درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  روز عشاق گرامی باد ..

 درد عشقی تو سینه دارم که مپرس  

بر خلاف تصور اولیه ام که دوری از تهران عشق آتشین سوسن را از ذهن ام می برد ، گرمای کشنده بندرعباس هم کار ساز نبود .. دیگه نمی دونستم چکار کنم .. نه روی بازگشت داشتم .. و نه تحمل دوری سوسن .. مدام چهره زیبا و ابروهای پیوسته او جلوی چشمانم بود .. به توصیه دوستان به زیارت آقا امام رضا ع رفتم .. و از او خواستم یا عشق سوسن را از ذهن ام پاک کنه یا من را بکشه .. ولی این دخیل شدن هم افاقه نکرد .. و من عین مجنون در آتش سوسن و خاطراتی که با هم داشتیم می سوختم .. مدام خودم را لعنت می کردم که چرا بچه بازی در آورده و به خاطر شپش ، لحاف ام را آتش زده ام .. !!؟ هر ترفندی که فکر کنید به کار بردم تا این عشق را فراموش کنم .. نشد که نشد 

درد عشقی تو سینه دارم که مپرس ..

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

 اعترافي صادقانه ..

وقتی  نوروز ۱۳۸۶ وبلاگ " دلنوشته های کهنه سرباز " رو از روی تفنن و سرگرمي راه مي انداختم هرگز تصورش رو  نمی کردم اين همه به آن تعلق خاطر يابم ! يا تا اون جا پيش روم که همه زواياي زندگي ام ( از تولد تا حال ) رو براي عبرت جوون هاي نسل امروزي بيان کنم .. ! اما پايبندي به اصول و ارزش هاي تعريف شده  در خط مش تارنما ، که روراستي و صداقت از ارکان مهم ان است باعث شد حتي راز هاي نهفته در قلبم رو هم بازگو نمايم .. ! از جمله روايت " سوسن عشق اسطوره اي من " که يازدهم مهر ماه هشتاد و هشت همراه با بغضي در گلو روايت کردم .. اگر چه در آن پست نهايت سعي و تلاش ام رو به کار بردم تا  با تغير نام و مشخصات کليدي راز نخستين عشق زندگي ام رو هم چنان پنهان نگه دارم .. اما دست  تقدير و سرنوشت طور ديگري رقم خورد .. !‌ سال بعد توسط يکي از اقوام نزديک او شناسايي شدم  . در يکي از ديدار ها سخن به علل جدايي ما کشيده شد .. و من بناچار بغض و سکوت سي و چهار ساله رو شکسته و واقعيت ها ي مربوط به جدايي رو تعريف کردم  .. ! و مطلع شدم طفلک سوسن در ازدواج شکست خورده و تنها زندگي مي کند ..

 شکر خدا سوسن داراي داماد و نوه اي بسيار زيبا و شيرين است .. از اون جايي که او همچنان از واقعيت هايي که منجر به جدايي ام شده بي اطلاع بود و خوشبختانه خاطرات ام رو در سايت نخونده بود ، به حرمت وي قرار شد آن پست رو حذف کنم . اما هر چه تلاش کردم داده هاي اوليه در صفحات وب ماندگار مي ماند .. ! به ناچار مجبور شدم بخش هاي اصلي  افشاگري رو حذف نمايم .. چند روز بعد .. سوسن خبر ارتباط اقوام اش با من رو شنيده متعجب و خوشحال شده بود .. بر همين اساس گام بعدي مي بايست به ديدار ما مي انجاميد . اما واقعيت اين است .. قلبم بعد از سال ها جدايي ، طاقت رو در رويي با او  رو نداشت .. ! حتي قدرت تجسم در عالم خيال رو هم نداشتم .. باور کنيد خيلي تلاش کردم با تلقين هاي مکرر شايد دل رو براي دقايقي هر چند کوتاه آماده ديدار نمايم .. اما ميسر نشد که نشد .. از خجالت و شرم فراوان حتي ارتباط ام با نزديکان او هم از همان موقع قطع شده است  .. !

کلام اخر ..

 من تا همين ديروز بر اين گمان بودم روز عشاق " ولنتاين " مخصوص جوانان است .. اما وقتي شنيدم اين روز خاص هم  همچون عشق سن و سال نمي شناسد ، تصميم گرفتم ماجراي عشق سوسن رو تقديم همه اون هايي نمايم که درون سينه ها يشون قلبي عاشق دارند .. و عشق رو درک مي کنند .. در عظمت عشق واقعي همين بس .. که بعد از سي و پنج سال هنوز هم خاطره اش رو گرامي مي دارم .. هنوز هم تمام لحظات خوبي که با هم داشتيم رو به خاطر دارم .. هنوز هم نام و ياد او چشمانم رو خيس مي کند .. و مطمئن هستم تا دم مرگ اين عشق پاک با من خواهد بود ..

برچسب : پايگاه يکم + خط پرواز + سوسن + هواپيماي سي - ۱۳۰ + پايگاه نهم شکاري + هواپيماي اوريون + عشق و عاشقي + روز ولنتاين

   

روز های بازگشت از فرنگ .. !!   

