درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  سانحه در زاهدان

 برخورد هرکولس به کوه های زاهدان 

در ميان متخصصان جور واجوري كه براي تعميرات هواپيماهاي سي - ۱۳۰ تربيت شده و دوره های مختلف تخصصی رو در امریکا گذرونده بودند . تنها يكي دو نفر از بچه هاي شعبه ملخ و موتور  هواپيما  از نظر چارت سازماني  " پروازي "  شناخته شده و به آن ها مانند ساير خدمه هواپيما  " حق پرواز " يا همون مزاياي " سختي كار "  تعلق مي گرفت . به عبارتي اين افراد علاوه بر حق و حقوقي كه بابت متخصص بودنشون دريافت مي كردند ، از مزاياي پرسنل پروازي هم بهره مند بودند . اين مزايا فقط پول نبود . بلكه شامل تجهيزات پروازي هم مي شد . از قبيل لباس پرواز و پوتين ، دستكش ، كاپشن و غيره . براي همين در آشيانه هواپيماي سي - ۱۳۰ به جاي اونيفورم كار ، لباس پرواز بر تن مي كردند . اين آقايون هر وقت  هواپيمايي  موتور يا ملخ اش تعويض يا تعمير مي شد ، در يكي از ماموريت ها به همراه خدمه به پرواز  اعزام مي شد .

 برخورد هرکولس به کوه های زاهدان 

" سانحه در زاهدان " عنوان مطلب این پست است که از میان خاطرات قدیمی انتخاب و بازنویسی شده است . در موقع نگارش اولیه زنده یاد تیمسار خلبان " مهدی دادپی " در قید حیات بود . من این پست رو به همه خانواده های معظم شهدای گردان های  سی - ۱۳۰ خصوصآ خانواده های محترم شمشیری بور و گروه پروازی هواپیمای  ۵۰۲ که در این سانحه به کوه برخورد کرد تقدیم می کنم . روحشان شاد .

برچسب های : هواپیمای سی - ۱۳۰ + طرح گسترش مشهد + نیروهای رزمنده ارتش + مرحوم شمشیری بود + کاپیتان حسین سیاح پور + جواد ظفرمند + ماشالله مداح + فرودگاه زاهدان

اصل خبر :

،در خصوص سانحه c-130 زاهدان كه در آبان ماه 1365 رخ داد عرض كنم، هواپيما در فاينال باند 35 بوده كه جهت باد عوض مي شود، و برج به خلبان اطلاع مي دهد .خلبان در خواست فرود از باند 17 از طريق Left downwind را مي كند . برج موافقت مي كند و پرواز را مجاز به ارتفاع 6500 پايي در داخل 5 مايل مي كند. لذا پرواز گردش به راست مي كند و وارد دوره ترافيك باند 17 مي شود. حداقل ارتفاع مجاز 6500 پا بوده. برج لحظاتي قبل از سانحه به پرواز هشدار مي دهد كه ارتفاع شما خيلي پايين است اما خلبان در پاسخ اظهار مي كند كه باند را در ديد دارم. چند ثانيه بعد اين هواپيما در ارتفاع 5500 پايي با يكي از ارتفاعات منطقه پادگي( واقع در 4 مايلي شرق فرودگاه ) برخورد مي كند. ارتفاع فرودگاه از سطح دريا 4500 پا است.
پرونده اين سانحه سال 1380 مختومه و خلبان مقصر اصلي اعلام شد .

يه اعتراف بچه گانه ... !

