Oldpilot.ir | دو خاطره از سفر ..
درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  دو خاطره از سفر ..

 بانگ عارفانه موذن در سحرگاهان خلوت  

باور کنيد من هرگز در عمرم ادم خرافاتي نبوده و نيستم .. اما نمي دونم چرا در اون صبح غريب و ترسناک با بلند شدن صداي پارس سگ هاي ولگرد که هر لحظه احساس مي کردم نزديک و نزديک تر مي شوند حسي در من قوت گرفت که .. اين ها جزاي ادمي است که به دين و ايمان خود شک کرده است .. راستش رو بخواهيد کم کم به جاي سرماي کشنده اي که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود ، ترس مواجه با گرگ هاي گرسنه که هر سال در فصل سرما تا نزديکي هاي شهر پا پيش گذاشته و به احشام و انسان ها حمله مي کردند تمام وجودم رو گرفت .. با هر پارس سگي وحشت وجودم رو فرا مي گرفت .. به خاطر شک و ترديدي که دامنم رو فرا گرفته بود .. نمي توانستم مثل گذشته دست به دامان خدا و پيغمبرش باشم ..

 بانگ عارفانه موذن در سحرگاهان خلوت

 2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

امسال سوم دي ماه سالروز تولد ام جلوه اي متفاوت برايم داشت . اول اين که دوستان متعددي محبت فرموده و صميمانه تولدم رو تبريک گفتند . چه با تلفن و يا بوسيله کامنت و اي ميل که جا دارد از يکايک  همه اين عزيزان بزرگوار تشکر و قدرداني کنم . باور کنيد بيش از حد خوشحالم کرديد و به ادامه زندگي اميدوار شدم . و با تمام وجودم درک کردم " زندگي فقط ابعاد مادي اش نيست بلکه با معنويات ارزش پيدا مي کند . " ضمنآ در همين روز هديه اي از دوست عزيزم خانم " حاني محمودي " که در امريکا زندگي مي کند دريافت کردم که خيلي بجا و به موقع بود . مطمئن هستم حتمآ او را به خاطر مي آوريد چون در پستي با عنوان " حاني دخترک شيطون ديروز خانم دکتر امروز " او رو معرفي کرده بودم . وي ضمن تبريک تولدم از من خواست تا در پروژه هاي بزرگ عمراني پدرش ( آقاي مهندس محمودي ) با او همکاري کنم . راستش رو بخواهيد .. اين پيشنهاد کاري برايم خيلي ارزش داشت . چون کم کم فشار بي کاري رو حس کرده و با آن کلنجار بودم . از سوي ديگر در سال هاي دور با اين خانواده رفت و امد داشتم ..

ديروز به دعوت آقاي مهندس محمودي به يکي از دفاتر عمراني او رفتم . و بعد از توضيحات مکفي در باره پروژه جديدش قرار شد به عنوان مدير فروش و تبليغات همچنين ناظر کارگاهاي فني - عمراني در خدمت باشم . و از ديروز رسمآ به استخدام در امدم . اين ها رو عرض کردم چون مي دونم شما عزيزان حتمآ خوشحال مي شويد . ضمن اين که به علل تاخيرات چند روزه اي که در انتشار پست جديد و عدم پاسخ به کامنت ها پيش امده آگاه خواهيد شد . البته اين رو اضافه کنم .. تاخيرات موقتي است . چون بنده تجربه فراواني در کار هاي محوله دارم . اما اين چند روزه به خاطر تفکر و برنامه ريزي کار هاي جديد فرصت رسيدگي و سر زدن به سايت رو نداشتم . طرح هاي اين پست رو قبلآ آماده کرده بودم .. و حال در فرصت کوتاهي که دارم اين مطلب رو با عجله مي نويسم .. اما قول مي دهم خيلي زود با اشراف به کارهاي جديد ام ، فعاليت وب نويسي ام رو با اقتدار دنبال کنم .  

برچسب ها : حاني محمودي + هديه تولد + پروژه عمراني + مسافرت + اتوموبيل هاي قديمي + فيات + پابدا + مسکوويچ + هيلمن سينگر + ولگا + فولکس واگن + شورلت + دوج + بنز + اتوبوس ايران پيما + قوچان + موذن زاده + ترس و وحشت + حالت عارفانه

 به بهانه پيشگفتار ...

عشق به سير و سفر ..