شبی که بعد از مدت ها دوری از وطن به ایران برگشتم را هرگز فراموش نمی کنم .. این تعجب زمانی افزایش یافت که بعد از مدتی معطلی در گمرک فرودگاه مهرآباد که اون سال ها تازه اصل اعتماد به مسافران را با نصب دو چراغ سبز و قرمز تجربه می کردند ، وارد محله قدیمی ام خیابان نواب چهارراه مرتضوی کوچه شاهین شدم .. ! اولین موردی که نظرم را جلب کرد ، چراغانی کوچه بود ..!! آخه من کسی را نداشتم که این کار را برایم انجام دهد .. !! با اهالی محل خصوصآ جوون ها هم زیاد دمخور نبودم .. ! عمه پیر و مادر بزرگ از اون پیر تر هم اهل این داستان ها نبودند .. ! هر چه بود به فال نیک گرفتم .. ! یادم باشه در ادامه بگم از کجا چراغونی محل آب خورده بود ... !؟ به هر حال زندگی و سرنوشت بعدی من بعد از ورود به کشور در حال رقم خوردن بود . حالا که بعد از ۳۵ سال چشمانم را بسته و به اون ایام و خاطرات آن دوره بر گشته ، می بینم چه زندگی پر فراز و نشیبی را تا امروز پشت سر گذاشتم که هر روز آن سرشار از خاطره است .. در تمام این دوران بعضی تصمیمات مناسب مسیر زندگی ام را عوض کرده است ! که سعی می کنم روی آن ها کمی بیشتر مکث کنم .

 نقبی به اون سال های دور ...

در مطالب قدیمی اشاره به این موضوع کرده بودم که .. به دلیل این که در پادگان قوشچی ( محل خدمت پدرم ) تا کلاس سوم دبیرستان امکان تحصیل نبود ، من برای ادامه تحصیل مجبور شدم به تهران امده و به اتفاق عمه و مادرم بزرگم در محله ای که اشاره کردم یک اتاق اجاره کنم .. پدرم ماهی ۱۵۰ تومان برام می فرستاد که نیمی از آن برای کرایه خونه می رفت  ! و با نیمی دیگر خیلی عالی امورات ما سه نفر می گذشت ! البته عمه ام برای خود درآمد داشت . و از طریق خیاطی در خانه نمی گذاشت سختی بکشم .. ! اون موقع تلویزیون مثل حالا در همه منازل یافت نمی شد ! و یک وسیله اشرافی محسوب می شد و در هر محل تک و توکی آن را داشتند ! و اغلب هم مبله و بزرگ بودند .. و تکنولوژی تلویزیون رنگی هم هنوز به ایران نیامده بود ..! قبل از رفتن به نیروی هوایی یکی از آرزوهایم داشتن یک تلویزیون در منزل بود .. چون عاشق سریال های معروف آن سال ها .. مثل خانه قمر خانم ، سرکار استوار ، مراد برقی و غیره بودم ! و عمه ام را در شب های پخش این سریال ها مجبور می کردم منت صاحبخانه پیر و عبوس مان را کشیده تا من یک برنامه ببینم .. اغلب هم در جاهای حساس فیلم حاج خانم خوابش می گرفت .. و خیلی راحت می گفت .. بروید خونه تون !! و تلویزیون را خاموش می کرد !! کی جرآت داشت روی حرف صاحبخانه حرفی بزنه .. ! این بود که اولین کالایی که در مراجعت به کشور از آمریکا خریدم ، یک تلویزیون ۲۱ اینچ توشیبا از نیویورک بود .. ! وای چقدر خوشحال بودم .. !!  

معرفی به پایگاه یکم ترابری ...

 یکی از ایامی که هرگز از یادم محو نمی شود ، روز معرفی خود به مرکز اموزش های نیروی هوایی بود . خیلی با زمان دوره اموزشی فرق کرده بود .. ! دورش دیوار بزرگ آجری کشیده بودند .. نظم خاصی کوچه های اطراف یافته بود .. دیگه مثل قدیم ها از سروان لبو ( افسر دژبان سخت گیر که به خاطر سرخ بودن چهره اش این لقب را روش گذاشته بودند .. ! ) و فریاد هایش خبری نبود .. هنوز هم طنین صدای فریاد خشم آلود  " سرگروهبان فاطی " و جیغ های بنفش اش در گوشم بود .. درخت های خشکی که با نصب درجه مجبورمون می کردند به ان احترام بگذاریم .. سر جایش بود ! ستاد نیرو یک خاطره دیگر را هم برایم زنده کرد و ان چیزی نبود جز دریافت فرم ازدواج که باعث شد الکی الکی به امریکا اعزام بشم .. ! ( این خاطره را دراینجا بخوانید ) .. به هر حال خودم را به ستاد معرفی کردم .. بعد از ساعاتی در حالی که ورقه معرفی نامه ام را در دست داشتم ، بایستی بعد از اتمام مرخصی خودم رو به پایگاه یکم ترابری معرفی می کردم .. اولین روز معرفی برایم روز خاصی بود . همان روز به خط پرواز سی - ۱۳۰ معرفی شدم .. ! یک مشت افسران قدیمی که همه از نسل داکوتا بودند ، به چشم شوهر ننه به تحصیل کرده ها در آمریکا می نگریستند .. !! از همه سخت تر نیم ساعت اخر خدمت روزانه بود که همه به خط می شدند تا فرمانده سخنرانی کنه .. ! سخنان افسر خط خیلی بی محتوا به نظرم می رسید ! کی جرآت داشت کوچک ترین حرکتی بکنه .. ! یک بار یکی از بچه ها نا خواسته تکان خورد .. بعد از کلی داد و بیداد خطاب به او که قدی بلند داشت گفت .. راسته که میگن قد بلند ها خنگ هستند !! فرمانده یادش نبود قد خودش از اون همکارمون بلند تر است .. !! و من در قلبم می خندیدم .. !

حکایت زن مومن همسایه ...  !!

