درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  کم مونده بود قاتل شوم ..!

       اندر عواقب جیم شدن از پایگاه   

اهل و عيال راننده با مهمان هاشون داخل جوي نيمه خشکيده کنار خيابون مشغول تماشا بودند . خستگي و درماندگي از چهره يکايک اون ها معلوم بود . تا اين که .. چشمتون روز بد نبينه ..  همين جوري كه راننده گاز مي داد و بقيه سرنشينان كنجكاوانه به تماشا ايستاده بودند ، نمي دونم چي شد  كه تسمه از درخت جدا شد ... !  و در يك چشم به هم زدن اون سرش كه قلاب بزرگ و سنگين فلزي داشت با شدت هر چه تمام به زير كمر ( نقطه حساس بدن ) مردي كه کنار درخت بود برخورد کرده و به فاصله يک چشم به هم زدن ، كمونه نموده به يكي از خانم ها كه هيكلي درشت و گنده داشت بر خورد نمود .. !‌  و در يك لحظه مرد بيچاره فريادي از درد کشيده و داخل همون جوي نقش بر زمين شد . و پشت سرش هم خانم چاقه با شيرجه به سمت ديگري داخل جوي افتاد .. !

  ماجرای اون شب کذایی در نزدیکی های ونک

 

 

 

" کم مونده بود قاتل شوم ! " عنوان خاطره اي واقعي از روزگار دفاع مقدس است . که در راستاي اصلاح مطالب قديمي بازنويسي و طراحي شده شده است . راستش رو بخواهيد بعضي از ژورناليست هاي قديمي معتقدند .. " مطلب بدون تصوير عين عروس بدون جهاز است ! " اگر چه در اين دوره زمونه رسم و رسوم " جهيزيه " از مد افتاده است .. ! لذا براي بدست آوردن دل همکاران مطبوعاتي قديم و خوانندگان محترمي که تازه با اين سايت آشنا شده اند ، بازنگري صورت گرفت . و يکي دو خاطره هم به آن افزودم تا ياران قديمي هم چيزي گيرشون اومده باشه ... !

 برچسب ها : خط پرواز + پايگاه يکم + زمان جنگ + ميدان تجريش + خيابان وليعصر + پيتزا + بستني + تسمه بار هواپيما + فولکس واگن قديمي + شوکه شدن + جيغ و داد

  

 خط پرواز سي -130 – ايام جنگ 

ماجرايي كه مي خواهم براتون نقل كنم يكي از اتفاقاتي است كه هيچ گاه از خاطرم محو نمي شود . يكي از شب هاي جنگ تحميلي ايران و عراق بود . من به اتفاق تني چند از دوستان و همكاران در خط پرواز سي -130  شيفت بوديم . اون موقع شيفت ها به اين صورت بود كه 24 ساعت اداره بوديم . و 48 ساعت استراحت مي كرديم . در روزي كه اداره بوديم اگر پروازي مي خورد خب مي رفتيم .. و گرنه تو همون دفتر خط پرواز كه داخل آشيانه بزرگ سي – 130 قرار گرفته است ، مي مانديم . از ساعت 4 بعد از ظهر كه برو بچه هاي روز كار ( مثل سرپرست خط پرواز ، معاونين و ... ) مي رفتند ، بچه ها هر كي به نوعي خودش رو سرگرم مي كرد . يه عده كه اهل ورزش و تفريحات سالم بودند ، مي رفتند بيرون رمپ پرواز و در زمين ورزش كه سطح آن اسفالت بود ! فوتبال يا واليبال بازي مي كردند . البته اين رو هم بگم بازار شرط بندي هم حسابي  داغ بود . و مرتب از عقيدتي سياسي يا اداره حفاظت بخشنامه مي آمد كه آقايون حق شرط بندي رو ندارند . ولي كو گوش شنوا ..!؟‌ منتها وقتي مي خواستند پول هاي برد و باخت را بين خودشون تقسيم نمايند ، مواظب بودند كه همكاران حزب الهي اون ها رو نبينند .. ! گاهي هم خود بچه مومن ها هم با تراشيدن کلاه شرعي وارد معرکه مي شدند ... !