از همون زماني که خودم رو شناختم ، عاشق مسافرت بودم . و لذتي که از سفر با اتوبوس هاي صندلي چوبي قديمي و به اصطلاح " دماغ دار " مي بردم غير قابل وصف است .. اين عشق و علاقه در سفرهاي دايمي ايام تابستان به مشهد و قوچان و روستاهايي که در روزگاران قديم بخشي از مايملک پدر و پدر بزرگم محسوب مي شد ، تکميل مي شد . يادش بخير اون موقع شکل و شمايل سواري ها هم با امروز فرق مي کرد .. اتوموبيل هاي " پابدا  " ،  " ولگا " و " مسکوويچ " ( ساخت روسيه ) رو شايد قديمي ها به خاطر آورند که عروس شهر هاي ايران محسوب مي شدند .. و بعد نسل خودرو هايي چون  مرسدس بنز ، فولکس واگن ( آلماني ) ، فيات ( ايتاليايي ) ، هيلمن سينگر ( انگليسي ) ، شورلت و دوج ( آمريکايي )  رسيد که تا دهه پنجاه شمسي مي شد هر از گاهي بازماندگان آن ها رو در خيابان ها ديد .. کمي که بزرگ تر شدم مسافرت هايم رنگ و بويي ديگر گرفت . و فکر کنم اغازش از سال ۱۳۵۳ که گواهينامه پايه دو شخصي ام رو با چه شور و ذوقي به اصرار " سوسن " گرفتم شکل گرفت . پيش از آن  اغلب هوس مي کردم با شرکت هاي قديمي مسافرتي مثل  ..تي بي تي ، ميهن تور ، شمس العماره ، ميهن نورد ، عدل و ايران پيما مسافرت کنم که در حقيقت بخشي از خاطرات جواني ام رو تشکيل مي دادند . يادمه شرکت مسافربري " عدل " تازه شکل گرفته بود . گاراژ ان ها بر خلاف ساير شرکت هاي مسافرتي که در خيابان ناصر خسرو تهران قرار داشتند در ميدان وليعهد ( ولي عصر ) و در محل فعلي برج بزرگ ايرانيان  واقع شده بود . و مزيت ان داشتن اتوبوس هاي جديد " ماکروس " بود که با رنگ سبز مغز پسته اي تزئين يافته بود . و من سال هاي نخستي که پادگان قوشچي رو براي تحصيل در تهران نرک کرده بودم مرتب  يا  آن اتوبوس ها به قوشچي سفر مي رفتم ..

بعد از اخذ گواهينامه رانندگي که اون ايام خيلي سخت و دشوار برگزار مي شد و محل آزمايش و صدور ان تنها در " کلانتري سوار " تهران صورت مي گرفت . بيشتر با ماشين خودم به مسافرت مي رفتم  . البته  اين رو هم اضافه کنم .. مثل اغلب دوستانم در هنگام تحصيل در امريکا گواهينامه رانندگي رو از اون کشور گرفته بودم .. اما راستش رو بخواهيد بعد از مراجعت به کشور در نخستين مسافرتم به مشهد پليس راه " مينو دشت "  آن را معتبر تشخيص نداده و مدعي بود که بايستي آن را قبلآ در ايران تبديل مي کردم .. ! از اين رو آن را توقيف کرد .. ! و خواهش هايم هم بي تآثير بود . لذا تنها شانسي که اوردم يکي از همدورهايم بنام " ستوان شصتي " که در ايام اموزشي از نيروي هوايي فرار کرده بود ، به عنوان افسر پليس راه در اون ايستگاه خدمت مي کرد ! بماند که اولش قيافه گرفته و وانمود مي کرد که اصلآ بنده رو در عمرش نديده است .. ! اما بعد از دادن نشوني هاي دقيق و فراوان به اين شرط پذيرفت که  مسئله فرارش از نيروي هوايي رو نزد همکارانش به زبون نياورم ! بگذريم .. بعد ها با روي کار اومدن اتوبوس هاي " ايران پيما " خيلي به اون ها دل بستم و به قول قديمي ها .. يک دل نه صد دل عاشق ظاهر جذاب و صندلي هاي نرم و راحتش شدم که بر عکس انوبوس هاي " بنز ۳۰۲ " که مثل توپولف هاي   فاصله صندلي هاشون تنگ و نزديک به هم بودند ، در اتوبوس هاي ايران پيما مي شد راحت پاها رو دراز کرد .. يادمه در سال هايي که براي فراموشي "  عشق اسطوره اي ام سوسن " خودم رو با هزار مکافات و زور و اجبار به پايگاه بندر عباس تبعيد کرده بودم . هر هفته با هواپيماهاي سي - ۱۳۰ به تهران رسونده و در بازگشت با ايران پيما به بندر عباس بر مي گشتم ..  يادمه در طول سفر طولاني همه لحظات رو به او مي انديشيدم .. و با بستن چشمانم اون ها رو مجسم مي کردم .. اوج ان لحظات پر شور شنيدن ترانه " جاده " با صداي هميشه جاويدان گوگوش بود ..  

 

يک اعتراف صادقانه ..  