 تازه داشتم احساس استقلال می کردم ..  صبح ها وقتی اونیفورم ( فرنج و شلوار ) سرمه ای رنگ نیروی هوایی را به تن کرده و عازم پایگاه می شدم ، خیلی به اصطلاح حال می کردم ! اون ایام  دیسیپلین و مقررات سختی در باره رفتار و کردار پرسنل ارتش خصوصآ نیروی هوایی اعمال می شد .. از جمله حق نداشتیم با لباس پرواز در خارج از پایگاه تردد کنیم .. خب من هم خیلی به سر و وضع ام و لباس های نیروی هوایی اهمیت می دادم .. همیشه اطو کشیده و ادکلن زده با صورتی سه تیغه از خانه خارج می شدم .. و نمی دونستم دو چشم مشگی از زیر چادر همیشه رفت و امد های من را زیر نظر دارد ..! بله و اون کسی نبود جز یکی از همسایه های ما که خیلی هم مومن و با تقوا بودند .. ! ظاهرآ از سال ها قبل تو کوک ما بوده و من از این موضوع بی خبر بودم ...! حتی در آمریکا هم که بودم برایم مرتب از قول عمه پیر و بی سوادم نامه می نوشت .. خوب یادمه نزدیک های بازگشت به کشور بودم که در پاسخ به یکی از نامه ها ، از او به خاطر زحماتی که به حق عمه ما می کشه تشکر کرده و گفتم هر چه لازم داره بنویسه تا براش بیاورم .. با کمال تعجب دیدم از من درخواست " سوتین و گن " کرد !! خدایا چی می بینم !!؟ آخه من جوان از کجا ابعادش رو بدونم .. !!؟ از همه خنده دار تر این که معنی " گن " را هم نمی دونستم .. !! با هزار زحمت فهمیدم " شکم بند " است !! خلاصه یک روز به بهانه صحبت عملآ ابراز عشق کرد ..!! نمی دونستم چی بگم .. !!؟ فقط از خجالت خیس آب شدم .. !!  

 فرار از مکر زنانه ... !!

همه دوستان می دونستند که من حتی در امریکا هم نسبت به زنان شوهر دار متعصب بودم .. و این به تربیت خانوادگی ام مربوط می شد .. از طرفی در باره مکر زنان خیلی مطالعه داشتم .. و می دانستم اگر با این گونه افراد که در زندگی خصوصی همه چیز دارند و فقط از کمبود عشق و محبت به جنس مخالف در مضیقه هستند ، در بیافتم .. جز نابودی و بی آبرویی چیزی نصیب ام نخواهد شد .. مخصوصآ که شوهر بانفوذ و مومنی هم داشت .. باور کنید خیلی ترسیدم ! تو بد مخمصه ای افتاده بودم .. تا این که یک روز که قصد رفتن به اداره ام رو داشتم ، نامه ای در کفش ام گذاشته بود و بعد از کلی قربون و صدقه رفتن های فراوان .. نوشته بود که داره برای زیارت مشهد می رود .. و از من خواسته بود تا بر می گرده بچه بازی را کنار گذاشته و به دوستی و عشق به او فکر کنم .. !! بهترین تصمیم زندگی ام را گرفتم .. و ان چیزی نبود جز رفتن از ان محل .. و نشان دادن نامه به مسئولان انتظامی !! اگه بدونید وقتی برای نخستین بار به کلانتری رفته و موضوع را با کلانتر ارشد مطرح کردم ، چقدر برایش عجیب و خنده دار بود ! مخصوصآ وقتی گفتم که هیچ شکایتی ندارم و فقط می خواهم در جریان باشید .. چون من قبل از برگشتن او به محله دیگری خواهم رفت ! سرهنگ کلانتری گفت .. من تا حالا چنین موردی را ندیم .. خیلی سعی کردم تا موقعیت ام را در باره مکر حاج خانم تشریح کنم .. !!

 

 آشنایی با سوسن ...

خیلی ببخشید ..  شش پاراگراف مقدمه نوشتم تا برگردم به اصل ماجرا یعنی آشنایی با سوسن ! .. اون زمان ها مردم برای پیدا کردن خانه کم تر به بنگاه های ملکی سر می زدند ! و معمولآ یکی کوچه به کوچه در خانه ها رو زده و این جمله کلیشه ای را تکرار می کرد .. خانم اتاق برای اجاره دارید .. !!؟ و این گونه بود که جستجو های عمه و دوستانش عاقبت پاسخ داده شد .. و تقریبآ سه کوچه دور تر در محله سه راه اکبر آباد سابق طبقه دوم خانه ای را اجاره کردیم .. تا همسایه برنگشته ، سریع اسباب کشی کردیم ! طبقه اول صاحبخانه با سه دختر و یک پسر و شوهرش زندگی می کردند .. دختر بزرگ " سوسن " نام داشت .. دقیقآ نمی دونم نخستین بار بعد از چند روز از نقل و مکانم  سوسن را دیدم !! فقط این را می دانم مثل همه عشاق با همان نگاه اول نرد عشق را نباختم .. ! آخه از شما چه پنهان من تا قبل از آشنایی با سوسن ، اصلآ توجه ای به دختر های سبزه روی نداشتم ! و تیپ مورد علاقه ام فقط دختر های سفید و لاغر و به اصطلاح استخوانی بود ! اما با گذشت زمان اتفاقاتی رخ داد که به سوسن علاقه مند شدم ! راستش رو بخواهید حضور به خانه سوسن مصادف با تلاش شبانه روزی ام برای کسب مجوز پرواز بود .. البته پرواز زیاد می رفتم ، اما همیشه با یکی از همکاران قدیمی ! به همین دلیل اولآ زیاد در خونه نبودم ، اگر هم بودم سرم تو کتاب و مطالعه بود . اما نمی دونستم این بار هم دست سرنوشت خواب دیگری برایم دیده است .. خوابی که تعبیر دردناکی داشت .. !

