درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  پشت پرده همایش شهید چمران

آقای مهندس چمران شما مسئول هستيد

 آقای مهندس حتمآ می دونید اگر بلانسبت یک عمله و کارگر بی سواد رو برای لگد کردن گل دعوت کنند کارفرما قانونآ موظف به بیمه کردن است که به این بخش اش کاری ندارم .. لااقل یک وعده نهارش رو می دهند .. حتی دیده شده که او را می برند و می اورند .. ! چگونه وجدان شما راضی می شود یک دختر تحصیل کرده بیش از ده روز از صبح تا پاسی ازشب برای پروژه ای که بنام مقدس شهیدی چون دکتر چمران مزین است با دل و جان کار کند .. پول غذایش رو هر روز خودش بدهد .. و چون دختر است شب ها با آژانس به خانه برگردد اون وقت از روی صدقه سری مبلغ صد هزار تومان به وی بدهند .. ! تازه این سوای آن است که دبیر محترم و با تقوای شما برای انجام کارهای شخصی دفترش چندین بار بعد از همایش از وی کار کشیده است . وجدانآ دستمزد یک کارگر ساده برای یک روز کاری چقدر است .. !؟

  آقای مهندس چمران شما مسئول هستيد   

2moam54hmol5qr99728s.gif

y3qpb8toex3mxnp7q24m.jpg

اواسط يا اواخر بهار ۱۳۸۹ از من دعوت شد تا در برگزاری نخستین همایش بین المللی مصطفای اندیشه ها گرامیداشت  " شهید مصطفی چمران  " همکاری کنم . شخص دعوت کننده دبیر همایش بود . از اون جایی که خاطرات فراوانی با این شهید بزرگوار در پرواز به مناطق جنگی داشتم و دوستی عمیقی بین ما برقرار شده بود و کتابی هم با عنوان " سیمای پاسدار " به رسم یادبود به بنده با امضای خودش اهداء فرموده بود . همچنین ارادتی که به مهندس مهدی چمران در زمان حضورش در بنیاد حفظ و آثار و ارزش های دفاع مقدس داشته و سابقه همکاری طولانی با ان نهاد داشتم .. با تمام وجود از این همکاری استقبال کردم . قرار بر این شد چهار پنج ماه ایام باقی مانده تا مهر ماه رو هفته ای دو روز در دفتر محقر آقاي دبير بعد از ظهر ها جلسه بگذاريم .. و چنين ادامه يافت . از يک ماه مونده به زمان برگزاري جلسات روزانه شد ..  به درخواست گروه يک دختر خانم را هم به تيم دعوت کردم .. راستش رو بخواهيد به خاطر سوء مديريت مشکلات انبوهي طي اين مدت بوجود امد که تحمل ناپذير بود . لذا بعد از افتضاحي که در نشست خبري با اصحاب رسانه ها بوجود آمد ( اينجا ) ، سه چهار روز مونده به همايش براي حفظ تتمه آبرويم مجبور به استعفاء شدم . اما به دليل ناعدالتي و ريخت و پاش هايي که از سوء مديريت نشات گرفته و بر خلاف تمام اصول و ارزش هاي شهيد چمران است .. بويژه که  قرار است سال هاي اتي هم با بودجه بيشتر متولي همايش ها همين مدير باشد ، بر خود واجب دانستم تا حقايق رو جهت آگاهي شخص مهندس مهدي چمران بيان کنم ..

برچسب ها : شهيد چمران + همايش مصطفاي انديشه ها + سوء مديريت + فرهنگسراي رسانه + فرهنگسراي انديشه + انتخابات شوراها + نشست خبري + بنر هاي تبليغاتي + اسراف + سوء مديريت + ارزش هاي مقدس + روزنامه نگار ها

 

