پايگاه ، و از طريق يو اچ اف به ديسپچ اطلاع داد كه چند دستگاه آمبولانس براي حمل مسافران خبر نمايند . همچنين اعلام كرد دستگاه تهويه مطبوع هواپيما خراب شده بود ، ولي الان خود به خود درست شد !! و ما تا چند دقيقه ديگه تو مهر آباد فرود خواهيم کرد !! و بعد از مدتي در باند ۲۹ چپ فرودگاه مهرآباد ، چرخ هاي هواپيما زمين گرم رو لمس كرد . وقتي آخرين موتور هواپيما خاموش شد ،‌و در هاي ابوطياره باز شد ، از كابين پياده شدم و داخل كارگو رو نگاه كردم . چشمتون روز بد نبينه الهي .. طفلك مادر مرده ها هر كدوم به يه طرفي غش كرده بودند !! بوي تهوع همراه با گرماي داخل سالن هواپيما واقعآ غير قابل تحمل بود

به كمك پزشکياراني که با آمبولانس ها اومده بودند ، زير بغل مسافران رو گرفته و به زحمت آن ها رو از هواپيما پياده مي كردند . قيافه سرهنگه در اون حالت خيلي تماشايي بود . تمام لباس هايش غرق استفراغ بود . ساواكي ها هم كم تر از او نبودند ، كراوات ها شون همه آلوده شده بود !! آن هايي كه عمري مردم رو شكنجه و آزار داده بودند ، اين چنين خود گرفتار غضب يه افسر دون پايه نيروي هوايي گشته بودند . ظاهرآ با توجيهي كه فرهاد قبل از نشستن كرده بود ، بعيد مي دونستم كسي بهش گير بده .. خب هواپيما خراب شده بود تقصير ما چه بود ؟‌

سال ها از اين موضوع گذشته است . هر وقت با اتوموبيل ام از جاده چالوس عبور مي كنم ، امكان نداره كه ياد اون لحظه نيفتم . مدام با خودم فاصله ها رو با پهناي طول بال هاي سي -۱۳۰ ، تجسم مي كنم . واقعآ كاري به درست يا غلط بودن تصميم فرهاد ندارم . اما از نقطه نظر پرواز اون هم در ارتفاع پائين ميان دره هاي تنگ ، واقعآ شاهكار بود . ..مدت ها ست كه از فرهادخبري ندارم ... ولي خاطره پرواز با او هنوز در يادم است

 

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

 نگارش اوليه : يازدهم تيرماه ۱۳۸۶

اصلاح بعدي : ساعت ۱۲:۴۵ بتاريخ بيستم اسفند ماه ۱۳۸۹  اصلاح و باز نشر شد .

 

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا  

   

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

  •  

     

    - تعداد بازديد
  • 5577
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35