نقش کلیدی مادر جوان سوسن ..!

همان گونه که اشاره کردم .. به دلیل مشغله کاری شدیدی که درگیرش بودم  فکر کنم تا یکی دو ماه نخست ، اگر چه کم و زیاد سوسن و خانواده اش را می دیدم ، مخصوصآ روز های تعطیل .. اما هرگز به مخیله ام نمی گنجید کار به جایی برسه که عاشق و دیوانه دختر بزرگ خانواده صاحب خانه ام شوم !! خوب یادمه یک روز غروب که برای هواخوری جلوی در حیاط ایستاده بودم ، مادر جوان سوسن در حالی که کبوتری را در دستش گرفته بود به من نزدیک شده و بعد از کلی مقدمه گفت ..  ببین چه چشمانی قشنگی داره ..!!؟ و من هم در تآئید سخن او گفتم .. بله بی نهایت زیباست . با زرنگی خاصی گفت .. اگه دختری دارای این رنگ چشم باشه ، خیلی زیبا به نظر می رسه مگه نه  .. !!؟ من احمق هم بدون تعمق گفتم .. بله واقعآ زیبا و دوست داشتنی می شود !! در ادامه افزود .. شما در اطرافت دقت نکردی که چنین چشمانی هست .. !!؟ بی خبر از همه چیز گفتم .. نه ! گفت چشمان سوسن من را دیدی .. !!؟ اعتراف می کنم اگر چه جوانی امروزی و خیر سرم تحصیل کرده آمریکا بودم ، اما با شنیدن این حرف کلی خجالت کشیده و سرم را پائین انداختم .. ! بی مقدمه گفت .. اگه ازش خوشت می آید ، من می تونم ترتیب دوستی شما ها رو بدهم .. !! باور کنید زیاد جدی نگرفتم .. و آن را به حساب دیالوگ مادری که سعادت دخترش را می خواهد گذاشتم .. !! روز های بعد از روی کنجکاوی سعی کردم دزدکی به چشم های سوسن نگاه کنم .. !! وای از دست این حس کنجکاوی !!! حالا که فکر می کنم می بینم بعد از آن گفت و گو حضور سوسن در حیاط بیشتر از قبل شده بود !! مطمئن هستم همین نقشه را هم برای سوسن کشیده بود ! خلاصه این ترفند کم کم اثر خودش را کرد .. !!

 ارتباط های اولیه با سوسن

 سوسن یک برادر کوچک سیزده - چهارده ساله داشت که مثل خیلی جوون های هم سن و سالش عشق پرواز و خلبانی بود .. مرتب به اتاق من آمده و در باره پرواز هایم می پرسید .. کم کم احساس کردم  پرسش های او بالاتر از ذهن یه نو جوان است .. و دوزاری ام افتاد از سوی سوسن است ! این ترفند هم عامل بعدی نزدیک شدن و توجه ام به سوسن شد .. ولی هنوز برایم همان دختر صاحبخانه ام بود !! ماه سوم بود که برای نخستین بار صحبت ما از سلام و علیک گذشت .. و بهانه آن هم زبان انگلیسی بود .. یادمه زیر درخت بزرگ و قدیمی توت در حیاط خانه شون کلی در این باب صحبت کردیم .. و کلی دزدکی به چشمانش نگاه کردم  .. کم کم صحبت مون  پیرامون علاقه ها ، دلبستگی ها و سایر موضوعات کشیده شد .. ! و گفت که چقدر به گل سفید میخک علاقه دارد  .. یک بار که حرف های ما خیلی گل انداخته بود ، با صدای در حیاط که حکایت اومدن پدرش را داشت ، سریع گریخته و گفت .. بقیه حرف هایم را در نامه می نویسم و در کفش خودم قرار می دهم .. صبح موقع رفتن به اداره بردار .. ! این شد که از روز بعد صبح ها قبل از ترک خانه از درون کفش سوسن نامه اش را که همراه با گل میخک سفید رنگی بود برداشته و به اداره می رفتم .. این روند مدتی ادامه داشت .. و چشم باز کردم دیدم بد جوری به او دل بسته ام .. مخصوصآ نامه های روزانه که من عادت داشتم روی قلبم در زیر لباس پرواز گذاشته و بر فراز ابر ها آن را خوانده و پاسخ اش را در همان حالت بدهم .. !! یادمه نخستین نامه ای که حاوی ابراز علاقه به سوسن بود را بر فراز خلیج فارس و ابرهای زیبایی که زیر پایم در کابین بود نوشتم .. غروب از گل فروشی سر کوچه مون شاخه ای میخک سفید خریده و درون کفش او قرار دادم .. بقیه اش را می توانید حدس بزنید .. دیگه یه معنای واقعی تبدیل به یک عاشق شده بودم ..!!

ارتباط مستمر و آزادانه ...