شايد باور نكنيد ،در اين مدتی كه از عمر وبلاگ ام گذشته است ، هرگز مانند اين پست كه در آن موضوع خوابيدن و خواب ديدن مطرح  است ، اين همه وقت صرف نكرده بودم ! راستش رو بخواهيد بعد از كلي تفكر و وسواس به خرج دادن هاي زائد !‌ ابتدا سه پاراگراف طولاني  در وصف اين مقوله در باب مقدمه قلم فرسايي كردم ! اما از اون جايي كه به قول قديمي ها باد به پشتم خورده و چند روزي به دليل بيماري از محيط وب و نگارش دور بودم .. احساس كردم چنگي به دل نمي زنه ! يعني اون صميميت هميشگي رو نداشت . چون ناخود آگاه كشيده شده بودم به علم تعبير خواب و باقي قضايا !!  به همين دليل همه ان ها رو پاك كردم . و اومدم زاويه ديدم رو به ماجرا تغير داده و از اون جايي كه قهرمان ماجرا فردي متخصص هواپيما بوده و فقط  گاهي براي رفع عيب پرواز مي رفته ، شروع كردم براي آگاهي خوانندگان به خصوص جوون ها ، ماجراي پرسنلي كه حق پرواز مي گيرند ولي پرواز نمي روند رو با آب و تاب شرح دادم . تا اين كه رسيدم به مقوله " اتاق ارتفاع " و نقش اساسي آن در پرواز .. ديگه كار به جايي رسيد كه مبحث تعارف " آب نبات ترش "  در خطوط هوايي به ميان امد ! تا اومدم جمع و جورش كنم ، ديدم اي بابا .. به اندازه يك پست كامل فقط تو حواشي يا همون جاده خاكي گرفتار شده ام . و هنوز به ماجراي اصلي نرسيدم !! واقعآ مونده بودم كه تصميم درست چيست ؟ يهو به فكرم رسيد كل اون حواشي ها رو به صورت مستقل آپ كنم .پس دوباره مي نويسم ...  

با قهرمان ماجرا آشنا شويم ...  

در ميان متخصصان جور واجوري كه براي تعميرات هواپيماهاي سي - ۱۳۰ تربيت شده و دوره های مختلف تخصصی رو در امریکا گذرونده بودند . تنها يكي دو نفر از بچه هاي شعبه ملخ و موتور  هواپيما  از نظر چارت سازماني  " پروازي "  شناخته شده و به آن ها مانند ساير خدمه هواپيما  " حق پرواز " يا همون مزاياي " سختي كار "  تعلق مي گرفت . به عبارتي اين افراد علاوه بر حق و حقوقي كه بابت متخصص بودنشون دريافت مي كردند ، از مزاياي پرسنل پروازي هم بهره مند بودند . اين مزايا فقط پول نبود . بلكه شامل تجهيزات پروازي هم مي شد . از قبيل لباس پرواز و پوتين ، دستكش ، كاپشن و غيره . براي همين در آشيانه هواپيماي سي - ۱۳۰ به جاي اونيفورم كار ، لباس پرواز بر تن مي كردند . اين آقايون هر وقت  هواپيمايي  موتور يا ملخ اش تعويض يا تعمير مي شد ، در يكي از ماموريت ها به همراه خدمه به پرواز  اعزام مي شد . و در هوا با ابزار هايي كه داشتد زاويه چرخش ملخ ها رو با دور موتور هاي مربوطه تنظيم مي كردند . اما از اون جايي كه هميشه ملخ يا موتوري تعويض نمي شد ، اين بنده خدا ها هم خيلي كم به ماموريت پروازي اعزام مي شدند . و در شعبه كار فني انجام مي دادند .  

 

 امان از چرخ بازيگر زمانه ...... !

واقعآ هر كي گفته سرنوشت و تقدير رو نمي شه عوض كرد ، راست گفته است . اين دو افسر با اخلاق و متدين عجب سرنوشت تلخ و دردناكي داشتند  .. خدا رحمت شون كنه . اون متخصصي كه از شعبه ملخ با ما گاهي اوقات پرواز مي آمد " علي محمد شمشيري پور " نام داشت .  به گواه اغلب بر و بچه هاي سي - ۱۳۰ مرحوم شمشيري پور انساني بسيار وارسته ، با تقوا ، نجيب ، مظلوم و با تجربه بود . او از اون دسته افسراني بود كه آدم هنگام معاشرت و گفت و گوي با وي  انرژي مي گرفت  . چه جوري بگم ... من شنيدم انسان هاي خوب هميشه خداي رو ياد آدم مياره ... و او چنين بود . همان طور كه گفتم ، خيلي كم پيش مي آمد كه آن ها در پروازي حضور داشته باشند . براي همين فرمانده مافوق مرحوم شمشيري ، براي اين كه ساعت پرواز خدا بيامرز بالا بره و احيانآ مزاياي اندكش قطع نشه ، معمولآ هواپيمايي كه قرار بود تست هاي ملخ روي آن انجام بگيره رو در مسير هاي پروازي طولاني ، مثل تهران چاه بهار يا كيش اگه امكان داشت قرار مي داد ...

خواب ديدم سي -۱۳۰ تو هوا آتش گرفته ...  