باور کنيد بعد از گذشت سال هاي متمادي از خاطرات سفرهاي طولاني ام با اتوبوس هاي قديمي  ساخت کارخانجات " ايران پيما " ، هنوز هم اين بخش خاطره انگيز " گذشته هاي دور زندگي ام " در گنجينه غبار گرفته ذهن ام جاي خوش کرده است .. و مطمئن هستم تا دم مرگ با من خواهد بود .. ! شايد باروش کمي براي شما دشوار باشد .. اما هنوز هم هرگاه با اتوموبيل شخصي عازم سفر به شهر مشهد يا قوچان هستم ، هرگاه در جاده چشمم به اتوبوس هاي قديمي ايران پيما مي افتد ، ناخواسته ساعت ها با سرعت اهسته پشت آن ها حرکت کرده .. و با تمام وجودم لذت مي برم .. ! حتي دود هاي غليظ و سمي فراواني که به خاطر عبور از سربالايي ها جاده از اگزوز اتوبوس به بيرون پخش مي شوند هم مانع از فاصله گرفتن ام نمي شوند .. و مرا همچنان غرق در لحظه به لحظه خاطراتي مي کند که از سفر با اين ماشين ها داشته ام .. و اگر هشدار همراهان متعجب ام نباشد ممکنه اين روند ساعت ها ادامه يابد .. حتي الان هم هرگاه در اتوبان کرج از کنار اين نوع اتوبوس ها عبور مي کنم .. مدت ها با خاطرات شيرين گذشته ام درگير مي شوم ..  شايد به همين علت بود که در زمان جنگ با عراق .. وقتي هواپيماي ما به هر دليلي در يکي از پايگاه ها خراب مي شد .. من سريع به ترمينال همون شهر رفته و با اولين اتوبوس به تهران برمي گشتم .. ! و منتظر نمي شدم روزهاي بعد قارقارکي براي بازگردون ما به اون پايگاه بيايد .. ! ( معمولآ وقتي هواپيمايي به دليل فني در پايگاهي زمين گير مي شد ، گروه پروازي با هواپيمايي که قطعه و متخصص مي اورد به تهران باز مي گشتند .. )

 مشاجرات سياسي اوايل انقلاب ..

خودم هم دقيقآ مطمئن نيستم .. اما شايد يکي از دلايل مهمي که از هر چه سياست و سياست بازي متنفرم ، همانا بحث هاي گسترده و دامنگير سياسي اوايل انقلاب باشد .. که متآسفانه اون ايام در اغلب خانواده ها رواج يافته بود . و کانون گرم اکثر زندگي ها به خاطر تضاد انديشه ها شکاف برداشته و به اصطلاح دچار دو دسته گي در اعتقادات افراد شده بود .. ! قديمي ها حتمآ يادشونه که بازار بحث و جدل ميان طرفداران رژيم منحل شده قبلي و انقلابيون در همه جا براه بود .. از درون خانواده ها گرفته تا  محل کسب و کار و ادارجات .. که به فراخور موقعيت هاي اجتماعي فراز و نشيب داشت .. ! مثلا در خانواده ما که مرحوم پدرم علاوه بر حضور و خدمت اش در ارتش شاهنشاهي ، علاقه عجيبي به اون خاندان داشت با خانواده سنتي همسرم که همه اون ها بدون استثناء انقلابي بوده و از طرفداران سر سخت رژيم تازه جون گرفته بودند ، اختلاف و بحث و جدل رواج داشت .. و هيچ يک از طرفين حاضر به کوتاه اومدن از مواضع سياسي خود نبودند .. من در مطالب و نوشته هاي قديمي ام دقيقآ به اختلافات سياسي که با همسرم داشتم بارها اشاره کرده ام .. حتي يادمه در همون اوج تظاهرات خياباني قبل از انقلاب که همسرم بدون اجازه و هماهنگي با من دختر خردسالمون ( بهاره ) رو برداشته و از خونه هاي سازماني بيرون مي زد و همراه با ديگران شعار ضد حکومتي سر مي داد .. ريشه اختلاف جدي ما شده بود .. به طوري که تا مرحله جدايي هم پيش رفتيم .. و عاقبت با وساطت اقوام و تعهد همسرم ختم به خير شد .. اما يک روز که هواپيماي ما در يکي از پايگاه ها خراب شده بود و مجبور به توقف شديم همون شب در تلويزيون با کمال تعجب همسرم رو ديدم که در حالي که بهاره رو در آغوش داشت در صف معترضان آذري زبان فرياد اعتراض آميز سر داده و هر از گاهي همگي پاهاي خودشون رو محکم به زمين مي کوبيدند . بقدري از مشاهده اون صحنه عصبي شدم که مي خواستم همون شبانه با پاي پياده به سمت تهران دويده و يا پرواز کنم ... !