سخن خودموني با آقاي مهندس چمران

برادر محترم جناب مهندس چمران ؛ 

ابتدا در پيشگاه خداوند متعال سوگند ياد مي کنم که کلمه اي جز واقعيت ننويسم . اما ان چه باعث شد اتفاقات و ناعدالتي هاي پشت پرده همايش شهيد بزرگوار " مصطفي چمران " رو بازگو کنم .. اول شخصيت مومن و سالم حضرتعالي است که مطمئن هستم شما بي نهايت در باره مواردي که در ذيل اشاره خواهم کرد حساس و مراقب هستيد . دوم اين که رجاي واثق دارم شما به خاطر مسئوليت خطيري که در شوراي شهر به عهده داريد ، اصلآ در جريان بي عدالتي ها و سوء مديريت همايش قرار نگرفته ايد . و به خاطر حسن اعتمادي که به برخي افراد در گذشته داشتيد ، نظارت لازم رو بر روند هزينه هاي صرف شده نداشتيد . بنده باز هم تاکيد و تکرار مي کنم با شناختي که از اخلاق و حساسيت شما در نحوه هزينه هاي بيت المال رو دارم ، مطمئن هستم که مخالف هر گونه ريخت و پاش ، اصراف ، سوء مديريت ، بي عدالتي هستيد . خصوصآ اين که به نام برادر شهيد شما رقم خورده و به فرد يا افرادي ظلم شده و حق و حقوق قانوني آن ها پرداخت نشده باشد .. ! آن هم دختر خانم مومني که به خاطر اعتقادات و ارادتي که به شهدا دارد در همايش شهيد چمران مرتب حضور يابد و روز اخر رنجيده از چندر قازي که به کف دستش مي گذارند ، رنجيده خاطر شود ..! شما نيک مي دانيد برادر بزرگوار شما براي دفاع از اصول و ارزش هاي مقدسي جان خودش رو نثار کرد . آيا وجدانآ رواست که حق فرد يا افرادي که براي تبليغ همان ارزش ها صادقانه زحمت کشيده اند پرداخت نشود يا کم تر از حق قانوني شون پرداخت شود .. !؟ آيا شهيد چمران راضي است براي جلسه اي يک ساعته بنرهاي گرانقيمتي سفارش داده  شود !؟ که تنها شش نفر آن را مشاهده کنند !؟ اين ها همه بخشي از دلايلي است که مجبور به بازگويي شدم . من براي همه سخنان خود مدرک و دليل مستند دارم . کافي است يک نظر به ليست هزينه ها و دستمزد ها بيندازيد .. تا متوجه شويد آيا عدالت رعايت شده يا خير .. !؟

جناب آقاي مهندس چمران از جمله دلايلي که بعد از مدت ها تاخير واقعيت ها رو بيان مي کنم . يکي ان است که بي نهايت از بي عدالتي و اجحاف ها ناراحت و عصباني بودم .. و اصلآ دلم نمي خواست در آن شرايط دست به قلم شوم تا شايد خداي ناکرده از جاده عدل و عدالت خارج شوم . دوم اين بود که تصور مي کردم بدليل خستگي فشار کار ، دبير محترم نياز به استراحت طولاني داشته و قطعآ بعد از مدتي به حساب و کتاب پرداخته و حق و حقوق ها رو اصلاح خواهد کرد .. ! سوم اين که .. بعد از گذشت مدتي وقتي ديدم خبري نشد ، بنر تصويري همين پست را مدت طولاني در بخش مطالب آينده قرار دادم ، تا شايد تلنگري بحساب اومده و مسايل برطرف شود .. ! اما متآسفانه هيچ خبري نشد . و ديشب قبل از نگارش بار ديگر بنا به وظيفه وجداني ام به دختر خانم ياد شده تماس گرفته تا هم مطمئن شوم که در اين مدت مابه التفاوت حق قانوني اش رو دريافت کرده يا نه ؟ همچنين اجازه درج تصوير او را بگيرم .. وقتي گفت خبري نشده .. با اجازه وي براي اثبات عرايض ام تصوير او را هم در ذيل درج خواهم کرد .. سخن اخر اين که .. همان گونه که اشاره شد براي همه عرايض و گفتارم دليل مدرک و شاهد دارم . بگذريم .. جناب آقاي چمران اجازه مي خواهم براي تشريح و تجسم رويداد ها به سبک و سياق مطالب سايت ، ابتدا نقبي به گذشته و رابطه ام با شهيد چمران و جنابعالي زده و سپس به پشت پرده اتفاقات  همايش گراميداشت شهيد چمران بپردازم ..

آشنايي با دکتر مصطفي چمران

فکر می کنم همون اوایل جنگ بود که با دکتر " مصطفی چمران " در یکی از پرواز هایم به منطقه جنگی  آشنا شدم .. عملیات گفته بود آقای دکتر رو به کابین آورده و به اصطلاح تحويل اش بگيريد ! من به شخصه نخستين باري بود که با چنين پيغام عجيبي از سوي عمليات مواجه مي شدم ! آخه بالاترين مقام رسمي هم که سوار قارقارک مون مي شد ، کسي به ما نمي گفت که او رو به کابين آورده يا تحويل بگيريم .. معمولآ به خواست و اراده خلبان و يا گروه پروازي شخصي رو به کابين دعوت مي کرديم . اما عجيب تر آن که وقتي لودمستر هواپيما از آقاي دکتر خواهش مي کنه که به کابين تشريف بياره .. او با بزرگواري خاص خودش تشکر کرده و گفته بود جايم همين پائين راحت است .. حس کنجکاوي ام باعث شد تا خودم از او دعوت نمايم .. وقتي به چشمانش نگاه کرده و خودم رو معرفي کردم ، صلابت خاصي در چهره اش ديدم .. کلام او که با سادگي خاصي ادا مي شد به دل مي چسبيد .. خلاصه دست او رو گرفته و به کابين اوردم . و اين اولين باب آشنايي ام با او بود ..