دیگه داستان عشق ما برای همه عیان شده بود .. مخصوصآ برای اقوام او ! و ما آزادانه با هم صحبت از آینده می کردیم .. سوسن بر عکس من ، از ترانه های داریوش خیلی خوشش می آمد . اون موقع اوج محبوبیت این خواننده بود . ولی من معتقد بودم تم و درونمایه ترانه های او غمگین است ! یادمه به رسم همه عشاق بر روی درخت توت کهنسال نام خودمون را همراه با قلبی بزرگ حک کردیم .. روند نامه نگاری ها همچنان ادامه داشت .. در اداره هم به خاطر این که از شرارت افتاده بودم ، بچه ها حدس زده بودند اتفاقی برایم افتاده است .. ! اما به کسی نگفته بودم .. ! اگر چه خانواده و همه بزرگ تر ها با این ازدواج موافق بودند ، اما فقط یک گره  کور سر راهمون بود .. و سوسن و مادرش به کرات به آن اشاره کرده بودند .. و آن چیزی نبود جز دایی بزرگه سوسن که می گفتند خیلی سخت گیر است و تنها با تآئید او ازدواج صورت می پذیرد .. ! به عبارتی همه از او در خانواده حساب می بردند .. و سرنوشت من به تصمیم این مرد جدی وابسته بود .. اما باور کنید بقدری به خود و نیروی عشق معتقد بودم ، که اصلآ به دایی جان فکر نمی کردم .. می دونستم از این سد هم خواهم گذشت .. !! عاقبت تصمیم گرفتیم این مشکل بزرگ را هم از سر راه برداریم .. سوسن و مادرش دل شوره عجیبی داشتند .. ! و مدام از سخت گیری او حرف می زدند .. ! تا این که تصمیم گرفتم با او رو در رو شوم ... !!

 مواجه با دایی بزرگه سوسن .. !

 بقدری مادر سوسن از سخت گیری دایی جان سخن گفته بودند .. که چیزی نمانده بود که من هم آن را  باور کنم !! لذا تصمیم گرفتم تکلیف ام را با این مرد جدی و سخت گیر روشن کنم .. ! یک روز وسط هفته از اداره مرخصی گرفته و قرار شد با سوسن به دفتر کار دایی جان برویم .. ! هیچ گاه خاطره آن روز را فراموش نمی کنم .. ! سوسن به توصیه من  بلوز دامن لیمویی خوش رنگش را پوشیده بود . وای چقدر در آن لباس ماه شده بود .. دفتر آق دایی در خیابان سوم اسفند پشت اداره آگاهی نزدیک میدان توپخانه دقیقآ روبروی گاراژ مسافربری " ایران پیما " قرار داشت .. من هم به خواست سوسن فرنج شلوار فرم نیروی هوایی را که اون موقع خیلی هوا خواه داشت پوشیدم ..! طبق معمول صورتم را سه تیغه اصلاح کرده و با ادکلن ملایمی که از فرانسه خریده بودم ، خود را برای مواجه با بزرگ خانواده سوسن آماده کردم فکر کنم با او هماهنگ نکرده بودند .. وقتی که به اتفاق سوسن وارد دفتر کارش شدیم .. از این که سوسن با من بیرون امده است ، کلی ترش کرده و سوسن را شماتت کرد .. !! دایی جان عینک قاب کائوچویی پهن زده بود ..  شکل آدم های متفکر و سیاسی دهه پنجاه بود !  خیلی جدی از سوسن خواست ما را تنها بگذارد .. ! هرگز نگاه نگران سوسن را موقع ترک دفتر فراموش نمی کنم .. ! دایی عین یک بازجوی حرفه ای زندان اوین سین جیم ام کرد .. از همه چیز پرسید ! هیچ نکته منفی و تاریک در زندگی ام وجود نداشت تا نگران بشم .. ! و من صادقانه به پرسش های او پاسخ می دادم .. تا رسید به بحث حرفه ام .. پرسید خلبان هستی .. و من چون در خط پرواز نخودی بودم ، رک گفتم نه .. !! احساس کردم پاشنه آشیل را پیدا کرده است .. به همین دلیل رک گفت .. تلاش ات را بکن .. سوسن مال تو . به شرطی که تا خلبان نشدی هیچ ارتباطی با سوسن نداشته باشی .. !!

 تلاش برای ساخت زندگی

 اون روز با خوشحالی دفتر دایی جان را ترک کردم .. چون قول سوسن را گرفته بودم .  اما اجازه نداد سوسن با من برگرده خونه .. !! شرط او چندان دشوار نبود .. ! به قول معروف باید درس می خواندم !! دیگه از خوشحالی سر از پا نمی شناختم .. و با انگیزه تلاش خودم را در خط پرواز ادامه می دادم . شب ها معمولآ با ماشینم سوسن و مادرش را برای گردش به بیرون می بردم .. دیگه همه چیز رنگ جدی یک زندگی مشترک را نوید می داد .. یادمه کفش های سوسن را گاهی با خود به طبقه بالا اورده و در کنار پوتین های پروازیم قرار می دادم .. و به سوسن می گفتم .. کی می شه ازدواج کنیم و کفش هامون این جوری پشت در خونه کنار هم باشه ... !!!؟؟ دیگه حقوق و مزایای دریافتی ام را به سوسن می دادم تا خرید های لازم را بکنه .. اون موقع ماشین بافتنی اتوماتیک با مارک " امپسال " تازه وارد ایران شده بود .. قیمتش هم خیلی گران بود .. اگه اشتباه نکنم .. سه هزارو پانصد تومان بود .. و من یک دستگاه به مناسبت تولد سوسن ۲۱ آذر خریدم .. وای که چقدر عمه ام سر این قضیه به من غر زد .. او از اول هم مخالف این وصلت بود .. می گفت او بیمار است به درد تو نمی خورد !! مثل این که از دهان مادر سوسن شنیده بود که او گاهی سردرد می گیرد .. !! همین امر کافی بود که به من سر کوفت بزنند بی خودی  پول هایم را خرج نکنم .. ! به هر حال از این که بزودی با سوسن ازدواج خواهم کرد در پوست خود نمی گنجیدم .. همیشه چه در روی زمین و چه در آسمان به او می اندیشیدم ..