اگر چه فرداي اون روز که اصلا نفهميدم  چگونه و با چه حس و حالي به تهران بازگشتم  .. وقتي با همسرم قضيه زير پا گذاشتن تعهدش رو ياداوري کردم و به حضور در تظاهرات خياباني اش اعتراض شديد  کرده  و تا حد جدا شدن قضيه رو کشش دادم  او سوگند ياد کرد که فيلمي که من ديده بودم ، مربوط به قبل از دادن تعهدش بوده است .. !  البته اين رو هم اضافه کنم من آدم خود خواهي نبودم که عقيده ام رو به همسرم تلقين نمايم .. بلکه تمام اعتراض من به خاطر همراه بردن دختر خردسالم بود . و مي گفتم او حق ندارد با بچه شيرخواره به تظاهرات برود .. تنهايي حق دارد گلويش رو به خاطر انقلاب پاره کند .. اما با دخترم .. هرگز ! ببخشيد روايت طولاني شد .. اين مشاجرات و جدل هاي سياسي در اداره و محل کار هم ادامه داشت . مخصوصآ با پايان يافتن ساعت خدمت ، برو بچه هاي شيفت در دسته هاي جداگانه با يک ديگر به بحث مي پرداختند .. تا اين جاي قضيه اصلآ مشکلي نبود .. اما ان چه باعث حرص خوردن من و همفکرانم مي شد ، مشاهده چهره افرادي بود که يک شبه تغير شخصيت و اخلاق داده و با نگريستن به چشمان همکاران سابق خود ناشيانه دم از انقلاب و دين مي زدند .. ! همکاراني که تا همين ديروز شب ها در خط پرواز بساط قمار و تلکه گيري راه مي انداختند .. و يا سابقه بدمستي و شرارت هاي فراواني در کارنامه هاي خود داشتند ، حالا يک شبه عابد و پرهيز کار گشته و از اهداف انقلاب سخن مي گفتند .. و بد و بيراه به رژيم قبلي سر مي دادند .. ! و اين مسئله بد جوري بر اعصابم تآثير گذاشته بود . تا اين که به توصيه دوستان دلسوز قرار بر اين شد تا يکي دو هفته از مرخصي ساليانه ام استفاده کرده و با رفتن به مشهد و قوچان و ديدار با خانواده شايد کمي آروم گيرم .. ! 

نمونه اي از بليط اتوبوس هاي ايران پيما در اون زمان

 سفر با اتوبوس به قوچان ..

 اون ايام مرحوم پدرم در قوچان زندگي مي کرد .. به همين دليل تصميم گرفتم تنهايي به ديدار اون ها بروم تا به قول دوستان کمي آروم گيرم .. از اون جايي که مرخصي ام در اوج سرماي زمستان بود ، همسرم با بهاره در تهران ماندگار شدند .. طبق عادت هميشگي يک راست به شرکت مسافربري " ايران پيما " مراجعه کردم . متصدي فروش بليط گفت : براي قوچان اتوبوس نداريم . ولي براي مشهد جا داريم !  اگر چه اتوبوس هاي مشهد از شهر قوچان عبور مي کردند ، اما فرق مهم اش در اين بود که ماشين به داخل شهر نمي رفت . و در مدخل شهر قوچان مسافرانش رو پياده مي کرد .. از اون جايي که ساير شرکت هاي مسافربري  اتوبوس براي شهر قوچان داشتند ، اما همه اون ها از اتوبوس هاي بنز " ۳۰۲ " استفاده مي کردند .. که در اون سال ها تازه مدل هاي جديد " شيشه خم "  توليد شده بود .. ! اما اون روز هيچ کدوم از شرکت هاي مسافربري اتوبوس ساخت کارخانجات ايران پيما رو نداشتند ! ( بعضي از شرکت ها از اتوبوس هاي مدل ايران پيما هم استفاده مي کردند . حالا هم مي کنند ) لذا مجبور شدم با اتوبوس هاي مشهد راهي قوچان شوم . فرق ديگري که ماشين هاي مسير مشهد با قوچان داشت در اين بود که ساعت حرکت ان ها طوري بود که صبح زود به مشهد مي رسيدند . و بالطبع دو سه ساعت زود تر از روشن شدن هوا به قوچان مي رسيد .. ! به هر حال به خاطر همون عشق و علاقه اي که ذکر  شد ترجيح دادم با همون ايران پيما ها به سفرم ادامه دهم .. در طول سفر طبق همون عادت قديمي و هميشگي ام که گاهي با بستن چشمانم بفکر فرو مي رفتم .. يادمه در اون سفر چون تفکراتم بد جوري به خاطر رفتار بعضي دوستان و همکاران به همر ريخته شده بود ، مدام در حيرت اون رويداد ها بودم .. ! راستش رو بخواهيد به حالت انزجار از خود و دين ام رسيده بودم .. ! اون هم ادمي مثل من که در خانواده اي مومن و معتقد به دين اسلام رشد و نمو کرده بود .. حال چه عاملي سبب اين شک و ترديد شده بود که اين گونه در طول سفر با چالش با خود برخواسته بودم ... !؟؟  

 رسيدن به قوچان ..