بعد ها هر وقت او را در ماموريت هايم مي ديدم ، انگار که سال ها همديگر رو مي شناسيم و صميمانه دقايقي همديگر رو در اغوش مي گرفتيم .. بدين سان دوستي من با شهيد چمران آغاز شد .. طولي نکشيد که به عنوان وزير دفاع منصوب شد .. راستش رو بخواهيد بعد از اين انتصاب ديگه کم تر سعي مي کردم به او نزديک شده و مثل سابق حال و روزش رو جويا شوم .. چون دوست نداشتم همکارانم اين ارتباط رو پاچه خواري تصور کنند .. ! اگه اشتباه نکنم در غائله کردستان بود که براي حمل مجروح به اون منطقه رفته بوديم .. اين بار هم قبل از پرواز دکتر " چمران " با خانم جواني پاي هواپيما اومد .. در همون نگاه نخست احساس کردم که از آشنايان او بايد باشد .. خيلي گرم و دوستانه با من برخورد کرد .. هر دوي آن ها رو به کابين هواپيما دعوت کردم .. هنوز تيک آف نکرده بوديم . دکتر من رو به همون خانم که فهميدم همسرش است معرفي کرد . اهل لبنان بود . همين جوري با دکتر و همسرش غرق صحبت بودم که ناگهان ديدم خدا بيامرز از کيف دستي اش يک کتاب با جلدي آبي بيرون آورده و در حال نوشتن در داخل جلدش است .. بعد از اين که امضايش تموم شد با لبخند خاصي تحويل من داده و گفت .. چون گفتي اهل مطالعه هستي اين رو يادگاري از من داشته باش . نام کتاب " سيماي پاسدار " بود . وقتي به درون جلدش نگاه کردم ديدم نوشته .. " تقديم به دوست بسيار عزيزم آقاي بهروز مدرسي و ... " انگار همين ديروز بود .. يادمه همسر دکتر چمران به من گفت .. خيلي حوصله ام در کاخ نخست وزيري سر مي رود .. کسي همزبون و همدم ندارم .. ! بهش گفتم مي خواهي به همسرم بگم روزها بياد پيش شما .. !؟ و او صميمانه تشکر کرد ..

نمي دونم چند ماه يا چند سال از آشنايي من با دکتر و همسرش گذشته بود که در شب عروسي برادر ناتني ام ( علي فرزند بزرگ مادرم از همسرش ) بودم که شنيدم دکتر شهيد شده است .. بي اختيار زدم زير گريه .. و يواشکي به همسرم گفتم : من حالم خوب نيست يک جور به مامانم ندا بده تا ازمجلس به خونه بروم .. از باشگاه زدم بيرون .. در يکي از خيابان هاي جيحون جنوبي برو بچه هاي بسيج و کميته که راه رو براي بازبيني مسدود کرده بودند .. وقتي چراغ قوه به چشمان من انداختند و آن ها را متورم و قرمز ديدند .. از من خواستند پياده شوم ..! و برخورد تندي کردند ! وقتي دليل اعمال غير طبيعي اون ها رو پرسيدم ، گفتند به خاطر شهادت دکتر چمران است .. ! و ما يک زماني از ياران نزديک او بوديم .. گفتم : امضاي دکتر رو مي شناسيد !؟ و سپس از داشبورد ماشين ام کتابي رو که دکتر امضا کرده بود نشون دادم .. نمي دونيد چه منقلب شدند .. و با احترام خاصي بدرقه ام کردند .براي آگاهي از شخصيت دکتر به مطلب داخل پارانتز رجوع کنيد  ( همه چيز در باره شهيد چمران  ) ..

 آشنايي با مهندس مهدي چمران ..

مدتي از شهادت دکتر چمران گذشته بود که يک روز در عمليات شخصي رو ديدم که شباهت عجيبي به دکتر داشت .. خيلي زود فهميدم او بردارش مهدي است . در طول جنگ هفته اي يک بار آقا مهدي رو مي ديدم که با يک دستگاه " بي ام و " به پايگاه يکم ترابري مي آمد و ماشين اش رو جلوي گردان ۷۰۷ پارک مي کرد .. مي شد حدس زد که به جبهه مي رود .. گاهي اوقات ماشين يکي دو روز جلوي گردان مي موند .. متوجه مي شدم که يا هوا خراب بوده يا هواپيما .. که دکتر باز نگشته است ! در همون ايام هم يکي دو بار رو در رو شده و با وي سلام و عليکي مي کردم .. اين گذشت تا اين که بازنشسته شده و دست سرنوشت مرا به مجله سروش برد .. ساختمان بنياد حفظ آثار و ارزش هاي دفاع مقدس چند متري با مجله  فاصله داشت . و من به خاطر عشق و علاقه ام به خاطرات دفاع مقدس ارتباط تنگاتنگي با اين بنياد برقرار کرده بودم .. و صفحاتي رو در مجله به اين امر اختصاص داده بودم . در ادامه اين همکاري به جايي رسيد که اغلب در پروژه هاي فرهنگي آن ها افتخاري فعاليت مي کردم .. جالبه بدونيد در طي سال ها فعاليت فرهنگي و هنري تنها شخصي که قدر فعاليت هايم رو دونست ، شخص مهندس چمران بود که تقديرنامه هاي کتبي متعددي رو به بنده اهداء فرمودند .. بعد از رفتن ايشان اين ارتباط با سردار افشار هم ادامه يافت .. تا اين که شنيدم دکتر به عنوان رئيس شوراي شهر تهران برگزيده شده است . و از اون موقع ديگر ايشان رو حضوري نديدم ..