نامگذاري همکاران .. !

از اين كه مرتب به حاشيه مي روم پوزش مي خواهم . چون معتقدم خواننده بايد در جريان جزئيات قرار گرفته تا قادر به تجسم فضاي ماجرا  گردد.. بله از رفتار هاي بچه ها بعد از پايان سرويس اداري مي گفتم ...  بعضي ها هم در داخل دفتر خط پرواز تنيس روي ميز بازي مي كردند . كه اغلب در اين جور مواقع من گزارشگر تلويزيوني بچه ها بودم ! و با گزارشات طنز خود اعصاب آن ها رو خرد مي كردم . بعضي ها كتاب مي خوادند ( البته آمار كتاب خوان هاي ما خيلي كم بود ) از جمله كارهاي ديگر من كه هنوز هم بعد از گذشت نزديك به دو دهه ماندگاره ، اسم گذاشتن روي بچه ها بود . و جالب اين كه خيلي از همين بچه ها رو به القابي كه روي آن ها گذاشته ام مي شناسم و اسم واقعي آن ها رو فراموش كردم !! من خيلي عذر مي خواهم ولي اجازه مي خواهم آن ها رو هم بگويم . اسم يكي " علي خره " بود . ( خدا بيامرزدش فوت کرد ) اين آدم واقعآ كارهايي  چه در پرواز چه در روي زمين انجام مي داد كه بلانسبت هيچ كس ديگري اين كار رو نمي كرد ( انشاالله يه مطلب در باره اين القاب و كار هاي بچه ها خواهم نوشت ) . يكي اسم اش  شير بود .و واقعآ شباهت عجيبي به شير داشت . يكي ديگه اسب بود .  هموني كه از  سقوط  حتمي نجات يافت ( اينجا . ..

هوس پيتزار .. !

 خوب يادمه اسم يكي از همكارانم ابراهيم بود . او هميشه عادت داشت به هر چيزي ايراد بگيره و به قول معروف  " غر " بزنه . اين آدم چون هميشه پاي ميز پينك پونگ بود ، اسم اش رو گذاشته بودم  " خوزه خوره فري لوز " يعني كسي كه مرتب غر مي زند ، خوره بازي هم است و به كسي ديگر هم اجازه بازي نمي دهد . ضمن اين که مفت باز هم است  !! يا اسم يكي ديگر از همكارانمون كه خيلي آهسته و با ناز حرف مي زد رو " مادام دولارس " گذاشته بودم !! حتمآ مي پرسي با اين اوصاف اسم خودت چي بود .؟! از شما چه پنهون بچه ها هم اسم من رو گذاشته بودند " پسر عفت هفت خط  " كه البته به انگايسي مي گفتند ( عفت سون استرايپ ) !! بگذريم ...  داستان اسم ها خيلي طولاني شد . من به دليل اين كه خيلي ورجه ورجه مي كردم و از طرفي اشتهاي زيادي هم به غذا خوردن داشتم . شام پايگاه هيچ وقت سير ام نمي كرد . و به همين دليل شب ها مي رفتم از بيرون پايگاه جاتون خالي پيتزا مي گرفتم . اغلب هم يكي از بچه ها رو با خودم مي بردم . كه هم غذا بچسبه و هم تنها نباشم  در .يكي از همين شب هايي كه به سرم زده بود برم پيتزا بخورم ، اين اتفاق لعنتي رخ داد و شوخي شوخي داشتم قاتل مي شدم .!!

جيم شدن از پايگاه ..