تا اون جايي که بياد دارم ندرتآ در سفر هر چند هم طولاني باشد خوابم مي برد .. شايد بر اثر ديدگاهي غلط ريشه در دلهره تصادف دارد .. ! اما نمي دونم چرا اون شب نزديکي هاي صبح خواب چشمانم رو ربوده و غرق در خواب شده بودم که صداي نخراشيده شاگرد شوفر که فرياد مي زد .. قوچاني هاش جا نمونه .. ! از خواب پريدم . با عجله کاپشن بزرگ و قهوه اي رنگ ام که سوغات فرنگ بود رو از بالاي سرم برداشته و در سرماي کشنده زمستاني قوچان به اتفاق شاگرد راننده در صندوق بغل اتوبوس به جستجوي ساک کوچک دستي ام پرداختيم .. و لحظاتي بعد با حرکت ماشين من تک و تنها مات و مبهوت از سکوت و خلوتي که ميدان ورودي شهر رو در بر گرفته بود در جايم ميخکوب شدم .. ! آخه رسم بود که هميشه تعدادي سواري مسافر کش در مدخل ورودي شهر به انتظار مسافران مي ماندند . اما از شانس بد من اون روز پرنده پر نمي زد .. با وجود پوشيدن لباس هاي گرم ، کم کم سرما به تمام تنم رخنه کرده بود .. و حتي صداي برخورد آرواره هايم رو به وضوح مي شنيدم .. سوز و باد بسيار کشنده اي مي وزيد . دقايقي بعد برف و بوران هم اغاز شد .. انتظار هيچ فايده اي نداشت .. به ناچار براي فرار از انجماد تصميم گرفتم نم نم پياده به سمت بلوار راه بيفتم .. با خود فکر مي کردم که حتمآ تاکسي کشيک جلوي شهرباني قوچان که در بلوار واقع شده است ، من رو به منزل پدرم مي رساند .. اما تا جلوي کلانتري هم راه زيادي در پيش داشتم .. مخصوصآ که برف کل شهر کوهستاني قوچان رو سفيد پوش کرده بود .. از شانس بدي که داشتم هيچ مسافر ديگري از اتوبوس پياده نشده بود .. 

من ادم خرافاتي نيستم ..    

باور کنيد من هرگز در عمرم ادم خرافاتي نبوده و نيستم .. اما نمي دونم چرا در اون صبح غريب و ترسناک با بلند شدن صداي واق واق سگ هاي ولگرد که هر لحظه احساس مي کردم نزديک و نزديک تر مي شوند حسي در من قوت گرفت که .. اين ها جزاي ادمي است که به دين و ايمان خود شک کرده است .. راستش رو بخواهيد کم کم به جاي سرماي کشنده اي که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود ، ترس مواجه با گرگ هاي گرسنه که هر سال در فصل سرما تا نزديکي هاي شهر پا پيش گذاشته و به احشام و انسان ها حمله مي کردند تمام وجودم رو گرفت .. با هر پارس سگي وحشت وجودم رو فرا مي گرفت .. به خاطر شک و ترديدي که دامنم رو فرا گرفته بود .. نمي توانستم مثل گذشته دست به دامان خدا و پيغمبرش باشم .. عذاب وجدان بد جوري کلافه ام کرده بود .. در همون حالت مرگبار به اين مي انديشيدم چه عاملي سبب اين چالش مزخرف شد ه است .. ! به هر حال سعي مي کردم با افزودن بر سرعت گام هايم و انديشيدن به ساير مسايل ذهن ام رو منحرف کنم .. اما نمي دانم چرا عملي نمي شد .. !؟ اعتراف مي کنم حسابي ترسيده بودم .. تاريکي و سرما و خلوتي شهر که کوچک ترين نشاني از وجود آدميزاد نداشت به ترس و وحشت ام افزوده بود .. ديگه قيد خودم رو زده و با گفتن بادا باد .. سعي کردم به راه ام ادامه دهم .. اما مگه راه تمام مي شد .. فاصله اي که در زمان عادي در کم تر از پانزده دقيقه مي شد طي  کرد  .. به نظرم خيلي طولاني مي رسيد ..

ناگهان ...  