 

 دعوت به همايش ..

بار ديگر در پيشگاه خداوند متعال سوگند ياد مي کنم .. جمله اي خلاف بر واقعيت ننويسم . همان طور که در بالا اشاره کردم اواسط يا اواخر فصل بهار بود که براي ديدن دبير همايش به دفتر او در شرق تهران رفتم . در همون نخستين جلسه با حاج آقا " نوروز علي " و يک روحاني ديگر هم آشنا شدم  بعد از صحبت هاي رايج قرار شد در اين چهار پنج ماه مونده به تاريخ برگزاري هفته اي دو جلسه روزهاي شنبه و چهارشنبه در آن دفتر حضور بهم رسانيم ..  خب من هم روي ارادتي که به شهيد چمران و برادرش آقاي مهندس داشتم ، بدون اين که در باره حق و حقوق و دستمزد حرفي بزنم با جان و دل پذيرفتم .. و طبق قولي که داده بودم سعي مي کردم به موقع به اين جلسات رفته و همه تجارب گرانسنگ خودم رو که حاصل حضور در انواع و اقسام همايش هاي بين المللي بود ، به دبير منتقل کنم . اين رو هم اضافه کنم که دفتر در طبقه چهارم عمارتي بدون آسانسور قرار داشت که در فصل گرما با قلب بيمار واقعآ نعش ام به بالا مي رسيد .. در اين شرايط بار ها اتفاق افتاد که دبير محترم به دفتر تشريف نياورده و بنده بعد از ساعت ها معطلي به خانه باز مي گشتم .. ! راستش رو بخواهيد يکي دو بار اين اتفاق دوباره تکرار شد .. حتي در مورد اخر منشي دفتر ايشان " خانم محمودي " شاهد هستند که با چه جان کندني خودم رو به بالا رسونده بودم .. ! اما وقتي ديدم نه به منشي اطلاع داده و نه به بنده ، اين عمل او را توهين تلقي کرده و خيلي به من بر خورد .. ! اين کم ترين توقع از وي که ادعاي مومن و مسلمون بودن مي کند بود که قبلش به من  کنسلي جلسه رو اطلاع دهد ...

به همين دليل ديگه به دفتر نرفتم .. جالبه بدونيد ايشون هم هيچ خبري از من نگرفت .. ! از اون جايي که با آدم هاي بي معرفت و بي مرام زيادي در طول عمرم مواجه شده بودم ، اصلآ اهميت نداده و به رويم نياوردم .. تقريبآ دو سه هفته اي بدين ترتيب گذشت .. ! تا اين که يک روز غروب به همراه من زنگ زده و انگار نه انگار که در حق بنده توهين کرده است ، از من خواست براي افطار به دفتر آقاي چمران در شوراي شهر بيايم .. بهش گفتم من نمي دونم دفتر مهندس چمران کجاست ؟ گفت پشت پارک شهر .. و چون خيلي تآکيد کرد که حتمآ بيايم .. پذيرفتم ! اون روز نزديک افطار تشنه و گرسنه راهي محل مورد نظر رفتم . اما مدت ها آواره شدم و کسي نمي دونست که محل افطار کجاست .. !؟ طبق معمول گوشي همراه آقاي دبير خاموش بود . يادمه در همون اطراف ميدان افطار کرده و از شدت عصبانيت با خودم عهد کردم ديگه با اين آدم کاري نداشته باشم .. يکي دو روز بعدش دوباره تماس گرفت و گفت : تا حالا تکليف بودجه معلوم نبود اما حالا دفتر براي فعاليت گرفته ايم .. قرار است در فرهنگسراي انديشه به ما امکانات بدهند .. و شما هم خواهش مي کنم بيا .. ! باز من ساده خام شده و چون فرهنگسرا در خيابان شريعتي بود و به منزل ما تقريبآ نزديک بود پذيرفتم .. و بدين ترتيپ جلسات واقعي ما کليد خورد . اما همچنان تکليف بودجه معلوم نبود .. ! يک ماه به آغاز همايش مونده بود و من هر روز براي پي گيري کار ها و جلسه با ساير گروه ها به فرهنگسرا مي رفتم .. با نزديک شدن به زمان همايش فعاليت هاي ما افزايش مي يافت .. در يکي از همان جلسات بود که از من خواسته شد يکي نيروي جديد براي همکاري معرفي کنم .. و من پذيرفتم ..

 معرفي نيروي جديد ..