 سایه ... بر زندگی ام ..  

با پوزش از همه خوانندگان محترم .. راستش رو بخواهيد با ترفند هايي كه در راستاي مخفي

نگه داشتن مشخصات خانواده سوسن داشتم ، ظاهرآ قسمت اين بود كه بوسيله يكي از نزديكان وي شناسايي شده و از طريق اي - ميل و رد و بدل كردن شماره بعد از 36 سال گفت و گو نمايم ... سوسن مدت هاست كه از همسرش جدا شده است . و كلي اطلاعات دست اول در باره او و خانواده اش بدست اوردم . اين عزيز كه از خواندن دلايل ترك سوسن شوكه شده بود ، از من در باره جزئيات پرسيد .. همه رو صادقانه توضيح دادم . هنوز مثل همون زمان ها با صميميت و احترام از خاطرات قديم ياد كرديم . سوسن مطلب اين پست رو نخوانده است . به گفته رابط ، هنوز هم زيبايي خيره كننده اش رو حفظ كرده است .. شايد باورتون نشه .. بعد از چند دهه با شنيدن خبرهايي از سوسن اتش گرفتم .. تا سه روز منگ و كرخت بودم .. مدام چهره اش رو در اين سن و سال تجسم مي كردم .. به حرمت سوسن و خانواده اش و خواسته رابط گرامي كه من خيلي دوستش دارم .. قرار شد اين پست حذف شود . در وبلاگ و سايت حذف شد . اما در بخش مطالب پر مخاطب ، هر ترفندي به كار بردم ، حذف نشد !! به همين دليل تصميم گرفتم بخشي كه مربوط به دلايل جدايي ام از سوسن بود رو حذف كنم . اميدوارم درك ام كنيد . البته اصل مطلب سانسور نشده در وبلاگ ام به طور موقت به ثبت رسيده است . تا شايد سال ها بعد در روزگاري كه ما ديگر نيستيم .. اين ماجرا منتشر شود ..

 فرار از خانه سوسن ...

..... های وقت و بی وقت او بد جوری اعصابم را خرد کرده بود .. از طرفی هیچ اهمیتی به ...های او نمی دادم .. چون تمام موانع از سر راه برداشته شده بود .. و سوسن عاشقانه من را دوست داشت .. یادمه نزدیک امتحان های ترم اخر سوسن بود .. او از من اجازه خواست تا یک هفته برای مطالعه دروس امتحانی به منزل خاله اش برود .. و من پذیرفته بودم .. یک روز که در ................ با خود فکر کردم این زندگی فایده ندارد .. مخصوصآ که .....هم بود .. ! و محال بود دست از سرم بردارد .. می دونستم سوسن از لحاظ عاطفی خیلی به ..... وابسته است .. برای همین طولانی شدن اقامت سوسن بیش از یک هفته را بهانه کرده و اسباب و اثاثیه ام را در حیاط ریخته و به دنبال خانه گشتم .. ! عاقبت در محله مادرم ، به فاصله چند منزل خانه ای کوچک اجاره کردم .. ! و قبل از این که سوسن برگرده ، به خونه جدید نقل و مکان کردم .. هرگز علت ترک ام را به سوسن نگفتم .. می دونستم ضربه خواهد خورد .. با خود گفتم .. بذار فکر کنه من بی وفایم .. هرگز فکر نمی کردم روزی از این تصمیم درست و مناسبی که گرفته ام  پشیمان خواهم شد .. ! واقعیتش من خیلی به ..... معتقدم .. و از ان می ترسیدم به خاطر عشق سوسن ..... شوم .. ! و یک عمر خفت و پشیمانی را تحمل کنم .. مخصوصآ به خاطر حرفه  حساسی که داشتم ، دلم نمی خواست نا خواسته مرتکب ..... شوم ...

 دردی که آتشم زد ... !

اصلآ یک در صد هم فکر نمی کردم که روزی از تصمیم مناسبی که گرفتم پشیمان شوم .. ! اما شاید باورتون نشه .. کم تر از یک هفته نگذشته بود که دیدم ای دل غافل همه پل های پشت سرم را خراب کرده ام .. !! راستش رو بخواهید با اراده ای که داشتم ، تصورم این بود که سختی دوری سوسن را تحمل کنم .. اما اولین دلتنگی درست از زمانی آغاز شد که صدای داریوش و ترانه هایی که سوسن مدام گوش می داد را شنیدم ! منی که متنفر آهنگ های غمگین بودم ، عاشقانه وازه به واژه کلمات ترانه را گوش کرده و با صدای بلند در خلوت خودم با اشگ و ناله فریاد می زدم .. مخصوصآ اهنگ " کوچه ها " وقتی به این بخش از آواز می رسید که ... حالا باید سر رو زانو بگذارم ... وای نفس ام قطع می شد .. !! عین یک دختر بچه زار می زدم .. ولی بی فایده بود . باید سرنوشت ام را می پذیرفتم .. ! واقعآ عین دیوانه ها شده بودم .. برای این که بیشتر در حال و احوال عاشقانه قرار گیرم .. چراغ سقف را کنده و در عوض دور تا دور  اتاقم را شمع نصب کردم .. ! سپس صد ها قلب از مقوای قرمز تهیه کرده و با حوصله یکی یکی با نخ از سقف آویزان کردم .. روی مقوا ها نام خودم ، سوسن و کلمه جدایی نقش بسته بود .. به طوری که وقتی شمع ها را روشن کرده و باد پنکه قلب ها را به حرکت در می آورد ، هر دل سنگی را به درد اورده و اشگ می ریخت .. خواهرم از این که اجازه ورود به اتاقم را به او نمی دادم ، دلخور بود .. ! آن جا را مثل معبدی مقدس درست کرده بودم که تنها خودم حق گریستن در ان را داشتم .. کارم شده بود اشگ و آه و هیچ کنترلی بر اعصاب و رفتارم نداشتم ..