ماجرا از اين قرار بود كه يه  شب  با يكي از بچه ها به نام " اكبر " كه اهل مشهد بود ، براي خوردن پيتزا از پايگاه بيرون رفتيم . عادت داشتم  كه حتمآ برم طرف هاي شميران شام بخورم . چون مي خواستم  يه هوايي هم تازه كنم  . و براي مدتي از سر و صداي  هواپيما ها به دور باشم  . وگر نه پيتزا فروشي هم تو پايگاه بود هم نزديكي هاي پادگان .  يادمه بعد از خوردن شام ، به اكبر گفتم حالا كه تا اين جا اومديم ، بيا ببرمت  " دربند " تا بستني هم بخوريم . او اول اش راضي نبود . هي مي گفت دير شد ... اگه الان پرواز بخوره چي ؟ من هم چون ذاتآ آدم بي خيالي  بودم !! ( شوخي كردم . برنامه هاي پرواز رو داشتم ! ) اصلآ به حرف هاي او توجه اي نمي كردم . خلاصه بعد از خوردن بستني به طرف پايگاه راه افتاديم . اكبر به قدري خسته شده بود كه توي صندلي جلو خوابش برد . من هم نم نم از خيابون ولي عصر پائين مي آمدم . هنوز چند متري از چهارراه پارك وي رد نشده بودم كه ديدم يك خانواده كه ظاهرآ آن ها هم براي هوا خوري بيرون زده بودند ، ماشين شون پنچر شده است . و بيچاره ها كنار خيابون با زن وبچه رديف ايستاده بودند و از ماشين هاي عبوري در خواست انبر دست مي نمودند .

کمک به مردم ..

از اون جايي كه دير وقت بود و كمتر اتومبيلي تردد مي كرد ، معلوم بود اون ها مدت ها سرپا مانده بودند . دليل اش هم اين بود كه ماشين آن ها از اون فولكس واگن هاي قورباغه اي عهد عتيق بود . كه زاپاس اش در صندوق جلوي ماشين قرار داشت ولي قفل آن خراب شده بود و باز نمي شد. و به همين دليل تقاضاي انبردست مي كردند تا قفل صندوق جلو رو باز نمايند . من روي انسان دوستي ترمز كرده و دنده عقب گرفتم تا به آن ها كمك كنم .  همين كه ترمز نمودم اكبر از خواب پريد و ديد كه من عقب عقب مي رم ... پرسيد : كجا يره ؟!! جريان رو بهش توضيح دادم . او با همون لهجه ي غليظ مشهدي اش ادامه داد : يره  مو موگوم  ديرمون شده ، تو مري كمك ؟!! جواب اش رو ندادم . وقتي نزديك ماشين آن خانواده رسيدم .  راننده ضمن تشكر خواهش كرد كه اگه مي شه انبر دستي آچاري چيزي بدهيد كه قفل صندوق جلو رو باز كنم . لاستيك اون توست . هر چه مي خواست به او دادم و آن مرد بعد از دقايقي ور رفتن ، گفت تيشه يا چكش نداري؟ با تعجب گفتم چكش براي چي مي خواهي ؟ گفت چون ساعت ها اين جا معطل شديم . و قفل هم باز شدني نيست  مي خواهم يشكنم اش ! خيلي اذيت ام نموده است .

پيشنهاد غير معقول .. !