 در زمان جنگ من معمولآ خيلي كم خواب مي ديدم . ولي به خاطر استرس هاي ناشي از جنگ ، بيشتر كابوس مي امد سراغ ام . اون هم از ژانر وحشتناكش .. و چيزي نمي ماند كه در خواب از ترس سكته كنم ! راستش رو بخواهيد يه مقدار ترسو تشریف داشتم ! ولي چون در كارم آدم پر رويي بودم ، هيچ وقت از رو  هم نمي رفتم !! به عبارتي هر وقت مشكل جدي تو هوا پيش مي امد .. و هواپیمای  ميگي ، جنگنده اي به پست مون مي خورد ، يا داخل توربالانس هاي شديدي مي افتاديم . با خودم عهد مي كردم كه ديگه داوطلبانه  به جاي اين و آن پرواز نروم . و اگه خيلي جيگر دارم فقط تو شيفت هاي كاري خودم پرواز هایم رو انجام دهم ! ولي همين كه پاهايم به زمين سفت مي رسيد . اصلآ فراموش مي كردم كه چنين عهدي با خویشتن بسته ام !! چون قلبآ پرواز رو با همه خطر هايش دوست داشتم . ولي كابوس ها ديگه دست خودم نبود .. به هر حال يه شب اواسط آبان ماه سال ۱۳۶۵ بود . تازه چشم هام  گرم خواب شده بودند كه خدا قسمت نكنه .. گرفتار  كابوس خيلي وحشتناكي شدم .

 مي گن هر كي هر چيزي رو خيلي دوست داشته باشه ، مرتب به خوابش مياد .. و چقدر درست گفته اند . زيرا تا زماني كه در نيروي هوايي بودم ، فقط خواب سي - ۱۳۰ ها رو مي ديدم ... آرزو به دلم موند يه شب مثلآ خواب جامبو جت يا فانتوم رو ببينم ! حتي كابوس اين هواپيماها هم سراغم نمي آمد !!   وقتي هم بازنشسته شدم . چون تو كار نقد فيلم هاي سينمايي بودم ، مدام خواب يول برينر ، تلي ساوالاس ، بوريس ويليز و اكبر عبدي رو مي ديدم ... لامصب نشد يك بار محض رضاي خدا ، خواب جنيفر لوپز ، آنجلا جولي يا هديه تهراني خودمون رو ببينم !! چرا دروغ نباشه .. يه شب كابوس قمر خانم رو ديدم !!  ... بله مي گفتم .. بقدري كابوسي كه در مورد سي - ۱۳۰ ديدم . طبيعي و واضح بود كه واقعآ شوكه شده بودم . و هنوز هم با تمام جزئياتش بياد دارم .. باور كنيد عين يه فيلم سينمايي جلوي چشمم بود . همه چيز طبيعي و واقعي به نظر مي رسيد .. اما جالبه بدونيد از ميان تمام كروي پروازي كه تو خواب ديدم . فقط همين مرحوم شمشيري رو يادم موند ..

b9b0gkqh1l828pe2iim5.jpg Picbaran

 خواب ديدم هواپيما سي - ۱۳۰ همين جور كه در ارتفاع بالا در حال پرواز است ، ناگهان از قسمت زير دم آن ( رمپ اند دور ) شعله هاي آتش زبانه كشید  .. و دقايقي بعد در حالت استال ( واماندگي ) از پشت به شدت به زمين كوبيده برخورد کرد ..  ولي چهره مرحوم شمشيري پور رو به وضوح درون اون هواپیما  ديدم . اون شب تا صبح خوابم نبرد .. تا مي خواستم بخوابم .. تصوير هواپيما و حادثه وحشتناك اش جلوي چشمم مي امد . باور كنيد بد جوري ترسيده بودم . حتي با وجودي كه بيدار شده بودم . و مي دانستم همه ماجرا الحمدالله كابوسي بيش نبود . اما ترس و ناراحتي بد جوري كلافه ام كرده بود . عاقبت صبح شد و من طبق معمول به اداره رفتم . اون زمان جو خط پرواز طوري بود كه به محضي كه قدم به داخل دفتر مي گذاشتم ، شيطنت هام گل مي كرد . و به اتفاق يكي دو تا از دوستان بچه ها رو دست مي انداختيم ! هدف مون هم روحيه دادن در زمان جنگ بود . چون واقعآ نمي تونستم چهره هاي غمگين بعضي آقايون رو ببينم . اين بود كه بعد از مدتي ماجرا از يادم رفت . تا اين كه ماشاالله مداح رو ديدم . چون با او راحت بودم . موضوع خواب و جريان شمشيري پور رو برایش تعريف كردم ..