 گرفتاری در پرواز ...

راستی یادم رفت که بگم .. بالاخره مجوز پروازم را با تلاش فراون از دست سرپرست بسیار سخت گیر خط پرواز جناب " نصیر بگلو " گرفته بودم ! اما این خوشحالی با دوری سوسن بد جوری تآثیر منفی اش را رویم گذاشته بود ! من که ان همه عاشق پرواز بودم ، با ترک خونه سوسن تبدیل به ادمی گوشه گیر و منزوی شده بودم . و دیگه داوطلبانه تقاضای پرواز نمی کردم .. همان تک و توک پروازی که نوبت می شد را هم به دلیل قرار گرفتن منزل سوسن در منطقه اپرچ ( شورت فاینال ) بد جوری به هم ریخته و دست و پایم را گم می کردم .. اشگ در چشمانم جمع می شد .. یاد روز هایی که به عشق سوسن پرواز رفته می افتادم .. یاد قراری که با هم داشتیم که برای این که بدونه در در کدوم سی - ۱۳۰ هستم ، چند بار چراغ های لبه بال را خاموش روشن می کردم !! جالبه که همیشه سوسن متوجه می شد .. چون همان طور که گفتم .. درست در منطقه شورت فاینال قرار داشتند  .. باور کنید اگه خودکشی گناه محسوب نمی شد ، حتمآ این کار را می کردم .. مدتی به سرم زد معتاد شده و با کشیدن هروئین عشق سوسن را فراموش کنم .. اما از شما چه پنهون پیدا نکردم .. !! مرتب در آتش تصمیمی که گرفته بودم می ساختم .. شنیده بودم حال و روز سوسن هم بهتر از من نیست .. این مسئله را مادر سوسن به مامانم گفته بود .. و خواسته بود من برگردم .. اما چون واقعیت را به مادرم گفته بودم ، او بعد ها این پیغام را به من گفت .. شاید اگه همان موقع می گفت  منصرف شده و به دیدار سوسن می رفتم .. ! در همین ایام بود که نیروی هوایی شاهنشاهی چند فروند هواپیمای اوریون از امریکا خریداری کرد .. و قرار شد از گردان سی - ۱۳۰ نیروهایش را تآمین کنه ..  برای همین در لیست انتخابی پرسنل شرور و مورد دار را انتخاب کرده بودند .. ! به قول معروف می خواستند تبعید نمایند .. !!

 درخواست تبعید به بندر عباس .. !

 خیلی این در و ان در زدم تا شاید من را هم به بندرعباس منتقل کنند .. !! ولی از سرپرست خط پرواز گرفته تا فرمانده گردان همه مخالف این امر بودند .. و معتقد بودند من نیروی منظم و بدون حاشیه ای هستم .. در حالی که ان ها افراد مسئله دار را به این بهانه منتقل می کردند .. ناچار دل به دریا زده و به دیار فرمانده پایگاه رفتم .. راست و حسینی جریان عشق سوسن را بی مقدمه تعریف کردم .. و گفتم حالم در موقع فرود بد می شود .. تیمسار احساس ام را درک کرد و با فشردن آیفون به فرمانده گردان سرهنگ " پیروی " گفت .. نام من هم جز کروی هواپیماهای اوریون " پی تری اف " افزوده شود .. خلاصه برای گریز از عشق سوسن دستی دستی خودم را تبعید کردم .. ! یادمه یک قاب عکس مکعب شکل که حاوی تصاویر سوسن بود را به عنوان یادگاری از عشق مقدسم با خود به بندر عباس بردم .. پرواز با هواپیماهای نو و مدرن اوریون خیلی خسته کننده بود .. روزی چندین ساعت در ارتفاع پائین پرواز می کردیم .. می دونید که پرواز در ارتفاع پائین خیلی کسل کننده است .. و ما از چند متری امواج پرواز می کردیم .. !  استاد های آمریکایی ام از این که من به جای سایر همکاران هم پرواز می رفتم ، تعجب کرده بودند .. اما با امدن به اتاقم در " هتل اچ " پایگاه و مشاهده تصویر سوسن ، دردم افزایش می یافت .. هم اتاقی ام از پیشکسوتان داکوتا بود .. بهش دایی می گفتند .. یک روز که خونه اومدم دیدم دایی جان قاب عکس ها را پنهان کرده است .. تا زجر نکشم ..

وقتی تبعید هم اثر نمی کنه .. !!  