من هميشه در صندوق عقب ماشين ام يه تسمه بلند هواپيماي سي -130 كه مخصوص بستن بار بود همراه داشتم تا اگر روزي جايي گير کرده و موندم با اون تسمه ( آمريكايي ) كه سرش قلاب محكمي هم داشت ، ماشين رو تا جايي بكسل نمايم . نمي دونم روي چه حسابي گفتم حالا كه قصد شكستن قفل رو داري ، من يه پيشنهاد بهتري دارم . و آن اين كه تسمه رو از زير قفل عبور داده و سرديگر آن را به يكي از درخت ها ببنديم . اونوقت با رفتن ماشين به عقب ، قفل باز مي شود . طفلك از روي ناجاري قبول كرد . چون چكش هم نداشتم . و قفل ماشين هاي قديمي هم که به راحتي با چكش و تيشه باز نمي شدند . اكبر آقاي ما هم تو خواب ناز فرو رفته بود . و صداي خورپف اش تا جايي كه ما ايستاده بوديم مي آمد .  لذا بنده خدا پذيرفت به روشي كه من پيشنهاد داده بودم عمل کرده و  يك سر تسمه رو به قفل صندوق جلوي  فولکس واگن و سر ديگرش رو به درخت هاي تنومند كنار خيابون ولي عصر قلاب كرد . راننده هم رفت پشت فرمون و شروع كرد به گاز دادن.. ماشين انگار که آخر شبي لج کرده بود ، اصلآ از جايش تکان نمي خورد .. ! طفلک راننده هم که به خاطر ساعت ها معطلي زن و بچه خود و دوست اش حسابي کفرش در اومده بود ، از رو نرفته و تا جايي که مي خورد همين جوري گاز مي داد .. !‌ بر اثر استهلاک لاستيک ها بر روي آسفالت خيابون غرق در دود شده بود .. !   يكي از آقايون همراه اين خانواده كه تسمه رو به درخت بسته بود بنده خدا نزديك درخت ايستاده و به فولکس زل زده بود . اما ماشين به دليل محكمي قفل صندوق جلو ، از جاش تكان نمي خورد . و راننده تلاش بيخودي مي كرد ...

يک اتفاق وحشتناک .. !

اهل و عيال راننده با مهمان هاشون داخل جوي نيمه خشکيده کنار خيابون مشغول تماشا بودند . خستگي و درماندگي از چهره يکايک اون ها معلوم بود . تا اين که .. چشمتون روز بد نبينه ..  همين جوري كه راننده گاز مي داد و بقيه سرنشينان كنجكاوانه به تماشا ايستاده بودند ، نمي دونم چي شد  كه تسمه از درخت جدا شد ... !  و در يك چشم به هم زدن اون سرش كه قلاب بزرگ و سنگين فلزي داشت با شدت هر چه تمام به زير كمر ( نقطه حساس بدن ) مردي كه کنار درخت بود برخورد کرده و به فاصله يک چشم به هم زدن ، كمونه نموده به يكي از خانم ها كه هيكلي درشت و گنده داشت بر خورد نمود .. !‌  و در يك لحظه مرد بيچاره فريادي از درد کشيده و داخل همون جوي نقش بر زمين شد . و پشت سرش هم خانم چاقه با شيرجه به سمت ديگري داخل جوي افتاد .. ! من که با ديدن اون صحنه هنوز شوکه بودم با کمال ناباوري ديدم هر دو نفر بدون هيچ حركتي مثل دو تكه گوشت دراز به دراز ولو شده اند  !! هنوز ماجرا در مغزم تجزيه و تحليل نشده بود که  بقيه اهل بيت ريختند روي سر آن دونفر و شروع كردند به جيغ و هوار كشيدن !   در همان گير و دار يكي از خانم هاي سليطه که از نگاهش خشم و غضب مي باريد با عجله اومد سمت من و يقه ام رو چسيبد ! و  با صداي بسيار بلند فرياد مي زد كه اون ها رو تو كشتي !! بنده خدا راننده هم نمي دونست سر جنازه ها بره يا اون خانم رو از من دور كنه .... از قيافه اش معلوم بود كه از من شكايتي نداره ولي مگر زنه ول كن بود . خدايا چه گيري افتادم . اگر واقعآ خداي ناكرده اتفاقي براي هر يك از اون ها بيفته ، جواب نيروي هوايي رو چي بدم ؟ آخه نمي گويند شما كه آماده پرواز بوديد چرا محل خدمت رو ترك كرديد !؟  اون هم زمان اضطراري جنگ ؟   نمي گويند تسمه هواپيما اين جا چه كار مي كنه !!؟ خودم کم بودم يکي ديگه از پرسنل رو هم آورده بودم .. !