 شمشيري فرداي همان روز  پرواز داشت !

واقعيت اين بود اگه غير از ماشاالله مداح به هر يك از همكارانم جريان خوابم رو تعريف مي كردم ، به دليل روحيه شادي كه داشتم . محال بود كسي حرف هايم رو باور كنه ! و صد در صد به حساب شوخي هاي روزمره مي گذاشت . ولي آقاي مداح چون تو امريكا هم اتاقي ام بود . به روحيه و اخلاق من آشنا بود . و مي دانست كجا مسئله جدي است . كجا شوخي . براي همين به من گفت .. تو كه پرواز نداري ؟ گفتم نه . منتظر پرواز هواپيماي اماده هستم . او اگر چه با شوخي و خنده و گفتن جملاتي همچون .. خواب زن چپه و ... اما از من خواست حتمآ صدقه بدهم . يادمه بهش گفتم چه جوري شمشيري پور رو پيدا كنم ؟ گفت اي بابا .. تو درست كسي رو ديدي كه بنده خدا سالي يه بار پرواز مي ره !! ديدي خواب زن چپه !؟ خلاصه با تعريف كردن ماجرا به دوستم كمي سبك شدم .

این عکس رو بعد از سانحه هواپیما در منطقه کهریزک انداختیم . به همین دلیل ریش گذاشته ام . اینجا و اینجا

انگار همين ديروز بود ... اتفاقآ فرداي ان روز ظهر سالن غذا خوري پايگاه يكم ترابري تهران به دليل اين كه نهار مرغ يا جوجه كباب بود ، بيشتر از روز هاي ديگر شلوغ بود . از طرفي من خيلي كم براي صرف غذا به اين مكان مي آمدم . چون معمولآ اكثر روز ها پرواز بودم . ولي همين جوري كه مشغول صرف غذا با ماشالله خان مداح بودم  ، ناگهان در انتهاي سالن چشمم به مرحوم شمشيري پور افتاد . كه با هم شعبه اي هاش مشغول صرف نهار بودند . درست همون لحظه كه ديدمش ... او هم تصادفي نگاه اش به من افتاد . با سر با هم سلام عليكي كرديم . خواستم برم جريان رو بگم ..آقای مداح مانع شد .. گفت .. يه وقت  خر نشي بهروز !  پسر مگه نمي بيني با سرپرست قسمت اش نشسته ؟ مي خواهي فردا پشت سرت حرف در بياورند !؟ چون دوستم اصولآ آدم محافظه كاري بود . زياد به حرف اش اهميتي ندادم . ولي براي حفظ حرمت رفاقت ... گفتم موضوع رو خصوصي به شمشيري پور مي گم . با دست اشاره كردم كه مي خواهم ببينمت . منظورم اين بود كه گم اش نكنم ..

 واكنش شمشيري پور به خواب ام ... !

اون خدا بيامرز بقدري با مرام و با شخصيت بود كه وقتي اشاره مرا از دور ديد ، از پاي ميز نهار بلند شده و به طرفم آمد .  بهش گفتم علي جان چرا زحمت كشيدي ؟ من مي امدم پيش ات .. خلاصه بعد از احوالپرسي جريان كابوس و ديدن چهره او در هواپيما رو شرح دادم ... خوب به حرف هايم گوش داد . چون اصولآ آدم ساكتي بود . وقتي گفتم خدا رو شكر تو امروز پرواز نرفتي .. لبخندي از روي مهرباني زده و گفت اتفاقآ بهروز جان هواپيماي ۵۰۲ ( دقیقآ همان هواپیمایی که به کوه خورد ! ) چك ملخ داره .. قراره فردا برم مشهد  تا هم زيارتي كرده باشم و هم اشكال ملخ رو بر طرف نمايم . ازآن جايي كه  ادمي معتقد به ائمه اطهار ( س ) بود . و مي دانستم امكان نداره به خاطر كابوسي كه ديدم ماموريت اش رو كنسل كنه . زياد دنبال حرف رو نگرفتم .. ولي ديدم كمي به فكر رفت و گفت .. بهروز جان مي دوني امامان معصوم ما به خواب اعتقاد داشتند و احاديث زيادي از آن ها به چاپ رسيده ؟ برم ببينم مي تونم اين ماموريت رو موكول به زماني ديگر كنم ؟ خيلي تعجب كردم .. اصلآ انتظار اين واكنش رو نداشتم .  