در حالي که مغزم به معني واقعي هنگ کرده بود .. ناگهان بانگ اذان صبح از بلندگوهاي گلدسته هاي مسجدي قديمي بلند شد .. موذن که اگه اشتباه نکنم مرحوم " رحيم موذن زاده اردبيلي " بود با صداي دلنشين اش بانگ الله و اکبر براورد .. بقدري آواي اذان در آن خلوت بامدادي برقلب و روح ام نفوذ کرد .. که انگاري تازه از مادر متولد شده ام .. اين نخستين بار در عمرم بود که اين گونه عارفانه با صداي موذني به عرش مي رفتم .. ناخوداگاه اشگ هايم جاري شد .. احساس کردم با تمام وجودم فرياد مي زنم .. و همزمان با موذن کلمات رو تکرار مي کردم .. خدايا اين چه حس و حالي است که به من عطا فرمودي .. ؟ در يک لحظه احساس کردم تمام گناهان و شک و ترديد هايي که داشتم با فرياد هايي که با چشمان  اشگبار مي زدم از تن و روح ام خارج مي شوند .. حالتي عجيب به من دست داده بود .. به هيچ عنوان قادر به توصيف اون لحظات ناب عرفاني نيستم .. فقط اين رو يادمه .. که همزمان ترس و سرما و نوميدي و ترديد همه با هم از وجودم رخت بر بست .. لذتي عجيب و آسماني تمام وجودم رو فرا گرفته بود که هرگز آن را تجربه نکرده بودم .. شايد تعبير درست اش اين باشد که همراه با بانگ موذن به آسمان پرگشوده بودم .. و بر فراز اماکن مقدس مذهبي با تمام وجودم ارتباط روحي برقرار کرده .. و حسي متفاوت به من دست داده بود .. با تمام شدن اذان نفهميدم چه جوري به خونه پدري رسيدم .. و تا چند روز همين جوري گيج و منگ بودم .. قادر به روايت آن چه که گذشت نبودم .. جالبه بدونيد هرگاه ناخواسته ياد اون لحظه ناب عرفاني مي افتم .. قادر به کنترل اشگ هايم نيستم ..

 

 

تبليغات کنار جاده اي  ...  

همان گونه که در مطالب بالا اشاره کردم ...  از کودکي عاشق مسافرت و گشت و گذار بودم .. اون موقع رسم چنين بود در کنار جاده هاي مراسلاتي و حتي راه اهن بر روي مدخل پل ها ، ديوار هاي ساختمان و حتي قلوه سنگ هاي بزرگ با خطوط درشت به تبليغ کالا هاي مصرفي مي پرداختند .. اين تبليغات از تيغ ژيلت گرفته تا انواع روغن هاي نباتي ، پودر هاي رختشويي ، صابون و هزار جنس و کالا بود که غير رسمي در هر جايي که احساس مي کردند در ديدگاه نگاه مسافران عبوري قرار دارد ، انجام مي شد . گاهي به يک نوشته خشک و خالي پسنده مي کردند .. گاهي نوشته ها همراه با نقاشي هاي چشم نواز بود .. و اين بدعتي بود که با گسترش جاده ها رواج يافته بود .. بعد ها اين تبليغات ساماندهي شده و در قالب بنر  و استند هاي گوناگون در اطراف جاده هاي کشور قرار گرفتند .. اما افرادي که مثل من سن و سالي ازشون گذشته و تبليغات کنار جاده هاي کشور رو بياد مي اورند .. حتمآ نام " محي الدين " رو يادشونه که به کرات و قدم به قدم در کنار جاده هاي کشور نقش بسته بود .. ! و همان طور که گفتم از اروميه تا تهران و از آن جا تا مشهد و حتي در مسير بندرعباس که من با چشم خودم به کرات ديدم ، بر روي هر قلوه سنگ بزرگ ، و هر جايي که مي شد جوهر نقش بندد ، نام محي الدين درج شده بود .. ! و همه بار ها از خود مي پرسيدند اين نام چه معني و مفهومي دارد .. اما کم تر کسي پاسخ اين پرسش رو مي دونست ..من هميشه با خود فکر مي کردم که چگونه بدين سان در فاصله هاي کوتاه در طرفين جاده ها اين نام حک شده است .. بدون شک وقت و انرژي زيادي صرف نگارش آن در کنار جاده هاي کشور شده بود .. اما از هر کدوم از راننده هاي قديمي و همسفران در باره اون نام مي پرسيدم کسي اطلاع دقيقي از آن نداشت .. و هم چنان براي همه اين نام توام با رمز و راز بود ..