خدا واقعآ رحم کرد ..

واقعآ تو بد مخمصه اي گير کرده بودم . همه اش دعا مي كردم كه اون دو نفر نميرند . ديرمون هم شده بود . به سراغ اكبر رفتم تا از او كمك بگبرم ... ديدم تخت خوابيده است . چندين بار زدم به شيشه .. و اکبر .. اکبر گفتم .. بي خيال از همه اتفاقات تخت خوابيده بود .. ! با عصبانيت از خواب بيدارش كردم . گفتم اكبر دو نفر از اون آدما مردند .!!  پسر چه كار كنم ؟ قيافه خواب آلود و متعجب اكبر هنوز هم جلوي چشمم است .. گفت جي مي گي يره ؟ كيا مردند..  !؟ بعد هنوز انگار تازه يادش اومد که کجاست .. با طعنه گفت .. ما هنوز اين جائيم !؟ تو بد مخمصه اي افتاده بودم ..  هيچ كسي هم نبود به داد اون بنده خداها برسه ... در همين اثنا ديدم خانمي كه غش كرده بود به هوش اومد . ولي بيچاره  اون آقاهه از جاش تكان نمي خورد . اكبر که تازه متوجه قضايا شده بود گفت : بيا در بريم يره .. خره اگه بمونيم به جرم قتل و ترك خدمت محاكمه مي شيم . بهش گفتم چطور دلت مياد تو اين شرايط اين بنده خدا ها رو تنها بگذاريم ؟ هنوز جر و بحث من با همكارم ادامه داشت كه ديدم شکر خدا نفر دوم هم به هوش آمد . شايد باورتون نشه كه چقدر نذر و نياز كرده بودم  . به محض اين كه مطمئن شدم زنده است ، به راننده گفتم عمو جان ما چه كار مي تونيم بكنيم ؟ اداره مون هم دير شده است ..  با كمال مردانگي گفت نه شما بفرماييد . شما كه تقصيري نداشتيد . خوشبختانه هر دو به هوش اومدند .. شما تشريف ببريد .  ديگه حتي صبر نكردم ابزار هايم رو ازش بگيرم . سريع پشت فرمون ماشين نشسته و به طرف پايگاه گاز دادم .. اکبر خيلي خونسرد انگار نه سبويي بشکسته و نه آبي ريخته باشد ، دوباره چشمانش رو بسته و به خواب عميقي فرو رفت ..

يک خاطره فولکسي ..

از همون بچگي عاشق فولکس استيشن بودم . شايد يک نوع نوستالژي خاص کودکانه .. ! يادمه هفت ، ‌هشت ساله بودم . اون موقع در شهر شاهپور " سلماس " فعلي زندگي مي کرديم . در خيابون اصلي شهر يک گاراژ قديمي شما بخونيد ( آژانس مسافرتي ) خيلي لوکسي وچود داشت که من به خاطر دو موضوع خاص ، هر گاه گذرم به اون منطقه مي افتاد ساعت ها غرق تماشايش مي شدم .. ! اولي يک پوستر زيبايي بود که در آن عکس هايي از انواع وسايل نقليه مسافرتي ( هواپيما ، قطار ، کشتي و اتوبوس ) به شکل هنرمندانه اي چاپ شده بود . که نشان از ايستگاه مسافرتي داشت ! اما در شهر کوچيک ما اتوبوس تنها وسيله مسافرت بود ! اون هم از نوع اتوبوس هاي دماغ دار صندلي چوبي ! که به هر حال من کشته و مرده مسافرت با اون ها بودم .. ! دومين موضوعي که توجه ام رو به خودش جلب مي کرد ، همين فولکس استيشن هاي قديمي بود که در اون روزگار هر از گاهي مسافر به مقصد شهرستان " خوي " سوار مي کرد . و من چقدر در همون روياي کودکانه ام با اون ها به مسافرت رفته بودم .. ! اما افسوس هرگز فرصت سوار شدن به اين ماشين هاي دوست داشتني رو بدست نياوردم .. و اين مسئله سال هاي طولاني در دلم عقده شده بود .. !