چند روز بعد از ماجراي كابوس ...

 ديگه به دليل قرار گرفتن در مسايل پرواز و ماموريت هاي پشت سرهم ، كابوس رو فراموش كرده بودم . تا اين كه دقيقآ چند روز بعد از اون خواب لعنتي كه من ديدم .. يك شب خبر از خط پرواز به خونه ما زنگ زدند كه هواپيماي ۵۰۲ در زاهدان به كوه خورده است ! حسابي شوكه شدم . سريع لباس پوشيده و راهي خط پرواز شدم .. همكاران با امدن من نفس راحتي كشيده و پرسيدند آمدي بري زاهدان ؟ گفتم آره .. شما ها كه حسابي خودتون رو باختيد ! از تلفن اف ايكس با فرمانداري زاهدان تماس گرفتم تا از حال روز همكارانم با خبر بشوم .. كه متآسفانه اعلام كردند همه يكصد و سه نفر ( فكر مي كنم اين حدود بود ) شهيد شده اند . قرار بود همون شب به اتفاق تيمسار دادپي ، فرمانده محترم منطقه هوايي مهرآباد شبانه به زاهدان برويم .. ولي از عمليات اطلاع دادند چون مشخص نيست كه حودش سانحه داده است يا اشرار مسلح هواپیما رو زده اند ، صلاح نيست شبانه به منطقه زاهدان پرواز كنيد.. بهتره طوري بروید كه  طلوع آفتاب اون جا باشید . و ما هم دقیقآ چنين كرديم .. در رابطه با اين پرواز و اتفاقاتي كه اون جا رخ داد ، قبلآ به طور كامل نوشته ام . و نيازي نمي بينم تكرار كنم . به همين دليل هركسي نخوانده ( اينجا ) رو كليك كنه ..  خدا واقعآ همه شهدا رو قرين رحمت اش كنه ...  

 شمشيري پور بعد از سانحه ..

من از شهادت بهترين دوستانم مخصوصآ حسين سياح پور خيلي ناراحت و شوكه  شده بودم .. مخصوصآ كه به دستور تيمسار دادپي ماموريت داشتم جنازه ها رو از ميان آن همه نعش سوخته و تكه پاره شده  كه در ساختمان اتش نشاني پادگان زاهدان جمع كرده بودند . جدا كنم . دردناك تر اين كه كمك خلبان هواپيما مرخصي برادر سربازش رو گرفته بود تا با خود مشهد ببره .. من مي دانم آوردن يه سرباز از جبهه چقدر خوشحالي داره .. چون بار ها خودم اين شادي رو به خيلي ها بخشيده بودم . ولي ان طفلك به خاطر اين كه برنامه هاي سي - ۱۳۰ حساب كتاب نداشت .. از ترس اين كه يه وقت از نيمه راه نگويند به مشهد برگرد ، برادر بيچاره اش رو هم با خود از زاهدان به كرمانشاه برده و در مراجعت به زاهدان به كوه خورده و همگي شهيد شدند .. سرباز بيچاره چون تو كابين كنار صندلي برادرش ايستاده بود ، كمرش از وسط قطع شده بود ... با اين اوصاف بعد از چند روز ديدم در خونه رو مي زنند .. وقتي در رو باز كردم مرحوم شمشيري پور با يه سبد ميوه نزدم امد ...

با شرمساري در حالي كه سرش رو از خجالت پائين انداخته بود سبد مملو از ميوه هاي شهرشون رو به من هديه كرد و گفت .. اين ها از آب گذشته است . قابل شما رو نداره . اگر چه نگذاشتي شهيد بشوم .. ولي قسمت اين بود كه در اين دنيا حالا حالا ها بمونم .. و سپس گفت طرز بيان خوابت بد جوري روي من تآثير گذاشت .. و به همين دليل نرفتم و به سرپرستم گفتم هر وقت تهران امد مي روم پرواز . و ديدي كه خوابت تعبير شد و ۵۰۲ خورد به كوه .. من هنوز كه هنوزه باورم نمي شه حسين سياح پور مرده باشه .. مرحوم جواد ظفرمند .. خيلي باهاش شوخي داشتم .. از بچه هاي شكاري بود كه تازه به جمع ما پيوسته بود . و من مرتب سر به سرش مي گذاشتم .. يادمه دستش از تابوت بيرون مانده بود .. با چشمي گريان در حالي كه زير لب شوخي هميشگي ام رو مي كردم ..دستش رو درون جعبه چوبي كه مزين به پرچم كشور بود گذاشتم ...  