دو هفته مونده بود به همايش يکي از همکاران قديمي ام رو که دختر خانمي تحصيل کرده و با تجربه اي  بود و سابقه همکاري در همايش هاي متعددي با من داشت را به فرهنگسرا و دبير همايش معرفي کردم او واقعآ دختر فعال و با تقوايي بود . که وظايف محوله رو بدون حاشيه انجام مي داد . هميشه سرش تو لاک خودش بود .. وظايف همه تقسيم شده بود . و من به اصطلاح دبير ستاد خبري و رابط دبير با مهمانان خارجي بودم . اما عملآ در هيچ تصميمي مشارکت نداشتم .. همه کار ها قائم به فرد بود . من دررابطه با حوزه خودم اظهار نظر مي کنم .. و حال مروري به مشکلات پشت پرده اين همايش مي کنم ..  

 

مروري بر پشت پرده همايش ...

من هيچ کاري به رفتار هاي توهين اميز دبير همايش در چند ماه گذشته اش ندارم ! چون ماهيت و شخصيت اين گونه افراد رو دقيقآ مي شناسم .. و تنها به ماجراهايي که در دو هفته مونده به آغاز  همايش رو بازگو مي کنم ..  همان گونه که اشاره کردم من و همکارم در بخش ستاد خبري همايش فعاليت مي کرديم .. و هيچ نقشي در تصميم گيري ها نداشتم . اولين روزي که قرار شد کار اطلاع رساني به رسانه ها رو آغاز کنيم .. جناب دبير متن ازقبل اماده شده اي رو تحويل ما داد و خواست آن ها رو با نمابر ارسال کنيم .. و سپس بسته بزرگي کاغذ در اختيارمون گذاشته و گفت .. من کار شما ها رو آسان کرده و دادم در دفترم اون ها رو تايپ کنند . باور کنيد وقتي نگاه به متن خبر نامه ها انداختم ، صرف نظر از غلط هاي فاحش ، هر چند رسانه رو با عنوان "  گيرندگان ذيل دريافت کنند "  در يک ورق نوشته بود ! مثلآ مديران چند شبکه تلويزيوني در يک برگ قرار داشتند .. ! به ايشان گفتم در شان يک همايش بين المللي نيست که شما مديران چند شبکه رو بدون خطاب کردن عناوين ان ها دعوتشون کنيد و توقع داشته باشيد همايش و جلسات شما رو پوشش دهند .. ! شکر خدا قبول کرد . و با کمال تآسف انبوهي کاغذ " آ - ۴ " بر اثر سوء مديريت که کلي هم وقت بيخودي براي تايپ آن ها صرف شده بود ، در يک چشم به هم زدن باطل شد !  ( يادمه وقتي در دفتر حاج آقا پورمحمدي در تلويزيون کار مي کردم ، او خيلي روي اسراف مخصوصآ کاغذ حساس بود .. و همه مکاتبات داخلي گروه پشت کاغذ هاي باطله انجام مي شد .. ) يادمه با همکاري حاج آقا نوروز علي اون کاغذ ها رو به چرکنويس تبديل کرديم و تا روز آخر هنوز تمام نشده بود .. !

  

تصوير خانم " ل . م " که با دل و جان براي همايش کار مي کرد .  

خلاصه اين که ما مجبور شديم دوباره متن خبر رو تغير بدهيم همچنين همه مديران رسانه ها رو تنها در يک برگ کاغذ که هنگام ارسال نمابر عناوين ان ها لاک گرفته مي شد دعوت کنيم . بعد از مدتي يک روز ايشان خطاب به همه گروه ها فرمودند .. سالن امفي تئاتر فرهنگسراي رسانه رو براي کنفرانس خبري هماهنگ کرده ام ! و از من خواست براي اگاهي از کم و کسر سري به اون جا بزنم .. ! وقتي براي مشاهده به محل کنفرانس رفتم واقعآ از اين بي فکر تعجب کردم .. ! اولآ زمان تعين شده براي کنفرانس خبري خيلي غير کارشناسانه بود . چون همه مطبوعات و رسانه ها سرگرم يکي از ايام ملي بودند .. و از قبل معلوم بود در تاريخ تنظيم شده موفق به حضور نخواهند شد . دوم محل سالن بود . باور کنيد از اين که مي ديدم يک سالن بزرگ امفي تئاتر رو براي نطق خبري خود انتخاب کرده کلي شوکه شدم . چون حتي مسئولان عالي رتبه نظام هم هرگز براي اعلام مسايل مهم در سالن بزرگ امفي تئاتر جلسه خبري برگزار نمي کنند ! به هر حال بدون اين که با بنده که خير سرم مسئول ستاد بودم کوچک ترين مشورتي شود اين تصميم خنده دار گرفته شده بود .. ! اما نکته بسيار درد آور تر اين بود که به دستور دبير با تقواي همايش پوستري بسيار بزرگ از جنس ( فلکسي گران بهاء ) در ابعاد بزرگ براي پس زمينه پشت سر مسئولان همايش سفارش داده شده بود ! در حالي که خوب يادمه در مناسبت هاي ملي که خود آقاي چمران برگزار مي کرد اطلاع رساني روي پارچه سفيدي بود که با رنگ هاي گوناگون با خط درشت نوشته مي شد ..

 اين بنر بسيار بزرگ را که تنها چند ساعت کاربرد داشت رو مي شد در پارچه نوشت .