 سال ها بعد ...

سال ها از اين موضوع گذشت .. فولکس ها قديمي و قديمي تر شدند و من هم همراه اون ها بزرگ و بزرگ تر .. اما همچنان با ديدن اين نوع فولکس استيشن ها به قول معروف قند توي دلم آب مي شد ! در عجب ام چرا نمي خريدم .. !؟ به هر حال سال ها پشت سر هم سپري مي شد .. تا اين که جنگ تحميلي آغاز شد . خب من يک پيکان مدل ۵۷ در همون بحبوحه انقلاب خريده بودم . و از اون جايي که هميشه عادت دارم به ماشين برسم ، خيلي تميز و سالم مونده بود . با اعلام کوپني شدن بنزين ، شنيدم که به ماشين هاي استيشن روزانه ده ليتر بنزين تعلق مي گيرد .. ! نمي دونم روي چه اصلي حماقت کرده و پيکان مدل بالاي خودم رو تقريبآ مفت به برادر ناتني ام علي که نمايشگاه اتوموبيل داشت به مبلغ ۹۰ هزار تومن اون هم قسطي فروختم .. و بلافاصله يک فولکس استيشن قديمي به همون قيمت خريداري کردم .. ! اگه بدونيد چقدر خوشحال بودم .. !؟‌همه به من مي خنديدند ! و علنآ مي گفتند کدوم ادم احمقي پيکان نو و سالم اش رو يا يک ابوقراضه مدل پائين عوض مي کنه .. !؟ و با يک لبخند دانشيني به همه مي گفتم .. به خودم مربوطه .. دلم مي خواد ! يادمه همون روز که نزديکي هاي ظهر بود ماشين رو از پسر رحيم آقا ماست بند که سر کوچه مادرم مغازه قديمي داشت خريداري کرده و با چه ذوق و شوقي راهي خونه شدم .. ! داخل خونه هاي سازماني که شدم در اولين دست انداز ( ساندويچ هاي سرعت گير که اون موقع همه جا مد شده بود ) در کشويي ماشين با صداي مهيبي از جا کنده شده و به روي زمين کشيده شد .. ! با چه بدبختي در درب و داغون رو سوار ماشين کرده و از همون جا دور زدم .. يادمه ساعتي بعد التماس حسن آقا صافکار رو مي کردم که هر چه سريع تر اون رو برايم جوش داده تا وقتي خونه مي روم .. اهل و عيال تو ذوق شون نخوره .. !‌

اخر عاقبت عشق به فولکس واگن .. !