بر خلاف تصور اولیه ام که دوری از تهران عشق آتشین سوسن را از ذهن ام می برد ، گرمای کشنده بندرعباس هم کار ساز نبود .. دیگه نمی دونستم چکار کنم .. نه روی بازگشت داشتم .. و نه تحمل دوری سوسن .. مدام چهره زیبا و ابروهای پیوسته او جلوی چشمانم بود .. به توصیه دوستان به زیارت آقا امام رضا ع رفتم .. و از او خواستم یا عشق سوسن را از ذهن ام پاک کنه یا من را بکشه .. ولی این دخیل شدن هم افاقه نکرد .. و من عین مجنون در آتش سوسن و خاطراتی که با هم داشتیم می سوختم .. مدام خودم را لعنت می کردم که چرا بچه بازی در آورده و به خاطر شپش ، لحاف ام را آتش زده ام .. !!؟ هر ترفندی که فکر کنید به کار بردم تا این عشق را فراموش کنم .. نشد که نشد .. رندی توصیه کرد اگه ازدواج کنی .. حتمآ سوسن را فراموش خواهی کرد .. !  سال  ۱۳۵۴  در یکی از ماموریت هایی که به تهران امده و در منزل زن عمویم میهمان بودم ، دختری را که همسایه رویروی ان ها بود ، به من معرفی کردند .. رابط این معرفی همسر یکی از همافران نیروی هوایی بود که در طبقه پائین منزل عمویم زندگی می کردند .. باور کنید با چشمانی بسته بدون هیچ تحقیقی پذیرفتم .. و عاقبت بعد از کش و قوس های فراوانی در اردیبهشت سال بعد با همین همسرم ازدواج کردم !  

سال ها بعد ...

فکر می کنم یکی دو سال از ازدواج ما سپری شده بود .. یک روز که از روی دلتنگی برای دیدن یکی از دوستانم به محله قدیمی ام رفته بودم .. در خیابان مرتضوی دختر خانم زیبایی را دیدم که با من به گرمی سلام و علیک کرد !! ابتدا فکر کردم اشتباه گرفته است .. ! وقتی مطمئن شدم با من است ، با شرمندگی پرسیدم شما ... !!؟ وقتی خودش را معرفی کرد .. دیدم خواهر کوچیکه سوسن است که اینک بزرگ و خانم شده است .. برای یک لحظه همه خاطرات جلوی چشمانم زنده شد .. به زحمت جلوی اشگ هایم را گرفتم .. بقدری حالم بد شد که نتوانستم از سوسن خبری بگیرم .. وقتی از او جدا شدم ، فهمیدم این عشق فراموش شدنی نیست .. ! حتی حالا هم با گذشت بیش از ۳۸سال وقتی یاد و خاطرات عشق نخست ام می افتم ، بی اختیار اشگ ام جاری می شود .. یک بار یکی از دوستان پرسید .. اگه بر حسب اتفاق سوسن را در خیابان ببینی چه واکنشی نشان خواهی داد .. بهش گفتم .. مطمئن هستم قلبم تحمل ان فشار بالا را نخواهد داشت .. و در جا سکته خواهم کرد .. ! می دونم تا حالا حتمآ ازدواج کرده و صاحب فرزندانی نیز هست .. از آن جا که ناموس شخص دیگری است ، فقط با احترام به دورانی که همسایه اش بودم فکر می کنم .. و هیچ گاه کنجکاوی در پیدا کردن او نکرده .. و اعتراف می کنم  هنوز هم خاطره آن عشق را تا دم مرگ گرامی می دارم ...

سخن اخر ...

اگر چه می دانم سرنوشت این بود که من با سوسن ازدواج نکنم .. ولی مطمئن هستم اگر ان تصمیم را نمی گرفتم چه اتفاقاتی بر سر من می امد .. اغلب همکاران قدیمی ام در همان سال ها با خرید هواپیماهای مدرن جامبو جت ۷۴۷ و بوئینگ سوخت رسان ۷۰۷ به این گردان ها منتقل شدند .. و اینک همه ان ها در شرکت های خصوصی پرواز می کنند .. بعضی از آن ها حتی شرکت هواپیمایی دارند .. ولی من بعد از مدتی به تهران آمده و با همان قارقارک خودمون که عاشقانه دوستش داشتم ، پرواز کردم .. قسمت این بود که سکته کرده و نتوانم تا اخر خدمت با عشق آهنین خود یعنی سی - ۱۳۰ ها هم راهم را ادامه دهم ... ولی در عوض همسری مهربان و مومن نصیب ام شد که در هر شرایطی تنهایم نگذاشته و مثل پروانه از من مراقبت کرد .. و دو فرزند مثل دسته گل تحویل اجتماع داد .. و الان با گذشت این همه سال به این نتیجه رسیدم که مزه عشق به جدایی اش است .. ! شاید اگه با سوسن ازدواج کرده بودم .. هرگز او و عشق اش برایم اسطوره نمی شد ... همان گونه که عشق به هرکولس های نیروی هوایی هم برایم تبدیل به عشق اسطوره ای شده اند ..و این معجزه عشق است !

 

 

 در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اوليه : ساعت ۱:۳۰ دقیقه بامداد مورخه یازدهم مهر ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

نگارش دوم : ساعت ۳:۴۵ دقيقه بامداد بتاريخ ۲۳ بهمن ماه ۱۳۸۹ پايان يافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

توجه - توجه - توجه

  خبر گم شدن " مريم امين " رو يکي از دوستان قديمي برايم ارسال کرد . خيلي ناراحت شدم . اميدوارم اتفاقي براي اين دختر عزيزم رخ نداده باشد . لطفآ در صورت امکان تصوير اين عزيز رو به همه دوستان خود ارسال فرماييد . شايد يکي او را ديده باشد ..

http://mahdi-sara.persiangig.com/11.jpg

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

هواپیماهایی که با قلبي عاشق درون اون ها بودم ..

 

 

 

آيا بر اثر ذوب شدن يخ هاي قطب ، زمين جا به جا مي شود !؟

آيا اين جا به جايي روي فرکانس رادار هاي زميني تاثير گذارند !؟

پاسخ نهايي بزودي همراه با نظريه کاپيتان هواپيماي ۷۲۷ منتشر خواهد شد .

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • - تعداد بازديد
  • 8151
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35