هنوز گيج اين ولخرجي ها بودم که مشاهده کردم چندين بنر کوچک تر از همان جنس براي راهنمايي خبرنگاران سفارش داده شده است که در راهرو ها قرار داده شود .. !

جالبه بدونيد شرکت تهيه و چاپ اين بنر ها هم که دست دبير همايش رو خونده بود ، رعايت اصول اوليه رو نکرده و فراموش کرده بود که براي نصب بنر جاي دگمه و گير هاي لازم رو نصب کنه .. ! و در اين تصوير مي بينيد که چگونه برادران محترم و شريف فرهنگسراي انديشه که جا دارد از مديريت آن جناب آقاي حيدري پور و همکارانش تشکر و قدرداني شود با چه زحمتي در حال آماده کردن بنر هاي فوق هستند ! سوال اين است .. آيا وجدانآ براي يک جلسه حداکثر يک ساعته اين همه هزينه واجب و لازم است !؟؟

 

 باور کنيد از همون لحظه اي که اعلام شد همه چيز براي جلسه مطبوعاتي توسط شخص دبير همايش هماهنگ و فيکس شده است ، با تجربه اي که حاصل سال ها حضور در مطبوعات و همايش ها بود مي دونستم به دليل گرفتاري خبرنگاران کم تر کسي حاضر به حضور در جلسه خواهد شد .. براي همين وقتي در جلسه هماهنگي سخن از پيش بيني پذيرايي براي يک صد نفر روزنامه نگار و عکاس شدبا اصرار يکي دو نفر از آقايون مثل مدير فرهنگسراي انديشه به ۶۵ نفر تقليل يافت . روز قبلش هم که براي هماهنگي به فرهنگسراي رسانه رفته بودم ، مدير روابط عمومي اش به من گفت که بعيد مي دونم کسي فردا به جلسه بيايد .. ! و خب ديديم که تنها شش نفر به سالن اومد .. و با وجود نشاندن افراد خودي و بر و بچه هاي فرهنگسراهاي انديشه و رسانه و همکار هاي خودمون باز هم سالن خالي بود .. ! و من همان موقع در پستي به عنوان (‌ شهيد چمران در وطن هم غريب ماند ) آن را منتشر کردم . حتي يک نفر از شبکه هاي تلويزيوني نيامده بود .. و من دقيقه نود به آقاي " اديبي " در صدا و سيما زنگ زدم که آبروي ما رو خريداري کرده و براي ضبط نطق مهم دبير محترم و با تقواي همايش حتمآ يک دوربين بفرستد ! يک دوربين هم خود آقاي دبير از قبل قرارداد بسته بود که از تلاش برو بچه هاي دبير خانه همايش خصوصآ شخص دبير محترم آن تصويربرداري کند تا نسل هاي آينده اين نوع برنامه ريزي ها رو از نزديک ديده و در دانشگاه ها تدريس نمايند ... !

 

در نهايت مقرر شد براي ۶۵ نفر ميوه و شيريني و آب میوه و آب معدنی خریداری شود . و همان گونه که در تصویر می بینید همه طبق برنامه خریداری شد . نکته مهم پیش بینی اهدای هدیه برای خبرنگاران و عکاسان بود .. در نهایت چنین تصمیم گرفته شد بعد از پایان نطق دبیر محترم همایش و در خلال پذیرایی به هر یک از ان ها یک بسته حاوی هدایای فرهنگی بعلاوه یک هدیه کارت به ارزش بیست و پنج هزار تومن تعلق گیرد . کارت ها دست یکی از بچه های فرهنگسرا بود . برای این که حساب و کتابش مشخص و شفاف باشد از همکار خوبم خانم " ل . م " هم خواهش کردم به هر خبرنگاری که هدایا رو تحویل می دهد اسم و مشخصات و شماره های تلفن اش رو به بهانه دعوت در روز مراسم یاداشت کرده و امضاء بگیرد .. زیاد کار سختی نبود . و او تنها به شش یا هفت خبرنگار هدیه داد .. اما نکته ای که کم تر کسی به ان توجه کرد .. اضافه امدن سینی های میوه و شیرینی و اب میوه و آب معدنی بود .. !

 

من کاری به هزینه های قهوه و چای و میوه و شیرینی ندارم که ۹۰ درصدش اضافه اومد .. ! پرسش من این است آیا وجدانآ خود شهید چمران راضی به اسراف حتی یک لیوان چای یا یک برگ کاغذ یا حتی سینی های شیرینی بود !؟ که بنام او و با برنامه ریزی غلط از بودجه این مملکت صرف خرید آن ها شود ! یکی نیست که بپرسد .. چه بر سر بقیه کارت های هدیه اومد .. !؟

در تصویر بالا بسته های فرهنگی و نحوه درج اسامی دریافت کنندگان واقعی هدایا معلوم است .

فردای روز نشست خبری ..  