 عاقبت شمشيري و دوست پروازي  ديگرش ...

بله عزيزان درسته كه مرحوم شمشيري پور اون روز از فيض شهادت به قول خودش باز موند .. ولي سرنوشت مرگ او را رقم زده بود . همين پارسال بود كه خبر مجلس ختم اش رو به من اطلاع دادند . ظاهرآ بنده خدا سرطان خون گرفته بود ... خدا بيامرزدش .. واقعآ انسان شريف و زحمتكشي بود . اما افسر متخصص پروازي ديگري كه اشاره كردم از شعبه موتور بود . او كه نام اش " يار قلي نظري " بود ، طفلك رو آن قدر اذيت كرديم كه اسم خود رو " مهدي " گذاشت .. خيلي خوشحال بود كه ديگه او رو " ياردان قلي " صداش نمي كنند . اما سرنوشت او هم اين بود در سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ اي كه نزديكي هاي ساوه سقوط كرده بود ، براي چك موتور تازه تعمير با ان هواپيما پرواز رفته بود .. و او هم شهيد شد .. واقعآ اين شهداي مظلوم و بزرگوار چشم چراغ اين ملت هستند .. يادش گرامي باد .. و در حال حاضر ديگه خبر ندارم چه كساني جاي ان ها مسئوليت رو قبول كرده است ... ؟

نگاهي به سانحه زاهدان ...  

آن روز كه به زاهدان رفتم .. خيلي از مسافران همون پرواز كه چشم انتظار فرود هواپيما بودند . با چشمان وحشت زده شاهد اصابت سي - ۱۳۰ به كوه روبروي باند  بودند .. خيلي ها غش كرده بودند . واقعآ صحنه دلخراشي بود . اگر چه تيم بازرسي سانحه مرحوم حسين سياح پور كاپيتان هواپيما رو مقصر تشخيص دادند .. ولي من اعتقاد دارم او هيچ گناهي نداشت . برنامه ريزي اشتباه بود . وقتي به خلبان هواپيمايي ماموريت مي دهند تا از مشهد پرواز کرده و به زاهدان برود و بعد از سوار كردن نيرو هاي تازه نفس به كرمانشاه رفته ، و دوباره نيرو هاي رزمنده ارتشي رو  به زاهدان برگرداند و بدون هيچ استراحتي بلافاصله به سوي مشهد پرواز نمايد . اگر آدم اهني هم بود ، در بين راه مي بريد .. ان ها كه انسان بودند .. شوخي نيست همين جوري از روي نقشه ايران اين مسير رو مرور كنيد ... به زبان آسان مي آيد . تازه در موقع نشستن ناگهان مسير باد تغير مي كنه .. و او ناچار مي شه براي پرهيز از گرفتن باد پشت  به چاي باند ۳۵ ، به دستور برج مراقبت  در ان سوي باند يعني باند ۱۷ فرود داشته باشد  .. كه بر اثر خستگي و گردش ناخواسته به سوي كوه هاي كنار باند ، با ان برخورد كرده و بر اثر شدت برخورد ، هواپيما دو تكه شده و كيلومتر ها دور تر به صورت وارونه به زمین پرتاپ مي شود ..   

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

 اين مطلب نخستین بار :  ساعت ۱۷ به تاريخ دوم ارديبهشت ماه ۱۳۸۷ پايان يافت .

مطلب این پست ساعت ۵:۳۰ دقیقه بامداد بتاریخ دهم بهمن ماه ۸۹ بازنشر شد .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

آيا تا كنون آتش گرفتن انساني را از نزديك ديديد ؟

نا گفته هايي از سقوط هواپيماي فرماندهان ارشد در كهريزك

ماجراي سقوط هواپيماي سي-130 در زاهدان

برای مطالعه روی تیتر ها کلیک فرمایید .

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

 مژده به کساني که به سلامتي خود علاقه مند هستند :

در فروشگاه اينترنتي "  سلامت و تندرستي " انواع مکمل هاي

غذايي و محصولات پزشکي رو بدون واسطه و ارزان تهيه کنيد .

سلامت و تندرستی

شماره تماس 09355346939  

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  •  

     
    - تعداد بازديد
  • 6081
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35