اين که چه آشوبي در خونه بر پا شد .. بماند ! اين که چقدر سرکوفت و تحقير شدم هم بماند .. ! تنها کسي که به اين معامله بنده نخنديده بود ، خواجه حافظ شيرازي بود که اون هم بنده خدا مرده بود ! توي خونه ، اداره ، خونه دوست و اقوام و هر جايي که پا مي گذاشتم همه از حماقت من سخن مي گفتند ! من هم لج کرده بودم که .. زمين برويد آسمون برويدمن از اين ماشين ها خوشم مي آيد .. دقيقآ يادم نيست چه مدت دستم بود .. ؟ فکر نمي کنم يک دو ماه از تصاحبش گذشته بود که يک روز خواهر همسرم رو که ديرش شده بود ، تعارف کردم که من مي رسونم .. ! مقصدش خيابان آزادي بود . دقايقي از ترک خونه هاي سازماني نگذشته بود که گازش رو گرفتم تا به موقع به مقصد برسم .. و به همه نشون بدهم يک کار مثبت از اين قارقارک ام بر مي آيد .. ! مدتي بعد در خيابان آيت الله سعيدي نرسيده به تقاطع هاشمي از دور ديدم تعدادي ماشين پشت چراغ قرمز ايستاده اند .. من هم کمي با برداشتن پايم از روي پدال گاز سعي کردم کمي از سرعت ماشين بکاهم .. اما چشمتون روز بد نبينه .. همين که به چند قدمي ترافيک اتوموبيل ها رسيدم وقتي پايم رو روي پدال ترمز فشار دادم ، ديدم تا انتها رفت به کف صاحب مرده چسبيد .. دريغ از کوچک ترين مکث يا ترمزي .. ! از اون جايي که در مواقع اضطراري اموخته بودم خونسردي ام رو حفظ کنم .. لختي تفکر کرده و به اين نتيجه رسيدم از ميان انواع و اقسام ماشين هاي سواري ، به ارزان ترين اون ها از عقب بکوبم .. ! بوبمب .. ! صداي برخورد خيلي شديد بود ! بويژه اين که جلوي اين مدل ماشين ها خالي است ..  

انتخاب من يک وانت نيسان مدل پائين بود .. که زياد خسارت نديده بود . اما صاحبش خيلي دندون گردي کرده و مدعي بود عقب ماشين اش داغون شده است .. ! در حالي که جلوي فولکس بکلي خرد و خمير شده بود .. طوري که مطمئن بودم قابل تعمير نيست ! از اين که يکي دو روز علاف بيمه و راضي کردن راننده نيسان بودم بگذريم ، مشکل بعدي ام رد کردن ماشين بود .. که خريداري نداشت .. ! و مثل آينه دق جلوي خونمون پارک کرده بودم .. حتي راضي شدم مجاني هم ردش کنم .. کسي پيدا نمي شد .. ! تا اين که يک دوست موتور ساز در مهرآباد جنوبي داشتم .. از او خواهش کردم نعش فولکس رو به محله خودشون برده و برايم بفروشد .. بنده خدا قبول کرد و بعد از مدتي به يک سوم قيمت خريد اون هم اقساطي يکي پيدا شد براي سرويس مدارس خريداري نمايد .. از اون جايي که پيکان ام رو به طور رسمي واگذار نکرده بودم و قانونآ سند بنام خودم بود .. ( چون اقساطش پايان نيافته بود ) نزد برادرم علي رفتم تا با پرداخت مبلغي که داده ، ماشين ام رو پس بگيرم .. او در حالي که لبخند مي زد گفت .. داداش کجاي کاري .. !؟ فروختم رفت .. ! گفتم چه جوري بدون امضاي من که مالک اصلي ماشين هستم اون رو فروختي .. !؟ گفت اي بابا .. ما معطل فروشنده نمي شويم .. ! ماشين الان زاهدانه .. و سند هم زده شده است .. ! اين که چطور و چه جوري ماشين رو فروخت .. کاري ندارم . چون موضوع اش به اين پست مربوط نمي شود .. خلاصه نوستالژي فولکس استيشن ها به تنفر تبديل شد .. !

 

 

 

در پناه اهورامزدا پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اول : ساعت ۵۶ دقيقه بامداد به تاريخ سيزدهم شهريور ۸۶ بامداد پايان يافت .

بازنويسي و اصلاحات : ساعت ۱:۴۵ دقيقه بامداد به تاريخ ششم بهمن ماه ۱۳۸۹

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

 مژده به کساني که به سلامتي خود علاقه مند هستند :

در فروشگاه اينترنتي "  سلامت و تندرستي " انواع مکمل هاي

غذايي و محصولات پزشکي رو بدون واسطه و ارزان تهيه کنيد .

سلامت و تندرستی

شماره تماس 09355346939  

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرا)ی اشگ ننه علی ( اینجا
  •  
    - تعداد بازديد
  • 5041
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35