 راستش رو بخواهید بعد از مشاهده این همه اسراف و سوء مدیریت وجدانآ از خودم متنفر شدم . به همین دلیل فردای روز نشست خبری به همکارم گفتم .. من طاقت این خودکامه گی و بی برنامگی ها رو ندارم .. کاری به سایر گروه ها ندارم .. اما من نمی توانم عنوان الکی دبیر ستاد خبری رو یدک کشیده ولی عملآ در تصمیم گیری های حوزه خودم بی خبر و بی اطلاع باشم .. ! وقتی همه کار ها رو خود دبیر انجام می دهد .. و فقط بلانسبت بیگاری هایش مال من و توست موندن من به صلاح نیست . چون هدف او از دعوت ما صرفآ برای شکستن کازه کوزه های اشتباهاتش است .. به همین دلیل من از فردا نخواهم امد . و از همکارم خواهش کردم او بماند .. چون حیف بود این همه زحمت کشیده همه رو از دست بدهد .. و دیگه هم نرفتم .. جناب دبیر بقدری با مرام بود که حتی یک تلفن هم نزد تا جویای دلیلش باشد .. می دونستم از خدا می خواست .. چون من حسابی تخلیه اطلاعاتی شده بودم .. و هر ان چه در باره همایش های بین المللی می دونستم با جزئیات در اختیارش گذاشته بودم .. و او از خدایش بود من نیایم تا همون چندر قاز دستمزدم رو بالا بکشد .. ! به هر حال همایش با تمام افت و خیزهایش برگزار شد .. پس از پایان شنیدم بابت یازده روز حضور مستمر حتی روز های تعطیل به این خانم که شب ها مجبور می شد با آژانس به منزل برگردد فقط صد هزار تومن با منت پرداخت شده است .. !

سوال از آقای مهندس چمران ..

آقای مهندس حتمآ می دونید اگر بلانسبت یک عمله و کارگر بی سواد رو برای لگد کردن گل دعوت کنند کارفرما قانونآ موظف به بیمه کردن است که به این بخش اش کاری ندارم .. لااقل یک وعده نهارش رو می دهند .. حتی دیده شده که او را می برند و می اورند .. ! چگونه وجدان شما راضی می شود یک دختر تحصیل کرده بیش از ده روز از صبح تا پاسی ازشب برای پروژه ای که بنام مقدس شهیدی چون دکتر چمران مزین است با دل و جان کار کند .. پول غذایش رو هر روز خودش بدهد .. و چون دختر است شب ها با آژانس به خانه برگردد اون وقت از روی صدقه سری مبلغ صد هزار تومان به وی بدهند .. ! تازه این سوای آن است که دبیر محترم و با تقوای شما برای انجام کارهای شخصی دفترش چندین بار بعد از همایش از وی کار کشیده است . وجدانآ دستمزد یک کارگر ساده برای یک روز کاری چقدر است .. !؟ به دستمزد همان کارگر اضافه کاری رو که شب ها تا دیر وقت می ماند رو هم اضافه کنید . پول رفت و امد و غذا رو هم جمع بزنید .. و سپس با دستمزدی که به این دختر خانم تحصیل کرده پرداخت شده مقایسه کنید .. آیا این بر خلاف اون ارزش های مقدسی نیست که برادر اندیشمند و ادیب شما به خاطر آن ها جانش رو نثار کرد .. !؟ آیا این است مفهوم ناموس داری .. !؟ که حق مردم رو روز روشن به بهانه نام شهیدی بزرگوار بخورند .. !؟ آیا شما پرسیده اید که سرنوشت بقیه هدیه کارت ها چی شد !؟ آیا شما به لیست دستمزد هایی که برای همایش برادر شما پرداخت شده توجه فرموده اید .. !؟ فکر می کنید خودش چند برابر این مبلغ به خاطر اسراف ها و سوء مدیریت اش دریافت کرده است .. !؟ تازه قراره پست دبیری همایش برای سال های بعد هم بدست این فرد باشد .. زهی جای تآسف و رنج است .. !

جناب آقای مهندس چمران ..  