محي الدين کي بود .. !؟‌ 

همان گونه که عرض کردم .. روند مشاهده اين نام از سنين نوجواني تا اوايل انقلاب ادامه داشت . موضوع قابل توجه در نوشته هاي طرفين جاده ، نحوه نگارش اين نام با خطي زيبا بود . که نشان از سليقه صاحب ان داشت .. به قول امروزي ها با  فونت خاصي اسم " محي الدين " بر اطراف جاده ها حک شده بود .. براستي او کي بود .. و با چه هدفي نام خودش رو تقريبآ وجب به وجب کناره هاي جاده نوشته بود .. !؟‌همون طور که گفتم کسي راز اين اسم و سنگ نوشته ها رو نمي دونست .. تا اين که بعد از انقلاب يک روز بر حسب اتفاق نگاهم به عنوان نشريه اي افتاد که پرده از اين راز قديمي برداشته بود .. ! يادمه با عجله نشريه رو خريداري کرده و در همان خيابان در جستجوي عطش کنجکاوي ساليان دراز عمرم بودم .. با مطالعه اون متوجه شدم که آقاي " محي الدين " عزيز ما به نوعي مجنون قرن ما تلقي مي شده است . زيرا او که خود روستايي زاده بود ، عاشق دختري زيبا در همان دهکده مي شود . اما ظاهرآ خانواده دختر او را با تحقير فراوان طرد کرده و بهش گفته بودند .. ما دخترمون رو به يک ادم مشهور و معروف مي دهيم .. ! محي الدين که هنرمند برجسته اي در خط و نقاشي بوده است ، اون روز تصميم مي گيرد همان گونه که فرهاد نقش يار رو در دل کوه کند .. او هم همت و پشتکارش رو در ثبت و حک قدم به قدم نام خود در مسير راه هاي طولاني مراسلاتي کشور ، به عشق اش ثابت کند .. دقيقآ نمي دونم چند دهه او به درج نام " محي الدين " همت گماشت .. اما اين رو مي دونم بقدري او مشهور شد که عاقبت بعد از سال ها درد عشق کشيدن به وصالش رسيد .. احتمالآ خوانندگان آذربايجاني دقيق تر از ماجراي عشق محي الدين اگاه اند .. خوشحال مي شوم در بخش کامنت ها توضيح دهند ..

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۲۳:۵۵ دقيقه در تاريخ هفتم دي ماه  ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

 

انتقاد از اعلیحضرت به دلیل رفاه الاغ !!  

کوبیدن سر مجسمه شاه جلوی منزل پدرم

ماجراي گنجي كه در جواني يافتم !

ماجرای رحیم آقا و مانور بزرگ .. !

پاسخ به یک خواننده

 در مطلب  " ژنرالي که تسليم اش کرديم " فردي فحاش و بي شخصيت که ظاهرآ نوشته هاي بنده رو دروغ تشخيص داده بود در دفاع از شجاعت فرمانده پادگان نه تنها اين حکايت رو غير واقعي خوانده بود بلکه مدعي شده بود هيچ خانه سازماني خارج از محوطه پادگان قوشچي وجود نداشته است . و سپس با برشمردن نام روستاهايي که در شمال پادگان قرار داست ، من را متهم به دروغگويي اون هم با الفاظي که حاکي از شخصيت خانوادگي اش بود خطاب کرد . اگر چه به توصيه شما ياران بزرگوار بنا ندارم وقفي به اراجيف افراد عقده اي و رواني در اين سايت دهم .. به همين دليل نام اش رو ذکر نمي کنم .. با درج نقشه اي از پادگان قوشچي ، دقيقآ محل خانه هاي غير سازماني که در آن زندگي مي کردم رو که اصطلاحآ منطقه  مسکوني" ملاير " مي ناميدند نشان مي دهم . در نقشه ( شماره يک ) جاده اصلي به سمت اروميه رو نشان مي دهد ( شماره دو ) عکس همون راهي است که وي برشمرده بود ! شماره ( ۳ ) در گذشته غسالخانه بوده که با مسکوني شدن اون منطقه تبديل به محل نگهداري دام هاي استوراي بنام دهقان شده بود .. در اطراف ان محل دفن زباله هاي پايگاه بود که پستي در همون رابطه بنام " گنجي که .. " درج کرده بودم .. سخن اخر يکي نيست به اين بابا بگه .. چه اصراري است که در چندين خاطره اصرار به گفتن دروغ در باره محل زندگي ام در گذشته داشته باشم  .. !؟؟؟ در اين تصوير محل دقيق مدرسه و منزلمون رو نشون داده ام که طرف مدعي بود هيچ خانه اي در چند کيلومتري پادگان وجود نداشته است ..

 

 سخني با شما ياران همدل

 چندي قبل کامنت تآثر اميزي از يکي از دوستان گرامي بنام " مريم "  که خود مدير وبلاگي موفق و عاطفي بنام " من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم " است ، در باره درد و رنج مادري دريافت کردم که اخيرآ همسرش فوت شده است . او نوزادي در شکم دارد و داراي دختري دانش اموز .. مريم عزيز توضيح داد که به اتفاق دوستانش چه اقداماتي رو انجام داده اند که کافي به نظر نمي رسيد . از وي خواهش کردم با ارسال تصاوير مات شده از چهره خانواده و بيان شرح حال دردناک ان ها ، اجازه دهد تا در سايت ام درج کنم اما امروز اطلاع داد که اون مادر اجازه انداختن عکس رو نداده است . به همين دليل تنها به نامه دريافتي از اين دوست عزيزم اکتفاء مي کنم .. از مريم خواهش کردم با اعلام شماره حسابي آن را در اختيار بنده قرار دهد .. که در ذيل مي آيد .. ضمنآ به اطلاع مي رسونم من فقط راوي هستم .. لطفآ براي هر نوع پرسش و کمک هاي خيرخواهانه خود فقط با خانم " مريم جهان بين " هماهنگ فرماييد . لينک وبلاگ وي در بالا درج شده است . بنده پاسخگوي هيچ پرسشي در اين باره نيستم . اين هم نامه خانم جهان بين گرامي ..