در باره خودم هم عرض کنم .. باورتون می شه در همان انتخابات شوراهای شهر که شما هم کاندید بودید و این آقای محترم هم برای عقب نماندن از غافله قدرت کاندید شده بود ، بنده به عنوان مسئول دفتر وي مدت ها به طور شبانه روز در ستاد انتخاباتي اش بلانسبت مثل سگ خدمت کردم .. و گروهي از افرادي که مي شناختم براي تبليغاتش دعوت کردم .. مي دانيد آخرش چي شد .. !؟ بعد از پايان انتخابات يک شب براي حساب و کتاب همه ما رو به منزل بردار بزرگ ترش دعوت کرد .. حساب همه رو چه کم و چه زياد پرداخت کرد .. وقتي به من رسيد . براي احترام به وي تعارف کرده و گفتم من پول نمي گيرم .. ! باور کنيد نمي دونستم تعارف آمد و نيامد دارد .. ! او هم با خنده پذيرفت .. در حالي که مي دونست بنده بازنشسته اي بيمار هستم .. از همه مهم تر مستآجر مي باشم . اما هرگز به روي خودش نياورد ! شنيدم به دوستانم گفته .. حالا که فلاني دستمزد نگرفته چند تا سکه بهش هديه مي دهم .. ! اما شما سکه ديديد .. من هم ديدم ... ! و ديگه ازش خبري نداشتم تا اين همايش .. و همان طور که گفتم به عشق اون شهيد بزرگوار و حرمتي که براي شما قائل هستم قبول کردم .. جناب مهندس به شرافتم سوگند .. سواي حضور چند ماهه ام در اون گرماي تابستان .. چندين بار هم خارج از برنامه ساعت ها در دفترش حضور يافتم تا وبلاگ شخصي او را راه اندازي کنم .. ! اين سواي ساعت ها وقتي است که صرف آموزش اصول اوليه کامپيوتر و وبلاگ نويسي انجام دادم .. ! سواي ساعت ها تلفني از منزل پاسخ به پرسش هاي پيش پا افتاده اي که بيش از دويست بار بهش توضيح داده بودم ، بود .. ! از روز اول تا چند روز مونده به همايش با دل و جان حضور داشتم .. مي توانيد از جاج آقا نوروز علي که مرد با خدايي است سوال کنيد .. يا از بر و بچه هاي فرهنگسراي انديشه بپرسيد .. بدون غيبت مرتب حضور داشتم .. کلي هزينه رفت و امد طي اين مدت خرج کردم .. اما به محضي که به خاطر اون ريخت و پاش ها استعفاء دادم ، پذيرفت .. و اصلآ به روي مبارکش هم نياورد که من در ان پروژه کار کرده بودم .. !

جناب مهندس چمران ...  

بنده وظيفه وجداني ام دانستم تا آن چه به نام شهيد دکتر چمران اتفاق افتاده است رو بدون کم و کاست بيان کنم .. اگر اسراف هايي صورت گرفته ، ولخرجي هايي شده به من هيچ ربطي نداره .. صرفآ جهت اطلاع عرض کردم .. اما از اون جايي که اون دخترخانم رو بنده براي همايش دعوت کردم ، شرعآ و قانونآ مديون او هستم . و چون خودم بيمار و بازنشسته اي بيش نيستم ، از شما استدعا دارم براي اين که زير دين دختري مظلوم و با تقوا نرويد .. ابتدا همان گونه که عرض کردم دستمزد ايام کاري همراه با اضافه کاري هايش رو محاسبه فرماييد اگر زيادي دريافت کرده است ، ينده متقبل مي شوم . اما اگر حتي يک ريال کم تر از حق اش دريافت کرده است .. بر شماست که به اين تظلم رسيدگي کنيد . دوم اين که همان گونه که اشاره شد ماه هاي متوالي در گرماي تابستان با دهان روزه و غير روزه براي همايش وقت صرف کرده ام .. و در ماه اخر هم تا فرداي روز نشست خبري فعاليت کردم .. خدا شاهد است کلي هزينه براي رفت و اومد و غيره .. خرج کرده ام .. ظاهرآ اين بابا هيچ اعتقادي به دين و دستورات اکيد شريعت اسلام در اين باره  ندارد .. و گرنه دستمزد بنده رو بايد پرداخت مي کرد .. اين رو اضافه کنم تنها پنجاه هزار تومن در حضور آقاي نوروز علي در محوطه فرهنگسراي انديشه به من داد . نه به عنوان علي الحساب همايش بلکه گفت .. چون قول داده بودم  يک گوشي تلفن بهت بدهم ، برو يک گوشي بخر .. و خدا رو شاهد مي گيرم که من نيز چنان کردم .. اما روز بعد ديدم به بقيه هم همين مقدار رو داده است .. ! حال اين دين به عهده شماست .. و من از حق و حقوقم مطلقآ نمي گذرم . به عنوان کلام اخر ..

استدعا مي کنم ليست هزينه ها و دستمزد هاي همايش رو مطالبه فرماييد . ليست هديه کارت هاي بانکي رو نظارت فرماييد . توجه داشته باشيد هر تعدادي که در زمان مسئوليت بنده پرداخت شده ، امضاء و مشخصات دريافت کننده دارد . ( ضمن اين که کارت ها در اختيار بنده نبود .. فقط نظارت و ثبت مشخصات دريافت کنندگان به عهده همکارم بوده است . ) در باره مواردي که به عنوان سوء مديريت و ريخت پاش با تصوير نشون دادم .. هيچ نوع قضاوتي نمي کنم .. شايد امري عادي از کيسه بيت المال باشد .. اما چون مي دونم شما خيلي روي نحوه هزينه ها حساس بوديد اين مطالب رو عرض کردم . اما شما رو مسئول مستقم دين خود و همکارم مي دونم .. و ديناري از آن را حلال نمي کنم .

درپايان از دوستان روزنامه نگار و اهالي رسانه استدعا دارم اين نوشته رو به هر نحوي که صلاح مي دونند به مهندس چمران عزيز در شوراي شهر اطلاع دهند ..

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۲۱:۳۰ دقيقه در تاريخ سوم دي ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

  pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

 

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  • - تعداد بازديد
  • 4679
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35