سلام بر دوست گرامي
اخيراً با يك خانواده آشنا شدم كه بعد از تحقيق از شرايط زندگيشون، به نتيجه رسيدم نياز به ياري دارند. پدر ۳۵ ساله خانواده سرايدار يك مجتمع مسكوني در خيابان آپاداناي تهران بوده. مادر، زن سي ساله ايه كه الان هفت ماهه بارداره به نام زينب. يك دختر كلاس چهارم دبستان به نام گيتا. پدر خانواده مهر امسال سكته كرد و صبح از خواب بيدار نشد. خوش بختانه مرد تحت پوشش بيمه تامين اجتماعي بوده. هر دو نفر اهل يكي از شهرستان هاي استان كرمانشاه. زن، بي سواد بوده كه ازدواج كرده. الان تا كلاس چهارم دبستان در كلاس هاي آموزش زبان فارسي در مسجدالرضا درس خوانده. ولي به زحمت فارسي صحبت مي كنه. به دليل مشكلاتي كه در مهره هاي كمر داره، امكان ادامه كارهاي سرايداري كه همسرش قبل از مرگ انجام مي داده، نداره. با اين حال، به محض اينكه پرونده تامين اجتماعي همسرش روبه راه بشه و مستمري بگير بشه، ساكنين مجتمع مسكوني، از نظر قانوني توان اخراجش را از اتاق سرايداري دارند. فعلاً تا نيمه خرداد ۹۰ كه گيتا امتحانات پايان سال داره، فرجه داده اند به زن براي سكونت در اتاق سرايداري. اگر زن، سواد خوبي داشت؛ كمي با اعتماد به نفس تر و از نظر جسمي روبه راه تر بود؛ مي شد در كلاس هاي آموزش خياطي يا آرايش گري يا رانندگي ثبت نام مي شد تا بعداً بتونه براي خودش كاري داشته باشه. ولي، با اين سواد پايين و اعتماد به نفس پايين، بعيد مي دانم. البته، الان چون در شرايطي است كه منتظر نوزادي است، بعيد مي دانم تا شش ماهگي نوزاد بشه كلاسي ثبت نامش كرد. مسايلي كه فعلاً درگيرشه:هنوز مستمري ماهيانه از طريق تامين اجتماعي برقرار نشده. (دوستان! اطلاع داريد اگر مدارك كافي به شعبه مربوطه تامين اجتماعي تحويل بشه، چند وقت بعد اين مستمري برقرار ميشه؟) با توجه به اينكه دفترچه بيمه تامين اجتماعي اش پر شده، در ضمن، زايمان اولش به دليل مشكلات ستون فقرات به صورت سزارين بوده، فرزند دوم نيز بايد با سزارين به دنيا بياد. ولي چون، قطع ارتباط شده با تامين اجتماعي؛ بايد تا به دنيا آمدن بچه تلاش كنيم اين رابطه رو مجدداً برقرار كنيم تا بتونه در يك بيمارستان دولتي زايمان كنه. (دوستان! اگر آشنا داريد در بخش هاي مددكاري يا زنان و زايمان بيمارستاني؛ لطفاً اعلام كنيد.) تامين لوازم و پوشاك براي نوزاد (كه بين دهم تا پانزدهم اسفندماه به دنيا مياد). رسيدگي به درس و مشق گيتا؛ كه با توجه به مرگ پدر و شرايط خاص مادر، در شرايط روحي مناسبي نيست. مساله مهمي كه حداكثر تا نيمه خرداد بايد رفع بشه:تامين مسكن ... در حال حاضر، با كمك يكي از دوستان، كه معلم زبان فارسي زينب بوده در مسجدالرضا؛ كمي به اوضاع زندگي اين مادر و فرزند رسيدگي مي كنيم. اميدوارم با ياري دوستان بتونيم بقيه مسايل رو هم حل و فصل كنيم. درضمن، نتيجه عملكرد رو ماهيانه از طريق اي ميل براي دوستان ارسال مي كنم . شماره كارت من: ملت كارت 6104337021724479 به نام مريم جهان بين يا شماره حساب 3146266909 (بانك ملت شعبه سيدخندان - كد شعبه 65110)

pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  • - تعداد بازديد
  • 9232
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35